سپیده شاملو متولد اسفند ماه ۱۳۴۷ کارشناسی زبان انگلیسی دارد. مدتی مقالاتی درباره سینما نوشت و با انتشار رمان انگار گفته بودی لیلی به عنوان داستاننویس مطرح شد.
آثار
رمان * انگار گفته بودی لیلی * سرخی تو از من
مجموعه داستان * دستکش قرمز
جوایز رمان انگار گفته بودی لیلی، برندهٔ جایزهٔ هوشنگ گلشیری برای بهترین رمان اول، سال ۱۳۷۹
مجنون را ميبرند پيش طبيب از براي حجامت. ميگــــريد. او را ميگويند: تو را چه ميشود؟ تو كه اهل ترس نبودي. ميخندد و ميگويد: ليك از ليلــي وجود من پُــر است
بمبها از آسمان افتادند توي خانه همسايه، تو از ايوان پرت شدي و مردي.... هنوز هم جادوي اين جملات ابتداي كتاب را نتوانسته ام كشف كنم. آن روزها وقتي مي خواندمش با خودم فكر مي كردم چه جرأتي دارد نويسنده اش كه همه كتاب را توي همين جملات اول لو داده....
باورم نمیشه سالها پیش سرسری خوندم و از این کتاب بدم اومد امشب در عرض دو ساعت تمومش کردم و خوشم اومد شاید مشکل از خوندن من بوده نه کتاب شاید اون موقع ها با سبک نوشته های پریشان حال ارتباطی برقرار نمیکردم نمیدونم ولی به خودم و کتابها امیدوار شدم
نقدی از خانم لیلا صادقی: داستان غالبا حول محور شخصیت این دو زن(شراره و مستانه) و زندگیشان که تقریبا شباهتی به هم ندارد، میگذرد. شراره یک زن نیمه سنتی ست که علیرغم تفاوت شخصیتی زیاد با علی ازدواج کرده و بعد از مرگ او در زمان جنگ بار زندگی خود و تنها فرزندش را به سختی به دوش کشیده. ابتدا بنظر میرسد که لیلی معشوقه پنهانی علی (همسر شراره) بوده است، اما در آخر معلوم میشود که چنین نبوده. یعنی در واقع اصلن معلوم نمیشود که لیلی دقیقن کیست. عده ای از منتقدان به سادگی میگویند که لیلی نام مستعاری بوده که علی در زندان برای همسرش شراره انتخاب کرده بوده، اما بنظر من اینطوری نیست. همه ما میدانیم که نام لیلی در ادبیات ایران سمبل معشوق است و بنظر من خانم شاملو انقدر ساده انگارانه لیلی را فقط به یک شخص نسبت نداده است. چون همانطور که شراره میگوید، محمود توی زندان از زبان علی نام لیلی را شنیده و به دنبال لیلی رفته، عکسش را هم دیده. و خب میبینیم که محمود دنبال مستانه رفته بوده، نه شراره. لیلی یعنی معشوق در تراژدی عشق. عشق را تراژدی میگویم اینجا چون پایان قصه لیلی و مجنون، و در اینجا شراره و مستانه چنین است. اما انگار توی واقعیت، حداقل توی واقعیت جامعه امروز ما، نقشها برعکس شده و بار دردی که باید کشیده شود، به دلایل مختلف امروز بیشتر بر دوش لیلی است تا مجنون.
اولین سوالم بعد از خوندن این کتاب اینه که جایزه گلشیری تا حالا به کتابی داده شده که ارزش جایزه گرفتن رو داشته باشه؟ آیا این حکم تجربی من، که با خوندن یه تعدادی از برندههای این جایزه میگم اکثر برگزیدههاش حتی در حد افتضاحند، بعد از خوندن همه برندههاش هم صادقه؟ فاجعهای مثل این کتاب، حتی اگه در مقایسه با کتابهای رقیبش هم بهترین بوده (که واقعا برام سخته باورش)، به شکل مطلق ارزش این که اسم «برنده» روش بیاد رو نداره. این کتاب بده، و از اون بدتر جایزه گلشیریه، که عملا دور هم برگزار میشه و به سبک حکمرانان این روزگار دنیای داستان ما، فقط ادعاهاشه که سر پا نگهش میداره. راحت میگم که یه تار موی گندیده اکثر برندههای جایزه «واو» رو با بیشتر برندههای «گلشیری» عوض نمیکنم. و تازه جای دوری نرفتهام هنوز. جایزه «واو» دیگه چیه!؟ ببین ما چی میکشیم
فرض کنید یه خانم حراف ولی خوش سخن نشسته و تند و تند داره براتون حرف میزنه!!! این تصویری بود که من از سبک نکارش کتاب به دست اوردم طبق معمول اغلب رمان های ایرانی شخصیت اصلی داستان زن منفعل دیمیتریه و شخصیت دیگه ی زن هم با اینکه روحیاتش متفاوته و تا حدی توانمند و مستقل به نظر میرسه ولی اتفاقاتی براش میفته که بازهم ما یه زن منفعل تسلیم شده ازش میبینیم کاش یه رمان ایرانی قوی خوب پیدا بشه که زن شخصیت اصلیش رو بشه به خودی خود بدون درنظر گرفتن نقشای خانوادگیش تعریف کرد و حظ کرد
تعلیق تعلیق تعلیق همیشه جای خودش را در نوشته های سپیده شاملو پیدا میکند. این سبک تب دار و گاه کش دار را دوست دارم، خوب میداند چطور به مرزهای ناپیدا تلنگر بزند.
خواندن این کتاب را با پیشداوری و اینکه قرار است خیلی بد باشد شروع کردم و چون انتظار کتاب خوبی نداشتم از توقعاتم بهتر بود و ناامیدم نکرد. داستان درمورد زنی به اسم شراره است که زندگی خودش، همسرش و خانواده همسرش را تعریف میکند. داستان به نظرم کشش داشت و حوصلهسربر نبود اما با این حال جزو کتابهای موردعلاقهم قرار نگرفت. اولین چیزی که دوست نداشتم روایت دوم شخص بود. به طور کل کتابها و داستانهایی که راوی دوم شخص داشته باشند را نمیپسندم. دوم هم لحن روایت بود که پر از مونولوگ و تکرار و چیزهای این چنینی بود که اصلا در روایت داستان نمیپسندم. سوم پایانبندی کتاب بود. به نظرم اصلا جالب از کار درنیامده بود و انگار تلاشی سردستی برای تمام کردن کتاب بود.
براى من جذاب و دوست داشتنى نبود؛هرچند با جنس فقدان و دردش همذات پندارى داشتم تا حدى،اون غم جانكاه كه تنها چاره ش كنار اومدنه و هرگز كهنه يا فراموش نميشه... اين رمان چند راوى داره و از سبك جريان سيال ذهن هستش،گفتگوهاى ذهنى نويسنده با خودش و مونولوگ هاش از نظر زمان خطى نيستن و پرش هاى چندروزه يا چندساله به عقب و جلو دارن. طوريه كه فكر ميكنى قراره خيلى روزمره و يكنواخت پيش بره و به همين دليل اون بين اگر هم اتفاق و ماجراى هيجان انگيزى پيش بياد،فكر ميكنى توهم راويه و واقعى نيست😅 پينوشت: بسيار دلخراش تمام شد.
بزرگتر که شد،می نشست توی تخت .این ور آن ورش را نگاه میکرد.می زد زیر گریه.بعدتر میگفت : حالم بده.بعدتر دیگه دیگر نبودی .میرفتم بالای سرش .آب می بردم و شربت تب بر.میگفتم: بخور مامان جون،خوب می شی. دلم شور میزد.تا صبح بالای سرش راه می رفتم.بعدتر برام آب می آورد و قرص آرام بخش.میگفت: بخواب مامان!بخواب
" سیاهی آمده بود. از ته سیاهی داد می زدم. خودم را می کوبیدم به سیاهی. بی فایده بود. هیچکس صدایم را نمی شنید. گوش می کردم و صدایی نمی شنیدم. سکوت حجم داشت انگار. سیاهی حجم داشت انگار. زمان را احساس می کردم. یک شب، یا روز، ته سیاهی نشسته بودم. سرم را گذاشته بودم روی زانوم. سکوتی را بیرون از خودم شنیدم. داغی دستی را روی تنم حس کردم. گفتم بسه، بسه... " . چقدر خوشخوان بود و روان. چقدر پر حس و گیرا. جملات پشت هم و تندتند. مرثیه خوانیهای دو زن. غم. غم . غم. درد. درد. درد. دوستش داشتم بخاطر روانی کلاماش.بخاطر رفتوبرگشتهایش. بخاطر بازیهای زمانیاش. بخاطر تصویرهایاش. بخاطر پریشانیاش دوستش داشتم.
"اگرآن همه لوس نبودم، اصلا گریه نمی کردم. چه می دانستم بیخودی اشک خرج می کنم. چه می دانستم بعدها چقدر آن را کم می آورم..."
× من اعتراف می کنم که برای این کتاب حرف داشتم! اما آنقدر و آنقدر توی مدتی که داشتم می خوندم حرف و نظر شنیدم، و بعضا سلیقه خود را در حلق بنده فرو کردن، که ذهنم دیگه نمی تونه حرف خودشو بزنه :-" فقط اینو بگم من این نثرِ سیال طور رو دوست دارم، اما بیشتر برای چیزهای کوتاه. و این مدلی نوشتن باید ظرافت خاصی داشته باشه به نظرم که مخاطب خسته نشه. این خوب بود ولی فکر می کنم که یه چیزی کم داشت. جدای از داستانش که حال آدمو بهم می آورد...
چقدر ناراحت کننده بود... واقعا اعصابم داغون شد :( ولی خــیــلـــی عـالـی بود
چقدر حرفای نگفته بین علی و شراره ٫ شراره و مستانه ٫ مستانه و علی! حرفای نگفته بین همشون! اون فصلی که از زبان مستانه بود واقعا خوب بود! قلبم درد گرفت... محمود واقعا دیوانه بود :-<
مادر علی خیلی شیرین بود... خـــیـــلـــی :) حرفای قشنگ و مهربونش واقعا به دل می نشست
هرچند اين كتاب در نوع روايت و سبك نواوري هايي داشته، اما فضاي تاريك و بي هدف داستان خوندنش رو براي شخص من واقعا سخت كرد، من اين كتاب رو با توجه به حجم كمش به سختي تموم كردم. واقعا چرا با وجود چنين آثاري ما از مردم انتظار داريم بيشتر كتاب بخونن؟ به نظر مياد هرچه نويسنده بيشتر با اعصاب مخاطب خودش بازي كنه، بيشتر مورد توجه جمعيت روشنفكران قرار ميگيره
بینهایت کتاب غمناکی ه...اولین بار بود که هنگام خوندن ی کتاب اونقدر ذهنم درگیر میشد که باید کتاب رو چند لحظه ای کنارمیذاشتم تا ذهنم خوانده ها رو هضم کنه و باز ادامه بدم
#انگار_گفته_بودی_لیلی، #سپیده_شاملو، نشر #نشر_مرکز
داستان دو راوی دارد که یکی "شراره" و دیگری "مستانه" است، به نظرم بهتر بود که یکی از راویها مرد باشد یا یک راوی مرد هم به راویها اضافه شود. تکرار بعضی مطالب در طول داستان خستهکننده است، مثل کتلت، سیاهی، کوبیده شدن و .... گاهی راوی صحنهها را خوب تصویر میکند و گاهی خیلی ضعیف. در کل کتاب قوی و گیرایی نیست. امتیاز: ۲ از ۱۰.
(خطر لو رفتن داستان (اسپویل))
قصه با مرگ آغاز میشود. مرگ علی نوربخش با سقوط از ایوان در بمباران تهران، که زندهگی با او و همچنین مرگ او، فصل اول رمان را به روایت همسرش شراره تشکیل میدهد. شراره با مخاطب قرار دادن علی، از زندهگی خودش با او میگوید و این سرآغازی برای بقیهی قصه میشود. داستان با ماجرای دوران نامزدی و ازدواج آنها و مسافرت و کوهنوردی و عاشقانههایی از این دست پی گرفته میشود و به قصهی مستانه و محمود میرسد؛ مستانه خواهر علی است و زمانی که داستان به او میرسد راوی قصه تغییر میکند و مسئولیت روایت داستان بر عهدهی مستانه قرار میگیرد. او نیز از قصهی زندهگی خود میگوید و به مرگ علی میرسد تا اینکه باز داستان را به شراره بسپرد و اتفاقاتی که پس از مرگ علی رخ داده، از زبان شراره بازگو شود. "انگار گفته بودی لیلی" با ارتباط مستانه و شراره و سیاوش، که پسر اوست، ادامه مییابد و به نقطهای میرسد که فراموشکردن علی ناگزیر است؛ در این بین شراره با یک آشنای قدیمی قراری برای سفر خارج میگذارد، و داستان "انگار گفته بودی لیلی" با جنبههای مختلف در هم پیچیدهاش ادامه مییابد.
This entire review has been hidden because of spoilers.