ما يزال الجدل القائم حول قيمة النتاج الفكري الذي خلفه أبرز المفكرين الإسلاميين الإيرانيين في عقدي الستينيات والسبعينيات من القرن العشرين، والذي جاء من خارج دائرة الحوزة العلميّة؛ألا وهو الدكتور علي شريعتي الذي شكل دون أدنى ريب أحد أهم محاور النهضة الدينية التي استقطبت الشباب الإيراني خاصة في الجامعات في الفترة التي سبقت انتصار الثورة الإسلامية في إيران، شباط 1979.
وخلال سني الثورة جرت عملية تعتيم تام على دور الرجل وذلك بدافع من القناعة بأن الرجل منحرف أو ضال لكونه تخطى كثيراً من الخطوط الحمراء التي يعتبر تجاوزها جريمة لا تغتفر في معظم الأوساط الحوزوية التقليدية والتي صار لها بعد الثورة نفوذ واسع في السلطة.
وسواء كان الدكتور "شريعتي" كما يقال منحرف أم؛ لا تبقى نتاجاته الفكرية جديرة بأن تقرأ وأن يعاد تداولها سواء في الشارع الإيراني أو العربي خاصة، فهي تُسلط الضوء على سرّ التوتر الدائم في العلاقات بين العرب والإيرانيين برغم كثرة الأواصر المشتركة. بل إن كتاباته تلقي الضوء على جذور الإخفاقات التي تعرضت لها تجربة الثورة الإسلامية في إيران.
و هذا الكتاب الذي بين أيدينا، والذي يحمل عنوان "التشيع العلوي، والتشيع الصفوي" هو في الأصل عبارة عن محاضرات ألقاها الأستاذ شريعتي في حسينية الإرشاد بطهران عام 1971، وبالنظر لأهميتها فقد تم ترجمتها وتقديمها لقراء العربية في هذه الطبعة التي بين أيدينا والتي جاءت متضمنة للنص الكامل لها؛ إلى جانب نص آخر كان الدكتور شريعتي قد كتبه تحت عنوان "التشيع الأحمر والتشيع الأسود" وذلك ليكون بمثابة مقدمة توضيحية لمسرحيته "سربداران" التي لم تعرض في ذلك الحين إلا ليلة واحدة.
Ali Shariati was an Iranian revolutionary and sociologist who focused on the sociology of religion. He is held as one of the most influential Iranian intellectuals of the 20th century and has been called the ideologue of the Iranian Revolution. He was born in 1933 in Kahak (a village in Mazinan), a suburb of Sabzevar, found in northeastern Iran, to a family of clerics.
Shariati developed fully novice approach to Shi'ism and interpreted the religion in a revolutionary manner. His interpretation of Shi'ism encouraged revolution in the world and promised salvation after death. Shariati referred to his brand of Shi'ism as "Red Shi'ism" which he contrasted with clerical-dominated, unrevolutionary "Black Shi'ism" or Safavid Shi'ism. Shariati's works were highly influenced by the Third Worldism that he encountered as a student in Paris — ideas that class war and revolution would bring about a just and classless society. He believed Shia should not merely await the return of the 12th Imam but should actively work to hasten his return by fighting for social justice, "even to the point of embracing martyrdom", saying "everyday is Ashoura, every place is Karbala." Shariati had a dynamic view about Islam: his ideology about Islam is closely related to Allama Iqbal's ideology as according to both intellectuals, change is the greatest law of nature and Islam.
Persian:
دکتر شریعتی در سال ۱۳۱۲ در خانواده ای مذهبی چشم به جهان گشود پدر او استاد محمد تقی شریعتی مردی پاک و پارسا و عالم به علوم .نقلی و عقلی و استاد دانشگاه مشهد بود علی پس از گذراندن دوران کودکی وارد دبستان شد و پس از شش سال وارد دانشسرای مقدماتی در مشهد شد. علاوه بر خواندن دروس دانشسرا در کلاسهای پدرش به کسب علم می پرداخت. معلم شهید پس از پایان تحصیلات در دانشسرا به آموزگاری پرداخت و کاری را شروع کرد که در تمامی دوران زندگی کوتاهش سخت به آن شوق داشت و با ایمانی خالص با تمامی وجود آنرا دنبال کرد.
در سال۱۳۵۲، رژیم، حسینیهء ارشاد که پایگاه هدایت و ارشاد مردم بود را تعطیل نمود، و معلم مبارز را بمدت ۱۸ماه روانه زندان میکند و درخ خلوت و تنها ئی است که علی نگاهی به گذشته خویش میافکند و .استراتژی مبارزه را بار دیگر ورق زده و با خدای خویش خلوت میکند از این به بعد تا سال ۱۳۵۶ و هجرت ، دکتر زندگی سختی را پشت سرخ گذاشت . ساواک نقشه داشت که دکتر را به هر صورت ممکن از پا در آورد، ولی شریعتی که از این برنامه آگاه میشود ، آنرا لوث میکند. در این زمان استاد محمد تقی شریعتی را دستگیر و تحت فشار و شکنجه قرار داده بودند تا پسرش را تکذیب و محکوم کند. اما این مسلمان راستینخ سر باز زد، دکتر شریعتی در همان روزها و ساعات خود را در اختیار آنها میگذارد تا اگر خواستند، وی را از بین ببرند و پدر را رها کنند
دوستانِ گرانقدر و ایرانیانِ خردگرا، بارها و بارها در ریویوهایی که نوشتم، با اسناد و مدارک معتبر تاریخی، فساد و خونریزی و دزدی و غارت و تجاوز و مال اندوزیِ علی ابن ابیطالبِ تازی و خاندانِ او و همچنین خلفا و به اصطلاح مقدسین اسلام را ثابت نمودم با این حال شاهد آن هستیم که دروغگوهایِ کثیف و عرب پرستانی پست و ذلیل، همچون <علی شریعتی> و امثال او، به راحتی مغز جوانها را شستشو داده و تاریخ را تحریف نموده اند و در جایی که توان تحریف ندارند و زمانی که با ده ها و صدها سند معتبر تاریخی روبرو میشوند که کثیف بودنِ ائمهٔ آنها و مذهبشان را ثابت میکند، به ترجیع بندِ معروف و همیشگیِ خودشان، یعنی: راوی و مورخ سنی بوده است متوسل میشوند... و یا راویِ سند را به اتهامِ شیعهٔ صفوی و اسلام اموی از گردونهٔ خود حذف میکنند عزیزانم، اینگونه برخورد با مسائل تاریخی نه تنها در خدمتِ پیشرفت و ارتقا شعورِ تاریخی جامعه نیست، بلکه اساساً در جهتِ گمراهیِ این مردمِ زود باور و ساده لوح میباشد به همین دلیل است که <علی شریعتیِ بیسواد> و بی اصل و ریشه و عرب پرست، میگوید: اسلام شناسی، آنگونه است که ما دوست داریم و میخواهیم ************************** دوستانِ باشعورِ من... این دروغگوهایِ متوهم و عرب پرست، <علی بن ابیطالبِ تازی> را پهلوانی باشرف (بلا نسبتِ پهلوانان) و با متانت و با وجدان میدانند... در صورتیکه در جای جایِ تاریخ صحبت از خون خواری و جنایتهای هولناک و کثیفِ اوست... این عرب پرستانِ بیشعور تصور میکنند و بدونِ تحقیق و مطالعه در تاریخ ایمان دارند که <علی ابن ابیطالبِ بیابانی>، به بچه هایِ یتیم مهربانی و محبت میکرده است، در صورتی که نمیدانند که خودِ این علی صدها و هزاران بچهٔ بدبخت و بیگناه را یتیم کرده است و پدران و مادرانِ آنها را گردن زده است... و او زورش را تنها به زنان و پیرزن های بیگناه مانندِ خواهر ۸۰ سالهٔ <حاتم طائی> و پیرمردانی ۸۰ ساله همچون <عمرو بن عبد ود> میرسانده است ساکنینِ بیشعور و عرب پرستِ ایران زمین، اگر کمی شعور و خرد داشتند، به این مسائلی که مینویسم اندکی می اندیشیدند. افسوس که نه شعور دارند و نه خرد عزیزانم، <یعقوبی> مورخِ نامی، نوشته است: علی حکم های عجیبی داشت، قومی را آتش زد، برخی را با دود از بین برد،انگشتانِ مردان را قطع میکرد و دیوار را بر سرِ مردم آوار میکرد و در این راستا، <مسعودی> دیگر مورخِ نامی، نوشته است: علی در یک روز ۲۵۰۰ نفر از "قوم اَزُد" را به قتل رساند و آنقدر کشتار کرد که کسی نتواند به دیگری تسلیت گوید طبری و ابن اثیر، سلطانِ مورخان، نوشته اند: علی بعد از به هلاکت رسیدن یارش "عبدالله ابن خباب" گفت: بخدا اگر تمامی مردم روی زمین به کشتن عبدالله اقرار کنند، زن و مرد و کودک را از تیغ شمشیرم میگذرانم و لحظه ای درنگ نمیکنم تمامی مورخینِ اسلامی و حتی غیرِ عرب زبان نوشته اند: علی در یک روز سر 750 الی 800 یهودی "بنی قریظه" را به تنهایی از تنشان جدا کرد و اینکار را با یهودیانِ "بنی نضیر" نیز انجام داده است دوستانِ عزیزم، خودتان با وجدان انسانیِ خویش، قضاوت کنید، چنین موجودِ جانی و ترسو که هم از نظرِ اندام کوتوله و زشت بوده است و هم از نظر شعور و خرد کوتوله بوده است، و این موجودِ بیمار خطرناک روانی، که وحشیانه انسانهایِ ضعیف و بی دفاع را به قتل میرسانده است، اصلاً انسان بوده است که بخواهد شرف و وجدان و رحم و مروّت داشته باشد؟؟؟ آیا چنین موجودی را باید پهلوان نامید؟ اگر او پهلوان است، پس بزرگمردانِ با غیرت و با شرفِ ایران زمین چه نام داشته اند؟! شما بگویید خاک بر سرِ آن نادانهایِ عرب پرست و بی غیرتی که اینچنین موجودِ خونخواری که بویی از انسانیت نبرده است را الگویِ خود در زندگی قرار میدهند و جالب است که نمیدانم با چه رویی این بیسوادها با نوشته های من مخالف هستند!! من خودم تاریخ هستم... انکار سخنانِ من، یعنی انکار حقیقت و تاریخ... پس بهتر است مخالفان سخنانِ من، سکوت کنند و بیش از این خودشان را ذلیل و بی شخصیت نکنند و در خلوتِ خودشان به ریویوهایِ من کمی فکر کنند.. شاید راه نجاتی از خرافات و خزعبلاتِ مذهبی، برایشان باقی مانده باشد... <علی شریعتی> برای این بیخردان بُت بوده است، در صورتیکه که کسی که اندک مطالعهٔ تاریخی و سیاسی و دینی، داشته باشد، میداند که او موجودی بی سواد و دون مایه و دروغگو بیش نبوده است *************************** امیدوارم بیانِ این مطالب جهتِ آگاهی جوانانِ سرزمینم مفید بوده باشه <پیروز باشید و ایرانی>
در صفحات اولیه کتاب شریعتی در مقام یک جامعه شناس شروع می کنه به شرح نظریه تبدیل جنبش به نظام اون هم با مثال واضح و خوبی از ظهور و سقوط آیین زرتشت در دوره ساسانی.میشه گفت بهترین بخش کتاب هم همین بخش هست.بعد هم کم کم نقبی می زنه به ظهور آیین شیعه و به وجود اومدن حکومت صفوی و این که چگونه آیین شیعه از یک جنبش به یک نظام و سازمان سیاسی تبدیل شد.و سعی می کنه که تمایز قایل بشه بین شیعه به عنوان یک جنبش که همون تشیع علوی میشه و شیعه به عنوان یک نظام که از اون به عنوان تشیع صفوی یاد می کنه.
ادامه کتاب به بررسی پایه و اساس های اعتقادی شیعه از منظر تشیع علوی و تشیع صفوی است : شریعتی در مقام منتقد
در این قسمت در مقام یک منتقد افکار و عقاید رایج در جامعه شیعه امروزی شروع می کنه به زیر سوال بردن اون ها.از تقلید انتقاد می کنه که نباید در مسایل عقلی باشه، فرق می ذاره بین روحانی شیعی و عالم شیعی و و و .این بخش کتاب هم نسبتا جذابه، به چیز هایی میتازه که همین امروز هم زیاد می بینید به عنوان شهروند یک جامعه شیعه و اگر اهل حقیقت و منطق باشید حتما بار ها و بار ها عذابتون داده دیدنشون.
شریعتی در مقام استاد معارف دانشگاه
بخش هایی که به ستایش از تشیع علوی می پردازه ملال آوره. به ملال آوری خوندن دین و زندگی در دبیرستان یا معارف در دانشگاه اونم شب امتحان. در اینجا همه چی خوبه، از اصل تقیه بگیر تا ماجرای فدک هیچ کژی و کاستی ای توش نیست و همه چیز دارای فلسفه و معانی و مفاهیم عمیقه. این جا شریعتی تا مقام یک استاد معارف دانشگاه پایین میاد تا آسمون ریسمون ببافه، به هر دری بزنه که بگا آقا جان اسلام به ذات خود ندارد عیبی، هر چی هست عیب از مسلمانی ماست. و کلا جنگ شیعه و سنی هم همش کار امپریالیسم و صهیونیسم هست و اینا اگه نبودن ما مسلمین با خوبی و خوشی در کنار هم داشتیم زندگی می کردیم.
به طور کلی اگر ایمان مذهبی تون قویه هنوز اما کمی نا امید شدین از آیین شیعه به عنوان راه رهایی این کتاب می تونه ایمانتون رو دوباره مستحکم کنه. در غیر این صورت خوندنش اون قدرا چیزی رو براتون عوض نخواهد کرد و توضیح واضحاته.
کتاب با بیان یه نکته جالب جامعه شناسی شروع میشه: تبدیل شدن جنبش ها به نظام سازمانی، و تغییراتی که این تبدیل در ماهیت جنبش ایجاد میکنه. من به این تبدیل قبلاً فکر کرده بودم، البته نه در مورد تشیع، بلکه در مورد "تصوّف" و این که تبدیل شدنش از یک "جنبش" (البته من اون زمان این اصطلاح رو بلد نبودم) به "سازمان" چطور باعث شد از شکل حقیقی و خالصش دور بشه و تبدیل بشه به یک سری نمادها و تظاهرات که کم کم پوچ و توخالی شدن. این ایده بنیادی یا بهتر بگم: ایده ابتدایی کتابه، که خیلی درخشان و جالبه و کلی، کلی، کلی هیجان زده م کرد که دست روی چه نکته ی نابی گذاشته... اما بر خلاف انتظارم (با بهتره بگم: همون طور که انتظار داشتم؟) از یه جا به بعد، باز شریعتی مطابق شیوه معمولش بحث رو هیجانی و احساسی می کنه و بر میگرده سر شعارهایی که قبلاً بارها داده و گاهی اون قدر از حرف اصلی دور می افته که آدم تعجب می کنه، و عناصر احساسی و مبهمی رو وارد بحث می کنه که ارتباطی به ایده ی بنیادی کتاب نداره (مثل "شور" و "شعور" یا "عقل" و "احساس": تشیع علوی "عقلانیه" و تشیع صفوی "احساسی" و نفهمیدم چطور "جنبش" بودن به معنای "عقلانی" بودنه، ولی "سازمانی" بودن به معنای "احساسی" بودن، با این که در حالت معمول باید برعکس این باشه.) کاش کاش مؤلف تا آخر به ایده دست اولش پایبند می موند و لوازم و ملزومات این تبدیل از جنبش به سازمان رو در نظام عقیدتی تشیع بررسی می کرد و به شکل محققانه توضیح می داد نمودهای این تبدیل در تاریخ صفویه کجاها بوده. اما متأسفانه این بخش ها خیلی کم هستن.
من نمیدونم مایه علمی و تحقیقی علی شریعتی چقدر بوده و آیا درسته که ازش توقّع یه کتاب تحقیقی تمام عیار داشته باشیم یا نه، اما این رو به قطع میدونم که ارائه این ایده ی درخشان (جنبش-سازمان) در ضمن یک "سخنرانی" (اون هم در اون دوره که سخنرانی ها همه احساسی و انقلابی بودن) تا حد زیادی باعث ضایع شدن ایده شده.
کتابی خوب از خواندههای سالها قبل با لحن و بیان خاص دکتر شریعتی. وی در این کتاب تفاوت دو نوع دیدگاه از شیعه، یعنی تشیع موسوم به علوی و صفوی را تبیین کرده است. کتابی بود بسیار مفید، آگاهی دهنده و سیراب کننده عطش جویندگان حق و حقیقت. ولی زیر سوال بردن تمام خدمات صفویه علیرغم وجود مشکلات زیاد آن دوره و نگاه منفی به این دوران از نقاط ضعف این کتاب بود.
اینجا باز با شریعتی نظریه پرداز و متمرکز بر "اجتماعیون" طرف هستیم. یعنی آن بخش از قلم شریعتی که برای من خوشایند تر است. فرضیه اساسی این کتاب که رویکرد تاریخی به مساله شروع شکلی خاص از تشیع در دوران صفویه دارد، و البته ریشه های آن را تا صدر اسلام دنبال می کند، در مقابل یک تئوری غالب دیگر قرار می گیرد. تئوری که مثلا در کتاب "نبرد قدرت در ایران" هم بدان پرداخته شده و تشیع را در دوران صفوی عاملی برای ساختن ایران بعد از دوران طولانی تحت سیطره حکومت های ترک بودن، می داند. اما اینجا شریعتی نظر دیگری دارد. بحث را به جای ملیتی کردن، به سمت ایدئولوژی های رقیب و مقابله با ایدئولوژی سنی حکومتی در عثمانی می برد و آن را نیز تحت عنوان سنی اموی می خواند. این دو دیدگاه تفاوت شگرفی دارند، چرا که اگر حرف شریعتی را بپذیریم، مساله وحدت ایران صرفا نتیجه جانبی تصمیم بزرگ دیگری است. اتفاقا بحث ملی گرایی در تشیع صفوی و نگاهشان به ساختن شیعه ایرانی در جریانهای معاصر با آنها را نیز به چالش می کشد
در کنار این بحث اصلی، شریعتی اما همیشه منظورهای خاص خودش را دارد. مثلا دو نکته را اینجا عرض می کنم. یکی اینکه با تئوری خودش می تواند به ساده برای دوران خودش برچسب های خاصی بسازد و از آنها استفاده کند. در این جا به وضوح می بینیم که به مقابله با اسلام و رویکرد مخالفان خودش و حسینیه ارشاد می پردازد. نکته دوم نیز اینکه کمی این نگاه سیاه و سفید، ارتباط بین دو نوع تفکر شیعی را کمرنگ جلوه می دهد. یعنی یک سوال تحقیقی خوب این است که آیا صرفا تمام این عناصر ضدشیعی موجود در تشیع صفوی را می توان به نیت های سیاسی و تحریف های مشابه با آنچه صفویان دنبال می کردند، نسبت داد، یا در خود تشیع علوی هم پتانسیلهایی برای چنین مسائلی وجود دارد، و این تبدیل شدن به ضد خود، شاید در فرآیند پیچیده تری نتیجه نقص هایی در تفکر اصلی باشد. البته با نوع نگاه شریعتی به درآوردن ایدئولوژی و سیاست های خاص از دل چنین مباحثی، نمی توان انتظار این بحث ها را در خطابه های وی داشت
چقدر این افکار تازه و به روز است.چقدر به درد این روزهای کشورمان می خورد و چقدر واجب است خواندنش.حتما بخوانید و به دیگران هم خواندنش را توصیه کنید .من که تصمیم گرفته ام به چند نفر که حس می کنم به دانستنش نیاز دارند این کتاب را هدیه کنم.
کتابیست که خواندنش را توصیه میکنم. روشنگر جنبش نابخردگرایی دینیست که چندسالی است در کشور باب شده (شاید هم از از سه هزار سال پیش تا کنون اصلاً بیرون نشده که اکنون بخواهد باب شود). به هر حال در هر مذهبی این شمایل رخ خواهد نمود. شمایلی که میگوید ایمان داشتنی است نه آوردنی. گویا در ذات است و موروثی، نه اکتسابی و به دستآوردنی و از جنس فهمیدن و ادراک جهان
دکتر علی شریعتی باور دارند که تشیع علوی از دوره ای از مسیر اصلی خود منحرف شده است و با چیز دیگری جایگزین شده است. ایشان باور دارند که این تغییر در دوره صفویه رخ داده است. ایشان بیان می کنند که در این دوره تشیع علوی طی دوره ای با تشیع صفوی جایگزین شده است. این دو تشیع در ظاهر یکسان هستند اما در باطن تفاوت های جدی ای دارند. تشیع علوی زنده و پویا و آماده برای مبارزه فکری است اما تشیع صفوی در ظاهر در اوج قدرت است اما از درون به رکود وتوقف رسیده است. در تشیع علوی معرفت اهل بیت اصل و مبنا است اما در تشیع صفوی محبت اهل بیت کافی است! ایشان عقیده دارند که تغییر رویکرد بزرگان دینی و وابسته و نزدیک شدن آنها به حکومت نقش مهمی در این انحراف داشته است. در این کتاب دکتر شریعتی به بیان تفاوت های این دو نوع تشیع می پردازد و تاثیرات مخرب تشیع صفوی بر روی جامعه اسلام را نشان می دهد. آثار مخربی که در حال حاضر نیز شاهد بسیاری از آنها هستیم. خواندن این کتاب را به همه دوستان توصیه می کنم.
یه کتاب فوق العاده راجع به دو نوع طرز تفکر متفاوت در شیعیان به زودی معرفی این کتاب رو در وبلاگم منتشرخواهم کرد در این آدرس میتوانید معرفی این کتاب را به همراه بندهای خواندنی از این کتاب ببینید: http://safaeinejad.ir/1395/02/23
دستگاه تبلیغاتی صفوی دو کار میکرد: اولا، ناچار بود تشیع را حفظ کند، بلکه آن را ترویج نماید و از آن تکیهگاهی برای رژیم خود در میان توده و وسیلهای برای جدا کردن مسلمانان ایران از دنیای اسلامی و حتی ایجاد دشمنی و نفرت میان دو قطب به وجود آورد. ثانیا، باید کوششی هوشیارانه و دشوار کند تا تشیع را فلج سازد و مسخ کند و اثر آن را در اندیشهها و دلها خنثی کند، به طوری که علی باشد و آگاهی و آزادی و عدالت را الهام نکند و کربلا باشد، اما به خواب کند و سرگرمی آورد و اشکالاتی ایجاد نکند! و بحث امامت داغ باشد، اما فقط به درد کینهتوزیهای تاریخی و نفرتهای قومی و جنگ فارس و ترک و عرب بخورد و ... خلاصه مردم همه مجبورند شیعه باشند، اگر کسی درنگ کرد، تیغ قزلباش، شیعهاش خواهد کرد! ولی شیعهای که چشمش عمری بر حسین میگرید و دستش همه عمر در دست ... در دست ... چه بگویم؟
کاش او زنده بود و در حسینیه ارشاد پای سخنرانی هایش می نشستم کاش ملت به زوال رفته ما روشنفکرانش را ترد نمی کرد ملت ما به جای انکه احتیاج به واژه های قلابی آزادی داشته باشد احتیاج به آزاد اندیشانی همچون شریعتی دارد ... این ملت احتیاج به شریعتی ها و مطهری ها دارد .
~3.5 به هر حال دو تشیع وجود دارد: تشیع حب و بغض احساسی یا تشیع صفوی و دیگری تشیع منطق و تحلیل و آگاهی و شناخت یا تشیع علوی کتاب سختی بود؛ بعضی جاها تفکرات دکتر شریعتی رو تحسین میکردم، بعضی جاها به فکر فرو میرفتم و بعضی جاها هیچجوره توی کتم نمیرفت. :)) اما در نهایت راضیم از اینکه خوندم این کتاب رو بالاخره :)
فارغ از نقدهای قابل تامل به کتاب ، شریعتی همیشه حرف هایی گفته که داغت میکنه و سطرهایی ردیف کرده که به روحت شلاق میزنه ....در پس پرده برخی عبارات به راحتی می توان روحی دغدغه مند، روانی اهل درد و فکری که حقیر نمی اندیشد را به وضوح دید....
بخشی از کتاب
"چه بیشرمی و بیرحمی و خود خواهی زشتی که انسانی؛ در جهنم پیرامونش ضجه ی اسیران و نعره ی جلادان و فقر گرسنگان و تازیانه های ستم را بر گرده ی بیچارگان ببیند و بشنود و بجای آنکه به نجات آنان برخیزد؛ خود؛ بتنهایی: در طلب نجات خود باسد و کسب بهشت ! تصوف را نیز همچون زهد ،مذهب فرار از واقعیت ها و مسئولیت ها و پشت کردن به سرنوشت خلق و نادیده گرفتن ستم ها و قساوت ها می یابد. فقه را می بیند که هزار سال در آداب بیت الخلا طرح و کشف می کظند اما سرنوشت شوم ملتی برایش مساله ای نیست!"
کتابی که باید میخوندمش، چرا که شاید هیچ موقع این حرفها رو از دهان کسی جز شریعتی نمیشنیدم. البته نه اینکه همهی حرفهای او رو پذیرفته باشم، نه! این کتاب و شریعتی نوع نگاه تازهای رو برای تحلیل اسلام سیاسی به من داد. حالا هم بیشتر علاقهمند شدم صفویه رو بشناسم، و هم اینکه کتب دیگری از علی شریعتی بخونم.
کتاب در ابتدا اشاره ای به ماجرای سربداران میکند و بعد نظریه” تبدیل نهضت به نظام “ اینکه یک روح و نهضت انقلابی پس از انکه فضای اجتماعی و شرایط تاریخی خویش را پشت سر می گزارد از حرکت باز می ایستد و محافظه کار می شود و حتی در برابر پیش روی جامعه مقاومت ارتجاعی میکند یعنی هر حرکتی پس از چندی به یک نظام استحاله می شود چون اول میخواست دشمن را خلع سلاح و نظام را عوض کند و حالا خودش حاکم است و میخواهد خودش را حفظ کند حالت ضدانقلابی پیدا کرده و انقلابهای دیگر را شورش یا خیانت یا ضد انقلاب می خواند بعد میگوید تشیع هم از قرن اول تا اوایل صفویه یک حرکت بود علیه یک نظام اما از صفویه ببعد به یک نظام تبدیل میشود صفویها از نسل تصوف(به معنای مخالف با ظلم ان و نه گوشه گیری) بودند و در برابر سالها ظلم سربلند میکنن با کمک قزلباشها و با شکست اق قویونلوها و به همین علت بین مردم محبوب میشوند بین صفوی شیعه در این طرف و عثمانی سنی در ان طرف شریعتی میگوید صفوی با تلاش برای نسبت دادن نسل امامان به شهربانوی ساسانی تلاش کرد هم از عنصر قومیت و هم عنصر دین استفاده کند تا قدرت مند بماند در مقابل صفوی شیعه ایرانی عثمانی سنی ترک هم همین کار را میکرده و هردو با دور شدن از اسلام واقعی به بدنه ان ضربه زدند شریعتی در واقع تلاش میکند نوعی از عدالت خواهی و ارمانهای اجتماعی را به مخاطب جوان خود معرفی کند که از غرب نیست بلکه از چیزیست که جزیی از فرهنگ ماست و برای ما اشناست و ان مکتب حسین و مکتب علی است که هیچ گاه در تاریخ عملی نشد “ تو ای که هم شکوهی را که ایمان به ادمی ارزانی میدارد میفهمی و هم گرمایی را که بی قراری عشق به دل میبخشد تجربه کرده ای و هم خود را برای ازادی یک ملت اسیر نثار کردن از شوق بیتابت میکند در بوی نان تازه ... در دستهای گرسنه ای ... به همانگونه که خدا را استشمام میکنی در محراب ای تو ... چقدر دوست دارم که تو علی را بشناسی! “
کتاب از دوبخش یکی جزوات شریعتی و دیگری از سخنرانی های سال ۵۰ ایشون همراه با تصحیحات تشکیل شده که درسال ۱۳۵۱ به چاپ رسیده.
قلم شریعتی اینجا هم مثل اثار دیگه این نویسنده کاملا گیرا و جذاب هست.اما در مورد موضوع مورد بحث داخل کتاب نویسنده به بررسی و مقایسه کلمه شیعه توسط دوگروه متفاوت که یکی علوی و دیگری صفوی هست میپردازه و با اوردن مثال ها از هردو گروه اقدام به تلاشی برای ایجاد یک دید عادلانه و شاید منصفانه بین دو گروه انجام میده.تا خواننده رو با حقییقت کلمه شیعه و تفاوت اون با تعریف به جا مونده از شیعه صفوی در جامعه حال و حاضر خودش اشنا و خطر این نوع دید رو به فرد گوشزد کنه.متن پر از کنایه های نسبتا تلخ و سنگین به جامعه به اصطلاح اسلامی زمان خودش هست که بیشتر درگیر صوفی گری و شاه اسماعیل پرستی هست تا چیزی که تاریخ و حقیقت در مورد شیعه بازگو کرده بود. اما شریعتی برای بیان مفاهیم بالا به صورت اکادمیک و علمی تر در همون ابتدا به بررسی یکی از اصول جامعه شناسی میپردازه که بسیار به خواننده در باب تحلیل مسایل اشاره شده در ادامه کتاب کمک میکنه(اصل تبدیل نهضت و حرکت به نظام وسازمان)
یکی از برتری های نوشته ها و سخنرانی های شریعتی در این کتاب به کار بردن مثال های عینی و تمثیل های واقعی اتفاق افتاده درگذشته و حال تاریخ جهان ( در این کتاب تاریخ اسلام) هست که دست خواننده رو برای نتیجه گیری و استنباط موضوع اصلی به قدری باز میگزاره که دیگر نیازی به توجیه اضافی و شخصی برای بیان گفته هاش نباشه.
کتابیست راجع به تشیع که در حکومت صفویه با حکومت و. سیاست در آمیخت و به شکل امروزی به ما تحویل شد راجع سیر تحول و منشا وعلل تحول در دوران صفویه از تشییع راستین به گفته نویسنده که دشمنی با خلفا نداشت و عاری از خرافات و در پی اتحاد جهان اسلام بود تا تشیع عمر کشون و طبل و سنج دغل لعن خلفا و جدایی از جهان اسلام.شریعتی با این دیدگاهها بود که در زمان خودش مورد حمله آخوندها متعصب و مرتجع قرار میگرفت و بهش لقب وهابی داده بودن و خمینی هم هیچوقت دل خوشی از شریعتی نداشت ولی بعلت علاقه طیف چپ و مذهبی و متجدد انقلاب هیچ وقت رسماً نه تایید ونه ردش کرد مثل مصدق
کتابی خاص از مردی خاص. نگاه واقع بینانه دکتر شریعتی به اسلام و تاریخ و فلسفه و اندیشه ان باعث میشود انسان به دین مبین علاقه مند شده و واقعیات ان را انگونه که هست نه انگونه که به ما و پدرانمان گفتند فهمید. مرحوم شریعتی نقش اساسی در تبیین چهره واقعی اسلام و تشیع بدون خرافات و جعلیات افراطیون و کاسبان دین داشتند.
خلاصه: شاید بتوان گفت تشیع علوی/تشیع صفوی مهمترین نظریه و ایده ی علی شریعتی در طول زندگانی اش بود. نظریه ای که در آینده ای نه چندان با عنوانی متفاوت ولی محتوایی یکسان از دهان امام خمینی بیرون آمد: اسلام ناب محمدی/ اسلام آمریکایی. تقسیم بندی ورای تقسیم بندی معمول مذهبی شیعه/سنی که مرزهایی جدیدی را در جامعه ی اسلامی برقرار کرد. شریعتی معتقد است تشیع صفوی، مذهبی ظاهرگراست که پیام اصیل علی(ع) را دریافت نکرده و در ظواهر مذهی گرفتار شده است. با ظهور حکومت صفوی، به دلایل سیاسی، صفویه به خوبی توانست از ظرفیت این فرقه استفاده کند و آنها به لطف حکومت تبدیل به جریانی قدرتمند در جامعه شیعی شدند: گروهی ظاهرگرا، توجیه گر وضع موجود و البته به شدت ضد سنی. با این حال شریعتی در جای جای کتاب تلاش دارد حساب علمای اصیل اسلامی را از این فرقه جدا کند.
نقاط قوت: بررسی جامعه شناختی شریعتی از جریان های حاکم در جامعه شیعی همچنان جذاب و تامل برانگیز است. مخصوصا اینکه امروز میشه با همین متدولوژی روابط جمهوری اسلامی با مذهب شیعه را بازنگری کرد و متوجه شد همان مفاهیم مترقی شیعه علوی شریعتی (همچون وحدت) هم می تواند ابزار مشروعیت بخشی به حکومتی شود که از مذهب سوءاستفاده می کند.
نقاط ضعف: بنظرم شریعتی بیش از حد دلش به حال فقهای شیعی میسوزد. چه بخواهیم، چه نخواهیم تشیع صفوی با قرائت شریعتی اقلیتی نبود که در زمان شاه اسماعیل حاکم شده باشد. از ابتدای تاریخ شیعه، بسیاری از علما و بزرگان اندیشه های شیعه صفوی را داشته اند و دارند. به تعبیری شاید نباید دایه دلسوزتر از مادر شد. علما و زعمای شیعه اکثرا طرفدار تشیع صفوی بوده اند و معمولا تشیع علوی با قرائت شریعتی در میان شیعیان اقلیت بوده اند.آن کسانی که در اقلیتند شیعیان علوی اند، نه شیعیان صفوی.
پ.ن. تجلیل های تاریخی ابتدای کتاب مبنی بر نقش بیگانگان در بسط شیعه صفوی نیز مانند حرف های جلال آل احمد در غرب زدگی بود که بنظرم متقن نبود.
شریعتی کارش درسته. از یه آدم ِ گنده هرچند 100٪ باهاش مخالف باشی باز هم میتونی چیز یاد بگیری.
به تعبیر ِ زیبای دوستی که این کتاب رو به من قرض داد از چاه درت می آره می ندازدت توی چاله (از یک اشتباه ِ بزرگ به اشتباهی کوچک تر)!! نویسنده یه کم هم فرافکنی کرده. همه ی مشکلات ِ مذهب رو به نسخه ی "صفوی" نسبت داده و از سر ِ خودش باز کرده...