Contempt is a brilliant and unsettling work by one of the revolutionary masters of modern European literature. All the qualities for which Alberto Moravia is justly famous ~~ his cool clarity of expression, his exacting attention to psychological complexity and social pretension, his still-striking openness about sex—are evident in this story of a failing marriage. Contempt (which was to inspire Jean-Luc Godard’s no-less-celebrated film) is an unflinching examination of desperation and self-deception in the emotional vacuum of modern consumer society.
Alberto Moravia, born Alberto Pincherle, was one of the leading Italian novelists of the twentieth century whose novels explore matters of modern sexuality, social alienation, and existentialism. He was also a journalist, playwright, essayist and film critic. Moravia was an atheist, his writing was marked by its factual, cold, precise style, often depicting the malaise of the bourgeoisie, underpinned by high social and cultural awareness. Moravia believed that writers must, if they were to represent reality, assume a moral position, a clearly conceived political, social, and philosophical attitude, but also that, ultimately, "A writer survives in spite of his beliefs".
انزجار که نام اصلی آن "تحقیر" است (و معلوم نیست پرویز شهدی چرا نام رمان را تغییر داده در حالی که واقعا مسئله اصلی راوی رمان تحقیر شدن در برابر عشق است) به واکاوی عشق از سه منظر می پردازد: اسطوره، روانشناسی و ایده آل گرایی رمانتیک بستر این بررسی سرگذشت اولیس در داستان اودیسه هومر است که راوی رمان قرار است فیلمنامه ای بر اساس آن بنویسد اما سیر زندگی خانوادگی او به شکل جالبی شبیه به موقعیت اولیس و همسرش پنه لوپه پیش میرود حالا او مانده است که کدام تعبیر از عشق و بی وفایی میتواند موقعیت او را توضیح بدهد:
_چرا برداشت های ما از شخصیت اولیس این چنین متفاوت بود؟ شخصیت سطحی، غیرمنطقی و مبتذلی که باتیستا (تهیه کننده پول پرست) از او می ساخت، با زندگی خودش، با خواست ها و یا در حقیقت با منافع شخصی اش مطابقت داشت. شخصیت کم وبیش محتمل، ولی مسکین و با سطح فکر محدودی که رین گولد (کارگردان آلمانی که به مکتب روانکاوی فروید تعلق خاطر دارد) ارائه می داد، با ویژگی های اخلاقی و هنری خود کارگردان هماهنگی داشت. و سرانجام شخصیت ارائه شده از طرف من، یعنی متعالی ترین، طبیعی ترین، شاعرانه ترین وحقیقی ترین شان، بی شک از آرزویی تحقق ناپذیر، ولی صادقانه نشأت می گرفت که در آن زندگی از آلودگی های مادی مبراست، جایی که آرمان جایگزین نظریه های روانشناختی و مادی گرایانه می شود. و چون تصویر ترجیحی من از اولیس بهترینش بود، خود برای من تسلایی به شمار می رفت. کاری که برایم می ماند این بود که خودم را با همان تصویری بنمایانم که نتوانسته بودم برای فیلمنامه به کارگردان و تهیه کننده تحمیل کنم، تصویری که طبعا در زندگی به دشواری می توانستم آن را به کرسی بنشانم. این تنها وسیله برای متقاعد کردن امیلی و به دست آوردن دوباره ی احترام و عشقش نسبت به خودم
برای علاقه مندان به رمان روانشناختی و کسانی که دوست دارند کاربرد اسطوره ها در رمان نویسی معاصر را ببینند جالب خواهدبود اولین رمانی بود که از موراویا خواندم و چنان که میدانستم فضای تیره و نگاه بدبینانه ای به سرنوشت بشر معاصر داشت.
بعدالتحریر: فیلمی که ژان لوک گدار از روی این رمان اقتباس کرده را هم امشب دیدم. فیلم نسبتا به رمان پایبند است اما گدار کاملا مهر خودش را پای فیلم زده و قطعا دقائقی که موراویا در طراحی شخصیت ها و انگیزه هایشان رعایت کرده بود در فیلم درنیامده. نبینید اصلا چیزی را از دست نداده اید. فیلمی که یک فرانسوی مکتب موج نو بر اساس رمان روانشناختی یک ایتالیایی سرخورده با بازی یک کارگردان سینمای اکسپرسیونیستی آلمان در نقش خوشد (فریتز لانگ) بسازد معلوم است چه آش شله قلمکاری میشود!
دنیای امروز طوری ساخته شده که هیچکس نمیتواند راهی را که دوست دارد انتخاب کند، و برعکس باید کاری انجام دهد که دیگران میخواهند... چرا پول باید در آنچه انجام میدهیم، آنچه هستیم، آنچه میخواهیم بشویم، در حرفهمان، در آرزوهامان و حتی روابطمان با آنهایی که دوستشان داریم، چنین جایی داشته باشد؟
/امیلی و پنه لوپه(تحقیر) البرتو موراویا پرویز شهدی البرتو موراویا یکی از مهمترین نویسندگان چپ گرای ایتالیا در نیمه دوم قرن بیستم است ایتالیای موراويا ،ايتالياي پس از بحران فاشیسم و در حال بازسازی است.او نیز همچون فیلمسازان و نویسندگان هم عصر خود(انتونیونی،فلینی،ناتالیا گینگزبورگ وبوتزاتی)به رویدادهای اجتماعی و فرهنگی پس از جنگ با نگاهی منتقدانه مینگریست.نگاه برهنه و مستقیم او به جامعه در حال پیشرفت و در عین حال عقب مانده ایتالیا انچنان نافذ و قدرتمند است که بسیاری از کارگردانان موج نو ایتالیا و فرانسه اثار او را منبع اقتباس سینمایی قرار دادند..(برتولوچی در دنباله رو،دسیکا در دوزن و گدار در تحقیر ) تحقیر (ترجمه شده با عنوان امیلی و پنه لوپه) مهمترین رمان موراویا و یکی از اثار ماندگار ادبی قرن بیستم است که در هر لیست ادبی در میان صد اثر برتر قرار دارد.و بسیاری ان را چکیده حیات ادبی موراویا میدانند. داستان کتاب از زبان مردی روایت میشود که میخواهد ماجرای جداشدن از همسرش را تعریف کند.مرد روشنفکر است و در طی تعریف خاطراتش میفهمیم که به خاطر پول حاضر شده است تا فیلمنامه ای برای فیلمی تجاری بنویسد .فیلمی بر اساس ادیسه هومر ولی اسطوره،تاریخ،و هنر دست به دست هم میدهند که تراژدی هومردر زندگی واقعی مرد سرو رویی دیگر یابد. داستان ابعاد گسترده ای دارد.از تاریخ و هنر و اسطوره گرفته تا تاریخ اجتماعی ایتالیای سرخورده از فاشیسم .از تحقیرشدن خدایان ،تحقیر شدن پنه لوپه و انزجار او از اولیس،از انزجار اولیس و تحقیر پنه لوپه ،تحقیر ایتالیا در اروپای پس از جنگ ،تحقیر شدن هنر واقعی توسط کاپیتالیسم و انزجار کاپیتالیسم از هنر و در نهایت و از همه مهمتر تحقیر یک زن و انزجار او از همسرش که فاجعه و سرنوشت را رقم میزند. کتاب برای دوستداران اسطوره اولیس کنکاشی است مدرن از بخشهایی از این اسطوره که تا به حال مورد توجه قرار نگرفته است. نکته:ژان لوک گدار بر اساس این کتاب فیلمی با بازی میشل پیکولی ، بریژیت باردو،جک پالانس و فریتز لانگ کارگردان افسانه ای فیلمهای ام و مترو پلیس ساخت که برنده جایزه اسکار بهترین فیلم در سال۱۹۶۳شد.و از نگاه من بهترین فیلم اقتباسی کل تاریخ سینماست.(نسخه سینمایی این فیلم در امریکا به نام contempt/تحقیر اکران گردید) ،
در انزجار موراویا با شخصیتی روبهرو میشویم که گویا از دل رمانهای داستایوسکی به بیرون پرتاب شده است. انسان روشنفکر و تحصیلکردهای که به اندازه سر سوزنی تشخص و اعتماد بنفس و توانایی فهم و درک رفتار انسانها را ندارد اما برخلاف شخصیتهای داستایوسکی، هیچ جذابیت و همدلی و همراهی هم با خودش در ما برنمیانگیزد. انزجار رمانی ذهنی است، داستان کشمکشهای شخصیت اول داستان که مرد فیلمنامهنویسی است که دوست دارد به کار نمایشنامهنویسی و تیاتر بپردازد اما برای اینکه بتواند خرج زندگی و خانهای که خریده را بدهد مجبور است فیلمنامههای چرند و بازاری بنویسد، کاری که از آن بیزار است. همسر او که در ابتدا عاشقش است و بعد از حوادثی از او بیزار میشود و این بیزاری به نهایتِ درجه، شدید و خشن میشود. انزجاری که خود راوی علت آن را بیان میکند و در تمام طول داستان میدانیم علتش چیست اما راوی با حماقت و نادانی غریبی سعی میکند به ما بقبولاند که نمیداند و عاشقانه زنش را دوست دارد. انگار دوست داشتن خالی و توجه نکردن به رفتار و کارهایی که در قبال دیگران انجام میدهیم برای اینکه آنها هم عاشق ما باشند کافی است. راویِ انزجار چنین شخصیتی است. در حین خواند انزجار بسیار به یاد تربیت احساسات فلوبر میافتادم، در تربیت احساسات من با چنان شکل کثیف و تباهی از عشق یکطرفه و بیسرانجام روبهرو میشدم که تا مدتها به هر کسی که راجع به عشق حرف میزد میگفتم این رمان را بخواند تا از هر چه عشق و عاشقی است بیزار شود. انزجار هم چنین حالتی دارد، عشق و شخصیت بیاراده و نادانی که بیاغراق تبدیل به یکی از بدترین شخصیتها و داستانهای زندگیم شد، اونقدر بد که حتی از کتاب هم تا حد زیادی متنفر شدم. کتاب در کل چهار شخصیت اصلی بیشتر ندارد و بیشتر صفحات کتاب به تجزیه و تحلیل ماجراها در ذهن راوی اختصاص دارد، تلاش او برای اینکه بفهمد چرا همسرش دیگر دوستش ندارد و با اینکه خودش چند بار به صورت مشخص علت را بیان میکند اما حتی ذرهای هم حدس نمیزند که اینها میتوانند دلیل چنین انزجاری باشند. خلاصه که اگر به دنبال تنفر ورزیدن به مَرد روشنفکری که به صورت اغراق شدهای احمق و ناتوان است علاقه دارید، انزجار توصیه بسیار خوبی است. من از موراویا رمان نخونده بودم و واقعیتش حتی نمیدونستم که بجز داستان کوتاه، رمان هم نوشته. کتاب را هم بخاطر اعتماد به پرویز شهدی خریدم که ترجمه خوب و کم نقصی مثل همیشه انجام داده. جملههای بلند و بدون نقطه موراویا که برای نشان دادن وضعیت ذهنی و بررسیها و وسواسهای دائمی شخصیت انتخاب بسیار خوب و تکنیکی هست، در ترجمه با گویایی و شفافیت بالا منتقل شده. من چاپ اول سال 93 انتشارات مجید را خوندم که چاپ و صفحه بندی خوبی داره اما توی نمونه خوانی مشکلاتی داره و غلطهای املایی توش به چشم میخوره. خلاصه اینکه اینقدر از دست شخصیت رمان و حماقتش منزجر شدم که هر چیزی که بتونه فکرم را از اون منحرف کنه خوشحالم میکنه. ژان لوک گدار فیلمی هم از روی این کتاب ساخته که سالها پیش دیدمش و تصاویر محو و گذرایی در ذهنم ازش دارم. فقط یادم هست که فیلم به هیچ وجه انقدر اذیتم نکرده بود.
موراویا از همون کتاب دنباله رو برای من به نویسنده مهم و تاثیرگذاری تبدیل شد. نویسنده ای که در دوران قبل از جنگ در سرزمینی که پر از فساد و وعده های پوچ بود و تحت تسلط فاشیزم، از سیاهی ذات انسان می نوشت تا بعد از جنگ و شکست و تحقیر و سیاه روزی یک ملت هم همین رویه رو ادامه داد. در دنیای موراویا انسان به ذات موجودی منفعت طلب هست که برای رسیدن به خواسته هاش اکثرا هیچ حد و مرز اخلاقی نداره و به راحتی همه خطوط قرمزش رو زیر پا میگذاره. شخصیت های کتاب های موراویا در جهانی زندگی میکنن که هدف، وسیله رو توجیه میکنه و میشه به راحتی از اخلاقیات چشم پوشی کرد و فقط خود و موفقیت خود رو دید. داستان اینبار روایت زندگی ریشار مولتانی نویسنده ای است که علاقه به نوشتن نمایشنامه داره ولی به خاطر قسط اپارتمان و بقیه مشکلات مالی زندگی، تن به نوشتن فیلمنامه برای یک تهیه کننده تازه به دوران رسیده میده.داستان از همینجا شروع میشه و با رفتن به درون زندگی نویسنده و تغییرات رفتاری زنش امیلی با اون و با ارتباط زندگی خودش با فیلمنامه ای که قراره بر اساس نمایش ادیسه و رابطه اون با پنه لوپه همسرش، نوشته بشه ادامه پیدا میکنه و در نهایت با یک تراژدی به پایان میرسه. جهان خلق شده بر اساس شخصیت اصلی،دنیایی مشابه کتاب دنباله رو است.جایی که در اون هر کدوم از شخصیت های اصلی در جدالی بی پایان با هدف و تعهدات اون لحظه زندگی و حد و مرزهای اخلاقی یک انسان ،در جدال و کشمکشی مداوم به سر میبرن.به طوری که تا انتها این جدال پایان نمیگیره مگر با از بین رفتن علت یا علل اون. موراویا عجله نمیکنه.قلمش با صبوری خاصی یک موقعیت رو چندین بار میشکافه و توضیح میده.سعی میکنه به لایه های درونی و عمق شخصیت نفوذ کنه،اون رو بشکافه و در نهایت لخت و عریان اون رو به مخاطب عرضه کنه.این هنر نویسنده است که با کلمات میتونه شخصیت اصلی رو عریان به مخاطب نشون بده و این کار رو با هنرمندی هر چه تمام تر انجام میده. شخصیت زن داستان به نوعی تکمیل کننده این پازل روحی و روانیه.اون هم نه فقط روی کاغذ ،بلکه به طور انکار ناپذیری نقش داره و این نقش رو هرچند کم و حتی دور به خوبی ایفا میکنه.به همون نسبت بقیه شخصیت های مکمل هم همینطور مثل باتیستا و کارگردان. اما همه چیز حول شخصیت اصلی و دنیای ذهنی اون میچرخه و در نهایت هم با همون دنیا ولی حالا رشد کرده و آگاه تر شده، به پایان میرسه. امیلی و پنه لوپه در دنیای ذهنی نویسنده ای مهم در نیمه قرن بیستم میگذره.دنیایی که در اون انسان با مشکلات روحی و روانی زیادی که ریشه در خانواده و والدین شون داره، دست و پنجه نرم میکنه و تلاش میکنه از اونها رهایی بیابه.اما هیچ تضمینی نیست که بتونه موفق بشه و اصلا شاید سوال اصلی اینه که آیا هیچ برنده ای وجود داره؟!
هر چقدر از این داستان تعریف کنم کم گفته ام تا کنون داستانی با این عمق نخوانده بودم که مخاطب را درون مغز و ذهن شخصیتهای داستان فرو ببرد
شما در تمام داستان با بگو مگوهای ذهنی شخصیت اصلی داستان که یک نویسنده و نمایشنامه نویس هست التقاط پیدا می کنید درگیریهای ذهنی او وارد ذهن شما می شود همسر نویسنده در ابتدای داستان عاشق اوست ولی در ادامه از او متنفر می شود داستان در ایتالیا رخ می دهد شخصیت های داستان بینهایت زیبا تعریف شده اند اگر میخواهید کتابی بخوانید که در مغز کاراکترهای داستان زندگی کنید این کتاب را حتما بخوانید
ظاهرا این کتاب برگرفته از زندگی خود نویسنده و مشکلاتی که با همسرش داشته، میباشد. در مورد عشقی که پس از ازدواج و در تلاطم مشکلات زندگی رو به سردی می رود و قطعا تلاش یک نفره برای حفظ آن دیگر جواب نمیدهد.
ابتدای کتاب خیلی امیدوار کننده و جذاب بود. داستانی راجع به روابط زن و مرد و زندگی و آرمان و پول و این چیزا. ولی در طول داستان که جلو میرفتی داستان کشدار و کمی تکراری و خسته کننده میشد. و چند صفحه آخر که کلا گند زده بود به هر چی قبلا خوندی. آخرشو خیلی بد نوشته بود . عین اینا که سوال آخر امتحان رو عجله ای و الکی مینویسن. نثرش هم بد نبود ولی به نظرم قوی هم نیومد و نثر برای من خیلی مهمه.