In Russia's struggle with Napoleon, Tolstoy saw a tragedy that involved all mankind.
War and Peace broadly focuses on Napoleon’s invasion of Russia in 1812 and follows three of the most well-known characters in literature: Pierre Bezukhov, the illegitimate son of a count who is fighting for his inheritance and yearning for spiritual fulfillment; Prince Andrei Bolkonsky, who leaves his family behind to fight in the war against Napoleon; and Natasha Rostov, the beautiful young daughter of a nobleman who intrigues both men.
As Napoleon’s army invades, Tolstoy brilliantly follows characters from diverse backgrounds—peasants and nobility, civilians and soldiers—as they struggle with the problems unique to their era, their history, and their culture. And as the novel progresses, these characters transcend their specificity, becoming some of the most moving—and human—figures in world literature.
Tolstoy gave his personal approval to this translation, published here in a new single volume edition, which includes an introduction by Henry Gifford, and Tolstoy's important essay `Some Words about War and Peace'.
Lev Nikolayevich Tolstoy (Russian: Лев Николаевич Толстой; most appropriately used Liev Tolstoy; commonly Leo Tolstoy in Anglophone countries) was a Russian writer who primarily wrote novels and short stories. Later in life, he also wrote plays and essays. His two most famous works, the novels War and Peace and Anna Karenina, are acknowledged as two of the greatest novels of all time and a pinnacle of realist fiction. Many consider Tolstoy to have been one of the world's greatest novelists. Tolstoy is equally known for his complicated and paradoxical persona and for his extreme moralistic and ascetic views, which he adopted after a moral crisis and spiritual awakening in the 1870s, after which he also became noted as a moral thinker and social reformer.
His literal interpretation of the ethical teachings of Jesus, centering on the Sermon on the Mount, caused him in later life to become a fervent Christian anarchist and anarcho-pacifist. His ideas on nonviolent resistance, expressed in such works as The Kingdom of God Is Within You, were to have a profound impact on such pivotal twentieth-century figures as Mohandas Gandhi and Martin Luther King, Jr.
چقدر حرف که راجع به تولستوی می شه زد. موندم که از کدوم بگم.
تولستوی و روسو در سال های بعد از انقلاب صنعتی، شهرها ناگهان گسترش پیدا کردن و شیوه ی زندگی جدیدی ایجاد شد. زندگی در فضای بسته ی شهرها و نظم ساعت وار کارخانه ها، تنگی معیشت طبقات فرودست و بی معنایی زندگی اشراف. همه ی این ها و علل فراوان دیگه، دست به دست هم داد تا به اعتراض گسترده ای علیه این حکومت عقل حسابگر شکل گرفت، به نام نهضت "رمانتی سیسم". بیشتر این معترضان، هنرمندها بودن، ولی گهگاه بینشون متفکرهایی هم دیده می شد، از جمله "ژان ژاک روسو". از نظریات سیاسی روسو که بگذریم (که منجر به تشکیل حکومت هایی مثل هیتلر شد) در نظریات اجتماعی، روسو می گه: انسان تا وقتی که باقی بر طبیعت دست نخورده ش باشه، تا وقتی که احساسات و غرایزش تحت سلطه ی عقل در نیومده باشن، پاک و شریفه. این تمدن و قانون و عقله که انسان رو تبدیل به موجودی بی عاطفه و پلید و گاه جنایت کار می کنه. من نمی دونم که آیا تولستوی مستقیماً از روسو تأثیر گرفته یا نه، ولی حرف هاش تا حد زیادی، مشابه حرف های رمانتیک هاست: این که انسان فقط در یه زندگی ساده، با زیبایی های ساده و محبت های ساده می تونه خوشبخت بشه. نه در زندگی پر پیچ و خم شهری امروزی. هر چند، به شیوه ی رمانتیک ها آزادی بی حد و حصر غرایز رو طلب نمی کنه. برای مثال می شه مقایسه ش کرد با نیچه که یکی دیگه از بزرگان رمانتیک هاست.
تولستوی و تولستوی! خیلی جالبه که تولستوی خودش رو تکرار می کنه. یعنی یه تصویر آرمانی رو در چند رمانش با کمی تفاوت میاره. البته این تصویر این قدر شیرین و دلچسبه، که آدم خسته نمی شه ازش. من دو تا از این شباهت های تولستویِ جنگ و صلح و تولستویِ آنا کارنینا رو که به ذهنم رسید نوشتم:
شخصیت لوین و کنت بزوخوف: هر دو شخصیت های خجالتی و ساده دل و پاک و مهربان، و هر دو به شکلی سرگشته و به دنبال جواب. شخصیت ناتاشا و یکاترینا: هر دو دختران نوجوان پر شور و مهربان، که ابتدا جای نادرستی دنبال عشق می گردن (یکاترینا در ورونسکی و ناتاشا در جوان هرزه ای که می خواست باهاش فرار کنه) اما در نهایت جذب پاکی و مهربانی دو شخصیت فوق (لوین و بزوخوف) می شن و با ازدواج با اون ها به خوشبختی می رسن. با توجه به تکرار وضعیتی کمابیش مشابه در رمان "رستاخیز"، انگار این، تصویر ایده آل تولستوی از یک زوج خوشبخت بوده: مردی ساده دل و زنی پر شور. یا به عبارت دیگه: مردی درونگرا (که احتمالاً تصویری از خود تولستوی درونگراست) و زنی برونگرا (که احتمالاً زن رؤیاهاش بوده).
دوجلدی قدیمی از کتابهای پدرم بود. جلد زیبای سبزرنگ وقهوه ای رنگ . کاغذهای زرد. در سیزده سالگی از اجبار بیکاریهای تابستان ونبودامکانات امروزه که برای بچه ها فراهم است . بعدها تقریبا" هرسال یک بارمیخواندمش . همه قهرمانها درذهنم رسوب کرده بودند . با هریک ازمردوزن همذات پنداری میکردم. ازبس که تولستوی به زیبایی موقعیت واحساس آنهاراتوصیف میکند . به طبع کتابهای آن دوره روسیه طولانی است ولی تعدد اتفاقات باعث میشود کمتر احساس خستگی کنی . همه فیلمها وسریالهایی هم که براساسش ساخته شده دیده ام وبعضا" دارم . حاضرم دوباره کسی برایم بخواندش.
ادم نمی تونه حس فوق العاده خودشو بعد از مطالعه این کتاب توصیف کنه .فقط میتونم بگم روزها فارغ از مشقت زندگی و شغلی که دوسش ندارم به این کتاب پناه اوردم و انگار توی دنیای دیگه ای زندگی کردم..شخصیت سازی انقدر خوب و متنوع بود که میتونستم تکه ای از خصوصیات نیکلای ..اندره ..پی یر درون خودمم ببینمم و مطمئنم هر کسی میتونه با شخصیت های بیشمار این کتاب همزاد پنداری کنه
این کتاب چه در زمان خودش چه بعد از گذشت ۱۵۰ سال قطعا شاهکار محسوب میشه و بنظرم هر نویسنده ای توانایی شرح یک برهه مهم تاریخی رو با این جذابیت و ابعاد نداره اما تولستوی خوب از پس این کار بر اومده ! سبک زندگی ، مناسبات رفتاری و نوع تعاملات مردم روس در قرن ۱۹ کاملا بیان شده و میشه از کتاب به عنوان یه منبع مستند برای جنگ های ناپلئون و روسیه استفاده کرد. ترجمه هم بی نقص و عالی بود، البته از سروش حبیبی کمتر از این هم انتظار نمیره.
جنگ و بازهم جنگ تالستوی نام آشنایی برای همهی ماست. در عرصه ادبیات حداقل یک بار نامش به گوشمون خورده حتی اگر ازش چیزی نخونده باشیم. چطور به راحتی از تالستوی و قلمش گفت وقتی افراد ارزشمندی مثل ناباکوف و پاموک در ستایشش بارها صحبت کردند و رولان که از سلاطین ادبیات محسوب میشه به صحبت بسنده نکرد و دست به نوشتن زندگی نامه برای اون زد. بدون شک تالستوی جایگاه ویژهای در رمان نویسی داره. به عقیده پاموک تالستوی استاندارد طلایی ادبیات محسوب میشه. این عقیده درباره شخصی که متنی به این حجم رو چندین بار (احتمالا هفت مرتبه) از نو بازنویسی میکنه خیلی هم بیراه به نظر نمیرسه. یا یادآوری این نکته که جنگ و صلح بیش از پانصد شخصیت داره که تقریبا نیمی از اونها رو اشخاص حقیقی تشکیل دادند و شخصیت پردازی درست و متفاوت این تعداد واقعاً چیزی فراتر از تصور ماست. البته که بجز تعداد کمی فقط حضوری گذرا دارند. این مقدمه شاید برای خیلی از خوانندگان کسل کننده و تکراری به نظر برسه پس بیشتر از این حاشیه نمیرم. صرفا خواستم سختی پیش بردن این ریویو رو گوشزد کنم. وقتی صحبت از تاثیر گذاری دیالوگ فیلم ها در میان باشه همیشه دیالوگ معروف فیلم "نجات سرباز رایان" گوشه ذهنم مرتب چشمک میزنه. فرمانده: برید جلو و نترسید، خدا با ماست. سرباز: اگر خدا با ماست پس کی با اوناست که دارن مارو اینطوری تیکه و پاره میکنن! اگر قرار باشه توی یک جمله مفهوم محوری نزدیک به هزار و هفتصد صفحه رو بیان کنم از این جمع و جورتر و در عین حال با کیفیت تر غیر ممکنه. در ادامه به بسط و شرح این دیالوگ و ارتباطش با جنگ و صلح میپردازم. به عقیده بسیاری از افراد جنگ و صلح آغازگر جریانی جدید در زمینه رمان نویسی بود. چون به لحاظ نوع روایت و ساختار کاملا متفاوت و جدید بود. تالستوی هم کاملا به کتابی که در حال نوشتن بود اشراف داشت و طبق نظرش شباهتی به رمان نداشت. در دورهای که رمان ها اغلب دارای یک شخصیت محوری و شاخص هستند، اما اینجا خبری از داستان حول یک شخصیت نیست و با چندین شخصیت شاخص طرفیم برخلاف سنت رمان نویسی روسی که با تصویر شخصی منحصربهفرد(مثل رودیا راسکولنیکف) جامعه رو قوانینش رو به چالش میکشه. تغییری که صدای شخصی مثل تورگنیف رو هم درآورد و از اینکه همه شخصیت ها متوسط هستند شاکی شد. هیچکدوم از شخصیت ها کاملا مثبت یا کاملا منفی نیستند. ممکن هست جایی از یک شخصیت مثبت دلسرد و جایی به شخصیت منفی امیدوار شیم. بطور کلی تمام شخصیت ها نمایی خاکستری دارند و دل بستن به هر کدام از شخصیت ها صرفا علاقه خواننده است نه تصمیم نویسنده. در این رمان به شدت شلوغ با تعدد راوی روبهرو هستیم که اتفاقی مرسوم نبود. و در آخر نکتهای که بر نکات قبل اهمیت بیشتری داره اینکه در قسمت هایی متن از روایت داستانی بطور کامل خارج شده و با تحلیل های فلسفی و تاریخی تالستوی همراه هستیم. شاید این نشانه ها برای جهان امروز خیلی غریبه نباشه اما توجه کنید که از کتابی صحبت میکنیم که در دهه 1860 نوشته شده. چیزی بیش از 160 سال قبل. اما در زمان حاضر با گرایش مردم به مطالعه به متون کوتاه و مختصر چطور جنگ و صلح با حجمی نسبتا زیاد هنوز هم محبوبیت خودش رو حفظ کرده و هرجایی که صحبت از بهترین های کتاب هست پای "جنگ و صلح" هم در میونه؟ در واقع جنگ و صلح کتابی هست که به اعماق زندگی پرداخته و در این دوران حتی اندکی کمتر از دوران نوشته شدن ارزش نداره و هنوز با همون کیفیت تاثیرگذار هست. دلیل این به روز بودن قطعا چیزی جز توانایی بی نظیر قلم تالستوی در نوشتن نیست. داستان از سال 1805 و احتمال درگیری جنگ بین روسیه و فرانسه شروع میشه. با یک مهمانی شلوغ که ندیمه ملکه مادر ترتیب داده. در شروع مطالعه با سیل شخصیت های غریبهی در حال بحث روبهرو میشیم که هر کدوم سعی در فرو کردن تفکرات خودش در ذهن بقیه داره. مخصوصا در صد صفحه اول شخصیت های متعدد و به خاطر سپردن اونها و ارتباطشون دلسرد کننده و سرعتگیر شدید روند مطالعه است. اما بعد از اندکی صبر شخصیت هایی که نیاز به دنبال شدن با دقت دارند خودشون رو به ما نشون میدن و نیازی به ترس و حساسیت بیجا در این مورد نیست. چیزی که بلای جان مردم بی گناه روس بود آوازه و وسعت بی اندازه حکومت روسیه است که حالا بعد از اوج گیری در دوران کاترین به اونها اعتمادبهنفس کاذب داد تا با ناپلئون و کشوری که کیلومتر ها فاصله دارند گلاویز بشن. در مهمانی از ناپلئون صحبت میشه، به تمسخر اون رو بوئاناپارته صدا میزنن در حالی که زندگی در فرانسه و پاریس غایت آرزوی هر روس هست و برای شان بیشتر اجتماعی باهم فرانسوی صحبت میکنند. اما هیچکس حتی فکرش رو هم نمیکرد که روسیه تحت فشار قرار بگیره و تزار الکساندر بعد بازدید از نتیجه نبرد استرلیس و کوه اجساد روس زار زار اشک میریزه. بعد از این در دوسال متوالی در دوجنگ متوالی ناپلئون بازهم ارتش روسیه و متحدانش رو با خاک یکسان میکنه و الکساندر که دوستی رو مفید تر از دشمنی تصور میکنه حدود پنج سال طوری به ناپلئون نزدیک میشه که همدیگه رو در نامه نگاری برادر خطاب میکنن. تا اینکه بازهم جنگ به عنوان آتش بالقوه زیر خاکستر شعلهور میشه و این بار فرانسه حتی مسکو رو هم بدست میاره، ولی ورق برمیگرده و الکساندر دوباره پایتختش رو بدست میاره. داستان از 1805 آغاز میشه و در 1820 به پایان میرسه. در این بین تالستوی شخصیت هایی ساختگی وارد داستان کرد تا تاثیر وقایع و مخصوصا جنگ رو روی اونها به ما نشون بده. شخصیت هایی که به اندازه پانزده سال فرصت برای تکامل و رشد دارن، البته تکامل نه به معنای اولیهاش، طوری که فکر کنیم شخص مورد نظر صرفا رو به بهبود و ثبات هست، نه کاملا ما همیشه شخصی بهتر از دیروز نیستیم بلکه به این منظور که اون شخص بطور پیوسته در حال تغییر و دگرگشت هست و ما به عنوان خواننده این تغییر رو به راحتی احساس میکنیم. نکتهای که به نظرم تالستوی در اون استاد هست بدون شک. بعد از خوندن سه کار کوتاه(مرگ ایوان ایلیچ، شیطان، سعادت زناشویی)، حالا که سراغ جنگ و صلح اومدم از این مسئله مطمئن شدم. ماهم بطور مداوم با شخصیت ها رشد میکنیم و خواننده بعد از اتمام کتاب یک شخص متفاوت خواهد بود. هذف تالستوی هم چیزی جز این نبود چون عقیده داشت رمان وسیلهای برای آموزش روح و روان هست. خود من قبل از اتمام جنگ و صلح تصور میکردم که حجم زیادی از کتاب مربوط به توصیف نبردها و بیشتر متمرکز به صحنه جنگ هست اما اشتباه میکردم. جنگ و صلح حاصل نگاه فلسفی و عمیق تالستوی به زندگی است و داخلش هر چیزی که به زندگی مربوط هست پیدا میشه و بسیار تامل برانگیز پیش میره. اتفاق هایی مثل عشق، ازدواج و مصائبش، خیانت، دین و جامعه شناسی و... در شکل گرفتن فرم کلی داستان نقش دارن. عشق و روابط همیشه از دوردست شیرین به نظر میرسه اما زندگی زناشویی پر از پیچیدگی هست و آرامش مطلق بعد از ازدواج سرابی بیش نیست. تالستوی که خود از خانواده ای اشراف زاده بود و از قضا از این نوع زندگی لذت نمیبرد. این تفکرات ضد اشرافی سرتاسر داستان به چشم میخوره مخصوصا در روسیه و اجتماعی که این سلسله مراتب آزار دهنده است و تنش بین طبقات مختلف جامعه قسمت جدایی ناپذیر زندگی مردم شده. تضاد بین افراد متدین و بی دین هم جالب توجه ترسیم شده و همینطور بحث های با کیفیتی برای دنبال کردن. روانشناسی و نفوذ به دورن افکار شخصیت ها و تاثیر متقابلی که روی همدیگه میذارن از نکات برجسته کتاب هست. شخصیت های تالستوی جز تحقق یافته ترین اشخاص ادبیات هستند. ناقص، چندبعدی، دارای رفتار های متناقض و اغلب بسیار شبیه به افراد واقعی. صحنه نبرد ها و استراتژی نظامی به خوبی توصیف شده و تالستوی با تحقیق گسترده متون تاریخی به نقد اونها پرداخته و گهگاه به موارد ثبت شده اشکالات منطقی ای وارد کرده. مثلا در جایی از تدبیر فرماندهان روس برای انتخاب منطقه نبرد تقدیر شده در صورتی که فرماندهان هیچ نقشی در انتخاب مکان نداشتند و صرفا اتفاق و خوش شانسی موجب پیروزی رو فراهم کرده!. به همین دلیل فارغ از ارزش های ادبی جنگ . صلح برگی از تاریخ هم هست. یک سوم رمان مربوط به توصیف نگاه فلسفی تالستوی و درس های تاریخ مربوط هست و در این قسمت ها بطور کلی از فضای داستان خارج میشیم و مستقیم پای صحبت نویسنده هستیم. که البته این قسمت ها ممکنه برای افرادی ملال آور و کسل کننده باشه، اما لطف مطالعه جنگ صلح به همین صحبت های خارج از داستان و بسیار دلنشین برای من بود. و اما خواندن جنگ و صلح چه فایدهای دارد؟ تالستوی در روند این داستان سوال مهمی رو مطرح کرد و پاسخ داد. البته نه به صورت کاملا شفاف بلکه در رشد و تکامل شخصیت ها و گفتگو بین اونها. آیا انسان سرنوشت از پیش تعیین شدهای داره؟ تصمیمات ما به اختیار هست یا همگی داستان هایی از پیش تعیین شده و ماهم بازیگز این نمایش؟
بطور ساده تر آزادی اراده طبق نظر تالستوی آزادی بستگی به موقعیت ما داره. موقعیتی که ما در اون قرار داریم. در داستان پییر صاحب کوهی از ثروت در دوران اسارت متوجه این حقیقت تلخ میشه که یک اسیر آزادی بیشتری دارد در مقابل یک اشراف زاده ثروتمند. اما آیا بقیه اسرا هم همین نظر رو دارن؟ پر واضحه که نه. پییر که از تجملات اشرافی خسته شده آزادی رو در اسارت پیدا میکنه. هر رخدادی هزاران علت پشت خودش داره و قضاوت با این حجم از پیچیدگی اصلا راحت نیست. پس تقدیر و سرنوشت چطور؟ اصلا وجود دارند و مفاهیمشون همون چیزی هست که تصور میشه؟ انتخاب های ما بدون اجبار هست یا به ما تحمیل میشه؟ حالا برگردیم به همون نقل قول جذاب فیلم. بین رخداد ها و اراده انسان ارتباط مستقیمی وجود نداره!
جنگ و صلح روند جالبی داره. با صلح آغاز میشه، با جنگ ادامه پیدا میکنه، دوباره مدتی صلح و بازهم جنگ و بلاخره صلح. اما این صلح پایان کار نیست. درسته که جنگ با فرانسه تموم شد و بناپارت نابود شد اما مردم روسیه همیشه درگیر چالش های متوالی هستند و بعد مدتی قیام دکابریست ها(جنگ داخلی) آغاز میشه. حتی اون صلح کوتاه اواسط داستان هم صلح نیست و روسیه به جنگ با عثمانی مشغول شده. در واقع انگار قرار نیست صلح پایداری برقرار باشه و همیشه اثری از جنگ هست. این مفهوم در اسم روسی کتاب هم گنجانده شده (Mir-мир) که به معنای صلح هست معنای دیگهای هم داره، جهان! انگار میشه اسم کتاب رو گذاشت جنگ و جهان!
و در آخر به این اشاره کنم که اگر فکر میکنید حوصله خوندن جنگ و صلح رو ندارید و همزمان حس کنجکاوی هم درباره وقایع داستان دارید میتونید به سریالی که اخیرا بیبیسی ساخته مراجعه کنید که توی شش قسمت یک ساعتی خیلی خوب بیشتر وقایع کتاب رو پوشش داده و بازیگران قابل قبولی درش حاضر هستند. تصویر بالا هم پوستر همین سریال هست. بطور کلی اگر از پند و اندرز های وقت و بی وقت تالستوی فراری هستید گزینه خوبی برای دیدن هست. در کل خواندن جنگ صلح اصلا سخت نیست، فقط طولانی هست، همین! اگر مثل من به متون طولانی علاقه دارید گزینه خوبی برای انتخاب هست
داشتم فکر میکردم چی بنویسم تو ریویو جنگ و صلح یه چیزایی اماده کرده بودم ولی پر بود از اسپویل پس بی خیالش شدم و تنها چیزی که به نظرم اومد میتونه بدرد بخوره چند تا پیشنهاد شخصی که بنظرم میتونه تجربه خوندنو لذت بخش تر کنه بود. از کدام داستان تالستوی؟ این سوالیه که وقتی قصد دارم بیشتر اثار یک نویسنده رو بخونم برام پیش میاد. اینکه از کدوم شروع کنم و با کدوم ها ادامه بدم. این از چند منظر میتونه بررسی بشه اینکه قصد ما چیه؟ برخی مواقع میخوایم ببینیم قلم نویسنده چطوریه اینجا بهتره از چند داستان کوتاه ادم شروع کنه گرچه نسخه ثابتی نمیشه داد. ولی من تصمیم گرفتم به ترتیب نوشتن پیش برم. گرچه بین تموم کردن جنگ و صلح سه کتاب دیگه هم از تالستوی خوندم که یکیشو در ادامه میگم چون بنظرم مهمه که قبل از جنگ و صلح خونده بشه. هر روز خواندن من قبلا یکبار جنگ و صلح رو شروع و ول کرده بودم و جرقه شروع دوباره رو یه جمله تو کتاب: اینترنت با مغز ما چه میکند زد. توی کتاب به اثرات کاهش تمرکز روی متن اشاره کرده بود و گفته بود که عادت ما روی سر خوردن روی متون اینترنت باعث شدن دیگه کسی حوصله خوندن متون طولانی افقی رو نداشته باشه. منظورم از خطوط افقی اینه که ما وقتی داریم توی اینترنت میگردیم عملا نوع سیر چشم هامون عمودیه. تیتر ها بررسی میشن و باقی متن فقط روش سر خورده میشه و هر جا لازم بود دقت میکنیم. گرچه این روش به خودی خود بد نیست و احتمالا اقتضای این تکامل سبک اطلاعات همینه و ما مجبوریم اینکار رو بکنیم. ولی من باز هم ترجیح میدم بتونم که متون رو به صورت افقی هم با تمرکز بخونم. در نتیجه تصمیم گرفتم بر این شد که جنگ و صلح رو دوباره شروع کنم. گرچه خوندن داستان با متون غیر داستانی به نوع تمرکز متفاوتی بنظرم نیاز داره و باید بخش غیر داستانی رو هم تقویت کنم. بخش های جنگ نپریدن کتاب به صورت کلی با صلح اغاز میشه به جنگ میرسه دوباره به یک دوره صلح میره و دوباره جنگ میاد و باز هم با صلح تموم میشه گرچه باز هم بوی جنگ توی فضا هست. بخش هایی که راجب جنگ نوشته شدن بشدت خوبن و فضا سازی ها ادم رو واقعا غرق میکنه ولی بین این بخش به صورت منقطع تالستوی میاد و چند فصل خودش حرف میزنه و نظرات شخصیش رو راجب بافت تاریخی اون دوران میگه. توی یک نسخه از کتاب اومدن این بخش هارو حذف کردن و حجم کتاب 600 صفحه کمتر شده و بعضی ها هم ترجیح میدن این قسمت هارو بپرن . ولی من حس میکنم بدون این قسمت ها نمیشه به داستان سوار شد و کمی داستان عمقش رو از دست خواهد داد. مخصوصا اینکه برخی کارکتر ها با این بخش های توضیحی مدل ذهنیشون نمایان میشه. نقشه های جنگ و تاریخ مختصرش در بخش هایی از جلد سوم نشر نیلوفر نقشه های جنگ اومده گرچه بنظرم کافی نیست. من یکی از کار هایی که برام داستان رو بشدت جذابتر کرد این بود که نقشه هایی از جنگ ها و شهرای روسیه رو کنارم داشتم. مخصوصا در بخش های پایانی جنگ فرانسه و روسیه که راجب عقب نشینی ها میگه بدون ندیدن نقشه بنظرم نمیشه حرف نویسنده رو گرفت. همچنین چند ویدیو یوتیوب راجب انقلاب فرانسه و فضای اجتماعی و سیاسی اون دوران و جنگ های داستان درک ادم رو از فضا بیشتر و لذتش رو چند برابر میکنه. اعتراف / لف (لئو) تالستوی من این کتاب رو بین داستان خوندم گرچه هنوز به نیمه داستان نرسیده بودم ولی بازم بنظرم کاش قبل از شروع میخوندم توی این کتاب تالستوی راجب دغدغه هاش و جهان بینیش حرف میزنه و اینکه چطور چندین دوره تغییر رو توی عقاید و جهان بینیش تجربه کرده به قول خودش جهان رو چطور تحمل میکنه. فارغ از حرفاش من این کتاب رو بیشتر بخاطر تبلور این دغدغه های توی شخصیت های داستانش دوس دارم. میتونستم این تغییر خود تالستوی رو توی شخصیت ها ببینم و بیشتر بهشون نزدیک بشم مخصوصا اینکه خودم هم توی یکی از اون دوران قرار دارم. *یادداشت اسامی* اسامی توی جنگ و صلح بشدت زیاده. ولی زیاد ترسناک نیست. بعد از 100 صفحه تقریبا سر رشته داستان دست ادم میاد ولی بنطرم حداقل تا پاین جلد اول باید شخصیت ها به یک خط توضیح جایی نوشته بشن. من اینکار رو تا پایان کتاب تقریبا ادامه دادم گرچه میشد ادامه نداد و لطمه زیادی هم به تجربه خوندن وارد نکرد ولی بعد چند تجربه فهمیدم اینکه شخصیت های فرعی هم بعضی وقتا پیش میان و اگه نمینوشتم بعد چند صد صفحه احتمالا یادم نمیومد کی بودن و اون حس دیدار مجدد رو از دست میدادم. یکی از شخصیت هایی که حضور خیلی کوتاهی داشت ولی من بشدت دوستش داشتم توشین بود. توشین یکبار در جریان نبرد استرلیتس میاد یبارم خیلی جلوتر توی یک بیمارستان صحرایی خیلی کوتاه میاد و میره. دیالوگ های این شخصیت و کاراش بشدت منو هیجان زده میکرد با اینکه احتمالا جزو کم ارزش ترین کارکترا بود. کتاب باز یکی از قسمت های فکر کنم فصل پنج کتابباز راجب تالستویه که من خیلی دوسش داشتم . جواب خیلی از سوال هامو تقریبا اونجا تونستم پیدا کنم ولی اواخر برنامه یک اسپویل خیلی سنگین داره پس با احتیاط نگاهش کنید. اسپویل توی دقیقه 55:30 تا 56:30 رخ میده لینک برنامه : https://www.tvnasim.ir/program/213134
1-اوایل کتاب شخصیت ها اونقدر زیاد بودن که برای هر کدوم مجبور میشدم به لیستی که مینوشتم برگردم؛ این اصلیترین دلیل کند خوندنم بود اما آروم آروم که جلو رفتم یعنی تقریبا از اوایل جلد سه همهی شخصیتا آشنا شدن، حتی برای من که با حفظ کردن اسم میونهی خیلی بدی دارم هم سختی تعداد اسما از جلد سوم به بعد از بین رفت، و برای همین جلد سوم خیلی روونتر بود، اما جلد چهارم رو وقتی شروع کردم که تقریبا یک سال درگیر جنگ و صلح بودم و دلم نمیخواست تمومش کنم و فقط به همین دلیل آروم میخوندم و بالاخره یک روز تموم شد. هر چند هنوز جای خالی ناتاشا، پییر پرنس آندرهی، آندرهیویچ بالکونسکی بداخلاق ولی منظم، الن، کوتوزوف و خیلی از شخصیتای جنگ و صلح که حس میکنم واقعا به جاشون زندگی کردم تو زندگیم خالیه اما برای شروع داستانهای جدید باید تمومش میکردم... 2- تولستوی گاهی اعصاب خورد کن میشه، دلت میخواد بهش بگی جناب تولستوی یه بار توضیح دادی دیگه، لازم نیست اینقدر جزییات ریز رو بگی اما حقیقتش اینه تولستوی به خاطر همین ریزهکاریاش تولستویه. پس اگه تولستوی میخونید حتی اگه اعصابتون خورد میشه، جزییاتش رو کامل بخونید و یهو هوس نکنید چند صفحه رو نخونده بذارید. وجه تمایز تولستوی اینه که اینقدر تکرار میکنه و جزییات رو میگه که یه جایی فکر میکنی خودت نیستی و یکی از شخصیتای قصه شدی و این خیلی قشنگه. 3- حقیقتش اینه که یه جاهایی از جنگ صلح خوندن خسته شدم و فکر میکردم اگه خودم رفته بودم کتابفروشی و خریده بودمش شاید نصفه ولش میکردم، فقط و فقط چون طولانی بود ولی خب جنگ و صلح من فرق داشت و بهترین کادوییه که تا حالا تو زندگیم گرفتم، اول کتابم نوشته با عشق، احترام و لبخند-رویا و خب خوشحالم که این کتاب رو کادو گرفتم و تا آخر خوندم. 4- ریویو نوشتن برای 1457 صفحه که بیشتر از یکسال خوندنشون طول کشید واقعا سخته، برای همین شماره گذاشتم، گاهی ترجیح میدم زمان بگذره و بعد بیام درمورد کتاب بیشتر بنویسم، تولستوی من رو نسبت به قبل تبدیل به شنوندهی بهتر و آدم صبورتری کرد و این یکی از چندین دلیلیه که به آدمایی که دوستشون دارم، توصیه میکنم تولستوی بخونن. پنج ستاره برای جنگ و صلح کمه واقعا ولی خب متاسفانه نمیشه کاری کرد.
5-این رو امروز، بیست تیر هزار و چهارصد، چند ماه بعد از تموم شدن کتاب اضافه میکنم. کتابها تاثیرای بلند مدت میذارن و ماهایی که کتاب میخونیم، خیلی از این تاثیرات رو متوجه نمیشیم، راستش چون آروم آروم تاثیر میذارن و شخصیتمون رو میسازن نمیتونیم بفهمیم دقیقا چی شد که اینجوری فکر کردن رو شروع کردیم، اینجوری رفتار کردن رو و... ولی خب گاهی که رد کتاب رو تو زندگیم پیدا میکنم، از تاثیر بلندمدتش خوشحال میشم، جنگ و صلح رو شروع کردم، خیلی آروم پیش میرفت و برای من که حفظ کردن شخصیتها سخت بود، آرومتر و آرومتر... یه برگه همیشه کنارم بود و در حال نوشتن بودم، روابط، شخصیتا و اتفاقات مهم. جنگ و صلح برای من ارزشمندترین کتابِ کتابخونمه و نمیخواستم نصفه ولش کنم پس مجبور بودم صبر کنم، تولستوی آروم آروم اتفاقای جدید رو وارد میکرد و من کتاب رو خیلی کند میخوندم، خوندن جنگ و صلح برای من بیشتر از یک سال طول کشید! اما نهایتا یکی از چیزهایی که بهم داد همین صبر کردن بود، صبر کنم و بخونم، بشنوم و بذارم آدما، نویسندهها و زندگی قصهاش رو برام تعریف کنه.
به خاطر رشته م تو دانشگاه هیچ وقت نمی تونستم به نوعی ارتباط بین اون و ادبیات پیدا کنم. تا اینکه به سرم زد کار تحقیقی دوره ی کارشناسیم رو یه موضوع بین رشته ای (بین حقوق و ادبیات) بردارم. اون هم چی: جرم و مجازات از نگاه تولستوی و داستایفسکی. و اینطور شد که به بهانه ی این کار افتادم به جون کتابای این دو نفر. روزگار خوشی داشتیم. در مورد این کتاب هم باید بگم امکان نداره که کسی ادعا کنه که تک تک خطوط این کتاب رو ریز به ریز خونده باشه. ولی کتابی بود که با وجود حجیم بودنش لذت بردم از همراه بودن باهاش
دوستانِ گرانقدر، این رمان آنقدر گنجا میباشد و به درازا کشیده شده است که چکیده نویسی از آن دشوار میباشد... ولی تلاش میکنم تا نکته های مهمی از آن را برایتان بازگو کنم -------------------------------------------- عزیزانم، یکی از اهدافِ اصلیِ <تولستوی> برایِ نوشتنِ این کتاب، نشان دادنِ نبردِ روس ها در برابرِ فرانسه و ناپلئون در سالِ 1812 و 1813 میلادی میباشد، که به شکست و عقب نشینیِ ناپلئون انجامید.. برتری سربازانِ جان فشانِ روس بر سربازانِ فرانسوی این بود که فرانسوی ها نمیدانستند برایِ چه و برایِ چه کسی میجنگند! و تنها برایِ پیروی از فرمانِ ناپلئون به میدانِ جنگ آمده بودند.. ولی روس ها یکدل شده و با هرچه که داشتند و با جان و دل به مبارزه پرداختند ... این موضوع سبب شد ناپلئون شکست خورده و سربازانش به هر سو پراکنده شوند میتوان گفت این داستان به زندگیِ دو خانوادهٔ اشرافی میپردازد... یکی خانوادهٔ <بولکنسکی> و دیگری خانوادهٔ <رُستف>... که هردو نامدارانِ روسی بودند بولکنسکی مردی هوشیار و خودسر است و دختری به نامِ <ماری> دارد که چهرهٔ زیبایی ندارد، ولی جذابیت هایِ خاصِ خود را داراست... ماری ازدواج کرده و همسرش <نیکلا> با آنکه از خاندانِ اشرافی میباشد، ولی میلی به ثروت ندارد و هرکاری برایِ خوشبختیِ ماری انجام میدهد قهرمانِ رمان، <آندره> نام دارد .. آندره ثروتمند است، ولی همیشه غمگین است و بسیاری از نکاتی که برایِ اشرافی ها مهّم است، برایِ او بی ارزش است... آندره در نبردِ "اوسترلیتز" زخم برداشته و به خانه باز میگردد... پس از چندی همسرش را از دست میدهد و بر غمِ او افزوده میگردد... در این میان، آندره عاشقِ <ناتاشا رُستف> میشود، ولی ناتاشا نسبت به او احساسی نداشته و به مردی خودپسند و خودبین به نامِ <آناتول کوراگین> دل بسته است... همین موضوع سبب میشود تا آندره امیدی به زندگی نداشته باشد.. بنابراین بازهم به میدان نبرد بازگشته و اینبار در نبردِ "واترلو" زخمی میشود و از آن پس بجای آنکه بر روی زمین به دنبالِ عشقِ خویش باشد، در آسمانها به جستجویِ عشقِ موهوم میگردد از سویِ دیگرِ داستان و در خانوادهٔ رُستف، ناتاشا پی به عشقِ بی سرانجامش با آناتول کوراگین برده و روز به روز شور و شادی از او دورتر و دورتر میشود و به اندازه ای افسرده میشود که تصمیم به خودکشی میگیرد... در این میان برادرِ جوانش در نبرد با فرانسوی ها کشته میشود و او تصمیم میگیرد تا آخرِ عمر از مادرش پرستاری کرده و عشق را فراموش کند.... ولی پس از مدتی مردی به نامِ <پی یر بزوخف> دوباره سرزندگی را به ناتاشا بازمیگرداند.. بزوخف مردی مهربان و تنومند است، ولی به دنبالِ آرزوهای پوچ است و واردِ سازمانِ فراماسونری میشود -------------------------------------------- امیدوارم این ریویو در جهتِ شناختِ این کتاب، کافی و مفید بوده باشه <پیروز باشید و ایرانی>
بالاخره تموم شد!! یک کتاب با تعداد زیادی شخصیت در یک بستر تاریخی که کلی هم خود تالستوی اون وسط پند و اندرز میده برای من که از بچگی به خاطر علاقه مادرم به کتابهای تاریخی زیاد کتاب اینطوری خوندم خیلی سخت خوان نبود و از مرور این بخش جذاب تاریخ که در دوره قدرت ناپلئون و حملهاش به روسیه روایت میشه خیلی خیلی لذت بردم😍
خیلیها میگن تعداد شخصیتهاش زیاده، خب اره، تعداد شخصیتها زیاد هست ولی شاید اصلیها حدود ۱۰ نفری باشن، بقیه فرعی هستن و تقریبا از جلد ۲ کتاب میاد دستتون که کی رو باید جدی گرفت و کی رو نه زندگی یه تعدای از اشراف روس با بیشترین جزییات و خصوصیترین کیفیات رو هم دنبال میکنیم این حجم از جزییات و توصیفات دقیق منو به وجد میاورد و کیف میکردم از خوندن و تحسین میکردم تالستوی رو هر چند به نظرم آخرش یه کم سمبل شد😁 ولی با این حال من دوستش داشتم پند و اندرزهای تالستوی هم با اینکه خیلی جاها موافق نظرم نبود ولی باعث شد کلی فکر کنم در کل جزو بهترین تجربههای کتابخوانی من بود❤️ هیچ وقت این زمانی رو که مشغول خوندنش بودم رو فراموش نخواهم کرد
بلندترین رمانی است که تا به امروز خواندهام. خواندنش تقریباً 70 روز طول کشید تالستوی برای نوشتن این رمان حدود 60 سال از زمان خودش به عقب برمیگردد و تکهای از تاریخ را که بین سالهای 1805 تا 1812 در روسیه اتفاق افتاده، زنده میکند. رمان شلوغی است و 580 شخصیت دارد و زبان آن سرد و روسی است. با این حال تالستوی با همین زبان سرد خوب بلد است چطور بغض را مهمان گلویتان کند. کتاب بین جنگ (جنگ ناپلئون و روسیه) و صلح (زندگی 5 خانوادهی اشرافی روس) در نوسان است. گفته میشود دختربچهها عاشق بخشهای صلح و پسربچهها شیفتهی بخشهای جنگ هستند. البته توصیفهای بینظیر و شخصیت پردازی و شخصیتشناسی عمیق تالستوی هر دو بخش را خواندنی کرده است. در بخشهای جنگ میتوان در صحنهپردازیهای دقیق، سبکهای رهبری، مواجههی سربازان با ترس و سختی، توحشها، جاهطلبیها، جسارتها و فداکاریها غرق شد. در بخشهای صلح که یک کلاس تمام عیار روانشناسی است، نویسنده ابعاد پیدا و پنهان انواع شخصیتها را با زبانی ساده به تصویر میکشد. بخشهای صلح همه چیز دارد، داستانهای رمانتیک، حرص و طمع و جاهطلبی، ارتباط ارباب رعیتی، جستجوی معنای زندگی، خیانت، تعهد، سیاست، عیاشی و هرچیزی که در زندگی پیدا میشود آیا این کتاب به شناخت بیشتر ما از فرهنگ روسیه کمک میکند؟ بله! این کتاب در خون روسها جاری است. جایی میخواندم اگر در روسیه از یک راننده تاکسی در مورد ناتاشا روستوا و پییر بزوخف بپرسید نه تنها آنها را میشناسد بلکه ممکن است با شما بحث کند که برداشت اشتباهی از شخصیت آنها دارید و اینکه منظور تالستوی از فلان حرف چه بوده است. این کتاب یک مانیفست وطن پرستی روسی است. شخصیتهای داستان، چه عاشق چه فارغ، با تمام تفاوتها و اختلافاتی که دارند، با اینکه برخی شیفتهی فرهنگ فرانسه هستند (اشراف روس به زبان فرانسوی تکلم میکردند) وقتی سپاه ناپلئون را در مرزهای کشورشان میبینند همه چیز را فراموش کرده و برای دفاع از مام وطن راهی میشوند. روسها در تاریخ هیتلر و ناپلئون را زمینگیر کردهاند و این موضوع مایهی غرور آنهاست. نوعی بیگانه ستیزی در فرهنگ آنها وجود دارد و رهبرانشان گاهی با «دشمن دشمن» کردن کارهای خود را جلو میبرند. هرچند این بیگانه ستیزی در میان مردم روس به مرور کمرنگتر شده اما همچنان آثار آن در رفتار سیاستمدارانشان به خوبی قابل مشاهده است. تالستوی گاه به گاه منبر میرود و نظریات تاریخی خود را بیان و تکرار میکند که این تکرار از یک جایی به بعد حسابی خسته کننده میشود. 50 صفحهی پایانی کتاب هم که به طور کامل به این نظریات اختصاص دارد و توصیه میکنم فقط اگر قصد دارید صبر و استقامت خود را بسنجید این بخش پایانی را مطالعه کنید. تصور کنید برای سفر چند هفتهای به روسیه میروید. با کلی آدمهای جالب آشنا شده و ازمکانهای زیبا دیدن میکنید. این سفر بسیار هیجانانگیز و لذتبخش است، هر چند ممکن است گاهی سرمای مسکو و سختیهای سفر خستهتان کند، اما در مجموع سفری درخشان و پرخاطره برایتان رقم میخورد. در روز آخر در حالی که دارید چمدانهایتان را برای برگشت آماده میکنید، یک روس مست که در سفر با او آشنا شدهاید برای خداحافظی به اتاقتان میآید، تمام روز را پیش شما میماند، بدمستی میکند، غر میزند، چرندیات میبافد و حسابی روی مختان رژه میرود. البته شما همچنان از سفر چندهفتهای خود لذت بردهاید اما اگر این روس مست روز آخرتان را خراب نمیکرد خاطرهی قشنگتری برایتان رقم میخورد. این روس مست همان پنجاه صفحهی آخر است. خودتان را به خواب بزنید و در اتاق را برایش باز نکنید. اگر رمان را خواندهاید و میخواهید بیشتر در موردش بجویید، میتوانید ویدئوهای آقای کافمن را در یوتیوب مشاهده کنید، آقای کافمن استاد دانشگاه ویرجینیا است و 15 بار کتاب جنگ و صلح را خوانده است. کتابی هم در مورد جنگ و صلح نوشه که من نخواندهام.
آخ که این داستان تا اینجاش عالی بوده، به نظرم میومد هیچ مدل شخصیتی نیست که تو این داستان نباشه، همه میتونن تو اطرافیانشون،دوستاشون،خانوادشون، آدمایی شبیه همینا، همینقدر متفاوت از هم و همینقدر از نظر روحی پیچیده ببینن.. آشنان شخصیتا.. داستان گیراست و یک کلام باقلوا 😁
جنگ و صلح! خواندنش برایم مثل فتح قله اورست دور دست بود. سالها فکر کرده بودم برای خواندنش هنوز خیلی جوانم و سالهای بعدترش از دورنمای ادبیات روسیه که حس برف و سرما به من می داد ترسیده بودم. اما بالاخره یک روز که جرات خواندنش را کرده بودم سر از یک محفل اشرافی قرن نوزده روسیه در آورده بودم پر از نور و رنگ و آدم های خاص مثل پرنس آندره ی عزیزم. هر چند تمام قصه دل چسب نبود و گاهی هم چو یک سرباز پیاده، خسته از میدان های جنگ بودی اما با این همه جنگ و صلح طعم خاص خودش را داشت و پر بود از پیچ و تاب های لذت بخش،از اوج و فرودهای مناسب. قصه روان و یکدست بود. آدم هایش زنده و قابل درک بودند و تولستوی صرفا نویسنده نبود. فیلسوفی بود که داشت جهانش را با قصه برایت روایت میکرد و کتاب مثل پرده ای بود که نقاش هنرمندی با سلیقه و دقت تمام، روح یک ملت را جز به جز روی آن نقاشی کرده بود
* و البته با سپاس از ترجمه فوق العاده سروش حبیبی که لذت خواندن این کتاب را دوچندان کرد
حدود هزار و هفتصد صفحه خوندم و هيچ جا احساس نكردم كه بيش از اندازه به جزييات پرداخته شده و ميتونست يا بهتر بود كه داستان كوتاهتر باشه. تولستوى گاهى نا اميدت ميكنه و گاهى اميدوار.جنگ و صلح هم داستان عشقه هم جستجوى هويت و راه درست زندگى، داستان جنگه،گاهى جنگ با درون خودت و گاهى با افرادى به اسم دشمن كه بارها در خلال جنگ باهاشون به عبث بودن كارى كه دارى انجام ميدى و دولت و حكومتت داره انجام ميده پى ميبرى و با خودت ميگى براى چى دارم ميجنگم؟اينهمه كشته و زخمى براى چى و براى چه كسى؟اما باز چاره اى ندارى و با اينكه واقفى به بيهوده بودن اين جنگ اما به خاطر عشق به وطنت به جنگيدن ادامه ميدى. گاهى با خودت در صلح و آشتى هستى و دنيارو هم قشنگتر ميبينى،گاهى هم درونت جنگه و از خودت و از ديگران گريزان ميشى. اما اين جستجو براى يافتن معناى زندگى و صلح درونى هيچوقت تموم نميشه گرچه ممكنه تو هر دوره اى معناى متفاوتى برات داشته باشه. يكى از بهترين تجربيات كتابخوانيم بود.
نمونه هايى از متن كتاب:
با نزديك شدن خطر دو ندا با شدتى يكسان در روح انسان بلند مى شود، يكى كه بسيار معقول است و مى گويد كه بايد ميزان خطر را سنجيد و آن را شناخت و راه نجات از آن را يافت. آواى ديگر كه از اولى نيز معقولتر است مى گويد كه تفكر بر خطر بسيار دشوار و روح آزار است و پيش بينى همه عوامل خطر و نجات يافتن از سير كلى رويدادها در حد توان بشر نيست و به اين سبب بهتر آن است كه از كار دشوار بپرهيزيم و به خطر تا پيش نيامده نينديشيم و خود را با جلوه هاى خوشايند زندگى مشغول داريم.
وقتى انسان جانورى در حال مرگ را مى بيند وحشت مى كند، زيرا زوال موجودى زنده را - وجود خودش را- در نظر مى آورد؛ مى بيند كه موجودى زنده از حيطه ى هستى بيرون مى رود. اما هنگامى كه محتضر انسانى باشد، آن هم انسانى مورد علاقه، احساس گسيختگى نيز بر وحشت نيستى افزوده مى شود. زخمى روحى كه مانند زخم جسمانى گاه كشنده است و گاه التيام مى يابد، اما جاى آن هميشه دردناك مى ماند و از تماس جسمى خارجى كه اسباب تحريك آن شود مى گريزد.
اگر در عالم ماورا، در سرزمینی پهناور که از درختان سر به فلک کشیده و کوهستانهای مرتفع پر شده است، در پشت تمامی آن صخرههای بیانتها تکه سنگی به اسم نهایت داستانپردازی و شخصیتپردازی وجود داشته باشد، تالستوی تا آنجا قدم برمیدارد، کتاب جنگ و صلح را روی تخته سنگ قرار میدهد و برمیگردد.
یه جایی از فیلم "پیش از نیمهشب" که همه دور میز ناهار نشستن و دارن مینوشن و میخورن، یکی میپرسه که اگه یه زمانی یه کامپیتر بتونه یه رمان بهتر از "جنگ و صلح" بنویسه چه حسی بهتون دست میده؟ و پیرمرد انتهای میز انگشت اشارهش رو تکون میده و میگه: این اتفاق هیچوقت نمیافته! خب من همیشه دوست دارم همون پیرمرد انتهای میز باشم و هروقت که کسی از رمانی بهتر از جنگ و صلح حرف زد بگم که نه هیچوقت، حتی با وجود پا گذاشتن به عصر هوش مصنوعیها امیدوارم باشم که جنگ و صلح قرار نیست مثل کاسپاروف شطرنجباز شکست بخوره.
من میون جلدهای جنگ و صلح نتونستم مروری بنویسم و الان که کتاب تموم شده هم میترسم آنچنان حرفی برای زدن نداشته باشم. خوندن کتابی مثل جنگ و صلح تو برهه کتابخوانی هر عاشق کتابی یه اتفاق مهمه و یک دورهی تاثیرگذار به حساب میآد. من میتونم از تاثیراتی که حین خوندن کتاب بهم دست داد حرف بزنم اما از تاثیراتی که بعد از تموم شدنش شروع میشه، فعلاً نه. کتابهایی توسط انسانها به نگارش در اومدن که در گذشت زمان و هربار خانهتکونی ذهنمون ارزششون حفظ شده و چه بسا در طول زمان به چیز شگرفتری تبدیل شدن. حجم زیادی از زندگی توی این کتاب ریشه زده و شخصیتهای این کتاب همگی همونقدر زنده هستن و نفس میکشن که باقی موجودات جهان. اصلاً نمیشه باور کرد که بعضی شخصیتهای جنگ و صلح حقیقی نیستن و وجود نداشتن و زاده تخیل تالستوی هستن. شخصیتهای این کتاب اینقدر واقعی هستن که میدونم قراره دلتنگ لحظاتی که باهاشون بودم بشم، اینقدر واقعی که در گذر زمان از دستشون ناراحت بشم که چرا از من خبری نمیگیرن؟ و در یک زمانی در آینده دور دوباره کتاب رو از قفسه بیرون بکشم تا دیداری تازه کنم.
بهنظرم به همون اندازهای که عنوان کتاب جنگ و صلح هست، میتونست حکایت زندگی و مرگ باشه، حکایت شادی و اندوه، عشق و از دست دادن، قصهی باشکوه همدلیها باشه، میدانهای رقص و میدانهای جنگ باشه، حکایت خُردهلحظاتی در کنج تالارهای مهمانی، در گوشه اتاقکهای تنهایی، میون برفها و جنگلها و تصاویری که نه نیاز به توصیفات جادویی دارن و نه رنگولعاب اضافی، تصاویری که لباسی از جنس واقعیت به تن کرده و در جهان ادبیات بر روی قلههای باشکوهش رقصان رقصان میدوند و به ما ثابت میکنن که قوهتخیل انسان برای به تصویر کشیدن و تصور کردن هرچیزی کافی است.
هیچکس فکر نمیکنم بتونه ادعا بکنه که تموم خطوط این کتاب رو با اشتیاق خونده و لحظاتی از خسته شدن بهخاطر حجم بالا یا کسلکننده بودن یا انرژیبر بودن دنبال کردن این همه زندگی و رخداد و صحنه رو تجربه نکرده باشه. من هم قرار نیست همچین حرفی بزنم و بهنظرم هیچ کتابی در ابعاد حجمی بالا نیست که این حس رو به خواننده القا نکنه. اما سوا از این موردها من نمیتونم ایرادات چندانی از جنگ و صلح بگیرم، به گفتهی بعضیها این کتاب پر از رودهدرازی است که من اینطور فکر نمیکنم، تالستوی هیچ توصیفی رو بیشتر از حد کش نمیده، حتی در توصیفات طبیعت و مکانها و چه دیالوگها و هرچیزی که معمولاً به رودهدرازی منجر میشن. بهنظر من این ایراد واهی تنها از عظمت رمان حاصل میشه و لاغیر. وقتی رمانی در این ابعاد و با این عظمت به نگارش در میآد مجبوره از موضوعهای زیادی حرف بزنه، شخصیتهایی زیادی به داستانش اضافه کنه و محیطهای زیادی رو توصیف کنه، من احساس میکنم شاید همه آمادگی این حجم از زندگی رو ندارن و اون احساس زیادی بودن مربوط به این نکته میشه.
اما کمی بیشتر در بند کتاب:
از منظر شخصیتپردازی: اگر بخوایم بدنهی جنگ و صلح رو بشکافیم، به سه شخصیت اصلی میرسیم، حدود ده الی پانزده شخصیت مهم و بیش از پنجاه شخصیت فرعی، من تا به این لحظه از زندگیم هیچ کتابی رو نخوندم و هیچ نویسندهای رو ندیدم که تونسته باشه از پس مهندسی اثری با این تعداد شخصیت بر بیاد. یعنی حتی بهنظر من شاید ممکن باشه که شخصی این همه شخصیت رو بسازه و براشون پیشزمینه تعیین کنه اما اینکه این اشخاص راهی جریان اثر بشن و با رمان رُشد کنن و بزرگ بشن، بهنظر من کاری بوده که فقط تالستوی از پسش بر میاومده. اشخاص زیادی هستن که بهخاطر پر تعداد بودن شخصیتهای جنگ و صلح از خوندن اثر فرار میکنن، اما بهنظر من تنها لازمهی خوندن جنگ و صلح تعهد به اثره و مواردی مثل شخصیتهای زیاد، پیشزمینهی تاریخی و حجم اثر هیچکدوم نباید مانع شخصی برای خوندن این کتاب بشن. در بین این همه تعداد شخصیت فرعی واقعاً بعضی از اونها با اینکه زمان کمی در رمان بهشون اختصاص داده شده بود، به شدت انسانهای ماندگاری بودن. توشین و کاراتایف برای من دو نمونه از این شخصیتها هستن.
از منظر نثر: تالستوی و سبک نوشتار بیآلایش و سادهای که داره جاهای دیگه صحبت شده، تالستوی طوری مینویسه که آدم احساس میکنه میتونه اون هم روایت بکنه و قصه بگه، به طرزی بسیار تشویقکننده هستش و اشخاص زیادی در پیرو همین سبک نوشتار دست به قلم شدن و آثار خوبی رو رقم زدن و حتی این جوهره به یوسای امروزی و غول ادبیات لاتین هم رسیده. در این زمینه داستایفسکی بهنظر من نقطه مقابل تالستوی هستش، کار و فرمی که داستایفسکی پیش گرفته طوریه که بعد خوندن کتابهاش احساس میکنی ایشون دیوانه تشریف دارن و اصلاً فکر نوشتن چیزی شبیه به آثارش رو از ذهنت بیرون میکنی.
از منظر صحنههای جنگی: تالستوی از اونجایی که خود انسانی جنگ دیده است و میتوان گفت ماهیت و تاکتیکهای نظامی در گوشت و پوستش خانه کردهاند در توصیف صحنههای نظامی خیلی خوب و اما بهتر از آن در توصیف فضای پشت جنگ و محلهای اطراق سربازان در جنگل و برف و پشت جبهه و میخانهها و بگومگوهای آنها عالی عمل کرده است. همونطور که توماس مان هم ادعا کرده بود: جنگ و صلح بهترین رمان جنگی تاریخ است.
از منظر تاریخی و ادعای تالستوی:
طبق مقدمه کتاب تالستوی مطالعات زیادی در حین نگارش این اثر انجام داده و تقریباً هر اثر و یادداشتی رو که توی کتابخونهها بوده رو زیر و رو کرده. و تقریباً میشه گفت در بحثهای تاریخی ابتدا تحلیلهای تاریخنویسان رو به نگارش درآورده و در آخر با سنجش و قضاوت خودش اونا رو مورد نقد قرار داده و نظر خودش رو اعلام کرده. من خودم مطالعه خاص تاریخیای پیش از خوندن کتاب انجام ندادم، حتی ویدیویی رو در یوتیوب در باب آشنا شدن با اون برهه تماشا نکردم و صرفاً با اطلاعاتی که از قبل داشتم راهی کتاب شدم، نمیتونم بگم بهتر نیست که با فضای تاریخی آشنا باشین، اما میتونم بگم که بخش زیادی از اطلاعاتی که لازم دارین رو تالستوی در اختیارتون قرار میده. نظریه تالستوی در باب علم تاریخ که در انتهای کتاب چهارم جمعبندی میشه یکی از درسهای خیلی آموزنده و چالشی برای من بود، حتی با اینکه احساس میکردم تالستوی کمی زیاد روی کرده روی موضوع و دیدگاهی که بهش تاکید ورزیده و بعضیاوقات بیش از حد تکرارش میکرد اما چیزی از مهم بودن خود نظر و هستهی اون اندیشه کم نمیکنه.
در پایان متاسفانه ریویو چیزی از آب در نیومد که درخور اثر و تجربهی محشر من باشه. میشه از نکات خیلی بیشتری صحبت کرد اما منجر به اسپویل داستان و حرف زدن مربوط به سرنوشت شخصیتها میشد و من نخواستم که اینکار رو انجام بدم. جنگ و صلح رمان مهم و سترگیه، شاید از مهمترین رمانهای بشریت در کنار برادران کارامازوف و بینوایان و من خیلی خوشحالم که این رمان رو با همخوانی در کنار دو دوستی که در مجازی پیدا کردم؛ علی و سروش خوندم. قطعاً حضور این افراد و ایده همخوانی انگیزهای شد که بتونم این اثر رو به انتها برسونم. و نکته آخر: من نه تنها ترجمهای جز ترجمهی سروش حبیبی معرفی نمیکنم بلکه هرکس که ترجمهی دیگری رو معرفی میکنه رو هم مورد قضاوت قرار میدم.
راستش خوندن جنگ و صلح برام یه چالش بود و با تجربهای از خوندن آناکارنینا داشتم کاملا متفاوت. اگر قصد خوندن جنگ و صلح و دارید باید بگم نیازه که صبور باشید و علاقهمند به خوندن جزئیات ریزی که تالستوی از هر شخصیتی در اختیار خواننده میزاره ،که گاهی وقتا این توصیفات منو به مرز جنون میکشوند گاهی وقتا غرق میشدم توی داستان . به همین دلیل ترجیح میدم که نمره ای ندم و اگر عمری چند سال دیگه دوباره سراغ این کتاب بیام و ببینم اونموقع نظرم چی میتونه باشه 🌱
قلم تالستوی با آن ظرافت و شاعرانگی ، زیبایی از دلِ هر لحظه بیرون میکشد که بی اختیار اشک از چشمانم میگیرد ... هر جملهای که میخوانم لرزهای بر تنم میافتد و با خودم فکر میکنم چطور کسی میتواند اینطور بنویسد ؟ شخصیتهایی از جنس گوشت و استخوان. آنها مورد نفرت، خشم و عشق خواننده واقع نمیشوند. خواننده آنها را درک میکند و قضاوت نمیکند. آنها زنده و حقیقی اند. . تأملات تالستوی در زندگی و مرگ عمیق است. در چنین روزگاری که هر کس به نوبهای با مرگ روبهرو هست خواندن چنین اثری حقیقا قوت قلب است. و درس متانت ، صبر و زندگی است.. برای من که کتاب محبوبم آنا کارنینا بود خواندن جنگ و صلح تجربه هیجانانگیزی بود ممنونم از نویسندهی بی همتا تالستوی و ترجمه سروش حبیبی گرانقدر خوشحالم که فرصت خواندش را داشتم.
یکی از بهترین کتاب هایی بود که تا به حال خوندم تالستوی در این کتاب علاوه بر مسائل فلسفی مانند پوچی زندگی، آزاد بودن یا نبودن اراده انسان، خیر و شر و... به روایت جنگ الکساندر با ناپلئون بناپارت پرداخته که همتا ندارد. به قدری زیبا جنگ را تشریح میکند که انگار جزو کوچکی از این انسان هایی هستی که برای مادرشان روسیه به صحنه نبرد میروند. شهسواری هستی که به تاخت به سوی خط سپید دشمن میروی یا سربازی هستی در اسارت. همه روایات را با پوست و گوشت لمس میکنی.
چی میتونم بگم در وصف این کتاب، جز اینکه به نظرم تولستوی جادوگره، وگرنه مردمان عادی نمیتونن رمانی انقدر جامع در مورد یک دورهی تاریخی بنویسن و شخصیتها و داستانهای عاشقانه رو هم با هنرمندی توش بگنجونن. بهترین جنبه کتاب هم از نظر من بیطرفی تولستوی بود به طوری که خیلی جاها از عملکرد آلکساندر و دولتمردان روسیه توی اون دورهی بهخصوص انتقاد کرد.
"میبینی رفیق، ما تا وقتی عاشق نیستیم در خوابیم. خاک قبرستانیم... اما عاشق که شدیم... روح مسیحا زندهمان میکند. پاک میشویم، مثل صبح اول خلقت."
خلاصه کوتاه: ناپلئون بر اروپا و روسیه سایه انداخته. همه جا صحبت از ناپلئون هست. یا اون رو خوار و ذلیل میدونن یا فرمانروایی بیباک و نابغه. اما در سال ۱۸۰۵ آتش ناپلئون به روسیه نزدیک میشه و مردم روسیه، آماده جنگی با بزرگترین فاتح اون زمان میشن. این میشه خلاصهترین خلاصه ممکن برای چنین رمان بزرگی. داستان جنگ صلح با محافل اشرافی و نجبا شروع میشه. تولستوی از همین طریق و طی تقریبا ۱۵۰ صفحه تمام کارکترهای اصلی خودش رو معرفی میکنه. جدای از اون ما با بیشتر از ۵۰ شخصیت دیگه هم آشنا میشیم کارکترهایی که در کمال تعجب همه مستقلن و حالت تکراری نمیگیرن. بعد از اون به جبهه جنگ میریم و کارکترهامون رو اونجا دنبال میکنیم. و در ادامه داستان مدام بین جبهه جنگ و محافل اشرافی جابهجا میشه.
آنچه که نویسنده در ادبیات قراره به خواننده منتقل کنه، یک تجربه زندگی و نوعی گشت و گذار در میان افکار و نظراته. حالا فرقی نداره شما یه رمان فانتزی یا علمیتخیلی بخونی یا یک کلاسیک تمام عیار. در نهایت شما قراره اون زندگی که نویسنده ساخت و پرداخته کرده رو تجربه کنه و اگر چنین چیزی رو قبول کنیم، جنگ و صلح یکی از بالاترین و عظیمترین رتبهها رو در تاریخ ادبیات داره. جنگ و صلح صرفا روایت لشگرکشی ناپلئون به روسیه و وقایع بعد اون نیست. روایتی ۱۵ ساله از زندگی یک ملته. تجربه زندگی و حضور محافل و صحنههای جنگه. تجربه عشق، غرور، دلشکستی و مرگه. تجربه زندگی کردن کنار انبوهی از کارکترهاست. کارکترهایی که بعد از یه مدت خوندن تعدادشون از دستت در میره ولی همه زنده و واقعی هستن و هیچکدوم به تکرار نمیافتند.
یکی از وجوه عظمت تولستوی در همین خلق و پرداخت کارکترهاست. تولستوی برای روایت کردن سرگذشت ملت روسیه در اون سالها دست به خلق تعداد بسیار زیادی کارکتر میزنه. درسته که بسیاری از شخصیتها تاریخی هستن اما تعداد بسیار زیادی هم زاییده ذهن نویسنده هستن و تولستوی برای خلق کردنشون سنگ تموم میگذاره. تولستوی ابتدا کارکترها رو از روی ظاهر و رفتارهاشون به ما معرفی میکنه و بعد از اون و طی رمان، اونها رو در صحنهها و موقعیتهای مخالف قرار میده و اینجاست که ما با کارکترها بیشتر از قبل آشنا میشیم و دیدگاهشون راجع زندگی رو میفهمیم. فرمول سادهای هست درسته؟ ولی درست اجرا کردن و باورپذیر کردنش واقعا هنر میخواد. حالا شما حساب کن تولستوی چنین کاری رو برای دهها کارکتر مختلف کرده.
صحنههای جنگی رمان ابتدا گیجکننده و گنگه اما به مرور بسیار بسیار بهتر میشه و در جلد سوم و توصیف نبرد بارادینو به اوج خودش میرسه. نبردی که طی اون تولستوی یکی از حماسیترین و بهترین صحنههای نبرد رو روایت میکنه. به طوری که منِ خواننده هم احساساتم جریحهدار میشه. حالا شما حساب کنید ملت روس چه حسی به این صحنه و کتاب داشتن.
حالا که بحث توصیفات شد یه نکته کلی راجع توصیفات تولستوی بگم. توصیفات در جنگ و صلح اینطوریه که انگار تولستوی یه دوربین گرفته دستش و همه چیز رو به تصویر کشیده. از محیط و افراد مختلف گرفته تا خصوصیات بسیار ریز ظاهری و رفتار و افکار. آیا این وسط روده درازی شده؟ نه. توصیفات تولستوی حالت اضافی و فیلر نداره که فقط بخواد صفحات رو پر کنه بلکه به همون تجربه زیست و زندگی که هدف نویسنده هست کمک میکنه. باعث میشه تا کاملا در فضای یک صحنه قرار بگیریم و همه چیز رو با دقت بسیار بالا ببینیم. جدای از اون تولستوی بین شخصیتها فرق نمیگذاره و قضاوتشون نمیکنه. بلکه تا حد امکان سعی میکنه راوی گزارشگری باشه و به همه به یک اندازه بها میده.
مورد آخر هم در مورد حرفها و نظرات خود تولستوی هست. این بخشها به این صورته که تولستوی از حالت راوی صرف بیرون میاد و راحت و بیپرده حرفش رو میزنه. از جلد دوم شروع میشه و هر چقدر به انتهای رمان نزدیک بشیم این حرفها هم بیشتر و مفصلتر میشه. اینکه بتونید ارتباط بگیرید با این بخشها سلیقهایه. شاید اصلا وظیفه رماننویس ندونید که چنین کاری رو در کتاب بکنه با این حال تولستوی نظرات بسیار بسیار جالبی رو در همین بخشها مطرح میکنه. در این بخشها که حاصل مطالعه کتابهای بسیار و اندیشههای خالقه، در مورد نیروی محرک ملتها، تاثیر افراد بزرگ و مردم بر وقایع و رویدادها، آزادی و اختیار، علم تاریخ و... بحث میشه و تولستوی نظرش رو با ما به اشتراک میگذاره. نظراتی که ممکنه دیدگاهتون رو نسبت به بسیاری از اتفاقات و جریانها عوض کنه. هر چند یک سری از این بحثها در طول کتاب چندین بار تکرار میشه.
ترجمه کتاب عالیه. تنها ایراد کوچیکی که میتونم به ترجمه بگیرم اینه که دو سه باری از کلماتی مثل یاالله و... استفاده شده. به غیر این مورد جزئی، همه چیز ترجمه درخشان و قابل تقدیره. فکر اینکه جناب حبیبی چه زحمتی برای ترجمه جنین اثر سترگی کشیدن باعث میشه به احترام ایشون ایستاده دست بزنم.
من همیشه وقتی یه اثر عالی و بزرگ رو تجربه میکنه یک نوع حیرت به سراغم میاد. فرقی نداره کتاب باشه یا فیلم و سریال یا موسیقی یا حتی مانگا. اینطوریه که با خودم میگم چطور چنین چیزی توسط یه شخص خلق شده... حس میکنم جلوی یک کوه ایستادم و به قله خیره شدم. همونقدر عظیم و دستنیافتنی. مواجه با جنگ و صلح هم برای من یکی از موارد بود. یک تجربه ۵۴ روزه عظیم که به لطف محمد و سروش، تبدیل به یه همخوانی بسیار لذتبخش شد. راستش رو بگم اگه این دو نفر نبودن کتاب رو دراپ میکردم چون واقعا تنهایی خوندن جنگ و صلح بسیار سنگین و سخته، حداقل برای من. ممنونم ازشون.
در نهایت دوست دارم اشارهای بکنم به یه جمله از گوته که میگه "چقدر هنر وسیع و عمر ما کوتاه است" واقعا که چقدر عمر ما در برابر بزرگی ادبیات و هنر، کوتاهه.
"جنگ و صلح" نیاز به تعریف و معرفی نداره اما صرفا بخاطر اینکه منم در مورد این اثر بهیاد ماندنی حرفی زده باشم یک معرفی مختصر در موردش خواهم نوشت که امیدوارم خوشتون بیاد.
"جنگ و صلح" داستان و ماجرای چندتا از خانوادههای اشرافی روسیه و همچنین شرح روایت جنگ میان تزار روسیه و ناپلئون، پادشاه فرانسه ست. تالستوی در این کتاب، واقعیت و داستانسرایی خودش رو باهم ترکیب کرده و در نهایت با ارائهی این رمان عظیم کاری کرد که تا زمانی که بشر روی این کرهی خاکی حکمرانی میکنه، "جنگ و صلح" هم در ادبیات تمامی مللها پادشاهی بکنه.
این کتاب، فوقالعاده حجیم و عظیمه و تقریبا ۱۷۰۰ صفحهی ناقابل رو شامل میشه. با شروع کتاب اولین چیزی که میخکوبم کرد نوع نگارشش بود، با اینکه نوع نوشتن نویسنده و ترجمه هم کاملا ادبی هستند اما اینقدر روون و گیراست که هیچ کجا به مشکل برنخوردم و به راحتی خوندمش. ماجراها و اتفاقات مختلفی که در روسیه و در زمان جنگ ناپلئون و تزار روسیه رخ داده به طور کامل و مختصر در این داستان وجود داره، از صحنههای جنگهای مهم گرفته تا پیشرَوی ارتش فرانسه و اشغال مسکو و حتی آتش گرفتن این شهر. در این بین زندگی برخی از خاندانهای روس رو در این زمان میخونیم که به طور جامع و کامل نوع زندگی مردم و همینطور شرایط حاکم بر روسیهی اون زمان رو بهمون نشون میده.
شخصیتهای این رمان خیلی زیادن و فکر نمیکنم تا الان کتابی چاپ شده باشه که به اندازهی جنگ و صلح، کاراکتر داشته باشه. طبق گفتهی مترجم، بیش از ۵۰۰ شخصیت در این کتاب حضور دارند. از بین تمام اینها، شخصیتهای ناتاشا، آندره، پییر، ماریا، بانو آنا، نیکولای، آناتول و پرنس واسیلی برای من خیلی مهم بودن و در همه جای کتاب دنبال اینها میگشتم که کجان؟ چی شد؟ چیکار میکنن و و و....
اگر این رمان رو خوندید که هیچ، اما اگر نخوندید بهتون توصیه میکنم حتما بخونید و از تعداد صفحاتش نترسید چون اینقدر متن شیوایی داره و روایت داستان جذابه که تا به خودت بیای میبینی خوندی و تمامش کردی. بعلاوه اگر ادبیات روسیه رو هم دوست دارید و مثل من به تاریخ این کشور علی الخصوص حکومت تزارها علاقه دارید قطعا "جنگ و صلح" رو بخونید.
از ترجمه بگم که واقعا شاهکاره. آقای سروش حبیبی به لهترین شکل ممکن و با پینوشتهای مفید و به اندازه، راحتیِ خوندن این کتاب عظیم رو برای مخاطب دوچندان میکنه، واقعا جا داره که ازشون یک تشکر ویژه بکنم.
ادبیات روسیه برای من متفاوتترین ادبیاته ممکنه است. به نظرم هیچ کشوری در مسئلهی ادبیات به پای روسیه نمیرسه. (هر چند ادبیات هر کشور به اندازهی خودش و در نوع خودش بینظیره)... اکثر مواقع میشنوم و میخونم که ادبیات روس رو از سختترین ادبیاتها میدونند و واقعا کسی نمیتونه منکر این موضوع بشه ولی وقتی باهاش انس بگیرید همین سخت بودنش هم شیرین میشه و تفاوتش رو کاملا حس میکنید.
در مورد پایان جنگ و صلح هم بگم که واقعا خوب بود. حقیقتا چیزی که فکر میکردم نشد و همه چیز به یک نقطهی خاص خودش رسید و شخصیتها با پایان جنگ روسیه و فرانسه، به هدفشون رسیدند. هرچند که در این بین خیلی از اونایی که دوستشون داشتم هم مُردن..!!!
خب خیلی صحبت کردم و در پایان میگم که تالستوی، داستایفسکی و بولگاکف سه نویسندهی روسیای هستند که واقعا برای پیشرفت ادبیات روسیه و جهان سنگ تمام گذاشتند.
گیج ام نمی دونم چی بگم باز دوباره مثل پایان جلد اول منو حسابی برده تو فکر چقدر زیبا و حساب شده شخصیت آدم ها رو توصیف می کنه انگار که واقعا پا به پای کاراکترها زندگی می کنی باهاشون می رقصی و سر سفره ی شام باهاشون همکلام می شی و وقتی دارن در مورد برگزاری مراسم ازدواج حرف می زنن منتظری تا صحبت پرنس پیر تموم بشه تا تو هم نظرت رو اعلام کنی ؛ یه جوری با داستان پیوند می خوری که وقتی ننگ یا مصیبتی رخ می ده تو هم سنگینی اون فضاحت رو روی دوشت احساس می کنی ، اون قدر فضا واقعیه که انگار تو هم داری تو خیابون های مسکو قدم می زنی و پچ پچ مردم پشت سرت رو احساس می کنی ؛ هیچ نقطه ی مبهم و تاریکی باقی نمی مونه ، تو هم بخشی از قصه ای
قدرت روایت تولستوی در توصیف یک برهه تاریخی کم نظیره. شیوه روایتی که با بهره جستن از یک تراژدی انسانی و گاه عاشقانه در بستر یک رویداد تاریخی، خواننده را سرگشته و مبهوت خود میکند. گاهی او را میخنداند، گاه اشک بر چشمانش جاری میسازد و بسیار وی را به تامل و تفکر وا میدارد. شخصیتپردازی اثر به غایت ظریف انجام شده، گویی هریک از شخصیتها در عالم واقع وجود داشته و نویسنده سالها در کنار ایشان زندگی کرده و بر کوچکترین جزئیات ذهنی و روحیشان واقف است. کشش و ضرباهنگ داستان بسیار بالا و قدرت مسحور کننده تولستوی حفظ این مهم در طول روایت طولانی اثر است. علی رغم تمامی نکات بارز و شگرف انگیز این اثر، نکتهای که باعث میشه تمایزی میان این اثر خارق العاده تولستوی و آثار بیبدیل داستایفسکی ایجاد بشه، تصویری است که تولستوی در روایتش از طبقات ممتاز و اشراف جامعه بدست میده در صورتیکه غالب آثار داستایفسکی نمود فقر و درماندگی و منعکس کننده زندگی طبقات فرودست جامعه است. به گمانم تا حدی میتوان این تمایز را اینگونه توجیه کرد که همانطور که مارکس میگه نحوه تفکر انسان تابعی از شرایط تولیدی و طبقاتیه اون فرده و در خصوص تولستوی که کنتزادهای بود به نوعی میتوان گفت انعکاس افکارش در این اثر درخشان تابعی از شیوه معاش و طبقه تولستوی بوده بنابراین نقش پر رنگ و توصیفاتی که تولستوی از زندگی اشراف داشته منبعث از این نگاهه. تولستوی پیش از اینکه یک نویسنده قهار باشه یک فیلسوفه که به برخی از مهمترین جنبههای زندگی انسان پرداخته (مرگ، زندگی، عشق، ازدواج، کار، جنگ، باور به خالق و ... ) و ذهن مخاطبش را در طول روایت به صورت غیرمحسوسی با این مفاهیم پراهمیت درگیر میکنه. اینکه چگونه میتوان این مفاهیم را در قالب یک داستان به مخاطب عرضه کرد و هیچگونه احساس ملالی در وی برنیاندیخت از بارزترین ویژگیهای این اثر تابناکه و خواننده در نهایت مبهوت میماند از اینکه تا چه میزان نوع نگاه، شیوه روایت و نظرگاه یک نویسنده به یک مسئله تاریخی ممکنه روشنگر و تکاندهنده باشه. در پایان حتماً باید به ترجمه شیوا و روان سروش حبیبی هم اشاره کرد که خواندن این اثر را دلچسبتر کرده.
بالاخره خوندمش! خیلی طول کشید! باید بگم چشمم رسما درومد و جون کندم تا تموم شد. ریویو نوشتن واسه کتاب های کلاسیک خیلی سخته. واقعا فوق العاده بود. همیشه فکر میکردم خوندن این کتاب خیلی کسل کننده باید باشه ولی اصلا اینطور نبود. شاهکار بود خب راستش رو بگم، اوایل کتاب هی برمیگشتم عقب ببینم کی به کی بود :)))) با به خاطر سپردن اسم های روسی خیلی مشکل دارم ولی از یه جای داستان به بعد خیلی بهتر شد و مشکلی نداشتم واقعا که نویسنده چه دقتی داشت! شخصیت پردازی دقیق و استادانه ی کاراکتر ها فوق العاده بود. خب این کتاب اصلا سرگرم کننده و هیجان انگیز نبود. نه، ولی اون توصیف های قشنگش از ذات آدمی و زندگی و مرگ، آدم رو شیفته ی کتاب میکرد و از شخصیت مورد علاقم آندره که دیگه نگم که دلم خونه. وای که چقد براش غصه خوردم! حرف واسه گفتن راجب این کتاب زیاده. شاید بعدا یه ریویو طولانی براش نوشتم
فقط اگر پنجاه شصت صفحه آخر را نادیده بگیریم که در آن نویسنده روی منبر می رود و نظریه تاریخی اش را بی واسطه شرح می دهد، بی شک جنگ و صلح شکوهمندترین رمان دنیاست. اصلا رمان با جنگ و صلح تعریف می شود. شخصیت پردازی بی نظیر، فضاسازی استادانه، هر چه بگویم کم است.
اون چیزی که فکر میکردم نشد و کشتی اشتیاقم بعد از چندی به گل نشست☺
این نکته رو بگم که تولستوی یک روایتگر بینظیر هست و به زیبایی هرچه تمامتر صحنه های نبرد و اتفاقات بعد از اشغال مسکو رو براتون شرح میده به شکلی که دقیقتر از یک فیلم میتونید صحنه ها رو با جزئیاتش تجسم و احساس کنید. با این حال کتاب مدام به سمت اتفاقات خاله زنکی پیش میره. مهمانیهای اعیان و اشراف در این کتاب تمامی نداره و اتفاقات ساده مدام کش پیدا میکنن و عشق های مثلثی هم که جزء لاینفک این کتابه. ظاهرن تولستوی خودش از زمین دارهای بزرگ بوده در اکثر داستانهاش نحوه ی زندگی اشراف و بزرگزادگان رو به تصویر میکشه و خبری از قشر فرودست جامعه آنچنان نیست.
۱۰۰ صفحه ی آخر، داستان در حد سریالهای ترکی و کره ای افت پیدا میکنه و پیام های اخلاقی بچه داری و تحلیل های تاریخی که در کل کتاب صدها بار بهش اشاره بود دوباره شروع میشه.(منبر رفتن حاج آقا تولستوی) ----- مقدمه ی کتاب اتفاقات کلیدی داستان رو لو میده. اگر قصد خوندن مقدمه رو دارید بهتره فقط چند صفحه اولش رو بخونید.
. لویی چهاردهم مردی بسیار نخوتمند و خودکامه بود،معشوقگانی چنین و وزرایی چنان داشت و فرانسه را خوب اداره نمیکرد.جانشینانش اشخاصی سست نهاد بودند و آنها نیز سلاطین باتدبیری نبودند و مانند او نورچشمیان و معشوقگانی چنین و چنان داشتند.از این گذشته،در آن هنگام کسانی بودند که کتاب مینوشتند.در اواخر قرن هجدهم بیست نفری در پاریس فراهم آمدند و از آزادی و برابری انسانها سخن گفتند.کار به جایی کشید که در سراسر فرانسه مردم شروع کردند یکدیگر را کشتن و در آب انداختن.شاه و بسیاری دیگر را کشتند.در همان زمان در فرانسه نابغهای پیدا شد که ناپلئون نام داشت،او همهجا پیروز میشد،یعنی آدمهای بسیاری را میکشت و نشان نبوغش همین بود.معلوم نبود به چه علت به افریقا رفت تا مردم آنجا را بکشد و به قدری در کشتن افریقاییان موفق بود و به اندازهای محیل و تیزهوش بود که وقتی به فرانسه برگشت به همه فرمان داد که از او اطاعت کنند، و همه از او اطاعت کردند. چون امپراطور شد باز به قصد کشتن مردم به ایتالیا و پروس و اتریش رفت و در این کشورها هم آدمهای بسیاری را کشت. اما در روسیه امپراطوری بود که الکساندر نام داشت و تصمیم گرفت در اروپا نظم برقرار کند و به این قصد با ناپلئون جنگید اما در ۱۸۰۷ ناگهان با او دوست شد و چهارسال بعد باز با او به ستیزه برخاست و باز شروع کردند آدمهای بسیاری را کشتن... #جنگ_و_صلح #لئون_تولستوی ترجمه #سروش_حبیبی 📝خوندن کتاب جنگ و صلح حدودا دو ماه طول کشید ولی از اون دست کتابهایی بود که با توجه به حجمش دوست نداشتم زود تموم بشه☺️تو این دو ماه با تمام شخصیتها زندگی کردیم و موردشون حرف زدیم،به خصوص شخصیتهای اصلی داستان که همشون دوستداشتنی بودند😭البته من شیفتهی شخصیت پرنس آندره شده بودم ولی ...🥺نمیشه در موردش زیاد نوشت چون کتاب اسپویل میشه😶در مورد این کتاب معرفی و نقدهای زیادی نوشته شده و نوشتن در مورد کتاب واقعا مشکله.خودم وقتی شروع به خوندن کردم هیچکدوم از نقدها و معرفیهارو نخوندم😌داستان کتاب هم عاشقانه و هم تاریخیه💌بهتون پیشنهاد میکنم این کتاب رو مطالعه کنید
چیزی که در این کتاب مثل بقیه ی آثار این نویسنده جلب توجه می کنه اینه که همیشه چیزهایی رو می بینه که بقیه نمی بینن و ازش رد می شن.
شخصیت ها، انسان هایی هستن با تمام عواطف و جنبه های انسانی و ماجرای زندگیشون در زمان صلح و در زمان جنگ پیش روی ماست. .. توصیفاتی که در این کتاب از چگونگی جنگ و برخورد با اسرا و واکنش مردم مناطق اشغال شده نسبت به سپاه اشغالگر میخونیم جالب و در بعضی موارد حتی عجیب هستن. .. اما... متاسفانه کتاب آن چنان که باید یک دست نیست و فراز و نشیب ها هرچه به انتها نزدیک می شیم بیشتر می شن.( طوری که جایی خواننده رو جذب می کنه و در جای دیگه به سختی می خونیمش) .. نویسنده در بخش هایی از کتاب مطالعات و تحلیل های خودش از وقایع اون زمان رو با خواننده در میون میذاره و گاهی این بحث ها به درازا می کشه و شکل یک مقاله ی طولانی رو به خودش می گیره. اگرچه خیلی جاها واقعا حس میکنیم که سعی کرده بی طرف باشه ولی متاسفانه نتونسته این بی طرفی رو حفظ کنه و قسمتی از نظراتش از دیدگاه میهن پرستانه هستن، نه بی طرفانه. به قول خودش این "روح روسی" کار دستش داده. ولی بیشترین انتقاد به قسمت هایی وارده که نویسنده دانسته های (گاهی غلط) خودش از علوم دیگه (مثل فرمول های فیزیک و ...) رو وارد تحلیل ها میکنه. علاوه بر این که این کار گاهی با متن ناهماهنگ و شبیه خودنماییه (این جور که ببینید من این چیزا رو هم بلدم)، خیلی از جاها عنان قلم از دستش دررفته و صفحات زیادی که به توضیحاتش اختصاص داده، خسته کننده و ملال آور هستن.(مثالش هم پنجاه صفحه ی آخر کتاب) .. در این کتاب با شخصیت های زیادی رو به رو هستیم که البته پروروندن همه ی این ها کار سختیه ولی من انتظار نداشتم که شخصیت های داستانش رو ول کنه..چنان که در این کتاب برای بعضی از شخصیت ها این اتفاق می افته و ما تا مدت ها ازشون بیخبریم و نمی دونیم چی بهشون گذشته. به عنوان مثال قضیه ی محکومیت دنیسف که رها می شه و شخصیت پرنس ایپولیت که نقش چندانی در داستان نداره و اصلا معلوم نیست که چرا پرنس واسیلی باید دو پسر می داشت. .. شخصیت پیر و برخورد سایرین باهاش من رو گاهی به یاد ابله داستایوسکی می انداخت.
بی شک همانطور که در بقیه نظرات عنوان شده ، شخصیت پردازی عالی و تعداد آنها از جذابیتهای این کتابه . هر چند موضوع تاریخ در این کتاب امتیاز اصلی برای من بود باید بگم حتی شرح صحنه های جنگ اونقدر راحت و سلیس نوشته شده بود که اصلا احساس خستگی نکردم . کسانی که حجم کتاب تا حالا اجازه نداده این کتاب رو دست بگیرند، به نظرم با خوندن بخش اول متوجه خواهند شد که می تونن با اشتیاق تمام کتاب رو مطالعه کنند .
بعضی وقتها برام عجیبه که چطور یه کتاب میتونه به شکل عجیبی موردعلاقهی آدم بشه... چطور میتونه انقدر تأثیرگذار باشه و بدون این که حتی خودت بفهمی تو ذهنت حک بشه! جنگ و صلح از این رمانها بود. فوقالعاده بود. نکتهی جالب این بود که تولستوی احتمالاً خودش رو در قالب بزوخف میدیده... مردی دانا و ساده و کمحرف (همون لوین آناکارنینا) و کارهای اونها معمولاً هم شبیه همه... مثلاً هر دو در آزادکردن موژیکها پیشگامند هرچند نظر تولستوی احتمالاً این بوده که موژیکها آمادگی آزادی رو ندارند... مثلاً پییر در جایی به رعیت خودش پیشنهاد آزادی را میدهد و او از وضع خودش اعلام رضایت میکند. تولستوی احتمالاً یکی از اولین کسانی هست که توی هنر داستاننویسی به این فکر افتاده که مردم عامهای که اسمی تو تاریخ ندارند چطوری از اتفاقات تاریخ تأثیر میگیرند و چطور بر این اتفاقات مؤثرند... البته احتمالاً تولستوی در پایان معتقد بوده نظرش به اندازهی کافی روشن نیست و در فصل آخر شروع به سخنرانی دربارهی همین موضوع میگنه که کاش نمیکرد و میذاشت درک خواننده مکفی باشه.