What do you think?


The Saga of Arturo Bandini #1
Wait Until Spring, Bandini
"Mean, moody, disturbing and intensely atmospheric.” —The Times
John Fante's first published novel, Wait Until Spring, Bandini chronicles a trying winter in the lives of the Bandinis, a poor and dysfunctional but oddly endearing Italian-American family living in Colorado during the Great Depression.
John Fante's first published novel, Wait Until Spring, Bandini chronicles a trying winter in the lives of the Bandinis, a poor and dysfunctional but oddly endearing Italian-American family living in Colorado during the Great Depression.
266 pages, Paperback
First published January 1, 1938
About the author
John Fante
55 books2,345 followersFante's early years were spent in relative poverty. The son of an Italian born father, Nicola Fante, and an Italian-American mother, Mary Capolungo, Fante was educated in various Catholic schools in Boulder and Denver, Colorado, and briefly attended the University of Colorado.
In 1929, he dropped out of college and moved to Southern California to concentrate on his writing. He lived and worked in Wilmington, Long Beach, and in the Bunker Hill district of downtown Los Angeles, California.
He is known to be one of the first writers to portray the tough times faced by many writers in L.A. His work and style has influenced such similar authors as "Poet Laureate of Skid Row" Charles Bukowski and influential beat generation writer Jack Kerouac. He was proclaimed by Time Out magazine as one of America's "criminally neglected writers."
In 1929, he dropped out of college and moved to Southern California to concentrate on his writing. He lived and worked in Wilmington, Long Beach, and in the Bunker Hill district of downtown Los Angeles, California.
He is known to be one of the first writers to portray the tough times faced by many writers in L.A. His work and style has influenced such similar authors as "Poet Laureate of Skid Row" Charles Bukowski and influential beat generation writer Jack Kerouac. He was proclaimed by Time Out magazine as one of America's "criminally neglected writers."
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 30 of 49 reviews
June 20, 2022
تا بهار صبر کن باندینی ، اولین کتاب از چهار گانه جان فانته ، نویسنده آمریکایی ایست که در آن داستان خانواده باندینی ، یک خانواده ایتالیایی – آمریکایی را بیان کرده ، خانواده ای که اگرچه موفق شده اند که از ایتالیا خود را به سرزمین فرصت ها برسانند ، اما رسیدن آنها به آمریکا با بحران و فاجعه اقتصادی و رکود گسترده در آمریکا همزمان شده .
داستان جان فانته بیشتر از نگاه باندینی پدر که کارگری آجرچین است ودر زمستان معمولا برای او کاری پیدا نمی شود وکوشش های او برای ساختن خانواده ای متلاشی شده و پسر بزرگ او آرتور و تقلای او برای یافتن خود در میان مذهب و عشق بیان شده و در طول داستان ، خواننده بیشتر با افراد خانواده باندینی آشنا میشود .
تا بهار صبر کن باندینی را می توان در ستایش امید دانست ، با پایان زمستان ، دوران سخت خانواده هم تمام شده و باندینی ها دوباره به روال زندگی خود باز می گردند ، از این رو خواندن کتاب فانته برای افرادی همانند ما که از زیستن در چنین شرایط جهنمی ، صبر و توانشان پایان رسیده پیام
خاصی دارد ، آنکه حتی تاریک ترین شب نیز به پایان می رسد و خورشید طلوع می کند
داستان جان فانته بیشتر از نگاه باندینی پدر که کارگری آجرچین است ودر زمستان معمولا برای او کاری پیدا نمی شود وکوشش های او برای ساختن خانواده ای متلاشی شده و پسر بزرگ او آرتور و تقلای او برای یافتن خود در میان مذهب و عشق بیان شده و در طول داستان ، خواننده بیشتر با افراد خانواده باندینی آشنا میشود .
تا بهار صبر کن باندینی را می توان در ستایش امید دانست ، با پایان زمستان ، دوران سخت خانواده هم تمام شده و باندینی ها دوباره به روال زندگی خود باز می گردند ، از این رو خواندن کتاب فانته برای افرادی همانند ما که از زیستن در چنین شرایط جهنمی ، صبر و توانشان پایان رسیده پیام
خاصی دارد ، آنکه حتی تاریک ترین شب نیز به پایان می رسد و خورشید طلوع می کند
August 3, 2024
هوا سرده و تو از درون و بیرون یخ زدی آرتورو ، من اینو میدونم. میتونم بفهمم چه حالی داری وقتی میگی از زندگیت راضی نیستی، به خانواده ت و ملیت مهاجرت افتخار نمیکنی و پدرت باعث سرافکندگی ته. آرتورو من درکت میکنم وقتی اونجوری غریزی و خودخواهانه عاشق میشی و بعد به خاطرش دست به گناه و دزدی میزنی. من غمت رو میفهمم و جنسش رو میشناسم وقتی پس زده و طرد میشی و هیچ جایی برای رفتن نداری. میتونم بفهمم روی پای خودت وایسادن برای یه نوجوان دوازده ساله یعنی چی، درک میکنم مادر و پدر داشتن ولی یتیم بودن چجوریه، آرتورو منم میدونم عشق توی دوازده سالگی چه طعمی داره و باور کن عمیقاً اعتقاد دارم عشق توی نوجوانی پاک ترین و خالص ترین نوع عشقه و هیچوقت دوباره تکرار نمیشه. آرتورو منم مثل تو کسی رو از دست دادم و عشقم رو توی تابوت دیدم و باهاش مردم. منم سردمه آرتورو ، مثل تو و هیچ آتیشی گرمم نمیکنه .
....
فانته توی این کتاب ثابت کرده یک رمان برای اینکه تاثیر گذار و ارزشمند باشه، لازم نیست حتما یک قطعه ادبی درخشان باشه یا نثر مبهم و پیچیده ای داشته باشه . کافیه صادقانه بنویسی و بلد باشی خوب بنویسی.
جالب این جاست که فانته این رمان رو توی ۲۹ سالگی نوشت و فقط یکبار قبل چاپ اونو خوند. با این حال تونست همچین کتاب محشری از کار دربیاره. این اگه نبوغ نیست پس چیه؟
....
فانته توی این کتاب ثابت کرده یک رمان برای اینکه تاثیر گذار و ارزشمند باشه، لازم نیست حتما یک قطعه ادبی درخشان باشه یا نثر مبهم و پیچیده ای داشته باشه . کافیه صادقانه بنویسی و بلد باشی خوب بنویسی.
جالب این جاست که فانته این رمان رو توی ۲۹ سالگی نوشت و فقط یکبار قبل چاپ اونو خوند. با این حال تونست همچین کتاب محشری از کار دربیاره. این اگه نبوغ نیست پس چیه؟
May 27, 2022
داستانِ مردی فقیر و زحمتکش و غرق در بدهکاری ... دارای سه پسر و همسری زحمتکش و زندگی سختی که باهاش دست و پنجه نرم میکنن .
✔ روند داستان اینقدر جذاب بود که دوست نداشتم کتاب رو بذارم زمین 👌 توصیف شخصیت ها و دیالوگ ها عالیه . کاملا با باندینی همذات پنداری کردم در طول کتاب و سختی هایی که تحمل میکرد رو از درون حس کردم ....
✔ زندگی مهاجران در غرب و مشکلاتی که باهاشون مواجه هستن رو خیلی خوب به تصویر کشیده 👍
✔ مقدار زیادی از کتاب در مورد آرتورو پسر اول باندینی ه . شخصیت این پسر تا حدودی شبیه #هولدن_کالفیلد در #ناطور_دشت ه به نظرم . پسری که دچار بحران هویت نوجوانی ه ! پسری که از اسم و فامیلش نفرت داره و دوست داره اونو به جای آرتورو باندینی ، جان جونز صدا بزنند . از شغل پدرش رضایت نداره و ...
✔ در مورد ترجمه هم باید بگم عالی بود و هیچ عیب و نقصی از نظر من نداشت 👍
✔ روند داستان اینقدر جذاب بود که دوست نداشتم کتاب رو بذارم زمین 👌 توصیف شخصیت ها و دیالوگ ها عالیه . کاملا با باندینی همذات پنداری کردم در طول کتاب و سختی هایی که تحمل میکرد رو از درون حس کردم ....
✔ زندگی مهاجران در غرب و مشکلاتی که باهاشون مواجه هستن رو خیلی خوب به تصویر کشیده 👍
✔ مقدار زیادی از کتاب در مورد آرتورو پسر اول باندینی ه . شخصیت این پسر تا حدودی شبیه #هولدن_کالفیلد در #ناطور_دشت ه به نظرم . پسری که دچار بحران هویت نوجوانی ه ! پسری که از اسم و فامیلش نفرت داره و دوست داره اونو به جای آرتورو باندینی ، جان جونز صدا بزنند . از شغل پدرش رضایت نداره و ...
✔ در مورد ترجمه هم باید بگم عالی بود و هیچ عیب و نقصی از نظر من نداشت 👍
March 13, 2023
اگه نسخهی ترجمه شده رو این کتاب رو میخونین، از خیر فصل نهم بگذرین و به انگلیسی بخونین، به حدی سانسور شده که متوجه نشین چی میگه. اتفاقا بهترین فصل و اوج داستان هم همینجاس.
این کتاب به تنهایی کار قابل توجه و خیلی قوییه، اما کافیه که یکم با سینمای دهه بیست و سی آمریکا آشنا باشین تا بهتر هم بشه. پسرِ ارشد باندینی، آرتورو، خیلی به سینما علاقه داره و روای بخش بزرگی از داستانه، شخصیتش با دقت زیادی از روی همون فیلمها نوشته شده. یکسری جاها دیالوگهای پیچیدهای داره و توی صحبتهاش چیزایی رو میگه که از یه پسر دوازده ساله بعیده، در حالی که تمام این بخشها از روی یکسری از آثار کلاسیکه و ترکیبی از جملات توی اون فیلمهاست.
در کل شخصیت پردازی جان فانته شگفت انگیزه، خوشحالم که سه جلد دیگه از این مجموعه مونده و میتونم سر حوصله برم سراغشون.
این کتاب به تنهایی کار قابل توجه و خیلی قوییه، اما کافیه که یکم با سینمای دهه بیست و سی آمریکا آشنا باشین تا بهتر هم بشه. پسرِ ارشد باندینی، آرتورو، خیلی به سینما علاقه داره و روای بخش بزرگی از داستانه، شخصیتش با دقت زیادی از روی همون فیلمها نوشته شده. یکسری جاها دیالوگهای پیچیدهای داره و توی صحبتهاش چیزایی رو میگه که از یه پسر دوازده ساله بعیده، در حالی که تمام این بخشها از روی یکسری از آثار کلاسیکه و ترکیبی از جملات توی اون فیلمهاست.
در کل شخصیت پردازی جان فانته شگفت انگیزه، خوشحالم که سه جلد دیگه از این مجموعه مونده و میتونم سر حوصله برم سراغشون.
September 18, 2025
تا بهار صبر کن باندینی داستان سادهای داره، ولی فانته با قلم صادق و بیپردهش یه جوری توی ذهن آدم میمونه که انگار خودت با باندینی توی همون اتاقای تنگ و خیابونای خاکی لسآنجلس قدم میزنی. چیزی که خیلی به دلم نشست این بود که شخصیت اصلی پر از تناقضه؛ هم پر از اعتماد به نفس و رویا، هم پر از تردید و شکست. همین باعث میشه خیلی واقعی و نزدیک حس بشه.
شخصیتهای دیگه هم خیلی خوب پرداخت شدن؛ مثلا مادر باندینی با اون صبوری و ایمانش، یا پدرش که یه جور نماد شکست و غرور از دست رفتهست، و حتی آدمای فرعیتر مثل دوستان و همسایهها، هر کدوم یه تکه از فضای خشن و فقیرانهی اون دوران رو نشون میدن. فانته بلد بوده آدمهاشو طوری بسازه که حتی وقتی کم ظاهر میشن، باز اثرشون روی ذهن و حس باندینی پررنگ بمونه.
فضای کتاب خاکستریه، پر از فقر و بیقراری، ولی فانته با یه طنز تلخ و نثر سرزنده این تلخی رو شیرین میکنه.
درباره ترجمه هم بگم که کار محمدرضا شکاری واقعا روان و خوشخوان بود. حس کردم تونسته لحن بیپرده و خام فانته رو خوب منتقل کنه.
در کل، برای من این کتاب یه جور تجربه صادقانه از بلوغ و دستوپنجه نرم کردن با رویاست؛ هم خندهدار، هم تلخ، هم خیلی نزدیک. در واقع تا بهار صبر کن باندینی یک جور داستان بلوغ و کشف خوده، ولی نه به شکل قهرمانانه؛ بلکه پر از شکست، تردید و تناقض. شاید همین واقعگرایی تلخش باعث میشه آدم باهاش خیلی ارتباط بگیره.
اگه بخوام این کتاب رو با کتاب رگ و ریشه از فانته مقایسه کنم من اون کتاب رو بیشتر دوست داشتم و به نظرم قویتر و کاملتر بود.
ولی خب تا بهار صبرکن باندینی جلد اول مجموعه بود و دوست دارم کل این مجموعه چهارگانه باندینی رو بخونم و بعد شاید امتیازم رو تغییر بدم.
شخصیتهای دیگه هم خیلی خوب پرداخت شدن؛ مثلا مادر باندینی با اون صبوری و ایمانش، یا پدرش که یه جور نماد شکست و غرور از دست رفتهست، و حتی آدمای فرعیتر مثل دوستان و همسایهها، هر کدوم یه تکه از فضای خشن و فقیرانهی اون دوران رو نشون میدن. فانته بلد بوده آدمهاشو طوری بسازه که حتی وقتی کم ظاهر میشن، باز اثرشون روی ذهن و حس باندینی پررنگ بمونه.
فضای کتاب خاکستریه، پر از فقر و بیقراری، ولی فانته با یه طنز تلخ و نثر سرزنده این تلخی رو شیرین میکنه.
درباره ترجمه هم بگم که کار محمدرضا شکاری واقعا روان و خوشخوان بود. حس کردم تونسته لحن بیپرده و خام فانته رو خوب منتقل کنه.
در کل، برای من این کتاب یه جور تجربه صادقانه از بلوغ و دستوپنجه نرم کردن با رویاست؛ هم خندهدار، هم تلخ، هم خیلی نزدیک. در واقع تا بهار صبر کن باندینی یک جور داستان بلوغ و کشف خوده، ولی نه به شکل قهرمانانه؛ بلکه پر از شکست، تردید و تناقض. شاید همین واقعگرایی تلخش باعث میشه آدم باهاش خیلی ارتباط بگیره.
اگه بخوام این کتاب رو با کتاب رگ و ریشه از فانته مقایسه کنم من اون کتاب رو بیشتر دوست داشتم و به نظرم قویتر و کاملتر بود.
ولی خب تا بهار صبرکن باندینی جلد اول مجموعه بود و دوست دارم کل این مجموعه چهارگانه باندینی رو بخونم و بعد شاید امتیازم رو تغییر بدم.
October 1, 2024
خیلی داستان ساده ای داشت ولی من خیلی از خوندنش لذت بردم بجز پایان کتاب که باعث شد یک ستاره کم بشه.
ایشالا بتونم بقیه ی جلداشو بخونم.
ایشالا بتونم بقیه ی جلداشو بخونم.
March 20, 2025
اینروزها بیش از هر زمانی دیگر، چشم به راه بهار هستم. نمیدانم شما به «نشانهها» ایمان دارید یا نه؟ شاید نشانهها صرفاً چیزهایی بیربط و مندرآوردی باشند که به آدمی تحمّلِ گذران منجلاب کنونی و امید به آمدنِ سراب شیرین آینده را میدهند.
اما این نشانهها تنها دستآویزیست که اکنون میتوانم به آن دلخوش باشم همچون شاخهی سبز درختی که بینوایی در حال فرو رفتن در باتلاق به آن چنگ میزند.
دیشب با دوستی همدل و همقدم شدیم. از آن دوستهایی که با خود میگویی حیف! چقدر دیر از وسعتِ درون او باخبر شدهای اما باز هم شُکر!
همیشه تعریفِ چهارگانهی معروفِ «جان فانته» را شنیده بودم اما هیچوقت در اولویتهایم نبود. اینکه در میان انبوه قفسههای کتاب ناگهان دلم هوای ادبیات سرکشِ آمریکا را کُنَد و از آنهمه کتاب، این چهارگانه، ناخودآگاه به چشم بیاید و کتابی که قرار است انتخاب کنم تا از این دوست عزیز هدیه بگیرم، بشود شمارهی اول این چهارگانه و از قضا نامش این باشد: «تا بهار صبر کن باندینی»
امروز ظهر هم که سرانجام میتوانم خوابهای درهموبرهم و اعصابخوردکن را همچون کلوخهای سنگ از روی تن خسته و بیجانم بِتِکانم و چشم باز کنم، اتفاقی سراغ رادیوی کوچک میروم. همانی که شبیه به مالِ مادربزرگ است و اصلاً به همین علت خریدهام!
رادیو فرهنگ، موج اف ام، ردیف ۱۰۶ مگاهرتز این شعر از حسنعلی رفیعا را میخواند:
ما را غرض به جز رخ گل از بهار چیست؟
خوشتر به روزگار، ز دیدار یار نیست.
یک روز عمر دیدنت ای گل غنیمت است.
روزی که بی تو میگذرد، روزگار نیست.
ساقی بریز باده و می نوش و غم مخور.
که امروز را به روز دگر اعتبار نیست.
دوشینه میگذشت عَسَس از کنار شهر،
میگفت زیر لب که کسی هوشیار نیست.
دست طلب به پیش فرومایگان مَبَر.
ما را امید جز کَرَم کردگار نیست.
باشه جان فانته! باشه رفیعا!
ما تا بهار صبر میکنیم و یکجوری با هزار بدبختی این شاخهی خمیده را همانطور خمیده نگهمیداریم! نیمچه غرورمان را جلوی فرومایگان زمین نمیزنیم! به امید تماشا و آب دادن به آن گل سرخ، اشکهایمان را پشت پلکها نگهمیداریم…
باشد که بهار ناامید نَکُند ما را…
بله! زمان زود میگذره. جملاتی که در یکم اسفند ۱۴۰۳ نوشته بودم، به تاریخ یکم فروردین ۱۴۰۴ اینجا آپلود شدند و کتاب در آخرین روزهای زمستان خوانده شد. فوقالعاده بود. بعد از سه تا کتابی که امسال خوندم و چندان لذت نبردم، یهجای این کتاب که بودم ناگهان کتاب رو بستم و به خودم گفتم: آخیش به این میگن شخصیتپردازی! احتمالاً خیلی زود کتاب بعدی رو بخونم. آرتورو باندینی یک خشم و دیوانگی جذابی داره که حسی بهم میگه فعلاً زیر خاکستر ترسِ نوجوانی مونده و قراره در کتابهای بعدی مشتعل بشه و فوران کنه!
در انتها اگه داری این ریویو رو میخونی: سال نوت مبارک! باشد که بهار نا امید نکند ما را…
اما این نشانهها تنها دستآویزیست که اکنون میتوانم به آن دلخوش باشم همچون شاخهی سبز درختی که بینوایی در حال فرو رفتن در باتلاق به آن چنگ میزند.
دیشب با دوستی همدل و همقدم شدیم. از آن دوستهایی که با خود میگویی حیف! چقدر دیر از وسعتِ درون او باخبر شدهای اما باز هم شُکر!
همیشه تعریفِ چهارگانهی معروفِ «جان فانته» را شنیده بودم اما هیچوقت در اولویتهایم نبود. اینکه در میان انبوه قفسههای کتاب ناگهان دلم هوای ادبیات سرکشِ آمریکا را کُنَد و از آنهمه کتاب، این چهارگانه، ناخودآگاه به چشم بیاید و کتابی که قرار است انتخاب کنم تا از این دوست عزیز هدیه بگیرم، بشود شمارهی اول این چهارگانه و از قضا نامش این باشد: «تا بهار صبر کن باندینی»
امروز ظهر هم که سرانجام میتوانم خوابهای درهموبرهم و اعصابخوردکن را همچون کلوخهای سنگ از روی تن خسته و بیجانم بِتِکانم و چشم باز کنم، اتفاقی سراغ رادیوی کوچک میروم. همانی که شبیه به مالِ مادربزرگ است و اصلاً به همین علت خریدهام!
رادیو فرهنگ، موج اف ام، ردیف ۱۰۶ مگاهرتز این شعر از حسنعلی رفیعا را میخواند:
ما را غرض به جز رخ گل از بهار چیست؟
خوشتر به روزگار، ز دیدار یار نیست.
یک روز عمر دیدنت ای گل غنیمت است.
روزی که بی تو میگذرد، روزگار نیست.
ساقی بریز باده و می نوش و غم مخور.
که امروز را به روز دگر اعتبار نیست.
دوشینه میگذشت عَسَس از کنار شهر،
میگفت زیر لب که کسی هوشیار نیست.
دست طلب به پیش فرومایگان مَبَر.
ما را امید جز کَرَم کردگار نیست.
باشه جان فانته! باشه رفیعا!
ما تا بهار صبر میکنیم و یکجوری با هزار بدبختی این شاخهی خمیده را همانطور خمیده نگهمیداریم! نیمچه غرورمان را جلوی فرومایگان زمین نمیزنیم! به امید تماشا و آب دادن به آن گل سرخ، اشکهایمان را پشت پلکها نگهمیداریم…
باشد که بهار ناامید نَکُند ما را…
بله! زمان زود میگذره. جملاتی که در یکم اسفند ۱۴۰۳ نوشته بودم، به تاریخ یکم فروردین ۱۴۰۴ اینجا آپلود شدند و کتاب در آخرین روزهای زمستان خوانده شد. فوقالعاده بود. بعد از سه تا کتابی که امسال خوندم و چندان لذت نبردم، یهجای این کتاب که بودم ناگهان کتاب رو بستم و به خودم گفتم: آخیش به این میگن شخصیتپردازی! احتمالاً خیلی زود کتاب بعدی رو بخونم. آرتورو باندینی یک خشم و دیوانگی جذابی داره که حسی بهم میگه فعلاً زیر خاکستر ترسِ نوجوانی مونده و قراره در کتابهای بعدی مشتعل بشه و فوران کنه!
در انتها اگه داری این ریویو رو میخونی: سال نوت مبارک! باشد که بهار نا امید نکند ما را…
October 9, 2025
آه! چی بنویسم از این کتاب و چجوری بنویسم؟
این کتاب تمام احساسات من رو درگیر خودش کرد. نویسنده جوری داستان یک خانوادهی ایتالیایی ساکن آمریکا رو روایت میکنه که تمام کرکترها رو جدا از سن و جنسیتشون درک میکنین و دوست دارین دستشون رو به گرمی بگیرین و بهشون اطمینان بدین که همهچیز بهتر میشه و اونها بهترین تصمیم رو گرفتن.
تنهایی کرکترها من رو خیلی ناراحت میکرد :(
ناراحت بودم که چرا نمیتونم توی این لحظه کنارشون باشم. چرا نمیتونم به آغوش هم هُلشون بدم.
داستان خیلی سادهست ولی واقعا در سادهترین حالت ممکن زیباست. در معمولیترین حالت، احساساتتون رو برانگیخته میکنه. بیشترین چیزی که راجع بهش دوست داشتم این بود که صرفا حول یک کرکتر اصلی نمیچرخید. درست در زمانی که داریم یک کرکتر رو محکوم میکنیم، بهش حق میدیم. شخصیتپردازی واقعا عالی بود.
باید برم سراغ جلد بعدی. نمیخوام از خانوادهی باندینی فاصله بگیرم. ㅜ_ㅜ
پ.ن: رؤيا، اگر این ریویو رو میبینی بدون که من دارم یه سبد بزرگ از قلبهای آبی روی سرت میبارونم!✨️💙
این کتاب تمام احساسات من رو درگیر خودش کرد. نویسنده جوری داستان یک خانوادهی ایتالیایی ساکن آمریکا رو روایت میکنه که تمام کرکترها رو جدا از سن و جنسیتشون درک میکنین و دوست دارین دستشون رو به گرمی بگیرین و بهشون اطمینان بدین که همهچیز بهتر میشه و اونها بهترین تصمیم رو گرفتن.
تنهایی کرکترها من رو خیلی ناراحت میکرد :(
ناراحت بودم که چرا نمیتونم توی این لحظه کنارشون باشم. چرا نمیتونم به آغوش هم هُلشون بدم.
داستان خیلی سادهست ولی واقعا در سادهترین حالت ممکن زیباست. در معمولیترین حالت، احساساتتون رو برانگیخته میکنه. بیشترین چیزی که راجع بهش دوست داشتم این بود که صرفا حول یک کرکتر اصلی نمیچرخید. درست در زمانی که داریم یک کرکتر رو محکوم میکنیم، بهش حق میدیم. شخصیتپردازی واقعا عالی بود.
باید برم سراغ جلد بعدی. نمیخوام از خانوادهی باندینی فاصله بگیرم. ㅜ_ㅜ
پ.ن: رؤيا، اگر این ریویو رو میبینی بدون که من دارم یه سبد بزرگ از قلبهای آبی روی سرت میبارونم!✨️💙
February 25, 2022
این برفِ خطاکار :
داستان با سوز زمستانی و نفرت از عالم و آدم شروع میشود. وقتی که از درون داغی ولی بیرون سرد است. این پارادوکس حتی در کاراکترها نیز نمود پیدا میکند، تک تک شخصیتها در موقعیتهایی قرار میگیرند که واکنشهایی برخلاف انتظار از خود بروز میدهند، البته اعمال و عکسالعملهای داستان هرچند شاید عجیب باشند ولی غیرمنطقی نیستند. باور دارم که فانته «عقده» را خوب میفهمید. جهانِ فانته، جهانِ کمبودها و استقامت است. جهان خطا کردنها، زمین خوردنها ولی دوباره بلند شدنها. شخصیتهای سیاه و سفید ندارد، همه طیف خاکستری هستند، بعضی پررنگ و بعضی کمرنگتر، ولی هیچکدام خالص نیستند. حتی خدا هم در آثار او نقص دارد.
چه زمستانها که در راه است باندینی :
چهارگانه مشهور فانته شامل : تا بهار صبر کن باندینی، جاده لس آنجلس، از غبار بپرس و رویاهایی از بانکرهیل، روند رشد یا حتی به بیانی سقوطِ شخصیتی بنام آرتورو باندینی از زمان نوجوانی به بعد است. تا بهار صبر کن باندینی اولین کتابِ این مجموعه و روایتگر دوران سخت نوجوانی باندینی است. زمانی که با روزگار دست به یقه است و به تقدیر مشت و دندان نشان میدهد حال آنکه مملو از آرزوست.
در نهایت :
اگر بخواهیم نویسندگانی که مستقیم یا غیر مستقیم متاثر از کنوت هامسون هستند را به یک جشنواره دعوت کنیم، از نظر من فانته باید جایزهی خلفترین شاگرد را ببرد. در قیاس با جهانِ سالینجر نیز به نظر من، جهان فانته فهمیدنیتر و سرسختتر است. فانته بیشتر با دنیا در رینگ مشغول مشتزنی است در حالی که سالینجر ترجیح میدهد قهر کند.
اسفند هزار و چهارصد
داستان با سوز زمستانی و نفرت از عالم و آدم شروع میشود. وقتی که از درون داغی ولی بیرون سرد است. این پارادوکس حتی در کاراکترها نیز نمود پیدا میکند، تک تک شخصیتها در موقعیتهایی قرار میگیرند که واکنشهایی برخلاف انتظار از خود بروز میدهند، البته اعمال و عکسالعملهای داستان هرچند شاید عجیب باشند ولی غیرمنطقی نیستند. باور دارم که فانته «عقده» را خوب میفهمید. جهانِ فانته، جهانِ کمبودها و استقامت است. جهان خطا کردنها، زمین خوردنها ولی دوباره بلند شدنها. شخصیتهای سیاه و سفید ندارد، همه طیف خاکستری هستند، بعضی پررنگ و بعضی کمرنگتر، ولی هیچکدام خالص نیستند. حتی خدا هم در آثار او نقص دارد.
چه زمستانها که در راه است باندینی :
چهارگانه مشهور فانته شامل : تا بهار صبر کن باندینی، جاده لس آنجلس، از غبار بپرس و رویاهایی از بانکرهیل، روند رشد یا حتی به بیانی سقوطِ شخصیتی بنام آرتورو باندینی از زمان نوجوانی به بعد است. تا بهار صبر کن باندینی اولین کتابِ این مجموعه و روایتگر دوران سخت نوجوانی باندینی است. زمانی که با روزگار دست به یقه است و به تقدیر مشت و دندان نشان میدهد حال آنکه مملو از آرزوست.
در نهایت :
اگر بخواهیم نویسندگانی که مستقیم یا غیر مستقیم متاثر از کنوت هامسون هستند را به یک جشنواره دعوت کنیم، از نظر من فانته باید جایزهی خلفترین شاگرد را ببرد. در قیاس با جهانِ سالینجر نیز به نظر من، جهان فانته فهمیدنیتر و سرسختتر است. فانته بیشتر با دنیا در رینگ مشغول مشتزنی است در حالی که سالینجر ترجیح میدهد قهر کند.
اسفند هزار و چهارصد
July 29, 2022
جلد اول از چهارگانه ی فانته رو امروز تموم کردم. بطور کلی دوستش داشتم اما بنظرم اونجوری که باید به شخصیت ها پرداخته نشده بود. انگار نویسنده به هر شخصیت یه ناخنکی زده و عبور کرده بود. یه جاهایی تضادی که آرتورو بین علاقه ش به پدر و مادر داره حرص دراره. بی جهت از پدرش بت میسازه و به مادرش به چشم یک زن دیوونه نگاه میکنه. هرچند آخر کتاب رو به شدت دوست داشتم و دلم خنک شد چون بیوه خیلی رو مخم بود:)))
July 3, 2025
اولین کتاب از چهارگانه ی فانته : روایت خانواده ی مهاجر ایتالیایی به نام باندینی که در امریکا با فقر زندگی میکنن، پدر خانواده اسوو باندینی که بنا و آجرچینه و به خاطر برف سنگین توی زمستون نمیتونه کار کنه و همین باعث سخت شدن زندگی برای زن و سه تا پسرش میشه.
آرتورو باندینی پسر ارشد ۱۴ ساله ی خانواده که بیشتر شاهد اتفاقات و سختی های زندگیه ، کسی که پدرش رو تحسین میکنه و اون رو مثل الگوی خودش میبینه ولی نمیتونه ظلمی که در حق مادرش میشه رو تحمل کنه و بین روابط پیچیده ی پدر و مادرش در کشمکشه. کسی که با وجود مشکلات عاطفی و مالی و ناراحتی ها سعی میکنه با رویای عشق به رزا پینلی و بیس بال به زندگی ادامه بده.
انتهای کتاب خیلی ساده و بدون اتفاق خاصی تموم شد، طوری که آدم با خودش میگه خب که چی؟ این همه ناراحتی برای هیچی؟ ولی همین هم کتاب رو شبیه زندگی واقعی میکنه. همونطوری که بعد از کلی سختی و ناراحتی صبح بیدار میشیم و به بودن تو این دنیا ادامه میدیم به این امید که شاید بهاری از راه برسه.
متن و ترجمه انقدر راحت خوان و روان بود که در کمتر از ۲۴ ساعت تمومش کردم.
تیرماه ۱۴۰۴
آرتورو باندینی پسر ارشد ۱۴ ساله ی خانواده که بیشتر شاهد اتفاقات و سختی های زندگیه ، کسی که پدرش رو تحسین میکنه و اون رو مثل الگوی خودش میبینه ولی نمیتونه ظلمی که در حق مادرش میشه رو تحمل کنه و بین روابط پیچیده ی پدر و مادرش در کشمکشه. کسی که با وجود مشکلات عاطفی و مالی و ناراحتی ها سعی میکنه با رویای عشق به رزا پینلی و بیس بال به زندگی ادامه بده.
انتهای کتاب خیلی ساده و بدون اتفاق خاصی تموم شد، طوری که آدم با خودش میگه خب که چی؟ این همه ناراحتی برای هیچی؟ ولی همین هم کتاب رو شبیه زندگی واقعی میکنه. همونطوری که بعد از کلی سختی و ناراحتی صبح بیدار میشیم و به بودن تو این دنیا ادامه میدیم به این امید که شاید بهاری از راه برسه.
متن و ترجمه انقدر راحت خوان و روان بود که در کمتر از ۲۴ ساعت تمومش کردم.
تیرماه ۱۴۰۴
September 21, 2025
سرما همیشه فقط سرمای هوا نیست؛ گاهی سرمای فقر است، سرمای انزوا، سرمای بیاعتنایی یک جامعه به مردمانی که به امید نان و رویاها پایشان به خاک آن رسیده. در دل همین زمستان سخت است که «آرتورو باندینی» شکل میگیرد؛ نوجوانی با دستهای یخزده، جیبهای خالی و ذهنی پر از رویاهایی که هیچ نسبتی با واقعیت ندارند. تا بهار صبر کن، باندینی فقط داستان یک خانوادهی مهاجر نیست، بلکه روایت تولد یک نویسنده است، یک خودآگاهی تلخ که از دل رنج و تحقیر سربرمیآورد. فانته در اینجا جهان خودش را میسازد: جهانی که پر است از گرسنگی، ایمان، خشونت پدرانه، تسلیم مادرانه، و یک پسر که مدام میخواهد چیزی جز آنچه هست باشد.
این رمان اعترافنامهای است از یک نوجوان گرسنه، سرکش و پرهیاهو که در برابر جهانی بیرحم قد علم میکند و از همان آغاز میخواهد چیزی بیش از سهم حقیر زندگیاش باشد. فانته در این جلد نخست چهارگانهی باندینی، تصویری میسازد که بعدها در «جادهی لسآنجلس»، «از غبار بپرس» و «رویاهای بانکرهیل» کاملتر و عمیقتر میشود، اما در اینجا همهچیز هنوز بوی خامی و آغاز دارد؛ جایی که رویای نویسنده شدن با فقر، تنهایی و کشمکشهای خانوادگی در هم گره میخورد.
این کتاب، در ظاهر رمانی ساده دربارهی یک پسربچهی ایتالیاییتبار فقیر در کلرادوی آمریکا است، اما در عمق خود چیزی فراتر را حمل میکند: تلاشی بیامان برای یافتن هویت. باندینی نهفقط با مدرسه و همکلاسیهایش، که با خدا، با کلیسا، با والدینش، با شهر و با خودش در جنگ است. او در جهانی بزرگ میشود که دین و فقر دستبهدست هم دادهاند تا شخصیت او را خرد کنند، اما همانجا است که روح عصیانگر و سرکش او شکل میگیرد؛ روحی که در هر لحظه مرز میان ایمان و کفر، احترام و نفرت، عشق و خشم را در هم میشکند.
این رمان آغازی است بر چهارگانهی باندینی، و اگر بخواهیم به اهمیتش پی ببریم باید بدانیم که فانته نهتنها دربارهی خودش نوشته، بلکه دربارهی تجربهی میلیونها مهاجر در آمریکا قلم زده است؛ تجربهی کسانی که میخواستند بخشی از رویای آمریکایی باشند اما سهمشان فقط فقر، بیجایگاهی و نگاههای تحقیرآمیز بود. آرتورو باندینی در این میان تجسم همین تضاد است: پسری که میخواهد آمریکایی باشد، اما همیشه لکهی ایتالیایی بودن روی پیشانیاش سنگینی میکند.
فانته لحنی دارد که میان طنز تلخ و سوگ غمانگیز نوسان میکند. گاهی میخندیم، چون جهان آرتورو پر از کجفهمیها و خیالپردازیهای کودکانه است. اما همان لحظه خنده در گلویمان میماسد، چون پشت هر شوخی، فقر و محرومیتی عظیم خوابیده است. مثل لحظاتی که آرتورو در خیال خود را قهرمان بیسبال میبیند، اما در واقعیت حتی کفش گرم برای بازی در برف ندارد.
فانته با نثری برنده و بیرحم، سردی دههی سی میلادی را به جان ما مینشاند. نه فقط سرمای جغرافیا، بلکه سرمای تاریخی که مهاجران در آن احساس کردند هیچ ریشهای در آن ندارند. «پدر» آجرچینی است فرسوده، گاه خشن و گاه ناتوان از مهربانی؛ مردی که زیر بار زندگی له شده و همانقدر که قربانی است، همانقدر هم تبدیل به عامل خشونت میشود. «مادر» اما همچون سایهای مذهبی و صبور، سنگینی این بار را با دعا و ایمان به دوش میکشد. تضاد این دو جهان – خشونت مردانه و تسلیم زنانه – بستری است برای زایش نگاه آرتورو: نگاهی که بعدها در از غبار بپرس به اوج میرسد.
یکی از نقاط قوت کتاب این است که زبانش در عین سادگی، پر از انرژی، طنز تلخ و شور زندگی است. او بهخوبی تضاد میان رؤیاهای کودکانهی باندینی و واقعیت تلخ فقر را نشان میدهد. هرجا که باندینی به دنبال عظمت است، جهان کوچک و خاکستری اطرافش او را به زمین میکوبد. هرجا که میخواهد به «قدیس» بدل شود، نفس سرکش و میل به شکستن قوانین او را رسوا میکند. همین تناقض، او را به یکی از شخصیتهای بهیادماندنی ادبیات قرن بیستم بدل کرده است.
رمان فانته درواقع شرح لحظهای است که ذهن یک کودک به آستانهی نوجوانی میرسد و ناگهان همهی آنچه را که تا دیروز حقیقت مطلق میپنداشت، دروغ و بیاعتبار مییابد. خدای مدرسه و کلیسا به مسخره گرفته میشود، اقتدار والدین فرو میریزد، و جای همهی اینها را رؤیای نوشتن، رؤیای جاودانه ماندن با کلمات، پر میکند. فانته این دگرگونی را نه با شعار و بیانیه، که با خندههای عصبی، با فحشها، با دعواهای کودکانه و با هذیانهای نیمهجدی باندینی به تصویر میکشد.
«تا بهار صبر کن، باندینی» همچنین رمانی دربارهی تنهایی است. باندینی، چه در مدرسه، چه در خانه، همواره احساس میکند غریبه است. او در میان فرزندان مهاجران ایتالیایی در آمریکا، جایی برای خودش نمییابد. تحقیر، فقر و تفاوتهای فرهنگی بر شانههایش سنگینی میکنند. اما درست در همین بیگانگی است که رؤیای نویسنده شدن زاده میشود. فانته نشان میدهد که ادبیات گاهی زادهی درد است، زادهی فاصله گرفتن از جمع، و باندینی با همان سرکشیاش میخواهد از جهان بیرون یک «من» بسازد، هرچند این من پر از زخم و غرور کودکانه باشد.
نکتهی مهم دیگر، طنز فانته است. او حتی در تلخترین لحظات، از خنده دست نمیکشد. این طنز نه از جنس لطیفه و شوخیهای سبک، که نوعی واقعبینی تلخ است. جهان، بهخودیخود مضحک و رقتانگیز است و باندینی تنها کسی است که این مضحکه را فریاد میزند.
اگرچه این کتاب نخستین جلد چهارگانه است، اما بهتنهایی هم ارزش ادبی بالایی دارد. فانته در آن نهتنها دنیای باندینی، بلکه دنیای خودش را میسازد. رمانی که از تجربهی مهاجران ایتالیایی، از کشمکشهای فقر و دین، و از شور نویسندگی برمیآید. رمانی که صدای یک نسل سرکوبشده است، اما در عین حال فراتر از زمان و مکان خودش میایستد.
خواندن «تا بهار صبر کن، باندینی» مثل نگاه کردن به نخستین نقاشی خام یک هنرمند بزرگ است؛ همهچیز در آن ناپخته، کودکانه و پر از اغراق به نظر میرسد، اما همانجا میتوان ردپای نبوغ آینده را دید. فانته با این کتاب نشان داد که توانایی دارد روح زمانهاش را با زبانی ساده و بیپرده ثبت کند. و باندینی، این پسربچهی جسور و لجباز، همانند شبحی است که بعدها در صفحات ادبیات مدرن سرگردان شد و نسلهای بعدی نویسندگان و خوانندگان را به خود جلب کرد.
اگرچه فانته در زمان حیاتش آنچنان که باید شناخته نشد، اما امروز بسیاری او را خدای پنهان ادبیات آمریکا میدانند. نویسندگانی چون چارلز بوکوفسکی بارها اعتراف کردهاند که فانته چراغ راهشان بوده است. دلیلش روشن است: فانته بیپرده مینوشت، بیآنکه بخواهد چیزی را بزک کند. او به زندگیِ همانگونه که هست میپرداخت: زشت، خشن، فقیر، اما سرشار از اشتیاق برای معنا.
در نهایت، این کتاب تنها یک قصهی زمستانی دربارهی یک خانوادهی مهاجر نیست. این کتاب بذر همهی آن چیزی است که در ادامهی چهارگانه به ثمر مینشیند: تنهایی، خشم، عشقهای شکستخورده، ایمان و بیایمانی، و میل به نوشتن. فانته در اینجا پایههای جهان ادبی خودش را میریزد؛ جهانی که هنوز هم زنده است، چون آرتورو باندینی هرگز نمیمیرد. او همان نوجوان سرد و سرگشتهای است که همچنان در خیابانهای کلرادو و لسآنجلس پرسه میزند.
این رمان اعترافنامهای است از یک نوجوان گرسنه، سرکش و پرهیاهو که در برابر جهانی بیرحم قد علم میکند و از همان آغاز میخواهد چیزی بیش از سهم حقیر زندگیاش باشد. فانته در این جلد نخست چهارگانهی باندینی، تصویری میسازد که بعدها در «جادهی لسآنجلس»، «از غبار بپرس» و «رویاهای بانکرهیل» کاملتر و عمیقتر میشود، اما در اینجا همهچیز هنوز بوی خامی و آغاز دارد؛ جایی که رویای نویسنده شدن با فقر، تنهایی و کشمکشهای خانوادگی در هم گره میخورد.
این کتاب، در ظاهر رمانی ساده دربارهی یک پسربچهی ایتالیاییتبار فقیر در کلرادوی آمریکا است، اما در عمق خود چیزی فراتر را حمل میکند: تلاشی بیامان برای یافتن هویت. باندینی نهفقط با مدرسه و همکلاسیهایش، که با خدا، با کلیسا، با والدینش، با شهر و با خودش در جنگ است. او در جهانی بزرگ میشود که دین و فقر دستبهدست هم دادهاند تا شخصیت او را خرد کنند، اما همانجا است که روح عصیانگر و سرکش او شکل میگیرد؛ روحی که در هر لحظه مرز میان ایمان و کفر، احترام و نفرت، عشق و خشم را در هم میشکند.
این رمان آغازی است بر چهارگانهی باندینی، و اگر بخواهیم به اهمیتش پی ببریم باید بدانیم که فانته نهتنها دربارهی خودش نوشته، بلکه دربارهی تجربهی میلیونها مهاجر در آمریکا قلم زده است؛ تجربهی کسانی که میخواستند بخشی از رویای آمریکایی باشند اما سهمشان فقط فقر، بیجایگاهی و نگاههای تحقیرآمیز بود. آرتورو باندینی در این میان تجسم همین تضاد است: پسری که میخواهد آمریکایی باشد، اما همیشه لکهی ایتالیایی بودن روی پیشانیاش سنگینی میکند.
فانته لحنی دارد که میان طنز تلخ و سوگ غمانگیز نوسان میکند. گاهی میخندیم، چون جهان آرتورو پر از کجفهمیها و خیالپردازیهای کودکانه است. اما همان لحظه خنده در گلویمان میماسد، چون پشت هر شوخی، فقر و محرومیتی عظیم خوابیده است. مثل لحظاتی که آرتورو در خیال خود را قهرمان بیسبال میبیند، اما در واقعیت حتی کفش گرم برای بازی در برف ندارد.
فانته با نثری برنده و بیرحم، سردی دههی سی میلادی را به جان ما مینشاند. نه فقط سرمای جغرافیا، بلکه سرمای تاریخی که مهاجران در آن احساس کردند هیچ ریشهای در آن ندارند. «پدر» آجرچینی است فرسوده، گاه خشن و گاه ناتوان از مهربانی؛ مردی که زیر بار زندگی له شده و همانقدر که قربانی است، همانقدر هم تبدیل به عامل خشونت میشود. «مادر» اما همچون سایهای مذهبی و صبور، سنگینی این بار را با دعا و ایمان به دوش میکشد. تضاد این دو جهان – خشونت مردانه و تسلیم زنانه – بستری است برای زایش نگاه آرتورو: نگاهی که بعدها در از غبار بپرس به اوج میرسد.
یکی از نقاط قوت کتاب این است که زبانش در عین سادگی، پر از انرژی، طنز تلخ و شور زندگی است. او بهخوبی تضاد میان رؤیاهای کودکانهی باندینی و واقعیت تلخ فقر را نشان میدهد. هرجا که باندینی به دنبال عظمت است، جهان کوچک و خاکستری اطرافش او را به زمین میکوبد. هرجا که میخواهد به «قدیس» بدل شود، نفس سرکش و میل به شکستن قوانین او را رسوا میکند. همین تناقض، او را به یکی از شخصیتهای بهیادماندنی ادبیات قرن بیستم بدل کرده است.
رمان فانته درواقع شرح لحظهای است که ذهن یک کودک به آستانهی نوجوانی میرسد و ناگهان همهی آنچه را که تا دیروز حقیقت مطلق میپنداشت، دروغ و بیاعتبار مییابد. خدای مدرسه و کلیسا به مسخره گرفته میشود، اقتدار والدین فرو میریزد، و جای همهی اینها را رؤیای نوشتن، رؤیای جاودانه ماندن با کلمات، پر میکند. فانته این دگرگونی را نه با شعار و بیانیه، که با خندههای عصبی، با فحشها، با دعواهای کودکانه و با هذیانهای نیمهجدی باندینی به تصویر میکشد.
«تا بهار صبر کن، باندینی» همچنین رمانی دربارهی تنهایی است. باندینی، چه در مدرسه، چه در خانه، همواره احساس میکند غریبه است. او در میان فرزندان مهاجران ایتالیایی در آمریکا، جایی برای خودش نمییابد. تحقیر، فقر و تفاوتهای فرهنگی بر شانههایش سنگینی میکنند. اما درست در همین بیگانگی است که رؤیای نویسنده شدن زاده میشود. فانته نشان میدهد که ادبیات گاهی زادهی درد است، زادهی فاصله گرفتن از جمع، و باندینی با همان سرکشیاش میخواهد از جهان بیرون یک «من» بسازد، هرچند این من پر از زخم و غرور کودکانه باشد.
نکتهی مهم دیگر، طنز فانته است. او حتی در تلخترین لحظات، از خنده دست نمیکشد. این طنز نه از جنس لطیفه و شوخیهای سبک، که نوعی واقعبینی تلخ است. جهان، بهخودیخود مضحک و رقتانگیز است و باندینی تنها کسی است که این مضحکه را فریاد میزند.
اگرچه این کتاب نخستین جلد چهارگانه است، اما بهتنهایی هم ارزش ادبی بالایی دارد. فانته در آن نهتنها دنیای باندینی، بلکه دنیای خودش را میسازد. رمانی که از تجربهی مهاجران ایتالیایی، از کشمکشهای فقر و دین، و از شور نویسندگی برمیآید. رمانی که صدای یک نسل سرکوبشده است، اما در عین حال فراتر از زمان و مکان خودش میایستد.
خواندن «تا بهار صبر کن، باندینی» مثل نگاه کردن به نخستین نقاشی خام یک هنرمند بزرگ است؛ همهچیز در آن ناپخته، کودکانه و پر از اغراق به نظر میرسد، اما همانجا میتوان ردپای نبوغ آینده را دید. فانته با این کتاب نشان داد که توانایی دارد روح زمانهاش را با زبانی ساده و بیپرده ثبت کند. و باندینی، این پسربچهی جسور و لجباز، همانند شبحی است که بعدها در صفحات ادبیات مدرن سرگردان شد و نسلهای بعدی نویسندگان و خوانندگان را به خود جلب کرد.
اگرچه فانته در زمان حیاتش آنچنان که باید شناخته نشد، اما امروز بسیاری او را خدای پنهان ادبیات آمریکا میدانند. نویسندگانی چون چارلز بوکوفسکی بارها اعتراف کردهاند که فانته چراغ راهشان بوده است. دلیلش روشن است: فانته بیپرده مینوشت، بیآنکه بخواهد چیزی را بزک کند. او به زندگیِ همانگونه که هست میپرداخت: زشت، خشن، فقیر، اما سرشار از اشتیاق برای معنا.
در نهایت، این کتاب تنها یک قصهی زمستانی دربارهی یک خانوادهی مهاجر نیست. این کتاب بذر همهی آن چیزی است که در ادامهی چهارگانه به ثمر مینشیند: تنهایی، خشم، عشقهای شکستخورده، ایمان و بیایمانی، و میل به نوشتن. فانته در اینجا پایههای جهان ادبی خودش را میریزد؛ جهانی که هنوز هم زنده است، چون آرتورو باندینی هرگز نمیمیرد. او همان نوجوان سرد و سرگشتهای است که همچنان در خیابانهای کلرادو و لسآنجلس پرسه میزند.
August 5, 2026
عاشق باندینی و نثر فوقالعاده جان فانته شدم، یه نثر ساده و روون که موقع خوندنش خیلی عجیب به دل میشینه❤️
خانواده باندینی یه خانواده مهاجر ایتالیایی ساکن آمریکا هستن که با فقر و بیپولی دست و پنجه نرم میکنند.
این رمان روایت یه زمستان طولانی، سرد و پر از چالش خانواده باندینی هست، زمستانی که با همه سختی هاش، انگار هنوز وعده تغییر، امید و دوباره زنده شدن را میده
تصویرسازی جان فانته از سرمای زمستان و خونه باندینی ها به قدری ملموس بود که احساس می کردم درست وسط زندگی آنها ایستادم و دارم اتفاقات رو می بینم.
خانواده باندینی یه خانواده مهاجر ایتالیایی ساکن آمریکا هستن که با فقر و بیپولی دست و پنجه نرم میکنند.
این رمان روایت یه زمستان طولانی، سرد و پر از چالش خانواده باندینی هست، زمستانی که با همه سختی هاش، انگار هنوز وعده تغییر، امید و دوباره زنده شدن را میده
تصویرسازی جان فانته از سرمای زمستان و خونه باندینی ها به قدری ملموس بود که احساس می کردم درست وسط زندگی آنها ایستادم و دارم اتفاقات رو می بینم.
February 4, 2025
یک روایت عجیب و همگیر مثل یک ویروس مثبت می مونه به نوعی که نه می خوای تموم بشه و نه می خوای بدونی چی میشه ، مقابله می کنی دست و پا می زنی دلت می خواد با شخصیت آرتورو باندینی آشنا بشی فکرش رو درک کنی بفهمی واقعا کیه چی میخواد اینجا اصلا چیکار میکنه
بعد میای به هولدن کالفید {کتاب ناطوردشت} فکر می کنی (حتما مرور و ریوو من راجع به کتاب سوم این مجموعه از غبار بپرس را بخوانید .)
توی این وضعیت می تونی بگی جان فانته اعجوبه اس به این پی میبری که ادبیات در گذشته چقدر زیبا و منسجم روایت می شده به نوعی که الان هم جذابیت لازم خودش رو داره من وقتی این مجموعه رو شروع کردم از جلد سوم بود و گذشته ای از آرتورو باندینی نداشتم اما در این کتاب میتونم تشکیل شده لایه های مختلف شخصیتی اون رو با ذهنم ، افکارم و تصویر سازی ام از او درک کنم.
تعداد صفحات 250 تقریبا برای این کتاب ؛ بار معنایی حدودا 500 یا 600 صفحه را در دل خودش دارد و به قدری زیباست که زیباست؛ اما تلخ و نامناسب برای هر فردی که کتاب میخونه
عه چرا ؟
چون یکسری از مطالب دلت میخواد ندونی نخونی تا بخوای بدونی که چرا اینارو از این به بعد تویی که میدونی ، اره خلاصه :)
بعد میای به هولدن کالفید {کتاب ناطوردشت} فکر می کنی (حتما مرور و ریوو من راجع به کتاب سوم این مجموعه از غبار بپرس را بخوانید .)
توی این وضعیت می تونی بگی جان فانته اعجوبه اس به این پی میبری که ادبیات در گذشته چقدر زیبا و منسجم روایت می شده به نوعی که الان هم جذابیت لازم خودش رو داره من وقتی این مجموعه رو شروع کردم از جلد سوم بود و گذشته ای از آرتورو باندینی نداشتم اما در این کتاب میتونم تشکیل شده لایه های مختلف شخصیتی اون رو با ذهنم ، افکارم و تصویر سازی ام از او درک کنم.
تعداد صفحات 250 تقریبا برای این کتاب ؛ بار معنایی حدودا 500 یا 600 صفحه را در دل خودش دارد و به قدری زیباست که زیباست؛ اما تلخ و نامناسب برای هر فردی که کتاب میخونه
عه چرا ؟
چون یکسری از مطالب دلت میخواد ندونی نخونی تا بخوای بدونی که چرا اینارو از این به بعد تویی که میدونی ، اره خلاصه :)
August 23, 2022
داستان برام معمولی بود ولی سبک نوشتن نویسنده رو دوست داشتم، شاید از کتاب دوم به بعدش جذابیت داستان بیشتر بشه برام🙃
December 14, 2023
"اما اسوو باندینی تک و تنها رنج میکشید. آن هم نه با بدنی پر درد: بدتر از آن، با روحی پر درد. کجای دنیا میشد دردی بزرگتر از دردِ روح پیدا کرد؟"
توی اولین کتاب مجموعه آرتورو باندینی، ما به کلرادو میریم. زمستونه و قراره این زمستون رو با با خانواده باندینی بگذرونیم. خانواده فقیر و مهاجری که هشتش گروی نهشه و خلاصه به هزار بدبختی روزگار میگذرونن. شخصیت اصلی مجموعه، یعنی آرتورو باندینی اینجا نوجوونه. پدری داره که از همه چیز متنفره و مادری که اسیر دعا و گوشهگیره. دو برادر داره و یک همکلاسی که خاطرخواهشه. اینا شخصیتهای داستانن و ما قراره توی این ۲۵۰ صفحه ببینیم که خانواده باندینی چطوری با این زمستون و مشکلاتشون دست و پنجه نرم میکنن.
این کتاب جزو اون کتابهاییه که خیلی وقت بود توی کتابخونهم جا خوش کرده بود و بهم چشمک میزد ولی هر سری به یه بهانهای ایگنورش میکردم ولی چند روز پیش خیلی اتفاقی شروعش کردم. دو تا دلیل داشت. اول اینکه دوست داشتم یه اثر کوتاه بخونم و دوم اینکه میخواستم ببینم ارزش این همه صبر و اشتیاق رو داشته یا نه که خب، داشت.
نمیدونم چرا موقع خوندن کتاب، یاد سلین میافتادم با این حال، راجع خود فانته باید بگم روایت و قلمش رو دوست داشت.
قلم فانته سرده و این سرما رو میتونید توی پرداخت و روابط شخصیتها با هم ببینید و روایت داستان هم روون و جذابه.
همین. چیز دیگهای نیست که بخوام بگم. حداقل نه با این حالم. تجربه خوبی بود در کل. پیشنهاد میکنم.
توی اولین کتاب مجموعه آرتورو باندینی، ما به کلرادو میریم. زمستونه و قراره این زمستون رو با با خانواده باندینی بگذرونیم. خانواده فقیر و مهاجری که هشتش گروی نهشه و خلاصه به هزار بدبختی روزگار میگذرونن. شخصیت اصلی مجموعه، یعنی آرتورو باندینی اینجا نوجوونه. پدری داره که از همه چیز متنفره و مادری که اسیر دعا و گوشهگیره. دو برادر داره و یک همکلاسی که خاطرخواهشه. اینا شخصیتهای داستانن و ما قراره توی این ۲۵۰ صفحه ببینیم که خانواده باندینی چطوری با این زمستون و مشکلاتشون دست و پنجه نرم میکنن.
این کتاب جزو اون کتابهاییه که خیلی وقت بود توی کتابخونهم جا خوش کرده بود و بهم چشمک میزد ولی هر سری به یه بهانهای ایگنورش میکردم ولی چند روز پیش خیلی اتفاقی شروعش کردم. دو تا دلیل داشت. اول اینکه دوست داشتم یه اثر کوتاه بخونم و دوم اینکه میخواستم ببینم ارزش این همه صبر و اشتیاق رو داشته یا نه که خب، داشت.
نمیدونم چرا موقع خوندن کتاب، یاد سلین میافتادم با این حال، راجع خود فانته باید بگم روایت و قلمش رو دوست داشت.
قلم فانته سرده و این سرما رو میتونید توی پرداخت و روابط شخصیتها با هم ببینید و روایت داستان هم روون و جذابه.
همین. چیز دیگهای نیست که بخوام بگم. حداقل نه با این حالم. تجربه خوبی بود در کل. پیشنهاد میکنم.
August 29, 2025
هشدار: این ریویو احتمالاً آغشته به اسپویلر است!
یک. دربارهی جان فانته: بعد از خواندن «سرشار زندگی» و حالا «تا بهار صبر کن، باندینی»، که اولین کتاب از چهارگانهی معروف جان فانته است، دارم فکر میکنم جان فانته واقعاً قلم شگفتانگیزی دارد، و جالب اینجاست که این شگفتانگیز بودن ناشی از کاملاً معمولی بودن قلم اوست؛ فانته چیز عجیبی نمیگوید، کار عجیبی نمیکند، نه چندان شخصیتپردازی عمیقی دارد، و نه چندان گرهی داستانیای خلق میکند، ولی قلمش تو را جذب میکند، و این یعنی قلم او به شکلی معمولی شگفتانگیز است!
دو. دربارهی آرتورو باندینی (شخصیت محوری چهارگانهی فانته): «تا بهار صبر کن، باندینی» در یک زمستان پر از برف شروع میشود و در انتهای زمستان با نوید بهار تمام میشود. آرتورو باندینی نوجوان منتظر بهار است؛ منتظر بهار است تا برفها آب شوند و بتواند بیسبال بازی کند، منتظر بهار است تا یخها مانع آجرچینی پدرش نباشند، منتظر بهار است تا شاید در بهار، پدر و مادرش رابطهی دوستانهتری داشته باشند... آرتورو باندینی نوجوان و پاک و شرمسار از گناهان کرده و ناکرده، احتمالاً میدانی که با قدم برداشتن در آن جاده و غلبهی نصفه و نیمه بر ترس از روبهرو شدن با پدرت، به نوعی وارد بزرگسالی شدی، و خب راستش دلم برایت میسوزد! دلم میسوزد از این که نمیدانی بهاری که انتظارش را میکشی، احتمالاً هیچ وقت فرا نخواهد رسید! دلم میسوزد که بگویم حتی اگر پدر و مادرت ارتباطشان را درست کنند، حتی اگر بتوانی رنج جدایی از رزا را از سر بگذرانی، حتی اگر دیگر از دست فدریکو و آگوست کلافه نشوی، باز یک چیزی، یک زمانی و یک جایی سر بر میآورد تا رنجت دهد! و خب کاریش نمیشود کرد... زندگی است دیگر! در رنج هستیم همگی دیگر!
یک. دربارهی جان فانته: بعد از خواندن «سرشار زندگی» و حالا «تا بهار صبر کن، باندینی»، که اولین کتاب از چهارگانهی معروف جان فانته است، دارم فکر میکنم جان فانته واقعاً قلم شگفتانگیزی دارد، و جالب اینجاست که این شگفتانگیز بودن ناشی از کاملاً معمولی بودن قلم اوست؛ فانته چیز عجیبی نمیگوید، کار عجیبی نمیکند، نه چندان شخصیتپردازی عمیقی دارد، و نه چندان گرهی داستانیای خلق میکند، ولی قلمش تو را جذب میکند، و این یعنی قلم او به شکلی معمولی شگفتانگیز است!
دو. دربارهی آرتورو باندینی (شخصیت محوری چهارگانهی فانته): «تا بهار صبر کن، باندینی» در یک زمستان پر از برف شروع میشود و در انتهای زمستان با نوید بهار تمام میشود. آرتورو باندینی نوجوان منتظر بهار است؛ منتظر بهار است تا برفها آب شوند و بتواند بیسبال بازی کند، منتظر بهار است تا یخها مانع آجرچینی پدرش نباشند، منتظر بهار است تا شاید در بهار، پدر و مادرش رابطهی دوستانهتری داشته باشند... آرتورو باندینی نوجوان و پاک و شرمسار از گناهان کرده و ناکرده، احتمالاً میدانی که با قدم برداشتن در آن جاده و غلبهی نصفه و نیمه بر ترس از روبهرو شدن با پدرت، به نوعی وارد بزرگسالی شدی، و خب راستش دلم برایت میسوزد! دلم میسوزد از این که نمیدانی بهاری که انتظارش را میکشی، احتمالاً هیچ وقت فرا نخواهد رسید! دلم میسوزد که بگویم حتی اگر پدر و مادرت ارتباطشان را درست کنند، حتی اگر بتوانی رنج جدایی از رزا را از سر بگذرانی، حتی اگر دیگر از دست فدریکو و آگوست کلافه نشوی، باز یک چیزی، یک زمانی و یک جایی سر بر میآورد تا رنجت دهد! و خب کاریش نمیشود کرد... زندگی است دیگر! در رنج هستیم همگی دیگر!
Read
June 22, 2024چند روز پیش جایی (منظورم اینستاگرامه البته) دیدم که نوشته بود چه پسریه که به یه دختر میگه فلان (یادم نیست، یه جملهی بسیار لطیف عاشقانه رو در نظر بگیرید)؟ پسرهایی که توی داستانهایی با نویسندگان زن وجود دارن.
پسرهایی که زنها خلقشون میکنن واقعی نیستن، درست همونطور که زنهایی که مردها خلقشون میکنن واقعی نیستن.
حالا اینا رو واسه چی گفتم؟ واسه این که بگم اسوو باندینی، مرد داستان، و آرتورو باندینی، پسر داستان، خیلی خیلی واقعی بودن.
یه کم قراره توی خطهای بدی داستان رو لو بدم:
مردی که زن و بچهش رو دوست داره اما به زنش خیانت میکنه. پسری که میدونه پدرش داره خیانت میکنه و این کار، کار کثیفیه اما با خیانت پدرش خیلی حال میکنه.
با این حال داستان سادهای بود.
برای این همه واقعی بودنش و در عین حال ساده بودنش، نمیدونم بهش چندتا ستاره بدم. شاید باید بذارم یه کم بگذره.
پسرهایی که زنها خلقشون میکنن واقعی نیستن، درست همونطور که زنهایی که مردها خلقشون میکنن واقعی نیستن.
حالا اینا رو واسه چی گفتم؟ واسه این که بگم اسوو باندینی، مرد داستان، و آرتورو باندینی، پسر داستان، خیلی خیلی واقعی بودن.
یه کم قراره توی خطهای بدی داستان رو لو بدم:
مردی که زن و بچهش رو دوست داره اما به زنش خیانت میکنه. پسری که میدونه پدرش داره خیانت میکنه و این کار، کار کثیفیه اما با خیانت پدرش خیلی حال میکنه.
با این حال داستان سادهای بود.
برای این همه واقعی بودنش و در عین حال ساده بودنش، نمیدونم بهش چندتا ستاره بدم. شاید باید بذارم یه کم بگذره.
February 14, 2025
اول صادقانه بگم که انتظارم بیشتر بود اما در کل راضیم کرد. من هم با بعضی نظرات کاربران درباره پایانبندی داستان همنظرم که کمی رقیق و غیرآمریکایی تموم شد (نمیخوام از کلمهی لوس استفاده کنم اما انتظار داشتم خشونت، تلخی و بیرحمی بیشتری ببینم. مثلاً اونجا که پتک رو میبره بالا تا سگ رو بکشه اگر تموم میشد شاید بهتر بود).
القصه امیدوارم جلدهای بعدی مستحکمتر باشه.
دو تا نکته درباره ترجمه باید بگم:
یکی اینکه من نوعی شتابزدگی در ترجمه احساس میکردم و گمان میکنم کیفیت فدای سرعت شده. جملهها و عبارتهایی بود که کاملا بیمعنی به نظر میرسید؛ و البته میتونست ویرایش بهتری هم داشته باشه.
دوم اینکه حین خواندن کتاب به نظرم رسید این اثر حتما سانسور شده و این سانسور به قدری شدید بوده که مثلاً به جای کلمه «باسن» از کلمه «پشت» استفاده شده بود ( صفحه ۱۶۸).
میتونستم کمی کمتر از سهستاره بهش بدم.
القصه امیدوارم جلدهای بعدی مستحکمتر باشه.
دو تا نکته درباره ترجمه باید بگم:
یکی اینکه من نوعی شتابزدگی در ترجمه احساس میکردم و گمان میکنم کیفیت فدای سرعت شده. جملهها و عبارتهایی بود که کاملا بیمعنی به نظر میرسید؛ و البته میتونست ویرایش بهتری هم داشته باشه.
دوم اینکه حین خواندن کتاب به نظرم رسید این اثر حتما سانسور شده و این سانسور به قدری شدید بوده که مثلاً به جای کلمه «باسن» از کلمه «پشت» استفاده شده بود ( صفحه ۱۶۸).
میتونستم کمی کمتر از سهستاره بهش بدم.
October 11, 2022
خیلی طرفدار فانته بودم اما این کتابش حقیقتا خیلی معمولی با پایانی فوق العاده دری وری بود
اون همه سیر داستانی رو یه سگ تهش رید توش رفت!
اینقدر شوکه شدم که نمی تونم هضم کنم پایانش رو.
اون همه سیر داستانی رو یه سگ تهش رید توش رفت!
اینقدر شوکه شدم که نمی تونم هضم کنم پایانش رو.
November 2, 2024
حقیقتا آرتورو باندینی جایزهی "رو مخترین قهرمان کتاب" رو از من میگیره. تقریبا در کل کتاب به نظرم پسربچهای نادان، شرور و خودخواه میاومد و هرکاری میکردم نمیتونستم باهاش همدل باشم. اصلا نمیتونستم هضم کنم چطور دلش اومده گردنبند مادرش رو بدزده و بعدش که رزا پینلی گردنبند رو بهش برمیگردونه بره پرت و گموگورش کنه! اصلا نمیتونستم درک کنم چطور میتونه از مادرش بدش بیاد و بهش بگه ضعیف. اصلا! هرکسی تو بچگیش تجربهی دعوای پدر و مادر یا چند روز جداییشون رو از هم داشته ولی من فکر نمیکنم هیچ بچهای چنین واکنشی نشون بده. البته متوجه هستم آرتورو از نظر نویسنده هنوز کودکه ولی به نظرم ۱۴ سال خیلی هم سن کمی نیست و هر چقدر شخصیت آرتورو رو تحلیل کردم باز نتونستم توجیهش کنم و همچنان قسمت بلاهت شخصیتش بر معصومیت میچربید برای من. از لحاظ کمی هم بخوام بررسی کنم معصومیت آرتورو فقط اون بخشهایی از کتاب که داره توی دلش با عشقش رزا پینلی صحبت میکنه نمود پیدا میکرد و بقیهش شرح تکانههای عصبی آرتورو من جمله خونین و مالین کردن برادرهاش، شاخ و شونه کشیدن برای بقیهی همکلاسیها، دزدیش از مادرش و تحسین خیانت پدرش بود. البته ۳ جلد دیگه ازین چهارگانه مونده و شاید فانته به عمد این شخصیت رو اینقدر رواعصاب خلق کرده تا در جلدهای دیگه شاهد رشد و تعالیش باشیم!
قسمت انتهایی کتاب بود که بلاخره آرتورو عمق پلشتی کار پدرش رو فهمید. با اینکه هنوز پدرش رو به خاطر کاری که کرده تحسین میکرد ولی وقتی رنجشش مادرش فوران کرد تازه یادش اومد که پدر کار خوبی نکرده! کلا شباهت آرتورو و پدرش خیلی زیاد بود و همین باعث میشد نتونم درکش کنم و البته همین باعث میشد خودشون همدیگه رو خیلی خوب درک کنن! شخصیت ماریا برای من ملموسترین شخصیت کتاب بود و علیرغم مذهبی بودنش دوستش داشتم، ماریا همیشه سعی میکرد تعادل رو برقرار کنه و خونه رو سر و سامان بده؛ نقطهی مقابل اسوو و آرتورو که حفظ آرامش و تعادل آخرین گزینهشون هم نبود. ماریا سعی میکرد وقتی اسوو نیست برای بچهها بهترین غذا رو درست کنه و خودش بیحوصله به بشقابش خیره میشد. شخصیتش خیلی شبیه مادرهای ایرانی بود و البته نیروی زنانهش در بین اون همه خودسری مردانه سیال در کتاب جلای دیگهای داشت.
نثر فانته حقیقتا از نظر زیبایی و کشش فرقی با سرشار زندگی نداشت و همونقدر ازش لذت بردم، شاید فقط چاشنی طنزش کمتر بود ولی اینکه نتونستم با آرتورو باندینی ارتباط بگیرم باعث شد سیر علت و معلولی اعمال قهرمان کتاب برام معنادار نباشه و یک ستاره کم کنم. مقدمهی کتاب که پسر فانته نوشته بود رو هم با ولع خوندم، حتی پسرش معتقد بود استعداد نویسندگی پدرش حرام شده و میتونست خیلی بیشتر در آسمان ادبیات بدرخشه، ولی هرچی نباشه ایرانی جماعت حداقل رکود اقتصادی و غم نان داشتن رو خیلی خوب درک میکنه...
قسمت انتهایی کتاب بود که بلاخره آرتورو عمق پلشتی کار پدرش رو فهمید. با اینکه هنوز پدرش رو به خاطر کاری که کرده تحسین میکرد ولی وقتی رنجشش مادرش فوران کرد تازه یادش اومد که پدر کار خوبی نکرده! کلا شباهت آرتورو و پدرش خیلی زیاد بود و همین باعث میشد نتونم درکش کنم و البته همین باعث میشد خودشون همدیگه رو خیلی خوب درک کنن! شخصیت ماریا برای من ملموسترین شخصیت کتاب بود و علیرغم مذهبی بودنش دوستش داشتم، ماریا همیشه سعی میکرد تعادل رو برقرار کنه و خونه رو سر و سامان بده؛ نقطهی مقابل اسوو و آرتورو که حفظ آرامش و تعادل آخرین گزینهشون هم نبود. ماریا سعی میکرد وقتی اسوو نیست برای بچهها بهترین غذا رو درست کنه و خودش بیحوصله به بشقابش خیره میشد. شخصیتش خیلی شبیه مادرهای ایرانی بود و البته نیروی زنانهش در بین اون همه خودسری مردانه سیال در کتاب جلای دیگهای داشت.
نثر فانته حقیقتا از نظر زیبایی و کشش فرقی با سرشار زندگی نداشت و همونقدر ازش لذت بردم، شاید فقط چاشنی طنزش کمتر بود ولی اینکه نتونستم با آرتورو باندینی ارتباط بگیرم باعث شد سیر علت و معلولی اعمال قهرمان کتاب برام معنادار نباشه و یک ستاره کم کنم. مقدمهی کتاب که پسر فانته نوشته بود رو هم با ولع خوندم، حتی پسرش معتقد بود استعداد نویسندگی پدرش حرام شده و میتونست خیلی بیشتر در آسمان ادبیات بدرخشه، ولی هرچی نباشه ایرانی جماعت حداقل رکود اقتصادی و غم نان داشتن رو خیلی خوب درک میکنه...
September 16, 2023
اولین کتاب از چهارگانه جان فانته فقید.
«آرتورو باندینیٍ» کلاس هشتمی را روایت میکند و خانوادهاش را.
توصیف احوالات ابتدایی بلوغ آرتورو و حسش به پدر و مادر و برادران و همکلاسیهایش شگفتانگیز است. پدر و مادری ایتالیایی که به کلرادو آمدهاند و در سختی بسیاری زندگی میگذرانند.
ترجمه بسیار عالی.
«آرتورو باندینیٍ» کلاس هشتمی را روایت میکند و خانوادهاش را.
توصیف احوالات ابتدایی بلوغ آرتورو و حسش به پدر و مادر و برادران و همکلاسیهایش شگفتانگیز است. پدر و مادری ایتالیایی که به کلرادو آمدهاند و در سختی بسیاری زندگی میگذرانند.
ترجمه بسیار عالی.
December 13, 2022
او ستارهی یانکیها نبود
با هواپیمای چارتر نیامده بود
به فلوریدا نمیرفت، موقع کریسمس بود در راکلین کلورادو . برف سنگینی میبارید و پدرش با زنی به نام افی هیلدگارد زندگی میکرد. انگشتهای مادرش صورت پدرش را از هم دریده بود و در آن لحظه میدانست مادرش دارد دعا میکند، برادرهایش گریه میکنند و خاکسترهای بخاری اتاق جلویی زمانی صد دلار پول بوده است.
کریسمس مبارک آرتورو…
آرتورو باندینی شخصیتی که توی کتاب «از غبار بپرس» بسیار برام جذاب بود. خیلی خوشحالم که به عقب برگشتم و با خانوادهاش و دوران نوجوانی پر فراز و نشیبش آشنا شدم 💟
۸ ساعت و نیم کتاب صوتی
با هواپیمای چارتر نیامده بود
به فلوریدا نمیرفت، موقع کریسمس بود در راکلین کلورادو . برف سنگینی میبارید و پدرش با زنی به نام افی هیلدگارد زندگی میکرد. انگشتهای مادرش صورت پدرش را از هم دریده بود و در آن لحظه میدانست مادرش دارد دعا میکند، برادرهایش گریه میکنند و خاکسترهای بخاری اتاق جلویی زمانی صد دلار پول بوده است.
کریسمس مبارک آرتورو…
آرتورو باندینی شخصیتی که توی کتاب «از غبار بپرس» بسیار برام جذاب بود. خیلی خوشحالم که به عقب برگشتم و با خانوادهاش و دوران نوجوانی پر فراز و نشیبش آشنا شدم 💟
۸ ساعت و نیم کتاب صوتی
This entire review has been hidden because of spoilers.
February 7, 2022
مگه میشه فانته بد بنویسه؟
August 10, 2026
8/10
نخسین کتاب از مجموعه چهارجلدی جان فانته داستان آرتورو پسر جواب 12 ساله ای را روایت میکند که در یک خانواده ایتالیایی مهاجرت کرده به امریکا به دنیا آمده است. پدرش اسوو یک دیوارچین کاربلد است که گرفتار زمستان سخت زندگی است.قما رباز و احتمالا کمی خیانت پبشه. زمستان شده و کار دیوارچینی بی رونق. مادرش ماریا زندگی را فرصت کوتاهی برای جلب رضایت مریم مقدس و مسیح میبیند. یک خانواده ی ایتالیایی با سه پسر.
داستان بسیار گیرا و روان است. لحن نویسنده داری طنز گیرایی است که تلخی های زندگی را به تمسخر میگیرد. داستان از نگاه سه شخصیت اصلی روایت میشود. پدر مادر و آرتوروی 12 ساله. آرتورو تحقیر مهاجران را حس میکند.فقر و نداری را هر شب مزه میکند. اختلاف زندگی زناشویی پدرو مادر را ثانیه به ثانیه میبیند. عشق نوجوانی و نرسیدن و دوراهی گناه و خدا و عذاب وجدان و سرکشی را زندگی میکند. تا بهار صبر کن باندینی ،انگار که بهار قرار است اتفاق خاصی بیفتد. لعنت به این واژه امید.
نخسین کتاب از مجموعه چهارجلدی جان فانته داستان آرتورو پسر جواب 12 ساله ای را روایت میکند که در یک خانواده ایتالیایی مهاجرت کرده به امریکا به دنیا آمده است. پدرش اسوو یک دیوارچین کاربلد است که گرفتار زمستان سخت زندگی است.قما رباز و احتمالا کمی خیانت پبشه. زمستان شده و کار دیوارچینی بی رونق. مادرش ماریا زندگی را فرصت کوتاهی برای جلب رضایت مریم مقدس و مسیح میبیند. یک خانواده ی ایتالیایی با سه پسر.
داستان بسیار گیرا و روان است. لحن نویسنده داری طنز گیرایی است که تلخی های زندگی را به تمسخر میگیرد. داستان از نگاه سه شخصیت اصلی روایت میشود. پدر مادر و آرتوروی 12 ساله. آرتورو تحقیر مهاجران را حس میکند.فقر و نداری را هر شب مزه میکند. اختلاف زندگی زناشویی پدرو مادر را ثانیه به ثانیه میبیند. عشق نوجوانی و نرسیدن و دوراهی گناه و خدا و عذاب وجدان و سرکشی را زندگی میکند. تا بهار صبر کن باندینی ،انگار که بهار قرار است اتفاق خاصی بیفتد. لعنت به این واژه امید.
April 1, 2025
درکش میکنم. غم و افسردگی و فقرش رو درک میکنم. قشنگ بود. لذت بردم.
April 28, 2021
داستان خوب پیش می رفت ولی به نظرم یک سوم انتهایی کتاب نویسنده سعی داره یک جوری سر و ته داستان رو هم بیاره. بخصوص چند صفحه آخر که به نظرم خیلی سطحی تمام شد
November 22, 2023
بعضی وقتا فکر میکنم چطور یه نفر میتونه رو حسای مختلف آدما انقدر خوب تمرکز کنه و کلا انقدر خوب در حین روایت کردن دست بذاره رو چیزای کوچیک. مدتها بود کتابی به این خوبی نخونده بودم.
Read
January 8, 2022#معرفی_کتاب
ادبیات و خاصه رمان به جایی در زندگی آدم میرسد که دیگر محتوایش، اصل اساسی و مهماش نیست. اصالت هنری یک اثر ادبی، وارسته و رها از محتوا و حرفی که میزند، با گامهای خودش پیش میرود. با کلمهها و جملههایی که دارد. با تصویری که میخواهد بسازد. با خلق زیبایی، گیرم موضوعاش زشت و کریه و نامطلوب باشد. ادبیات اینطور توی وجود آدم رسوخ میکند. جهانی میسازد که آدم واردش میشود و دلاش نمیخواهد تا مدتی آنجا را ترک کند.
جان فانته خالق چنین فضایی است. «تا بهار صبرکن، باندینی» لااقل اینطور است. جهان فقر، جهان آدمهای پیشپاافتاده، جهان گرفتاری در میان کرور کرور گرفتاری. جان فانته با خلق این اثر آدم را میبرد. کجا؟ نمیدانم! جای بهتری؟ نه البته. میبرد توی آمریکای یک قرن پیش. میان مهاجرهایی که آمدهاند تا بلکه نداشتههایشان را بسپارند به سرزمین فرصتها. آدمهایی که فرصتی گیرشان نمیآید. آدمهای اکثریت به حاشیه رانده شده. باندینی، اسوو باندینی. و آرتورو. و ماریا. و سرزمین بیتفاوتیها. و سرمای وحشی زمستان. و خانهای که فقر عین غدهی بدخیم سرطان در بطناش لانه کرده.
داستان نویسنده شدن جان فانته خودش داستانی است. جان فانته در اسکلهها و کنسروسازیهای جنوب لوس آنجلس کارگری میکند. به مجله ادبی معروف آن روزهای آمریکا (امریکن مرکوری) نامه میفرستد. تقاضا دارد اثرش را چاپ کنند. سردبیر با احترام پاسخ میدهد که مشتاق خواندن آثار اوست. اما کدام اثر؟ فانته چیزی ننوشته است! فقط ایدههایی در ذهن دارد. عصری با یک پاکت سیگار در جیب به دفتر روزنامهای محلی میرود و تقاضا میکند بگذارند از ماشین تحریرشان استفاده کند.قبول میکنند. مینشیند پشت ماشین تحریر و صبح فردا داستانی از او خلق میشود!
اما فانته دیده نمیشود. به فیلمنامهنویسی رو میآورد و آبباریکهای برای زندگیاش جور میکند. همان آب باریکه فراغتی میدهد تا فانته تا بهار صبر کن باندینی را خلق کند. اما اثر دیده نمیشود، جان فانته هم. تا این که نیم قرن بعد، چارلز بوکوفسکی یکی از آثار فانته( از غبار بپرس، که سومین اثر از چهارگانه مشهور فانته است) را از قفسه گرد و خاک گرفتهی کتابخانهای در لسآنجلس بیرون میکشد و پرت میکند جلوی جهان ادبیات. بوکوفسکی بعدها فانته را خدای خودش مینامد!
تا بهار صبر کن باندینی اولین جلد از چهارگانه فانته است. جاده لس آنجلس دومین، از غبار بپرس سومین و رویاهایی از بانکرهیل آخرین. سه تای اولی ترجمه شدهاند. چهارمی انگار در دست انتشار است. قلم فانته آدم را مسحور میکند. مجبورتان میکند اولی را در چند روز و شب با ولع سربکشید و با اشتیاق وافر برای آغاز دومی لحظه شماری کنید. عین من، همین الان که جلد اول را تمام کردهام و منتظرم تا در سکوت آخر شب غرق جاده لس آنجلس شوم. گور پدر چشمهای سوزان اول صبح بابت کمخوابی! ارزشاش را دارد. باور کنید.
ادبیات و خاصه رمان به جایی در زندگی آدم میرسد که دیگر محتوایش، اصل اساسی و مهماش نیست. اصالت هنری یک اثر ادبی، وارسته و رها از محتوا و حرفی که میزند، با گامهای خودش پیش میرود. با کلمهها و جملههایی که دارد. با تصویری که میخواهد بسازد. با خلق زیبایی، گیرم موضوعاش زشت و کریه و نامطلوب باشد. ادبیات اینطور توی وجود آدم رسوخ میکند. جهانی میسازد که آدم واردش میشود و دلاش نمیخواهد تا مدتی آنجا را ترک کند.
جان فانته خالق چنین فضایی است. «تا بهار صبرکن، باندینی» لااقل اینطور است. جهان فقر، جهان آدمهای پیشپاافتاده، جهان گرفتاری در میان کرور کرور گرفتاری. جان فانته با خلق این اثر آدم را میبرد. کجا؟ نمیدانم! جای بهتری؟ نه البته. میبرد توی آمریکای یک قرن پیش. میان مهاجرهایی که آمدهاند تا بلکه نداشتههایشان را بسپارند به سرزمین فرصتها. آدمهایی که فرصتی گیرشان نمیآید. آدمهای اکثریت به حاشیه رانده شده. باندینی، اسوو باندینی. و آرتورو. و ماریا. و سرزمین بیتفاوتیها. و سرمای وحشی زمستان. و خانهای که فقر عین غدهی بدخیم سرطان در بطناش لانه کرده.
داستان نویسنده شدن جان فانته خودش داستانی است. جان فانته در اسکلهها و کنسروسازیهای جنوب لوس آنجلس کارگری میکند. به مجله ادبی معروف آن روزهای آمریکا (امریکن مرکوری) نامه میفرستد. تقاضا دارد اثرش را چاپ کنند. سردبیر با احترام پاسخ میدهد که مشتاق خواندن آثار اوست. اما کدام اثر؟ فانته چیزی ننوشته است! فقط ایدههایی در ذهن دارد. عصری با یک پاکت سیگار در جیب به دفتر روزنامهای محلی میرود و تقاضا میکند بگذارند از ماشین تحریرشان استفاده کند.قبول میکنند. مینشیند پشت ماشین تحریر و صبح فردا داستانی از او خلق میشود!
اما فانته دیده نمیشود. به فیلمنامهنویسی رو میآورد و آبباریکهای برای زندگیاش جور میکند. همان آب باریکه فراغتی میدهد تا فانته تا بهار صبر کن باندینی را خلق کند. اما اثر دیده نمیشود، جان فانته هم. تا این که نیم قرن بعد، چارلز بوکوفسکی یکی از آثار فانته( از غبار بپرس، که سومین اثر از چهارگانه مشهور فانته است) را از قفسه گرد و خاک گرفتهی کتابخانهای در لسآنجلس بیرون میکشد و پرت میکند جلوی جهان ادبیات. بوکوفسکی بعدها فانته را خدای خودش مینامد!
تا بهار صبر کن باندینی اولین جلد از چهارگانه فانته است. جاده لس آنجلس دومین، از غبار بپرس سومین و رویاهایی از بانکرهیل آخرین. سه تای اولی ترجمه شدهاند. چهارمی انگار در دست انتشار است. قلم فانته آدم را مسحور میکند. مجبورتان میکند اولی را در چند روز و شب با ولع سربکشید و با اشتیاق وافر برای آغاز دومی لحظه شماری کنید. عین من، همین الان که جلد اول را تمام کردهام و منتظرم تا در سکوت آخر شب غرق جاده لس آنجلس شوم. گور پدر چشمهای سوزان اول صبح بابت کمخوابی! ارزشاش را دارد. باور کنید.
April 11, 2025
تا بهار صبر کن باندینی. دوستان آرتورو اینگونه به دعوت او برای بازی بیسبال پاسخ دادند. بیسبال و رزا پینلی تنها چیزهایی بودند که آرتورو به آنها عشق میورزید. و حالا چاره ای ندارد جز اینکه منتظر بهار بماند. این صبر برای پدر هم ضروری بود...آجرچینی طبیعتا متنفر از برف. اما روح عصیانگر باندینیها به این راحتی تسلیم سرنوشت نمیشود.آنها از شرم متنفرند. پدر منتظر بهار نمیماند...به خانه افی هیلدهگارد پا میگذارد و اتفاقات بعدی از پی هم سر میرسند.
استفاده از تضادهای درخشان در شخصیت پردازی، چیزیست که توجهم را جلب میکند. آگوستِ خوب و مطیع، در لحظهای چنان روی حرف خود می ایستد و لجبازی میکند که تصورش را هم نمیکنید. ماریا در لحظههای بحرانی داستانش، نشان میدهد که میتواند بی رحم و خشن باشد و این جنبه، نسبت به تصویری که در ابتدای کتاب از او داریم، کاملا متفاوت است. همین قضیه برای ارتورو و پدر هم وجود دارد و باعث میشود واقعی بودن و انسان بودن شخصیتها را حس کنیم.
در آخر هم دوست دارم صحنهای را دوباره به یاد بیاورم و لذت خواندن آن چند صفحه را یادگاری کنم:
وقتی که لکههای خون پدر روی برف های حیاط نشسته اند، آرتورو عصبانی به حیاط میرود و روی آنها را با برف های دیگر میپوشاند.بعد به خانه برمیگردد و میبیند که مادر تمام پولهارا داخل بخاری ریخته است. تسبیح او را برمیدارد، آن را پاره میکند و در حیاط میاندازد. ماریا برای یافتن دانهها به حیاط رفته برفها را چنگ میزند، و برفهای خون آلود با دانههای تسبیح میآیند کف دستش و آرتورو با احساس خنکی در دلش این صحنه را نگاه میکند.
.
استفاده از تضادهای درخشان در شخصیت پردازی، چیزیست که توجهم را جلب میکند. آگوستِ خوب و مطیع، در لحظهای چنان روی حرف خود می ایستد و لجبازی میکند که تصورش را هم نمیکنید. ماریا در لحظههای بحرانی داستانش، نشان میدهد که میتواند بی رحم و خشن باشد و این جنبه، نسبت به تصویری که در ابتدای کتاب از او داریم، کاملا متفاوت است. همین قضیه برای ارتورو و پدر هم وجود دارد و باعث میشود واقعی بودن و انسان بودن شخصیتها را حس کنیم.
در آخر هم دوست دارم صحنهای را دوباره به یاد بیاورم و لذت خواندن آن چند صفحه را یادگاری کنم:
وقتی که لکههای خون پدر روی برف های حیاط نشسته اند، آرتورو عصبانی به حیاط میرود و روی آنها را با برف های دیگر میپوشاند.بعد به خانه برمیگردد و میبیند که مادر تمام پولهارا داخل بخاری ریخته است. تسبیح او را برمیدارد، آن را پاره میکند و در حیاط میاندازد. ماریا برای یافتن دانهها به حیاط رفته برفها را چنگ میزند، و برفهای خون آلود با دانههای تسبیح میآیند کف دستش و آرتورو با احساس خنکی در دلش این صحنه را نگاه میکند.
.
Displaying 1 - 30 of 49 reviews































