What do you think?


The Stranger
Published in 1942 by French author Albert Camus, The Stranger has long been considered a classic of twentieth-century literature. Le Monde ranks it as number one on its "100 Books of the Century" list. Through this story of an ordinary man unwittingly drawn into a senseless murder on a sundrenched Algerian beach, Camus explores what he termed "the nakedness of man faced with the absurd."
123 pages, Paperback
First published May 19, 1942
About the author
Albert Camus
984 books40.4k followersWorks, such as the novels
The Stranger
(1942) and
The Plague
(1947), of Algerian-born French writer and philosopher Albert Camus concern the absurdity of the human condition; he won the Nobel Prize of 1957 for literature.
Origin and his experiences of this representative of non-metropolitan literature in the 1930s dominated influences in his thought and work.
He also adapted plays of Pedro Calderón de la Barca, Lope de Vega, Dino Buzzati, and Requiem for a Nun of William Faulkner. One may trace his enjoyment of the theater back to his membership in l'Equipe, an Algerian group, whose "collective creation" Révolte dans les Asturies (1934) was banned for political reasons.
Of semi-proletarian parents, early attached to intellectual circles of strongly revolutionary tendencies, with a deep interest, he came at the age of 25 years in 1938; only chance prevented him from pursuing a university career in that field. The man and the times met: Camus joined the resistance movement during the occupation and after the liberation served as a columnist for the newspaper Combat.
The essay Le Mythe de Sisyphe (The Myth of Sisyphus), 1942, expounds notion of acceptance of the absurd of Camus with "the total absence of hope, which has nothing to do with despair, a continual refusal, which must not be confused with renouncement - and a conscious dissatisfaction."
Meursault, central character of L'Étranger (The Stranger), 1942, illustrates much of this essay: man as the nauseated victim of the absurd orthodoxy of habit, later - when the young killer faces execution - tempted by despair, hope, and salvation.
Besides his fiction and essays, Camus very actively produced plays in the theater (e.g., Caligula, 1944).
The time demanded his response, chiefly in his activities, but in 1947, Camus retired from political journalism.
Doctor Rieux of La Peste (The Plague), 1947, who tirelessly attends the plague-stricken citizens of Oran, enacts the revolt against a world of the absurd and of injustice, and confirms words: "We refuse to despair of mankind. Without having the unreasonable ambition to save men, we still want to serve them."
People also well know La Chute (The Fall), work of Camus in 1956.
Camus authored L'Exil et le royaume (Exile and the Kingdom) in 1957. His austere search for moral order found its aesthetic correlative in the classicism of his art. He styled of great purity, intense concentration, and rationality.
Camus died at the age of 46 years in a car accident near Sens in le Grand Fossard in the small town of Villeblevin.
Chinese 阿尔贝·加缪
Origin and his experiences of this representative of non-metropolitan literature in the 1930s dominated influences in his thought and work.
He also adapted plays of Pedro Calderón de la Barca, Lope de Vega, Dino Buzzati, and Requiem for a Nun of William Faulkner. One may trace his enjoyment of the theater back to his membership in l'Equipe, an Algerian group, whose "collective creation" Révolte dans les Asturies (1934) was banned for political reasons.
Of semi-proletarian parents, early attached to intellectual circles of strongly revolutionary tendencies, with a deep interest, he came at the age of 25 years in 1938; only chance prevented him from pursuing a university career in that field. The man and the times met: Camus joined the resistance movement during the occupation and after the liberation served as a columnist for the newspaper Combat.
The essay Le Mythe de Sisyphe (The Myth of Sisyphus), 1942, expounds notion of acceptance of the absurd of Camus with "the total absence of hope, which has nothing to do with despair, a continual refusal, which must not be confused with renouncement - and a conscious dissatisfaction."
Meursault, central character of L'Étranger (The Stranger), 1942, illustrates much of this essay: man as the nauseated victim of the absurd orthodoxy of habit, later - when the young killer faces execution - tempted by despair, hope, and salvation.
Besides his fiction and essays, Camus very actively produced plays in the theater (e.g., Caligula, 1944).
The time demanded his response, chiefly in his activities, but in 1947, Camus retired from political journalism.
Doctor Rieux of La Peste (The Plague), 1947, who tirelessly attends the plague-stricken citizens of Oran, enacts the revolt against a world of the absurd and of injustice, and confirms words: "We refuse to despair of mankind. Without having the unreasonable ambition to save men, we still want to serve them."
People also well know La Chute (The Fall), work of Camus in 1956.
Camus authored L'Exil et le royaume (Exile and the Kingdom) in 1957. His austere search for moral order found its aesthetic correlative in the classicism of his art. He styled of great purity, intense concentration, and rationality.
Camus died at the age of 46 years in a car accident near Sens in le Grand Fossard in the small town of Villeblevin.
Chinese 阿尔贝·加缪
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 30 of 1,319 reviews
November 16, 2013
روانشناسان نافیلسوف
بعضی از نظریه های روانشناسی، می گن که انسان، سه مرحله ی روحی داره:
در مرحله ی اول، فقط خودش و لذت و خوشی خودش براش مهمه. اگه به چیزی که میخواد نرسه، زاری می کنه و داد و قال راه می اندازه. نه این که خودخواه یا بی عاطفه باشه، اصولاً متوجه خوشی و ناخوشی دیگران نیست. اگر هم به دیگران محبت می کنه، برای لذتیه که محبت برای خودش داره.
این مرحله، عموماً در سال های ابتدای زندگیه، در دوره ی کودکی.
در مرحله ی دوم، به تبع تربیت خانواده و اجتماع، یاد میگیره که باید گاهی از چیزی که میخواد دست بکشه و به چیزی کلی تر، به نام "وظیفه" یا "قانون" عمل کنه.
در مرحله ی سوم، کم کم "روح قانون" رو درک میکنه. درک میکنه که دیگرانی هم وجود دارن، این دیگران مثل او روح دارن و خوشی و ناخوشی دیگران براش مهم میشه. در نتیجه، خودش از سر رغبت به اخلاق و قانون عمل میکنه، نه فقط به تبع جامعه و نه فقط از ترس مجازات. این فقط در سنین بزرگسالی ایجاد میشه.
حالا ممکنه کسی به خاطر ضعف تربیتی یا ضعف قوای ذهنی، یا هر دلیل دیگه ای، در مرحله ی اول یا دوم بمونه. با این تعبیر، "مورسو" یک عقب مانده ی ذهنی است که در مرحله ی اول (لذت جویی) مونده.
فیلسوفان روان نشناس
اما آیا کل جنبه های روحی انسان رو میشه در همین سه مرحله ی ساده خلاصه کرد؟ مشکل روانشناسان اینه که به هر قیمتی دنبال حل مشکل روحی هستن. یعنی همه چیز رو از این دید نگاه میکنن. بنا بر این، اگه کسی مثل "مورسو" به پوچی رسیده باشه و در نتیجه ی این پوچی، به مرحله ی اول برگشته باشه، فکر نمی کنن که آیا واقعاً چیزی به نام پوچی در واقع هست یا نه؟ فکر میکنن چطور باید مشکل روحی این فرد رو، فارغ از این که دنیا در حقیقت چطوره، حل کرد.
اما فیلسوف این رو نمی گه. فیلسوف می گه بذار مردم رنج ببرن، ولی بفهمن اون بیرون چه خبره. بذار مردم به قیمت از دست دادن ابدی آرامش روحی شون، به قیمت فرو رفتن در عیاشی برای فراموش کردن خودشون، بفهمن کی هستن، چی هستن، کجا هستن.
با این تعبیر، مورسو حد نهایی یک انسان فیلسوفه.
روانشناسان فیلسوف
آیا جمع این دو دیدگاه ممکنه؟
بعضی از نظریه های روانشناسی، می گن که انسان، سه مرحله ی روحی داره:
در مرحله ی اول، فقط خودش و لذت و خوشی خودش براش مهمه. اگه به چیزی که میخواد نرسه، زاری می کنه و داد و قال راه می اندازه. نه این که خودخواه یا بی عاطفه باشه، اصولاً متوجه خوشی و ناخوشی دیگران نیست. اگر هم به دیگران محبت می کنه، برای لذتیه که محبت برای خودش داره.
این مرحله، عموماً در سال های ابتدای زندگیه، در دوره ی کودکی.
در مرحله ی دوم، به تبع تربیت خانواده و اجتماع، یاد میگیره که باید گاهی از چیزی که میخواد دست بکشه و به چیزی کلی تر، به نام "وظیفه" یا "قانون" عمل کنه.
در مرحله ی سوم، کم کم "روح قانون" رو درک میکنه. درک میکنه که دیگرانی هم وجود دارن، این دیگران مثل او روح دارن و خوشی و ناخوشی دیگران براش مهم میشه. در نتیجه، خودش از سر رغبت به اخلاق و قانون عمل میکنه، نه فقط به تبع جامعه و نه فقط از ترس مجازات. این فقط در سنین بزرگسالی ایجاد میشه.
حالا ممکنه کسی به خاطر ضعف تربیتی یا ضعف قوای ذهنی، یا هر دلیل دیگه ای، در مرحله ی اول یا دوم بمونه. با این تعبیر، "مورسو" یک عقب مانده ی ذهنی است که در مرحله ی اول (لذت جویی) مونده.
فیلسوفان روان نشناس
اما آیا کل جنبه های روحی انسان رو میشه در همین سه مرحله ی ساده خلاصه کرد؟ مشکل روانشناسان اینه که به هر قیمتی دنبال حل مشکل روحی هستن. یعنی همه چیز رو از این دید نگاه میکنن. بنا بر این، اگه کسی مثل "مورسو" به پوچی رسیده باشه و در نتیجه ی این پوچی، به مرحله ی اول برگشته باشه، فکر نمی کنن که آیا واقعاً چیزی به نام پوچی در واقع هست یا نه؟ فکر میکنن چطور باید مشکل روحی این فرد رو، فارغ از این که دنیا در حقیقت چطوره، حل کرد.
اما فیلسوف این رو نمی گه. فیلسوف می گه بذار مردم رنج ببرن، ولی بفهمن اون بیرون چه خبره. بذار مردم به قیمت از دست دادن ابدی آرامش روحی شون، به قیمت فرو رفتن در عیاشی برای فراموش کردن خودشون، بفهمن کی هستن، چی هستن، کجا هستن.
با این تعبیر، مورسو حد نهایی یک انسان فیلسوفه.
روانشناسان فیلسوف
آیا جمع این دو دیدگاه ممکنه؟
June 26, 2014
کتاب با روایت مرگ شروع میشه و با اندیشه مرگ تموم .. بین این دو روایت راوی از مرگ ، کامو از فلسفه زندگی میگه و از پوچی و از بیگانه بودن ..بیگانگی با همه چیز .. خوندن این کتاب بمن حس سردرگمی میده ..یه حس عجیب .. مثل کامو فکر کردن گاهی بیش از حد ترسناک میشه .. ترسناک مثل واقعیت ..
December 21, 2015
نمیدانم چرا این بیگانه را درک میکردم نمیدانم چرا حق را به مورسو میدادم که اینگونه به دنیا و اتفاقات اطرافش نگاه کند و بی تفاوت باشد , نمیدانم چطور لحظه به لحظه قسمت های دادگاهش را میخواندم و از خرفتی و احمق بودن آدم های اطرافش حرص میخوردم که چیزی را به چیزی دیگر ربط میدادند تا او را از میان بردارند , نمیدانم چطور همچنین آدمی را با شخصیتم که جدا و متفاوت از شخصیت مورسوی داستان هست درک میکردم و میفهمیدم و مثل او و از زاویه ی دید او به همه چیز نگاه میکردم , قلم البرت کاموس یا البر کامو را در این کتاب و توصیفاتش از آدمی که دنیا را مثل باقی آدم های احساساتی و هیجانی نمیبیند ستایش میکنم و میگویم که کاش زودتر با این نویسنده آشنا میشدم و زودتر کتابی از او میخواندم و تشویق میشدم که باز اثری دیگر از او بخوانم که حال همین کار را هم خواهم کرد و پیشنهاد میکنم با این 144 صفحه اندکی زندگی کنید و از دریچه ی نگاه مورسو به دنیایی نگاه کنید که شاید سرد و خسته کننده به نظر برسد اما اینقدر خاص هست که در توان من نیست بگویم چه حس کردم و چه دیدم فقط همین را میگویم و تکرار میکنم که نوع نگاهش خاص و خاص و خاص بود ...
April 30, 2011
دیوونه کننده س. سادگی کتاب دیوونه کننده س. بی تفاوتی کتاب دیوونه کننده س. سردی کتاب دیوونه کننده س
.
.
June 10, 2021
گفتار اندر تعجبِ من از قلمِ نویسنده!
در ابتدا یک فلش بک میزنم به تاریخِ «ششم اسفند یکهزار و سیصد و نود و نه» زمانیکه پس از مطالعهی کتابِ «سقوط» که دست بر قضا نخستین کتابی بود که از «آلبر کامو» میخواندم ریویویی نوشته بودم که حملهی شدیدی به نویسنده بود و بخشی از آن به شرح زیر بود:
"سقوط، از نظر من چرکنویسهای یک نویسنده با ذهنِ بیماره که توسط یک ناشرِ احمق و دیوانه چاپ و منتشر گردیده و توسط برخی از منتقدینِ معروف اورریتد شده و نهایتا پشت بندش هم سیل امتیازِ مفت توسط یکسری روشنفکرنما در سراسرِ جهان به سمتش روانه شده است.
اولین کتاب و قطعا آخرین کتابی بود که از آلبر کامو خواندم. خواندنِ این کتاب هیچ چیزی به من اضافه نکرد جز اعصابِ خورد، تنش روانی و عذابِ وجدانِ شدید ناشی از اینکه کلی تایمِ با ارزش از عمرم رو به پای مزخرفاتش هدر دادم. خواندنِ این کتاب رو به گرگِ بیابان پیشنهاد نمیکنم چه برسد به آدمیزاد."
تا اینکه رسیدیم به دیروز که به پیشنهاد و پافشاریِ فراوانِ دوست و همکارم که یکی از علاقهمندانِ کامو محسوب میشود «بیگانه» را در دست گرفتم که شاید تفکراتِ من نسبت به نویسنده دستخوشِ تغییر گردد!
از نظرِ قبلیِ من نسبت به قلمِ «آلبر کامو» تا به امروز که ریویوی این کتاب را مینویسم ۱۰۵ روز میگذرد، همانطور که در بخشِ بایوی پروفایلِ خود نیز نوشتهام، نظرات من تنها مربوط به همان روزیست که کتاب را به پایان رساندهام و صد البته با حسی که با خواندنِ آن تجربه کردهام، اما امروز نمیتوانم به یقین بیان کنم در این ۱۰۵ روز با مطالعهی کتابهای مختلف عقاید یا تفکراتم تغییر کرده یا گیراییِ قلم نویسنده در این کتاب قابلِ مقایسه با تجربهی قبلیِ من نبوده!
اما هر چه که بود اعتراف میکنم که من دیروز عصر تا امروز ظهر با یک شاهکار طرف بودم، شاهکاری که نه تنها مغزِ من بلکه تمامِ سلولهای بدنم را با خود همسو کرد، به ویژه بخشِ دوم کتاب و روایتهای زندانی که من را به سلولِ انفرادی اوین برد و خاطراتِ سیاهم از آن روزها را برایم زنده کرد و... .
حقیقتا با این دو تجربهی مختلف از کامو، دیگر توانِ توصیفش از عهدهی من خارج است چون از یک طرف با یک تجربهی حقیقتا خسته کننده و پوچ و امروز تجربهای بینهایت لذت بخش!!!
اما در چرخشی یکصد و هشتاد درجهای میتوانم به یقین بگویم این کتاب آخرین کتابی نخواهد بود که از کامو خواندم و همچنین حداقل خواندنِ این یک کتاب را از کامو به دوستانم پیشنهاد خواهم کرد.
گفتار اندر معرفی کتاب
بیگانه، کتابی به قلمِ «آلبر کامو» نویسندهی فرانسویست که در ایران توسط اشخاص مختلفی ترجمه شده است اما خوشبختانه من این کتاب را با ترجمهی آقای «خشایار دیهیمی» که توسطِ «نشر ماهی» چاپ و منتشر شده است مطالعه نمودم و در وصف ترجمه هم کمی بعد کاملتر خواهم نوشت.
داستانِ کتاب در مورد مردِ جوانیست که بنا به دلایلی که در کتاب میخوانیم مادرِ خود را به خانهی سالمندان سپرده و او نیز در آنجا فوت میکند و این ماجرا سرآغازِ شروعِ داستان است.
پس از خاکسپاری و برگشت به زندگیِ روزمره طی اتفاقی که در کتاب میخوانیم و من به هیچوجه قصدی به نوشتنِ ماجراهای کتاب ندارم چون معتقدم باید کتاب را خواند، در انتهای بخش اول کتاب دست به یک قتل میزند و در بخش دوم کتاب ماجراهای او در زندان و فرآیند محاکمهی او را میخوانیم... .
گفتار اندر ستایشِ مترجم
خوشحالم که این کتاب را با ترجمهی آقای «خشایار دیهیمی» خواندم چون ترجمهای روان و خواندنی بود و از همه مهمتر هنگامِ خواندنِ آن خسته نشدم.
هنگامِ مطالعهی کتاب احساس میکردم کاملا در ماجرا هستم و همین کافی بود تا به تواناییِ مترجم پی ببرم و ضمنا موخرهای که ایشان برای پایانِ کتاب نوشت حقیقتا برای فهمِ بهتر به بنده کمکِ شایانی کرد و به خاطر این موارد لازم دانستم از این تریبون هم از مترجم و هم از نشر ماهی بابت ترجمه و انتشار این کتاب تشکر کنم.
توصیه نامه
از آنجایی که توصیفات نویسنده از اشخاص و همچنین مکانهای مختلف را بینهایت پسندیدم، خواندنِ این کتاب را به تمامِ دوستانم پیشنهاد میکنم، «بیگانه» را بخوانید و به دوستانِ خود نیز هدیه دهید، چون بیگانه رمانیست کم حجم که طی یک روز نیز میتوان آنرا خواند اما درون خود به روانِ اشخاص و فلسفه با یک موضوعِ جذاب و هیجانانگیز میپردازد.
نقلقول نامه
"آدم دستِ آخر به همه چیز عادت میکند."
"آدمی که حتی یک روز زندگی کرده باشد میتواند صد سال را راحت در زندان بگذراند."
"آدم در زندان زمان را گم میکند."
"هیچکس نمتواند تصور کند، شبهای زندان چه شکلی هستند."
کارنامه
پنج ستاره و دیگر هیچ!
بیستم خرداد یکهزار و چهارصد
در ابتدا یک فلش بک میزنم به تاریخِ «ششم اسفند یکهزار و سیصد و نود و نه» زمانیکه پس از مطالعهی کتابِ «سقوط» که دست بر قضا نخستین کتابی بود که از «آلبر کامو» میخواندم ریویویی نوشته بودم که حملهی شدیدی به نویسنده بود و بخشی از آن به شرح زیر بود:
"سقوط، از نظر من چرکنویسهای یک نویسنده با ذهنِ بیماره که توسط یک ناشرِ احمق و دیوانه چاپ و منتشر گردیده و توسط برخی از منتقدینِ معروف اورریتد شده و نهایتا پشت بندش هم سیل امتیازِ مفت توسط یکسری روشنفکرنما در سراسرِ جهان به سمتش روانه شده است.
اولین کتاب و قطعا آخرین کتابی بود که از آلبر کامو خواندم. خواندنِ این کتاب هیچ چیزی به من اضافه نکرد جز اعصابِ خورد، تنش روانی و عذابِ وجدانِ شدید ناشی از اینکه کلی تایمِ با ارزش از عمرم رو به پای مزخرفاتش هدر دادم. خواندنِ این کتاب رو به گرگِ بیابان پیشنهاد نمیکنم چه برسد به آدمیزاد."
تا اینکه رسیدیم به دیروز که به پیشنهاد و پافشاریِ فراوانِ دوست و همکارم که یکی از علاقهمندانِ کامو محسوب میشود «بیگانه» را در دست گرفتم که شاید تفکراتِ من نسبت به نویسنده دستخوشِ تغییر گردد!
از نظرِ قبلیِ من نسبت به قلمِ «آلبر کامو» تا به امروز که ریویوی این کتاب را مینویسم ۱۰۵ روز میگذرد، همانطور که در بخشِ بایوی پروفایلِ خود نیز نوشتهام، نظرات من تنها مربوط به همان روزیست که کتاب را به پایان رساندهام و صد البته با حسی که با خواندنِ آن تجربه کردهام، اما امروز نمیتوانم به یقین بیان کنم در این ۱۰۵ روز با مطالعهی کتابهای مختلف عقاید یا تفکراتم تغییر کرده یا گیراییِ قلم نویسنده در این کتاب قابلِ مقایسه با تجربهی قبلیِ من نبوده!
اما هر چه که بود اعتراف میکنم که من دیروز عصر تا امروز ظهر با یک شاهکار طرف بودم، شاهکاری که نه تنها مغزِ من بلکه تمامِ سلولهای بدنم را با خود همسو کرد، به ویژه بخشِ دوم کتاب و روایتهای زندانی که من را به سلولِ انفرادی اوین برد و خاطراتِ سیاهم از آن روزها را برایم زنده کرد و... .
حقیقتا با این دو تجربهی مختلف از کامو، دیگر توانِ توصیفش از عهدهی من خارج است چون از یک طرف با یک تجربهی حقیقتا خسته کننده و پوچ و امروز تجربهای بینهایت لذت بخش!!!
اما در چرخشی یکصد و هشتاد درجهای میتوانم به یقین بگویم این کتاب آخرین کتابی نخواهد بود که از کامو خواندم و همچنین حداقل خواندنِ این یک کتاب را از کامو به دوستانم پیشنهاد خواهم کرد.
گفتار اندر معرفی کتاب
بیگانه، کتابی به قلمِ «آلبر کامو» نویسندهی فرانسویست که در ایران توسط اشخاص مختلفی ترجمه شده است اما خوشبختانه من این کتاب را با ترجمهی آقای «خشایار دیهیمی» که توسطِ «نشر ماهی» چاپ و منتشر شده است مطالعه نمودم و در وصف ترجمه هم کمی بعد کاملتر خواهم نوشت.
داستانِ کتاب در مورد مردِ جوانیست که بنا به دلایلی که در کتاب میخوانیم مادرِ خود را به خانهی سالمندان سپرده و او نیز در آنجا فوت میکند و این ماجرا سرآغازِ شروعِ داستان است.
پس از خاکسپاری و برگشت به زندگیِ روزمره طی اتفاقی که در کتاب میخوانیم و من به هیچوجه قصدی به نوشتنِ ماجراهای کتاب ندارم چون معتقدم باید کتاب را خواند، در انتهای بخش اول کتاب دست به یک قتل میزند و در بخش دوم کتاب ماجراهای او در زندان و فرآیند محاکمهی او را میخوانیم... .
گفتار اندر ستایشِ مترجم
خوشحالم که این کتاب را با ترجمهی آقای «خشایار دیهیمی» خواندم چون ترجمهای روان و خواندنی بود و از همه مهمتر هنگامِ خواندنِ آن خسته نشدم.
هنگامِ مطالعهی کتاب احساس میکردم کاملا در ماجرا هستم و همین کافی بود تا به تواناییِ مترجم پی ببرم و ضمنا موخرهای که ایشان برای پایانِ کتاب نوشت حقیقتا برای فهمِ بهتر به بنده کمکِ شایانی کرد و به خاطر این موارد لازم دانستم از این تریبون هم از مترجم و هم از نشر ماهی بابت ترجمه و انتشار این کتاب تشکر کنم.
توصیه نامه
از آنجایی که توصیفات نویسنده از اشخاص و همچنین مکانهای مختلف را بینهایت پسندیدم، خواندنِ این کتاب را به تمامِ دوستانم پیشنهاد میکنم، «بیگانه» را بخوانید و به دوستانِ خود نیز هدیه دهید، چون بیگانه رمانیست کم حجم که طی یک روز نیز میتوان آنرا خواند اما درون خود به روانِ اشخاص و فلسفه با یک موضوعِ جذاب و هیجانانگیز میپردازد.
نقلقول نامه
"آدم دستِ آخر به همه چیز عادت میکند."
"آدمی که حتی یک روز زندگی کرده باشد میتواند صد سال را راحت در زندان بگذراند."
"آدم در زندان زمان را گم میکند."
"هیچکس نمتواند تصور کند، شبهای زندان چه شکلی هستند."
کارنامه
پنج ستاره و دیگر هیچ!
بیستم خرداد یکهزار و چهارصد
July 20, 2021
بیگانهتر از بیگانهی کامو
وقتی اولین بار اسکار را بُرد...همهمان لبخندی از تهِ دل زدیم و گفتیم ما هم توانستیم...با همهی محدودیتها
اما این بار که جایزه کن را بُرد فرق میکرد...حداقل برای خیلی از ماها...بیشترمان بدون لبخند فقط نگاه کردیم...نه او ما را میشناخت و نه ما او را...او دیگر جزئی از ما نبود...بیگانهای بود فرسنگها دور از این سرزمینِ غمزده و لبانِ خشکِ خوزستانِ!!!

وقتی اولین بار اسکار را بُرد...همهمان لبخندی از تهِ دل زدیم و گفتیم ما هم توانستیم...با همهی محدودیتها
اما این بار که جایزه کن را بُرد فرق میکرد...حداقل برای خیلی از ماها...بیشترمان بدون لبخند فقط نگاه کردیم...نه او ما را میشناخت و نه ما او را...او دیگر جزئی از ما نبود...بیگانهای بود فرسنگها دور از این سرزمینِ غمزده و لبانِ خشکِ خوزستانِ!!!

September 15, 2018
ریویوها که خیلی خوبن، من چیزی نمینویسم که بیام مال بقیه رو بخونم. فقط اینکه من با ترجمۀ بدی خوندم. نمدونم از کی بود، نشرش هم تا حالا حتی اسمش رو نشنیده بودم! حتی نمدونم کتابو از کجا اورده بودم. :)) اما بیگانه بهنظرم همون مفهوم سوء تفاهم رو گستردهتر بیان کرده. سوء تفاهم رو دوست داشتم، بیگانه رو بیشتر. تیکۀ دادگاه هم عالیه. داستان هرچی به آخرش نزدیکتر میشه محشرتر میشه. طوری که آخراش دیگه میخوای بهرسم ادای احترام به کامو، از سر طغیان کتابو آتیش بزنی. :)) شروعش عالیه، اتفاقات حسابشدهن، کلمهبهکلمۀ کتاب مهمه و ارزشمنده و شخصیتپردازی با پیشروی داستان هم پیش میره. شخصیت مورسو از شخصیتهای ماندگار جهان ادبیاته. فکر نکنم کسی که بیگانه رو خونده باشه بعدش هرچی هم بخونه مورسو رو فراموش کنه. حتی اگه با فلسفۀ کامو ارتباط برقرار نکنه و خوشش نیاد. هرچند من خیلی دوست داشتم شخصاً. فاز کامو رو خیلی دوست دارم. بااینکه کتاب حجم کمی داره ولی اصلاً نمیتونستم سریع بخونم. برای هر کلمهش میخواستم مکث کنم. کامو اول فیلسوفه و بعد نویسنده. اما خیلی خوب داستان رو میشناسه و کتابهاش ساختارمنده. همینم قویترشون کرده. وگرنه نوشتن از فلسفه کار راحتی نیست.
March 6, 2015
از زمانی که این کتاب رو خریدم مدت زمان زیادی میگذره اما همیشه خوندنش رو به تعویق می انداختم چون می دونستم چه چیزی انتظارم رو می کشه و اعتراف می کنم می ترسیدم! می ترسیدم که با "مورسوی" درونم رو به رو بشم چون جوابی براش نداشتم و الان پس از خوندن دو بار بدون وقفه این کتاب هنوز جواب روشنی برای سوالات و ابهاماتش ندارم
اولین جمله کتاب مانند پتکی بر سر خواننده فرود می آید "امروز مامان مرد. شاید هم دیروز، نمی دانم"... شخصیت اول این کتاب نقاب به چهره ندارد اما در پس این چهره بی نقاب صداقتی است که سرمنشای دارد از پوچی، سردی و بی تفاوتی
داستان به دو بخش تقسیم می شود بخش اول اتفاقات و رفتارهایی که شخصیت "مورسو" را پس از مرگ مادرش در ذهن خواننده شکل می دهد و بخش دوم که به زندان و محاکمه او پس از ارتکاب به قتل می پردازد. دو نقطه برایم اوج داستان بود، قسمتی که در دادگاه "مورسو" اینچنین با خود مرور می کند " اولین بار پس از سالها، میل احمقانه ای به گریه کردن بهم دست داد زیرا احساس کردم که همه ی آن آدمهای آنجا چقدر ازم بیزارند" در این بخش آرزو داشتم در برابر همه اتهاماتی که دادگاه و جامعه نه به خاطر جرمی که مرتکب شده بود بلکه به دلیل بیگانگی او از بازی های همگانی شان بر او وارد می کرد در جایگاه وکیل مدافع قرار می گرفتم ، همچنین صحنه فوق العاده و ابهام برانگیز مواجه او با کشیش زندان، انفجار پوچی و بروز خشم و افکاری که بعد از آن در ذهنش نقش می بندد.بار دیگر نیز به این کتاب باز خواهم گشت، بعد از خواندن "افسانه سیزیف" و "فلسفه کامو" و ...زمانی که دید روشن تری نسبت به "کامو" و دیدگاهش داشته باشم.
اولین جمله کتاب مانند پتکی بر سر خواننده فرود می آید "امروز مامان مرد. شاید هم دیروز، نمی دانم"... شخصیت اول این کتاب نقاب به چهره ندارد اما در پس این چهره بی نقاب صداقتی است که سرمنشای دارد از پوچی، سردی و بی تفاوتی
داستان به دو بخش تقسیم می شود بخش اول اتفاقات و رفتارهایی که شخصیت "مورسو" را پس از مرگ مادرش در ذهن خواننده شکل می دهد و بخش دوم که به زندان و محاکمه او پس از ارتکاب به قتل می پردازد. دو نقطه برایم اوج داستان بود، قسمتی که در دادگاه "مورسو" اینچنین با خود مرور می کند " اولین بار پس از سالها، میل احمقانه ای به گریه کردن بهم دست داد زیرا احساس کردم که همه ی آن آدمهای آنجا چقدر ازم بیزارند" در این بخش آرزو داشتم در برابر همه اتهاماتی که دادگاه و جامعه نه به خاطر جرمی که مرتکب شده بود بلکه به دلیل بیگانگی او از بازی های همگانی شان بر او وارد می کرد در جایگاه وکیل مدافع قرار می گرفتم ، همچنین صحنه فوق العاده و ابهام برانگیز مواجه او با کشیش زندان، انفجار پوچی و بروز خشم و افکاری که بعد از آن در ذهنش نقش می بندد.بار دیگر نیز به این کتاب باز خواهم گشت، بعد از خواندن "افسانه سیزیف" و "فلسفه کامو" و ...زمانی که دید روشن تری نسبت به "کامو" و دیدگاهش داشته باشم.
April 14, 2024
به اندازه کافی نقد و نظر درباره بیگانه هست، اگر بخوام صرفا حس و حال شخصی خودم رو بگم
از شخصیت مورسو کاملاً تنفر داشتم شاید به این خاطر بود که میترسم روزی به این وضعیت دچار بشم و دیگر حتی حال جسم خودم رو هم نداشته باشم چه برسه به دیگران و
واقعا ترسناکه فکر به اینکه هیچ چیزی در این زندگی برای آدم اهمیت نداشته باشد و اگر مرگ به سراغ او بیاید با بیخیالی سرنوشت خودش رو بپذیرد
شاید هدف کامو به نظرم از این کتاب همین بوده که اگر روزی مثل مورسو حتی همین آزادی که داریم از ما سلب بشه و دیگر حتی نتونیم در ساحل قدم بزنیم یا به سینما بریم اون موقع است که متوجه میشیم که زندگی کردن با همین روتین عادی و کنار کسانی که حتی ذره ای ما را دوست دارند هنوز ارزش و جذابیت خود را با تمام ملال آور بودنش دارد ولی متاسفانه عادت باعث میشود که قدر همین رو هم ندونیم.
از شخصیت مورسو کاملاً تنفر داشتم شاید به این خاطر بود که میترسم روزی به این وضعیت دچار بشم و دیگر حتی حال جسم خودم رو هم نداشته باشم چه برسه به دیگران و
واقعا ترسناکه فکر به اینکه هیچ چیزی در این زندگی برای آدم اهمیت نداشته باشد و اگر مرگ به سراغ او بیاید با بیخیالی سرنوشت خودش رو بپذیرد
شاید هدف کامو به نظرم از این کتاب همین بوده که اگر روزی مثل مورسو حتی همین آزادی که داریم از ما سلب بشه و دیگر حتی نتونیم در ساحل قدم بزنیم یا به سینما بریم اون موقع است که متوجه میشیم که زندگی کردن با همین روتین عادی و کنار کسانی که حتی ذره ای ما را دوست دارند هنوز ارزش و جذابیت خود را با تمام ملال آور بودنش دارد ولی متاسفانه عادت باعث میشود که قدر همین رو هم ندونیم.
October 9, 2019
من برف قله دماوندم
خارج از قاعده ی فصل ها
من برف قله ی دماوندم
علیرضا روشن
خارج از قاعده ی فصل ها
من برف قله ی دماوندم
علیرضا روشن
June 15, 2019
بیگانهی آشنا.
امتیاز بین ۳تا۵ ستااره متغیر میتونه باشه و خب منطقن میشه چهار دیگه.
چرا پنج؟ چون بعد های مختلفی رو به تصویر کشیده بود.
مدل نوشتنش جوری بود که حتا غریبه بودن خود شخصیت با خودش هم میشد ازش برداشت کرد.
چیزهای خیلی بیشتری از خود شخصیت اصلی وجود داشتن که بیگانه بودن، مفهوم ها، شرایط، رفتار هاو.... .
چرا سه؟ چون مباحث بسیار زیادی رو میخواست در کمترین حالت بگه، هر شخص رفتارها و باورهایی رو داشت که برای چندین کاراکتر میتونستن باشن. نمیشه هم گفت چون میخواسته کوتاه بنویسه تا خواننده زود یتونه بخوندش، زیرا به نظر من یه سری جاها درازه گویی هایی داشت.
اولین جملههای کتاب قمار جالبی به نظرم اومد و شروع کردم تست کردنش، ورژن انگلیسیش اون حس نداشتنه رو بهتر منتقل میکرد برا همین بیشتر با اون؛ و دادم اشخاص دیگری خوندن و اثر همون سه چهار جمله اول کاملن مثبت یا کاملن منفی میشد، یعنی یا میخواست تا ته قضیه رو بدونه یا میگفت بروبابا!
ورژن فارسی ترجمه امیرجلالالدین اعلم و ورژن انگلیسی-آمریکایی the stranger رو میخوندم، گاهی از این گاهی از اون، هر کدوم نزدیکترم بود!
شاید یکی از دلایل اینکه صحنه های مختلف توصیف شده کتاب تو مغزم مثل تئاتر جابجا میشدن همین بود.
راجع به شخصیت.
خب واقعن شخصیتِ برسو نادرست توصیف نشده و شخصیت نایابی نیست، بخصوص اگر پیشزمینه روانپزشکانه/روانشناسانه داشته باشید.
ابتدا نشون میده که برسو یکسری چیزها که به عنوان عرف هستن رو درک نمیکنه و برخی احساسات هم برایش قابل درک نیست. ولی نه لزومن همه احساسات، چون مهربونی و خوشحالی رو درک میکنه و کما اینکه بار ها بیان میشه که میل به تشویق شدن داره.
اگر بیشتر به این قضیه نگاه کنیم میتونیم اینم ببینیم که یک جورایی راستگویی در شرایطی هم کاملن میتونه همین ظاهر رو ایجاد کنه.
یعنی شخص اگر نخواد در مواقعی به چیزی که طرف(های) مقابل انتظار داره(ن) تظاهر کنه، محکوم به بی احساسی و بی درکی میشه. و بستگی داره اون ها چقدر بهشون بر بخوره و چقدر قدرت داشته باشن تا برخورد کنند.
کمی حاکی از عدم درک چیزیه و گاهی اینکه شخص راست گویی میکنه در اون شرایط رو به نوعی تیکه و کنایه به خودش برداشت کنه و لازم بدونه برخورد کنه باهاش، نسلش رو قطع کنه، بترسه از کنترل خارج شن.
بعد اگر به کاراکتر بیشتر دقت کنیم میبینیم که دنبال توجه هست و گرفتن توجه و فیدبک خوشحالش میکنه.
ولی در انتها بعد از اومدن کشیک دیگه بخش پوچگرایی شخصیت بولد میشه. که بوجود اومدن این بخش بعد از ترک دانشگاهش شروع میشه که کلن تمام هدفها رو گم میکنه. و در فشار وارد شده از طرف کسی که زیاد مهربونم برداشتهش نمیکنه این برست میکنه و میترکه.
صحنه دادگاه صحنه آشنایی بود:
اتهام رو بردن به سمتی برانگیختن احساسات هیئت منصفه بدون مرتبط بودن با جرم.
و با پیش داوری ادامه دادن.
کتاب در چندین بخش اهمیت داشتن همدم رو بیان میداره و به طور مشخصی این همدم رو آقا/خانم/حیوان/... معرفی میکنه؛ میخواسته با این نشون بده که شخصی ممکنه دیگری ای رو همدم و یار و شخص مهمی تو زندگیش برا خودش بدونه که توسط شما یا اکثر افراد جامعه درک نشه حتا رابطه ای که دارن هم درک نشه ولی این نمیتونه بدین معنی باشه که اونا همدم اشتباهی دارن و نعریفشون از همدم اشتباهه، صرفن متفاوته؛ و به طور کلی نیاز های آدم ها متفاوت میشه.
(+فکر نمیکردم کتاب به این بعد ها پرداخته باشه.)
امتیاز بین ۳تا۵ ستااره متغیر میتونه باشه و خب منطقن میشه چهار دیگه.
چرا پنج؟ چون بعد های مختلفی رو به تصویر کشیده بود.
مدل نوشتنش جوری بود که حتا غریبه بودن خود شخصیت با خودش هم میشد ازش برداشت کرد.
چیزهای خیلی بیشتری از خود شخصیت اصلی وجود داشتن که بیگانه بودن، مفهوم ها، شرایط، رفتار هاو.... .
چرا سه؟ چون مباحث بسیار زیادی رو میخواست در کمترین حالت بگه، هر شخص رفتارها و باورهایی رو داشت که برای چندین کاراکتر میتونستن باشن. نمیشه هم گفت چون میخواسته کوتاه بنویسه تا خواننده زود یتونه بخوندش، زیرا به نظر من یه سری جاها درازه گویی هایی داشت.
اولین جملههای کتاب قمار جالبی به نظرم اومد و شروع کردم تست کردنش، ورژن انگلیسیش اون حس نداشتنه رو بهتر منتقل میکرد برا همین بیشتر با اون؛ و دادم اشخاص دیگری خوندن و اثر همون سه چهار جمله اول کاملن مثبت یا کاملن منفی میشد، یعنی یا میخواست تا ته قضیه رو بدونه یا میگفت بروبابا!
ورژن فارسی ترجمه امیرجلالالدین اعلم و ورژن انگلیسی-آمریکایی the stranger رو میخوندم، گاهی از این گاهی از اون، هر کدوم نزدیکترم بود!
شاید یکی از دلایل اینکه صحنه های مختلف توصیف شده کتاب تو مغزم مثل تئاتر جابجا میشدن همین بود.
راجع به شخصیت.
خب واقعن شخصیتِ برسو نادرست توصیف نشده و شخصیت نایابی نیست، بخصوص اگر پیشزمینه روانپزشکانه/روانشناسانه داشته باشید.
ابتدا نشون میده که برسو یکسری چیزها که به عنوان عرف هستن رو درک نمیکنه و برخی احساسات هم برایش قابل درک نیست. ولی نه لزومن همه احساسات، چون مهربونی و خوشحالی رو درک میکنه و کما اینکه بار ها بیان میشه که میل به تشویق شدن داره.
اگر بیشتر به این قضیه نگاه کنیم میتونیم اینم ببینیم که یک جورایی راستگویی در شرایطی هم کاملن میتونه همین ظاهر رو ایجاد کنه.
یعنی شخص اگر نخواد در مواقعی به چیزی که طرف(های) مقابل انتظار داره(ن) تظاهر کنه، محکوم به بی احساسی و بی درکی میشه. و بستگی داره اون ها چقدر بهشون بر بخوره و چقدر قدرت داشته باشن تا برخورد کنند.
کمی حاکی از عدم درک چیزیه و گاهی اینکه شخص راست گویی میکنه در اون شرایط رو به نوعی تیکه و کنایه به خودش برداشت کنه و لازم بدونه برخورد کنه باهاش، نسلش رو قطع کنه، بترسه از کنترل خارج شن.
بعد اگر به کاراکتر بیشتر دقت کنیم میبینیم که دنبال توجه هست و گرفتن توجه و فیدبک خوشحالش میکنه.
ولی در انتها بعد از اومدن کشیک دیگه بخش پوچگرایی شخصیت بولد میشه. که بوجود اومدن این بخش بعد از ترک دانشگاهش شروع میشه که کلن تمام هدفها رو گم میکنه. و در فشار وارد شده از طرف کسی که زیاد مهربونم برداشتهش نمیکنه این برست میکنه و میترکه.
صحنه دادگاه صحنه آشنایی بود:
همه چیز راست است و همه چیز دروغ است.
اتهام رو بردن به سمتی برانگیختن احساسات هیئت منصفه بدون مرتبط بودن با جرم.
و با پیش داوری ادامه دادن.
کتاب در چندین بخش اهمیت داشتن همدم رو بیان میداره و به طور مشخصی این همدم رو آقا/خانم/حیوان/... معرفی میکنه؛ میخواسته با این نشون بده که شخصی ممکنه دیگری ای رو همدم و یار و شخص مهمی تو زندگیش برا خودش بدونه که توسط شما یا اکثر افراد جامعه درک نشه حتا رابطه ای که دارن هم درک نشه ولی این نمیتونه بدین معنی باشه که اونا همدم اشتباهی دارن و نعریفشون از همدم اشتباهه، صرفن متفاوته؛ و به طور کلی نیاز های آدم ها متفاوت میشه.
(+فکر نمیکردم کتاب به این بعد ها پرداخته باشه.)
March 14, 2018
كتاب به بهترين شكل ممكن اغاز ميشود
-امروز مامان مرد.شايد هم ديروز.نميدانم.
مورسو قهرمان و راوي كتاب از طريق تلگرامي از طرف اسايشگاه سالمندان با خبر فوت مادرش روبرو ميشود.كمي بعد به مراسم تشييع جنازه مادرش ميرود و در انجا گريه و زاري نميكند،پس از بازگشت يكي از دوستان قديمش (ماري) را ميبيند،با او اب تني ميكند،به سينما ميروند و شب را در خانه مورسو ميگذرانند.زندگي روزمره اش ادامه دارد تا اينكه به دلايلي مرتكب قتل مرد عربي ميشود و دستگير ميشود.در دادگاه از رفتار و روابطش بر عليه اش استفاده ميشود
او مرديست كه از نظر من،منطقي و نكته بين است.
-از رييسم دو روز مرخصي خواستم و او نميتوانست با چنين عذري(مرگ مادرش)مرخصي را ازم دريغ كند.اما قيافه اش دلخور بود.حتي بهش گفتم:تقصير من كه نيست.جواب نداد.انوقت انديشيدم كه نمي بايست اين حرف را ميزدم.خلاصه،لازم نبود عذر بياورم.او بود كه مي بايست به من تسليت بگويد.ولي اينكار را حتما پس فردا ميكند،وقتي كه تو رخت عزا ببيندم.عجالتا يك خورده مثل اين است كه مامان نمرده بود.
مورسو مرد تنهايي ست و چيزي در زندگي اش وجود ندارد كه احساساتش را به فوران در بياورد.او انساني نيست كه براي دلخوش ديگران رفتار كند يا حرفي بزند.مورسو به شدت صادق است و اين صداقت تا جايي پيش ميرود كه حالتي بيمارگونه پيدا ميكند.با اينحال او انساني معمولي ست..مثل همه عشق بازي ميكند،محض تفريح تكه هاي روزنامه به دفتري ميچسباند و نظافت برايش مهم است
مورسو احساسات غلو شده ندارد؛در جواب دوست دخترش كه از او ميپرسد دوستش دارد،پاسخ ميدهد:اين معنايي ندارد،اما به نظرم نه.
و اين در حاليست كه بودن با ماري باعث خوشحاليش ميشود.
او كسي را با شنيده هايش در موردشان قضاوت نميكند.مانند ٢ همسايه بد نامش سالامانو و رمون..چرا؟چون همه اين چيزها از نظر او بي اهميت و بي معني ست..
او از جان اين زندگي نكبت كه در ان است چيزي نميخواهد جز انكه ان را بگذراند و هر چيزي غير از اين برايش بي معناست..حتي اگر ان مرگ مادرش باشد كه مدتها بود حرفي براي گفتن به يكديگر نداشتند
-انديشيدم كه به هر حال اين يكشنبه هم گذشت،حالا ديگر مامان بخاك سپرده شده بود،من كارم را از سر خواهم گرفت و خلاصه هيچ چيز عوض نشده بود.
-انروزها بارها انديشيدم كه اگر مرا به زندگي كردن توي تنه ي خشكي واداشته بودند،بدون هيچ كاري جز نگريستن به گل اسمان بالا سرم،كم كم به ان عادت ميكردم
او براستي بيگانه است.بيگانه اي كه در ميان درندگاني كه به رفتار و افكار او حمله ميكنند تنهاست و نميتواند مانند انها رفتار كند.
مورسو مجرم است و خودش هم خوب ميداند،چيزي كه نميداند اين است كه چرا به دليل اصول و رفتارش محاكمه ميشود و نه جرمش.
-چه اهميتي داشت اگر او متهم به قتل ميشد و بعد چون سر خاكسپاري مادرش گريه نكرده اعدام ميشد.
-اما درست نميفهميدم كه چطور ممكن است خصلتهاي يك ادم عادي به اتهامهاي سنگيني عليه يك مقصر بدل شوند.
-در طي نطق هاي دادستان و وكيل،ميشود گفت كه خيلي درباره من حرف زده شد و شايد درباره من بيشتر از جرمم.
براي همين است كه نميداند چرا دسته دسته مردم در دادگاه او حاضر شده اند
-به گمانم اول ملتفت نشدم كه جماعت همه هول ميزنند ببينندم.معمولا مردم اعتنايي به شخص من نميكردند.مي بايست سعي كنم بفهمم كه من علت اين همه شور و هيجان بودم.
-اولين بار پس از سالها ميل احمقانه اي به گريه كردن بهم دست داد زيرا احساس كردم كه همه ان ادمهاي انجا چقدر ازم بيزارند
(از او بيزارند نه به دليل جرمي كه انجام داده بلكه به دليل رفتارش كه كوچكترين ربطي به جرمش ندارد)
او پس از صدور حكم،كشيش را پس ميزند و در جواب طلب بخشش ميگويد:
-باري،شايد مطمئن نبودم كه چي بواقع برايم جالب است،ولي كاملا مطمئن بودم كه چي برايم جالب نيست و درست انچه او از ان با من ميگفت برايم جالب نبود.
باري دوستان،به قول خود كامو،مورسو در بازي همگاني شركت نميكند،دروغ نميگويد،احساسات دروغين از خود نشان نميدهد و سعي نميكند با اين كارها زندگي را ساده كند.كامو ميگويد در جامعه ما هر ادمي كه در سر خاكسپاري مادرش نگريد خود را در معرض اين خطر مي اورد كه محكوم به مرگ شود.
ترجمه اعلم خوب و لحن مورسو بسيار نزديك با روحيات و منش اوست.
لازم است بگويم محاكمه از جمله بهترين اثاري بود كه تا كنون مطالعه كرده ام و در كنار ابروي از دست رفته ي كاترينا بلوم تنها اثاري بودند كه به نظرم حتي يك كلمه اضافه يا كم در ان وجود ندارد.
November 9, 2020
و انسان در زندان مفهوم زمان را از دست میدهد🍃🍂
May 8, 2015
من معتقدم همه ما ابعاد مختلفی داریم، یک بعد بیتفاوت، یک بعد بسیار اهمیتده! ، یک بعد عاشق، یک بعد متنفر.
موضوع این هست که به کدوم بعد کمتر و به کدوم بعد بیشتر اجازه بروز و ظاهر شدن بدیم. بیگانه به بعد بیتفاوت وجود آدمی میپردازه. حالا این بیتفاوتی رو میشه پوچی تلقی کرد و میشه اهمیت ندادن و فرقی نداشتن دونست یا حتی ناامیدی فرض کرد.
تو بیگانه ما با بعد بیتفاوت وجود خودمون آشنا میشیم. من خیلی وقتها خودم رو اونجا میدیدم و بعضی واکنشهاش واکنشهای خودم میتونست باشه.
بعضی جاهای کتاب برای من متناقض بود. مثلا اینکه هیچ چیز فرقی نداشته باشه ولی خودش رو خوشبخت بدونه. اگر فرقی نداره حتی نباید شخصیت به این نتیجه برسه که خوشبخته یا بدبخت! چه اهمیتی داره؟ یا وقتی مورسو میگه من خوشحال میشوم که بگویم بله! خب پس یک چیزهایی فرق داره! اینها من رو به این نتیجه میرسونه که مورسو شخصیت بیتفاوتی نیست! شخصیتی هست با جهانبینی خاص خودش. به چیزهایی اهمیت میده که از دید من نوعی مهم نیست یا به چیزهایی مثل مرگ مادرش اهمیت نمیده که از دید من نوعی مهمه و این توهم پیش میاد که شخصیت بیتفاوتیه.
من مورسو رو پوچگرا نمیبینم. مورسو شخصیتی با جهانبینی خاص خودش هست که به هنجارهای جامعه پشت پا میزنه و بهای اون رو هم میپردازه.
----------------------------------
جملات ماندگار کتاب:
هنگامی که خندید دوباره دلم هوایش را کرد.
...
وظیفه او بود که به من تسلیت بگوید. شاید هم این کار را برای پس فردا گذاشته است که مرا با لباس عزا خواهد دید چون اکنون مثل این است که هنوز مادرم نمرده است!
...
روزهای اول که به نوانخانه آمده بود مدام گریه میکرد و این به علت تغییر عادت بود. پس از چند ماه اگر میخواستند او را از نوانخانه بیرون بیاورند باز هم گریه میکرد. باز هم به علت تغییر عادت بود.
...
پس از یک دم سکوت دیگر به زمزمه گفت که آدم عجیبی هستم و لابد به همین خاطر دوستم دارد اما شاید یک روزی به همین دلیل حالش را به هم بزنم.
...
حس میکردم از همه چیز خالی هستم.
...
مردی که فقط یک روز زندگی کرده باشد، میتواند بی هیچ رنجی صد سال در زندان بماند. چون آتقدر خاطره خواهد داشت که کسل نشود.
...
انسان بالاخره به همه چیز عادت میکند.
...
تا یک روز وقتی نگهبان به من گفت که پنج ماه است در اینجا هستم حرفش را باور کردم اما معنی آن را نفهمیدم. برای من دایما همان یک روز بود که در سلولم گسترده میشد.
...
حتی روی نیمکت متهمین نیز جالب است که انسان حرف و سخنهای دیگران را درباره خودش گوش کند.
...
همه مردم میدانند زندگی به زحمتش نمی ارزد.
...
مادرم اغلب میگفت کسی بدبخت تمام عیار نیست.
...
از لحظه ای که مرگ انسان مسلم شد دیگر چگونگی و هنگامش اهمیتی ندارد.
...
جواب دادم به خدا اعتقاد ندارم. او خواست بداند آیا من از این مطلب مطمئنم. و من گفتم که تا به حال آن را با خودم در میان نگذاشتهام چون این مطلب در نظرممساله بیاهمیتی میآمد.
...
مردم گاهی گمان میکنند که مطمئن هستند. ولی در حقیقت این اطمینان در آنان وجود ندارد.
...
دیگر وقت این را نداشتم تا به چیزی که موردعلاقهام نبود علاقهمند شوم.
موضوع این هست که به کدوم بعد کمتر و به کدوم بعد بیشتر اجازه بروز و ظاهر شدن بدیم. بیگانه به بعد بیتفاوت وجود آدمی میپردازه. حالا این بیتفاوتی رو میشه پوچی تلقی کرد و میشه اهمیت ندادن و فرقی نداشتن دونست یا حتی ناامیدی فرض کرد.
تو بیگانه ما با بعد بیتفاوت وجود خودمون آشنا میشیم. من خیلی وقتها خودم رو اونجا میدیدم و بعضی واکنشهاش واکنشهای خودم میتونست باشه.
بعضی جاهای کتاب برای من متناقض بود. مثلا اینکه هیچ چیز فرقی نداشته باشه ولی خودش رو خوشبخت بدونه. اگر فرقی نداره حتی نباید شخصیت به این نتیجه برسه که خوشبخته یا بدبخت! چه اهمیتی داره؟ یا وقتی مورسو میگه من خوشحال میشوم که بگویم بله! خب پس یک چیزهایی فرق داره! اینها من رو به این نتیجه میرسونه که مورسو شخصیت بیتفاوتی نیست! شخصیتی هست با جهانبینی خاص خودش. به چیزهایی اهمیت میده که از دید من نوعی مهم نیست یا به چیزهایی مثل مرگ مادرش اهمیت نمیده که از دید من نوعی مهمه و این توهم پیش میاد که شخصیت بیتفاوتیه.
من مورسو رو پوچگرا نمیبینم. مورسو شخصیتی با جهانبینی خاص خودش هست که به هنجارهای جامعه پشت پا میزنه و بهای اون رو هم میپردازه.
----------------------------------
جملات ماندگار کتاب:
هنگامی که خندید دوباره دلم هوایش را کرد.
...
وظیفه او بود که به من تسلیت بگوید. شاید هم این کار را برای پس فردا گذاشته است که مرا با لباس عزا خواهد دید چون اکنون مثل این است که هنوز مادرم نمرده است!
...
روزهای اول که به نوانخانه آمده بود مدام گریه میکرد و این به علت تغییر عادت بود. پس از چند ماه اگر میخواستند او را از نوانخانه بیرون بیاورند باز هم گریه میکرد. باز هم به علت تغییر عادت بود.
...
پس از یک دم سکوت دیگر به زمزمه گفت که آدم عجیبی هستم و لابد به همین خاطر دوستم دارد اما شاید یک روزی به همین دلیل حالش را به هم بزنم.
...
حس میکردم از همه چیز خالی هستم.
...
مردی که فقط یک روز زندگی کرده باشد، میتواند بی هیچ رنجی صد سال در زندان بماند. چون آتقدر خاطره خواهد داشت که کسل نشود.
...
انسان بالاخره به همه چیز عادت میکند.
...
تا یک روز وقتی نگهبان به من گفت که پنج ماه است در اینجا هستم حرفش را باور کردم اما معنی آن را نفهمیدم. برای من دایما همان یک روز بود که در سلولم گسترده میشد.
...
حتی روی نیمکت متهمین نیز جالب است که انسان حرف و سخنهای دیگران را درباره خودش گوش کند.
...
همه مردم میدانند زندگی به زحمتش نمی ارزد.
...
مادرم اغلب میگفت کسی بدبخت تمام عیار نیست.
...
از لحظه ای که مرگ انسان مسلم شد دیگر چگونگی و هنگامش اهمیتی ندارد.
...
جواب دادم به خدا اعتقاد ندارم. او خواست بداند آیا من از این مطلب مطمئنم. و من گفتم که تا به حال آن را با خودم در میان نگذاشتهام چون این مطلب در نظرممساله بیاهمیتی میآمد.
...
مردم گاهی گمان میکنند که مطمئن هستند. ولی در حقیقت این اطمینان در آنان وجود ندارد.
...
دیگر وقت این را نداشتم تا به چیزی که موردعلاقهام نبود علاقهمند شوم.
March 8, 2024
عالی بود ،خیلی این کتاب رو دوست داشتم اصلا انتظار نداشتم کامو اینقدر قشنگ و دردناک بنویسید.
سال پیش که کتاب خوندن رو شروع کردم اینقدر از کتابهایی مثل بیگانه، طاعون، کوری و نامه ای به کودکی که هرگز زاده نشد تبلیغ کردن که واقعا زده شدم و هیچوقت سمتشون نرفتم.
الان ماشالله از این کتابها هزارتا ترجمه هست.
کاش اینقدر یک کتاب رو گنده نکنیم.
ریویو خاصی هم ننوشتم براش چون دوستان حرفی برای گفتن نذاشتن و کلی ریویوهای خوبی نوشتند.
من معمولا از کتابهایی که خیلی تبلیغ میکنند فراریم البته فیلم هم همینطور.
سال پیش که کتاب خوندن رو شروع کردم اینقدر از کتابهایی مثل بیگانه، طاعون، کوری و نامه ای به کودکی که هرگز زاده نشد تبلیغ کردن که واقعا زده شدم و هیچوقت سمتشون نرفتم.
الان ماشالله از این کتابها هزارتا ترجمه هست.
کاش اینقدر یک کتاب رو گنده نکنیم.
ریویو خاصی هم ننوشتم براش چون دوستان حرفی برای گفتن نذاشتن و کلی ریویوهای خوبی نوشتند.
من معمولا از کتابهایی که خیلی تبلیغ میکنند فراریم البته فیلم هم همینطور.
August 31, 2022
مردی محکوم به اعدام که تمام رویدادهای اطراف خود را بدون هیچ احساسی و بر اساس منطق تحلیل میکند، مرگ مادرش،رابطه اش با دختری که احتمال دارد با او ازدواج کند، قتلی که مرتکب شده، جریان دادگاه و حتی اجرای حکم اعدام.خوشم اومد از کتاب
January 13, 2023
《امروز مامان مُرد. شایدم دیروز. نمیدونم.》
من این کتاب رو با این جمله شناختم. ۱۳، ۱۴ سالم بود که سر کلاس انگلیسی، بعد از یه ساعت صحبت مفصل دربارهی ونگوگ و اسکیزوفرنی و سینستیژا، استاد یادش افتاد اونقدری که باید روح و روانمون رو آشفته نکرده و یهو شروع کرد به حرف زدن دربارهی اولین جملهی "بیگانه"ی آلبر کامو. یعنی اون روزایی که نه تو نخ کتاب خوندن بودم، نه میدونستم ابسورد و اگزیستانسیالیسم چیه، نه اصلا اسم آلبر کامو به گوشم خورده بود، میدونستم یه کتابی هست که با این جمله شروع میشه: 《امروز مامان مُرد. شایدم دیروز. نمیدونم.》
۸، ۹ سال طول کشید تا《بیگانه》 رو دستم بگیرم. خیلی بیشتر از چیزی که فکرش رو میکردم ساده و ملموس بود و خیلی کمتر از تصورم تأثیرگذار. (شاید بخاطر اینکه من بازم ترتیب خوانش منطقی کتابای یه نویسنده رو به حساب نیاوردم و سیکل ابسورد کامو رو از آخر به اول خوندم.)
من این کتاب رو با این جمله شناختم. ۱۳، ۱۴ سالم بود که سر کلاس انگلیسی، بعد از یه ساعت صحبت مفصل دربارهی ونگوگ و اسکیزوفرنی و سینستیژا، استاد یادش افتاد اونقدری که باید روح و روانمون رو آشفته نکرده و یهو شروع کرد به حرف زدن دربارهی اولین جملهی "بیگانه"ی آلبر کامو. یعنی اون روزایی که نه تو نخ کتاب خوندن بودم، نه میدونستم ابسورد و اگزیستانسیالیسم چیه، نه اصلا اسم آلبر کامو به گوشم خورده بود، میدونستم یه کتابی هست که با این جمله شروع میشه: 《امروز مامان مُرد. شایدم دیروز. نمیدونم.》
۸، ۹ سال طول کشید تا《بیگانه》 رو دستم بگیرم. خیلی بیشتر از چیزی که فکرش رو میکردم ساده و ملموس بود و خیلی کمتر از تصورم تأثیرگذار. (شاید بخاطر اینکه من بازم ترتیب خوانش منطقی کتابای یه نویسنده رو به حساب نیاوردم و سیکل ابسورد کامو رو از آخر به اول خوندم.)
February 9, 2022
*دوستان بخدا این ریویوی سه چهارسال پیشه کامنت نذارید من چیز زیادی از کتاب یادم نیست و اگر الان امروز کتاب رو بخونم جور دیگهای هست نظرم این گودریدز لعنتی نمیدونم یاز چیشد که آوردتش بالا و تاریخشو به امسال زد دوباره😭🤦🏻♀️
کتاب درمورد زمانیه که مادر شخصیت فوت میکنه اما اون هیچ احساسی نداره.زمانی نوشته شده که کامو در اوج پوچی به سر میبرده.
البته که اون برخلاف چیزی که همه میگن پوچگرا نیست بلکه پوچیای در درونشه که درنهایت تمام زندگیش رو دنبال معنا گشت.
کسی که "به دنبال معنا میگرده" و مرگ رو طلب نمیکنه اما همزمان ترسی ازش نداره،Nihilist یا همون پوچگرا نیست(اینارو تو یه پادکست درمورد کامو شنیدم)
رمان کوتاه،خوش قلم و پرمعناییه.
پر از معنی بیحسی و مرگ اما در عین حال ارزش زندگی و روزهایی که داریم.رمانی از پوچ و ناپوچی.
آخرهای کتاب کامو میگه:
"هر آدم زندهای خوشبخت است.فقط یک نوع انسان وجود دارد:خوشبخت"
کتاب درمورد زمانیه که مادر شخصیت فوت میکنه اما اون هیچ احساسی نداره.زمانی نوشته شده که کامو در اوج پوچی به سر میبرده.
البته که اون برخلاف چیزی که همه میگن پوچگرا نیست بلکه پوچیای در درونشه که درنهایت تمام زندگیش رو دنبال معنا گشت.
کسی که "به دنبال معنا میگرده" و مرگ رو طلب نمیکنه اما همزمان ترسی ازش نداره،Nihilist یا همون پوچگرا نیست(اینارو تو یه پادکست درمورد کامو شنیدم)
رمان کوتاه،خوش قلم و پرمعناییه.
پر از معنی بیحسی و مرگ اما در عین حال ارزش زندگی و روزهایی که داریم.رمانی از پوچ و ناپوچی.
آخرهای کتاب کامو میگه:
"هر آدم زندهای خوشبخت است.فقط یک نوع انسان وجود دارد:خوشبخت"
May 8, 2019
قهرمان داستان ( اگه بشه بهش قهرمان گفت ) یک آدم بی تفاوت و بی احساسی هست که کارهایش با تعجب یا عدم درک از سوی جامعه روبرو میشه . نسبت به فوت مادر بی تفاوته و نظری هم راجع به عشق و ازدواج هم نداره .
به خاطر آفتاب انسانی را میکشه و از این جا به بعد دیگه داستان عوض میشه ، دیگه باید تقاص کارهاش را پس بده : با مسخره شدن در دادگاه توسط همان جامعه ایی که برایش مهم نبود و با گرفته شدن جانش توسط دادگاه
نام بیگانه هم قاعدتا باید از توسط جامعه به این فرد اطلاق شده باشه ، فردی که توسط جامعه پذیرفته نشده
به خاطر آفتاب انسانی را میکشه و از این جا به بعد دیگه داستان عوض میشه ، دیگه باید تقاص کارهاش را پس بده : با مسخره شدن در دادگاه توسط همان جامعه ایی که برایش مهم نبود و با گرفته شدن جانش توسط دادگاه
نام بیگانه هم قاعدتا باید از توسط جامعه به این فرد اطلاق شده باشه ، فردی که توسط جامعه پذیرفته نشده
May 24, 2023
"بیگانه" برازنده ترین اسمی که آلبر کامو میتونست بزاره.
October 6, 2017
یک شاهکار به تمام معنا
یه جورایی ریویو نوشتن برای این کتاب بدون اینکه اسپویل بشه برام سخته پس ترجیح میدم به جای اینکه درباره ی کتاب بنویسم بهتون پیشنهاد کنم حتما این کتاب رو مطالعه کنید
اولین کتابی بود که از آلبر کامو خوندم و اون قدر به دلم نشست که برنامه دارم دیگر آثار ایشان رو هم مطالعه کنم
پ.ن2020: داشتم فکر می کردم چرا سه سال پیش عاشق این کتاب شده بودم! دیدم خب، چون شبیه کاراکتر اصلی بودم
یه جورایی ریویو نوشتن برای این کتاب بدون اینکه اسپویل بشه برام سخته پس ترجیح میدم به جای اینکه درباره ی کتاب بنویسم بهتون پیشنهاد کنم حتما این کتاب رو مطالعه کنید
اولین کتابی بود که از آلبر کامو خوندم و اون قدر به دلم نشست که برنامه دارم دیگر آثار ایشان رو هم مطالعه کنم
پ.ن2020: داشتم فکر می کردم چرا سه سال پیش عاشق این کتاب شده بودم! دیدم خب، چون شبیه کاراکتر اصلی بودم
September 13, 2021
(بازخوانی دوم)
مادرِ پسری جوان به نام مورسو که به دلایلی در خانهی سالمندان (نوانخانه) زندگی میکرده است، در همانجا فوت میکند. پس از مراسم خاکسپاری اتفاقاتی برای این پسر جوان (مورسو) رخ میدهد که منجر به رخداد یک قتل میگردد و بخش دوم کتاب بعد از ماجرای قتل و در زندان آغاز میشود...
"بیگانه" یک کتاب فوقالعاده تاثیرگذار بود و من رو کاملا متاثر کرد. کتابی کوتاهیه که به ظاهر ساده نوشته شده ولی کاملاً مهارت نویسنده رو در جای جای جملاتش میشد دیو و عمق حسی رو که برای نوشتن تمامی صفحاتش به کار برده رو درک کردم.
با اینکه کتاب کوتاهی بود و کلاً ۱۲۰ صفحه هم نمیشد اما به قدری توصیفاتِ مکان ها و شخصیت هاش کامل و به اندازه بود که هیچ جای سوالی برای مخاطب باقی نمیذاره...
هدف آلبرکامو از نوشتن این کتاب چی بوده؟ چیزی که من موقع خوندنش متوجه شدم این بود که آلبرکامو میخواسته روح و روان مخاطبش رو با طرح یک داستان ساده اما کاملاً فلسفی، روانکاوی کنه که حقیقتا تونست! تونست کاری بکنه که بشینم و فکر کنم و ببینم چی میخواد بگه، چه منظوری رو میخواد منتقل بکنه و و و
خود آلبرکامو تو یکی از مصاحبههاش در مورد شخصیت پسری که تو این کتاب خلق کرده اینطور گفته: "مورسو، دروغ نمیگه فقط به قوانین اجتماعی احترام نمیذاره و همین دلیل کافیست تا جامعه اون رو حذف کنه."... عجیبه نه؟، پسری که قوانین رو رعایت نمیکنه. واقعا چه هدفی در خلق این کاراکتر داشته!؟ بهش فکر کنید...
اما چرا "بیگانه"؟ چرا این اسم؟... خب، طبق چیزی که من خوندم شخصیت اصلی خودش محکومه! قوانین رو رعایت نکرده و بازیِ جامعه رو بازی نکرده برای همین از نگاه اجتماع یک "بیگانه" بوده و همین و بس!
عجیب بود. خیلی عجیب بود و فوقالعاده جذاب. بخونید، بیگانه رو بخونید. این کتاب اولین اثری بود که از این نویسنده خوندم و به همه پیشنهادش میکنم و فکر میکنم برای شروع خوندن آثار آلبرکامو گزینهی خوبی باشه، چون هم خیلی کوتاهه و هدف نویسنده رو به خوبی به مخاطب القا میکنه. خیلی خوب بود...!!!
اگر بخوام در مورد شخصیت مورسو توی این کتاب صحبت بکنم و نوع رفتارش و واکنش هاش نسبت به اتفاقاتی که در اطرافش رخ داده بگم و همینطور در مورد کارهایی که میکنه و حرفهایی که میزنه اظهار نظر بکنم باید صفحهها حرف بزنم. "مورسو" خیلی متفاوت بود، متفاوت و فوقالعاده عجیب!... همین!
در مورد ترجمه کتاب هم اگر بخوام صحبت بکنم باید بگم که با توجه به اینکه ترجمه های خیلی زیادی و از نشر های معروفی از این کتاب وجود داره اما من ترجیح دادم که ترجمه آقای پرویز شهدی رو که از نشر مجید چاپ شده مطالعه کنم چونکه هم به نوع ترجمههای ایشون اعتماد دارم و هم اینکه این کتاب رو به طور مستقیم از نسخهی فرانسوی ترجمه کردند. و این خودش بهترین و مهمترین دلیلیه که برای انتخاب این ترجمه باید گفت.
مادرِ پسری جوان به نام مورسو که به دلایلی در خانهی سالمندان (نوانخانه) زندگی میکرده است، در همانجا فوت میکند. پس از مراسم خاکسپاری اتفاقاتی برای این پسر جوان (مورسو) رخ میدهد که منجر به رخداد یک قتل میگردد و بخش دوم کتاب بعد از ماجرای قتل و در زندان آغاز میشود...
"بیگانه" یک کتاب فوقالعاده تاثیرگذار بود و من رو کاملا متاثر کرد. کتابی کوتاهیه که به ظاهر ساده نوشته شده ولی کاملاً مهارت نویسنده رو در جای جای جملاتش میشد دیو و عمق حسی رو که برای نوشتن تمامی صفحاتش به کار برده رو درک کردم.
با اینکه کتاب کوتاهی بود و کلاً ۱۲۰ صفحه هم نمیشد اما به قدری توصیفاتِ مکان ها و شخصیت هاش کامل و به اندازه بود که هیچ جای سوالی برای مخاطب باقی نمیذاره...
هدف آلبرکامو از نوشتن این کتاب چی بوده؟ چیزی که من موقع خوندنش متوجه شدم این بود که آلبرکامو میخواسته روح و روان مخاطبش رو با طرح یک داستان ساده اما کاملاً فلسفی، روانکاوی کنه که حقیقتا تونست! تونست کاری بکنه که بشینم و فکر کنم و ببینم چی میخواد بگه، چه منظوری رو میخواد منتقل بکنه و و و
خود آلبرکامو تو یکی از مصاحبههاش در مورد شخصیت پسری که تو این کتاب خلق کرده اینطور گفته: "مورسو، دروغ نمیگه فقط به قوانین اجتماعی احترام نمیذاره و همین دلیل کافیست تا جامعه اون رو حذف کنه."... عجیبه نه؟، پسری که قوانین رو رعایت نمیکنه. واقعا چه هدفی در خلق این کاراکتر داشته!؟ بهش فکر کنید...
اما چرا "بیگانه"؟ چرا این اسم؟... خب، طبق چیزی که من خوندم شخصیت اصلی خودش محکومه! قوانین رو رعایت نکرده و بازیِ جامعه رو بازی نکرده برای همین از نگاه اجتماع یک "بیگانه" بوده و همین و بس!
عجیب بود. خیلی عجیب بود و فوقالعاده جذاب. بخونید، بیگانه رو بخونید. این کتاب اولین اثری بود که از این نویسنده خوندم و به همه پیشنهادش میکنم و فکر میکنم برای شروع خوندن آثار آلبرکامو گزینهی خوبی باشه، چون هم خیلی کوتاهه و هدف نویسنده رو به خوبی به مخاطب القا میکنه. خیلی خوب بود...!!!
اگر بخوام در مورد شخصیت مورسو توی این کتاب صحبت بکنم و نوع رفتارش و واکنش هاش نسبت به اتفاقاتی که در اطرافش رخ داده بگم و همینطور در مورد کارهایی که میکنه و حرفهایی که میزنه اظهار نظر بکنم باید صفحهها حرف بزنم. "مورسو" خیلی متفاوت بود، متفاوت و فوقالعاده عجیب!... همین!
در مورد ترجمه کتاب هم اگر بخوام صحبت بکنم باید بگم که با توجه به اینکه ترجمه های خیلی زیادی و از نشر های معروفی از این کتاب وجود داره اما من ترجیح دادم که ترجمه آقای پرویز شهدی رو که از نشر مجید چاپ شده مطالعه کنم چونکه هم به نوع ترجمههای ایشون اعتماد دارم و هم اینکه این کتاب رو به طور مستقیم از نسخهی فرانسوی ترجمه کردند. و این خودش بهترین و مهمترین دلیلیه که برای انتخاب این ترجمه باید گفت.
December 27, 2021
«آدمی که حتی یک روز زندگی کرده باشد می تواند صد سال را راحت در زندان بگذراند. »
از معدود کتاب هایی بود که از هر خط خوندنش لذت بردم.
بیگانه داستان زندگی یک مرد به نام مورسو است که همه چیز برایش پوچ و بی معناست . نه انسانیت و احساس سرش می شود ، نه عاطفه ای به مادرش دارد و نه از عشق چیزی میفهمد . در دنیایی سر می کند که با آدم هایش بیگانه ست و تنها دلیل انجام کارهایش فقد نیاز های جسمانی هست که دارد.
از معدود کتاب هایی بود که از هر خط خوندنش لذت بردم.
بیگانه داستان زندگی یک مرد به نام مورسو است که همه چیز برایش پوچ و بی معناست . نه انسانیت و احساس سرش می شود ، نه عاطفه ای به مادرش دارد و نه از عشق چیزی میفهمد . در دنیایی سر می کند که با آدم هایش بیگانه ست و تنها دلیل انجام کارهایش فقد نیاز های جسمانی هست که دارد.
January 4, 2023
همه چیز حقیقت دارد و هیچ چیز واقعی نیست.
اولین کتاب امسال،اولین کتابیه که از کامو خوندم
نویسنده ای که با اینکه هیچ اثری ازش نخونده بودم اما همیشه ارادت خاصی نسبت بهش داشتم و بعد از خوندن بیگانه متوجه شدم این همه تشنه بودن برای خوندن حتی یه اثر از کامو برای چی بوده.
۱۴دی ماه۱۴۰۱
اولین کتاب امسال،اولین کتابیه که از کامو خوندم
نویسنده ای که با اینکه هیچ اثری ازش نخونده بودم اما همیشه ارادت خاصی نسبت بهش داشتم و بعد از خوندن بیگانه متوجه شدم این همه تشنه بودن برای خوندن حتی یه اثر از کامو برای چی بوده.
۱۴دی ماه۱۴۰۱
June 14, 2023
اغلبْ قهرمان کتاب بیگانه، مرسو، آدم پوچی در نظر گرفته میشود. اما چرا؟ اینکه از مرگ مادرش متاثر نمیشود، اینکه از کار در پاریس خوشحال نمیشود،... چه ربطی به پوچی دارد؟ خودش مرتب میگوید: فرقی نمیکند. آیا باید فرق کند؟ آیا آدمهایی که در مرگ اطرافیانشان غش میکنند و زار میزنند برخورد واقعیتری دارند؟ آیا کسانی که از رفتن به پاریس از ذوق میمیرند آدمهای پربارتری هستند؟ آیا اتفاقا این آدمها پوچتر و توخالیتر نیستند تا کسی که در ترفیع شغلی لذتی نمیبیند؟ مساله مطرح در بیگانه این است که این چیزها ارزش ذاتی ندارند، اما لذتی که مثلاً از پاک کردن دست با حوله خشک نصیب آدم میشود ذاتاً خوشایند است. مرسو با دیدن طبیعت دلش کمی پیادهروی میخواهد اما حیف که باید منتظر دسته عزاداران مادرش بماند. هر آدم طبیعی و دلزندهای باید این حس را بفهمد.
خود کامو برای بیان منظورش از کلمه آبسورد استفاده کرده که معنی آن《نامعقول》 است نه《پوچ》. او نمیگوید این زندگی پوچ است؛ میگوید عقلایی نیست. ما بیدلیل زندهایم و زندگی میکنیم؛ بهتر است به جای اینکه برایش دنبال معنا و دلیل باشیم، با این واقعیت کنار بیاییم و خود را درگیر ارزشگذاریهای بیاساس و خواستنهای بیمعنی نکنیم. این، اتفاقاً، پیام نویدبخشی است.
Style of Christoph Waltz in Rifkin's Festival
شاید بیسلیقگی و بیدانشی اولین مترجمهای کتاب (جلال ال احمد و علیاصغر خبرهزاده)، که آبسورد را پوچ ترجمه کردهاند، باعث برداشتهای وارونه شده است؛ حتی محمدتقی غیاثی چند داستان کوتاه و مقاله از کامو ترجمه کرده و آن را در کتابی تحت عنوان فلسفه پوچی گرد آورده است. خود ترجمه خبرهزاده بسیار خامدستانه انجام شده است؛ جای تعجب است که تسلط آلاحمد به زبان فارسی هم تاثیری در روانی ترجمه نداشته است.
خود کامو برای بیان منظورش از کلمه آبسورد استفاده کرده که معنی آن《نامعقول》 است نه《پوچ》. او نمیگوید این زندگی پوچ است؛ میگوید عقلایی نیست. ما بیدلیل زندهایم و زندگی میکنیم؛ بهتر است به جای اینکه برایش دنبال معنا و دلیل باشیم، با این واقعیت کنار بیاییم و خود را درگیر ارزشگذاریهای بیاساس و خواستنهای بیمعنی نکنیم. این، اتفاقاً، پیام نویدبخشی است.
Style of Christoph Waltz in Rifkin's Festivalشاید بیسلیقگی و بیدانشی اولین مترجمهای کتاب (جلال ال احمد و علیاصغر خبرهزاده)، که آبسورد را پوچ ترجمه کردهاند، باعث برداشتهای وارونه شده است؛ حتی محمدتقی غیاثی چند داستان کوتاه و مقاله از کامو ترجمه کرده و آن را در کتابی تحت عنوان فلسفه پوچی گرد آورده است. خود ترجمه خبرهزاده بسیار خامدستانه انجام شده است؛ جای تعجب است که تسلط آلاحمد به زبان فارسی هم تاثیری در روانی ترجمه نداشته است.
May 3, 2019
(درک بیهودگی. آزادی.)
به قول خودش : خدمت به حقیقت،خدمت به آزادی
و باز نقل به مضمون از خودش:"در انسان ها چیزهایی برای دوست داشتن بیشتر از چیزهایی برای متنفر بودن است."
به نظرم این خود" انسان" و "بشر" بودن مقدم بر هر قضاوتی است این که ما وجود ارزشمندی هستیم و به راحتی نمی توانیم جای دیگری باشیم.
قسمت دادگاه و محاکمه مرا یاد قسمتی از کتاب "سیم های جادویی فرانکی پرستو" انداخت:《هیچ موجودی به اندازه ی انسان تکبر ندارد؛یعنی محبوس کردن هم نوع خود.》
درباره ی کامو گفته اند: کامو سوال طرح میکرد و سارتر جواب میداد.
روایت هم همین نکته را عمیقا در من زنده کرد که کامو تنها به تصویر می کشد و تحلیلی در کار نمی بندد و سرانجام بیگانه ها را از حقیقت دنیا باخبر می کند.
قسمت هایی از کتاب:
-بعد از صحبت هایمان نگاهش کردم و دیدم مردی است خوش چهره،با چشم های آبی گودافتاده،بلند قد، با سبیل خاکستری بلند و موهای پر پشت تقریبا سفید. به نظرم آدمی آمد معقول و روی هم رفته خوشایند، علی رغم تیک عصبی اش که باعث می شد دهانش گه گاه پرش داشته باشد. بیرون که می رفتم حتی خواستم با او دست بدهم، اما درست به موقع یادم آمد که من آدم کشته ام.
-به این ترتیب،با خواب، با خاطراتم، با خواندن گزارش خبری ام، و روشنایی و تاریکی که منظما به جای هم می آمدند. زمان می گذشت. جایی خوانده بودم که آدم در زندان بالاخره زمان را گم می کند. اما وقتی این را خوانده بودم خیلی معنایش را نفهمیده بودم. نفهمیده بودم چه طور روزها می توانند در آنِ واحد هم کوتاه باشند هم طولانی. بی تردید طولانی برای گذراندن.اما آن قدر کشدار که دست آخر با هم قاطی می شوند. دیگر اسم ندارند. تنها کلمه هایی که برایم معنایی داشتند دیروز و فردا بودند.
"صحنه ای در دادگاه":
-متوجه شدم همه به همدیگر دست تکان می دهند، سلام می کنند و حرف می زنند، انگار این جا هم یکی از آن باشگاه ها بود که آدم ها چون احساس می کنند در دنیای آشنای خودشان هستند خوشحالند. این حس غریبِ نابجا بودنم، حس یک جور مزاحم بودنم را این طوری برای خودم توجیه کردم.
-وکیل من یکی از آستین هایش را بالا زد و با قاطعیت گفت《این است مظهر این محاکمه. هر چیزی راست است و هیج چیزی هم راست نیست!》
به قول خودش : خدمت به حقیقت،خدمت به آزادی
و باز نقل به مضمون از خودش:"در انسان ها چیزهایی برای دوست داشتن بیشتر از چیزهایی برای متنفر بودن است."
به نظرم این خود" انسان" و "بشر" بودن مقدم بر هر قضاوتی است این که ما وجود ارزشمندی هستیم و به راحتی نمی توانیم جای دیگری باشیم.
قسمت دادگاه و محاکمه مرا یاد قسمتی از کتاب "سیم های جادویی فرانکی پرستو" انداخت:《هیچ موجودی به اندازه ی انسان تکبر ندارد؛یعنی محبوس کردن هم نوع خود.》
درباره ی کامو گفته اند: کامو سوال طرح میکرد و سارتر جواب میداد.
روایت هم همین نکته را عمیقا در من زنده کرد که کامو تنها به تصویر می کشد و تحلیلی در کار نمی بندد و سرانجام بیگانه ها را از حقیقت دنیا باخبر می کند.
قسمت هایی از کتاب:
-بعد از صحبت هایمان نگاهش کردم و دیدم مردی است خوش چهره،با چشم های آبی گودافتاده،بلند قد، با سبیل خاکستری بلند و موهای پر پشت تقریبا سفید. به نظرم آدمی آمد معقول و روی هم رفته خوشایند، علی رغم تیک عصبی اش که باعث می شد دهانش گه گاه پرش داشته باشد. بیرون که می رفتم حتی خواستم با او دست بدهم، اما درست به موقع یادم آمد که من آدم کشته ام.
-به این ترتیب،با خواب، با خاطراتم، با خواندن گزارش خبری ام، و روشنایی و تاریکی که منظما به جای هم می آمدند. زمان می گذشت. جایی خوانده بودم که آدم در زندان بالاخره زمان را گم می کند. اما وقتی این را خوانده بودم خیلی معنایش را نفهمیده بودم. نفهمیده بودم چه طور روزها می توانند در آنِ واحد هم کوتاه باشند هم طولانی. بی تردید طولانی برای گذراندن.اما آن قدر کشدار که دست آخر با هم قاطی می شوند. دیگر اسم ندارند. تنها کلمه هایی که برایم معنایی داشتند دیروز و فردا بودند.
"صحنه ای در دادگاه":
-متوجه شدم همه به همدیگر دست تکان می دهند، سلام می کنند و حرف می زنند، انگار این جا هم یکی از آن باشگاه ها بود که آدم ها چون احساس می کنند در دنیای آشنای خودشان هستند خوشحالند. این حس غریبِ نابجا بودنم، حس یک جور مزاحم بودنم را این طوری برای خودم توجیه کردم.
-وکیل من یکی از آستین هایش را بالا زد و با قاطعیت گفت《این است مظهر این محاکمه. هر چیزی راست است و هیج چیزی هم راست نیست!》
January 9, 2019
خوانش دوم!
بعد از حدود بیست سال مجدد شرایطی پیش اومد که این کتاب رو خوندم و خب این بار خیلی بیشتر باهاش ارتباط گرفتم. شاید هر چی سن بالاتر میره آدم با اطرافیان و محیط زندگیش بیگانهتر میشه که باعث میشه نسبت به مورسو همذاتپنداری بیشتری کرد، نمیدونم!
با خوندن این کتاب سوالات زیادی توی ذهن آدم شکل میگیره که جوابهای صادقانه به بعضیهاشون میتونه یخورده ترسناک و ناامیدکننده باشه.
بعد از حدود بیست سال مجدد شرایطی پیش اومد که این کتاب رو خوندم و خب این بار خیلی بیشتر باهاش ارتباط گرفتم. شاید هر چی سن بالاتر میره آدم با اطرافیان و محیط زندگیش بیگانهتر میشه که باعث میشه نسبت به مورسو همذاتپنداری بیشتری کرد، نمیدونم!
با خوندن این کتاب سوالات زیادی توی ذهن آدم شکل میگیره که جوابهای صادقانه به بعضیهاشون میتونه یخورده ترسناک و ناامیدکننده باشه.
May 21, 2017
تمام شد
یه حالتیه انگاری بعضی از کتابایی که همه تعریف میکنن من نمیفهممشون : /
یه حسی میگفت زوده خوندنشا ولی من توجه نکردم
فک میکنم اون حسی که باید از خوندنش ب من دست میداد بهم دست داد ولی خوب خوشم نیامد
حتمن جزو کتابایی هست که باید بعد ها بخونم
یه حالتیه انگاری بعضی از کتابایی که همه تعریف میکنن من نمیفهممشون : /
یه حسی میگفت زوده خوندنشا ولی من توجه نکردم
فک میکنم اون حسی که باید از خوندنش ب من دست میداد بهم دست داد ولی خوب خوشم نیامد
حتمن جزو کتابایی هست که باید بعد ها بخونم
November 29, 2019
3.5
اول از ترجمه بگم. بنده ترجمه لیلی گلستان رو خوندم، کما اینکه ایشون مترجم خوشنامی هستن ولی ترجمه خیلی درخشان نبود. با توجه به مقایساتی که کردم میتونم بگم ترجمهی جلال آل احمد چیزی از ترجمه گلستان کم نداشت. هر دو ترجمه معمولی بودن و بنظرم جا داشت که کمی بهتر باشن.
و راجع به خودِ کتاب؛ به نظرم بیگانه کتابِ خوبی بود، ولی نه اونقدری که لقبِ "شاهکار" رو یدک بکشه.
خیلی خلاصه میشه گفت آلبر کامو داخلِ "بیگانه" عرف و قوانینِ اجتماعیای رو زیرِ سوال برده که شالودهی محکمی ندارن و بر حسبِ تصادف و اتفاق به این شکل نمود پیدا کردن.
اجتماعی که امروز درِش حضور داریم و قوانین و عرف های حاکم بر اون، یه تصادفن. و طبیعتاً هر تصادفی بنا بر احتمالات رخ میده، نه به خاطرِ ضرورت و وجوبِ ذاتی. و یکی از چیزای مهمی هم که در همه ی جوامع نادیده گرفته میشه "پوچی" هست. که کامو سعی کرده با بیانِ این پوچی "با حداکثرِ شدت"، به مردم یه تلنگر بزنه (منظورم از حداکثرِ شدت، رفتار و افکارِ مورسو هست). یه تلنگر صرفاً.
درسته کتاب نسبتاً کم حجم بود، ولی بنظرم جا داشت حتی کم حجم تر باشه. چون با حجمِ کمتر از این هم مقصود رو میرسوند و بنظرم در اونصورت گیراتر میشد.
اول از ترجمه بگم. بنده ترجمه لیلی گلستان رو خوندم، کما اینکه ایشون مترجم خوشنامی هستن ولی ترجمه خیلی درخشان نبود. با توجه به مقایساتی که کردم میتونم بگم ترجمهی جلال آل احمد چیزی از ترجمه گلستان کم نداشت. هر دو ترجمه معمولی بودن و بنظرم جا داشت که کمی بهتر باشن.
و راجع به خودِ کتاب؛ به نظرم بیگانه کتابِ خوبی بود، ولی نه اونقدری که لقبِ "شاهکار" رو یدک بکشه.
خیلی خلاصه میشه گفت آلبر کامو داخلِ "بیگانه" عرف و قوانینِ اجتماعیای رو زیرِ سوال برده که شالودهی محکمی ندارن و بر حسبِ تصادف و اتفاق به این شکل نمود پیدا کردن.
اجتماعی که امروز درِش حضور داریم و قوانین و عرف های حاکم بر اون، یه تصادفن. و طبیعتاً هر تصادفی بنا بر احتمالات رخ میده، نه به خاطرِ ضرورت و وجوبِ ذاتی. و یکی از چیزای مهمی هم که در همه ی جوامع نادیده گرفته میشه "پوچی" هست. که کامو سعی کرده با بیانِ این پوچی "با حداکثرِ شدت"، به مردم یه تلنگر بزنه (منظورم از حداکثرِ شدت، رفتار و افکارِ مورسو هست). یه تلنگر صرفاً.
درسته کتاب نسبتاً کم حجم بود، ولی بنظرم جا داشت حتی کم حجم تر باشه. چون با حجمِ کمتر از این هم مقصود رو میرسوند و بنظرم در اونصورت گیراتر میشد.
March 17, 2019
بالاخره خوندمش
سالها طول کشید تا بیگانه رو خوندم. یه بار یک چهارم کتاب رو خوندم، و یادم نمیاد چطور ول شد. شاید پنج سال، در میانهی هر بحثی که اسم "بیگانه" مطرح میشد (که به علت ِعلاقهی وحشتناک ِ نزدیکانم به این کتاب، زیاد هم مطرح میشد)، گوشهامو میگرفتم و شروع به آواز خوندن میکردم، که برام چیزی اسپویل نشه. نه اینکه فقط سیر ِ داستان مهم باشه، من حتی دوست نداشتم بدونم موضوع ِ کتاب چیه. همهی اینا باعث زجر ِ خودم و اطرافیانم شده بود. با اینهمه، خوندنش هیچوقت میسر نمیشد. آدم فکر میکنه برای یک کتاب کوچیک ِ صد و خوردهای صفحهای، همیشه وقت و زمان هست؛ ولی این کتاب برای من طلسم شده بود. حالا هم، با گذشت ِ دو ماه از شروع ِ کتاب، تازه تموم شد. دو ماه پیش در طول سفر ِ یه روزهم به مشهد، در هواپیمای رفت و برگشت خوندمش و چهل صفحهی پایانیش موند. و امروز بعد از دو ماه، اون چهل صفحه رو تونستم بخونم. همهی اینا رو گفتم که شدت ِ طلسم شدن ِ خودم و این کتاب رو اینجا ثبت کرده باشم.
راجع به کتاب، حرفهای خیلی زیادی زده بودن. وقتی کتابی به این معروفی رو، اینقدر دیر میخونی، تقریبا تمام دوست و رِفیقهات راجع بهش نوشتن. گرچه با برداشتهای خیلیها از کتاب، مانوس نبودم، اما چند نفری هم حرف ِ دلم رو زده بودن.
برای من، "بیگانه"، نِماد ِ همهی زمانهاییه که باید احساساتی رو از خودم بسازم؛ نماد زمانیه که باید بیشتر در مورد دوستان و خانوادهم ابراز ِ دلتنگی کنم؛ نماد ِ تمام تعارفاتیه که همیشه توشون ضعیف بودم و با اینکه به خاطر مادرم، سعی در یادگیریشون کردم، اما همچنان در اکثر مواقع، انگ ِ "آنرمال" یا به قول مامانم "عجیب و غریب" میخورم :))
بیگانه کتابی بود که از نظر شخصی برای من جایگاه خاصی داشت. من مورسو (شخصیت اصلی کتاب) رو "بیتفاوت" نمیدیدم. مورسو، آدمی بود که حاضر به بازی در زمین ِ بده-بستانهای اجتماعی نشده بود، و همین داستان اونو در ظاهر به "بیرحم" یا "بیتفاوت" تقلیل داده بود.
نمیدونم بیگانه آخرین کتابی خواهد بود که در سال ۹۷ تموم کردم یا نه، اما قطعا یکی از بهترین کتابهایی بود که در این سال خوندم.
پینویس: در جاهایی، در مقایسهای که با متن اصلی میکردم، ترجمهی خشایار دیهیمی عجیب و با سانسورهای پراکنده بود. البته احتمالا همچنان بهترین ترجمهی این کتاب، همین باشه.
سالها طول کشید تا بیگانه رو خوندم. یه بار یک چهارم کتاب رو خوندم، و یادم نمیاد چطور ول شد. شاید پنج سال، در میانهی هر بحثی که اسم "بیگانه" مطرح میشد (که به علت ِعلاقهی وحشتناک ِ نزدیکانم به این کتاب، زیاد هم مطرح میشد)، گوشهامو میگرفتم و شروع به آواز خوندن میکردم، که برام چیزی اسپویل نشه. نه اینکه فقط سیر ِ داستان مهم باشه، من حتی دوست نداشتم بدونم موضوع ِ کتاب چیه. همهی اینا باعث زجر ِ خودم و اطرافیانم شده بود. با اینهمه، خوندنش هیچوقت میسر نمیشد. آدم فکر میکنه برای یک کتاب کوچیک ِ صد و خوردهای صفحهای، همیشه وقت و زمان هست؛ ولی این کتاب برای من طلسم شده بود. حالا هم، با گذشت ِ دو ماه از شروع ِ کتاب، تازه تموم شد. دو ماه پیش در طول سفر ِ یه روزهم به مشهد، در هواپیمای رفت و برگشت خوندمش و چهل صفحهی پایانیش موند. و امروز بعد از دو ماه، اون چهل صفحه رو تونستم بخونم. همهی اینا رو گفتم که شدت ِ طلسم شدن ِ خودم و این کتاب رو اینجا ثبت کرده باشم.
راجع به کتاب، حرفهای خیلی زیادی زده بودن. وقتی کتابی به این معروفی رو، اینقدر دیر میخونی، تقریبا تمام دوست و رِفیقهات راجع بهش نوشتن. گرچه با برداشتهای خیلیها از کتاب، مانوس نبودم، اما چند نفری هم حرف ِ دلم رو زده بودن.
برای من، "بیگانه"، نِماد ِ همهی زمانهاییه که باید احساساتی رو از خودم بسازم؛ نماد زمانیه که باید بیشتر در مورد دوستان و خانوادهم ابراز ِ دلتنگی کنم؛ نماد ِ تمام تعارفاتیه که همیشه توشون ضعیف بودم و با اینکه به خاطر مادرم، سعی در یادگیریشون کردم، اما همچنان در اکثر مواقع، انگ ِ "آنرمال" یا به قول مامانم "عجیب و غریب" میخورم :))
بیگانه کتابی بود که از نظر شخصی برای من جایگاه خاصی داشت. من مورسو (شخصیت اصلی کتاب) رو "بیتفاوت" نمیدیدم. مورسو، آدمی بود که حاضر به بازی در زمین ِ بده-بستانهای اجتماعی نشده بود، و همین داستان اونو در ظاهر به "بیرحم" یا "بیتفاوت" تقلیل داده بود.
نمیدونم بیگانه آخرین کتابی خواهد بود که در سال ۹۷ تموم کردم یا نه، اما قطعا یکی از بهترین کتابهایی بود که در این سال خوندم.
پینویس: در جاهایی، در مقایسهای که با متن اصلی میکردم، ترجمهی خشایار دیهیمی عجیب و با سانسورهای پراکنده بود. البته احتمالا همچنان بهترین ترجمهی این کتاب، همین باشه.
Displaying 1 - 30 of 1,319 reviews






























