What do you think?


Notes from Underground
In 1864, just prior to the years in which he wrote his greatest novels — Crime and Punishment, The Idiot, The Possessed and The Brothers Karamazov — Fyodor Dostoyevsky (1821–1881) penned the darkly fascinating Notes from the Underground. Its nameless hero is a profoundly alienated individual in whose brooding self-analysis there is a search for the true and the good in a world of relative values and few absolutes. Moreover, the novel introduces themes — moral, religious, political and social — that dominated Dostoyevsky's later works. Notes from the Underground, then, aside from its own compelling qualities, offers readers an ideal introduction to the creative imagination, profundity and uncanny psychological penetration of one of the most influential novelists of the nineteenth century. Constance Garnett's authoritative translation is reprinted here, with a new introduction.
136 pages, Paperback
First published January 1, 1864
About the author
Fyodor Dostoevsky
3,516 books79.6k followers
Фёдор Михайлович Достоевский
(Russian)
Works, such as the novels Crime and Punishment (1866), The Idiot (1869), and The Brothers Karamazov (1880), of Russian writer Feodor Mikhailovich Dostoyevsky or Dostoevski combine religious mysticism with profound psychological insight.
Very influential writings of Mikhail Mikhailovich Bakhtin included Problems of Dostoyevsky's Works (1929),
Fyodor Mikhailovich Dostoevsky composed short stories, essays, and journals. His literature explores humans in the troubled political, social, and spiritual atmospheres of 19th-century and engages with a variety of philosophies and themes. People most acclaimed his Demons(1872) .
Many literary critics rate him among the greatest authors of world literature and consider multiple books written by him to be highly influential masterpieces. They consider his Notes from Underground of the first existentialist literature. He is also well regarded as a philosopher and theologian.
See also:
Russian → Фёдор Михайлович Достоевский
French → Fédor Dostoïevski
French → Fiodor Dostoïevski
Spanish → Fiódor Dostoyevski
Portuguese → Fiódor Dostoiévski
Works, such as the novels Crime and Punishment (1866), The Idiot (1869), and The Brothers Karamazov (1880), of Russian writer Feodor Mikhailovich Dostoyevsky or Dostoevski combine religious mysticism with profound psychological insight.
Very influential writings of Mikhail Mikhailovich Bakhtin included Problems of Dostoyevsky's Works (1929),
Fyodor Mikhailovich Dostoevsky composed short stories, essays, and journals. His literature explores humans in the troubled political, social, and spiritual atmospheres of 19th-century and engages with a variety of philosophies and themes. People most acclaimed his Demons(1872) .
Many literary critics rate him among the greatest authors of world literature and consider multiple books written by him to be highly influential masterpieces. They consider his Notes from Underground of the first existentialist literature. He is also well regarded as a philosopher and theologian.
See also:
Russian → Фёдор Михайлович Достоевский
French → Fédor Dostoïevski
French → Fiodor Dostoïevski
Spanish → Fiódor Dostoyevski
Portuguese → Fiódor Dostoiévski
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 30 of 418 reviews
April 19, 2021
خوشبختی ارزان یا رنج متعالی؟
بدون لحظه ای تردید و سانتی مانتال بازی
خوشبختی ارزان رو باید دودستی چسبید.
دوستای خوشگلم، هیچ چیز قشنگ و متعالی در رنج وجود نداره. اینو برای گول زدن ادمهای رنج کشیده و بدبخت درست کردن تا امیدشون رو از دست ندن و بشه بیشتر استثمارشون کرد.
انسان یکبار به دنیا میاد و بعد از مرگ هم هیچی وجود نداره. پس دلتون به چیزی که توی دستتون نیست خوش نکنید.
بدون لحظه ای تردید و سانتی مانتال بازی
خوشبختی ارزان رو باید دودستی چسبید.
دوستای خوشگلم، هیچ چیز قشنگ و متعالی در رنج وجود نداره. اینو برای گول زدن ادمهای رنج کشیده و بدبخت درست کردن تا امیدشون رو از دست ندن و بشه بیشتر استثمارشون کرد.
انسان یکبار به دنیا میاد و بعد از مرگ هم هیچی وجود نداره. پس دلتون به چیزی که توی دستتون نیست خوش نکنید.
February 14, 2018
یادداشتهای زیرزمینی، بیش از این که یک رمان باشد، یک تحلیل شخصیت روانشناسانه است. اگرچه داستایوفسکی در اینجا شانس رویارویی با فروید را به طور مطلق از دست داده است، نثر او با اندیشههای فروید، پیوند خواهرانه برقرار میکند.
یادداشتهای زیرزمینی، البته مصداق بارزی از رمان کلاسیک است. یعنی از آن دست رمانهایی است که نویسنده سعی میکند با تحلیل شخصیت و توصیف حالات فیزیکی، مخاطب را به مرز جنون برساند. در یادداشتهای زیرزمینی، داستایوفسکی بیش از صد حالت مختلف را برای چهره و رفتار شخصیتها تشریح کرده است. توصیفاتی کسالتبار، خستهکننده و ناامید کننده. در روزگار مدرن، میتوان روزانه پنج مرتبه خدا را سپاس گفت که دورهی رمان کلاسیک به لطف نوشتههای ولف و جویس، به سرانجام رسیده است.
درمجموع، یادداشتهای زیرزمینی اثری دمده و کهنه است. خواندنش هم لذتبخش نیست. نکتهی دیگر این است که فلسفهای که داستایوفسکی قصد چیدن یا بافتن آن را دارد، نه به اندازه کافی اگزیستانس و نه به اندازه لازم ابزورد است. یک حالت بینابینی است. من وجود دارم و رنج میکشم. اما زیاد هم پوچ نیستم. هرچه باشد با بهرهگیری از تخیل و خیالبافی، توانستهام خودم را چهل سال در یک زیرزمین حبس کنم. خودم را آگاهانه دچار تنهایی کردهام. و آگاهانه دست به هیچ کاری نزدهام. و این اقدامی شجاعانه است. در فلسفه داستایوفسکی، ترس، رنج، تنهایی و آزادی، مفاهیم عمده هستند. فلسفهای که مسالهی بحران انسان مدرن را تشریح میکند اما راه حلی ارائه نمیدهد.
یادداشتهای زیرزمینی، البته مصداق بارزی از رمان کلاسیک است. یعنی از آن دست رمانهایی است که نویسنده سعی میکند با تحلیل شخصیت و توصیف حالات فیزیکی، مخاطب را به مرز جنون برساند. در یادداشتهای زیرزمینی، داستایوفسکی بیش از صد حالت مختلف را برای چهره و رفتار شخصیتها تشریح کرده است. توصیفاتی کسالتبار، خستهکننده و ناامید کننده. در روزگار مدرن، میتوان روزانه پنج مرتبه خدا را سپاس گفت که دورهی رمان کلاسیک به لطف نوشتههای ولف و جویس، به سرانجام رسیده است.
درمجموع، یادداشتهای زیرزمینی اثری دمده و کهنه است. خواندنش هم لذتبخش نیست. نکتهی دیگر این است که فلسفهای که داستایوفسکی قصد چیدن یا بافتن آن را دارد، نه به اندازه کافی اگزیستانس و نه به اندازه لازم ابزورد است. یک حالت بینابینی است. من وجود دارم و رنج میکشم. اما زیاد هم پوچ نیستم. هرچه باشد با بهرهگیری از تخیل و خیالبافی، توانستهام خودم را چهل سال در یک زیرزمین حبس کنم. خودم را آگاهانه دچار تنهایی کردهام. و آگاهانه دست به هیچ کاری نزدهام. و این اقدامی شجاعانه است. در فلسفه داستایوفسکی، ترس، رنج، تنهایی و آزادی، مفاهیم عمده هستند. فلسفهای که مسالهی بحران انسان مدرن را تشریح میکند اما راه حلی ارائه نمیدهد.
April 5, 2023
محشرِ خالص!
تا اینجا، قطعا بهترین کتابیه که از داستایفسکی خوندم. تماما شاهکار بود.
در عین حالی که کلی حرف دارم، زبونم بند اومده🥲
اونقدر شیفتهی متن این کتاب شدم که دوست دارم الان بشینم از اول دوباره بخونمش🥹💙
پس بریم بارِ دیگر با خوندنش مست شیم و عقلمونو از دست بدیم😌🤟
تا اینجا، قطعا بهترین کتابیه که از داستایفسکی خوندم. تماما شاهکار بود.
در عین حالی که کلی حرف دارم، زبونم بند اومده🥲
اونقدر شیفتهی متن این کتاب شدم که دوست دارم الان بشینم از اول دوباره بخونمش🥹💙
پس بریم بارِ دیگر با خوندنش مست شیم و عقلمونو از دست بدیم😌🤟
January 23, 2023
داستایفسکی، خداوندگار ذهن و روان بشری.
من واقعا در حیرتم چطور یک نویسنده انقدر تونسته به ذهنیات آدما دست پیدا کنه. چطور یه نویسنده تونسته شخصیت هایی مثل این مرد زیرزمینی رو خلق کنه. چطور این حجم از لخت کردن شخصیت ها ممکنه. اما خب داستایفسکی تونسته!
شاید بهترین توصیف از حالی که با شناختن مرد زیرزمینی پیدا کردم رو تو یکی از تفسیرهای اخر کتاب بشه جستجو کرد (البته با کمی تغییر و شخصیسازی): مرد زیرزمینی «غریبهی آشنای ناخودآگاه ذهن» من بود. به نظرم فرق من (و شاید خیلی از ماها) و مرد زیرزمینی، توی تاب و توانمون در مقابل دنیا و شیوه و روند زندگانی بوده. در واقع، من مرد زیرزمینی رو کسی میدونم که به بیشآگاهی و بیشهوشیاری رسید اما، در مقابل دنیا و زندگی کردن شکست خورده. مرد زیرزمینی نسخه ای شکست خورده از کساییه که سعی میکنن به آگاه ترین شیوه زندگی کنند اما، در نهایت یادشون میره انسان هستند و انسان، برای زندگی نیاز به فکر نکردن و چیزای سطحی تر و مبتذل تر هم داره. زندگی همش هنرهای والا و زیبا نیست یا اگاهی و قضاوت بی رحمانه و منطقیِ تمامی کنش ها و واکنش های خودمون. یا اینکه به سادومازوخیستی ترین حالات به ویژگی های ضد و نقیض خودمون و دیگران بتازیم و بالا و پایینشون کنیم و در نهایت، به زیرزمین (به عنوان نمادی از انزوا از انسان و زندگی) پناه ببریم.
ولی باید بلند شد و یک بند برای داستایفسکی دست زد؛ آن هم برای خلق شخصیت و نوشته ای تا به این حد پارادوکسیکال.
مرد زیرزمینی عصیانی در برابر خیلی چیزهاس. اما این عصیانگر، ضعیفه و محکوم به شکست. شاید از نظر داستایفسکی ایمان مسیحی جواب معمای ضعف و شکست مرد زیرزمینی باشه. اما به نظر من، مرد زیرزمینی (یا نمونه ای از انسان مدرنی که از سطح زندگی فاصله گرفته) نیاز به فکر نکردن، گذشت، عشق و محبت داره. تو این اثر داستایفسکی دو مرحله پوچی و عصیانی که کامو ازش گفته و نوشته رو برای شخصیت اولش طی میکنه اما، مقولهی عشق انسانیِ کامو رو با عشق مسیحی جایگزین میکنه که به نظر من اولی جوابه فقط. (البته گویا قسمت عشق مسیحی داستان توسط حکومت روسیه سانسور شده و مترجم و مفسرها، مفصل بهش پرداختن)
*البته منی که این حرفارو زدم هم خیلی موقع ها چاره رو زیرزمین و دوری دیدم و میبینم. اما من سعی میکنم زیرزمین رو در نهایت یک راه حل موقت بدونم و ازش، در مواقع درست استفاده کنم. زیرزمین ایده وسوسهکنندهایه، مخصوصا تو دنیای یک سر کثافت و مبتذل ما...
من باید تنها نکته ای که منو اذیت میکنه در قبال چنین متن هایی رو بگم. قسمت دوم کتاب روایتی نسبتا سانتیمانتال و رمانتیسم داره که البته توی تفسیرها هم ازش به عنوان «رمانتیسم زشت» (البته نه به معنی بد و ضعیف) یاد میشه. درسته نویسنده اگاهانه و با دلیل این سبک نوشته رو انتخاب کرده اما برای مخاطبی مثل من، تداعی کننده متن هایی همچون شب های روشن و خانم صاحبخانه بود و من، از متن های این چنینی خوشم نمیاد. از این اغراق حس ها و کنش ها و واکنش ها...
در نهایت هم باید بگم تعداد تفسیرها بسیار زیاد بود و خسته کننده. به نظرم بجای 14 تفسیر که حداقل نصفشون انقدر خواندنی نبودن و بیشتر شاید مناسب مخاطب متخصص تر بودن، 5 تا 7 تفسیر خوبی که وجود داشت رو گلچین میکردن و همونارو فقط میاوردن.
من واقعا در حیرتم چطور یک نویسنده انقدر تونسته به ذهنیات آدما دست پیدا کنه. چطور یه نویسنده تونسته شخصیت هایی مثل این مرد زیرزمینی رو خلق کنه. چطور این حجم از لخت کردن شخصیت ها ممکنه. اما خب داستایفسکی تونسته!
شاید بهترین توصیف از حالی که با شناختن مرد زیرزمینی پیدا کردم رو تو یکی از تفسیرهای اخر کتاب بشه جستجو کرد (البته با کمی تغییر و شخصیسازی): مرد زیرزمینی «غریبهی آشنای ناخودآگاه ذهن» من بود. به نظرم فرق من (و شاید خیلی از ماها) و مرد زیرزمینی، توی تاب و توانمون در مقابل دنیا و شیوه و روند زندگانی بوده. در واقع، من مرد زیرزمینی رو کسی میدونم که به بیشآگاهی و بیشهوشیاری رسید اما، در مقابل دنیا و زندگی کردن شکست خورده. مرد زیرزمینی نسخه ای شکست خورده از کساییه که سعی میکنن به آگاه ترین شیوه زندگی کنند اما، در نهایت یادشون میره انسان هستند و انسان، برای زندگی نیاز به فکر نکردن و چیزای سطحی تر و مبتذل تر هم داره. زندگی همش هنرهای والا و زیبا نیست یا اگاهی و قضاوت بی رحمانه و منطقیِ تمامی کنش ها و واکنش های خودمون. یا اینکه به سادومازوخیستی ترین حالات به ویژگی های ضد و نقیض خودمون و دیگران بتازیم و بالا و پایینشون کنیم و در نهایت، به زیرزمین (به عنوان نمادی از انزوا از انسان و زندگی) پناه ببریم.
ولی باید بلند شد و یک بند برای داستایفسکی دست زد؛ آن هم برای خلق شخصیت و نوشته ای تا به این حد پارادوکسیکال.
مرد زیرزمینی عصیانی در برابر خیلی چیزهاس. اما این عصیانگر، ضعیفه و محکوم به شکست. شاید از نظر داستایفسکی ایمان مسیحی جواب معمای ضعف و شکست مرد زیرزمینی باشه. اما به نظر من، مرد زیرزمینی (یا نمونه ای از انسان مدرنی که از سطح زندگی فاصله گرفته) نیاز به فکر نکردن، گذشت، عشق و محبت داره. تو این اثر داستایفسکی دو مرحله پوچی و عصیانی که کامو ازش گفته و نوشته رو برای شخصیت اولش طی میکنه اما، مقولهی عشق انسانیِ کامو رو با عشق مسیحی جایگزین میکنه که به نظر من اولی جوابه فقط. (البته گویا قسمت عشق مسیحی داستان توسط حکومت روسیه سانسور شده و مترجم و مفسرها، مفصل بهش پرداختن)
*البته منی که این حرفارو زدم هم خیلی موقع ها چاره رو زیرزمین و دوری دیدم و میبینم. اما من سعی میکنم زیرزمین رو در نهایت یک راه حل موقت بدونم و ازش، در مواقع درست استفاده کنم. زیرزمین ایده وسوسهکنندهایه، مخصوصا تو دنیای یک سر کثافت و مبتذل ما...
من باید تنها نکته ای که منو اذیت میکنه در قبال چنین متن هایی رو بگم. قسمت دوم کتاب روایتی نسبتا سانتیمانتال و رمانتیسم داره که البته توی تفسیرها هم ازش به عنوان «رمانتیسم زشت» (البته نه به معنی بد و ضعیف) یاد میشه. درسته نویسنده اگاهانه و با دلیل این سبک نوشته رو انتخاب کرده اما برای مخاطبی مثل من، تداعی کننده متن هایی همچون شب های روشن و خانم صاحبخانه بود و من، از متن های این چنینی خوشم نمیاد. از این اغراق حس ها و کنش ها و واکنش ها...
در نهایت هم باید بگم تعداد تفسیرها بسیار زیاد بود و خسته کننده. به نظرم بجای 14 تفسیر که حداقل نصفشون انقدر خواندنی نبودن و بیشتر شاید مناسب مخاطب متخصص تر بودن، 5 تا 7 تفسیر خوبی که وجود داشت رو گلچین میکردن و همونارو فقط میاوردن.
February 12, 2019
یادداشت های زیرزمینی، یکی از درخشان ترین آثار داستایوسکی ست که در آن زوایا و ابعاد روحی یک فرد نویسنده را بصورتی زیبا به نمایش می گذارد. فصل اول کتاب به خاطر مونولوگ کمی یک سویه و آزار دهنده است اما از اواسط کتاب، نویسنده با ظرافت و زیبایی، تمام صحنه ها و رفتارها را هوشمندانه به نمایش می گذارد. شخصیت اصلی این کتاب خود راوی ست که تا آخر کتاب به طرز قابل تأملی از نظر معرفی خویش مبهم باقی می ماند. کسی که در دنیای خود از خودش قهرمان ساخته و در عین حال حس تنفری نیز به خود دارد. اوج نمایش این شخصیت را در مهمانی و دورهمی دوستانۀ سورکف می توان دید. وی از جامعه و از افراد جدا هست و همیشه سعی می کند همیشه این فاصله را ثابت نگه داشته و حتی بیشتر کند. زیرا او انسانی ست قدیمی و یا به قول خود کسی که نسل اش کم کم منقرض می شود. در شراب خوردن احساس غریبگی می کند، در حرف زدن و در رفتار کردن. در عین اینکه به نوعی هستی شناسی و آینده نگری رسیده ولی در نظر اطرافیان شخصیتی است که برای مدت کمی می توان وی را تحمل کرد.
تضادها و تناقض های روحی راوی در گفتگو و ملاقات با دختری به نام «لیزا» بهتر مشخص می شود. عشق و تنفر، ما و من بودن. در نهایت، کتاب با یک پایان تراژیک خاتمه می باید. آرزو تصمیمی که نهایت به این می رسد که نوشتن این یادداشت ها نیز کار درستی نبوده است. چیزی که معلوم است این که نویسنده تا ممکن سعی می کند از «رمانیتک بودن» به دور باشد. به خصوص رمانتیکی که بر ادبیات روسیه و یا کشورهای دیگر سایه افکنده و در نظر نویسنده بی ارزش است.
از متن:
متولد شدن به صورت «اندیشۀ محض» برای من بسیار قابل تأمل بود.
97/11/23
تضادها و تناقض های روحی راوی در گفتگو و ملاقات با دختری به نام «لیزا» بهتر مشخص می شود. عشق و تنفر، ما و من بودن. در نهایت، کتاب با یک پایان تراژیک خاتمه می باید. آرزو تصمیمی که نهایت به این می رسد که نوشتن این یادداشت ها نیز کار درستی نبوده است. چیزی که معلوم است این که نویسنده تا ممکن سعی می کند از «رمانیتک بودن» به دور باشد. به خصوص رمانتیکی که بر ادبیات روسیه و یا کشورهای دیگر سایه افکنده و در نظر نویسنده بی ارزش است.
از متن:
گمان می کنم که اساساً نوشتن این یادداشت ها غلط بود. اما برایم همین قدر بس که در تمام مدت نوشتن آن سر افکنده بودم. خوب، این کار دیگر ادبیات نیست؛ حفاری در وجود خویش است... ما ساختگی و تصنعی هستیم و دایماً نیز تصنعمان بیشتر می شود. مدت هاست به آن خو کرده ایم. به گمانم به زودی بر آن خواهیم شد تا ترتیبی بدهیم که به صورت اندیشۀ محض متولد شویم.
متولد شدن به صورت «اندیشۀ محض» برای من بسیار قابل تأمل بود.
97/11/23
April 21, 2017
«من از داستایوسکی در حیرتم. چطور یکی میتونه این قدر بد بنویسه، این قدر به شکل باورنکردنی بد بنویسه، ولی در تو احساساتی این اندازه عمیق ایجاد کنه؟»
ارنست همینگوی
ارنست همینگوی
August 19, 2026
نمیدونم چطوری میتونم راجعبه این کتاب بنویسم چون تقریباً از هر جملهاش لذت میبردم؛ بعضی جملهها را که میخوندم، برمیگشتم و دوباره میخوندمشون. ازشون عکس میگرفتم و هایلایت میکردم (البته نه داخل خود کتاب، چون هنوز هم دوست ندارم توی کتابها هایلایت بکشم 🙄)
چیزی که بیشتر از همه من رو درگیر کرد، خودِ راوی بود. اولش فقط با یک آدم منزوی طرف بودم که داشت از خودش و تجربههاش حرف میزد، اما هرچه جلوتر رفتم، بیشتر دیدم با آدمی طرفم که انگار در ذهن خودش گیر افتاده. آدمی که از دیگران متنفر است، اما همزمان شدیداً به نگاهشان اهمیت میدهد؛ میخواهد از همه بالاتر باشد، میخواهد تحقیرشان کند، میخواهد ثابت کند از آنها باهوشتر و عمیقتر است، اما در نهایت بیشتر از هرکس دیگری خودش را تحقیر میکند.
این تناقضها برای من عجیب و حتی گاهی آزاردهنده بودند. یک لحظه چیزی را با تمام وجود میخواست و لحظهی بعد خودش همان چیز را خراب میکرد. انگار هر بار که به چیزی نزدیک میشد، ذهنش راهی پیدا میکرد تا آن را از او بگیرد. و شاید ترسناکترین بخش ماجرا همین بود؛ اینکه مشکلش فقط آدمهای اطرافش نبودند. بخش بزرگی از این رنج را خودش، با فکر کردن و تحلیل کردن و دوباره فکر کردن، برای خودش میساخت.
یادداشتهای زیرزمینی برای من کتاب راحتی نبود؛ کتابی بود که بعد از تمام شدنش هم تمام نشد. بعضی جملههایش هنوز در ذهنم میچرخند و حتی گاهی میرم دوباره میخونمشون و فکر میکنم دلیلش این است که داستایفسکی در این کتاب فقط دربارهی یک آدم عجیب و منزوی حرف نمیزند؛ دربارهی بخشی از ذهن انسان حرف میزند که شاید همهی ما، در اندازههای متفاوت، میشناسیم. و در نهایت میتونم بگم این کتاب بهم یادآوری کرد که گاهی باید از زیرزمین ذهنم بیام بیرون🙂.
چیزی که بیشتر از همه من رو درگیر کرد، خودِ راوی بود. اولش فقط با یک آدم منزوی طرف بودم که داشت از خودش و تجربههاش حرف میزد، اما هرچه جلوتر رفتم، بیشتر دیدم با آدمی طرفم که انگار در ذهن خودش گیر افتاده. آدمی که از دیگران متنفر است، اما همزمان شدیداً به نگاهشان اهمیت میدهد؛ میخواهد از همه بالاتر باشد، میخواهد تحقیرشان کند، میخواهد ثابت کند از آنها باهوشتر و عمیقتر است، اما در نهایت بیشتر از هرکس دیگری خودش را تحقیر میکند.
این تناقضها برای من عجیب و حتی گاهی آزاردهنده بودند. یک لحظه چیزی را با تمام وجود میخواست و لحظهی بعد خودش همان چیز را خراب میکرد. انگار هر بار که به چیزی نزدیک میشد، ذهنش راهی پیدا میکرد تا آن را از او بگیرد. و شاید ترسناکترین بخش ماجرا همین بود؛ اینکه مشکلش فقط آدمهای اطرافش نبودند. بخش بزرگی از این رنج را خودش، با فکر کردن و تحلیل کردن و دوباره فکر کردن، برای خودش میساخت.
یادداشتهای زیرزمینی برای من کتاب راحتی نبود؛ کتابی بود که بعد از تمام شدنش هم تمام نشد. بعضی جملههایش هنوز در ذهنم میچرخند و حتی گاهی میرم دوباره میخونمشون و فکر میکنم دلیلش این است که داستایفسکی در این کتاب فقط دربارهی یک آدم عجیب و منزوی حرف نمیزند؛ دربارهی بخشی از ذهن انسان حرف میزند که شاید همهی ما، در اندازههای متفاوت، میشناسیم. و در نهایت میتونم بگم این کتاب بهم یادآوری کرد که گاهی باید از زیرزمین ذهنم بیام بیرون🙂.
June 30, 2023
«در عمل میدانی دلم واقعا چه میخواهد؟ این که تو و امثال تو به درک واصل شوید! من آرامش میخواهم. بله، حاضرم کل دنیا را به یک پول سیاه بدهم تا راحتم بگذارند و آرامشم حفظ شود. مثلا اگر قرار باشد دنیا خداب شود، ولی من چایم را بخورم، میگویم به درک! بگذار خراب شود، در عوض همیشه بتوانم با آرامش چایم را بخورم.»
۵ تا ستاره که داریم هزار تا هم خودم اضافه کنم که بشه امتیازم به این گوهر گرانبها.
موقع خوندن کتاب یه حس اضطراب و استرسی داشتم، انگار یکی وارد حریم شخصیم شده، انگار یه نفر دیگه هم افکار شوم و ضد و نقیض من میخونده و مینوشته ولی یکم که گذشت یه حسی بود مثل اینکه اون آدمک وحشتناک مخوف درون ذهنم دیگه تنها نیست و این خیلی حالم بهتر کرد :)
پ.ن: انقدر حرف دارم و احساسم بعد تموم کردنش پیچیدست که مغزم قفل کرده چی بنویسم. (امیدوارم برگردم و ویرایشش کنم)
پایان: دهم تیرماه سال ۱۴۰۲
۵ تا ستاره که داریم هزار تا هم خودم اضافه کنم که بشه امتیازم به این گوهر گرانبها.
موقع خوندن کتاب یه حس اضطراب و استرسی داشتم، انگار یکی وارد حریم شخصیم شده، انگار یه نفر دیگه هم افکار شوم و ضد و نقیض من میخونده و مینوشته ولی یکم که گذشت یه حسی بود مثل اینکه اون آدمک وحشتناک مخوف درون ذهنم دیگه تنها نیست و این خیلی حالم بهتر کرد :)
پ.ن: انقدر حرف دارم و احساسم بعد تموم کردنش پیچیدست که مغزم قفل کرده چی بنویسم. (امیدوارم برگردم و ویرایشش کنم)
پایان: دهم تیرماه سال ۱۴۰۲
July 7, 2019
به نام او
یک رمان خارق العاده اصلا این لفظ هم برای وصف این رمان کمه نمیدانم چه بگویم
به نظرم یادداشتهای زیرزمینی بهترین رمان کوتاه فیودور داستایفسکی بزرگه
رمانی که با هنرمندی هرچه تمام زوایای روحیِ یک آدمِ زیادی را به تصویر میکشه و مخاطب را قدم به قدم با او همراه میکنه و هم او را زجر میده و هم مخاطب را
واقعا وصف خوبیهای این رمان برایم سخت است باید مدتی بگذرد در موردش بیاندیشم سبک سنگین کنم ببینم خود من چقدر تا ادم زیادی شدن فاصله دارم و نسبتم با این رمان چیست
باز هم میگویم هیچ نویسنده ای به اندازه داستایفسکی بزرگ نفس اماره و متعاقبا انسان را نمی شناسد.
یادداشتهای زیرزمینی یکی از بهترین جلوه های قدرت قلمی این غولِ روسه
یک رمان خارق العاده اصلا این لفظ هم برای وصف این رمان کمه نمیدانم چه بگویم
به نظرم یادداشتهای زیرزمینی بهترین رمان کوتاه فیودور داستایفسکی بزرگه
رمانی که با هنرمندی هرچه تمام زوایای روحیِ یک آدمِ زیادی را به تصویر میکشه و مخاطب را قدم به قدم با او همراه میکنه و هم او را زجر میده و هم مخاطب را
واقعا وصف خوبیهای این رمان برایم سخت است باید مدتی بگذرد در موردش بیاندیشم سبک سنگین کنم ببینم خود من چقدر تا ادم زیادی شدن فاصله دارم و نسبتم با این رمان چیست
باز هم میگویم هیچ نویسنده ای به اندازه داستایفسکی بزرگ نفس اماره و متعاقبا انسان را نمی شناسد.
یادداشتهای زیرزمینی یکی از بهترین جلوه های قدرت قلمی این غولِ روسه
December 23, 2018
آقایان! خانمها! گوش کنید! شما یکی از دشوارترین، دراماتیکترین و غیر قابل هضمترین رمانها را در دست دارید
رمان مشمئز کننده و عذاب آور است و به نوعی مازوخیسم درونیست که در اوایل کتاب من رو یادِ سارتر انداخت،اما
داستایِفسکی،داستایِفسکی است
این را هرگز یادتان نرود.
بعد از این کتاب،بهترین کتابهای داستایِفسکی به نوعی شخصیت هایش وام گرفته از این داستان است.
یادداشتها،خودتان را با خودتان روبرو میکند.
از رمانی نفرت انگیز تا عشقی غیر منتظره...💚
⭐این کتاب را از کتابخانه گرفتم و خیلی دوست داشتم مال خودم بود و بارها و بارها میخووندمش و از طرفی چقدر دوست دارم در موردش با کسی به گفت و گو بشینم!
متن های از کتاب:
✔میخواهم سوال دیگری را طرح کنم:اینکه واقعاً کدامش بهتر است:
خوشبختی ارزان یا رنج متعالی؟!
✔در خاطرات هر کسی،چیزهایی است که به هیچکس نمی گوید،فقط برای دوستانش بازگو میکند. مسائلی هم هست که حتی به دوستان نمی شود گفت و آدم فقط برای خودش می تواند بازگو کند،عین راز است.
اما سرانجام چیزهایی هم هست که انسان حتی می ترسد برای خودش هم آشکار کند(دیالوگ معروف و شاهکار)
↩نکته خیلی مهم: کسانی از منظر روانی ضعیف هستند و یا فعلا موقعیت روحی خوبی ندارند،کتاب رو نخوانند.
↩ممکن است از این کتاب مانند من،لذت نبرید ولی تفسیرها را که بخوونید،اطمینان دارم لذت میبرید.
↩خشایار دیهیمی گفته: تلفظ داستایِفسکی درسته!
رمان مشمئز کننده و عذاب آور است و به نوعی مازوخیسم درونیست که در اوایل کتاب من رو یادِ سارتر انداخت،اما
داستایِفسکی،داستایِفسکی است
این را هرگز یادتان نرود.
بعد از این کتاب،بهترین کتابهای داستایِفسکی به نوعی شخصیت هایش وام گرفته از این داستان است.
یادداشتها،خودتان را با خودتان روبرو میکند.
از رمانی نفرت انگیز تا عشقی غیر منتظره...💚
⭐این کتاب را از کتابخانه گرفتم و خیلی دوست داشتم مال خودم بود و بارها و بارها میخووندمش و از طرفی چقدر دوست دارم در موردش با کسی به گفت و گو بشینم!
متن های از کتاب:
✔میخواهم سوال دیگری را طرح کنم:اینکه واقعاً کدامش بهتر است:
خوشبختی ارزان یا رنج متعالی؟!
✔در خاطرات هر کسی،چیزهایی است که به هیچکس نمی گوید،فقط برای دوستانش بازگو میکند. مسائلی هم هست که حتی به دوستان نمی شود گفت و آدم فقط برای خودش می تواند بازگو کند،عین راز است.
اما سرانجام چیزهایی هم هست که انسان حتی می ترسد برای خودش هم آشکار کند(دیالوگ معروف و شاهکار)
↩نکته خیلی مهم: کسانی از منظر روانی ضعیف هستند و یا فعلا موقعیت روحی خوبی ندارند،کتاب رو نخوانند.
↩ممکن است از این کتاب مانند من،لذت نبرید ولی تفسیرها را که بخوونید،اطمینان دارم لذت میبرید.
↩خشایار دیهیمی گفته: تلفظ داستایِفسکی درسته!
November 28, 2022
آن گاه که از ظلمت گمراهی
با کلام گدازان ایمان
برمی کشیدم جان فروشده ات را
و تو غرق در رنجی ژرف بودی ...
▪تجربه شگفت انگیز و متفاوتی بود خوندش ،
اثری که ما رو به دورن خود می کشه و تاثیر گذار و آگاهی بخشه، با اینکه آسان خوان نیست و نیاز به توجه و حوصله داره، البته بیشتر از خود داستان تفسیر ها بودند که طول کشید اما ارزشش رو قطعا داشت،
و فرصت شه دوست دارم بازم بهشون برگردم.
01/9/7
با کلام گدازان ایمان
برمی کشیدم جان فروشده ات را
و تو غرق در رنجی ژرف بودی ...
▪تجربه شگفت انگیز و متفاوتی بود خوندش ،
اثری که ما رو به دورن خود می کشه و تاثیر گذار و آگاهی بخشه، با اینکه آسان خوان نیست و نیاز به توجه و حوصله داره، البته بیشتر از خود داستان تفسیر ها بودند که طول کشید اما ارزشش رو قطعا داشت،
و فرصت شه دوست دارم بازم بهشون برگردم.
01/9/7
August 12, 2019
این اولین کتابی بود که از داستایوفسکی خوندم.
راستش نزدیک شدن به این مرد دل شیر میخواد، جراتی بیاندازه و شهامتی بی نظیر، مثل اینکه با چشم باز بخوای به آفتاب زل بزنی!
داستایوفسکی آدم شناس و روانشناس قهاریه و به قول شخصیت این داستان وجود آدمو حفاری میکنه.
خیلی طول میکشه تا از ضربه هولناک و شوک این داستان و روایت عمیق در بیام خیلی!
شخصیت اول داستان پلید، منفور، احمق، دمدمیمزاج، ضدونقیض، و بسیار قصیالقلب بود و این نویسنده سرشناس به استادی هرچهتمامتر اونو به تصویر کشیده بود.
راستش نزدیک شدن به این مرد دل شیر میخواد، جراتی بیاندازه و شهامتی بی نظیر، مثل اینکه با چشم باز بخوای به آفتاب زل بزنی!
داستایوفسکی آدم شناس و روانشناس قهاریه و به قول شخصیت این داستان وجود آدمو حفاری میکنه.
خیلی طول میکشه تا از ضربه هولناک و شوک این داستان و روایت عمیق در بیام خیلی!
شخصیت اول داستان پلید، منفور، احمق، دمدمیمزاج، ضدونقیض، و بسیار قصیالقلب بود و این نویسنده سرشناس به استادی هرچهتمامتر اونو به تصویر کشیده بود.
August 6, 2023
خوشبختی ارزان یا رنج متعالی؟ کدام بهتر است؟
برای من بهترین و ملموس ترین اثر داستایفسکی فقید است.
برای من بهترین و ملموس ترین اثر داستایفسکی فقید است.
September 16, 2022
یادداشت های زیرزمین راجع به مردی چهل ساله هست که از همه بریده و در کنج زیرزمینی در تنهایی برای خودش مینویسه. کتاب دو بخش داره، بخش اول یه شبه سخنرانی هست که با توضیح مختصری از خودش و بیماریهاش شروع میشه و بعد میگه با اینکه احترام زیادی برای اطبا قائل هستم اما حاضر نیستم خودم رو دست اونا بسپارم که شاید داره اشاره ای به بیماری های روحی هم میکنه. در این بخش بیشتر خطابه در مورد انسانها و رفتارهای اونهاست. انسانها رو به دو قسمت انسانهای عادی که لزوما معنای خوبی نداره و غیر عادی تقسیم میکنه. آدمهای عادی که به عقل احساس خودشون زیادی مطمئن هستند. در جای دیگه ای میگه اینکه انسانها همیشه در جهت منافع و مصالح خودشون قدم بر میدارن غلطه و مثالهای جالبی هم در موردش میاره.ه
در بخش دوم با خاطراتی از دوران جوانی این مرد روبرو هستیم که میشه رد پای اون گوشه گیری و بیماری های قسمت اول رو اینجا مشاهده کرد. از رابطه با اطرافیان و دوستان تا موضوع عشقی که در نهایت منجر به شکل گیری مرد داستان ما شده. بررسی روانشناسانه و جامعه شناسانه اثر قاعدتا از توان من خارجه اما به عنوان یک خواننده معمولی حرف های جالبی برای من در این کتاب هست. بخش اول به خاطر تک گویی بدون داستان ممکنه کمی خسته کننده باشه اما بخش دوم خوبه. ستاره دادن به این کتاب واقعا برام سخته و نمیتونم با خودم کنار بیام 4 بدم یا 3 لذا شما 3.5 در نظر بگیرید.ه
در بخش دوم با خاطراتی از دوران جوانی این مرد روبرو هستیم که میشه رد پای اون گوشه گیری و بیماری های قسمت اول رو اینجا مشاهده کرد. از رابطه با اطرافیان و دوستان تا موضوع عشقی که در نهایت منجر به شکل گیری مرد داستان ما شده. بررسی روانشناسانه و جامعه شناسانه اثر قاعدتا از توان من خارجه اما به عنوان یک خواننده معمولی حرف های جالبی برای من در این کتاب هست. بخش اول به خاطر تک گویی بدون داستان ممکنه کمی خسته کننده باشه اما بخش دوم خوبه. ستاره دادن به این کتاب واقعا برام سخته و نمیتونم با خودم کنار بیام 4 بدم یا 3 لذا شما 3.5 در نظر بگیرید.ه
December 13, 2024
نمیدونم از اینکه از این کتاب بشدت خوشم اومده خوشحال باشم یا نگران!
October 16, 2020
تراژدی زیرزمین، در آگاهی از وضعیت بهتر و در عین حال ، عدم امکان دستیابی به آن نهفته است.
راوی پارادوکسالیستِ ما زندگی درونی را بر زندگی اجتماعی ترجیح داده است.ما شاهد گوشه گیری او از مردم و قطع ارتباطات اجتماعی، به منظور حفظِ (من) ِ خود از فشار تاثیر محیطِ اطرافش هستیم...اما در ادامه میبینیم که او در زیرزمینِ آگاهی فردی که برای خویش ساخته، حبس شده و راه فراری ندارد!
درونگرایی و تأملات مرد زیرزمینی، آن قدر نسبی بودن هرچیز را در دیدگاهش گسترش میدهد که ایمانش را به قوانین عمومی کاملا از دست می دهد و به تبع آن، برایش مطلقا هیچ چیز گرامی و با قداستی باقی نمی ماند.
اگر در درونگراییِ دیگران، انکار تِز به وسیله ی آنتی تِز میتوانست آنان را به سنتز برساند، اینجا در درونگراییِ راوی، چنین امکانی اساسا وجود ندارد چون خود وجود سنتز ، از آغاز انکار شده است...در یادداشت ها میبینیم که چطور انزوای کامل خود، در خلوت شخصی ، مفهومی انتزاعی پیدا میکند و در عمل امکان پذیر نیست و شاهدیم که او چطور تمایلی راستین به حفظ تماسی هرچند گذرا و تحقیرآمیز با دیگران دارد و آنرا برای خود نوعی دستیابی به موفقیت میشمارد....
راوی به پستی و فرومایگیِ رفتارش آگاه است و از این آگاهی، لذت هم میبَرد ، چون این دوگانگیِ شخصیتش را به عنوان نشانی از روشنفکریِ ناب و خالص ، دوست دارد و فکر میکند که این خصیصه اورا بالاتر و برتر از دیگران قرار می دهد...
تعاملِ امر روانشناختی، امر اجتماعی و امر اخلاقی، ساختار دراماتیکِ یادداشتها را می آفریند.
در سطح فلسفی نیز با پارادوکس مسأله ی اختیار، و رفتار جبرمدار روبرو میشویم.کنج دیوار زیرزمین که راوی در آن حبس شده، مظهر قوانین طبیعت، ریاضیات و هرچیز مرتبط با نظریه های استدلال محور است که هر اِمکانی را در انسان برای نشان دادنِ فردیت و اراده ی آزادانه اش ، از بین میبَرَد.او میگوید که خواستِ شخصی و آزاد و ارادی ، هرچند وحشیانه ترین و بدوی ترین هوس، همان منفعتِ اصلیِ از قلم افتاده یِ بشر است که در هیچ طبقه بندی نمی گنجد و هر سیستم و قانون و تئوری را میفرستد به دَرَک! و معتقد است عقل، فقط عقل است و فقط هم جوابگویِ توانایی فکری بشر، اما میل، جلوه ی کل زندگی و کل حیات بشری است، هم عقل و هم باقیِ دغدغه هایش....
بحث سر این است که انسان به خودش ثابت کند که انسان است..نه ابزار!...
راوی میگوید:من نه طرف رنج را میگیرم و نه هواخواه سعادت و رفاهم. من طرفدار میلم.میل شخصی!
از نظر او، صرفا خیر و سعادت را دوست داشتن، حتی به نوعی بی شخصیتی و بی لیاقتی هم هست! اصلا شاید انسان مثل یک شطرنج باز ، تنها جریان حرکتهایی را دوست داشته باشد که او را به هدف میرسانَد و نه خودِ هدف را...شاید تمامی اهداف روی زمین، که بشر دارد برای رسیدن به آن تلاش میکند، فقط روند قطع نشدنیِ حرکت باشد، نه مقصد خاصی که چیزی نیست جز یک مشت فرمول ریاضی...رسیدن که همه چیز نیست!آخر این کار به شکل مضحکی تمام میشود!
داستایفسکی در این اثر به ضرورت پی ریزی اخلاقی نوین که نه فقط بر پایه ی عقل، بلکه بر اساس کل ذات و فطرت بشر استوار باشد، تاکید میکند.اخلاق نوینی که خود در طول عمر ادبی اش، برای آن تلاش میکند...
ژانر این اثر، ژانری مرکب است.خود نویسنده در نامه هایی که طی کار روی اثرش نوشته، بخش نخستِ این اثرِ دوپاره را مقاله و بخش دوم را رمانِ کوتاه نامیده است.ترجمه و مقدمه ی بسیار عالی جناب آتش برآب و تفسیرهای ارزشمندی که از اساتید مختلف در پیوست این کتاب گنجانده شده نیز، این کتاب را خواستنی تر و ارزشمندتر کرده است.
راوی پارادوکسالیستِ ما زندگی درونی را بر زندگی اجتماعی ترجیح داده است.ما شاهد گوشه گیری او از مردم و قطع ارتباطات اجتماعی، به منظور حفظِ (من) ِ خود از فشار تاثیر محیطِ اطرافش هستیم...اما در ادامه میبینیم که او در زیرزمینِ آگاهی فردی که برای خویش ساخته، حبس شده و راه فراری ندارد!
درونگرایی و تأملات مرد زیرزمینی، آن قدر نسبی بودن هرچیز را در دیدگاهش گسترش میدهد که ایمانش را به قوانین عمومی کاملا از دست می دهد و به تبع آن، برایش مطلقا هیچ چیز گرامی و با قداستی باقی نمی ماند.
اگر در درونگراییِ دیگران، انکار تِز به وسیله ی آنتی تِز میتوانست آنان را به سنتز برساند، اینجا در درونگراییِ راوی، چنین امکانی اساسا وجود ندارد چون خود وجود سنتز ، از آغاز انکار شده است...در یادداشت ها میبینیم که چطور انزوای کامل خود، در خلوت شخصی ، مفهومی انتزاعی پیدا میکند و در عمل امکان پذیر نیست و شاهدیم که او چطور تمایلی راستین به حفظ تماسی هرچند گذرا و تحقیرآمیز با دیگران دارد و آنرا برای خود نوعی دستیابی به موفقیت میشمارد....
راوی به پستی و فرومایگیِ رفتارش آگاه است و از این آگاهی، لذت هم میبَرد ، چون این دوگانگیِ شخصیتش را به عنوان نشانی از روشنفکریِ ناب و خالص ، دوست دارد و فکر میکند که این خصیصه اورا بالاتر و برتر از دیگران قرار می دهد...
تعاملِ امر روانشناختی، امر اجتماعی و امر اخلاقی، ساختار دراماتیکِ یادداشتها را می آفریند.
در سطح فلسفی نیز با پارادوکس مسأله ی اختیار، و رفتار جبرمدار روبرو میشویم.کنج دیوار زیرزمین که راوی در آن حبس شده، مظهر قوانین طبیعت، ریاضیات و هرچیز مرتبط با نظریه های استدلال محور است که هر اِمکانی را در انسان برای نشان دادنِ فردیت و اراده ی آزادانه اش ، از بین میبَرَد.او میگوید که خواستِ شخصی و آزاد و ارادی ، هرچند وحشیانه ترین و بدوی ترین هوس، همان منفعتِ اصلیِ از قلم افتاده یِ بشر است که در هیچ طبقه بندی نمی گنجد و هر سیستم و قانون و تئوری را میفرستد به دَرَک! و معتقد است عقل، فقط عقل است و فقط هم جوابگویِ توانایی فکری بشر، اما میل، جلوه ی کل زندگی و کل حیات بشری است، هم عقل و هم باقیِ دغدغه هایش....
بحث سر این است که انسان به خودش ثابت کند که انسان است..نه ابزار!...
راوی میگوید:من نه طرف رنج را میگیرم و نه هواخواه سعادت و رفاهم. من طرفدار میلم.میل شخصی!
از نظر او، صرفا خیر و سعادت را دوست داشتن، حتی به نوعی بی شخصیتی و بی لیاقتی هم هست! اصلا شاید انسان مثل یک شطرنج باز ، تنها جریان حرکتهایی را دوست داشته باشد که او را به هدف میرسانَد و نه خودِ هدف را...شاید تمامی اهداف روی زمین، که بشر دارد برای رسیدن به آن تلاش میکند، فقط روند قطع نشدنیِ حرکت باشد، نه مقصد خاصی که چیزی نیست جز یک مشت فرمول ریاضی...رسیدن که همه چیز نیست!آخر این کار به شکل مضحکی تمام میشود!
داستایفسکی در این اثر به ضرورت پی ریزی اخلاقی نوین که نه فقط بر پایه ی عقل، بلکه بر اساس کل ذات و فطرت بشر استوار باشد، تاکید میکند.اخلاق نوینی که خود در طول عمر ادبی اش، برای آن تلاش میکند...
ژانر این اثر، ژانری مرکب است.خود نویسنده در نامه هایی که طی کار روی اثرش نوشته، بخش نخستِ این اثرِ دوپاره را مقاله و بخش دوم را رمانِ کوتاه نامیده است.ترجمه و مقدمه ی بسیار عالی جناب آتش برآب و تفسیرهای ارزشمندی که از اساتید مختلف در پیوست این کتاب گنجانده شده نیز، این کتاب را خواستنی تر و ارزشمندتر کرده است.
August 25, 2025
رنج و خوشبختی همیشه در جدالی پنهان و خاموشاند؛ جدالی که در اعماق وجود ما شکل میگیرد، بیآنکه بتوانیم مرز روشنی میانشان بکشیم. گویی هر بار که به خوشبختی نزدیک میشویم، سایهای از رنج بر آن میافتد و آن را تهدید میکند؛ و هر بار که در رنج غرق میشویم، بارقهای از معنا یا آزادی در دلش جوانه میزند. شاید راز زندگی همین تضاد است: اینکه انسان، نه با آسودگی و آرامش، بلکه با آگاهی از رنج و برخورد با تاریکیهای درون خود، به چیزی نزدیک به آزادی دست مییابد. آزادیای که نه شیرین است و نه آرام، بلکه تلخ، زهرآگین و در عین حال اجتنابناپذیر.
«یادداشتهای زیرزمینی» داستایفسکی تجسم همین جدال است؛ روایتی از انسانی که با رنج و تنهاییاش میجنگد، اما در عین حال از آن تغذیه میکند. مردی که خود را «بیمار» مینامد، و بیماریاش همان آگاهی است؛ آگاهی از پوچیِ سعادت آماده، از دروغِ منطق ریاضی و از اسارت اراده در ساختارهای اجتماعی. او نه قهرمان است و نه ضدقهرمان؛ بلکه انعکاس تناقضات انسانی است، همان چیزی که هر یک از ما در تاریکترین لحظات تنهاییمان لمس کردهایم.
این کتاب از همان نخستین سطرهایش نشان میدهد که در پی داستانگویی کلاسیک نیست. مرد زیرزمینی، راوی و ضدقهرمان ما، خود را از همان آغاز «انسانی بیمار، کینهتوز و منزوی» معرفی میکند. او نه در پی همدردی است و نه در پی بخشش. آنچه میخواهد، تنها سخن گفتن از حقیقتی است که هیچ نظام اخلاقی یا اجتماعی توان پذیرش آن را ندارد: اینکه انسان موجودی غیرقابل پیشبینی و پر از تناقض است، و درست به همین دلیل، هیچ معادلهای قادر به مهار او نیست.
کتاب در دو بخش نوشته شده است. بخش نخست، «زیرزمین»، مانیفستی فلسفی است. اینجا داستایفسکی زبان شخصیتش را چون چاقویی میتراشد که به ریشهی خوشبینیهای سادهانگارانه و ایدئالیسم عقلانی زمانه حمله کند. مرد زیرزمینی با تمسخر ایدهی «بهشت عقلانی» – جهانی که در آن علم و حسابگری مسیر سعادت بشر را تضمین میکنند – نشان میدهد که انسان نه تنها به دنبال نفع شخصی نیست، بلکه گاه از روی لجاجت و میل به آزادی، خود را نابود میکند. این لحظهی ناب فلسفی کتاب است: آزادیِ انسانی که میتواند علیه خودش بشورد، حتی اگر نتیجهاش رنج و ویرانی باشد.
بخش دوم کتاب، «به مناسبت برفِ نمناک»، تجسم عینی همین افکار است. اینجا مرد زیرزمینی از فلسفه فاصله میگیرد و وارد خاطرات و تجربههای شخصیاش میشود: تحقیرهایی که دیده، روابط ناکامش با دوستان یا همکاران سابق، و دیدار با زنی به نام لیزا که به شکل تراژیکی ناکام میماند. این بخش نشان میدهد که زیرزمین صرفاً استعارهای ذهنی نیست؛ بلکه به رفتار و روابط روزمره نیز سرایت میکند. شخصیت در همان لحظه که میل به عشق و ارتباط دارد، همه چیز را ویران میکند؛ چون در اعماق وجودش نمیتواند از اسارت تناقضات خود بگریزد.
این تضاد، همانطور که در متن تو هم اشاره شده بود، به یکی از هستههای اگزیستانسیالیسم بدل میشود. داستایفسکی پیش از آنکه سارتر و کامو به جهان بیایند، در نیمهی قرن نوزدهم، انسانی را به تصویر کشید که آزادی را نه در ساختن بهشت روی زمین، بلکه در توانایی انتخابِ ویرانی و رنج میبیند. او نشان داد که انسان اگرچه ممکن است بهظاهر به دنبال سعادت باشد، اما همواره چیزی در درونش او را به مقاومت در برابر سعادت تحمیلی وا میدارد. درست همین امر است که زندگی را غیرقابل پیشبینی و انسانی را تراژیک میکند.
زبان کتاب، بهویژه در بخش اول، لحنی عصبی، پرخاشگر و سرشار از تردید دارد. گویی راوی مدام با خودش جدل میکند، همانطور که با خواننده جدل میکند. او مدام به ما یادآوری میکند که «شاید دروغ میگویم»، «شاید اینها هذیان است»؛ اما همین اعترافها او را صادقتر از هر فیلسوف نظامساز دیگری نشان میدهد. صدای او صدای انسانی است که نمیخواهد هیچ آرامش و قطعیتی را بپذیرد، چون میداند پشت هر آرامشی، دروغی بزرگ پنهان است.
اهمیت «یادداشتهای زیرزمینی» فقط در نقد ایدئالیسم و عقلانیت نیست. این اثر بهنوعی روانشناسی مدرن را پیشبینی میکند: کاوش در ناخودآگاه، در میل به تحقیر خود، در لذت پنهان رنج کشیدن. مرد زیرزمینی میگوید: «آیا میدانید لذت چیست؟ لذت همان رنج است.» این جمله نه یک شعار، بلکه گواهی است بر تجربهای که بعدها روانکاوی فرویدی و اگزیستانسیالیسم فلسفی بارها به شیوههای مختلف آن را بازتاب دادند.
اما آیا این کتاب فقط سیاهنمایی است؟ پاسخ پیچیدهتر از یک «بله» یا «نه» است. در دل همین تاریکی، نوعی صداقت و شجاعت وجود دارد. داستایفسکی به ما نشان میدهد که خوشبختیِ واقعی، اگر اصلاً معنایی داشته باشد، تنها زمانی میتواند وجود داشته باشد که رنج و تناقض را بپذیریم. آنچه مرد زیرزمینی از ما میخواهد، این نیست که از زیرزمین بیرون بیاییم، بلکه این است که بپذیریم زیرزمین بخشی از وجود ماست.
در مقایسه با دیگر آثار داستایفسکی، «یادداشتهای زیرزمینی» به لحاظ حجم کوچکتر است، اما بهلحاظ تأثیرگذاری، نقشی محوری در جهان فکری او دارد. بسیاری از ایدههای اصلی داستایفسکی در آثار بعدیاش – مثل «جنایت و مکافات» یا «برادران کارامازوف» – ریشه در همین مانیفست دارند. از اینرو، خواندن این کتاب نه تنها برای فهمیدن داستایفسکی، بلکه برای فهمیدن سیر اندیشهی مدرن در باب انسان ضروری است.
اگرچه داستایوفسکی و نیچه هرگز به شکل مستقیم با یکدیگر وارد گفتوگو نشدند، اما «یادداشتهای زیرزمینی» زمینهای را فراهم میکند که بعدها در اندیشه نیچه به اوج میرسد: مسئله اراده. انسان زیرزمینی با لجاجتی کودکانه و در عین حال تراژیک، علیه جبر عقلانی و ریاضیوار عصر خود قد علم میکند. او نمیخواهد صرفاً مهرهای در معادلهی عقلانیت یا سودگرایی باشد؛ بلکه با انتخابهای ویرانگر، میل دارد «حق داشتن به اراده» را نشان دهد. همین حق، هرچند بهظاهر پوچ یا خودویرانگر، یادآور مفهومی است که نیچه بعدها در قالب «ارادهی معطوف به قدرت» بیان میکند. در واقع، شخصیت زیرزمینی اراده را در برابر نظمِ تحمیلشدهی بیرونی مینشاند؛ حتی اگر این اراده در جهت نابودی خویش عمل کند. او میخواهد ثابت کند که انسان فقط موجودی عقلانی نیست، بلکه موجودی است با حق شورش، حق انتخابِ خلاف قاعده و حق خواستنِ چیزی جز «سعادت از پیش تعریفشده». همین بذر کوچک است که در اندیشهی نیچه به یک فلسفهی تمامعیار بدل میشود: اصالت اراده، حتی بر عقل.
«یادداشتهای زیرزمینی» اغلب بهعنوان یکی از نخستین متون اگزیستانسیالیستی شناخته میشود. مضمون محوری کتاب، یعنی رویارویی انسان با پوچی و جستجوی معنا در جهانی بیپاسخ، زمینهای است که سارتر و کامو دهها سال بعد از آن تغذیه کردند. شخصیت زیرزمینی، انسانی است که آزادیاش را چون نفرینی بر دوش میکشد: هیچکس او را مجبور نکرده است به چنین کنارهگیری یا عصیان، اما همین آزادی او را به ورطهی رنج و انفعال میکشاند. اینجا با همان وضعیتی مواجهیم که سارتر بعدها «محکوم به آزادی بودن» مینامد. از سوی دیگر، طنز تلخ و شکاکیت زیرزمینی نسبت به هر نظام معنا، شباهتهای آشکاری با «ابزورد» کامو دارد؛ انسانی که میداند جهان پاسخی ندارد، اما باز هم از پرسیدن دست نمیکشد. زیرزمینی اگرچه شور زندگی را ندارد، اما مقاومتش در برابر عقلانیت مکانیکی زمانهاش، همان تقلا در برابر پوچی است که کامو آن را در هیئت سیزیف به تصویر کشید.
«یادداشتهای زیرزمینی» در بستر اجتماعی روسیه قرن نوزدهم واکنشی بود به موج عقلگرایی و آرمانشهرهای سوسیالیستی که روشنفکرانی چون نیکلای چرنیشفسکی در رمان چه باید کرد؟ تبلیغ میکردند. چرنیشفسکی با ایمان به علم و عقل، جهانی را ترسیم کرده بود که در آن انسانها با منطق ریاضیوار به سعادت همگانی میرسند. داستایوفسکی، که خود تجربه تبعید و کار اجباری را پشت سر گذاشته بود، با «یادداشتهای زیرزمینی» علیه این خوشبینی میشورد. او نشان میدهد که انسان هرگز در فرمولها جا نمیگیرد؛ همیشه چیزی باقی میماند که عقل و علم از توضیحش عاجزند: میل، سرکشی، غرور و ارادهای کور.
واکنش مستقیم داستایوفسکی به چرنیشفسکی آشکار است: شخصیت زیرزمینی تقریباً بهعنوان آینهای معکوس از قهرمانان «چه باید کرد؟» ساخته شده است. جایی که چرنیشفسکی انسان عقلانی و منطقی را میستاید، داستایوفسکی انسانی لجوج و بیمار را پیش میکشد که عمداً به ضرر خودش عمل میکند. او با این کار، نه تنها چرنیشفسکی، که کل جریان عقلگرایی و سودگرایی روسی را به چالش میکشد. این جدال فکری نقشی اساسی در شکلگیری مباحث روشنفکری روسیه داشت و شکافی عمیق میان ایدئالیسم علمی و واقعگرایی روانشناختی ایجاد کرد؛ شکافی که بعدها در آثار تولستوی، تورگنیف و حتی خود داستایوفسکی در رمانهای بزرگترش ادامه یافت.
در پایان میتوان گفت این اثر دعوتی است به مواجهه با خود. با آن بخشهای پنهان، تاریک، متناقض و گاه شرمآور وجودمان. شاید هر کس که این کتاب را بخواند، بخشی از «زیرزمین» را در خود خواهد یافت. و همین است که اثر را جهانی و جاودانه میکند: انسان، هرچقدر هم که پیشرفت کند، هیچگاه از زیرزمین خویش رهایی نخواهد یافت.
«یادداشتهای زیرزمینی» داستایفسکی تجسم همین جدال است؛ روایتی از انسانی که با رنج و تنهاییاش میجنگد، اما در عین حال از آن تغذیه میکند. مردی که خود را «بیمار» مینامد، و بیماریاش همان آگاهی است؛ آگاهی از پوچیِ سعادت آماده، از دروغِ منطق ریاضی و از اسارت اراده در ساختارهای اجتماعی. او نه قهرمان است و نه ضدقهرمان؛ بلکه انعکاس تناقضات انسانی است، همان چیزی که هر یک از ما در تاریکترین لحظات تنهاییمان لمس کردهایم.
این کتاب از همان نخستین سطرهایش نشان میدهد که در پی داستانگویی کلاسیک نیست. مرد زیرزمینی، راوی و ضدقهرمان ما، خود را از همان آغاز «انسانی بیمار، کینهتوز و منزوی» معرفی میکند. او نه در پی همدردی است و نه در پی بخشش. آنچه میخواهد، تنها سخن گفتن از حقیقتی است که هیچ نظام اخلاقی یا اجتماعی توان پذیرش آن را ندارد: اینکه انسان موجودی غیرقابل پیشبینی و پر از تناقض است، و درست به همین دلیل، هیچ معادلهای قادر به مهار او نیست.
کتاب در دو بخش نوشته شده است. بخش نخست، «زیرزمین»، مانیفستی فلسفی است. اینجا داستایفسکی زبان شخصیتش را چون چاقویی میتراشد که به ریشهی خوشبینیهای سادهانگارانه و ایدئالیسم عقلانی زمانه حمله کند. مرد زیرزمینی با تمسخر ایدهی «بهشت عقلانی» – جهانی که در آن علم و حسابگری مسیر سعادت بشر را تضمین میکنند – نشان میدهد که انسان نه تنها به دنبال نفع شخصی نیست، بلکه گاه از روی لجاجت و میل به آزادی، خود را نابود میکند. این لحظهی ناب فلسفی کتاب است: آزادیِ انسانی که میتواند علیه خودش بشورد، حتی اگر نتیجهاش رنج و ویرانی باشد.
بخش دوم کتاب، «به مناسبت برفِ نمناک»، تجسم عینی همین افکار است. اینجا مرد زیرزمینی از فلسفه فاصله میگیرد و وارد خاطرات و تجربههای شخصیاش میشود: تحقیرهایی که دیده، روابط ناکامش با دوستان یا همکاران سابق، و دیدار با زنی به نام لیزا که به شکل تراژیکی ناکام میماند. این بخش نشان میدهد که زیرزمین صرفاً استعارهای ذهنی نیست؛ بلکه به رفتار و روابط روزمره نیز سرایت میکند. شخصیت در همان لحظه که میل به عشق و ارتباط دارد، همه چیز را ویران میکند؛ چون در اعماق وجودش نمیتواند از اسارت تناقضات خود بگریزد.
این تضاد، همانطور که در متن تو هم اشاره شده بود، به یکی از هستههای اگزیستانسیالیسم بدل میشود. داستایفسکی پیش از آنکه سارتر و کامو به جهان بیایند، در نیمهی قرن نوزدهم، انسانی را به تصویر کشید که آزادی را نه در ساختن بهشت روی زمین، بلکه در توانایی انتخابِ ویرانی و رنج میبیند. او نشان داد که انسان اگرچه ممکن است بهظاهر به دنبال سعادت باشد، اما همواره چیزی در درونش او را به مقاومت در برابر سعادت تحمیلی وا میدارد. درست همین امر است که زندگی را غیرقابل پیشبینی و انسانی را تراژیک میکند.
زبان کتاب، بهویژه در بخش اول، لحنی عصبی، پرخاشگر و سرشار از تردید دارد. گویی راوی مدام با خودش جدل میکند، همانطور که با خواننده جدل میکند. او مدام به ما یادآوری میکند که «شاید دروغ میگویم»، «شاید اینها هذیان است»؛ اما همین اعترافها او را صادقتر از هر فیلسوف نظامساز دیگری نشان میدهد. صدای او صدای انسانی است که نمیخواهد هیچ آرامش و قطعیتی را بپذیرد، چون میداند پشت هر آرامشی، دروغی بزرگ پنهان است.
اهمیت «یادداشتهای زیرزمینی» فقط در نقد ایدئالیسم و عقلانیت نیست. این اثر بهنوعی روانشناسی مدرن را پیشبینی میکند: کاوش در ناخودآگاه، در میل به تحقیر خود، در لذت پنهان رنج کشیدن. مرد زیرزمینی میگوید: «آیا میدانید لذت چیست؟ لذت همان رنج است.» این جمله نه یک شعار، بلکه گواهی است بر تجربهای که بعدها روانکاوی فرویدی و اگزیستانسیالیسم فلسفی بارها به شیوههای مختلف آن را بازتاب دادند.
اما آیا این کتاب فقط سیاهنمایی است؟ پاسخ پیچیدهتر از یک «بله» یا «نه» است. در دل همین تاریکی، نوعی صداقت و شجاعت وجود دارد. داستایفسکی به ما نشان میدهد که خوشبختیِ واقعی، اگر اصلاً معنایی داشته باشد، تنها زمانی میتواند وجود داشته باشد که رنج و تناقض را بپذیریم. آنچه مرد زیرزمینی از ما میخواهد، این نیست که از زیرزمین بیرون بیاییم، بلکه این است که بپذیریم زیرزمین بخشی از وجود ماست.
در مقایسه با دیگر آثار داستایفسکی، «یادداشتهای زیرزمینی» به لحاظ حجم کوچکتر است، اما بهلحاظ تأثیرگذاری، نقشی محوری در جهان فکری او دارد. بسیاری از ایدههای اصلی داستایفسکی در آثار بعدیاش – مثل «جنایت و مکافات» یا «برادران کارامازوف» – ریشه در همین مانیفست دارند. از اینرو، خواندن این کتاب نه تنها برای فهمیدن داستایفسکی، بلکه برای فهمیدن سیر اندیشهی مدرن در باب انسان ضروری است.
اگرچه داستایوفسکی و نیچه هرگز به شکل مستقیم با یکدیگر وارد گفتوگو نشدند، اما «یادداشتهای زیرزمینی» زمینهای را فراهم میکند که بعدها در اندیشه نیچه به اوج میرسد: مسئله اراده. انسان زیرزمینی با لجاجتی کودکانه و در عین حال تراژیک، علیه جبر عقلانی و ریاضیوار عصر خود قد علم میکند. او نمیخواهد صرفاً مهرهای در معادلهی عقلانیت یا سودگرایی باشد؛ بلکه با انتخابهای ویرانگر، میل دارد «حق داشتن به اراده» را نشان دهد. همین حق، هرچند بهظاهر پوچ یا خودویرانگر، یادآور مفهومی است که نیچه بعدها در قالب «ارادهی معطوف به قدرت» بیان میکند. در واقع، شخصیت زیرزمینی اراده را در برابر نظمِ تحمیلشدهی بیرونی مینشاند؛ حتی اگر این اراده در جهت نابودی خویش عمل کند. او میخواهد ثابت کند که انسان فقط موجودی عقلانی نیست، بلکه موجودی است با حق شورش، حق انتخابِ خلاف قاعده و حق خواستنِ چیزی جز «سعادت از پیش تعریفشده». همین بذر کوچک است که در اندیشهی نیچه به یک فلسفهی تمامعیار بدل میشود: اصالت اراده، حتی بر عقل.
«یادداشتهای زیرزمینی» اغلب بهعنوان یکی از نخستین متون اگزیستانسیالیستی شناخته میشود. مضمون محوری کتاب، یعنی رویارویی انسان با پوچی و جستجوی معنا در جهانی بیپاسخ، زمینهای است که سارتر و کامو دهها سال بعد از آن تغذیه کردند. شخصیت زیرزمینی، انسانی است که آزادیاش را چون نفرینی بر دوش میکشد: هیچکس او را مجبور نکرده است به چنین کنارهگیری یا عصیان، اما همین آزادی او را به ورطهی رنج و انفعال میکشاند. اینجا با همان وضعیتی مواجهیم که سارتر بعدها «محکوم به آزادی بودن» مینامد. از سوی دیگر، طنز تلخ و شکاکیت زیرزمینی نسبت به هر نظام معنا، شباهتهای آشکاری با «ابزورد» کامو دارد؛ انسانی که میداند جهان پاسخی ندارد، اما باز هم از پرسیدن دست نمیکشد. زیرزمینی اگرچه شور زندگی را ندارد، اما مقاومتش در برابر عقلانیت مکانیکی زمانهاش، همان تقلا در برابر پوچی است که کامو آن را در هیئت سیزیف به تصویر کشید.
«یادداشتهای زیرزمینی» در بستر اجتماعی روسیه قرن نوزدهم واکنشی بود به موج عقلگرایی و آرمانشهرهای سوسیالیستی که روشنفکرانی چون نیکلای چرنیشفسکی در رمان چه باید کرد؟ تبلیغ میکردند. چرنیشفسکی با ایمان به علم و عقل، جهانی را ترسیم کرده بود که در آن انسانها با منطق ریاضیوار به سعادت همگانی میرسند. داستایوفسکی، که خود تجربه تبعید و کار اجباری را پشت سر گذاشته بود، با «یادداشتهای زیرزمینی» علیه این خوشبینی میشورد. او نشان میدهد که انسان هرگز در فرمولها جا نمیگیرد؛ همیشه چیزی باقی میماند که عقل و علم از توضیحش عاجزند: میل، سرکشی، غرور و ارادهای کور.
واکنش مستقیم داستایوفسکی به چرنیشفسکی آشکار است: شخصیت زیرزمینی تقریباً بهعنوان آینهای معکوس از قهرمانان «چه باید کرد؟» ساخته شده است. جایی که چرنیشفسکی انسان عقلانی و منطقی را میستاید، داستایوفسکی انسانی لجوج و بیمار را پیش میکشد که عمداً به ضرر خودش عمل میکند. او با این کار، نه تنها چرنیشفسکی، که کل جریان عقلگرایی و سودگرایی روسی را به چالش میکشد. این جدال فکری نقشی اساسی در شکلگیری مباحث روشنفکری روسیه داشت و شکافی عمیق میان ایدئالیسم علمی و واقعگرایی روانشناختی ایجاد کرد؛ شکافی که بعدها در آثار تولستوی، تورگنیف و حتی خود داستایوفسکی در رمانهای بزرگترش ادامه یافت.
در پایان میتوان گفت این اثر دعوتی است به مواجهه با خود. با آن بخشهای پنهان، تاریک، متناقض و گاه شرمآور وجودمان. شاید هر کس که این کتاب را بخواند، بخشی از «زیرزمین» را در خود خواهد یافت. و همین است که اثر را جهانی و جاودانه میکند: انسان، هرچقدر هم که پیشرفت کند، هیچگاه از زیرزمین خویش رهایی نخواهد یافت.
September 1, 2024
بله آقای زیرزمینی. من هم دنیا به هیچ کجام نیست و چای بعدازظهرم از کل کهکشان راه شیری برام مهمتره. من هم سالهاست صدای اینها رو از لای شکاف زمین میشنوم. من هم زیرزمینیام.
October 15, 2022
اینجاست که با خوندن بعضی کتابها پی به حقارت بعضی آدمها میبریم...
July 16, 2015
ایدههایی ناآزموده در باب کتابی که هرگز نمیتوانم تمامش کنم
فقط تا صفحهی 120 تونستم پیش برم. شاید اگه سه چهار سال پیش بود با سماجت پیش میرفتم. اما این روزها زمانم کمتر از چیزی هست که بخوام سر سماجت تلفش کنم
...
تقسیمبندی رمان بسیار خیرهکنندهست. عنوان بخش اول -تاریکی- طعنهای هست به دنیای امیدوار عصر روشنگری و عنوان فصل دوم -روی برف نمناک- گریزی زده به پروژهی مخالفخوان اون روزهای عصر روشنگری؛ یعنی رمانتیسم. شخصیت اصلی رمان تکافتادهی منفعلی هست که از فضای فکری پیرامون خودش احساس تشنج میکنه. هیچ اندیشهای نمیتونه براش قانعکننده باشه و سرگشته میون آدمهایی که یا این از اونها متنفره یا اون از اینها ویلونه. تا اینجاش که جالبه. اما جذابیت کار اونجایی کم میشه که دیگه کم کم احساس میکنی کتاب تبدیل شده به متن پیاده شده از خطابهی یه مانیفست فلسفی. اوکی. اگه کسی مشکلی با خوندن همچین مانیفستایی نداره با کتاب مشکلی به هم نمیزنه.
این رمان توی بهترین حالت یه زمین تمرینی متوسط برای رمان معرکهی بعدی داستایفسکی هست. جنایت و مکافات انتخاب بزرگتری هست برای داستایفسکیخوانی
...
فقط تا صفحهی 120 تونستم پیش برم. شاید اگه سه چهار سال پیش بود با سماجت پیش میرفتم. اما این روزها زمانم کمتر از چیزی هست که بخوام سر سماجت تلفش کنم
...
تقسیمبندی رمان بسیار خیرهکنندهست. عنوان بخش اول -تاریکی- طعنهای هست به دنیای امیدوار عصر روشنگری و عنوان فصل دوم -روی برف نمناک- گریزی زده به پروژهی مخالفخوان اون روزهای عصر روشنگری؛ یعنی رمانتیسم. شخصیت اصلی رمان تکافتادهی منفعلی هست که از فضای فکری پیرامون خودش احساس تشنج میکنه. هیچ اندیشهای نمیتونه براش قانعکننده باشه و سرگشته میون آدمهایی که یا این از اونها متنفره یا اون از اینها ویلونه. تا اینجاش که جالبه. اما جذابیت کار اونجایی کم میشه که دیگه کم کم احساس میکنی کتاب تبدیل شده به متن پیاده شده از خطابهی یه مانیفست فلسفی. اوکی. اگه کسی مشکلی با خوندن همچین مانیفستایی نداره با کتاب مشکلی به هم نمیزنه.
این رمان توی بهترین حالت یه زمین تمرینی متوسط برای رمان معرکهی بعدی داستایفسکی هست. جنایت و مکافات انتخاب بزرگتری هست برای داستایفسکیخوانی
...
April 25, 2021
«ما مردگانی بدنیا آمدهایم . . »
ರ_ರ
سومین خوانش از داستایفسکی (بعداز جنایت ومکافات وابله) وسومین شاهکار
قبل از شروع بخش نخست ،تصویر منعکس شدهی فردی در آینه رو میبینیم(دراین ترجمه)
اسم بخش اول هست زیرزمین
بنظر داستایفسکی قرار مارو ببره به دنیای تنگ وتاریک زیرزمینی و با داستان فردی آشنا بشیم که مصائب دیدهی دنیاست وغم ناگواری روی دوشش سنگینی میکند
برخلاف ترجمه رحمت الهی که تصویری استفاده نشده(البته نخواندم وفقط رد شدم)،در این ترجمه با تصاویری مواجهه میشیم
نمیدانم شاید هدف مترجم این بوده از قبل آمادگی داشته باشیم که قرار است با چه دنیایی روبرو بشیم یا برای ارتباط قوی تر
از همان بخش نخست ،تناقضات وحقیقتهای زندگی فردی به صورتمون پاشیده میشه و مارو میکشه به زندگی کسی که هیچی نمیدانیم
داستان اینگونه شروع میشه:
«من آدم خبیثی هستم،آقایان !...اصلا راحتتان کنم ؛مریضم.هیچ جذابیتی ندارم . . . با اینکه برای پزشکی ودکتر جماعت احترام قائلم اما هیچ وقت دنبال دوادرمان نرفته ونمیروم . . .
بهتر از هرکسی هم میدانم که با اینکار فقط دارم به خودم لطمه میزنم،نه هیچکس دیگر .با این احوال،اگر دوادرمانی هم نمیکنم ،از بدجنسی است .کبدم وضعش بد است ؟!بگذار بدتر شود! . .»
آیا باید طبق قوانین حاکم زندگی کرد ؟
آیا منافع انسان محاسبه شده وفهرست شده؟
آیا کسی هست ضرر خودش را بخواهد؟
داستایفسکی این سوال ها را میپرسد ومخاطب رو وارد چالش میکند.
در ادامه ما با افکار ومعضلات شخصیت اول داستان،آشنا میشیم با روایت خود شخص
بنظر داستایفسکی بخواهد ما خودمونو جای شخصیت بذاریم ودر مورد تناقضات وقوانین حاکم قضاوت کنیم
ترجمه هم کاملا متفاوت با آثار قبلی هست
آتش برآب بقولی امروزیتر ترجمه کرده
قبل از این ،ابله با ترجمه سروش حبیبی را خواندم که مخاطب رو میبره به فضای قرن 19و اون سبک زندگی ومن اینطوری بیشتر میپسندم
چیزی که توی ترجمه آتش برآب ندیدم
ರ_ರ
سومین خوانش از داستایفسکی (بعداز جنایت ومکافات وابله) وسومین شاهکار
قبل از شروع بخش نخست ،تصویر منعکس شدهی فردی در آینه رو میبینیم(دراین ترجمه)
اسم بخش اول هست زیرزمین
بنظر داستایفسکی قرار مارو ببره به دنیای تنگ وتاریک زیرزمینی و با داستان فردی آشنا بشیم که مصائب دیدهی دنیاست وغم ناگواری روی دوشش سنگینی میکند
برخلاف ترجمه رحمت الهی که تصویری استفاده نشده(البته نخواندم وفقط رد شدم)،در این ترجمه با تصاویری مواجهه میشیم
نمیدانم شاید هدف مترجم این بوده از قبل آمادگی داشته باشیم که قرار است با چه دنیایی روبرو بشیم یا برای ارتباط قوی تر
از همان بخش نخست ،تناقضات وحقیقتهای زندگی فردی به صورتمون پاشیده میشه و مارو میکشه به زندگی کسی که هیچی نمیدانیم
داستان اینگونه شروع میشه:
«من آدم خبیثی هستم،آقایان !...اصلا راحتتان کنم ؛مریضم.هیچ جذابیتی ندارم . . . با اینکه برای پزشکی ودکتر جماعت احترام قائلم اما هیچ وقت دنبال دوادرمان نرفته ونمیروم . . .
بهتر از هرکسی هم میدانم که با اینکار فقط دارم به خودم لطمه میزنم،نه هیچکس دیگر .با این احوال،اگر دوادرمانی هم نمیکنم ،از بدجنسی است .کبدم وضعش بد است ؟!بگذار بدتر شود! . .»
آیا باید طبق قوانین حاکم زندگی کرد ؟
آیا منافع انسان محاسبه شده وفهرست شده؟
آیا کسی هست ضرر خودش را بخواهد؟
داستایفسکی این سوال ها را میپرسد ومخاطب رو وارد چالش میکند.
در ادامه ما با افکار ومعضلات شخصیت اول داستان،آشنا میشیم با روایت خود شخص
بنظر داستایفسکی بخواهد ما خودمونو جای شخصیت بذاریم ودر مورد تناقضات وقوانین حاکم قضاوت کنیم
ترجمه هم کاملا متفاوت با آثار قبلی هست
آتش برآب بقولی امروزیتر ترجمه کرده
قبل از این ،ابله با ترجمه سروش حبیبی را خواندم که مخاطب رو میبره به فضای قرن 19و اون سبک زندگی ومن اینطوری بیشتر میپسندم
چیزی که توی ترجمه آتش برآب ندیدم
September 4, 2022
همیشه توی طول کتاب خوندن این شکلیم که وای چقد حرف دارم برای گفتن
ولی وقتی تمومش میکنم و میخوام بنویسم نمیدونم از چی و از کجاش بنویسم :دی
اوکی نو پرابلم به هرحال
داستایفسکی بود دیگ هربار که هر کتابی ازش میخونم نه تنها خسته نمیشم ازش
بلکه بیشتر عاشق روانی بودن و مریض بودن این مرد میشم (LOL)
و کتابای داستایفسکی همیشه جزو اون کتابایی که اگر اگر اگر یه روزی وقت کنم و
دیگه کتابی برای خوندن نداشته باشم (زهی خیال باطل)
قطعا انتخابم برای دوباره خوندن میشن!
-
چهارده تفسیری که پایان این کتاب بود با اینکه فکر میکردم فهمیدم داستان و یجورایی
ولی خوندنشون خالی از لطف نبود البته تفسیرای 2000 به بعد
چون به قبلش حقیقتا خیلی سخت حرف میزدن و سخت میشد فهمید چی میگن!
-
با شخصیت مرد زیرزمینی توی بخش اول بیشتر ارتباط گرفتم
و خب توی بخش دوم اینجوری بود که اون لایه های تاریک وجود انسان و
یه جورای کثیفی ریخته بود رو دایره
یه جاهایی با اینکه با خودت میگی شت این داره چیکار میکنه
ولی یکم که فکر میکنی میبینی خودتم بعضی وقتا همینکارارو میکنی.
ولی وقتی تمومش میکنم و میخوام بنویسم نمیدونم از چی و از کجاش بنویسم :دی
اوکی نو پرابلم به هرحال
داستایفسکی بود دیگ هربار که هر کتابی ازش میخونم نه تنها خسته نمیشم ازش
بلکه بیشتر عاشق روانی بودن و مریض بودن این مرد میشم (LOL)
و کتابای داستایفسکی همیشه جزو اون کتابایی که اگر اگر اگر یه روزی وقت کنم و
دیگه کتابی برای خوندن نداشته باشم (زهی خیال باطل)
قطعا انتخابم برای دوباره خوندن میشن!
-
چهارده تفسیری که پایان این کتاب بود با اینکه فکر میکردم فهمیدم داستان و یجورایی
ولی خوندنشون خالی از لطف نبود البته تفسیرای 2000 به بعد
چون به قبلش حقیقتا خیلی سخت حرف میزدن و سخت میشد فهمید چی میگن!
-
با شخصیت مرد زیرزمینی توی بخش اول بیشتر ارتباط گرفتم
و خب توی بخش دوم اینجوری بود که اون لایه های تاریک وجود انسان و
یه جورای کثیفی ریخته بود رو دایره
یه جاهایی با اینکه با خودت میگی شت این داره چیکار میکنه
ولی یکم که فکر میکنی میبینی خودتم بعضی وقتا همینکارارو میکنی.
May 26, 2025
و من هربار شگفتزده میشم از توانایی داستایفسکی در دیدن عمیقترین زوایای روحی انسانها... چه پرداخت درخشانی از "شدت یک انزجار".
April 16, 2023
( دلیل ستاره اول...)
نه، لیزا،خیلی بخت یارت ،باشد خیلی خوش اقبال ،باشی زودتر از سل میمیری گوشه ای در یک زیرزمین مثل همان دخترک تو میگویی در بیمارستان؟ اگر بیمارستان ببرندت که خوب است، اما اگر خانم رئیس هنوز احتیاجت داشته باشد چه طور؟ سیل از آن دست مریضیهای ناجور است؛ تب که نیست. تا آخرین لحظه آدم امیدش را از دست نمیدهد و میگوید حالم خوب است .خوش خیالی است و این به نفع خانم رئیس است. خیالت راحت باشد واقعیت همین است؛ روحت را فروخته ای و تازه بدهکار هم هستی، بنابراین جرئت جیک زدن هم نخواهی داشت. وقتی هم که در حال مرگی،همه رهایت میکنند و از تو روی میگردانند،چون دیگر به دردشان نمی خوری .حتی سرزنشت میکنند که چرا بیخودی جا اشغال کرده ای و زودتر نمی میری آب خوردن هم برایت سخت خواهد شد،با لعنت و نفرین آب به دستت میدهند.« زودتر جان
بکن پتیاره،هیچکس از نالههایت خواب ندارد،مشتریها هم حالشان به هم میخورد»این حقیقت است؛من این ها را به گوش خودم شنیدهام.موقع جان کندنت که برسد،پرتت میکنند گندترین گوشهی زیرزمینِ تاریک و نمور.آن وقت که تنها برای خودت آن گوشه افتادهای،در ذهنت چه چیز را مرور میکنی؟میمیری و با شتاب بیرونت میکشند،روی دست غریبهها،با غرغر و عجله و هیچکس برایت رحمتی نمیفرستد،آهی نمیکشد،تنها فکرشان این است که چطور زودتر از کولشان پایین بگذارندت و خلاص شوند.تابوتی میخرند،بیرونت میکشند همانطور که امروز آن دخترک را بیرون کشیدند،و به میخانهای میروند تا به یادت بنوشند.داخل قبل پر از گِل و کثافت و برف خیس است و کسی بخاطر تو خودش را به دردسر نمیاندازد.«بگذارش پایین وانیوخا؛بخت سرنگونش را ببین،با سر توی قبر میرود،حتی اینجا هم لنگهایش هواست فلان فلان شده.طناب را بکش عوضی.»«همینطوری خوب است.»«چهطور خوب است ؟به پهلو افتاده.اینهم ادم است اینجا،نمیفهمی؟»«همین خوب است دیگر،خاک بریز»
حتی حاضر نیستند بخاطرت بیش از حد بگومگو کنند.رویت را با سرعت میپوشانند،با خاکِ خیسِ کبود،و راهی میخانه میشوند...
این پایان یادِ تو روی زمین است؛بر گور دیگران،فرزندان،پدرها،همسرها،گاهی گذری میکنند اما برای تو نه اشکی،نه آهی،نه دعایی و هیچکسی،هیچ کس در تمام دنیا هرگز سراغت نخواهد آمد؛نامت از صفحهی زمین پاک میشود،گویی که هرگز وجود نداشتهای،انگار هیچوقت به دنیا نیامده ای!فقط گِل است و باتلاق،حالا شبها بر در تابوتت بکوب،همان وقت که مُردهها برمیخیزند و بگو:«بگذارید بیایم بیرون،آدمهای خوب،بگذارید زندگی کنم!هیچچیز از زندگیام نفهمیدهام،زندگیام مثل گلیم کهنهای به هدر رفت؛به مستی در میخانهی میدان سنایا گذشت؛بگذارید بیایم بیرون،ای آدمهای خوب،تا بار دیگر زندگی کنم!»
( اینم دلیل ستاره دوم...)
راه میرفتم و با خودم فکر میکردم،«این است بکارتی که از آن توست!خاکی دست نخورده و تازه!»
نه، لیزا،خیلی بخت یارت ،باشد خیلی خوش اقبال ،باشی زودتر از سل میمیری گوشه ای در یک زیرزمین مثل همان دخترک تو میگویی در بیمارستان؟ اگر بیمارستان ببرندت که خوب است، اما اگر خانم رئیس هنوز احتیاجت داشته باشد چه طور؟ سیل از آن دست مریضیهای ناجور است؛ تب که نیست. تا آخرین لحظه آدم امیدش را از دست نمیدهد و میگوید حالم خوب است .خوش خیالی است و این به نفع خانم رئیس است. خیالت راحت باشد واقعیت همین است؛ روحت را فروخته ای و تازه بدهکار هم هستی، بنابراین جرئت جیک زدن هم نخواهی داشت. وقتی هم که در حال مرگی،همه رهایت میکنند و از تو روی میگردانند،چون دیگر به دردشان نمی خوری .حتی سرزنشت میکنند که چرا بیخودی جا اشغال کرده ای و زودتر نمی میری آب خوردن هم برایت سخت خواهد شد،با لعنت و نفرین آب به دستت میدهند.« زودتر جان
بکن پتیاره،هیچکس از نالههایت خواب ندارد،مشتریها هم حالشان به هم میخورد»این حقیقت است؛من این ها را به گوش خودم شنیدهام.موقع جان کندنت که برسد،پرتت میکنند گندترین گوشهی زیرزمینِ تاریک و نمور.آن وقت که تنها برای خودت آن گوشه افتادهای،در ذهنت چه چیز را مرور میکنی؟میمیری و با شتاب بیرونت میکشند،روی دست غریبهها،با غرغر و عجله و هیچکس برایت رحمتی نمیفرستد،آهی نمیکشد،تنها فکرشان این است که چطور زودتر از کولشان پایین بگذارندت و خلاص شوند.تابوتی میخرند،بیرونت میکشند همانطور که امروز آن دخترک را بیرون کشیدند،و به میخانهای میروند تا به یادت بنوشند.داخل قبل پر از گِل و کثافت و برف خیس است و کسی بخاطر تو خودش را به دردسر نمیاندازد.«بگذارش پایین وانیوخا؛بخت سرنگونش را ببین،با سر توی قبر میرود،حتی اینجا هم لنگهایش هواست فلان فلان شده.طناب را بکش عوضی.»«همینطوری خوب است.»«چهطور خوب است ؟به پهلو افتاده.اینهم ادم است اینجا،نمیفهمی؟»«همین خوب است دیگر،خاک بریز»
حتی حاضر نیستند بخاطرت بیش از حد بگومگو کنند.رویت را با سرعت میپوشانند،با خاکِ خیسِ کبود،و راهی میخانه میشوند...
این پایان یادِ تو روی زمین است؛بر گور دیگران،فرزندان،پدرها،همسرها،گاهی گذری میکنند اما برای تو نه اشکی،نه آهی،نه دعایی و هیچکسی،هیچ کس در تمام دنیا هرگز سراغت نخواهد آمد؛نامت از صفحهی زمین پاک میشود،گویی که هرگز وجود نداشتهای،انگار هیچوقت به دنیا نیامده ای!فقط گِل است و باتلاق،حالا شبها بر در تابوتت بکوب،همان وقت که مُردهها برمیخیزند و بگو:«بگذارید بیایم بیرون،آدمهای خوب،بگذارید زندگی کنم!هیچچیز از زندگیام نفهمیدهام،زندگیام مثل گلیم کهنهای به هدر رفت؛به مستی در میخانهی میدان سنایا گذشت؛بگذارید بیایم بیرون،ای آدمهای خوب،تا بار دیگر زندگی کنم!»
( اینم دلیل ستاره دوم...)
راه میرفتم و با خودم فکر میکردم،«این است بکارتی که از آن توست!خاکی دست نخورده و تازه!»
July 24, 2021
مجلس رقص دیوانگان به راه انداخته اند, دستت را می کشند تا تو را به صحنه برند..هر چه دیوانه وار تر و مجنون تر برقصی در انظارشان موفق تری و مورد ستایش ابلهانی که تو را قدرتمند و مصمم و جذاب میبینند..،سزای نرقصیدن اما تنها مرگ و فراموشی است.
در اینچنین هنگامه ای انسان زیادی داستایسفکی به زیرزمینپناه برده و می نویسد،در حالی که مجلس رقص عین زندگی ست و رقصیدن عین شرکت در اجتماع و ارتباط با دیگران..حال تو اما از این رقص متنفری...زیرزمینماوایی جهت پرداختن به این نفرت جانسوز و به سخره گرفتن کلیشه هایی ست که رقاصان پرسروصدا و زشت بالا جهت اعتبار دادن به خود و جنونشان ساخته اند..تو اما متفاوتی..از آن هنگامکه به یاد داری اینچنین بوده ای...دلیلی همندارد..انتخابی هم در کار نبوده..تو اینگونه خود را شناخته ای..با فهمیدنی فراتر از رقص مسخکننده دیگران،با رنج کشیدنی فراتر از خنده های احمقانه آنها..تو به رقص آنان تعلق نداری همچنان که انان در زیرزمین تو چیزی برای نوشتننخواهند داشت و تنها بی تاب بازگشت به مجلس شادی شان اند..مجلسی که برای بودنشان در آن نیاز به دلیل ندارند..
گاه اما تو نیز ناچار از زیرزمینت خسته ای ومیخواهی به سطح بروی..هر بار تجربه رقص کثیف زندگی مسبب بازگشتتمی شود در حالیکه وجودت پر از خستگی و انزجار است به خود قول میدهی هرگز به این مجلس بازنگردی..انچنان نفرت و انزجار رقص وجودت را پر می کند و فرسوده ات ساخته که پس از سال ها دیگر در رسیدن به آنچه که خود واقعا می خواهی نیز ناتوانی..
این سرگذشت ادم زیادی روسی همچنان باقیست،در زندگانی همه ما،شاید اگر اجازه دهیم، صدای نویسنده زیرزمینی درون خود را همچنان بشنویم،خودی از ما که در حال فرسودگی ست اگر به دادش نرسیم..
در اینچنین هنگامه ای انسان زیادی داستایسفکی به زیرزمینپناه برده و می نویسد،در حالی که مجلس رقص عین زندگی ست و رقصیدن عین شرکت در اجتماع و ارتباط با دیگران..حال تو اما از این رقص متنفری...زیرزمینماوایی جهت پرداختن به این نفرت جانسوز و به سخره گرفتن کلیشه هایی ست که رقاصان پرسروصدا و زشت بالا جهت اعتبار دادن به خود و جنونشان ساخته اند..تو اما متفاوتی..از آن هنگامکه به یاد داری اینچنین بوده ای...دلیلی همندارد..انتخابی هم در کار نبوده..تو اینگونه خود را شناخته ای..با فهمیدنی فراتر از رقص مسخکننده دیگران،با رنج کشیدنی فراتر از خنده های احمقانه آنها..تو به رقص آنان تعلق نداری همچنان که انان در زیرزمین تو چیزی برای نوشتننخواهند داشت و تنها بی تاب بازگشت به مجلس شادی شان اند..مجلسی که برای بودنشان در آن نیاز به دلیل ندارند..
گاه اما تو نیز ناچار از زیرزمینت خسته ای ومیخواهی به سطح بروی..هر بار تجربه رقص کثیف زندگی مسبب بازگشتتمی شود در حالیکه وجودت پر از خستگی و انزجار است به خود قول میدهی هرگز به این مجلس بازنگردی..انچنان نفرت و انزجار رقص وجودت را پر می کند و فرسوده ات ساخته که پس از سال ها دیگر در رسیدن به آنچه که خود واقعا می خواهی نیز ناتوانی..
این سرگذشت ادم زیادی روسی همچنان باقیست،در زندگانی همه ما،شاید اگر اجازه دهیم، صدای نویسنده زیرزمینی درون خود را همچنان بشنویم،خودی از ما که در حال فرسودگی ست اگر به دادش نرسیم..
November 27, 2019
حتی اگر انسان چیزی جز کلید پیانو نبود، حتی اگر ریاضیات و علوم طبیعی این را به او اثبات میکرد، حتی در آن صورت انسان نابودی و هرج و مرج میآفرید ،باز هم از سر ناشکری انواع و اقسام ملامتها را میآفرید فقط برای اینکه به خودش اثبات کند انسان است نه کلید پیانو
متن بالا دیالوگ فیلم فارنهایت 451 که کتاب یادداشتهای زیرزمینی رو باز میکنه و این متن رو می خونه (می تونید این جمله رو با تغییرات حاصل ترجمههای مختلف تو فصل ۸قسمت اول کتاب بخونید)و برای من به اندازهی کافی جذاب بود که وقتی فهمیدم داستایوفسکی نویسنده این کتابه، مصمم شدم بخونمش و خب خوندش به شدت سخت بود، اینکه احساس کنی نویسنده بخشهایی از ذهنت رو خارج کرده و نوشته زیادی اذیت کننده است، و دوستداشتنی.
و امّا تفاسیر آتشبرآب، چندتای اولش رو که خوندم جالب بود ولی به نظر برای این کتاب پنج شش تا تفسیر کافی بود و بیشتر از اون تکراری میشه و خب لازمم نیست تمام ابعاد کتاب رو توضیح بده و باید از یه جایی به بعد رو به عهده خواننده گذاشت.
پی نوشت:
_من همچنان به جمله "خوشبختی ارزان یا رنج متعالی؟کدام بهتر است؟" فکر میکنم بدون جوابها ی کلیشهای و معمول.
_هر کتاب برای من یه نقطه خاصتر داره و توصیف و پرادختن به درد، نقطه عطف این کتاب برای من بود و هیچوقت تو زندگی برای تجربه حسی که داستایوفسکی نوشته مشتاق درد کشیدن نبودم.
_مرسی از جناب شین 😍
همین ۹۸/۹/۶
متن بالا دیالوگ فیلم فارنهایت 451 که کتاب یادداشتهای زیرزمینی رو باز میکنه و این متن رو می خونه (می تونید این جمله رو با تغییرات حاصل ترجمههای مختلف تو فصل ۸قسمت اول کتاب بخونید)و برای من به اندازهی کافی جذاب بود که وقتی فهمیدم داستایوفسکی نویسنده این کتابه، مصمم شدم بخونمش و خب خوندش به شدت سخت بود، اینکه احساس کنی نویسنده بخشهایی از ذهنت رو خارج کرده و نوشته زیادی اذیت کننده است، و دوستداشتنی.
و امّا تفاسیر آتشبرآب، چندتای اولش رو که خوندم جالب بود ولی به نظر برای این کتاب پنج شش تا تفسیر کافی بود و بیشتر از اون تکراری میشه و خب لازمم نیست تمام ابعاد کتاب رو توضیح بده و باید از یه جایی به بعد رو به عهده خواننده گذاشت.
پی نوشت:
_من همچنان به جمله "خوشبختی ارزان یا رنج متعالی؟کدام بهتر است؟" فکر میکنم بدون جوابها ی کلیشهای و معمول.
_هر کتاب برای من یه نقطه خاصتر داره و توصیف و پرادختن به درد، نقطه عطف این کتاب برای من بود و هیچوقت تو زندگی برای تجربه حسی که داستایوفسکی نوشته مشتاق درد کشیدن نبودم.
_مرسی از جناب شین 😍
همین ۹۸/۹/۶
November 14, 2018
يك سال پيش كتاب را تا نيمه خواندم و از حرافي اين روسِ ديوانه به ستوه آمدم و حوصله ام حسابي سر رفت. كتاب را رها كردم و با تنفر دو ستاره براي كتاب ثبت كردم. تا رسيد به امسال و نسبت به ادبيات روسيه احساس شيفتگي زيادي كردم. يك مرتبه چشمم افتاد به اين كتاب كه نصفه و نيمه رهاش كرده بودم و نشستم و با حوصله بيشتر و با تمام انرژي ام كتاب را خواندم. آقايان،خانمها، اين كتاب شاهكار بود،يك شاهكار تمام عيار از اعترافات،انزجار ها، عشق و نفرت ،احساساتِ تنيده شده در هم. سرگيجه و تهوع، حمله هاي عصبي، انزوا و انزوا و انزوا...
پر از احساساتي كه در اين چند سال با تمام وجودم تجربه كرده بودم. انگار خودم نشسته بودم اين اعتراف هاي توام با نفرت و خودخواهي و ديوانگي و همزمان منطقي را نوشته بودم.
من در حد و اندازه ريويو نوشتن براي اين كتاب نيستم. اما دلم ميخواهد سخنان پاياني داستايفسكي را اينجا برايتان بنويسم:
"پس اين يك اثر ادبي نيست،اقرار نامه اي است در حكم مجازات. آخر نوشتن يك رمان دراز درباره اينكه چطور به زندگي ام در گوشه اي فقيرانه بي حرمتي كردم، از زندگي واقعي رو گرداندم و با خباثتي متكبرانه اُخت شدم، آن هم در زيرزمين، چه جذابيتي مي تواند داشته باشد؟! رمان قهرمان مي خواهد، اما اينجا خصلتهاي يك ضد قهرمان جمع شده. مهمتر از همه، كل ماجرا تاثير ناخوشايندي خواهد داشت؛چون همه ما، كم و بيش از زندگي رو گردانده ايم و همه مان مي لنگيم، حتي به قدري از زندگي فاصله گرفته ايم كه وقتي با آن مواجه مي شويم، يخ مي زنيم و وقتي به يادمان مي آورند كه زندگي چيست، تاب نمي آوريم. به جايي رسيده ايم كه زندگيِ زنده واقعي را كارْ و چيزي در مايه هاي خدمتي سنگين تلقي مي كنيم، و با خودمان توافق كرده ايم كه بر اساس كتابها زندگي كردن بهتر است. گاهي خودمان هم نمي دانيم چرا دور خودمان مي چرخيم و در پي چه هستيم و چه مي خواهيم؟ اگر خواسته و بهترين آرزومان هم براورده شود، حتي مي توانم بگويم حالمان به جاي بهتر شدن بدتر مي شود. كاري ندارد، امتحان كنيد، بياييد آزادي بيشتري به خودمان بدهيم، دستمام را باز بگذاريم، دايره عملمان را گسترده كنيم، قدرت آقا بالاسرها را كم كنيم... آن وقت است كه – به شما اطمينان مي دهم– بي درنگ باز دنبال آقا بالاسر مي گرديم."
پر از احساساتي كه در اين چند سال با تمام وجودم تجربه كرده بودم. انگار خودم نشسته بودم اين اعتراف هاي توام با نفرت و خودخواهي و ديوانگي و همزمان منطقي را نوشته بودم.
من در حد و اندازه ريويو نوشتن براي اين كتاب نيستم. اما دلم ميخواهد سخنان پاياني داستايفسكي را اينجا برايتان بنويسم:
"پس اين يك اثر ادبي نيست،اقرار نامه اي است در حكم مجازات. آخر نوشتن يك رمان دراز درباره اينكه چطور به زندگي ام در گوشه اي فقيرانه بي حرمتي كردم، از زندگي واقعي رو گرداندم و با خباثتي متكبرانه اُخت شدم، آن هم در زيرزمين، چه جذابيتي مي تواند داشته باشد؟! رمان قهرمان مي خواهد، اما اينجا خصلتهاي يك ضد قهرمان جمع شده. مهمتر از همه، كل ماجرا تاثير ناخوشايندي خواهد داشت؛چون همه ما، كم و بيش از زندگي رو گردانده ايم و همه مان مي لنگيم، حتي به قدري از زندگي فاصله گرفته ايم كه وقتي با آن مواجه مي شويم، يخ مي زنيم و وقتي به يادمان مي آورند كه زندگي چيست، تاب نمي آوريم. به جايي رسيده ايم كه زندگيِ زنده واقعي را كارْ و چيزي در مايه هاي خدمتي سنگين تلقي مي كنيم، و با خودمان توافق كرده ايم كه بر اساس كتابها زندگي كردن بهتر است. گاهي خودمان هم نمي دانيم چرا دور خودمان مي چرخيم و در پي چه هستيم و چه مي خواهيم؟ اگر خواسته و بهترين آرزومان هم براورده شود، حتي مي توانم بگويم حالمان به جاي بهتر شدن بدتر مي شود. كاري ندارد، امتحان كنيد، بياييد آزادي بيشتري به خودمان بدهيم، دستمام را باز بگذاريم، دايره عملمان را گسترده كنيم، قدرت آقا بالاسرها را كم كنيم... آن وقت است كه – به شما اطمينان مي دهم– بي درنگ باز دنبال آقا بالاسر مي گرديم."
December 7, 2024
آه، آقایان گرامی، چگونه ارادهٔ آدمی میتواند از آنِ او باشد وقتی جدول و حساب ریاضی در کار است و حساب دو دوتا چهارتا حاکم؟ دو دوتا حتی بدون ارادهٔ من هم میشود چهارتا. گویی ارادهٔ آدمی همین بوده است.
February 16, 2025
در ژرفای زیرزمین، جایی که نور حقیقت جرأت ورود ندارد، انسانی نشسته است؛ نه تسلیم شده، نه پیروز. او سایهای از اراده است که میان نفرت و آگاهی در نوسان است. در خود فرو رفته، نه به دلیل تنهایی، که به دلیل دردی که از هشیاری میتراود. انسان زیرزمینی، همان که نامش را فراموش کردهای، در جهانی که منطق را همچون زنجیری بر گردنش میافکند، تقلا میکند تا اثبات کند هنوز ارادهای برای انتخاب دارد، حتی اگر آن انتخاب، رنج باشد.
او میخندد، اما خندهاش همچون انعکاس پژواک یک سیلی درون ذهنش میپیچد. چرا که او حقیقت را میداند—حقیقتی که دیگران نمیبینند یا ترجیح میدهند نبینند. او میداند که عقلانیت، آن بت مقدس قرنها، تنها توهمی بیش نیست؛ که انسان، بر خلاف ادعای فلاسفه، نه همیشه سودای سعادت دارد و نه همیشه به منطق پایبند است. او آشفتگی را میپرستد، زیرا در آشفتگی، چیزی از خودِ اصیل او باقی میماند، چیزی که ریاضیات زندگی مدرن نمیتواند در معادلاتش جای دهد.
او از میان خطوط کتابهایش، چهرههای گذشته را میبیند. داستایفسکی، نیچه، کامو… و خود را در شکافهای اندیشههایشان مییابد. آیا او یک بیمار است؟ یک عصیانگر؟ یا تنها یک انسان، که شجاعت آن را دارد که به اعماق ذهن خود بنگرد، حتی اگر آن اعماق چیزی جز خلأ و پوچی نباشد؟
در نهایت، او نمیخواهد تغییر کند. نمیخواهد پذیرفته شود. زیرا اگر بپذیرد، به چیزی تبدیل میشود که از آن بیزار است: یک انسان رامشده، یک نقطه بیاراده در معادلات جهان. پس در تاریکی زیرزمین باقی میماند، نجواکنان با خویشتن، در ستایش آن آزادی تلخی که تنها در انزوا میتوان .
یافت.
پادکست دکتر طاعون
او میخندد، اما خندهاش همچون انعکاس پژواک یک سیلی درون ذهنش میپیچد. چرا که او حقیقت را میداند—حقیقتی که دیگران نمیبینند یا ترجیح میدهند نبینند. او میداند که عقلانیت، آن بت مقدس قرنها، تنها توهمی بیش نیست؛ که انسان، بر خلاف ادعای فلاسفه، نه همیشه سودای سعادت دارد و نه همیشه به منطق پایبند است. او آشفتگی را میپرستد، زیرا در آشفتگی، چیزی از خودِ اصیل او باقی میماند، چیزی که ریاضیات زندگی مدرن نمیتواند در معادلاتش جای دهد.
او از میان خطوط کتابهایش، چهرههای گذشته را میبیند. داستایفسکی، نیچه، کامو… و خود را در شکافهای اندیشههایشان مییابد. آیا او یک بیمار است؟ یک عصیانگر؟ یا تنها یک انسان، که شجاعت آن را دارد که به اعماق ذهن خود بنگرد، حتی اگر آن اعماق چیزی جز خلأ و پوچی نباشد؟
در نهایت، او نمیخواهد تغییر کند. نمیخواهد پذیرفته شود. زیرا اگر بپذیرد، به چیزی تبدیل میشود که از آن بیزار است: یک انسان رامشده، یک نقطه بیاراده در معادلات جهان. پس در تاریکی زیرزمین باقی میماند، نجواکنان با خویشتن، در ستایش آن آزادی تلخی که تنها در انزوا میتوان .
یافت.
پادکست دکتر طاعون
May 20, 2023
همونطور که از اسم کتاب پیداست، با یه سری یادداشت طرفیم. یادداشتهایی که از زیرزمین و تاریکی سر بَر آوردن. شخصیت اصلی کتاب باورهای خودش رو در بخش اول این یادداشتها و بعد خاطراتی رو مرتبط با عقایدش در بخش دوم میاره.
نمیدونم چه کاریه که هربار خودمو با کتابای داستایوسکی(داستایفسکی) درگیر میکنم!
بخش اول واقعا برام کشش نداشت. بلایی که توی شبهای روشن هم سرم اومد وبه زور دو شب اول رو خوندم. درک نمیکنم چرا انقدر طولانی میکنه حرفاشو! و همینطور نمیدونم چرا انقدر از این شاخه به اون شاخه میشه.
بخش دوم برام جذابیت بیشتری داشت چون در خلال یک داستان جلو میرفت. اون همه پراکندگی نداشت. با این حال بازم اذیت شدم. شاید یه بخشیش بخاطر شخصیت بی ثبات کتاب و افکارش بود ولی خب بنظرم با این همه "از هر دری حرف زدن" نمیتونم کنار بیام.
شخصیت کتاب به شدت روی اعصاب میره اما بنظرم نکته اینجاست که ویژگیهای اون میتونه گاهی در هر یک از ما دیده بشه. پس شاید یک بخشی از عصبانیتم این بود که رفتارهای مسخرهاش رو درک میکردم و اینکه تونستم درک کنم ناامیدکننده بود؛ اینکه نه دقیقا همین کارها ولی کارهای دیگری با همین طرز فکر انجام دادم و میدم.
ترجمه واقعا سخت خوان بود. بیست صفحه اولو که خوندم گفتم ولش کن، نمیخونمش. ولی خب یه مدت که گذشت دوباره برگشتم بهش و فکر کنم این بار بخاطر خوندن کتاب "مرگ قسطی" سلین بود که تونستم ادامه بدم. نمیدونم چرا ولی انگار کمکم کرد.
پ.ن: اگر کسی تفسیر و تحلیل خوبی از کتاب خونده، خوشحال میشم بهم معرفی کنه. ممنونم (یکی از دوستان در کامنتها سایت کافهبوک روپیشنهاد کردن و تحلیل و نقد خوبی نوشته شده. بعلاوه من فهمیدم که ترجمه جناب حمیدرضا آتشبرآب روانتر و قابل فهمتره. همینطور در انتهای کتاب تفاسیر مترجمان رو از کتاب آوردن. پس پیشنهاد میکنم با اون ترجمه کتاب رو بخونید.بعدا یه بار دیگه با ترجمه ایشون کتاب رو خواهم خوند.)
پ.ن: کدوم کتابای داستایفسکی رو پیشنهاد میکنید بخونم؟ و به چه ترتیبی؟ ممنون میشم راهنمایی کنید. من "قمارباز"، "شبهای روشن" و این کتاب رو خوندم.
نمیدونم چه کاریه که هربار خودمو با کتابای داستایوسکی(داستایفسکی) درگیر میکنم!
بخش اول واقعا برام کشش نداشت. بلایی که توی شبهای روشن هم سرم اومد وبه زور دو شب اول رو خوندم. درک نمیکنم چرا انقدر طولانی میکنه حرفاشو! و همینطور نمیدونم چرا انقدر از این شاخه به اون شاخه میشه.
بخش دوم برام جذابیت بیشتری داشت چون در خلال یک داستان جلو میرفت. اون همه پراکندگی نداشت. با این حال بازم اذیت شدم. شاید یه بخشیش بخاطر شخصیت بی ثبات کتاب و افکارش بود ولی خب بنظرم با این همه "از هر دری حرف زدن" نمیتونم کنار بیام.
شخصیت کتاب به شدت روی اعصاب میره اما بنظرم نکته اینجاست که ویژگیهای اون میتونه گاهی در هر یک از ما دیده بشه. پس شاید یک بخشی از عصبانیتم این بود که رفتارهای مسخرهاش رو درک میکردم و اینکه تونستم درک کنم ناامیدکننده بود؛ اینکه نه دقیقا همین کارها ولی کارهای دیگری با همین طرز فکر انجام دادم و میدم.
ترجمه واقعا سخت خوان بود. بیست صفحه اولو که خوندم گفتم ولش کن، نمیخونمش. ولی خب یه مدت که گذشت دوباره برگشتم بهش و فکر کنم این بار بخاطر خوندن کتاب "مرگ قسطی" سلین بود که تونستم ادامه بدم. نمیدونم چرا ولی انگار کمکم کرد.
پ.ن: اگر کسی تفسیر و تحلیل خوبی از کتاب خونده، خوشحال میشم بهم معرفی کنه. ممنونم (یکی از دوستان در کامنتها سایت کافهبوک روپیشنهاد کردن و تحلیل و نقد خوبی نوشته شده. بعلاوه من فهمیدم که ترجمه جناب حمیدرضا آتشبرآب روانتر و قابل فهمتره. همینطور در انتهای کتاب تفاسیر مترجمان رو از کتاب آوردن. پس پیشنهاد میکنم با اون ترجمه کتاب رو بخونید.بعدا یه بار دیگه با ترجمه ایشون کتاب رو خواهم خوند.)
پ.ن: کدوم کتابای داستایفسکی رو پیشنهاد میکنید بخونم؟ و به چه ترتیبی؟ ممنون میشم راهنمایی کنید. من "قمارباز"، "شبهای روشن" و این کتاب رو خوندم.
Displaying 1 - 30 of 418 reviews































