What do you think?


La Modification
Lors d'un aller Paris-Rome en train, un passager remet en question son existence, ses choix, avant de se résigner à la médiocrité. Léon Delmont, 45 ans, est un homme qui a réussi. Pourtant, il étouffe auprès d'une épouse acariâtre et de quatre enfants qui sont pour lui des étrangers. Tandis qu'il se rend à Rome, comme chaque mois, il repense à sa maîtresse, la belle romaine, Cécile, qu'il a l'intention de faire enfin venir à Paris pour qu'ils vivent ouvertement ensemble. Il a donc pris une décision. Mais la fatigue du voyage en troisième classe et les souvenirs de nombreux autres voyages effectués seul, avec sa femme ou avec Cécile, vont peu à peu modifier cette décision. Avec La Modification, récompensé par le prix Renaudot en 1957, Michel Butor réussit le pari de raconter le bouleversement d'une vie à l'intérieur d'un compartiment, en l'espace de vingt heures. Le style extrêmement original, néo-réaliste, partagé entre le présent du voyage en train, le passé immédiat et le futur proche, caractéristique du Nouveau roman, est notamment remarquable par l'utilisation de la deuxième personne du pluriel : "Vous êtes encore transi de l'humidité froide qui vous a saisi lorsque vous êtes sorti du wagon". De ce huis clos, Delmont n'est pas le seul à sortir "modifié" : le lecteur, directement interpellé par l'auteur, reste subjugué. --Céline Darner
314 pages, Pocket Book
First published January 1, 1957
About the author
Michel Butor
324 books84 followersMichel Marie François Butor was born in Mons-en-Barœul, a suburb of Lille. He studied philosophy at the Sorbonne, graduating in 1947. He has taught in Egypt, Manchester, Thessaloniki, the United States, and Geneva. He has won many literary awards for his work, including the Prix Apollo, the Prix Fénéon; and the Prix Renaudot.
Journalists and critics have associated his novels with the nouveau roman, but Butor himself long resisted that association. The main point of similarity is a very general one, not much beyond that; like exponents of the nouveau roman, he can be described as an experimental writer. His best-known novel, La Modification, for instance, is written entirely in the second person. In his 1967 La critique et l'invention, he famously said that even the most literal quotation is already a kind of parody because of its "trans-contextualization."
For decades, he chose to work in other forms, from essays to poetry to artist's books to unclassifiable works like Mobile. Literature, painting and travel are subjects particularly dear to Butor. Part of the fascination of his writing is the way it combines the rigorous symmetries that led Roland Barthes to praise him as an epitome of structuralism (exemplified, for instance, by the architectural scheme of Passage de Milan or the calendrical structure of L'emploi du temps) with a lyrical sensibility more akin to Baudelaire than to Robbe-Grillet.
Journalists and critics have associated his novels with the nouveau roman, but Butor himself long resisted that association. The main point of similarity is a very general one, not much beyond that; like exponents of the nouveau roman, he can be described as an experimental writer. His best-known novel, La Modification, for instance, is written entirely in the second person. In his 1967 La critique et l'invention, he famously said that even the most literal quotation is already a kind of parody because of its "trans-contextualization."
For decades, he chose to work in other forms, from essays to poetry to artist's books to unclassifiable works like Mobile. Literature, painting and travel are subjects particularly dear to Butor. Part of the fascination of his writing is the way it combines the rigorous symmetries that led Roland Barthes to praise him as an epitome of structuralism (exemplified, for instance, by the architectural scheme of Passage de Milan or the calendrical structure of L'emploi du temps) with a lyrical sensibility more akin to Baudelaire than to Robbe-Grillet.
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 16 of 16 reviews
February 10, 2021
متاسفانه نتوانستم با آن زیاد ارتباط بر قرار کنم. برای خواندن آن باید خیلی حوصله داشته باشید.
May 15, 2023
اما خوب میدانید که به هیچروی گریه نخواهد کرد، و تنها به این بسنده خواهد کرد که بیآنکه کلمهای به زبان بیاورد نگاهتان کند، و بیآنکه کلامتان را قطع کند خواهد گذاشت که برایش سخنرانی کنید. خوب میدانید که دست آخر، خود شما از خستگی و بیحوصلگی دیگر ادامه نخواهید کرد، و در آن هنگام خواهید دید که در اتاقتان هستید، که دارد خیاطی میکند، که دیروقت است، که از این سفر خستهاید، که در میدان باران میبارد...
دگرگونی برام از اون دست کتابهای خاص بود، که هیچوقت خوندنش رو فراموش نمیکنم. کتابی سرشار از روزمرگیهای خیلی معمولی ولی مهم برای شخصیت اصلی داستان... داستان مردی میانسال و متاهل که در سفر خود از پاریس به رم زندگی پیشین و آیندهای را که پیش رو دارد، را به تصویر میکشد و سردرگم است برای انتخاب و تصمیمی که باید بگیرد. سفر او با قطار است که با توضیحات داده شده قطعا برایش مهم بوده. دنیای درونی مرد میانسال بینظیر نوشته شده بود.
دگرگونی برام از اون دست کتابهای خاص بود، که هیچوقت خوندنش رو فراموش نمیکنم. کتابی سرشار از روزمرگیهای خیلی معمولی ولی مهم برای شخصیت اصلی داستان... داستان مردی میانسال و متاهل که در سفر خود از پاریس به رم زندگی پیشین و آیندهای را که پیش رو دارد، را به تصویر میکشد و سردرگم است برای انتخاب و تصمیمی که باید بگیرد. سفر او با قطار است که با توضیحات داده شده قطعا برایش مهم بوده. دنیای درونی مرد میانسال بینظیر نوشته شده بود.
February 18, 2019
و بعد خیره هستی به جاده. ره می سپاری به غربِ ایران، از همدان گذشته ای و می روی سوی سنندج که یادها می آید، یادت می افتد، می خواهی بلندش کنی از جا
چون تو جانان منی جان بی تو خرم کِی شود
چون تو در کس ننگری کس با تو همدم کی شود
پس از سالها دوباره روانه ی آن دیار هستی. و تنها راه افتاده ای و جاده خلوت است و رادیو دیو گوش می دهی و آسمان صاف ترین شکل ممکن اش را دارد، آهسته می روی، هیچ شتاب نمی کنی برای رسیدن
چون مرا دلخستگی از آرزوی روی توست
این چنین دل خستگی زایل به مرهم کی شود
و بعد یادت می آید همه ی آن سالها، این سالها را. شیشه را پایین تر می دهی و باد می پیچد و صورتت را می نوازد و چه آسوده هستی حالا که رهسپار هستی
خلوتی میبایدم با تو زهی کار کمال
ذرهای هم خلوت خورشید عالم کی شود
غروب که بشود دیگر خواهی رسید به مریوان. همه چیز را پشت سرت گذاشته ای و آمده ای. جز یک خیالِ روشن را. همه جا با تو هست. با تو خواهد بود
بیست و هشتم بهمن ماه 1397خورشیدی
@
https://soundcloud.com/taimaz-bahador...
چون تو جانان منی جان بی تو خرم کِی شود
چون تو در کس ننگری کس با تو همدم کی شود
پس از سالها دوباره روانه ی آن دیار هستی. و تنها راه افتاده ای و جاده خلوت است و رادیو دیو گوش می دهی و آسمان صاف ترین شکل ممکن اش را دارد، آهسته می روی، هیچ شتاب نمی کنی برای رسیدن
چون مرا دلخستگی از آرزوی روی توست
این چنین دل خستگی زایل به مرهم کی شود
و بعد یادت می آید همه ی آن سالها، این سالها را. شیشه را پایین تر می دهی و باد می پیچد و صورتت را می نوازد و چه آسوده هستی حالا که رهسپار هستی
خلوتی میبایدم با تو زهی کار کمال
ذرهای هم خلوت خورشید عالم کی شود
غروب که بشود دیگر خواهی رسید به مریوان. همه چیز را پشت سرت گذاشته ای و آمده ای. جز یک خیالِ روشن را. همه جا با تو هست. با تو خواهد بود
بیست و هشتم بهمن ماه 1397خورشیدی
@
https://soundcloud.com/taimaz-bahador...
September 8, 2018
بعد از خوندن تهوع فقط همین کتاب رو کم داشتم که دوم شخص نوشته شده بود و اذیت کردنم رو کامل کرد. داستان یکی از کارکنان شرکتی توی پاریسه که مونده بین زن و بچههاش و زندگی روزمرهش و دختری اهل ایتالیا که اون رو نه به خاطر خودش بلکه بهخاطر ایتالیا دوست داره، مونده کدوم رو انتخاب کنه. البته بیشتر بین انتخاب دو شهر مردد مونده و نه بین دو زن. و بعد رفته رفته به این موضوع پی میبره. و اینکه خوندن این کتاب خیلی خیلی زمان برد.
January 20, 2018
نتونستم باهاش ارتباط بگیرم و به سختی خوندمش
Did Not Finish
December 18, 2024راوی از دوم شخص جمع استفاده میکنه و حس عجیبی داره.
October 17, 2021
تصور کنید خستگی، یأس و دلزدگی از اوضاع، شما را چنان در تنگنا قرار دهد که دل به دریا بزنید و تصمیم بزرگی بگیرید برای زیرورو کردن جسورانهی اوضاع. دست بهکار میشوید و اولین قدم را با تمام نیروی خود برمیدارید. بعد به محض این که با خودتان تنها میشوید پایتان در چیزی مبهم و چسبناک که نمیشناسید فرو میرود. رفته رفته حال و هوای خاطرهها، رویاها و تجربهی احساسات برآمده از محدودیتها شما را محاصره میکنند. نیرو و زمان و مکانی که میخواستید فقط برای خودتان و در خدمت شما باشند، شما را با سنگینی خود میبرند.
در حین این حرکت برای جستجوی چیزی که میخواهید یا میخواستید درون همه جا و همه چیز و همه کس نقبی میزنید؛ اما در نهایت متوجه میشوید این دستوپا زدنها به جای اوضاع، خود شما را تغییر دادهاند. حال تنها چیزی برایتان باقی مانده که از ابتدا داشتید و مثل سیزیف زیر سنگینیِ سنگ به جای اولتان برمیگردید.
البته این پایان ماجرا نیست. اگر دقیق باشیم با اندک هوشی تازه فهمیدهایم که حکایت معروف چیزی که از جایی شروع میشود و در جایی مشخص تمام میشود، افسانهای بیش نبوده است. زمان مثل خط نیست که جلو برود زمان حلقوی است. دور خود میچرخد. اگر روی یک دایره باشیم و حرکت کنیم، نقطهای به عنوان مبدأ و مقصد یا شروع و پایان وجود ندارد. دایره پیچیده است و آدم میتواند تا ابد روی آن راه برود و پایانی در کار نباشد. یعنی به جای حرکت به پیش فقط دور خودش بچرخد و اسیر حلقهی تکرار شود.
این واقعیتی است که در نگاه اول به چشم کسی نمیآید، انسان پیشرفتن را باور کرده است؛ چون دوست دارد از تکرار بگریزد و پیش برود ... اصلاً واقعیتها دو جورند: آنها که عریان و شفافاند و برای همه آشکار هستند و دیگری واقعیتهای پنهان و فراموششده و تباهشده. یافتن و نور تاباندن به این دومیها و حتی از نو دگرگون کردن واقعیتها کارِ رماننویس است.
ظاهر موضوع این است که هنر و ادبیات در پربارترین و پرادعاترین شکل خود، فقط میخواهد ساعتی مخاطبش را سرگرم کند تا تکرار را فراموش کند؛ ولی در باطن برای خوانندهی خوب نقشی یکسره متفاوت بازی میکند. به این ترتیب که چرخش دایرهای تکراری را یک سطح بالاتر میبرد. مثل مارپیچی فنری که در عین چرخیدن به دور خود به پیش هم میرود. این گونه است که هنر رادیکالی مثل رمان، بینش و درک ما را از واقعیتها تغییر میدهد و به این ترتیب باعث تغییر جهان ما نیز میشود. بله، سیزیف به جای خود برمیگردد؛ اما سیزیف دیگری شده است. پس چنین رویای بزرگی لابد شایستگی این دارد که نویسنده حداکثر مایهی خود را برای نوشتن بگذارد. در این صورت منِ خواننده هم وقتی سراغ ادبیات میروم، یعنی چیز بیشتری از زندگی میخواهم.
شاید به دلیل چنین کوششی بود که در اوایل قرن بیستم بخشی از نویسندگان خواستند منتهای نیروی خود را به کار ببرند و از حلقهی تکرار فراتر بروند. مثلاً به جای قراردادهای اطمینانبخش رمان سنتی، ادبیات داستانی سختگیرانهتری به خواننده ارائه دهند.
البته در حاصل کارشان باز هم تکرار هست، مثل اینکه نو شدن همهی راهها را باز میگشاید تا به خود باز رسد. خودش را دور میزند؛ اما هر بار در ساحتی نو و سطحی نو. شاید به همین دلیل است که از نظر میلان کوندرا آن کس که رمان نمیخواند نمیتواند مدرنیته را برکشد.
آن دسته از نویسندگان با کنار گذاشتن هر گونه اشتغال ایدئولوژیک و به جای سرگرمِ باید و نباید شدن، تلاش کردند نشان دهند که چطور زندگی و جهان انسان صحنهای سرشار از تصادفات است. چطور همهی گفتهها و کردههای انسان و پدیدههای اطراف او به جای خودآگاه بودن و منطقی بودن و نظاموار و سنجیده بودن، غیرمعمول و سرشار از هنجارشکنی ناخواسته است. چطور خیلی از اوقات که هیجانات و خشم و کینه و عواطف عاشقانه و ... سرریز میشود، دیگر امکانی برای نظارت بر بایدها و نبایدها و شایستگی و ناشایستگی وجود ندارد.
تلاش آنها برای فرا رفتن ازخود، به تدریج توسط منتقدان «رمان نو» نام گرفت.
رمان نو شیوهای برای نگاه کردن دقیقتر به جزئیات شد و علاقمندانی یافت. از آنجایی که تاریخنویسان میل و علاقهی حریصانهای دارند که برای هر پدیدهای پدر و مادر یا دست کم آدم آغازگر و لقب اوّلینی دستوپا کنند. میشل بوتور Michel Butor را پدر رمان نو نامیدند. عنوانی که خودِ پیرمرد همواره از آن میگریخت.
به گمان من هم چیزی که نو باشد به خودیِ خود نه بهتر است و نه بدتر. در واقع اصلاً به چیزی دلالت نمیکند. فقط نشاندهندهی حرکت و تغییر و تحول همیشگی قالبها و روشها و کارهاست. نوعی پویایی از درون که برای زنده ماندن هر چیزی ضروری به نظر میرسد. رمان برای ادامهی حیاتش نو شدن میخواهد؛ ولی نه آن قدری نو شدن، که بودناش را ضایع و نابود کند. شاید بوتور برای همین از این لقب دایمی و وابستگیاش به رمان نو دوری میکرد.
بوتور بسیار مینوشته؛ نقد، مقاله، شعر، داستان و ... خودش در اینبارهگفته است نیاز دارد پنبهی کلمات را بریسد تا در مقابل دنیای بیرون از او محافظت کنند. برای این کار همیشه به کمی «فاصله» از هر چیزی نیاز داشته و از سروصدای مهیب رسانهها دوری میکرد. دوست نداشت یکی از این کتابهایی را نوشته باشد که روی پیشخوانها سریع جابجا میشوند.
گفتهاند رمان «دگرگونی» از نقاط اوجگیری توانایی او در نوشتار است و باید دلخوش باشیم که مترجم توانایی مثل مهستی بحرینی سراغ به فارسی برگرداندن آن رفته است.
در حالی که رمان کلاسیک نظم و ترتیبی در زمان و رویدادها و هنجارهایی معنادار دارد، رمان نو چنانکه بوتور نوشتنش را با دگرگونی تجربه کرده است، با هیچ کدام از این مؤلفهها سازگار نیست. نوشتهی او مثل پازلی است که هیچ الگوی پیشینی از آن نداریم و همچنان که میخوانیمش قطعهای از آن کامل میشود. نویسنده ابتدا حضور دارد؛ ولی دست کم به عنوان قاضی یا سمپات فکر و عقیدهای غایب است. ولی جایی که فکر میکنیم طرح پازل در حال تکمیلشدن است، نویسنده صحنهی نوشتار را ترک میکند و فقط دریغی تکراری برای خواننده بر جا میماند. دریغی که نه معنایی دارد و نه پوچ است. فقط «هست» چنان که جهان فقط «هست».
دگرگونی داستان گذار بیستویک ساعت از عمر مردی است با تصویرسازی عالی از جزئیات و یک نمایش حماسی از فضای پیرامون او. لئون دلمون تازه پا به چهلوپنج سالگی گذاشته است و شغل خوب و خانوادهای با سه فرزند در پاریس دارد.
البته نویسنده چیزی دربارهی او را ثابت نمیکند. این خواننده است که کشف میکند. همان چیزهایی را کشف میکند که برای شناختن خود، خودکاوی و تعیین موقعیت در برابر وضعیت اجتماعی و «خود» در برابر «دیگری» لازم دارد.
اینجا چیزی هم قطعی نیست، همه چیز در حالِ شدن است. با خواندن رمان اگر خواننده منتظر باشد که دستورالعمل و یا وردی به عنوان دستاورد برای زندگی به او بیاموزد و با اتفاقات هیجانانگیز احساساتش را برانگیزد آب به غربال ریخته است. رمان نو روایت میکند تا انسانی که مجال تنها ماندن با خود را نیافته است، قدری با خودش و برای خودش تنها باشد، بلکه خودش آرمانی از زندگیاش را بسازد. چه اگر آرمانی درکار نباشد ملال و خستگی تراژیک نهفته در دلِ زندگی، کار انسان را خواهد ساخت:
«به سبب فروپاشی خودتان بود و همهی ترکهای پدیدارشده در نمای موفقیتتان. به طوری که دیگر زمان تصمیمگیری رسیده بود به طوری که اگر باز هم چند هفته صبر میکردید، شاید دیگر دل و جرأت این کار را پیدا نمیکردید ... همه چیز در خطر لغو شدن و از بین رفتن بود. دیگر با آرامش و با رفتاری عاقلانه از اندیشیدن به این مسأله خودداری کنید؛ چون کار تمام است و تصمیم قطعی است. به رم می روید.»
اگر رمان نو این چنین به فلسفه پهلو میزند، برای ادا و اطوار و در جلد فلسفه رفتن نیست. برای این است که قالب تکراریشدهی داستان را به قول رولان بارت گندزدایی کند و با به فکر واداشتن به خوانندهی بیاعتنا هشدار بدهد که مراقب گندیدن یا خشکیدن جویبار ذهنش و رکود و رخوت در زندگیاش باشد.
لئون هم در معرض چنین رخوتی قرار دارد و برای گریز از آن، سفری از پاریس به رم تدارک دیده است. سفری که در ظاهر سفری کاری و معمول است؛ اما لئون قصد دارد با آن زیر میز ترکخوردهی زندگیاش بزند. او میخواهد زندگی با هانریت سفت و سخت و خانگی را با زندگی با سسیل که مظهر آزادی و طراوت و جوانی است عوض کند:
«... پیش از آن به چنین تغییر مهمی فکر نمیکردید؛ اما اکنون امکان چنین کاری در ذهنتان جاافتاده است. امکانی که در آغاز به صورت وسوسهای دیوانهوار و طاقتفرسا در نظرتان جلوهگر شد و سپس آهستهآهسته به تمام اندیشههایتان رخنه کرد ... و چقدر هانریت را در نظرتان نفرتانگیز جلوه داد.»
«وقتی که هانریت به راهرو آمد تا مادلن را صدا کند، نگاهش درمانده و خسته بود. نگاه یک مرده و وقتی که چشمش به شما افتاد، برق سوءظن وکینه و تحقیر در آن درخشید. تحقیری که خردتان میکند. گویی شما مسئول این تنزل آشکار او هستید. احساس کردید که این زندگی نیمبند و ناقص مانند انبرکی احاطهتان کرده است و شما را در پنجههای پرزور و نیرومند خود میفشرد. همین زندگی کرمآسا و رو به افولی که داشتید از آن میگریختید.»
به نظرم بیشتر نویسندهها دوست دارند از تمام جزئیات بنویسند و تصویر بسازند، ولی متأسفانه همهشان نمیدانند که این شدنی نیست. پس باید جزئیات، اتفاقات مفاهیم و حرفها و حرکتهای بدیع را انتخاب کنند تا معنا در غیاب نویسنده فقط با کلمات ساخته شود. این در حالی است که غایب بودن نویسنده حاضر بودن خواننده را در متن میطلبد. در رمان نو کار اصلی خواننده پس از خواندنِ رمان، تازه آغاز میشود. یعنی با تلاش جدی و صبورانهی خواننده است که متن زیبایی و معناهای خود را نشان میدهد. به این ترتیب است که متن نوشته به هزارتویی تبدیل میشود که هرکس باید به تنهایی مسیر خود را در آن پیدا و طی کند:
«پیش از اینکه شروع به پایینرفتن از پلهها کنید در آپارتمان را بست و با اینکار آخرین موقعیت را برای به رقتآوردن شما از دست داد. اما واضح است که به هیچ روی خواهان چنین چیزی نبود. اینکه امروز صبح زود از خواب بیدار شده بود تا شما را راه بیندازد، صرفاً عملی غیر ارادی و از روی عادت بوده و هم چنین از روی ترحمی که یکسره با تحقیر آمیخته است. واضح است که از شما دو تن اوست که خستهتر و دلزدهتر است.»
من ضمن خواندن کتاب با لئون سوار قطار میشوم و وقتی پس از بیستویک ساعت در رم پیاده میشوم، همان کسی نیستم که سوار شده بودم. دگرگونی همزمان با شخصیت اصلی داستان در بینش و درک خواننده هم رخ داده است. این چیزی است که به نظرم دگرگونی را از رمانهای دیگر هم نسل خود متمایز و ممتاز میکند.
بوتور در کار روحدادن به جزئیات ظاهراً بیاهمیت بسیار چیرهدست است. جزئیاتی که در خلال کلمات و جملات میتوانند مثل تکانههای ظریف، مبارزهی بیامانی را در ذهن خواننده کلید بزنند. مبارزه برای فروریختن تمامیتخواهیهای تباه که بر گُردهی جسم و روحمان سوار است و چه بسا از آنها بیخبر باشیم. روایت بوتور به زیبایی به یادمان میآورد که چطور با بیاعتنایی به زندگی در درون خودمان به مرگ خدمت میکنیم:
«پاهایتان را جمع میکنید تا بگذارید که کشیش به درون کوپه بیاید. باز کتاب دعایش را از روی نیمکت بر میدارد ... اما دوباره بازش نمیکند بلکه آن را در یکی از جیبهایش میچپاند ... این ناخشنودی که در چهرهاش به چشم میخورد؛ این حالت عصبی را که مایهی انقباض انگشتان پرعضلهاش شده است، به چه چیز باید حمل کرد؟ به یک نارضایتی عمیق پنهانی. به نوعی شک و تردید دربارهی هر آنچه که این لباس نمودار آن است. به تأسف از این که آنقدر شهامت ندارد که اعتراف کند در راهی قدم گذاشته است که راه او نیست.»
در طول همین بیستویک ساعت که افکار و توهمات و تجربههای لئون باواسطه و بیواسطه برایمان فاش میشود، تغییری هم در بطن او که برای عوضکردن زندگیاش عزمش را جزم کرده اتفاق میافتد و هم در درک و بینش خواننده از مفهوم تغییر و رویا ساختن و عشق و دلزدگی.
«اما هنوز ثباتِ این موقعیت، این عاداتی را که میکوشیدید با این سفر از شرشان خلاص شوید نداشتید. شما دست به هر کاری زدید تا به چنگش آورید، دست کم میتوانید خود را از این بابت تبرئه کنید؛ اما در میان انگشتانتان از هم پاشید. چنانکه گویی از بیخ وبن واقعیت نداشته و تنها در اثر فراموشی و ضعف هوش و خردتان به چشمتان چنین نمودی یافته بود.»
استفادهی هوشمندانهای از شکل نوشتار، در مورد برجستهکردن مکانها در داستان دیده میشود. وقتی با لئون همراهی، گویی میتوانی بودن در پاریس و رم را حس کنی بدون آن که قبلاً این شهرها را دیده باشی. روایت طوری با جزئیات مکان درهم تنیده شده که اصلاً نمیتوان فضا و جغرافیای شهرها را ندیده گرفت یا حذف کرد. شهرهای پاریس و رم شخصیتهایی سایهدار در داستان هستند و شخصیت اصلی لئون را رشد میدهند یا رفتهرفته آگاه میکنند. حتی آدمها به واسطهی مکان شناخته میشوند:
« ... قبلاً چنین عشقی به رم نداشتید. تنها با او بود که رفتهرفته به کشف آن پرداختید و به جزئیاتش توجه کردید و عشق پرشوری که سسیل در دلتان برمیانگیزد چنان جلوهای به همهی کوچهها و خیابانهای این شهر میبخشد که وقتی در کنار هانریت با خیال سسیل به سر می برید در پاریس رویای رم را در سر میپرورانید.»
جسارت بوتور در استفاده از راوی دوم شخص و گذاشتن مستقیم بار پیش بردن روایت بر دوش منِ خواننده با خطاب قرار دادن من، باعث میشود گهگاه با لئون یکی شوم و آگاهیی که برای او اتفاق افتاده است توسط زبان رمان برای من هم ساخته و پرداخته شود.
این آگاهی خصوصاً با تصمیم دیگری که او در پایان داستان میگیرد، ظاهر میشود. ما دیگر نسبت به تصمیم او بیطرف نیستیم. شکافهای ریزی در بیطرفی ما ایجاد شده است و افکار و انتخابها و حسهای جدید از خلال همین شکافها خود را به ما نشان میدهند:
«شاید بهترین راه این باشد که رابطهی جغرافیایی واقعی موجود میان این دو شهر را حفظ کنید. بکوشید شور و هیجانی را که همراه با جابجاییتان از خلال چشماندازهای دو شهر در روحتان پدید آمده دوباره از راه نوشتار برای خود زنده کنید و بروید به سوی کتابی ضروری که طرحش را در دستتان دارید.»
طنین روایت بوتور در کتاب به اندازهای متفاوت و پرقدرت است که حرکت و دگرگونی و تغییر دائمیمان را برای من تداعی میکند. حرکت لئون بین دو شهر همزمان بازنمایی ذهنی او از خودش را تغییر میدهد. یادآوری خاطرات در حین حرکت زمان حال را متورم کرده و او را از غبار پیشین زندگیاش بیرون آورده است. حال که خواندن کتاب به پایان رسیده است و همراه لئون از قطار در ایستگاه رم پیاده شدهام، این را در عمق ذهن خود تجربه کردهام که ماهی اگر در یک حوض کوچک بماند هر قدر هم بزرگ شود، فقط ماهیِ بزرگِ آن حوض است، نعشی که با خیال باطل فقط به انجام کارهای ضروری میپردازد؛ اما اگر حرکت کند، غیرِ قابلِ طبقهبندی و دستنیافتنی شده تن به دریا خواهد سپرد.
در حین این حرکت برای جستجوی چیزی که میخواهید یا میخواستید درون همه جا و همه چیز و همه کس نقبی میزنید؛ اما در نهایت متوجه میشوید این دستوپا زدنها به جای اوضاع، خود شما را تغییر دادهاند. حال تنها چیزی برایتان باقی مانده که از ابتدا داشتید و مثل سیزیف زیر سنگینیِ سنگ به جای اولتان برمیگردید.
البته این پایان ماجرا نیست. اگر دقیق باشیم با اندک هوشی تازه فهمیدهایم که حکایت معروف چیزی که از جایی شروع میشود و در جایی مشخص تمام میشود، افسانهای بیش نبوده است. زمان مثل خط نیست که جلو برود زمان حلقوی است. دور خود میچرخد. اگر روی یک دایره باشیم و حرکت کنیم، نقطهای به عنوان مبدأ و مقصد یا شروع و پایان وجود ندارد. دایره پیچیده است و آدم میتواند تا ابد روی آن راه برود و پایانی در کار نباشد. یعنی به جای حرکت به پیش فقط دور خودش بچرخد و اسیر حلقهی تکرار شود.
این واقعیتی است که در نگاه اول به چشم کسی نمیآید، انسان پیشرفتن را باور کرده است؛ چون دوست دارد از تکرار بگریزد و پیش برود ... اصلاً واقعیتها دو جورند: آنها که عریان و شفافاند و برای همه آشکار هستند و دیگری واقعیتهای پنهان و فراموششده و تباهشده. یافتن و نور تاباندن به این دومیها و حتی از نو دگرگون کردن واقعیتها کارِ رماننویس است.
ظاهر موضوع این است که هنر و ادبیات در پربارترین و پرادعاترین شکل خود، فقط میخواهد ساعتی مخاطبش را سرگرم کند تا تکرار را فراموش کند؛ ولی در باطن برای خوانندهی خوب نقشی یکسره متفاوت بازی میکند. به این ترتیب که چرخش دایرهای تکراری را یک سطح بالاتر میبرد. مثل مارپیچی فنری که در عین چرخیدن به دور خود به پیش هم میرود. این گونه است که هنر رادیکالی مثل رمان، بینش و درک ما را از واقعیتها تغییر میدهد و به این ترتیب باعث تغییر جهان ما نیز میشود. بله، سیزیف به جای خود برمیگردد؛ اما سیزیف دیگری شده است. پس چنین رویای بزرگی لابد شایستگی این دارد که نویسنده حداکثر مایهی خود را برای نوشتن بگذارد. در این صورت منِ خواننده هم وقتی سراغ ادبیات میروم، یعنی چیز بیشتری از زندگی میخواهم.
شاید به دلیل چنین کوششی بود که در اوایل قرن بیستم بخشی از نویسندگان خواستند منتهای نیروی خود را به کار ببرند و از حلقهی تکرار فراتر بروند. مثلاً به جای قراردادهای اطمینانبخش رمان سنتی، ادبیات داستانی سختگیرانهتری به خواننده ارائه دهند.
البته در حاصل کارشان باز هم تکرار هست، مثل اینکه نو شدن همهی راهها را باز میگشاید تا به خود باز رسد. خودش را دور میزند؛ اما هر بار در ساحتی نو و سطحی نو. شاید به همین دلیل است که از نظر میلان کوندرا آن کس که رمان نمیخواند نمیتواند مدرنیته را برکشد.
آن دسته از نویسندگان با کنار گذاشتن هر گونه اشتغال ایدئولوژیک و به جای سرگرمِ باید و نباید شدن، تلاش کردند نشان دهند که چطور زندگی و جهان انسان صحنهای سرشار از تصادفات است. چطور همهی گفتهها و کردههای انسان و پدیدههای اطراف او به جای خودآگاه بودن و منطقی بودن و نظاموار و سنجیده بودن، غیرمعمول و سرشار از هنجارشکنی ناخواسته است. چطور خیلی از اوقات که هیجانات و خشم و کینه و عواطف عاشقانه و ... سرریز میشود، دیگر امکانی برای نظارت بر بایدها و نبایدها و شایستگی و ناشایستگی وجود ندارد.
تلاش آنها برای فرا رفتن ازخود، به تدریج توسط منتقدان «رمان نو» نام گرفت.
رمان نو شیوهای برای نگاه کردن دقیقتر به جزئیات شد و علاقمندانی یافت. از آنجایی که تاریخنویسان میل و علاقهی حریصانهای دارند که برای هر پدیدهای پدر و مادر یا دست کم آدم آغازگر و لقب اوّلینی دستوپا کنند. میشل بوتور Michel Butor را پدر رمان نو نامیدند. عنوانی که خودِ پیرمرد همواره از آن میگریخت.
به گمان من هم چیزی که نو باشد به خودیِ خود نه بهتر است و نه بدتر. در واقع اصلاً به چیزی دلالت نمیکند. فقط نشاندهندهی حرکت و تغییر و تحول همیشگی قالبها و روشها و کارهاست. نوعی پویایی از درون که برای زنده ماندن هر چیزی ضروری به نظر میرسد. رمان برای ادامهی حیاتش نو شدن میخواهد؛ ولی نه آن قدری نو شدن، که بودناش را ضایع و نابود کند. شاید بوتور برای همین از این لقب دایمی و وابستگیاش به رمان نو دوری میکرد.
بوتور بسیار مینوشته؛ نقد، مقاله، شعر، داستان و ... خودش در اینبارهگفته است نیاز دارد پنبهی کلمات را بریسد تا در مقابل دنیای بیرون از او محافظت کنند. برای این کار همیشه به کمی «فاصله» از هر چیزی نیاز داشته و از سروصدای مهیب رسانهها دوری میکرد. دوست نداشت یکی از این کتابهایی را نوشته باشد که روی پیشخوانها سریع جابجا میشوند.
گفتهاند رمان «دگرگونی» از نقاط اوجگیری توانایی او در نوشتار است و باید دلخوش باشیم که مترجم توانایی مثل مهستی بحرینی سراغ به فارسی برگرداندن آن رفته است.
در حالی که رمان کلاسیک نظم و ترتیبی در زمان و رویدادها و هنجارهایی معنادار دارد، رمان نو چنانکه بوتور نوشتنش را با دگرگونی تجربه کرده است، با هیچ کدام از این مؤلفهها سازگار نیست. نوشتهی او مثل پازلی است که هیچ الگوی پیشینی از آن نداریم و همچنان که میخوانیمش قطعهای از آن کامل میشود. نویسنده ابتدا حضور دارد؛ ولی دست کم به عنوان قاضی یا سمپات فکر و عقیدهای غایب است. ولی جایی که فکر میکنیم طرح پازل در حال تکمیلشدن است، نویسنده صحنهی نوشتار را ترک میکند و فقط دریغی تکراری برای خواننده بر جا میماند. دریغی که نه معنایی دارد و نه پوچ است. فقط «هست» چنان که جهان فقط «هست».
دگرگونی داستان گذار بیستویک ساعت از عمر مردی است با تصویرسازی عالی از جزئیات و یک نمایش حماسی از فضای پیرامون او. لئون دلمون تازه پا به چهلوپنج سالگی گذاشته است و شغل خوب و خانوادهای با سه فرزند در پاریس دارد.
البته نویسنده چیزی دربارهی او را ثابت نمیکند. این خواننده است که کشف میکند. همان چیزهایی را کشف میکند که برای شناختن خود، خودکاوی و تعیین موقعیت در برابر وضعیت اجتماعی و «خود» در برابر «دیگری» لازم دارد.
اینجا چیزی هم قطعی نیست، همه چیز در حالِ شدن است. با خواندن رمان اگر خواننده منتظر باشد که دستورالعمل و یا وردی به عنوان دستاورد برای زندگی به او بیاموزد و با اتفاقات هیجانانگیز احساساتش را برانگیزد آب به غربال ریخته است. رمان نو روایت میکند تا انسانی که مجال تنها ماندن با خود را نیافته است، قدری با خودش و برای خودش تنها باشد، بلکه خودش آرمانی از زندگیاش را بسازد. چه اگر آرمانی درکار نباشد ملال و خستگی تراژیک نهفته در دلِ زندگی، کار انسان را خواهد ساخت:
«به سبب فروپاشی خودتان بود و همهی ترکهای پدیدارشده در نمای موفقیتتان. به طوری که دیگر زمان تصمیمگیری رسیده بود به طوری که اگر باز هم چند هفته صبر میکردید، شاید دیگر دل و جرأت این کار را پیدا نمیکردید ... همه چیز در خطر لغو شدن و از بین رفتن بود. دیگر با آرامش و با رفتاری عاقلانه از اندیشیدن به این مسأله خودداری کنید؛ چون کار تمام است و تصمیم قطعی است. به رم می روید.»
اگر رمان نو این چنین به فلسفه پهلو میزند، برای ادا و اطوار و در جلد فلسفه رفتن نیست. برای این است که قالب تکراریشدهی داستان را به قول رولان بارت گندزدایی کند و با به فکر واداشتن به خوانندهی بیاعتنا هشدار بدهد که مراقب گندیدن یا خشکیدن جویبار ذهنش و رکود و رخوت در زندگیاش باشد.
لئون هم در معرض چنین رخوتی قرار دارد و برای گریز از آن، سفری از پاریس به رم تدارک دیده است. سفری که در ظاهر سفری کاری و معمول است؛ اما لئون قصد دارد با آن زیر میز ترکخوردهی زندگیاش بزند. او میخواهد زندگی با هانریت سفت و سخت و خانگی را با زندگی با سسیل که مظهر آزادی و طراوت و جوانی است عوض کند:
«... پیش از آن به چنین تغییر مهمی فکر نمیکردید؛ اما اکنون امکان چنین کاری در ذهنتان جاافتاده است. امکانی که در آغاز به صورت وسوسهای دیوانهوار و طاقتفرسا در نظرتان جلوهگر شد و سپس آهستهآهسته به تمام اندیشههایتان رخنه کرد ... و چقدر هانریت را در نظرتان نفرتانگیز جلوه داد.»
«وقتی که هانریت به راهرو آمد تا مادلن را صدا کند، نگاهش درمانده و خسته بود. نگاه یک مرده و وقتی که چشمش به شما افتاد، برق سوءظن وکینه و تحقیر در آن درخشید. تحقیری که خردتان میکند. گویی شما مسئول این تنزل آشکار او هستید. احساس کردید که این زندگی نیمبند و ناقص مانند انبرکی احاطهتان کرده است و شما را در پنجههای پرزور و نیرومند خود میفشرد. همین زندگی کرمآسا و رو به افولی که داشتید از آن میگریختید.»
به نظرم بیشتر نویسندهها دوست دارند از تمام جزئیات بنویسند و تصویر بسازند، ولی متأسفانه همهشان نمیدانند که این شدنی نیست. پس باید جزئیات، اتفاقات مفاهیم و حرفها و حرکتهای بدیع را انتخاب کنند تا معنا در غیاب نویسنده فقط با کلمات ساخته شود. این در حالی است که غایب بودن نویسنده حاضر بودن خواننده را در متن میطلبد. در رمان نو کار اصلی خواننده پس از خواندنِ رمان، تازه آغاز میشود. یعنی با تلاش جدی و صبورانهی خواننده است که متن زیبایی و معناهای خود را نشان میدهد. به این ترتیب است که متن نوشته به هزارتویی تبدیل میشود که هرکس باید به تنهایی مسیر خود را در آن پیدا و طی کند:
«پیش از اینکه شروع به پایینرفتن از پلهها کنید در آپارتمان را بست و با اینکار آخرین موقعیت را برای به رقتآوردن شما از دست داد. اما واضح است که به هیچ روی خواهان چنین چیزی نبود. اینکه امروز صبح زود از خواب بیدار شده بود تا شما را راه بیندازد، صرفاً عملی غیر ارادی و از روی عادت بوده و هم چنین از روی ترحمی که یکسره با تحقیر آمیخته است. واضح است که از شما دو تن اوست که خستهتر و دلزدهتر است.»
من ضمن خواندن کتاب با لئون سوار قطار میشوم و وقتی پس از بیستویک ساعت در رم پیاده میشوم، همان کسی نیستم که سوار شده بودم. دگرگونی همزمان با شخصیت اصلی داستان در بینش و درک خواننده هم رخ داده است. این چیزی است که به نظرم دگرگونی را از رمانهای دیگر هم نسل خود متمایز و ممتاز میکند.
بوتور در کار روحدادن به جزئیات ظاهراً بیاهمیت بسیار چیرهدست است. جزئیاتی که در خلال کلمات و جملات میتوانند مثل تکانههای ظریف، مبارزهی بیامانی را در ذهن خواننده کلید بزنند. مبارزه برای فروریختن تمامیتخواهیهای تباه که بر گُردهی جسم و روحمان سوار است و چه بسا از آنها بیخبر باشیم. روایت بوتور به زیبایی به یادمان میآورد که چطور با بیاعتنایی به زندگی در درون خودمان به مرگ خدمت میکنیم:
«پاهایتان را جمع میکنید تا بگذارید که کشیش به درون کوپه بیاید. باز کتاب دعایش را از روی نیمکت بر میدارد ... اما دوباره بازش نمیکند بلکه آن را در یکی از جیبهایش میچپاند ... این ناخشنودی که در چهرهاش به چشم میخورد؛ این حالت عصبی را که مایهی انقباض انگشتان پرعضلهاش شده است، به چه چیز باید حمل کرد؟ به یک نارضایتی عمیق پنهانی. به نوعی شک و تردید دربارهی هر آنچه که این لباس نمودار آن است. به تأسف از این که آنقدر شهامت ندارد که اعتراف کند در راهی قدم گذاشته است که راه او نیست.»
در طول همین بیستویک ساعت که افکار و توهمات و تجربههای لئون باواسطه و بیواسطه برایمان فاش میشود، تغییری هم در بطن او که برای عوضکردن زندگیاش عزمش را جزم کرده اتفاق میافتد و هم در درک و بینش خواننده از مفهوم تغییر و رویا ساختن و عشق و دلزدگی.
«اما هنوز ثباتِ این موقعیت، این عاداتی را که میکوشیدید با این سفر از شرشان خلاص شوید نداشتید. شما دست به هر کاری زدید تا به چنگش آورید، دست کم میتوانید خود را از این بابت تبرئه کنید؛ اما در میان انگشتانتان از هم پاشید. چنانکه گویی از بیخ وبن واقعیت نداشته و تنها در اثر فراموشی و ضعف هوش و خردتان به چشمتان چنین نمودی یافته بود.»
استفادهی هوشمندانهای از شکل نوشتار، در مورد برجستهکردن مکانها در داستان دیده میشود. وقتی با لئون همراهی، گویی میتوانی بودن در پاریس و رم را حس کنی بدون آن که قبلاً این شهرها را دیده باشی. روایت طوری با جزئیات مکان درهم تنیده شده که اصلاً نمیتوان فضا و جغرافیای شهرها را ندیده گرفت یا حذف کرد. شهرهای پاریس و رم شخصیتهایی سایهدار در داستان هستند و شخصیت اصلی لئون را رشد میدهند یا رفتهرفته آگاه میکنند. حتی آدمها به واسطهی مکان شناخته میشوند:
« ... قبلاً چنین عشقی به رم نداشتید. تنها با او بود که رفتهرفته به کشف آن پرداختید و به جزئیاتش توجه کردید و عشق پرشوری که سسیل در دلتان برمیانگیزد چنان جلوهای به همهی کوچهها و خیابانهای این شهر میبخشد که وقتی در کنار هانریت با خیال سسیل به سر می برید در پاریس رویای رم را در سر میپرورانید.»
جسارت بوتور در استفاده از راوی دوم شخص و گذاشتن مستقیم بار پیش بردن روایت بر دوش منِ خواننده با خطاب قرار دادن من، باعث میشود گهگاه با لئون یکی شوم و آگاهیی که برای او اتفاق افتاده است توسط زبان رمان برای من هم ساخته و پرداخته شود.
این آگاهی خصوصاً با تصمیم دیگری که او در پایان داستان میگیرد، ظاهر میشود. ما دیگر نسبت به تصمیم او بیطرف نیستیم. شکافهای ریزی در بیطرفی ما ایجاد شده است و افکار و انتخابها و حسهای جدید از خلال همین شکافها خود را به ما نشان میدهند:
«شاید بهترین راه این باشد که رابطهی جغرافیایی واقعی موجود میان این دو شهر را حفظ کنید. بکوشید شور و هیجانی را که همراه با جابجاییتان از خلال چشماندازهای دو شهر در روحتان پدید آمده دوباره از راه نوشتار برای خود زنده کنید و بروید به سوی کتابی ضروری که طرحش را در دستتان دارید.»
طنین روایت بوتور در کتاب به اندازهای متفاوت و پرقدرت است که حرکت و دگرگونی و تغییر دائمیمان را برای من تداعی میکند. حرکت لئون بین دو شهر همزمان بازنمایی ذهنی او از خودش را تغییر میدهد. یادآوری خاطرات در حین حرکت زمان حال را متورم کرده و او را از غبار پیشین زندگیاش بیرون آورده است. حال که خواندن کتاب به پایان رسیده است و همراه لئون از قطار در ایستگاه رم پیاده شدهام، این را در عمق ذهن خود تجربه کردهام که ماهی اگر در یک حوض کوچک بماند هر قدر هم بزرگ شود، فقط ماهیِ بزرگِ آن حوض است، نعشی که با خیال باطل فقط به انجام کارهای ضروری میپردازد؛ اما اگر حرکت کند، غیرِ قابلِ طبقهبندی و دستنیافتنی شده تن به دریا خواهد سپرد.
October 4, 2026
یک جنبهی باشکوه انسانی داره وقتی داستان صرفا در درون ذهن شخصیت بگذره وقتی حتی نشسته باشه در قطار و رهسپار سفر ولی خلاف انتظار خواننده، سفر اصلی درونی بشه مثل سفر دوزخی دانته در اعماق هزارتوی روح انسان. فکر کنم این ویژگی دوگانه رمان نوه که روی مرز جهان بیرونی و درونی حرکت میکنه با توصیفهای عینی و دقیق که حتی انتظار داستان ماجرامحور در خواننده به وجود میاره (رماننوییها داستان شبههپلیسی زیاد نوشتن) ولی در انتها قهرمان راه زیادی نمیره و درواقع میره ولی در درون خودش.
Read
January 30, 2020شاید اگر، اندکی در تنهاییِ خویشتن خویش درنگ کنیم و تفکر کنیم، زندگی مان دگرگون شود! اما ما از تنهایی و تنها بودن هراسانیم! تنهایی، فکر کنیم
January 14, 2023
داستانیه که در طول سفری طولانی با قطار روایت میشه.
داستانی در مورد سفر با قطار و در دل اون ، در مورد رابطهی بین یک مرد و دو زن و به نوبهی خود، در مورد رابطه عمیق تر بین شخص و مکانه.
داستانی آرام و کند که اتفاقهای کمی توش پیش میاد .
با وجود سبک تا حدودی گیج کننده ، این رمان رو نتونستم رها کنم و به قهرمان داستان اهمیت میدادم احساس میکردم که هر چی بیشتر میخونم و جلوتر میرم تبدیل به خوانندای شدم که میتونه مسیر وقایع رو تغییر بده و اونو از اتفاقهای ناگوار نجات بدم !!
حین خوندن بیگانگی از تصمیمهای قهرمان اعتراض و شکایت میکردم در حالیکه قهرمان رمان شکننده و ضعیفه و سعی میکنه خودشو توجیه کنه اما موفق نمیشه.
با قهرمان داستان سفری رو آغاز میکنی که معتقده استاد تصمیم گیریه و میخواد تغییر کنه !!
رمان با امید در زندگی قهرمان شروع میشه تا به تدریج به تاریکی تیره و تاری از تردیدها و رویاها تبدیل میشه و در پایان با تلاش برای نجات خودش به رمانی برمیگرده که تو به عنوان خواننده باید اونو بهش بگی، چون اون به تنهایی در تله زندگی نیافتاده ، بلکه خود شما هم در شرایط اون قرار دارین!!
اون تصمیم بزرگی گرفته. قصد داره به معشوقهاش بپیونده. قصد داره بهش بگه که بالاخره همسرش رو ترک میکنه تا با اون زندگی کنه . اون به زندگی جدیدش، به آزادی و جوانیش فکر میکنه.
به غم و شادی، به گذشته و به آینده. بین این دو رفت و آمد میکنه.به همسرش فکر میکنه که چی بوده و چی شده .به فرزندانش، به امیدها و ناامیدی هایی که به وجود آوردن . اون در حین تماشای منظرهای که از این محفظه ناراحت کننده عبور میکنه سؤالات زیادی از خودش میپرسه. سناریوهای مختلفی توی ذهنش میسازه و ساختارشکنی میکنه.
راوی نه از «من» و نه «او»، بلکه از «تو» استفاده میکنه، وکل داستان «تو» با افکار اون درگیر میشی
داستانی در مورد سفر با قطار و در دل اون ، در مورد رابطهی بین یک مرد و دو زن و به نوبهی خود، در مورد رابطه عمیق تر بین شخص و مکانه.
داستانی آرام و کند که اتفاقهای کمی توش پیش میاد .
با وجود سبک تا حدودی گیج کننده ، این رمان رو نتونستم رها کنم و به قهرمان داستان اهمیت میدادم احساس میکردم که هر چی بیشتر میخونم و جلوتر میرم تبدیل به خوانندای شدم که میتونه مسیر وقایع رو تغییر بده و اونو از اتفاقهای ناگوار نجات بدم !!
حین خوندن بیگانگی از تصمیمهای قهرمان اعتراض و شکایت میکردم در حالیکه قهرمان رمان شکننده و ضعیفه و سعی میکنه خودشو توجیه کنه اما موفق نمیشه.
با قهرمان داستان سفری رو آغاز میکنی که معتقده استاد تصمیم گیریه و میخواد تغییر کنه !!
رمان با امید در زندگی قهرمان شروع میشه تا به تدریج به تاریکی تیره و تاری از تردیدها و رویاها تبدیل میشه و در پایان با تلاش برای نجات خودش به رمانی برمیگرده که تو به عنوان خواننده باید اونو بهش بگی، چون اون به تنهایی در تله زندگی نیافتاده ، بلکه خود شما هم در شرایط اون قرار دارین!!
اون تصمیم بزرگی گرفته. قصد داره به معشوقهاش بپیونده. قصد داره بهش بگه که بالاخره همسرش رو ترک میکنه تا با اون زندگی کنه . اون به زندگی جدیدش، به آزادی و جوانیش فکر میکنه.
به غم و شادی، به گذشته و به آینده. بین این دو رفت و آمد میکنه.به همسرش فکر میکنه که چی بوده و چی شده .به فرزندانش، به امیدها و ناامیدی هایی که به وجود آوردن . اون در حین تماشای منظرهای که از این محفظه ناراحت کننده عبور میکنه سؤالات زیادی از خودش میپرسه. سناریوهای مختلفی توی ذهنش میسازه و ساختارشکنی میکنه.
راوی نه از «من» و نه «او»، بلکه از «تو» استفاده میکنه، وکل داستان «تو» با افکار اون درگیر میشی
December 14, 2020
با خواندن این کتاب شمای خواننده همراه با کاراکتر اصلی داستان، در سفری طولانی با قطار درجه سه از لیون به رم، که قرار است سفری برای اجرای تصمیمی جسورانه برای تغییری بزرگ در زندگی باشد، همراه می شوید و پس از راه بردن به ذهن او و گفتگوهای بی وقفه ی آن، با پرت شدن به گذشته و آینده، خیالپردازی و واقعیت، دچار دگرگونی می شوید.
جملات کتاب از این جمله ی بالا هم طولانی تر و گاها کندخوان تر هستند. جزئیات دیوانه وار و فوق العاده کتاب و دوم شخص نوشته شدن روایت مای خواننده را از خود خارج و باقدرت در دنیای قصه به پیش (و گاه به پس) می راند.
جملات کتاب از این جمله ی بالا هم طولانی تر و گاها کندخوان تر هستند. جزئیات دیوانه وار و فوق العاده کتاب و دوم شخص نوشته شدن روایت مای خواننده را از خود خارج و باقدرت در دنیای قصه به پیش (و گاه به پس) می راند.
October 31, 2019
نوع نگارش دوم شخص این کتاب و وجود جملههای به هم پیوسته بیشماری که جزییات بسیاری را برای شما مجسم میکنند و بازی با زمان، باعث میشود که فرم قصهگویی در کنار محتوای تامل برانگیز آن شما را به وجد بیاورد و تجربه خواندن این رمان را برای شما منحصر به فرد کند.
این داستان به نظر من دارای استعارههای متعددی است، مهمترین آن مقایسه دو شهر پاریس و رم با دو زندگی ساختارمند و آزاد و عاشقانه است که اشاره به مسیحیت و دینهای چندایزدی رم باستان هم بهصورت موازی و کاملا مرتبط با این استعارهها قرار میگیرد.
این داستان به نظر من دارای استعارههای متعددی است، مهمترین آن مقایسه دو شهر پاریس و رم با دو زندگی ساختارمند و آزاد و عاشقانه است که اشاره به مسیحیت و دینهای چندایزدی رم باستان هم بهصورت موازی و کاملا مرتبط با این استعارهها قرار میگیرد.
February 20, 2023
این کتاب را دوبار تلاش کردم بخوانم. در تلاش اول بدون هیچ ارتباطی نیمه رهایش کردم و در تلاش دوم آن را کامل خواندم. داستان و موضوع آن بسیار جالب و تازه بود. کتابی که نام آن بسیار شایسته ی آن است اما یکی از مسائلی که سبب سخت خوانی کتاب می شد همان زیاد بودن توصیفات از چهره ها، مکان ها و جزییات مکان است که البته مقصود نویسنده بوده است اما در جاهایی از کتاب کمی طاقت فرسا و ذهن گریز میشود. توصیه میکنم برای جلوگیری از خستگی کتاب به صورت موازی با کتابی دیگر خوانده شود.
May 2, 2023
کتابی بسیار سخت خوان و به سبک رمان نو
سرتاسر داستان با توصیفات ناتورالیستی نویسنده از مکان های دیدنی ایتالیا و فرانسه مواجه هستیم.
نکته ی جالب داستان این است که میشل بوتور با بهره بردن از دوم شخص مفرد گویی این خواننده ی کتاب است که در کوپه ی قطار درجه سه نشسته ودر مسیر پاریس به رم در حال تفکر است.
دگرگونی اشاره به دگردیسی کاراکتر اصلی داستان دارد که در طول سفر مثل هفت وادی معنوی متحول می شود.
با احترام
آرزو جوهری_اردیبهشت ۱۴۰۲
سرتاسر داستان با توصیفات ناتورالیستی نویسنده از مکان های دیدنی ایتالیا و فرانسه مواجه هستیم.
نکته ی جالب داستان این است که میشل بوتور با بهره بردن از دوم شخص مفرد گویی این خواننده ی کتاب است که در کوپه ی قطار درجه سه نشسته ودر مسیر پاریس به رم در حال تفکر است.
دگرگونی اشاره به دگردیسی کاراکتر اصلی داستان دارد که در طول سفر مثل هفت وادی معنوی متحول می شود.
با احترام
آرزو جوهری_اردیبهشت ۱۴۰۲
December 9, 2025
نتونستم باهاش ارتباط بگیرم و به سختی خوندمش
December 26, 2020
خیلی خوانش کتاب غریب بود فکرکنم چونکه خودم همش مورد خطاب بودم
Displaying 1 - 16 of 16 reviews














