What do you think?


موت صغير
منذ أوجدني الله في مرسيّة حتى توفاني في دمشق وأنا في سفرٍ لا ينقطع. رأيت بلاداً ولقيت أناساً وصحبت أولياء وعشت تحت حكم الموحدين والأيوبيين والعباسيين والسلاجقة في طريقٍ قدّره الله لي قبل خلقي. من يولد في مدينة محاصرة تولد معه رغبة جامحة في الانطلاق خارج الأسوار. المؤمن في سفرٍ دائم. والوجود كله سفرٌ في سفر. من ترك السفر سكن، ومن سكن عاد إلى العدم
592 pages, Paperback
First published January 1, 2016
About the author
Mohammed Hasan Alwan
9 books71 followersMohammed Hasan Alwan (Arabic: محمد حسن علوان) is a Saudi Arabian novelist and the Chief Executive Officer of the Literature, Publishing, and Translation Commission affiliated with the Ministry of Culture in the Kingdom of Saudi Arabia, appointed in 2020. He was born in Riyadh and studied Computer Information Systems at King Saud University, obtaining a bachelor's degree in 2002. He also obtained an MBA from the University of Portland, Oregon in 2008 and Ph.D from Carleton University, Ottawa in 2016.
Alwan is the third Saudi novelist to win the International Prize for Arabic Fiction (often referred to as the Arabic Booker) in 2017, following novelists Abdo Khal in 2010 and Raja'a Alem in 2011.
Alwan has published five novels to date: Saqf Elkefaya (2002), Sophia (2004), Touq Altahara (2007), "Al-Qundus" (2011), and "Mouton Sageer" (2016). His work has appeared in translation in Banipal magazine ("Blonde Grass" and "Statistics", translated by Ali Azeriah); in The Guardian ("Oil Field", translated by Peter Clark); and in Words Without Borders ("Mukhtar", translated by William M. Hutchins).
His work was published in the Beirut39 anthology (Beirut39: New Writing from the Arab World, edited by Samuel Shimon) and in the IPAF Nadwa anthology (Emerging Arab Voices, edited by Peter Clark).
Alwan is the third Saudi novelist to win the International Prize for Arabic Fiction (often referred to as the Arabic Booker) in 2017, following novelists Abdo Khal in 2010 and Raja'a Alem in 2011.
Alwan has published five novels to date: Saqf Elkefaya (2002), Sophia (2004), Touq Altahara (2007), "Al-Qundus" (2011), and "Mouton Sageer" (2016). His work has appeared in translation in Banipal magazine ("Blonde Grass" and "Statistics", translated by Ali Azeriah); in The Guardian ("Oil Field", translated by Peter Clark); and in Words Without Borders ("Mukhtar", translated by William M. Hutchins).
His work was published in the Beirut39 anthology (Beirut39: New Writing from the Arab World, edited by Samuel Shimon) and in the IPAF Nadwa anthology (Emerging Arab Voices, edited by Peter Clark).
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 30 of 79 reviews
February 9, 2019
خدايا تنها من نيستم كه تو را دوست دارم، اما من، تنها تو را دوست دارم
از ترجمه یِ اعلا جمع شود با داستانی مدهوش کننده، برسیم به مطلب گفتنی تَر، یعنی اسمِ "ابن عربی". یعنی دعوتِ جسمِ خواننده به ایستایی در بُعدِ
زمان&مکان و دینامیسم وسپس، پروازشِ روح به وادیِ عشق، عالَمی ماورایِ کفر و ایمان. متنی که چِشما عاشقِ خوندنِ سطرهاش میشن. و در یک کلام، خلسه یِ لذیذِ عرفانیِ نامِ "مکان ناپذیر و زمان سوزِ" ابن عربی
چکیده یِ پروتوکولِ یونیک، منحصر به فرد و تکرار ناپذیرِ بندگی و شیداییِ توامان به "او"، در کلامِ شیخ اکبر، ابن عربی
ترجمه ای دیگه از این کتاب تحت عنوانِ "مرگی کوچک" هم رو که توسطِ نشرِ "روزنه" روانه یِ بازارِ نشر شده، خریده ام. حرف میزنیم در موردش به زودی...
از ترجمه یِ اعلا جمع شود با داستانی مدهوش کننده، برسیم به مطلب گفتنی تَر، یعنی اسمِ "ابن عربی". یعنی دعوتِ جسمِ خواننده به ایستایی در بُعدِ
زمان&مکان و دینامیسم وسپس، پروازشِ روح به وادیِ عشق، عالَمی ماورایِ کفر و ایمان. متنی که چِشما عاشقِ خوندنِ سطرهاش میشن. و در یک کلام، خلسه یِ لذیذِ عرفانیِ نامِ "مکان ناپذیر و زمان سوزِ" ابن عربی
چکیده یِ پروتوکولِ یونیک، منحصر به فرد و تکرار ناپذیرِ بندگی و شیداییِ توامان به "او"، در کلامِ شیخ اکبر، ابن عربی
ترجمه ای دیگه از این کتاب تحت عنوانِ "مرگی کوچک" هم رو که توسطِ نشرِ "روزنه" روانه یِ بازارِ نشر شده، خریده ام. حرف میزنیم در موردش به زودی...
September 3, 2019
"خوشا به حال سرگردان"
"با دوستي سفله آشنا شدم به نام اضطراب.از او نخواستم كه با من همراه شود و او هم براي همراهي از من اجازه نگرفت .چون بوزينه اي ديوانه ،بر شانه ام مي پريد و چنگ در موهايم مي زد.هر بار ،او را از شانه ام راندم ،به شانه ي ديگرم پريد.هر گاه او را به كل از تن خود تكاندم،گويي در هوا معلق ماند و لختي بعد ،دوباره بر من فرود آمد.يك شب ،نگذاشت كه راحت بخوابم و يك صبح ،نماند كه تيره و تباه نكرد.صبح را مي دواند و در آغوش شب غروب مي افكند و شب را كش كشان مي آورد و مانند گرگي گرسنه به جانم ما انداخت.
آه دنيا چقدر كوچك شده است! همه چيز كوچك است! درخت ها ،خانه ها ،مردمان،سلاطين،گدايان،تاجران،كتاب فروشان،كاتبان،حجاج،همه و همه كوچك شده اند .تنها بدي ها و پلشتي ها هستند كه هر روز پروارتر و فربه تر مي شوند.چه تصوير وحشتناكي !در ميانه ي شب ،از خواب مي پريدم ،ناگهان،تب كرده با تني ليچ عرق.صبح خسته و كوفته بودم،پلك بر هم نگذاشته .امورات زندگي در نظرم كم مايه شده بود تا جايي كه تمام طول يك روز را تنها به خواندن نماز هاي واجب مي گذراندم و بس. هفته ها از پس هم مي گذشتند و روزگار مرا سياه كرده بود ."
"پاهايم از درد فرياد مي كشيدند.دست به زانو گرفتم تمام طاقتم را يك جا جمع كردم و برخاستم .دو بار ديگر ،طواف كردم و بعد واقعا افتادم .تقريبا بيهوش بودم .ناگهان صدايي شنيدم كه در گوشم زمزمه مي كرد:كاش مي دانستم ...آيا مي دانند چه دلي را به بند كشيده اند...كاش مي دانستم ...آيا مي دانند..چه دلي را...به بند كشيده اند...كاش مي دانستم ...آيا...مي دانند...چه دلي را..كاش...آيا"
"و نظام در پاسخ به زبان فارسي مي گفت:
-آه عشق من
-معناي اين جمله كه گفتي چيست؟برايم ترجمه كن!
-ترجمه آن را ناقص مي كند.
-چرا به عربي نمي گويي؟
-محيي! عشق تنها در زبان مادري مي گنجد.
-اما تو كه هر دو زبان را خوب مي داني.
-در فارسي سخناني است كه از فقدان فاصله ميان "من "و "او" مي گويد.
-من كه فارسي نمي دانم .پس چه كنم؟
-با قلبت بشنو!
-پس بخوان ..بخوان عشق من !"
كتاب را براي بابك خريده بودم با خودم گفتم كتابي كه براي بابك خريده ام را مي خوانم حاشيه نويسي مي كنم، با كتاب بابك زندگي مي كنم ،بعد كتاب ميشود: كتاب به علاوه بخش كوچكي از خلوت من ، انگار كه بخش كوچكي از نفس هات اشك ها و لبخندهات، بخش كوچكي از خودت را بر تن پرخاطره ي يك كتاب بپوشاني و تقديم و پيشكش كني به عزيز دل ، نه اينكه تو به كتاب كِرِديت بدهي ها نه كتاب بر تو منت گذارد و بخش هاي كوچك تو را در خود جاي دهد .(آخ شكسته نفسي كجايي كه ببيني دارم بر گلوگاه پر چينت چنگ ميزنم )خب راستش خلوت كوچك من ارزشمند ترين داشته ام است .
اگر زمانه و تقدير طوري رقم خورد كه كتاب به دست بابك رسيد .اگر روزگار طوري رقم خورد كه بابك بخشي از من رو ورق زد و رسيد به اولين صفحه ي بعد از مقدمه .رسيد به اين كلمه هاي ابن عربي : "خدايا تنها من نيستم كه تو را دوست دارم .اما من تنها تو را دوست دارم" .رسيد به تلاقي اندوه و مسير اشك هاي منو كشف كرد. رسيد به اون نمودار اميدي كه ترسيمش كردم حوالي اون تلاقي .اگر قرار به رسيدن بود مي آيم و اينجا بخشي از گرانبهاترين دقايقم با كتاب را شرح مي دهم .
به تاريخ يك روز تاريك روشن جمعه ي مهر نود و هشت.
بچه بوديم جمعه ها روشن نبود؟ سفيد تر ،پر نورتر روشن تر.(آخ گرداب نوستالژيا كجايي كه ببيني دارم توي عميق ترين قسمت شما شناي پروانه مي زنم.)
"با دوستي سفله آشنا شدم به نام اضطراب.از او نخواستم كه با من همراه شود و او هم براي همراهي از من اجازه نگرفت .چون بوزينه اي ديوانه ،بر شانه ام مي پريد و چنگ در موهايم مي زد.هر بار ،او را از شانه ام راندم ،به شانه ي ديگرم پريد.هر گاه او را به كل از تن خود تكاندم،گويي در هوا معلق ماند و لختي بعد ،دوباره بر من فرود آمد.يك شب ،نگذاشت كه راحت بخوابم و يك صبح ،نماند كه تيره و تباه نكرد.صبح را مي دواند و در آغوش شب غروب مي افكند و شب را كش كشان مي آورد و مانند گرگي گرسنه به جانم ما انداخت.
آه دنيا چقدر كوچك شده است! همه چيز كوچك است! درخت ها ،خانه ها ،مردمان،سلاطين،گدايان،تاجران،كتاب فروشان،كاتبان،حجاج،همه و همه كوچك شده اند .تنها بدي ها و پلشتي ها هستند كه هر روز پروارتر و فربه تر مي شوند.چه تصوير وحشتناكي !در ميانه ي شب ،از خواب مي پريدم ،ناگهان،تب كرده با تني ليچ عرق.صبح خسته و كوفته بودم،پلك بر هم نگذاشته .امورات زندگي در نظرم كم مايه شده بود تا جايي كه تمام طول يك روز را تنها به خواندن نماز هاي واجب مي گذراندم و بس. هفته ها از پس هم مي گذشتند و روزگار مرا سياه كرده بود ."
"پاهايم از درد فرياد مي كشيدند.دست به زانو گرفتم تمام طاقتم را يك جا جمع كردم و برخاستم .دو بار ديگر ،طواف كردم و بعد واقعا افتادم .تقريبا بيهوش بودم .ناگهان صدايي شنيدم كه در گوشم زمزمه مي كرد:كاش مي دانستم ...آيا مي دانند چه دلي را به بند كشيده اند...كاش مي دانستم ...آيا مي دانند..چه دلي را...به بند كشيده اند...كاش مي دانستم ...آيا...مي دانند...چه دلي را..كاش...آيا"
"و نظام در پاسخ به زبان فارسي مي گفت:
-آه عشق من
-معناي اين جمله كه گفتي چيست؟برايم ترجمه كن!
-ترجمه آن را ناقص مي كند.
-چرا به عربي نمي گويي؟
-محيي! عشق تنها در زبان مادري مي گنجد.
-اما تو كه هر دو زبان را خوب مي داني.
-در فارسي سخناني است كه از فقدان فاصله ميان "من "و "او" مي گويد.
-من كه فارسي نمي دانم .پس چه كنم؟
-با قلبت بشنو!
-پس بخوان ..بخوان عشق من !"
كتاب را براي بابك خريده بودم با خودم گفتم كتابي كه براي بابك خريده ام را مي خوانم حاشيه نويسي مي كنم، با كتاب بابك زندگي مي كنم ،بعد كتاب ميشود: كتاب به علاوه بخش كوچكي از خلوت من ، انگار كه بخش كوچكي از نفس هات اشك ها و لبخندهات، بخش كوچكي از خودت را بر تن پرخاطره ي يك كتاب بپوشاني و تقديم و پيشكش كني به عزيز دل ، نه اينكه تو به كتاب كِرِديت بدهي ها نه كتاب بر تو منت گذارد و بخش هاي كوچك تو را در خود جاي دهد .(آخ شكسته نفسي كجايي كه ببيني دارم بر گلوگاه پر چينت چنگ ميزنم )خب راستش خلوت كوچك من ارزشمند ترين داشته ام است .
اگر زمانه و تقدير طوري رقم خورد كه كتاب به دست بابك رسيد .اگر روزگار طوري رقم خورد كه بابك بخشي از من رو ورق زد و رسيد به اولين صفحه ي بعد از مقدمه .رسيد به اين كلمه هاي ابن عربي : "خدايا تنها من نيستم كه تو را دوست دارم .اما من تنها تو را دوست دارم" .رسيد به تلاقي اندوه و مسير اشك هاي منو كشف كرد. رسيد به اون نمودار اميدي كه ترسيمش كردم حوالي اون تلاقي .اگر قرار به رسيدن بود مي آيم و اينجا بخشي از گرانبهاترين دقايقم با كتاب را شرح مي دهم .
به تاريخ يك روز تاريك روشن جمعه ي مهر نود و هشت.
بچه بوديم جمعه ها روشن نبود؟ سفيد تر ،پر نورتر روشن تر.(آخ گرداب نوستالژيا كجايي كه ببيني دارم توي عميق ترين قسمت شما شناي پروانه مي زنم.)
February 17, 2022
2.5
خوبه منتهی فقط از یک جهت خاص!ا
اگر بگم سیر داستانیش گیرا و جذاب بود، دروغ گفتم! و اگر بگم با خوندن این کتاب، خیلی با تفکرات ابن عربی آشنا شدم، اونم راستش نه آنچنان! اینه که خوندنش فایده چندانی برام نداشت. بنظرم آشنا بودن با تفکرات "ابن عربی" اونقدر در نظر نویسنده بدیهی بوده که چندان زحمتی به خودش در این راستا نداده.
کتاب در واقع مروری کلی بر زندگی ابن عربی، مشتمل بر دوران نوجوانی و جوانی و سفرها و زن گرفتنها و غلامان و مریدان هستش والبته برو و بیایی که تو دربار و بین درباریها داشته، البته با مقداری سیر داغ و پیاز داغ و کمی هم آب و تاب.
محور اصلی کل کتاب هم بر این داستان استواره که دایهی این جناب ابن عربی در کودکیش بهش میگه "قلبت رو پاک نگه دار و اوتادت رو پیدا کن" حالا این اوتاد چی هستن، در واقع چهار نفرن که از قضا خدا برای این جناب ابن عربی در چهار گوشه عالم مقرر کرده و وظیفه ابن عربی اینه که اینها رو پیدا کنه و از هر کدوم چیزی بیاموزه. خلاصه این افسانه که معلوم نیست طی گذر زمان از کدوم سوراخ در اومده برای نویسنده کتاب ما یک فکت تاریخیه و کل کتاب هم شرح همین جستوجو هستش. این چهار نفر هم به ترتیب، یوسف الکومی، ابوبکر حصار، نظام (یک دختر ایرانیه که میگم حالا براتون!) و شمس تبریزی هستن و اونطو که فکر کنید راجع به این تلمذها کتاب میاد توضیح میده، نه، اصلا. فقط همین که ما میفهیمیم عه؟ پس وتد دوم این بود؟ عجب! دیگه خیلی باز نمیکنه قضیه رو.
به عنوان یک زندگینامه، تنها نکتهای که تو زندگی ابن عربی خیلی نمود میکنه، سفرهای متعددی هست که این آدم کرده و همین سفرهاست که بنظرم باعث میشه آدم پختهتر بشه و تعصباتش فروکش کنه. بنظرم مهمترین رکن در شناخته شدن و البته آبدیدهتر شدنش همین سفرهای متعدد هست. اما یک نکته دیگهای که نباید فراموش کنیم، داستان عشقی ابن عربی هست با نظام.
نمیدونم چقدر در این کتاب توی اصل داستان دخل و تصرف شده اما کلا این عشقای نافرجام تاثیر زیادی روی هر مردی میذاره. این خانوم نظام هم دختر دانا و اهل کمالاتی بود و ابن عربی هم خیلی باهاش لاس زد و خیلی سعی کرد ولی نظام نهایتا بهش پا نداد. ابن عربی هم بنده خدا تا آخر عمر تو عشق نظام موند. و اگرچه دو سه تا زن بعدش گرفت :))) اما با این همه لااقل برای یکبار هم که شده، برخلاف سایر هممسلکهای خودش عشق رو تجربه کرد. بالاخره برای آخوندایی که زن رو ابزاری برای دفع منی میبینن این تجربه، کم چیزی نیست!ا
کلا نظر خودم رو بخوام بگم خیلی نمیتونم با این جماعت ارتباط برقرار کنم. نمیشه با کسی که مدعیه فلان چیز رو خداوند براش کشف کرده و از پیش بهش آگاه شده، بحث کرد. شما یا باید از بیخ مرید چنین آدمی بشی، یا از بیخ منکرش. برای من شق دوم صدق میکنه و از نظر من این خدابیامرز هم یک رندی بود که خوب بلد بود هم از توبره بخوره هم از آخور. هم تا آخر عمرش بین جماعت نفهم بزرگی کرد و هم در جای خودش نزد پادشاهان بندگی کرد و نشست و برخاست داشت و مقرری میگرفت.
با این همه، بنظرم برای کسایی که اهلش باشن کتاب بدی نیست. خصوصا که لااقل آدم رو متوجه میکنه که این "شیخ اکبر" که میگن آنچنان چیز خاصی هم نبوده. بعلاوه یک چیزی که آدم رو بخودش میآورد مرگ تدریجی والدین، اساتید و دوستان بود که دائما حضور مرگ رو سرتاسر کتاب یادآوری میکرد. اینش تنها نکته مثبت کتاب از نظر من بود. یک جور تجربه پیر شدن و نزدیک شدن مرگ. من نسخه صوتیش رو گوش کردم و به همه هم توصیه میکنم به همون افاقه کنن چون اصلا کشش لازم برای 500 صفحه رو نداره.
پ.ن: فقط ناراحت اون دوستی هستم که این کتاب رو یکبار تو گودریدز بهش توصیه کردم! آخه تا وسطاش خیلی بد نبود. امیدوارم هنوز نخونده باشه و الان بهتر بتونه تصمیم بگیره.
خوبه منتهی فقط از یک جهت خاص!ا
اگر بگم سیر داستانیش گیرا و جذاب بود، دروغ گفتم! و اگر بگم با خوندن این کتاب، خیلی با تفکرات ابن عربی آشنا شدم، اونم راستش نه آنچنان! اینه که خوندنش فایده چندانی برام نداشت. بنظرم آشنا بودن با تفکرات "ابن عربی" اونقدر در نظر نویسنده بدیهی بوده که چندان زحمتی به خودش در این راستا نداده.
کتاب در واقع مروری کلی بر زندگی ابن عربی، مشتمل بر دوران نوجوانی و جوانی و سفرها و زن گرفتنها و غلامان و مریدان هستش والبته برو و بیایی که تو دربار و بین درباریها داشته، البته با مقداری سیر داغ و پیاز داغ و کمی هم آب و تاب.
محور اصلی کل کتاب هم بر این داستان استواره که دایهی این جناب ابن عربی در کودکیش بهش میگه "قلبت رو پاک نگه دار و اوتادت رو پیدا کن" حالا این اوتاد چی هستن، در واقع چهار نفرن که از قضا خدا برای این جناب ابن عربی در چهار گوشه عالم مقرر کرده و وظیفه ابن عربی اینه که اینها رو پیدا کنه و از هر کدوم چیزی بیاموزه. خلاصه این افسانه که معلوم نیست طی گذر زمان از کدوم سوراخ در اومده برای نویسنده کتاب ما یک فکت تاریخیه و کل کتاب هم شرح همین جستوجو هستش. این چهار نفر هم به ترتیب، یوسف الکومی، ابوبکر حصار، نظام (یک دختر ایرانیه که میگم حالا براتون!) و شمس تبریزی هستن و اونطو که فکر کنید راجع به این تلمذها کتاب میاد توضیح میده، نه، اصلا. فقط همین که ما میفهیمیم عه؟ پس وتد دوم این بود؟ عجب! دیگه خیلی باز نمیکنه قضیه رو.
به عنوان یک زندگینامه، تنها نکتهای که تو زندگی ابن عربی خیلی نمود میکنه، سفرهای متعددی هست که این آدم کرده و همین سفرهاست که بنظرم باعث میشه آدم پختهتر بشه و تعصباتش فروکش کنه. بنظرم مهمترین رکن در شناخته شدن و البته آبدیدهتر شدنش همین سفرهای متعدد هست. اما یک نکته دیگهای که نباید فراموش کنیم، داستان عشقی ابن عربی هست با نظام.
نمیدونم چقدر در این کتاب توی اصل داستان دخل و تصرف شده اما کلا این عشقای نافرجام تاثیر زیادی روی هر مردی میذاره. این خانوم نظام هم دختر دانا و اهل کمالاتی بود و ابن عربی هم خیلی باهاش لاس زد و خیلی سعی کرد ولی نظام نهایتا بهش پا نداد. ابن عربی هم بنده خدا تا آخر عمر تو عشق نظام موند. و اگرچه دو سه تا زن بعدش گرفت :))) اما با این همه لااقل برای یکبار هم که شده، برخلاف سایر هممسلکهای خودش عشق رو تجربه کرد. بالاخره برای آخوندایی که زن رو ابزاری برای دفع منی میبینن این تجربه، کم چیزی نیست!ا
کلا نظر خودم رو بخوام بگم خیلی نمیتونم با این جماعت ارتباط برقرار کنم. نمیشه با کسی که مدعیه فلان چیز رو خداوند براش کشف کرده و از پیش بهش آگاه شده، بحث کرد. شما یا باید از بیخ مرید چنین آدمی بشی، یا از بیخ منکرش. برای من شق دوم صدق میکنه و از نظر من این خدابیامرز هم یک رندی بود که خوب بلد بود هم از توبره بخوره هم از آخور. هم تا آخر عمرش بین جماعت نفهم بزرگی کرد و هم در جای خودش نزد پادشاهان بندگی کرد و نشست و برخاست داشت و مقرری میگرفت.
با این همه، بنظرم برای کسایی که اهلش باشن کتاب بدی نیست. خصوصا که لااقل آدم رو متوجه میکنه که این "شیخ اکبر" که میگن آنچنان چیز خاصی هم نبوده. بعلاوه یک چیزی که آدم رو بخودش میآورد مرگ تدریجی والدین، اساتید و دوستان بود که دائما حضور مرگ رو سرتاسر کتاب یادآوری میکرد. اینش تنها نکته مثبت کتاب از نظر من بود. یک جور تجربه پیر شدن و نزدیک شدن مرگ. من نسخه صوتیش رو گوش کردم و به همه هم توصیه میکنم به همون افاقه کنن چون اصلا کشش لازم برای 500 صفحه رو نداره.
پ.ن: فقط ناراحت اون دوستی هستم که این کتاب رو یکبار تو گودریدز بهش توصیه کردم! آخه تا وسطاش خیلی بد نبود. امیدوارم هنوز نخونده باشه و الان بهتر بتونه تصمیم بگیره.
May 16, 2025
مقدمه: ابن عربی و جذابیت داستانی زندگی او
محیالدین ابن عربی، یکی از پرنفوذترین متفکران عرفان اسلامی، با آثار ژرف و پیچیدهاش جایگاهی منحصربهفرد در تاریخ اندیشه دارد. رمان گاه ناچیزی مرگ تلاش نویسنده سعودی، محمد حسن علوان، برای بازآفرینی زندگی این شخصیت در قالبی داستانی است؛ روایتی که نه تنها بر بستر تاریخی و عرفانی حرکت میکند، بلکه مخاطب امروزی را به درک عمیقتری از شخصیت و اندیشههای ابن عربی دعوت مینماید. این رمان با دریافت جایزه بوکر عربی در سال ۲۰۱۷، توجه بسیاری را به خود جلب کرده است.
روایتگری زندگی و سلوک معنوی ابن عربی
کتاب با تمرکز بر دورهای از زندگی ابن عربی آغاز میشود که او به دنبال درک حقیقت و سیر و سلوک درونی است. سفرهای او از اندلس تا شام، عراق و آذربایجان، در حکم سفری بیرونی برای کشف درون است. علوان با بهرهگیری از فرم روایی غیرخطی، بافتی پیچیده ولی جذاب ایجاد کرده که مخاطب را به دل زمان و مکانهای مختلف میبرد و در همان حال، تحولات فکری ابن عربی را نیز تدریجاً آشکار میسازد.
فلسفه عشق و مرگ در قالب داستانی
عنوان کتاب برگرفته از نقل قول معروف ابن عربی است: "الحب موتٌ صغیر"، و این جمله راهنمای محتوای رمان است. عشق، چه زمینی و چه الهی، محور حرکت درونی ابن عربی است. رابطه افسانهای او با "نظام" در رمان، صرفاً یک ماجرای عاشقانه نیست، بلکه نمایندهی تجربهای روحانی و پلی است بهسوی شناخت حقیقت مطلق. علوان با پرداخت شاعرانهی این رابطه، مخاطب را با وجه انسانی ابن عربی آشنا میسازد.
انسان کامل؛ تبلور فلسفه ابن عربی
یکی از مفاهیم کلیدی در آثار ابن عربی نظریه "انسان کامل" است. در رمان، این مفهوم بهصورت ضمنی و گاه صریح، در قالب تلاش شخصیت اصلی برای شناخت اولیاء و درک حقیقت هستی بازتاب یافته است. نویسنده نشان میدهد که انسان کامل نه لزوماً موجودی فراتر از انسان، بلکه انسانی است که با آگاهی، عشق و سلوک، به تجلیگاه صفات الهی بدل میشود. این درک تدریجی و شخصی از کمال، مخاطب را به تأملی معنوی و فردی وامیدارد.
نقد نخبهگرایی در روایت انسان کامل
با این حال، مفهوم انسان کامل میتواند به نوعی نخبهگرایی عرفانی نیز بینجامد؛ جایی که تنها برخی افراد به مقاماتی دست مییابند که دیگران از آن محروماند. رمان تلاش میکند این فاصله را با انسانیسازی ابن عربی کاهش دهد. ترسیم تردیدها، خطاها و احساسات انسانی ابن عربی، تصویر او را از یک ابرانسان شکستناپذیر به یک سالک پر درد و تجربهگر تبدیل میکند. با این حال، این خطر همچنان وجود دارد که شخصیت محوری رمان در نهایت، در مقام دستنیافتنیِ عارف مطلق باقی بماند.
خیال و عالم مثال در زبان داستانی
یکی از جنبههای متمایز اندیشه ابن عربی توجه او به عالم خیال است؛ جایی که حقیقتهای متعالی در صورتی قابل تجربه میشوند. نویسنده با زبان استعاری و فضای شاعرانه، این لایه از تفکر ابن عربی را به خوبی در ساختار داستانی بازتاب داده است. عالم خیال در رمان نهتنها بُعدی ذهنی، بلکه ساحتی هستیشناختی دارد که وقایع و مفاهیم را به هم پیوند میدهد.
سبک ادبی و کیفیت ترجمه
نثر علوان سرشار از تصاویر شاعرانه، توصیفهای حسی و لحن تغزلی است که با حال و هوای عرفان اسلامی همخوانی دارد. ترجمه فارسی این اثر، بهویژه نسخهی امیرحسین الهیاری، توانسته این غنا را تا حد زیادی حفظ کند. نثر روان و در عین حال پرمغز، خواننده را بدون سنگینی متون عرفانی، به درک مفاهیم ژرف فلسفی نزدیک میسازد.
نتیجهگیری: آشتی روایت و تفکر
گاه ناچیزی مرگ موفق شده است میان داستان و فلسفه، انسان و عارف، تاریخ و اسطوره پلی بزند. این اثر، اگرچه بینقص نیست، توانسته از یک چهره پیچیده و تا حدی مهجور در جهان معاصر، تصویری داستانی و در عین حال تفکربرانگیز ارائه دهد. برای مخاطبی که به دنبال مواجههای ادبی با عرفان اسلامی و مفاهیم آن است، این رمان میتواند دروازهای پرکشش و روشنگر باشد.
January 3, 2022
اتمام دوبارهخوانی این کتاب و به جرئت میتونم بگم یکی از بهترین کتابهاییه که تا به حال توی عمرم خوندم♥️
ماجرای من و این کتاب، ماجرای عشق در یک نگاه بود؛ در حال قدم زدن توی کتاب فروشی بودم و نیّتم این بود که کتابی نخرم و فقط از بوی کتابها لذت ببرم، اما...
اما یه کتاب، ایستاده و بلند توی قفسه چنان برق میزد که نمیتونستم نگاهمو ازش بگیرم! گاه ناچیزی مرگ... زندگینامه محیالدین عربی، پدر عرفان نظری! مردی که انقدر بزرگ بود که براش نام «شیخ اکبر» رو انتخاب کردن...شیخی که از همه بزرگتر است...
اما قیمت کتاب بیشتر از حدی بود که من توان خریدنش رو داشته باشم و وصال ما قبل از این که شروع بشه، تمام شد!
ناامید به خونه برگشتم و فقط برای این که شانسم رو امتحان کنم، اسم کتاب رو توی سایت کتابخونهی دانشگاه سرچ کردم...کتاب تازه ترجمه شده بود و احتمال وجودش توی کتابخونهی دانشگاه چیزی نزدیک به صفر بود! اما بود...
روز بعد کتاب رو از کتابخونهی دانشگاه گرفتم و شروع به خوندن کردم...از خط اول تا خط آخر کتاب لذت بینهایت بود...سرشار از عشق، سرشار از عقل، سرشار از جنون...
بعد از سه سال تصمیم به بازخوانی کتاب گرفتم و در کمال شادی، نسخهی صوتیش رو توی طاقچه، با صدای آرمان سلطانزاده پیدا کردم...
بینهایت زیبا بود! میگن تجربهی دوبارهی هیچ چیز، به خوبی تجربه اولیهاش نیست، اما اشتباه میکنن!
این تجربهی دوباره برای من به طرز غیرممکنی حتی از تجربه اولیهام هم لذتبخشتر بود...
رسالت کتاب ادبی چیزی غیر از لذت بخشیدن و رهایی ذهن از این دنیا نیست و این کتاب رسالت خودش رو به نحو احسن انجام داده بود...
رسالت کتابخون هم چیزی جز نشر و معرفی کتابهای خوب نیست، پس به همه توصیه میکنم این کتاب بینظیر رو بخونن و ذهن خودشون رو به یک تجربهی ماورایی مهمان کنن...♥️
ماجرای من و این کتاب، ماجرای عشق در یک نگاه بود؛ در حال قدم زدن توی کتاب فروشی بودم و نیّتم این بود که کتابی نخرم و فقط از بوی کتابها لذت ببرم، اما...
اما یه کتاب، ایستاده و بلند توی قفسه چنان برق میزد که نمیتونستم نگاهمو ازش بگیرم! گاه ناچیزی مرگ... زندگینامه محیالدین عربی، پدر عرفان نظری! مردی که انقدر بزرگ بود که براش نام «شیخ اکبر» رو انتخاب کردن...شیخی که از همه بزرگتر است...
اما قیمت کتاب بیشتر از حدی بود که من توان خریدنش رو داشته باشم و وصال ما قبل از این که شروع بشه، تمام شد!
ناامید به خونه برگشتم و فقط برای این که شانسم رو امتحان کنم، اسم کتاب رو توی سایت کتابخونهی دانشگاه سرچ کردم...کتاب تازه ترجمه شده بود و احتمال وجودش توی کتابخونهی دانشگاه چیزی نزدیک به صفر بود! اما بود...
روز بعد کتاب رو از کتابخونهی دانشگاه گرفتم و شروع به خوندن کردم...از خط اول تا خط آخر کتاب لذت بینهایت بود...سرشار از عشق، سرشار از عقل، سرشار از جنون...
بعد از سه سال تصمیم به بازخوانی کتاب گرفتم و در کمال شادی، نسخهی صوتیش رو توی طاقچه، با صدای آرمان سلطانزاده پیدا کردم...
بینهایت زیبا بود! میگن تجربهی دوبارهی هیچ چیز، به خوبی تجربه اولیهاش نیست، اما اشتباه میکنن!
این تجربهی دوباره برای من به طرز غیرممکنی حتی از تجربه اولیهام هم لذتبخشتر بود...
رسالت کتاب ادبی چیزی غیر از لذت بخشیدن و رهایی ذهن از این دنیا نیست و این کتاب رسالت خودش رو به نحو احسن انجام داده بود...
رسالت کتابخون هم چیزی جز نشر و معرفی کتابهای خوب نیست، پس به همه توصیه میکنم این کتاب بینظیر رو بخونن و ذهن خودشون رو به یک تجربهی ماورایی مهمان کنن...♥️
June 3, 2021
خوندن این کتاب برای من یه جور چالش بود چون مدتهاست که دین جایی در زندگی من نداره ولی نمیخوام این موضوع باعث شه که ادمهایی که هنوز متدین هستند رو درک نکنم یا هرگز باهاشون همدلی نکنم. برای همین خودمو به چالش میکشم و کتابهایی شبیه این رو هرچندوقت یه بار انتخاب میکنم تا صداهای مخالف رو هم بشنوم. خب خوندن این کتاب خیلی برام سخت بود و خیلی جاها میخواستم پرتش کنم و هرچی بلدم نثارش کنم. شخصیت ابن عربی یا هیچ شخصیت دیگه ای هیچوقت برای من بت نبوده. خوندن این کتاب باعث شد که بفهمم اونم مثل بقیه ادمها بوده و چه بسا بدتر. اونم برده داری میکرده، حسادت و غیرت و خیانت و تنبلی در کار و همه چیزارو تجربه کرده. اعتقاد من میگه هیچ کشف و شهودی وجود نداره و همه رو توهم زده ولی بعضیا این ادمها رو زیادی بالا میبرند. همینطوری سخنانی که در طی کتاب از ابن عربی میاره بسیار دم دستی و ساده ست و باعث نمیشه حس کنی چیزی بهت اضافه شده. ولی دست مریزاد مترجم که خیلی عالی ترجمه کرده. ترجمه بی نهایت خوبه. من اصلا ترجمه ای به این خوبی نخونده بودم. در اخر اینکه این زندگینامه نمیدونم چقدرش برحسب واقعیت و چقدر تخیل نویسنده ست. این موضوع توی کتاب مشخص نشده.
June 21, 2022
این کتاب را حداقل ده روز پیش تمام کردم اما دلم نمی آمد ختم مطالعه را اعلام کنم. چرا؟ نمیدانم. شاید چون دلم نمیخواست هیچ وقت تمام شود. در سفر بودم که مطالعه کتاب را شروع کردم و هفته ها بعد، در سفر هم تمام شد. درست مثل تمام اتفاقات و خاطرات این روزهای زندگی ام که در سفر آغاز میشود و در سفر هم تمام میشود. درست مثل زندگی شیخ اکبر. راستش به سرم زده این بار به ملطیه سفر کنم. روی نقشه شهر را ستاره دار کردم و راه های دسترسی را بررسی کردم. دلم میخواهد از جنوب اسپانیا تا مراکش و ترکیه و سوریه تمام شهرهایی که ابن عربی در آن نفس کشیده را بگردم. نهایتا یک مکه می ماند که آن هم انشاالله خدای محمد در وقت مقتضی قسمتم کند.
درضمن پنج ستاره میدهم به قلم نویسنده که من بوکر عربی نوش جانش! و پنج ستاره هم به ترجمه بی نظیر امیرحسین اللهیاری.
درضمن پنج ستاره میدهم به قلم نویسنده که من بوکر عربی نوش جانش! و پنج ستاره هم به ترجمه بی نظیر امیرحسین اللهیاری.
February 20, 2020
در مه و باران و بی آفتابی نورروشن روزهای من بود. چند روزی طول کشید . راه می رفتم و یم خواندم. روی چمن ها، روی پارکت چوبی خانه... همه جا با من بود و به وجد می آمدم وبا نسیم و یگانه حرف می زدم که چقدر جان دار است این عشق. این سفر ها، این شادمانی اموزش، این کشف و شهودهای درونیف این انتظار برای الهام شدن...
.
زبان و فرم نوشتاری داستان هم به شدت منسجم بود با متن و زندگی ابن عربی. کتاب که تمام شد حس کردم چقدر خوب بود بقیه ی بزرگان را نیز ایچنین خوانده بودم. من مدت هاست که ابن عربی را می شناسم. شاید از نوزده سالگی و از سال های فلسفه خوانی اما ادبیات این کشف و شهود را به من داد که کیف کنم. که از ابن عربی به عنوان یک اسم بگذرم و به زندگی اش برسم و کیف کنم. ادبیات این جاده را می سازد و از این طریق از فلسفه عبور می کند. ان موقع سارتر و سمیون دوبوار را به همین دلیل دوست می داشتم. چیزی بود که از فلسفه گذر کرده بود. شاید آبکی تر اما جاندارتر و زخمی تر. زخم است که باید باقی بماند.
.
قسمت های عربی نیز خواندن شان بی اندازه جذاب بود. کاش عربی بلد بودم.
.
" زهدان ها وطن ما بودند و با زاده شدن از آن ها دور شدیم."
.
" خداوند به من دو برزخ داد. یکی پیش از تولد و دیگری بعد از آن.
.
" تقوایی که باعث خروج تو از سختی ها نشود بی فایده است."
.
رابطه ی خانوادگی ابن عربی با پدرش و خانواده ی متمولی که داشته و پدر که به نوعی دیپلمات محسوب می شده است.
.
" مادر سست و لرزان مانند گاهی بی نام که کنار مردابی رسته باشد مویه کنان برخاست."
.
" هر فرسنگ از زمین خدا پیمودیم دل من به همان اندازه گسترده شد. خداوند چشمانم را به کرانه هایی می گشود که تا کنون کس ندیده و سینه ام را مالامال هوایی می کرد که کس نفس نکشیده."
.
" الناس نفوس الدیاره" مردمان جان های زمین اند.
.
زوزه ی شغالان تسبیح خداوند است. آیا ذکر نام الهی شما را ترسانده؟"
.
" نخستین اندیشه درست ترین اندیشه است/"
.
" هر مکانی که زنانگی نداشته باشد اعتباری ندارد."
.
" زمان مکانی ست سیال و مکان،زمانی ست جامد."
.
تقوایی که تنها به یک کار محدود باشد بی ارزش است."
.
حقیقت بسته به درک عارف، رنگ های مختلفی دارد مانند آب که به رنگ جام درمی آید."
.
دوستی با ابن رشد و وتدهای متعدد داشتن و به دنبال یافتن و آموختن از ایشان راهی سفر شدن و شهرهای مختلفی مثل قاهره و بغداد و.. را درک کردن.
" غریق محبت او شدم و محبت گاهی رودربایستی می آورد."
.
" به ان نور که تاریکی را از بین نبرد اتکا نتوان کرد."
.
" الحقیقه تابی الحصر" حقیقت حصر را برنمی تابد.
.
شعری که خداوند برایم کشف کرده بود. " حق عشق این است که عشق دلیل عشق باشد."
.
" شب بیداری بی داستان زدن سودی ندارد."
.
" هر حالی که در دو زمان یکسان بماند سودی ندارد."
.
" تو یکی ابری بر خورشید خویش. پس خود را بشناس."
.
" فلسفه یعنی دوست داشتن دانش و البته همه ی کسانی که چیزی را دوست دارند بنا نیست به آن برسند."
.
" ظهور حقیقت تنها در زن کامل می شود."
.
" آدمیزاد روزهایی هم دارد که بر مدار مرادند. پی در پی اتفاق های خوشایند می افتد. شاید امید بودن این روزهاست که ادمی را سرپا نگه می دارد."
.
4 زن در زندگی محی بودند. اولی مریم بود که از او دختری به نام زیبب داشت. در کودکی بیمار می شود و می میرد. با مریم خوشبخت و شاد بوده. دومی نظام که عشق آتشین با هم داشته اند و دختری ایرانی بوده است و وتد او. سومی فاطمه که خدمت و همبستری می کرده تا اینکه شوهرش شهید نشده و اسیر جنگی بوده و باز می گردد. چهارمی زن اسحاق دوستش به اسم صفیه.
.
" مادر نصیحت می کند که تو را به خواندن دائم سوره ی فاتحه سفارش می کنم که هر چیزی در زندگانی دیده ام از خواندن آن بوده و هر بدی که رسیده با آن مرتفع نموده ام."
.
" گویی از راه چشم به من نفوذ می کرد تا وجه اشتراکی ناگزیر بیابد."
.
" پناه بردن به گورستان و گوشه نشینی و خلوت در شش ماه و سخن گفتن با گورها که انگار شش روز بود."
.
" سفر اگر پرده از چیزی برندارد سودی ندارد."
.
" آزاده کسی ست که زمام امور را به دست گیرد نه اینکه امور زمام او را به دست گیرند."
.
ابن رشد آرام و سلانه می امد. پیر شده بود و از خلیفه کینه بر دل داشت. چند هفته بعد انگار که دیگر کاری در دنیا نداشته باشد رخت بربست و دیار آخرت رفت.
.
" فکر این مرد غریب که سرنوشت من با او متصل شده است مرا رها نمی کند. او را به هر شکلی تجسم کرده ام."
سفر به مراکش
.
" به معرفتی که گوناگون نباشد اعتماد نتوان کرد."
.
اولین وتد ریاضی دانی که به او ریاضی و گیاهان را آموخت. حصار
.
" هر بلایی که بدل به ابتلا نشود بی اعتبار است."
.
" اندوه اگر از دل بیرون رود ویران می گردد."
.
" جلیل ان است که به وصف درمی آید اما شناخته نمی شود."
.
" الحب سر الهی" عشق رازی ست الهی
.
" هر مهرورزی که دلیلش دانسته شود سبب جدایی ست و غیرقابل اعتماد."
رسیدن به مکه بدون وتد ریاضی دان زیرا او تلف شد و مرد و حالا مکه شهر عشق است. زن و بچه اش را از دست می دهد اما عشقی جدید پیدا می شود. ان ها سر کلاس درش عمه ی نظام فخرالنسا که آلزایمر دارد می نشیند و با هم معاشقه می کنند.
.
" بدون خداحافظی از دل هم بیرون رفتیم. خواست خدا چنین بود و خواست مکه نیز. برخی عشق ها تنها در سرزمینی مشخص رشد می کنند و در هر جای دیگر می میرد. عشق ما فواره ای بود که تنها در اندلس می جوشید. از انجا که دور شدیم آبمان کم شد و در مکه به تمامی فرونشست. آیا این همان مریم است که زمانی دیوانه وار دوستش داشتم؟ آیا جنازه ی عشق است که اکنون نشسته بر کجاوه، به مغرب می رود."
.
در خواب مرگ مریم و بچه اش را کشف کرده.
.
پس از شانزده سال که با خانواده اش زیست یک شب دردی در پهلویم احساس کردم دانستم مریم مرده است. چند ماه قلب هم شوهر بودم و هم پدر. اکنون هیچ کدام نیستم.
.
" عشق پیچکی ست که بر شاخه ی تاک می پیچد."
.
" به عشق از سرگردانی شکایت می کنی؟ عشق خود حواس پرت می کند و عقل را می برد. پس با بودن عشق چه چیز دیگری باقی خواه ماند که تو سرگردان بود و نبود آن شوی؟"
.
" الحب موت صغیر"
عشق، مرگ کوچک است."
.
" به زبان فارسی گفت عشق من. معنای این جمله که گفتی چیست. برایم ترجمه کن. ترجمه آن را ناقص می کند. چرا به عربی نمی گویی؟ عشق تنها در زبان مادری می گنجد.
به شدت نویسنده ی باهوشی ست و به مباحث روز ادبیات یعنی شهر و زبان و سفر توجه کرده است. حسودی های فراوان
.
" تو در قلب محی الدین به دنیا آمده ای و زنده ای و هرگز نخواهی مرد."
.
" تو ای انسان تویی چراغ و فیتیله و چراغدان و شیشه."
.
" خشنودی خداوند تو را قلبی می دهد از نو تازه و پاکیزه و رویایی، خواستنی و شیرین."
.
" این عشق از من و تو قدیمی تر است. قسمتی ست که پیش از ما نوشته شده و پس از ما باقی خواهد ماند. کوچک نبوده که بزرگ شود. ناقص نبوده که کمال یابد. کامل آفریده شده و کامل خواهد ماند. چیزی ست چنان فطرت... چنان سرشت... چنان نهاد..
.
" درد یا با زوال علت از بین می رود یا با بقای آن"
.
رفتن به دمشق. دمشق با همه ی کاروانسراها و باغ ها و بازارها و خانه هایش شبیه مکانی بود که می خواهد بهترین اقامتگاه باشید برای خستگان و غریبانی مه عشق یک بار حتی دو بار قلب شان را جریحه دار کرده است."
نظام و رفتارش من را یاد مرضیه انداخت.
.
فاس و دمشق دو شهری که غربت را از تو می گیرند و برایت وطن می شوند. وطن به معنای کامل کلمه. روزهای آرامش.. روزهای خرسندی.
.
" سفر سرگردانی را نهایتی نیست."
.
" سفر کردم. هیچ چیز به اندازه ی سفر از اندوه من نمی کاست و غمم را کم نمی کرد."
.
" اندوه میان اولین قسمت شده است و چون آب که از رود به آبراهه ها می ریزد میان قلب های ایشان تقسیم می شود."
.
" بر من حرجی نیست اگر عقیده ام را می گویم. بگذار جاهلان حق را باطل جلوه دهند."
.
" از وقتی پی بحث و تحقیق افتادم در میان مردم دوستی برایم باقی نماند."
.
سفر به قاهره
.
" طوبی لمن حاره"
خوشا به حال سرگردان.
.
" اندوهی را که مدام همنشین انسان نباشد اعتباری نیست."
.
رفتن به بغداد
.
" خداوند در مکان و زمان مرا میان انگشتان خود می چرخاند تا قدر خود را بدانم و از قدر خود فراتر نروم."
.
" به خشنودی او نخواهد رسید مگر کسی که خلاف خود کند."
.
" در هستی هیچ چیز نیست جز عاشق و معشوق"
.
" می دانم که تو مرا نیز عاشقی و البته اندکی از ان را می دانی و اگر همه ی آن را درمی یافتی تاب درک آن نمی آوردی. این راشنیدم و گویی دجله یکجا در عروقم ریخت."
.
" ببین چوبه ی دار سهروردی هنوز در دمشق برپاست. صلاح الدین که بزرگ خاندان ایوبی بود او را به دار آویخت. دیگر وای بر فرنزدان و پسران نادان او"
.
" چه چاره از مرگ. چه چاره از غم"
.
" شکیبایی به خدا را آن گاه که شکی در آن راه داشته باشد اعتباری نیست."
.
پسردار شدن از فاطمه به نام عمادالدین. و پسر اسحاق و صفیه که صدرالدین نام داشت و عاشق علم و دانش بود.
.
" عشقی که زوال یابد عشق نیست."
.
" انکه خواهان سلطه بر خلق باشد خداوند دلش را مشغول می دارد."
.
"
آن را که ساکن شد عاشقی نیست."
.
وتد دیگر شمس تبریزی که در بازار از سرنوشت او می گوید.
کتاب انقدر رمز و راز دارد ادم کیف می کند. کاش جهان این همه رازآلود بود. این همه گره خورده با حال و اخوال درونی. یا کاش مجالی بد برای توجه مدام
.
" وقتی تمام دنیا در سینه ی تو باشد تفاوت میان خانه و زندان چیست؟"
.
دمشق محلی که عیسی فرود می آید.
.
" انچه با زور می شود با مهربانی هم می شود. اما آنچه با مهربانی می شود با زور نشدنی ست.
.
" بزرگترین گناهی که یک زن می تواند در حق خود روا دارد این است که نگذارد حداقل قلبش یک بار گداخته شود از شدت عشق. بسوزد.زنی که در جوانی عاشق نشود در پیری هرگز خود را نخواهد بخشید. قلب من از آن قلب هاست که هرگز نسوخته است. دست نخورده و تازه...
.
محی به فرزندش می گوید هرگز با اوحدالیدن کرمانی تنها نشود چون او شیفته ی پسران زیباروست:) فقط از او بیاموزد علم و دانش:)
.
در پیری در فقر و در حالیکه مشغول باغبانی ست می میرد.
.
" او به دنبال درخششی برقی از چهار سوی عالم است. از هر جهت که در خششی ببیند به همان سو رهسپار می شود. از شهری به شهر دیگر.
.
هانری کربن، محی الدین عربی را فردی می داند که تحلیل پدیده های عشق را به بی نهایت رسانده است. دیالکتیک عشق
.
" ان کس جاودانه می زید که در لحظه ی کنونی زندگی می کند."
.
انسان به عنوان جهانی کوچک در سه عالم سیر می کند. روح. خیال. جسم.
ابن عربی خیال را نه تنها عنصر تشکیل دهنده ی ذهن بلکه کل عالم می داند. خیال های منفرد ما انسان ها نهرهای بسیاری هستند در شبکه ی بی نهاتی از خیال درهم تنیده، خیال محور دغدغه ی انسانی ست.
.
راوی در فضایی برزخ گون " عالم خیال" پیش از تولد و بعد از مرگ خود را روایت می کد.
.
زبان و فرم نوشتاری داستان هم به شدت منسجم بود با متن و زندگی ابن عربی. کتاب که تمام شد حس کردم چقدر خوب بود بقیه ی بزرگان را نیز ایچنین خوانده بودم. من مدت هاست که ابن عربی را می شناسم. شاید از نوزده سالگی و از سال های فلسفه خوانی اما ادبیات این کشف و شهود را به من داد که کیف کنم. که از ابن عربی به عنوان یک اسم بگذرم و به زندگی اش برسم و کیف کنم. ادبیات این جاده را می سازد و از این طریق از فلسفه عبور می کند. ان موقع سارتر و سمیون دوبوار را به همین دلیل دوست می داشتم. چیزی بود که از فلسفه گذر کرده بود. شاید آبکی تر اما جاندارتر و زخمی تر. زخم است که باید باقی بماند.
.
قسمت های عربی نیز خواندن شان بی اندازه جذاب بود. کاش عربی بلد بودم.
.
" زهدان ها وطن ما بودند و با زاده شدن از آن ها دور شدیم."
.
" خداوند به من دو برزخ داد. یکی پیش از تولد و دیگری بعد از آن.
.
" تقوایی که باعث خروج تو از سختی ها نشود بی فایده است."
.
رابطه ی خانوادگی ابن عربی با پدرش و خانواده ی متمولی که داشته و پدر که به نوعی دیپلمات محسوب می شده است.
.
" مادر سست و لرزان مانند گاهی بی نام که کنار مردابی رسته باشد مویه کنان برخاست."
.
" هر فرسنگ از زمین خدا پیمودیم دل من به همان اندازه گسترده شد. خداوند چشمانم را به کرانه هایی می گشود که تا کنون کس ندیده و سینه ام را مالامال هوایی می کرد که کس نفس نکشیده."
.
" الناس نفوس الدیاره" مردمان جان های زمین اند.
.
زوزه ی شغالان تسبیح خداوند است. آیا ذکر نام الهی شما را ترسانده؟"
.
" نخستین اندیشه درست ترین اندیشه است/"
.
" هر مکانی که زنانگی نداشته باشد اعتباری ندارد."
.
" زمان مکانی ست سیال و مکان،زمانی ست جامد."
.
تقوایی که تنها به یک کار محدود باشد بی ارزش است."
.
حقیقت بسته به درک عارف، رنگ های مختلفی دارد مانند آب که به رنگ جام درمی آید."
.
دوستی با ابن رشد و وتدهای متعدد داشتن و به دنبال یافتن و آموختن از ایشان راهی سفر شدن و شهرهای مختلفی مثل قاهره و بغداد و.. را درک کردن.
" غریق محبت او شدم و محبت گاهی رودربایستی می آورد."
.
" به ان نور که تاریکی را از بین نبرد اتکا نتوان کرد."
.
" الحقیقه تابی الحصر" حقیقت حصر را برنمی تابد.
.
شعری که خداوند برایم کشف کرده بود. " حق عشق این است که عشق دلیل عشق باشد."
.
" شب بیداری بی داستان زدن سودی ندارد."
.
" هر حالی که در دو زمان یکسان بماند سودی ندارد."
.
" تو یکی ابری بر خورشید خویش. پس خود را بشناس."
.
" فلسفه یعنی دوست داشتن دانش و البته همه ی کسانی که چیزی را دوست دارند بنا نیست به آن برسند."
.
" ظهور حقیقت تنها در زن کامل می شود."
.
" آدمیزاد روزهایی هم دارد که بر مدار مرادند. پی در پی اتفاق های خوشایند می افتد. شاید امید بودن این روزهاست که ادمی را سرپا نگه می دارد."
.
4 زن در زندگی محی بودند. اولی مریم بود که از او دختری به نام زیبب داشت. در کودکی بیمار می شود و می میرد. با مریم خوشبخت و شاد بوده. دومی نظام که عشق آتشین با هم داشته اند و دختری ایرانی بوده است و وتد او. سومی فاطمه که خدمت و همبستری می کرده تا اینکه شوهرش شهید نشده و اسیر جنگی بوده و باز می گردد. چهارمی زن اسحاق دوستش به اسم صفیه.
.
" مادر نصیحت می کند که تو را به خواندن دائم سوره ی فاتحه سفارش می کنم که هر چیزی در زندگانی دیده ام از خواندن آن بوده و هر بدی که رسیده با آن مرتفع نموده ام."
.
" گویی از راه چشم به من نفوذ می کرد تا وجه اشتراکی ناگزیر بیابد."
.
" پناه بردن به گورستان و گوشه نشینی و خلوت در شش ماه و سخن گفتن با گورها که انگار شش روز بود."
.
" سفر اگر پرده از چیزی برندارد سودی ندارد."
.
" آزاده کسی ست که زمام امور را به دست گیرد نه اینکه امور زمام او را به دست گیرند."
.
ابن رشد آرام و سلانه می امد. پیر شده بود و از خلیفه کینه بر دل داشت. چند هفته بعد انگار که دیگر کاری در دنیا نداشته باشد رخت بربست و دیار آخرت رفت.
.
" فکر این مرد غریب که سرنوشت من با او متصل شده است مرا رها نمی کند. او را به هر شکلی تجسم کرده ام."
سفر به مراکش
.
" به معرفتی که گوناگون نباشد اعتماد نتوان کرد."
.
اولین وتد ریاضی دانی که به او ریاضی و گیاهان را آموخت. حصار
.
" هر بلایی که بدل به ابتلا نشود بی اعتبار است."
.
" اندوه اگر از دل بیرون رود ویران می گردد."
.
" جلیل ان است که به وصف درمی آید اما شناخته نمی شود."
.
" الحب سر الهی" عشق رازی ست الهی
.
" هر مهرورزی که دلیلش دانسته شود سبب جدایی ست و غیرقابل اعتماد."
رسیدن به مکه بدون وتد ریاضی دان زیرا او تلف شد و مرد و حالا مکه شهر عشق است. زن و بچه اش را از دست می دهد اما عشقی جدید پیدا می شود. ان ها سر کلاس درش عمه ی نظام فخرالنسا که آلزایمر دارد می نشیند و با هم معاشقه می کنند.
.
" بدون خداحافظی از دل هم بیرون رفتیم. خواست خدا چنین بود و خواست مکه نیز. برخی عشق ها تنها در سرزمینی مشخص رشد می کنند و در هر جای دیگر می میرد. عشق ما فواره ای بود که تنها در اندلس می جوشید. از انجا که دور شدیم آبمان کم شد و در مکه به تمامی فرونشست. آیا این همان مریم است که زمانی دیوانه وار دوستش داشتم؟ آیا جنازه ی عشق است که اکنون نشسته بر کجاوه، به مغرب می رود."
.
در خواب مرگ مریم و بچه اش را کشف کرده.
.
پس از شانزده سال که با خانواده اش زیست یک شب دردی در پهلویم احساس کردم دانستم مریم مرده است. چند ماه قلب هم شوهر بودم و هم پدر. اکنون هیچ کدام نیستم.
.
" عشق پیچکی ست که بر شاخه ی تاک می پیچد."
.
" به عشق از سرگردانی شکایت می کنی؟ عشق خود حواس پرت می کند و عقل را می برد. پس با بودن عشق چه چیز دیگری باقی خواه ماند که تو سرگردان بود و نبود آن شوی؟"
.
" الحب موت صغیر"
عشق، مرگ کوچک است."
.
" به زبان فارسی گفت عشق من. معنای این جمله که گفتی چیست. برایم ترجمه کن. ترجمه آن را ناقص می کند. چرا به عربی نمی گویی؟ عشق تنها در زبان مادری می گنجد.
به شدت نویسنده ی باهوشی ست و به مباحث روز ادبیات یعنی شهر و زبان و سفر توجه کرده است. حسودی های فراوان
.
" تو در قلب محی الدین به دنیا آمده ای و زنده ای و هرگز نخواهی مرد."
.
" تو ای انسان تویی چراغ و فیتیله و چراغدان و شیشه."
.
" خشنودی خداوند تو را قلبی می دهد از نو تازه و پاکیزه و رویایی، خواستنی و شیرین."
.
" این عشق از من و تو قدیمی تر است. قسمتی ست که پیش از ما نوشته شده و پس از ما باقی خواهد ماند. کوچک نبوده که بزرگ شود. ناقص نبوده که کمال یابد. کامل آفریده شده و کامل خواهد ماند. چیزی ست چنان فطرت... چنان سرشت... چنان نهاد..
.
" درد یا با زوال علت از بین می رود یا با بقای آن"
.
رفتن به دمشق. دمشق با همه ی کاروانسراها و باغ ها و بازارها و خانه هایش شبیه مکانی بود که می خواهد بهترین اقامتگاه باشید برای خستگان و غریبانی مه عشق یک بار حتی دو بار قلب شان را جریحه دار کرده است."
نظام و رفتارش من را یاد مرضیه انداخت.
.
فاس و دمشق دو شهری که غربت را از تو می گیرند و برایت وطن می شوند. وطن به معنای کامل کلمه. روزهای آرامش.. روزهای خرسندی.
.
" سفر سرگردانی را نهایتی نیست."
.
" سفر کردم. هیچ چیز به اندازه ی سفر از اندوه من نمی کاست و غمم را کم نمی کرد."
.
" اندوه میان اولین قسمت شده است و چون آب که از رود به آبراهه ها می ریزد میان قلب های ایشان تقسیم می شود."
.
" بر من حرجی نیست اگر عقیده ام را می گویم. بگذار جاهلان حق را باطل جلوه دهند."
.
" از وقتی پی بحث و تحقیق افتادم در میان مردم دوستی برایم باقی نماند."
.
سفر به قاهره
.
" طوبی لمن حاره"
خوشا به حال سرگردان.
.
" اندوهی را که مدام همنشین انسان نباشد اعتباری نیست."
.
رفتن به بغداد
.
" خداوند در مکان و زمان مرا میان انگشتان خود می چرخاند تا قدر خود را بدانم و از قدر خود فراتر نروم."
.
" به خشنودی او نخواهد رسید مگر کسی که خلاف خود کند."
.
" در هستی هیچ چیز نیست جز عاشق و معشوق"
.
" می دانم که تو مرا نیز عاشقی و البته اندکی از ان را می دانی و اگر همه ی آن را درمی یافتی تاب درک آن نمی آوردی. این راشنیدم و گویی دجله یکجا در عروقم ریخت."
.
" ببین چوبه ی دار سهروردی هنوز در دمشق برپاست. صلاح الدین که بزرگ خاندان ایوبی بود او را به دار آویخت. دیگر وای بر فرنزدان و پسران نادان او"
.
" چه چاره از مرگ. چه چاره از غم"
.
" شکیبایی به خدا را آن گاه که شکی در آن راه داشته باشد اعتباری نیست."
.
پسردار شدن از فاطمه به نام عمادالدین. و پسر اسحاق و صفیه که صدرالدین نام داشت و عاشق علم و دانش بود.
.
" عشقی که زوال یابد عشق نیست."
.
" انکه خواهان سلطه بر خلق باشد خداوند دلش را مشغول می دارد."
.
"
آن را که ساکن شد عاشقی نیست."
.
وتد دیگر شمس تبریزی که در بازار از سرنوشت او می گوید.
کتاب انقدر رمز و راز دارد ادم کیف می کند. کاش جهان این همه رازآلود بود. این همه گره خورده با حال و اخوال درونی. یا کاش مجالی بد برای توجه مدام
.
" وقتی تمام دنیا در سینه ی تو باشد تفاوت میان خانه و زندان چیست؟"
.
دمشق محلی که عیسی فرود می آید.
.
" انچه با زور می شود با مهربانی هم می شود. اما آنچه با مهربانی می شود با زور نشدنی ست.
.
" بزرگترین گناهی که یک زن می تواند در حق خود روا دارد این است که نگذارد حداقل قلبش یک بار گداخته شود از شدت عشق. بسوزد.زنی که در جوانی عاشق نشود در پیری هرگز خود را نخواهد بخشید. قلب من از آن قلب هاست که هرگز نسوخته است. دست نخورده و تازه...
.
محی به فرزندش می گوید هرگز با اوحدالیدن کرمانی تنها نشود چون او شیفته ی پسران زیباروست:) فقط از او بیاموزد علم و دانش:)
.
در پیری در فقر و در حالیکه مشغول باغبانی ست می میرد.
.
" او به دنبال درخششی برقی از چهار سوی عالم است. از هر جهت که در خششی ببیند به همان سو رهسپار می شود. از شهری به شهر دیگر.
.
هانری کربن، محی الدین عربی را فردی می داند که تحلیل پدیده های عشق را به بی نهایت رسانده است. دیالکتیک عشق
.
" ان کس جاودانه می زید که در لحظه ی کنونی زندگی می کند."
.
انسان به عنوان جهانی کوچک در سه عالم سیر می کند. روح. خیال. جسم.
ابن عربی خیال را نه تنها عنصر تشکیل دهنده ی ذهن بلکه کل عالم می داند. خیال های منفرد ما انسان ها نهرهای بسیاری هستند در شبکه ی بی نهاتی از خیال درهم تنیده، خیال محور دغدغه ی انسانی ست.
.
راوی در فضایی برزخ گون " عالم خیال" پیش از تولد و بعد از مرگ خود را روایت می کد.
July 14, 2019
محیالدین محمّد بن علی بن محمّد بن عربی طائی حاتمی(۲۶ ژوئیه ۱۱۶۵–۱۶ نوامبر ۱۲۴۰ میلادی) معروف به محییالدین ابن عربی، شیخ اکبر و کبریت احمر پژوهشگر، فیلسوف، عارف و شاعر مسلمان سنی عرب اهل اندلس بود.
محییالدین در سال ۵۶۰ ه.ق در شهر مرسیه در جنوب شرقی اندلس به دنیا آمد. پدرش علی بن محمد از عالمان فقه و حدیث و تصوف بود و جدش نیز یکی از قضات اندلسی بود.
او قرآن، حدیث، فقه، لغت، ادبیات و تصوف را نزد عالمان عصر آموخت و با ابن رشد فیلسوف اندلسی دیدار کرد. عالیترین دانشنامه ابن عربی، کتب فتوحات مکیه و «فصوصالحکم» است.
ورود رسمی ابن عربی به تصوف در سنّ ۲۱ سالگی یعنی در سال ۵۸۰ ه.ق رویداد، ولی او بهزودی و در زمانی اندک بلندآوازه گردید، و مشایخ زمانش به دیدار او شتاب نمودند. محییالدّین آثاری گرانسنگ و پرارزش در شاخههای مختلف حکمت و علم پدیدآورد، تصوف را به نوعی به فلسفه تبدیل کرد، و در نوشتههایش عقاید و باورهای بسیاری از مکاتب را تبیین و تفسیر نمود.
ابن عربی، کتاب «ترجمان الاشواق» را در ستایش از زیبایی نظام، دختر شیخ خود در مکه یعنی مکینالدین اصفهانی به نگارش درآورد و به اثبات این نکته پرداخت که عشق نسبت به زن، با عشق نسبت به مطلق، در یک نقطه به هم میرسند
به گفته محسن جهانگیری نویسنده کتاب «ابن عربی عالم بزرگ اسلامی» عرفان اسلامی پیش از وی بیشتر عرفان عملی و نوعی زهد و بی اعتنایی به زندگانی دنیایی بود، اما عرفان ابن عربی عرفان نظری و عرفان حب و به اصطلاح عشق است. او به راستی بنیانگذار عرفان نظری در اسلام است و اصل الاصول عرفانش عشق و وحدت وجود است. یعنی که مدارهستی بخش و حقیقت هستی حق تعالی است و جز او حقیقتی و وجودی نیست «لیس فی الدار غیره دیار».
البته رگههایی از وحدت وجود در آثار عارفان پیش از وی همچون ابوسعید ابوالخیر و حلاج و دیگران دیده میشود ولی آنها اکثراً وحدت شهودی بودند نه وحدت وجودی. عارف وحدت شهودی در نهایت مسیرش به جایی میرسد، که جز خدا چیزی نمیبیند. «رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند» ولی نهایت نظر و سپهر عارف وحدت وجودی این است که جز خدا اصلاً وجودی و موجودی نیست. «لا موجود الا الله».
این کتاب سراسر درس و پند و نکته و معرفت است. به خالق پناه جستن و قلب را برای او پاک کردن سزاوار ارشاد و هدایت های معنوی و غیبی فراوان است. همانطور که خود باری تعالی فرمود هر بنده ای از بندگانم یک قدم به سمت من آید من ده قدم به سوی او می روم...
پس قلبت را پاک کن که رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند....
شرح سفرها و توصیف زمانه و روزگار زیستن محی الدین بسیار جذاب و شیواست. نحوه زندگی مردم هر شهر، مذهب شان، مسجد و خانگاه های شهر، دربار و حاکم ولایت، شرح کوچه و پس کوچه ها و بازارهای مختلف همه و همه بسیار زیبا و پرکشش است.
به شخصه ترغیب شدم از آثار ابن عربی چیزی بخوانم
امید است که شیخ اکبر مدد دهد.
خدایش رحمت کناد.
🌹🌹🌹🌹
محییالدین در سال ۵۶۰ ه.ق در شهر مرسیه در جنوب شرقی اندلس به دنیا آمد. پدرش علی بن محمد از عالمان فقه و حدیث و تصوف بود و جدش نیز یکی از قضات اندلسی بود.
او قرآن، حدیث، فقه، لغت، ادبیات و تصوف را نزد عالمان عصر آموخت و با ابن رشد فیلسوف اندلسی دیدار کرد. عالیترین دانشنامه ابن عربی، کتب فتوحات مکیه و «فصوصالحکم» است.
ورود رسمی ابن عربی به تصوف در سنّ ۲۱ سالگی یعنی در سال ۵۸۰ ه.ق رویداد، ولی او بهزودی و در زمانی اندک بلندآوازه گردید، و مشایخ زمانش به دیدار او شتاب نمودند. محییالدّین آثاری گرانسنگ و پرارزش در شاخههای مختلف حکمت و علم پدیدآورد، تصوف را به نوعی به فلسفه تبدیل کرد، و در نوشتههایش عقاید و باورهای بسیاری از مکاتب را تبیین و تفسیر نمود.
ابن عربی، کتاب «ترجمان الاشواق» را در ستایش از زیبایی نظام، دختر شیخ خود در مکه یعنی مکینالدین اصفهانی به نگارش درآورد و به اثبات این نکته پرداخت که عشق نسبت به زن، با عشق نسبت به مطلق، در یک نقطه به هم میرسند
به گفته محسن جهانگیری نویسنده کتاب «ابن عربی عالم بزرگ اسلامی» عرفان اسلامی پیش از وی بیشتر عرفان عملی و نوعی زهد و بی اعتنایی به زندگانی دنیایی بود، اما عرفان ابن عربی عرفان نظری و عرفان حب و به اصطلاح عشق است. او به راستی بنیانگذار عرفان نظری در اسلام است و اصل الاصول عرفانش عشق و وحدت وجود است. یعنی که مدارهستی بخش و حقیقت هستی حق تعالی است و جز او حقیقتی و وجودی نیست «لیس فی الدار غیره دیار».
البته رگههایی از وحدت وجود در آثار عارفان پیش از وی همچون ابوسعید ابوالخیر و حلاج و دیگران دیده میشود ولی آنها اکثراً وحدت شهودی بودند نه وحدت وجودی. عارف وحدت شهودی در نهایت مسیرش به جایی میرسد، که جز خدا چیزی نمیبیند. «رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند» ولی نهایت نظر و سپهر عارف وحدت وجودی این است که جز خدا اصلاً وجودی و موجودی نیست. «لا موجود الا الله».
این کتاب سراسر درس و پند و نکته و معرفت است. به خالق پناه جستن و قلب را برای او پاک کردن سزاوار ارشاد و هدایت های معنوی و غیبی فراوان است. همانطور که خود باری تعالی فرمود هر بنده ای از بندگانم یک قدم به سمت من آید من ده قدم به سوی او می روم...
پس قلبت را پاک کن که رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند....
شرح سفرها و توصیف زمانه و روزگار زیستن محی الدین بسیار جذاب و شیواست. نحوه زندگی مردم هر شهر، مذهب شان، مسجد و خانگاه های شهر، دربار و حاکم ولایت، شرح کوچه و پس کوچه ها و بازارهای مختلف همه و همه بسیار زیبا و پرکشش است.
به شخصه ترغیب شدم از آثار ابن عربی چیزی بخوانم
امید است که شیخ اکبر مدد دهد.
خدایش رحمت کناد.
🌹🌹🌹🌹
March 8, 2021
رماني شيرين كه نويسنده برداشت خيالي خود از زندگي ابن عربي رو روايت مي كنه. به نظرم نبايد اين كتاب رو به عنوان زندگينامه واقعي ابن عربي در نظر گرفت،هر جند كه كليات نقاط اصلي زندگي شيخ اكبر در اين كتاب درست و مطابق با تاريخ روايت شده، ولي جزييات خيالي افزوده شده توسط نويسنده، مي تونه اين رمان رو خيلي از واقعيت دوركنه. البته مطالعه زيادي در مورد زندگي و آثار ابن عربي نداشتم ولي به نظرم نحوه وارد كردن شمس تبريزي به داستان ، مي تونه اين شك رو تقويت كنه نويسنده از خيال خودش زياد استفاده كرده. در كل كتاب به عنوان رمان روايت جذابي از زندگي اين عارف بزرگ و يا به قولي بزرگترين عارف همه زمانها، ارائه داده و به جاي اينه با يكي از اولياي خدا در تذكره الاوليا مواجه بشيم،ابن عربي از ملكوت به ناسوت آورده شده و رو در روي ما مي نشيند.
حسن ختام اين مرور اين كتاب، نظر شمس تبريزي در كتاب مقالاتش (فتراول، ص۲۹۸و ۲۹۹ ) در مورد ابن عربي است:
"«دعوى درين راه گزاف است؛ كافران را دوست مىدارم، ازين وجه كه دعوى دوستى نمىكنند. مىگويند: آرى كافريم، دشمنيم. اكنون دوستيش تعليم دهيم، يگانگيش بياموزيم. اما اينكه دعوى مىكند كه من دوستم و نيست، پرخطر است ...
چنانكه شيخ محمد بن عربى در دمشق مىگفت كه محمد پردهدار ماست! مىگفتم: آنچه در خود مىبينى، در محمد چرا نمىبينى؟ هر كسى پردهدار خود است. گفت: آنجا كه حقيقت معرفت است، دعوت كجاست؟
و كن و مكن كجاست؟ گفتم: آخر آن معنى او را بود و اين فضيلت دگر مزيد. و اين انكار كه تو مىكنى بر او، و اين تصرف، نه كه عين دعوت است؟ مرا كه برادر مىخوانى و فرزند، نه كه دعوت است؟ پس دعوت مىكنى و مىگويى دعوت نبايد كردن! نيكوهمدرد بود، نيكومونس بود، شگرف مردى بود شيخ محمد؛ اما در متابعت نبود. يكى گفت: عين متابعت خود آن بود. گفتم: نى متابعت نمىكرد.»"
حسن ختام اين مرور اين كتاب، نظر شمس تبريزي در كتاب مقالاتش (فتراول، ص۲۹۸و ۲۹۹ ) در مورد ابن عربي است:
"«دعوى درين راه گزاف است؛ كافران را دوست مىدارم، ازين وجه كه دعوى دوستى نمىكنند. مىگويند: آرى كافريم، دشمنيم. اكنون دوستيش تعليم دهيم، يگانگيش بياموزيم. اما اينكه دعوى مىكند كه من دوستم و نيست، پرخطر است ...
چنانكه شيخ محمد بن عربى در دمشق مىگفت كه محمد پردهدار ماست! مىگفتم: آنچه در خود مىبينى، در محمد چرا نمىبينى؟ هر كسى پردهدار خود است. گفت: آنجا كه حقيقت معرفت است، دعوت كجاست؟
و كن و مكن كجاست؟ گفتم: آخر آن معنى او را بود و اين فضيلت دگر مزيد. و اين انكار كه تو مىكنى بر او، و اين تصرف، نه كه عين دعوت است؟ مرا كه برادر مىخوانى و فرزند، نه كه دعوت است؟ پس دعوت مىكنى و مىگويى دعوت نبايد كردن! نيكوهمدرد بود، نيكومونس بود، شگرف مردى بود شيخ محمد؛ اما در متابعت نبود. يكى گفت: عين متابعت خود آن بود. گفتم: نى متابعت نمىكرد.»"
September 11, 2020
نوشتن رمانی براساس زندگی یک شخصیت تاریخی چیز جدیدی نیست و نمونههای ایرانی آن را هم کم نداریم و من هم اغلبشان را خواندهام؛ از مردی در تبعید ابدی نادر تا نخل و نارنج یامینپور. با این حال فکر میکنم محمدحسن علوان تنها کسی است که توانسته از پس پرداخت یک شخصیت تاریخی بربیاید، کاری که بسیاری برای آن تلاش کردهاند و آثاری خوبی نیز براثر تلاششان خلق شده اما باز در کتابهاشان با شخصیتهایی ناقص و مبهم طرف هستیم.
بنابراین اگر به این ژانر علاقهمندید «گاه ناچیزی مرگ» را به عنوان یکی از بهترینها از دست ندهید!
[قصد داشتیم یادداشتی مفصلی درباره این کتاب بنویسم، اما مجالش دست نداد وگرنه کتاب مدتها بیش تمام شده بود.]
بنابراین اگر به این ژانر علاقهمندید «گاه ناچیزی مرگ» را به عنوان یکی از بهترینها از دست ندهید!
[قصد داشتیم یادداشتی مفصلی درباره این کتاب بنویسم، اما مجالش دست نداد وگرنه کتاب مدتها بیش تمام شده بود.]
November 16, 2021
این کتاب رو خیلی خیلی دوست داشتم. ولی میدونین چیه؟ همیشه زنانی هستند در خدمت این مردانی که بناست مراتب قرب الهی رو طی کنن و به خدا برسن. پس اون زنان چی؟ زنانی که خدمت میکنن، بچهها رو بزرگ میکنن بدون اینکه این مردها بفهمن که بچه چی شد، و هیچ اسمی ازشون نیست. آخر هم همین مردها هم بهشون به چشم زنانی نگاه میکنن که انگار برای خدمت به اونها متولد شدن و به راحتی هم قابل جایگزینی با زن بعدین. خشمگینم و غمگینم و بیزارم از این چنین رسیدن به خدایی.
Read
August 31, 2021کتاب "گاه ناچیزیِ مرگ" زندگینامه یکی از بزرگان عرفان و تصوف اسلامی " محی الدین ابن عربی" هست. کتاب در 100 فصل نگاشته شده که دو داستان را دنبال میکند یکی در 88 فصل زندگی ابن عربی از زبان خودش است و دیگری در 12 فصل چگونگی دست به دست شدن و رسیدن اثار و نسخ خطی او به زمان حال و تا 2012 میلادی هست و این دو داستان در دل هم گنجانده شده.
زندگی ابن عربی برام جالب بود و همیشه دوست داشتم کتابهاش رو بخونم مثل "فتوحات مکیه" ولی در این کتاب هم با زندگی عجیب و بعضی نظرات وی آشنا شدم. بعضی کارهایش و بازگشتهایش از اوج گناه به عرفان جالب هست و همین هم همیشه جای جدل بین تصوف و فقیهان است
ایده خوندن کتاب رو از یکی از برنامه های کتاب باز گرفتم و از خوندنش راضی ام
زندگی ابن عربی برام جالب بود و همیشه دوست داشتم کتابهاش رو بخونم مثل "فتوحات مکیه" ولی در این کتاب هم با زندگی عجیب و بعضی نظرات وی آشنا شدم. بعضی کارهایش و بازگشتهایش از اوج گناه به عرفان جالب هست و همین هم همیشه جای جدل بین تصوف و فقیهان است
ایده خوندن کتاب رو از یکی از برنامه های کتاب باز گرفتم و از خوندنش راضی ام
October 4, 2022
«وقتی زمان نه به سود تو باشد و نه به زیان تو اعتباری ندارد.»
«به آن نور که تاریکی را از بین نبرد اتکا نتوان کرد.»
«به مهرورزی که در آن محب، ارادهی محبوب را بر ارادهی خویش ترجیح ندهد، اعتماد نتوان کرد.»
«به ماندنی که در پس آن رفتن است، تکیه نکن.»
این داستان با صدای آرمان سلطان زاده حقیقتا شنیدنیست، از دستش ندین.
۰۱/۰۷/۱۲
https://taaghche.com/audiobook/106463
«به آن نور که تاریکی را از بین نبرد اتکا نتوان کرد.»
«به مهرورزی که در آن محب، ارادهی محبوب را بر ارادهی خویش ترجیح ندهد، اعتماد نتوان کرد.»
«به ماندنی که در پس آن رفتن است، تکیه نکن.»
این داستان با صدای آرمان سلطان زاده حقیقتا شنیدنیست، از دستش ندین.
۰۱/۰۷/۱۲
https://taaghche.com/audiobook/106463
October 1, 2025
لذت بسیاری داشت خواندن این کتاب. بسیار پیشنهاد میکنم.
October 24, 2023
کتاب فوق العاده و تاثیر گذار بود، شاید با بخش های زیادی از وجود من همخوانی داشت، کتاب روایتی است از زندگی صوفی بزرگ محی الدین عربی، البته روایت با مستند دو بحث جداگانه هستند، روایت شیرین تر و خواندنی تر، و مستند صحیح تر و مشگل تر، لذا تمیتوان فهمید که تا چه اندازه این روایت واقعی است و چه اندازه داستان پردازی؟ انچه من مینویسم صرفا براساس این داستان است، اگر چه به عمق اشراق و طریقت او نپرداخته، اما از اینکه او را یک فرد عادی و دارای تمنیات، شهوات، خطا ها، عصبانیت و غیره معرفی کرده لذت بردم و احساس کردم که یک صوفی در این درجه میتواند از میان ادم های معمولی باشد و در عین اینکه از بعضی ابعاد برجسته و قابل توجه است در بسیاری از صحنه ها میلغزد و خطا میکند، غلام دارد و امور جاری زندگیش را بگردن او میءذارد و خودش در رفاه و راحت زندگی میکند، امری که با مرام یک درویش جور در نمیاید، و همسرانش تنها نقش کنیز برایش بازی میکردند و محور تمامی تصیم هاش براساس خودش بود، بدون گذاشتن وقعی به همسران و دریغ از یک مشورت و نظر خواهی ساده، حتی وقتی تصمیم میگیرد شخصی را برای زندگی در خانه جای دهد ، یا محل زندگی را به محله و یا شهر دیگر تغییر دهد. ممکن است بگویند این رسم انزمانه بوده، بله میفهمم ولی او میتوانست دراین امر هم بسیار بالاتر و پیشرو تر از زمانه خود باشد، حتی اینکه چرا بخود اجازه میدهد در سنین بالا بچه دار شود، ، و منهای محی الدین داستان یک انسان را در ان مقطع تاریخ با همه سختی ها و لدت ها بیان میکند، از نظر ادبیات، بسیار غنی بود و لذت بردم ،حوادث، حالات انسان ها، وقایع و همه چیز را خوب کالبد شکافی کرده و بیان نموده. اگر چه از کشف و شهود و ازادگی و بی وابسته بودن او لذت بردم، اما هرگز ان را بعنوان یک روش برای صلاح اجتماع نمیبینم. در اواخر داستان میگوید که به عماد باید لگد میزدم تا تبعیت کند که این رفتار از یک صوفی در مورد اطفال غیر عادی مینماید، از دست بقلم بودن دایمی او لذت میبردم و اینکه توانسته این همه اثر از خود بجا بگذارد، اما بسیاری از توصیه هایش، حتی دربار عزلت و سپس خلوت نشینی را نه تنها در عصر حاضر بلکه درهمان مقطع قابل اجرا و انجام برای عام مردم نمیبینم، مگر انکه بکلی از اجتماع بریده باشد و در یک دنیای جدا زندگی کند، نکات عرفانی و عملی، و درس هایی در باب اخلاق و رفاه و سعادت میدهد که بسیار مفید است. اینکه بدنبال وتد میگشته و انها هم بدنبال او میگشتند در یک زندگی عادی عملی نیست.مطلب برای نوشتن بسیار است و از اطاله کلام پرهیز دارم اما خواندن ان را توصییه میکنم.
August 25, 2025
امروز کتاب گاه ناچیزی مرک زندگی ابن عربی رو تموم کردم. 📖
کتابی بود که منو برد وسط یه سفر میان زمین و آسمون؛ هم روایت زندگی داشت، هم سرشار از لحظههای عمیق عرفانی بود. همین ترکیب باعث شد لذت خوندنش برام چند برابر بشه. ✨
ترجمهش بینقص بود و روان، طوری که تونستم بیوقفه با متن همراه بشم. چیزی که خیلی برام مهم بود اینه که کتاب فقط تاریخ یا زندگینامه خشک نبود، بلکه توی هر صفحهاش پنجرهای به معنا و مکاشفه باز میکرد.
فقط اینو بگم که به نظرم برای کسایی که تازه میخوان قدم توی مسیر عرفان بذارن، انتخاب راحتی نیست. کمی عمیقتره و نیاز داره خواننده از قبل با حالوهوای عرفانی انس داشته باشه.
برای من اما تجربهای شد پر از لذت و فکر؛ سفری که هم دلمو گرم کرد، هم ذهنمو به چالش کشید.
کتابی بود که منو برد وسط یه سفر میان زمین و آسمون؛ هم روایت زندگی داشت، هم سرشار از لحظههای عمیق عرفانی بود. همین ترکیب باعث شد لذت خوندنش برام چند برابر بشه. ✨
ترجمهش بینقص بود و روان، طوری که تونستم بیوقفه با متن همراه بشم. چیزی که خیلی برام مهم بود اینه که کتاب فقط تاریخ یا زندگینامه خشک نبود، بلکه توی هر صفحهاش پنجرهای به معنا و مکاشفه باز میکرد.
فقط اینو بگم که به نظرم برای کسایی که تازه میخوان قدم توی مسیر عرفان بذارن، انتخاب راحتی نیست. کمی عمیقتره و نیاز داره خواننده از قبل با حالوهوای عرفانی انس داشته باشه.
برای من اما تجربهای شد پر از لذت و فکر؛ سفری که هم دلمو گرم کرد، هم ذهنمو به چالش کشید.
September 8, 2023
فکر میکردم قراره حسابی باهاش حال کنم ولی انتظارام برآورده نشد!
دوست داشتم بیشتر با تفکرات ابن عربی و محتوای آثار اون آشنا بشم ولی کتاب بیشتر در روایت زندگی جناب محی تمرکز داشت و به عمق نمیرفت.
اونقدری هم که میگفتن جذاب نبود. شاید اگه نسخه صوتی با اجرای آقای سلطان زاده_ که چقدر درجه یک اجرا کرد_ رو گوش نمیدادم، خسته میشدم و خوانش کتاب به درازا میکشید.
با اینکه ضعف داشت ولی اثر بدی نبود و از یکبار شنیدن اون راضی بودم. ولی خب اینطوری نمیشه. باید رفت و روح القدس رو خوند و از قلم شیخ اکبر استفاده کرد.
دوست داشتم بیشتر با تفکرات ابن عربی و محتوای آثار اون آشنا بشم ولی کتاب بیشتر در روایت زندگی جناب محی تمرکز داشت و به عمق نمیرفت.
اونقدری هم که میگفتن جذاب نبود. شاید اگه نسخه صوتی با اجرای آقای سلطان زاده_ که چقدر درجه یک اجرا کرد_ رو گوش نمیدادم، خسته میشدم و خوانش کتاب به درازا میکشید.
با اینکه ضعف داشت ولی اثر بدی نبود و از یکبار شنیدن اون راضی بودم. ولی خب اینطوری نمیشه. باید رفت و روح القدس رو خوند و از قلم شیخ اکبر استفاده کرد.
January 29, 2022
عالی بود.
با اینکه در مجموع از طرفداران عرفان نیستم،اما واقعا از ادبیات این رمان لذت بردم.
دو نکته ی مهم باید بگم،اول این ترجمهی کتاب بسیار بسیار عالی و روان و شیرین است.دوم اینکه نسخهی صوتی با صدای آرمان سلطان زاده،حقیقتا دلنشین بود.
حالت روایی و رمانواری کتاب برایم بسیار جذاب بود.
اگر به دنبال تحلیل آرا و افکار (شیخاکبر) ابنعربی هستید،به سراغ این کتاب نروید.اما اگر به رمانهای زندگینامهای علاقهمندید،حتما این کتاب را با همین ترجمه(تاکیدمیکنم)بخوانید.
با اینکه در مجموع از طرفداران عرفان نیستم،اما واقعا از ادبیات این رمان لذت بردم.
دو نکته ی مهم باید بگم،اول این ترجمهی کتاب بسیار بسیار عالی و روان و شیرین است.دوم اینکه نسخهی صوتی با صدای آرمان سلطان زاده،حقیقتا دلنشین بود.
حالت روایی و رمانواری کتاب برایم بسیار جذاب بود.
اگر به دنبال تحلیل آرا و افکار (شیخاکبر) ابنعربی هستید،به سراغ این کتاب نروید.اما اگر به رمانهای زندگینامهای علاقهمندید،حتما این کتاب را با همین ترجمه(تاکیدمیکنم)بخوانید.
May 25, 2019
به نظرم ترجمه روان و خوبی داشت.
یه مطلبی که خیلی من منتظرش بودم نحوه نوشتن فتوحات و فصوص بود که خیلی گذرا یه اشاره ای بهش کرده بود.
اواخر کتاب هم به نظرم خیلی سریع تموم شد.
در کل بعد از کتاب مردی در تبعید ابدی به شخصیت ملاصدرا علاقه مند تر شدم و بعد از این کتاب علاقه م به ابن عربی تفاوتی نکرد،اگه کاهش نیافته باشه:-)
یه مطلبی که خیلی من منتظرش بودم نحوه نوشتن فتوحات و فصوص بود که خیلی گذرا یه اشاره ای بهش کرده بود.
اواخر کتاب هم به نظرم خیلی سریع تموم شد.
در کل بعد از کتاب مردی در تبعید ابدی به شخصیت ملاصدرا علاقه مند تر شدم و بعد از این کتاب علاقه م به ابن عربی تفاوتی نکرد،اگه کاهش نیافته باشه:-)
January 2, 2020
داستان زندگی محیی الدین ابن عربی که بسیار جذاب و زیبا به نگارش درآمده است، با خواندن این کتاب به زندگی عارفان بیتشر علاقمند شدم
June 20, 2020
از تهی دستی و نبودِ اندیشه و اندیشمندی آنقدر آدم های معمولی و بی حاصل را بر و بالا کشیده ایم که دیگر حتا گمان هم نمی بریم که بشود دیگر آنها را نقد کرد یا نه. گونه هایی که سبب واپس رفتن اندیشه و فرهنگ هم چه بسا شده باشند. خبری نیست! این به اصلاح بزرگان را ما از بیچارگی اینچنین بزرگ می پنداریم. نمونه اش همین فقره ی ابن عربی که آخرش هم که نگاه کنی یکی بوده است مانند همه ی این عالمانِ تقلبی. اگرچه تا تعریف مان از علم! چه باشد
#
سی ام خرداد یکهزاروسیصدونودونه خورشیدی
#
سی ام خرداد یکهزاروسیصدونودونه خورشیدی
April 28, 2021
کتاب خوبی نبود و از خیلی جهات من و یاد کتاب ملت عشق میانداخت منتها با قاطعیت نسخه ناقص تر گاهی جمله های سر فصل ها خوب ترجمه نشده بود و با خوندن جمله عربی مفهومش مشخص میشد داستان هم انسجام لازم رو نداشت پر از داستان های غیر ضروری و نصفه کاره تنها نقطه قوت اش این بود که صوفی پری رو تا حدی بدون سانسور نشون داده بود
March 22, 2020
اوایل، این کتاب را چون شرابای ناب، از ترس تمام شدناش، جرعهجرعه مینوشیدم؛ کمکم اما، چنان که افتد و دانی، چنان اثر کرد که خویش ز بیگانه شناختن نتوانستم، لاجرعه و یکنفس تا انتها سر کشیدم…
بعد از تمام شدنش، مست و خمار بر سر سجاده افتادم و بعد از نمازی که ندانم چند رکعت بود، قرآن را گشودم و اینگونه از فُصّلت با من سخن گفت: «وَمِنْ آیَاتِهِ اللَّیْلُ وَالنَّهَارُ وَالشَّمْسُ وَالْقَمَرُ لا تَسْجُدُوا لِلشَّمْسِ وَلا لِلْقَمَرِ وَاسْجُدُوا لِلَّهِ الَّذِی خَلَقَهُنَّ إِنْ کُنْتُمْ إِیَّاهُ تَعْبُدُونَ ﴿٣٧﴾»
که جلالالدّین را شمسای از تبریز بود و این محییالدّین را بدری از حبشه. جلالالدّین به تابشِ شمس، النّهار است و محییالدّین به درخشش بدر، اللّیل. جلالالدّین روز است و محییالدّین شب…
ترجمه عالی بود؛ سرشار مضامین و توصیفات شاعرانه؛ نزدیک به بیان ابنعربی. اما نکتهای هست که گفتناش خالی از لطف نیست: این قصّه، همانقدر که که ما را به محییالدّین نزدیک میکند، همانقدر ما را از او دور میکند؛ همانگونه که در بخشی از کتاب به نقل از نظام بنت زاهر اصفهانی آورده:
«اگر راه را بشناسی، معرفت را از دست میدهی و اگر به معرفت رسیدی، آنگاه راه را خواهی شناخت. یعنی اول باید برسی و اگر به رسیدن، یقین یافتی، سر بچرخانی و راهِ آمده را بشناسی. چطور پیش از رسیدن توقّعِ شناختن داری؟!»
چنانکه ابوسعید ابوالخیر در کتاب « چشیدن طعم وقت» میفرماد:
«چون گُمان بُردی که حق را یافتی، اینوقت او را گُم کردی و چون گُمان بُردی که او را گُم کردی، او را یافتی.»
بعد از تمام شدنش، مست و خمار بر سر سجاده افتادم و بعد از نمازی که ندانم چند رکعت بود، قرآن را گشودم و اینگونه از فُصّلت با من سخن گفت: «وَمِنْ آیَاتِهِ اللَّیْلُ وَالنَّهَارُ وَالشَّمْسُ وَالْقَمَرُ لا تَسْجُدُوا لِلشَّمْسِ وَلا لِلْقَمَرِ وَاسْجُدُوا لِلَّهِ الَّذِی خَلَقَهُنَّ إِنْ کُنْتُمْ إِیَّاهُ تَعْبُدُونَ ﴿٣٧﴾»
که جلالالدّین را شمسای از تبریز بود و این محییالدّین را بدری از حبشه. جلالالدّین به تابشِ شمس، النّهار است و محییالدّین به درخشش بدر، اللّیل. جلالالدّین روز است و محییالدّین شب…
ترجمه عالی بود؛ سرشار مضامین و توصیفات شاعرانه؛ نزدیک به بیان ابنعربی. اما نکتهای هست که گفتناش خالی از لطف نیست: این قصّه، همانقدر که که ما را به محییالدّین نزدیک میکند، همانقدر ما را از او دور میکند؛ همانگونه که در بخشی از کتاب به نقل از نظام بنت زاهر اصفهانی آورده:
«اگر راه را بشناسی، معرفت را از دست میدهی و اگر به معرفت رسیدی، آنگاه راه را خواهی شناخت. یعنی اول باید برسی و اگر به رسیدن، یقین یافتی، سر بچرخانی و راهِ آمده را بشناسی. چطور پیش از رسیدن توقّعِ شناختن داری؟!»
چنانکه ابوسعید ابوالخیر در کتاب « چشیدن طعم وقت» میفرماد:
«چون گُمان بُردی که حق را یافتی، اینوقت او را گُم کردی و چون گُمان بُردی که او را گُم کردی، او را یافتی.»
August 27, 2020
اما بزرگترین گناهی که یک زن میتواند در حق خود روا دارد این است که نگذارد حداقل یکبار قلبش از شدت عشق، گداخته شود و بسوزد
June 6, 2019
محیی الدین ابن عربی که در آندلس (مرسیه) زاده شد و در دمشق مُرد، که بود؟ تا قبل از خواندن این کتاب، چیزی درباره ی او نمی دانستم و اکنون نیز، پس از اتمام این رمان مفصل از زندگانی اش، احساس می کنم چیزی نمی دانم. شخصیت او در کتاب فردی با اندیشه ی باز و روشن نسبت به تفاوت های آدمیان را به تصویر می کشد که گاه از شراب خوردن ابایی نداشته و از زنان دوری نمی کرده –که حتی شعرهای سروده شده ی او هنگامی که در ماجرای عاشقانه ای درگیر بوده، به ما امروزیان رسیده است - و با شاهان و وزیران و قاضیان هم نشست و برخاست داشته و از زندگانی همراه با رفاه هم بدش نمی آمده است. در عین حال او کسی ست که به انواع علوم خود را آراسته و به صورت مداوم در مساجد شهرهای گوناگون به تدریس پرداخته و شاگردان بسیاری پرورش داده و بسیار نوشته و پرداخته و مکاشفه کرده و خانقاهش در دمشق زبانزد بوده و مریدهای بسیاری داشته و در گور ها می نشسته و گاه گوشه نشینی را بر می گزیده و به غار نشینی و سفر هم بسیار می پرداخته است. نمی دانم چهره ای که کتاب در ذهن من از او تصویر کرده است چقدر دقیق است، (برای اینکه بفهمم باید قدری با نظرات او آشنا شوم) اما می دانم که نویسنده به خوبی توانسته زندگی او را توصیف کند و خرده داستان از تویش در آورد و با روایتی جذاب، کلیت زندگی وی را نمایش دهد. هرچند رد کمرنگ تری از عقایدش می بینیم، قصه پردازی و توصیف جزییاتش به جا و جذاب است. (اینکه چقدر نام ها و شخصیت ها بر گرفته از تاریخ هستند و سیر معنوی و جغرافیایی که او طی کرده است با آنچه در قرن هشتم رخ داده است همخوان است، بماند.)
اما، و صد اما، گاه گاهی احساس کردم که نویسنده از درک تفاوت های زمانی اکنون وگذشته باز مانده است. گویی نظام های خرید و فروش و رییس و مرئوس دنیای مدرن در گذشته نیز حاکم بوده و برای مثال، به راحتی امروزه می شد خانه ای کرایه کرد یا به بنگاهی سپرد که خانه ی ادم را بفروشد، یا به مسیر سفر ها که جان فرسا بودند و قطعا بخش بسیار بزرگی از زندگانی یک انسان ِ همیشه در سفرِ بر روی قاطر را به خود اختصاص می داده اند اشاره ی کمی شده است. شاید من که بلافاصله بعد از یک سفرنامه ی قاجار این کتاب را می خوانم زیاد حساس شده باشم به اطلاعات تاریخی-جغرافیایی که لازمه ی توضیح زمان گذشته است. به هرحال گمان می کنم نویسنده با ملزومات و ابزارالات قدیم اشنایی چندان قوی نداشته باشد.
در هر حال لذت فراوانی بردم. و این سوال ها در ذهنم ماند: اوتاد چهارگانه ی ابن عربی را نویسنده از کجا فهمیده که کیستند؟ اطلاعات مربوط به زن و همسر ابن عربی چقدر تاریخی هستند؟ وحدت وجود در اندیشه ابن عربی کجا ایستاده است؟ منبع درآمد او چه بوده (بجز مقطعی از عمرش که از حکومت دمشق بخاطر تدریس مقرری دریافت می کرده است)؟ و ...
اما، و صد اما، گاه گاهی احساس کردم که نویسنده از درک تفاوت های زمانی اکنون وگذشته باز مانده است. گویی نظام های خرید و فروش و رییس و مرئوس دنیای مدرن در گذشته نیز حاکم بوده و برای مثال، به راحتی امروزه می شد خانه ای کرایه کرد یا به بنگاهی سپرد که خانه ی ادم را بفروشد، یا به مسیر سفر ها که جان فرسا بودند و قطعا بخش بسیار بزرگی از زندگانی یک انسان ِ همیشه در سفرِ بر روی قاطر را به خود اختصاص می داده اند اشاره ی کمی شده است. شاید من که بلافاصله بعد از یک سفرنامه ی قاجار این کتاب را می خوانم زیاد حساس شده باشم به اطلاعات تاریخی-جغرافیایی که لازمه ی توضیح زمان گذشته است. به هرحال گمان می کنم نویسنده با ملزومات و ابزارالات قدیم اشنایی چندان قوی نداشته باشد.
در هر حال لذت فراوانی بردم. و این سوال ها در ذهنم ماند: اوتاد چهارگانه ی ابن عربی را نویسنده از کجا فهمیده که کیستند؟ اطلاعات مربوط به زن و همسر ابن عربی چقدر تاریخی هستند؟ وحدت وجود در اندیشه ابن عربی کجا ایستاده است؟ منبع درآمد او چه بوده (بجز مقطعی از عمرش که از حکومت دمشق بخاطر تدریس مقرری دریافت می کرده است)؟ و ...
March 21, 2019
“موتُ صغیر”، و ترجمه شده به “گاهِ ناچیزیِ مرگ”، رمانی که در ۸۸ فصل روایت زندگانی ابن عربی و در ۱۲ فصل دیگر روایت نسخه خطی زندگی ابن عربی در پس سالیان دراز است. رمانی پرکشش با اوج و حضیضهای فراوان و کاملا در تکاپو و پیشرونده همراه با شخصیت و تفکرات ابن عربی، همراه با پیچشهای داستانی جذاب که زندگانی آدمیان خود کم ندارد از این پیچشها چه برسد به اهل تصوف.
گاهِ ناچیزیِ مرگ شاید اولین بار است که روایتی انسانی از یکی از بزرگان اهل تصوف را ارائه میکند. میتوان در تمام تصمیات ابن عربی همراه شد و خود را در پس سردرگمیهای او جستجو کرد. میشود قدم به قدم با شیخ بزرگ همراه شد درگیریهای فکری سردرگمیهای زندگی و عشق را در کنار او جستجو کرد و از گزینگویههای او هم در بالای هر فصل که خود کلی است به هیئت جزء بهرهی تمام برد.
این کتاب را کلمه به کلمه بلعیدم و جمله به جملهاش را در دهانم مزه کردم. از آن کتابهاییست که همیشه میتوانم آن را تاثیرگذار در شکل تفکرم ببینم. کتابی که مرا امروز و شاید پس از این هم در کلافگیها وسرگردانیهای فکری تسکین و شاید راهگشا بوده و باشد.
پ.ن.: نام کتاب “موت صغیر” است به معنای مرگ کوچک که اشاره به جملهای از ابن عربی دارد که “الحب موت صغیر” (عشق، مرگ کوچک است). نام کتاب دلالت بر عشق است؛ مفهومی که از نام ترجمهی کتاب (گاهِ ناچیزیِ مرگ) هر چند که بسیار زیباست برنمیآید.
گاهِ ناچیزیِ مرگ شاید اولین بار است که روایتی انسانی از یکی از بزرگان اهل تصوف را ارائه میکند. میتوان در تمام تصمیات ابن عربی همراه شد و خود را در پس سردرگمیهای او جستجو کرد. میشود قدم به قدم با شیخ بزرگ همراه شد درگیریهای فکری سردرگمیهای زندگی و عشق را در کنار او جستجو کرد و از گزینگویههای او هم در بالای هر فصل که خود کلی است به هیئت جزء بهرهی تمام برد.
این کتاب را کلمه به کلمه بلعیدم و جمله به جملهاش را در دهانم مزه کردم. از آن کتابهاییست که همیشه میتوانم آن را تاثیرگذار در شکل تفکرم ببینم. کتابی که مرا امروز و شاید پس از این هم در کلافگیها وسرگردانیهای فکری تسکین و شاید راهگشا بوده و باشد.
پ.ن.: نام کتاب “موت صغیر” است به معنای مرگ کوچک که اشاره به جملهای از ابن عربی دارد که “الحب موت صغیر” (عشق، مرگ کوچک است). نام کتاب دلالت بر عشق است؛ مفهومی که از نام ترجمهی کتاب (گاهِ ناچیزیِ مرگ) هر چند که بسیار زیباست برنمیآید.
October 5, 2023
با دنیای عجیبی آشنا شدم..اولین کتابی است که از ادبیات عرب میخوندم و بسیار شگفت زده شدم! حتما توصیه میکنم...خصوصا اونهایی که تا حدودی با فضای فلسفه و حکمت آشنان...
May 13, 2020
#گاه_ناچیزی_مرگ
این کتاب، اثری است از #محمد_حسن_علوان، نویسندهی جوانِ عربستانی ساکن کانادا، با نام "#موت_صغیر" و برندهی بوکر عربی 2017 که #اللهیاری آن را به فارسی برگردانده است. ترجمه اسم کتاب عنوان اصلی آنرا نمی رساند. در مکتبِ #ابن_عربی که به حق آنرا مذهب عشق نامیدهاند، نگاهِ محوری او به رویا و حدیث پیامبر که " انسانها در خوابند چون بمیرند بیدار می شوند " و حقایق را آنگونه که هست میبینند( مقصود از مرگ، فناست ) عشق، معنایی به ارزشِ مردن مییابد و گونهای بیداری تعبیر میشود، حال آنکه ترجمهی فارسی نام کتاب، " گاه ناچیزیِ مرگ " به آنِ مرگ و حقارت آن اشاره میکند.
رمان، ترجمه و چاپ مناسبی از #انتشارات_مولی دارد و با قیمتِ هولناک 75 هزار تومان منتشر شده است. نویسنده در نوشتن رمان نگاهش به فتوحات مکیه و اقوال ابن عربی دربارهی خودش بوده است.
خطِ اصلی داستان، روایتِ تولد و زندگی، ازدواج و عشق زمینی و مسافرتها و مرگ ابن عربی است و در دوازده سِفر ارائه شده است که فصلهای کوتاه و روایتِ خواندنی نویسنده، آنرا برای خواننده، خوشخوان و جذاب کرده است. در کنارِ روایت اصلی، داستانهایی در زمانهای مختلف از افرادی متفاوت، بیان میشود که به گونهای به آثار ابن عربی ارتباط مییابند.
ابن عربی متولد مرسیه و پدرش در دربار ابنِ مَردنیش جایگاهی بالا دارد. دایهی او عُلُو و بزرگی را در او میبیند و به او نصیحت میکند که قلب خود را پاک کن و اوتادت را بیاب. ( اوتاد، افراد ( میخها ) چهارگانهای هستند که بر جهات عالم شرق – غرب – شمال – جنوب قرار دارند و خداوند به واسطهی آنها عالم را حفظ میکند، زیرا محل نظر اویند. او در زندگی خود آنها را مییابد که به ترتیب یوسف الکومی، ابوبکر حصار، نظام بانو و شمس تبریزی هستند.) او از مرسیه به اشبیلیه و نقاط دیگر سفر می کند.
در سفر اشبیلیه وقتی در خانهای ماوا میگزینند، ابن عربیِ کودک، در حوضِ مستطیلیِ حیاط، سنگهای قرمز و فیروزهای را میشمارد. به خاطرِ عدم تقارن سنگها بارها آنها را میشمرد تا وقتی که ذهنش خسته میشود. ( ص61)
وقتی پدرش می خواهد به زور به او شنا بیاموزد، می ترسد و نزدیک است در رودخانه غرق شود و بعد از بیرون آمدن خود را خیس میکند. (ص 64 ) در نوجوانی بیمار میشود و تا نزدیکی مرگ میرود. پدر بر بالینش سورهی یس میخواند و او در خواب میبیند که جوانی زیبا و زورمند، دشمنانش را نابود میکند و او را نجات میدهد. به هوش که میآید پدر را در خواندن یس بر بالین خود میبیند. این امر، باعث میشود ابن عربی در تمام عمر برای نجات دیگران از بیماری سورهی یس بخواند.( ص 68 ) .
#ابن_عربی با فردریک مسیحی به خواندن کتابهای مختلف میگذراند و گاه با او شراب میخورد و استدلال او را دربارهی ایمانِ متصل و گناهِ منفصل میپذیرد. فردریک، به او میگوید: " شراب حرام است! درست! اما تو مومنی... ایمانت همیشگی و عصیانت موقت است."
ابن عربی، بعد از یک بدمستی غریب، پنج شبانهروز در گور به توبه و انابه میگذراند و در برابر پدرش استدلال میکند
" خداوند مقدر کرد که مست شوم و لهو و لعب کنم تا سزاوار جذبه گردم و توبه ام راستین باشد" (ص 136)
دیدار اول او با ابن رُشد ، فیلسوفِ بزرگی که معتقد است " میان مرد و زن فرقی نیست! زن میتواند امام جماعت باشد، حکومت کند و بجنگد! " (ص 107)که یکی از دیدارهای وجودیِ ابن عربی بوده است، ساده بیان شده است.
در جایی که خلیفهی مسلمین به جنگ مسیحیان رفته است او به جنگ نمیرود و حکیمانه میگوید: " آیا نمیدانند که زندگی در راه خدا دشوارتر از مرگ در راه خداست. " ( ص 119)
سپس با مریم بنتِ عبدون ازدواج میکند و زندگی سعادتمندی را سپری میکند و میگوید:
" ظهور حقیقت تنها در زن کامل میشود. " ( ص 142)
سفر او از اندلس به مغرب با کشتی او را به دیدار با خضر میکشاند.
" ناگهان مردی را دیدم که بر آب میرفت و به سوی من میآمد. از ترس صدایم در نمیآمد..." (ص 166)
از داستانِ سعایتِ فقها میگوید که برای ابن رشد باعث زحمت می شوند و فیلسوفان و عارفان را در نزد پادشاهان به مذلت و تعب میافکنند. دیدار ابن عربی با جسد ابن رُشد و صندوق کتابهایش تجربهای وجودی و باطنی است که در رُمان به اتفاقی ناچیز در حوزهی زندگی انسانی تبدیل شده است. در جایی میگوید:
" میان وحی و عقل، پل تفسیر است و میان وحی و قلب پلِ تاویل و میان قلب و عقل پلِ عشق."
ابن عربی در جایی بنا بر روایتی که سر امام حسین در قاهره دفن شده است و ضریح و حرمی دارد، به حرم او میرود و فضا و شخصیت امام حسین بسیار بر او اثر میگذارد. (ص 243)
در مکه، عاشق دختر، استاد خود، نظام بانو دخترِ استاد خود، زاهر اصفهانی، می شود، غافل از اینکه او وتد سوم اوست و ناگزیر از تجرد و در جملهای درخشان میگوید " عشقی که روح را پاک کند، بهتر از ازدواجی است که نیاز را مرتفع گرداند." (ص 300) و ترجمان الاشواق را برای او می سراید.
"شوقی که با وصال آرام گیرد قابل اعتماد نیست. "( ص 310)
" به مهر و محبتی که با خواستی همراه باشد اعتمادی نیست" (ص 313)
" در هستی هیچ نیست، جز عاشق و معشوق " (ص 365)
او پاک و خالص، از برداشت عرفانی خود از کرامت انسانی و در غمِ مرگِ بَدر، خدمتکار سیاهپوستی که مریدش است میگوید "همه ی سیاهان را به عشقِ تو دوست میدارم و بُدر را عاشقم که همنام توست"
در پایان، ابن عربی در دمشق ماوا میگیرد و همانجا در هفتاد سالگی میمیرد. در تفکر ابن عربی، زن جایگاه ویژهای دارد و انگار مامنی برای رسیدن به خداست و در رمان به خوبی جایگاه زن در زندگی و افکار او تبیین شده است. کتاب، سرشار از جملات بکر و پرمعنای ابن عربی است. جملاتی زیبا و روح افزا و تامل برانگیز. به قول نویسنده، در جهان پر از نفرت کنونی "عرفان پلی است میان آدمها که آنها را به هم نزدیکتر میکند." و این نگاه، بسیار شبیه نگاهی است که #ایزوتسو در مقدمه ی کتاب #صوفیسم_و_تائوئیسم دارد و عرفان را گمگشته جهان امروز میداند.
این کتاب، اثری است از #محمد_حسن_علوان، نویسندهی جوانِ عربستانی ساکن کانادا، با نام "#موت_صغیر" و برندهی بوکر عربی 2017 که #اللهیاری آن را به فارسی برگردانده است. ترجمه اسم کتاب عنوان اصلی آنرا نمی رساند. در مکتبِ #ابن_عربی که به حق آنرا مذهب عشق نامیدهاند، نگاهِ محوری او به رویا و حدیث پیامبر که " انسانها در خوابند چون بمیرند بیدار می شوند " و حقایق را آنگونه که هست میبینند( مقصود از مرگ، فناست ) عشق، معنایی به ارزشِ مردن مییابد و گونهای بیداری تعبیر میشود، حال آنکه ترجمهی فارسی نام کتاب، " گاه ناچیزیِ مرگ " به آنِ مرگ و حقارت آن اشاره میکند.
رمان، ترجمه و چاپ مناسبی از #انتشارات_مولی دارد و با قیمتِ هولناک 75 هزار تومان منتشر شده است. نویسنده در نوشتن رمان نگاهش به فتوحات مکیه و اقوال ابن عربی دربارهی خودش بوده است.
خطِ اصلی داستان، روایتِ تولد و زندگی، ازدواج و عشق زمینی و مسافرتها و مرگ ابن عربی است و در دوازده سِفر ارائه شده است که فصلهای کوتاه و روایتِ خواندنی نویسنده، آنرا برای خواننده، خوشخوان و جذاب کرده است. در کنارِ روایت اصلی، داستانهایی در زمانهای مختلف از افرادی متفاوت، بیان میشود که به گونهای به آثار ابن عربی ارتباط مییابند.
ابن عربی متولد مرسیه و پدرش در دربار ابنِ مَردنیش جایگاهی بالا دارد. دایهی او عُلُو و بزرگی را در او میبیند و به او نصیحت میکند که قلب خود را پاک کن و اوتادت را بیاب. ( اوتاد، افراد ( میخها ) چهارگانهای هستند که بر جهات عالم شرق – غرب – شمال – جنوب قرار دارند و خداوند به واسطهی آنها عالم را حفظ میکند، زیرا محل نظر اویند. او در زندگی خود آنها را مییابد که به ترتیب یوسف الکومی، ابوبکر حصار، نظام بانو و شمس تبریزی هستند.) او از مرسیه به اشبیلیه و نقاط دیگر سفر می کند.
در سفر اشبیلیه وقتی در خانهای ماوا میگزینند، ابن عربیِ کودک، در حوضِ مستطیلیِ حیاط، سنگهای قرمز و فیروزهای را میشمارد. به خاطرِ عدم تقارن سنگها بارها آنها را میشمرد تا وقتی که ذهنش خسته میشود. ( ص61)
وقتی پدرش می خواهد به زور به او شنا بیاموزد، می ترسد و نزدیک است در رودخانه غرق شود و بعد از بیرون آمدن خود را خیس میکند. (ص 64 ) در نوجوانی بیمار میشود و تا نزدیکی مرگ میرود. پدر بر بالینش سورهی یس میخواند و او در خواب میبیند که جوانی زیبا و زورمند، دشمنانش را نابود میکند و او را نجات میدهد. به هوش که میآید پدر را در خواندن یس بر بالین خود میبیند. این امر، باعث میشود ابن عربی در تمام عمر برای نجات دیگران از بیماری سورهی یس بخواند.( ص 68 ) .
#ابن_عربی با فردریک مسیحی به خواندن کتابهای مختلف میگذراند و گاه با او شراب میخورد و استدلال او را دربارهی ایمانِ متصل و گناهِ منفصل میپذیرد. فردریک، به او میگوید: " شراب حرام است! درست! اما تو مومنی... ایمانت همیشگی و عصیانت موقت است."
ابن عربی، بعد از یک بدمستی غریب، پنج شبانهروز در گور به توبه و انابه میگذراند و در برابر پدرش استدلال میکند
" خداوند مقدر کرد که مست شوم و لهو و لعب کنم تا سزاوار جذبه گردم و توبه ام راستین باشد" (ص 136)
دیدار اول او با ابن رُشد ، فیلسوفِ بزرگی که معتقد است " میان مرد و زن فرقی نیست! زن میتواند امام جماعت باشد، حکومت کند و بجنگد! " (ص 107)که یکی از دیدارهای وجودیِ ابن عربی بوده است، ساده بیان شده است.
در جایی که خلیفهی مسلمین به جنگ مسیحیان رفته است او به جنگ نمیرود و حکیمانه میگوید: " آیا نمیدانند که زندگی در راه خدا دشوارتر از مرگ در راه خداست. " ( ص 119)
سپس با مریم بنتِ عبدون ازدواج میکند و زندگی سعادتمندی را سپری میکند و میگوید:
" ظهور حقیقت تنها در زن کامل میشود. " ( ص 142)
سفر او از اندلس به مغرب با کشتی او را به دیدار با خضر میکشاند.
" ناگهان مردی را دیدم که بر آب میرفت و به سوی من میآمد. از ترس صدایم در نمیآمد..." (ص 166)
از داستانِ سعایتِ فقها میگوید که برای ابن رشد باعث زحمت می شوند و فیلسوفان و عارفان را در نزد پادشاهان به مذلت و تعب میافکنند. دیدار ابن عربی با جسد ابن رُشد و صندوق کتابهایش تجربهای وجودی و باطنی است که در رُمان به اتفاقی ناچیز در حوزهی زندگی انسانی تبدیل شده است. در جایی میگوید:
" میان وحی و عقل، پل تفسیر است و میان وحی و قلب پلِ تاویل و میان قلب و عقل پلِ عشق."
ابن عربی در جایی بنا بر روایتی که سر امام حسین در قاهره دفن شده است و ضریح و حرمی دارد، به حرم او میرود و فضا و شخصیت امام حسین بسیار بر او اثر میگذارد. (ص 243)
در مکه، عاشق دختر، استاد خود، نظام بانو دخترِ استاد خود، زاهر اصفهانی، می شود، غافل از اینکه او وتد سوم اوست و ناگزیر از تجرد و در جملهای درخشان میگوید " عشقی که روح را پاک کند، بهتر از ازدواجی است که نیاز را مرتفع گرداند." (ص 300) و ترجمان الاشواق را برای او می سراید.
"شوقی که با وصال آرام گیرد قابل اعتماد نیست. "( ص 310)
" به مهر و محبتی که با خواستی همراه باشد اعتمادی نیست" (ص 313)
" در هستی هیچ نیست، جز عاشق و معشوق " (ص 365)
او پاک و خالص، از برداشت عرفانی خود از کرامت انسانی و در غمِ مرگِ بَدر، خدمتکار سیاهپوستی که مریدش است میگوید "همه ی سیاهان را به عشقِ تو دوست میدارم و بُدر را عاشقم که همنام توست"
در پایان، ابن عربی در دمشق ماوا میگیرد و همانجا در هفتاد سالگی میمیرد. در تفکر ابن عربی، زن جایگاه ویژهای دارد و انگار مامنی برای رسیدن به خداست و در رمان به خوبی جایگاه زن در زندگی و افکار او تبیین شده است. کتاب، سرشار از جملات بکر و پرمعنای ابن عربی است. جملاتی زیبا و روح افزا و تامل برانگیز. به قول نویسنده، در جهان پر از نفرت کنونی "عرفان پلی است میان آدمها که آنها را به هم نزدیکتر میکند." و این نگاه، بسیار شبیه نگاهی است که #ایزوتسو در مقدمه ی کتاب #صوفیسم_و_تائوئیسم دارد و عرفان را گمگشته جهان امروز میداند.
June 13, 2023
اندوه اگر از دل بیرون رود ویران می گردد.(ابن عربی)
اگر به رمان خوندن علاقه دارید این یه رمان پرکشش بود از زندگی و زمانه ی ابن عربی، از سفرهاش به چهارگوشه ی عالم برای پیدا کردن اوتادش، و از زندگی واساتیدش.اگر دنبال اشنا شدن با افکار ابن عربی هستید این کتاب از اونجایی که بیشتر زاده ی تخیل نویسنده هست گزینه ی مناسبی نیست ولی به جرات میتونم بگم هیچ جای این کتاب پونصدصفحه ای خسته نمیشید و نویسنده حوصله ی شما رو سر نمی بره.ترجمه ی الهیاری عالی بود.
خداوند در مکان و زمان، مرا میان انگشتان خود می چرخاندتا قدر خود را بدانم و از فدر خود فراتر نروم.(از متن کتاب)
اگر به رمان خوندن علاقه دارید این یه رمان پرکشش بود از زندگی و زمانه ی ابن عربی، از سفرهاش به چهارگوشه ی عالم برای پیدا کردن اوتادش، و از زندگی واساتیدش.اگر دنبال اشنا شدن با افکار ابن عربی هستید این کتاب از اونجایی که بیشتر زاده ی تخیل نویسنده هست گزینه ی مناسبی نیست ولی به جرات میتونم بگم هیچ جای این کتاب پونصدصفحه ای خسته نمیشید و نویسنده حوصله ی شما رو سر نمی بره.ترجمه ی الهیاری عالی بود.
خداوند در مکان و زمان، مرا میان انگشتان خود می چرخاندتا قدر خود را بدانم و از فدر خود فراتر نروم.(از متن کتاب)
Displaying 1 - 30 of 79 reviews































