Jump to ratings and reviews
Rate this book

Absence: A Novel

Rate this book
A “challenging and rewarding novel”* from Nobel Prize-winning author Peter Handke.

The time is an unspecified modernity, the place possibly Europe. Absence follows four nameless people -- the old man, the woman, the soldier, and the gambler -- as they journey to a desolate wasteland beyond the limits of an unnamed city.

“In this smoothly written fable, Handke forcefully summons readers to the recognition that the essence of human life lies in the striving for self-expression even though its perfect realization must always remain elusive.”―* Publishers Weekly

"A remarkably abstract book even for the very abstract Handke... Slippery but engrossing work, silkily translated." - Kirkus Reviews

118 pages, Paperback

First published January 1, 1987

Loading...
Loading...

About the author

Peter Handke

314 books1,201 followers
Peter Handke (* 6. Dezember 1942 in Griffen, Kärnten) ist ein österreichischer Schriftsteller und Übersetzer.

Peter Handke is an Avant-garde Austrian novelist and playwright. His body of work has been awarded numerous literary prizes, including the Nobel Prize in Literature in 2019. He has also collaborated with German director Wim Wenders, writing the script for The Wrong Move and co-writing the screenplay for Wings of Desire.

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
36 (15%)
4 stars
48 (20%)
3 stars
84 (35%)
2 stars
52 (21%)
1 star
20 (8%)
Displaying 1 of 1 review
Profile Image for نیکزاد نورپناه.
Author 9 books252 followers
September 14, 2020
اولش جذب نشدم. کند پیش می‌رفت. یعنی اصلاً پیش نمی‌رفت و جای پام توی فضای داستان محکم نمی‌شد. جسته و گریخته از چهار آدم حرف می‌زد بدون اینکه ارتباطشون به هم مشخص بشه. من هم تند و بدون تمرکز جلو می‌رفتم. اما از وسطهاش خیلی جذبش شدم. نثرش یک کیفیت دعاگونه پیدا کرد. انگار باید زیرلب خونده می‌شد و خاصیتی تخدیری به خودش می‌گرفت. خود داستان هم تبدیل شد به سفر عجیب یا شاید نمادین اون چهار نفر به سرزمینی جدید (با حساسیت وسواس‌گونه‌ی هاندکه به جغرافیا و طبیعت و ادراک ما از اون). تکه‌ای از متن رو ترجمه کردم:


دورانِ کودکیِ مردم، کشورهایی ناشناخته پا به عرصه‌ی وجود گذاشتند؛ کشورهایی آن طرفِ کوه‌ها و اقیانوس‌ها. آن کشورها نام داشتند ولی هیچکس نمی‌دانست که آنجا مستقرند. تنها جهات‌شان معلوم بود، اینکه کدام طرفند، آن هم با قطعیتی نیم‌بند. سرچشمه‌های نیل جنوب بودند، قفقاز در شرق، آتلانتیس افسانه‌ای در غرب، و ”سرزمین تاریک“ در شمال. سپس کشتی‌های تجار سررسیدند و در پی آن جنگ‌ها و فتوحات، پس از آن تاریخ شروع شد، و سپس -با جهش‌ها و پرش‌هایی خشن- بلوغ مردم فرا رسید و این بلوغ تمامی افسانه‌های جغرافیای کودکی مردم را منفجر کرد. سرچشمه‌های نیل گل‌آلود شدند، قلل قفقاز که نوک‌شان به عرش کبریایی می‌سایید به زیر کشیده شدند و ابعاد واقعی خودشان را یافتند، ”سرزمین تاریک“ از سِمت پادشاهی آخرِ دنیا خلع شد. دیگر هیچ آتلانتیسی از اعماق دریاها سر بیرون نمی‌کشد. اما نام‌ها باقی ماندند؛ در قصه‌ها و آوازهایی که به دنیای اساطیر جان و نیرو می‌دادند. پس از آن، بهشت به عنوان سرچشمه‌ی دجله و فرات، و همچنین تکه زمینی که کشتی نوح در کوه آرارت روی آن به گِل نشست، هرچه بیشتر از قبل واقعی شدند، و موسای نوزاد تا ابد در سبدش روی نیل به آرامی شناور خواهد بود. واقعیتْ میزبان نام‌هاست. به ترتیب مشابهی، ما در دوران کودکی‌مان به معدود جاهای محبوب‌مان، نام‌های غریب منصوب کردیم؛ این‌گونه بود که جویبارِ انتهای مرتع گاوان، همان جایی که زیر باران سیب‌زمینی کباب می‌کردیم، تبدیل شد به رودخانه‌ی «لیتی»، یا به اصطلاح رودخانه‌ی فراموشی، این‌گونه بود که دسته‌ای تاکِ لاغر مبدل شد به جنگلی آمازون‌وار، و به همین ترتیب صخره‌ی پشت خانه در هیئت کوهپایه‌های «سی‌یرا نوادا» ظاهر شد، گل‌های شیپوری که نوک صخره روییده بود رنگ‌های عجیبِ سرخپوستی به خود گرفتند و سوراخی که در شمشادهای دور باغچه بود، تبدیل شد به مدخل ما برای ورود به دنیای نو. ما نیز حالا بزرگ شده‌ایم و تمامی نام‌های آن دوران، بلا استثنا، پوچ و خالی شده‌اند. ما نیز تاریخی داریم و آنچه که در آن روزگار بوده با تعویض نام‌ها قابل بازیافت نیست. من باور نمی‌کنم که می‌توان آن روزگار را برگرداند، حتی اگر آن جویبار پهن و پهن‌تر شده بود و به رودی مبدل شده بود، حتی اگر آن تاک‌های لاغر به شبکه‌ای درهم‌تنیده از درختان «لیانا» تبدیل شده بود، حتی اگر یک آپاچی واقعی نوکِ صخره کنار گل‌های شیپوری ایستاده بود. اما هنوز مصرانه به نیروی نهان جاها و سرزمین‌ها معتقدم. به سرزمین‌ها باور دارم، نه سرزمین‌های بزرگ، بلکه جاهایی کوچک و ناشناخته، هم در کشور خودمان و هم در کشورهای دیگر. من به آن جاهای بی‌اسم و رسم باور دارم، جاهایی که احتمالاً پررنگ‌ترین ویژگی‌شان این است که ”هیچ چیزی“ آنجا نیست، در حالی که اطراف و اکناف‌شان ”چیزی“ هست. من به قدرت این جاها معتقدم چرا که ”دیگر“ هیچ خبری در آنها نیست و تاکنون هم خبری نبوده. من به سراب‌هایی خالی باور دارم، سراب‌هایی که از ”کامل“ کسر نشده‌اند، بلکه هنوز در میانش‌اند. شک ندارم که این جاها، حتی اگر هنوز بکر و پانخورده باشند، روزی بار می‌دهند، میوه‌ می‌دهند، بارها و بارها، مکرر، آن هم فقط و فقط با تصمیم ما برای عزیمت، و حس درونی ما در قبال این سفر. قرار نیست آنجا جوانی و نشاطم را بازیابم. قرار نیست آنجا آب حیات را جرعه جرعه سر بکشیم. دنبال التیام نیستم. صرفاً، خیلی ساده، آنجا خواهیم بود، بودنی متصل به قبل. از روی جاده‌ای پوشیده از الوارهای پوسیده، از ورای جنگلی پُر از قاب‌هایی با فرش‌های زنگ‌زده، ما آنجا خواهیم بود، متصل به قبل. آنجا علف‌ها لرزیده‌اند بدان‌گونه که فقط علف‌ها می‌لرزند، و بادها وزیده‌اند بدان‌گونه که فقط بادها می‌وزند، و ستونی از مورچگان روی خاک دقیقاً به همان شکلی خواهد بود که ستونی از مورچگان روی خاک، و ریزش قطرات باران روی غبارِ زمین، به شکل یکتا و منحصر بفرد ریزش قطرات باران روی غبارِ زمین خواهد بود. در آن سرزمین، بر شالوده‌ای از هیچی و پوچی، ما به سادگی، مسخ و دگرگونی چیزها به هیئت آنچه واقعاً هستند را، خواهیم دید. حتی در مسیر، ساقه‌ی علف ساکنی شروع به حرکت می‌کند، می‌خرامد، چرا که نگاه‌مان معطوف به آن است، و برعکس، در حضور یک درخت، درونی‌ترین لایه‌ی وجودمان برای لحظه‌ای هیئت آن درخت را به خودش می‌گیرد. من به این جاها و سرزمین‌ها نیاز دارم -و این کلمه‌ای که می‌گویم کمتر از دهان پیرمردی خارج می‌شود- ”تمنایشان“ را دارم. و تمنایم چه می‌خواهد؟ فقط و فقط می‌خواهد که سیراب شود.
Displaying 1 of 1 review