Haruki Murakami (村上春樹) is a Japanese writer. His novels, essays, and short stories have been best-sellers in Japan and internationally, with his work translated into 50 languages and having sold millions of copies outside Japan. He has received numerous awards for his work, including the Gunzo Prize for New Writers, the World Fantasy Award, the Tanizaki Prize, Yomiuri Prize for Literature, the Frank O'Connor International Short Story Award, the Noma Literary Prize, the Franz Kafka Prize, the Kiriyama Prize for Fiction, the Goodreads Choice Awards for Best Fiction, the Jerusalem Prize, and the Princess of Asturias Awards. Growing up in Ashiya, near Kobe before moving to Tokyo to attend Waseda University, he published his first novel Hear the Wind Sing (1979) after working as the owner of a small jazz bar for seven years. His notable works include the novels Norwegian Wood (1987), The Wind-Up Bird Chronicle (1994–95), Kafka on the Shore (2002) and 1Q84 (2009–10); the last was ranked as the best work of Japan's Heisei era (1989–2019) by the national newspaper Asahi Shimbun's survey of literary experts. His work spans genres including science fiction, fantasy, and crime fiction, and has become known for his use of magical realist elements. His official website cites Raymond Chandler, Kurt Vonnegut and Richard Brautigan as key inspirations to his work, while Murakami himself has named Kazuo Ishiguro, Cormac McCarthy and Dag Solstad as his favourite currently active writers. Murakami has also published five short story collections, including First Person Singular (2020), and non-fiction works including Underground (1997), an oral history of the Tokyo subway sarin attack, and What I Talk About When I Talk About Running (2007), a memoir about his experience as a long distance runner. His fiction has polarized literary critics and the reading public. He has sometimes been criticised by Japan's literary establishment as un-Japanese, leading to Murakami's recalling that he was a "black sheep in the Japanese literary world". Meanwhile, Murakami has been described by Gary Fisketjon, the editor of Murakami's collection The Elephant Vanishes (1993), as a "truly extraordinary writer", while Steven Poole of The Guardian praised Murakami as "among the world's greatest living novelists" for his oeuvre.
شیرینی داستان های موراکامی با هرنوع داستانی که میخوانیم همیشه یه تفاوت جذابی دارد، اینکه شخصیت ها و زندگی شان در یک نقطه تمام نمیشود و با پایان داستان کاراکترها در خود کتاب زندانی و محدود نمیشوند و این چیزی هست که در بیشتر داستان ها وجود دارد و به محض بستن کتاب آنها فقط تخیلات نویسنده بوده اند و در آخرین صفحه به پایان رسیدند . اما این داستان های موراکامی مثل این بودند که در یک کافه با شخصیت های داستانش نشسته باشی و هرکسی یک داستان از زندگی پر از داستانش را برایت بازگو کند و بعد تمام شدنش بدون رد و بدل کردن اسم حقیقی و شماره ی تلفن اش برود پی ادامه ی زندگی پیچیده ی انسانی اش و تو در ساعاتی از عمر و زندگی ات از خودت بپرسی یعنی آنها حالا دارند چه کار میکنند و زندگی شان هنوز تحت تاثیر آن اتفاقات هست ؟ آیا بعد تعریفشان سبک تر شده اند و خط پر رنگ خاطره شان کمرنگ تر شده ؟ آیا جدا تصمیم های آن آدم ها (کاراکترها) به جدایی ، رشد ، مرگ و رهایی در زندگی شان ختم شده یا به کل اشتباه بوده اند و در دراز مدت تاثیرش را میبینند ؟ حیف که من نیستم تا برایم ادامه اش را بگویند و سر در بیاورم ...
تک تک داستان های این کتاب را دوست داشتم . خصوصا آخری را ، تا جایی که حافظه تصویریم یاریم میکند حس میکنم یک فیلم از رویش ساخته اند که اسمش را حالا یادم نیست اما بازیگرانش همه ژاپنی بودند من قبلا آن را دیده ام !
دوستانِ گرانقدر، داستانِ <مردِ هفتم> در موردِ خشمِ بیرحمانهٔ طبیعت است... داستانِ پسربچه ای مدرسه ای که پس از پایانِ طوفانی بسیار سهمگین، با دوستِ صمیمیش به کنارِ ساحل میروند و هنگامی که با یکدیگر غرقِ تماشایِ وسایل و اشیائی میشوند که اقیانوس و طوفان با خود به کنارِ ساحل آورده بود، ناگهان موجی بسیار بزرگ و بلند به آنها نزدیک میشود... پسربچه از ترس فرار میکند و نمی تواند به دوستش بفهماند که موج در حالِ نزدیک شدن است.... موجِ بزرگ و سرکش و بی رحم، دوستش و سگی که همراهش بود را در خود میبلعد... این پسر بچه، نزدیک به چهل سال خویش را بخاطرِ دوستش و به سببِ آنکه نتوانسته بر ترسش غلبه کرده و دوستش را نجات دهد، نمیبخشد ************************************** از متن کتاب: "ترس" هميشه اونجاست و به شكل ها و در زمان هایِ متفاوتی به سراغِ ما مياد و غافلگيرمون ميكنه، اما ترسناكترين كاری كه ممكنه در چنین مواقعی انجام بديم، اينه كه چشمامونو ببنديم و به اون پشت كنيم، چون در همچین موقعی با ارزشترين جوهرهٔ وجودمون رو به چيز دیگه ای تسليم ميكنيم --------------------------------------------- امیدوارم از خواندنِ این داستان لذت ببرید <پیروز باشید و ایرانی>
چهار سال پیش رفته بودم محل کار بابام که بعد از اون با هم جایی بریم،کارش یه کم طول کشید،من برای وقت کشی رفتم شهر کتاب مرکزی که همون نزدیکا بود و از بین اون همه کتاب دقیقا بی هیچ دلیلی این یکی رو انتخاب کردم،نشستم رو یکی از اون صندلیای وارفته ی قرمز،ورق زدم و رسیدم به"دختر تولد" و خوندم.تا نیمه های داستان رسیده بودم که بابام اومد،بدون هیچ گره یا اتفاقی کتاب رو برگردوندم تو قفسه و رفتم،بدون اینکه اسمش یا جلدش یادم بمونه و یا حتی (در کمال تعجب)بدون اینکه یادم باشه کتابی که تصادفی انتخابش کردم از موراکامیه.فقط شاید تو ذهنم یه دختر که تو روز تولد بیست سالگیش باید غذای صاحب رستوران رو میبرد به اتاق 614 بدون اینکه خودم بدونم،سرگردون و معلق منتظر بود تا بقیه رو بشنوه.هفته ی پیش با خاله آذر رفتیم کتابفروشی.بهم گفت:میخوام برات کتاب بگیرم،یکی انتخاب کن.رفتم سر قفسه اول:کالوینو،فاکنر،ویرجینیا وولف تو پیشنهادام بود..بعد رفتم سراغ اورهان پاموک و بعد رفتم سر قفسه ی نقد ادبی وخواستم از اونجا انتخاب کنم.از طرف دیگه پدرام شیطونی میکرد و میخواست بریم طبقه ی پایین پیش اسباب بازیا بنابراین وقت زیادی نداشتم،رفتم سر قفسه ی بعدی و نازکترین کتاب رو برداشتم و با دیدن اینکه داستان کوتاهه خیالم راحت شد که حداقل برای توی اتوبوس یا قبل از خواب خوبه.همینقدر سطحی و بی دلیل گرفتمش.چند روز پیش شروعش کردم،نشستم رو مبل و بدون اینکه بدونم چرا ورق زدم و رسیدم به دختر تولد و تا وقتی به وسطای داستان نرسیده بودم یادم نیومد که قبل از این خونده بودمش!یکدفعه خودم رو وسط مخلوطی از احساسات غریب و غیرقابل توصیف پیدا کردن گم کرده،برگشتن به جایی که بهش تعلق داشتی،غم،نوستالژی،گذشته و... پیدا کردم.دختر توی ذهنم کار خودش رو کرده بود،سرنوشتش رو فهمیده بود و آروم گرفته بود،منم آروم گرفتم. تازگی کیمیاگر رو خوندم و یادمه یه قسمتیش چوپان به فاطمه میگفت تو رو دوست دارم چون بعد از اون همه اتفاق پیدات کردم،چون همه ی دنیا دست به دست هم دادن که ما رو به هم برسونن. و یادمه توش میگفتن:مکتوب. و من این کتاب رو دوست دارم چون باید میخوندمش،چون این کتاب بهم میگه نقشه ی جهان داره آروم آروم کار خودش رو انجام میده و حواسش به من هست که من رو دقیق کجا باید برسونه.و این نوشته برای کتاب نیست،برای اینه که یادم بمونه سحرناز نوزده ساله به سرنوشت و به کائنات و نقشه ی سحرآمیز جهان باور داشت و احساس خوشبحتی میکرد.احتمال اینکه تو پنجاه سالگیم کسی باشه بهم کتاب هدیه بده و چنین اتفاقی دوباره بیفته چقدره؟حتی اگه اینطور بشه چه تضمینی هست که اون موقع برام اهمیتی داشته باشه ؟شاید حتی روی کتاب عیب بذارم که دفعه ای اول به اندازه کافی جذبم نکرد... ولی خب خوشبختانه هنوز نوزده سالمه،آدمایی رو دارم که بهم کتاب هدیه بدن و به اندازه کافی حواس پرت هستم که تا قبل از پنجاه سالگی دو سه بار دیگه دچار این نسیان دوست داشتنی بشم.
نفر هفتم مجموعهی هشت داستان کوتاه از هاروکی موراکامی هست. این مجموعه در کل از داستانهای کوتاه قبلی که از موراکامی خونده بودم به نظرم بهتر بود و من بیشتر دوستشون داشتم. خود داستان نفر هفتم که اسم کتاب از روش برداشته شده راجع به مردی هست که داره یه خاطره از گذشته تعریف میکنه، یه خاطره تلخ از غرق شدن دوستش در دریا روزی که هشدار طوفان از قبل داده شده بود. داستان مواجهه با ترس. در مجموع جالب بود و ارزش خوندن داره
هشت داستان کوتاه در این مجموعه گردآوری شده اند تا کمی خواننده را از روزمرگی برهانند.
بخشهایی از کتاب: ▪️او گفت: "به ما میگفتند تنها چیزی که آدم باید از آن بترسد خود ترس است اما من به این حرف اعتقاد ندارم." بعد اضافه کرد:"خب البته ترس شکلهای گوناگونی دارد و زمانهای مختلفی به طرف آدم میآید و از پا درش میآورد. اما ترسناکترین کاری که میتوان در چنین مواقعی کردآن است که به آن پشت کنی و چشمهایت راببندی. برای اینکه آن وقت گرانبهاترین چیزی را که درونت هست میگیری و به چیز دیگر تسلیم میکنی . در مورد من یک موج بود."
▪️مرگ، نقطهی مقابل زندگی نیست بلکه قسمتی از آن است...همچنان که زندگی میکنیم مرگ را همانند ذرات ریز غبار به درون ریههایمان میکشیم.
کتاب آروم و بکنواختی بود، جریان زیرپوستی مرگ و زندگی. لحظه های معمولی ای که در دل روزها فراموش میشن و بعدها که یادشون میفتی میبنی میتونستی در اون لحظه ها خوشبخت تر باشی.این کتاب یه جورایی پر از آدمهاییه که زمانی، جایی، چیزی رو از دست دادن و در گذر زمان دارن یاد میگیرن که زندگی همین لحظه های معمولی و گاهی از دست دادن هاست.کتاب چندان شاهکاری نیست، اما خوندنش مثل یه نسیم پاییزی یه چیزایی رو توو وجودت بیدار میکنه که فکر کردن بهشون بد نیست.
به قول خود موراکامی رمان نوشتن یک چالش است اما داستان کوتاه نوشتن یک لذت. همیشه گفتم که داستانهای کوتاه موراکامی فقط برای فنهای این نویسنده ست و کسانی که به طور جدی کارهاش رو دنبال میکنن. اگر کسی اثری از موراکامی نخونده و کلا دنبالش نمیکنه نباید سراغ داستانهای کوتاهش بره و قضاوتش کنه. داستانهای کوتاهش یکجور استراحت بین کارهای بزرگ و حجیمش محسوب میشن و بیشتر برای دل خودش و البته برای فنهاش که دلشون برای قلمش تنگ میشه. اما بازم گاهی پیش میاد که داستانهای کوتاهش بهم ربط پیدا بکنن و بعضیهاشون ادامه یک داستان دیگه باشن، بازم ممکنه که شخصیتها و ماجراهای یک داستان کوتاه توی یکی از رمانهای بلندش برگردن و اونجا ماجراهاشون ادامه پیدا بکنه و و و... برای همین میگم داستانهای کوتاهش برای اونهاییه که به طور جدی آثار این نویسنده رو دنبال میکنن.
داستانهایی که توی این کتاب میخونیم: - خلیج هانالی ( برای من ۴ ستاره ) - خرچنگها ( برای من ۲.۵ ستاره ) - یک روز مناسب برای کانگوروها (برای من ۲ ستاره) - نفر هفتم (برای من ۴ ستاره) - آینه (برای من ۳ ستاره) - دخترِ تولد (برای من ۳ ستاره) - ظهور و سقوط کیکهای شارپی (برای من ۲ ستاره) - حشره شبتاب (برای من ۳ ستاره) = میانگین همهشون میشه حدود ۳ ستاره
* نمیدونم چرا حس میکنم که برای سه داستان خرچنگها و آینه و یک روز مناسب برای کانگوروها برنامهی بیشتری داشته باشه. (شایدم نداشته باشه)
این کتاب شامل هشت داستان کوتاه از موراکامی است در مورد موراکامی و البته بسیاری دیگر از نویسندگان داستانهای کوتاه شاهد این هستی که هر مترجمی چند داستان از چند کتاب نویسنده را به دلخواه انتخاب و ترجمه می کند و با نام جدید و به عنوان یک اثر جدید از نویسنده چاپ می کند و این باعث می شود من خواننده در هر کتاب با چند داستان جدید و چند داستان تکراری مواجه شوم. در مورد این کتاب هم همین اتفاق افتاد. . پس تو کتابهایی که از موراکامی خوندم تکراری ها را می نویسم تا اگر کس دیگری خواست این کتاب را بخواند از میزان همپوشانی داستانها مطلع باشد داستانهای نفر هفتم و خرچنگ و حشره شب تاب در کتاب دیگر ترجمه شده به نام گربه های آدمخوار وجود داردیک روز عادی برای کانگروها و دختر جشن تولد هم در کتاب سال اسپاگتی وجود دارد
بجز داستان "حشره شبتاب" که اینجا میخوام دربارهاش یه کم حرف بزنم، بقیه داستاناش به نظرم معمولی بود. یا شاید من نتونستم باهاشون احساس نزدیکی کنم. ولی با قهرمان داستان "حشره شبتاب"، با جهان غمانگیز و بلاتکلیف و حتی بدون آیندهاش، احساس نزدیکی زیادی کردم. تا حدی که بعد از تموم شدن داستانش، توی چشمام اشک بود.
من که کلا کارای موراکامی رو دوست دارم. با این که یه سری ها خوششون نمیاد، چون شاید داستان هاش اتفاق خاصی نداشته باشن یا زیادی آروم و ملایم و ساده پیش برن. ولی چیزی رو که دوست دارم تغییر نگرش ها و مسیر زندگی آدم ها با حادثه های ساده ی پیش پا افتاده یا حتی بدون هیچ اتفاق خاصیه که خیلی به زندگی حقیقی نزدیک تره. چون ما بارها یکهو متوجه چیز دیگه ای تو زندگی میشیم و دید تازه ای نسبت به زندگی یا جهان یا آدمای اطرافمون یا حتی خودمون پیدا می کنیم. مثل داستان خرچنگ ها، یا نفر هفتم، یا حشره ی شبتاب.
از بین داستان ها داستان آخر (حشره ی شبتاب) رو بیشتر از همه دوست داشتم. احساس و درک قشنگی توش بود: "مرگ نقطه ی مقابل زندگی نیست بلکه قسمتی از آن است."
موراکامی... موراکامی ... ! گاهی اوقات بعد از تموم شدن کاراش به خودم میگم خیلی خوبه که دارم یکی از آثار کلاسیک داستانی رو در دوره ی حیات خود اون آدم می خونم و گاهی هم یه حس مزخرف که همیشه در من هست بهم میگه اون بیشتر از جلوه های ظاهری و پوپولیستی استفاده می کنه و به همین علت اینقدر سریع خیل عظیمی از افراد رو به عنوان طرفدارای خودش دید . در کل آدم خیلی مرموزیه ، همیشه و تا پیش از اینکه این آدم رو بشناسم حس می کردم برای نوشتن این چنین آثاری باید منزوی و تنها بود و احتمالا خیلی دود کرد و الکل خورد ولی اون ثابت کرد اینجوری نیس ... ولی من هنوز حس می کنم اینطور کارای نیهیلیستی از زبون کسی مث کافکا بیان بشه برازنده تره :-). به هر حال بهترین داستان این مجموعه به نظرم خلیج هانالی و بدترینش ظهور و سقوط ... بود ، این آخری واقعا مزخرف بود .
موراکامی اکثر داستان هاشو بلده چطوری سورئال بنویسه،رویایی مثل همیشه، ولی راستیش این کتابش اندازه کافکا در ترانه یا جنگل نروژی یا حتی کتابخانه عجیب و … نبود.انتظار بیشتری از موراکامی داشتم.
در این مجموعه هشت داستان گنجانده شده است که از کتابی به نام کتاب بید کور، زن خفته (Blind willow sleeping woman) برگرفته شده است. عنوانهای این کتاب عبارتنداز «خلیج هانالی»، «خرچنگها»، «یک روز مناسب برای کانگوروها»، «نفر هفتم»، «آینه»، «دختر تولد»، «ظهور و سقوط کیکهای شارپی» و «حشره شبتاب».
گفتم: «آره. اما ببین، من هیچوقت یه زرافه رو در حال بچه به دنیا آوردن، یا حتی والها رو در حال شنا ندیدم. پس چرا بچه كانگورو اینقدر باید مهم باشه؟» «واسه اینكه یه بچه كانگوروئه، همین.» تسلیم شدم و شروع كردم به ورق زدن روزنامه. هیچوقت نتوانستهام دخترها را در بحث مغلوب كنم.»»
داستانهای موراکامی همواره تلفیقی از حقیقت و مجاز هستند. و ما غرق در این دو. در پایان کتاب مصرعی از حافظ به یادم آمد: وان می که در انجاست، حقیقت نه مجازست...
مجموعه ای از داستان های کوتاهی که درون مایه اسرارآمیز داشتند ولی خب میشد گفت که هیچ انسجام خاصی نداشتن و بسیار پراکنده بودن البته قطعا انسجام داشتن داستان های کوتاه یک کتاب، اجباری نیست ولی این قضیه باعث میشه آدم لذتی نبره خصوصا اگر داستان ها پایان و جمع بندی مناسبی نداشته باشند.
فکر می کنم همیشه به کارهای موراکامی 4 یا 5 بدم. ویژگی خیلی خوب موراکامی، بدیع بودن ایده هاشه و موضوع و سوژه در داستان های مختلفش تکراری نیست. توصیفاتش از مرگ هم خیلی دقیق و روونه، جوری که هربار داستانی رو میخونم که با مرگ مرتبطه، با تمام وجودم انگار حسش می کنم، ترس، دلهره و یک لحظه بعد نیستی...
صفحه 129 از داستان حشره شبتاب:
از مدرسه که فارغ التحصیل شدم، به توکیو رفتم. فکر می کردم تنها کاری که باید انجام بدهم این است که سعی کنم زیاد فکر نکنم. تصمیم گرفتم همه چیز؛ میزهای بیلیارد نمدپوش سبز رنگ، ماشین قرمزرنگ دوستم، گل های سفید روی میز، دودی که از دودکش بلند کوره ی سوزاندن اجساد بالا می رفت و وزنه ی کاغذ بزرگ توی اتاق بازجویی پلیس، همه را فراموش کنم. اوایل به نظرم آمد توانسته ام. اما چیزی مانند هوا در وجودم باقی مانده بود و نمی توانستم درکش کنم. در گذر زمان، این هوا شکل ساده و روشنی پیدا کرد؛ به شکل کلمات و آن کلمات این بود: "مرگ نقطه مقابل زندگی نیست بلکه قسمتی از آن است." کافی ست آن را با صدای بلند بگویی، آن وقت دیگر برایت عادی می شود. فقط شهود محض است. اما آن موقع، این ها به شکل کلمات نبود. بیش تر شبیه هوایی بود که تنم را پر کرده باشد. اطراف من، مرگ توی همه چیز بود داخل وزنه ی کاغذ، داخل چهار تا توپ میز بیلیارد. همچنان که زندگی می کنیم مرگ را همانند ذرات ریز غبار به درون ریه هایمان می کشیم. تا آن موقع همیشه فکر می کردم مرگ در قلمرو جداگانه ای قرار دارد، البته می دانستم که مرگ غیر قابل اجتناب است اما خیلی راحت می شود کنارش زد و گفت، تا روزی که وقتش فرا برسد، مرگ با من کاری ندارد. زندگی این طرف است، و مرگ آن طرف. منطقی تر از این هم می شود؟ اما بعد از مرگ دوستم، دیگر اینطور ساده لوحانه درباره ی مرگ فکر نمی کردم. مرگ نقطه مقابل زندگی نیست. مرگ تقریبا درون من است. نمی توانستم این فکر را از خودم دور کنم که همان مرگی که دوست هفده ساله مرا در آن غروب ماه از من گرفت، مرا نیز در چنگال خویش اسیر کرده است.
از بین این چند داستان؛ خلیج هانالی، نفر هفتم، دختر تولد و حشره شبتاب بهتر از بقیه داستانها به نظر میرسیدند از خرچنگها سر در نیاوردم دو داستان ظهور و سقوط کیکهای شارپی و یک روز مناسب برای کانگوروها چیزی شبیه قصههای کودکان بودند! خط باریکی با تم خاطره، جوانی، ترس، تنهایی و اتفاقات غیرمنتظره تقریباً همه داستانها را به هم ربط میداد در مجموع ازکنار نوشتههای موراکامی چه در قالب داستان کوتاه و چه در قامت داستان بلند نمیتوان بیتفاوت رد شد ساده هستند و خواندنی!
تا قبل از سفر به چین و رفیق شدن با این همه آدم از آسیای شرقی (همین یک سال اخیر) آثار نویسندههای اون منطقه رو میخوندم، ولی مثل این روزها درکشون نمیکردم. این مردم فر�� دارن، شخصیتهاشون فوقالعاده متفاوتن با مردم دیگه. عشقشون، احساساتشون، نقاط لذتشون، و واکنششون جلوی حوادث! گاهی مبهوت باقیت میذارن، همین جور هاج و واج میمونی که مثلا اگه من ایرانی بودم اصلا این طور نبود عکسالعملم. چه طور پذیرفت، یا الان چی رو نمیپذیره؟ داره با چی مبارزه میکنه؟ مگه راهی جز تسلیم و رضا هست؟ مردم عجیبین. و موراکامی راوی زندگی روزمره این مردم عجیب. دریچهایه برای دیدن دنیای زیبای شرق دور. اون مادر ژاپنی که هر سال به محل مرگ پسر موج سوارش میره دقیقا تصویر ملاقاتم با مادر صمیمیترین دوست چینیم رو برام زنده کرد. بیتوجه به دنیا و مافیها، مثل یه زائر که در طلب حاجتیه. حاجتی که نمیدونه چیه. و در کمال تعجب حاجتروا میشه!
دنیای پیچیده شخصیت ها و توصیف های نویسنده آدم رو غرق در داستان ها و خلق و خوی بی همتای کاراکتر های داستان میکنه. مث بقیه ی اثر های این نویسنده در کنار پرداختن به اتفاقات کلیشه ای و یا عجیب غریب داستان شخصیت ها احساسات خود نویسنده در بند بند داستان تجلی پیدا کرده و انعکاسی از گذشته ی نویسنده دارد، البته از نظر من.بااینکه سبک نوشته های این نویسنده سورئالیسم است و برخی کاراکتر ها شاید خیلی خیالی و درو از ذهن به تصویر کشیده شده باشند، ارتباط برقرار کردن با شخصیت های داستان زمان زیادی نمیبره.همین ویژگی ها باعث متفاوت بودن و ویژه بودن آثار موراکامی است.
شاید اگر میخواستم به کل کتاب امتیاز بدم..تا قبل از خوندن داستان آخر 3 ستاره میدادم ولی این داستان آخر به ظاهر ساده...خیلی بهم حس نزدیکی داد کاملا حسش کردم..و در کنار داستان نفر هفتم از این حشره شبتاب هم بسی لذت بردم...
****
مدت ها بعد از آن که شبتاب ناپدید شد،دنباله نورش در درون من باقی ماند.پشت چشم های بسته ام،آن نور ضعیف ،در تاریکی انبوه،همانند روحی سرگردان،به گشتن ادامه داد. بارها و بارها دستم را به سوی آن تاریکی دراز کردم اما انگشتانم چیزی حس نمیکرد و آن تابش ضعیف همواره دور از دسترس بود
چیزی که دیدم روح نبود. خودم بودم. هیچ وقت فراموش نمی کنم آن شب چقدر ترسیده بودم. هروقت آن ماجرا را به خاطر می آورم به ذهنم می رسد که ترسناک ترین چیز دنیا خود آدم است...
من قصهگویی موراکامی رو دوست دارم. چه وقتی داره یه ماجرای شگفت انگیزی مثل کافکا در کرانه رو برام میگه و چه وقتی داره این قصه های کوتاه که یه تیکه از زندگیان رو برام تعریف میکنه... انگار موراکامی بلده چطور برای من حرف بزنه! از قصههای این کتاب، یکی دوتاش رو بیشتر دوست داشتم، یکی دو تاش رو نه خیلی... ولی در کل خوب بود.
"I'm feeling a decent to strong 8... on this thing. Tran-" -Anthony Fantano
The Seventh Man is a short story by Haruki Murakami about a middle-aged man recounting a childhood trauma of his to what could be a group therapy session. It isn't clear where the story was being told but that wasn't the point.
The man had lost a childhood best friend to a tsunami during an eye of the storm moment of a typhoon. It tells a poignant story of actual trauma, survivor's guilt of losing a friend during a moment like that. He speaks believably like he is recounting a truly traumatic memory. He speaks about how fear held him back from saving his friend in that moment and with fear having clouded his vision, his friend died and you really can't help but blame yourself for that because you're partly, if not entirely at fault.
But in the end, you have to move past it and make some sense of what you did because the past is inalterable. This leads to the main message of this old man's story about not letting fear dictate your decision in the heat of the moment. It's easy to make sense of a message such as this but hard to actually put it into practice and I think I would personally know that.
Although lots of Murakami elements are missing from this little piece and I smell even some Lovecraftian influences in prose, there are still familiar elements still rearing its head in here. Makes me feel like visiting an old friend I don't know very well but have kept in touch with for my whole life.
داستانهای موراکامی مثل همیشه عالی بودند… فقط حیف که ترجمه خیلی قوی نبود و از تاثیرگذاری لازم داستانها کمی کاسته شد. از مجموع ۸ داستان ترجمه شده در این کتاب، ۳ داستانِ (خرچنگها، نفر هفتم و حشره شبتاب) با کتاب "گربههای آدمخوار" ترجمه آقای مهدی غبرایی مشترک بودند.
اولین داستان رو که خوندم، دلم میخواست کتاب رو کنار بزارم و نصفه رهاش کنم...این کارو نکردم...به کل از نظر من کتاب معمولی بود، چندتا از داستان ها مثل مرد هفتم و آینه رو دوست داشتم و با بقیه ارتباط برقرار نکردم
“The way I see it, the true fear for us as human being is not terror as such,” the man said after a little while. "Terror certainly exists there….It manifests itself in various forms, and from time to time overwhelms our very existence as human beings. But the most fearful thing of all is to turn your back on that fear, to close your eyes to it. By doing that, we end up alienating the very most essential part of our make-up. In my case–it was a wave."