گفت: احوالت چطور است؟ گفتمش: عالی است مثل حال گل! حال گل در چنگ چنگیز مغول! ___________________________ خدا روستا را بشر شهر را... ولی شاعران آرمانشهر را آفریدند که در خواب هم خواب آن را ندیدند ____________________________ ایستاده در باد شاخه لاغر بیدی کوتاه بر تنش جامه ای انباشته از پنبه و کاه بر سر مزرعه افتاده بلند سایه اش سرد و سیاه نه نگاهش را چشم نه کلاهش را پشم سایه امن کلاهش اما لانه پیر کلاغی است که با قال و مقال قاروقار از ته دل می خواند: آنکه می ترسد می ترساند!
به عبارتی قیصر امینپور یکی از آخرین شاعرانِ جدی حوزه شعر نیماییست و کمتر کسی چه در همنسلان و چه در نسلهای بعد از او به جدیتی که او به سرایش شعرِ نیمایی اهتمام ورزیده، شعرِ نیمایی گفته است و انواع ساختارها و فرمها را در این حوزه آزموده است. در بزرگیِ قیصر در شعر نیمایی همین بس که بیشتر کسانی که بعد از او به سرودنِ این نوع شعر مبادرت ورزیدهاند تا حدود بسیار زیادی تحتِ تاثیر او بودهاند (و برخی کماکان هستند)، اصطلاحاً بسیاری بعد از او قیصرانه نیمایی گفتهاند و میگویند، حال اینکه قیصرانه نیمایی گفتن چگونه است موضوع یادداشت کوتاه ما نیست، و اگر بعداً مجالی بود میشود در این باره مصداقهایی را ذکر کرد.
به زعمِ بنده قیصر امینپور در تمامِ شکلهایِ شعری که سروده است نیمایی گفته است یعنی غزلها، مثنوییها و رباعیها حتی ترانه و تصنیفهای قیصر همه نیماییست. در واقع نیما با مطرح کردن ایده خود در شکل نیمایی که کاملاً ایجابیست و نه سلبی، شعر نیمایی را اعم از تمام قوالبِ کلاسیک تعریف کرد. یعنی گفت شاعر میتواند هرکجا که خواست مصرع را تمام کند میتواند هرکجا که خواست قافیه بیاورد. خب شاعری میخواهد به فراخور موضوع طول سطرهایش یکسان و قافیههایش بر سرجاهای مشخصی باشد. پس با توجه به تعریف نیما فیالمثل نمیتوانیم بگوییم غزل، نیمایی نیست. به هر رو اکثر قریب باتفاق شعرهای قیصر نیمایی است و مشخصه سبکی خود قیصر را دارد. در آخر یکی از تصویریترین شعرهای او، که به نظر من خود یک فیلم کوتاه است از مجموعه شعرِ گلها همه آفتابگردانند را با شما عزیزان به اشتراک میگذارم:
در خوابهای کودکیام هر شب طنین سوت قطاری از ایستگاه میگذرد دنبالهی قطار انگار هیچگاه به پایان نمیرسد انگار بیش از هزار پنجره دارد و در تمام پنجرههایش تنها تویی که دست تکان میدهی
آنگاه در چارچوب پنجرهها شب شعله میکشد با دود گیسوان تو در باد در امتداد راه مه آلود در دود دود دود...
شعر معاصر. امید. تصویرسازی شاعرانه مجموعه شعر "گلها همه آفتابگردانند" قیصر امینپور یکی از آثاری است که در آن، شاعر به مسائل انسانی و اجتماعی میپردازد. از ویژگیهای برجسته این مجموعه میتوان به چند نکته اشاره کرد: زبان ساده و قابل فهم: یکی از نقاط قوت این کتاب، زبان روان و سادهای است که امینپور برای بیان عواطف و احساسات خود به کار میبرد. تصویرسازی شاعرانه: قیصر امینپور در این کتاب از تصاویر و نمادهای هنری استفاده کرده که به عمیقتر شدن مفهوم اشعار کمک میکنند. تصاویر شاعرانهای همچون گلها، آفتاب، و دیگر نمادهای طبیعت در شعرهای او به نوعی به روح انسانی و خواستههای درونی فرد اشاره دارند. از نقاط ضعف کتاب می توان به موارد زیر اشاره کرد: تکرار موضوعات و مضامین مشابه: اگرچه این تکرار به نوعی عمق و انسجام اثر را ایجاد میکند، اما ممکن است برای برخی خوانندگان، کمی یکنواخت و کسلکننده به نظر برسد. کلیشهها در برخی تصاویر: بعضی از تصاویر و نمادهای به کار رفته در این مجموعه، از جمله "آفتابگردان" و "گلها"، ممکن است برای برخی از خوانندگان کمی کلیشهای و تکراری به نظر برسند. این تصاویر هرچند به زیبایی در شعر کار شدهاند، اما در برخی موارد میتوانستند با تصویرسازیهای جدیدتر و متفاوتتری جایگزین شوند. "گلها همه آفتابگردانند" قیصر امینپور انتشارات مروارید
اولين كتابى كه از قيصر امين پور ميخوندم و واقعاً خوب بود! يعنى حس خوبى بهم ميداد خوندنش. دو سومِ اولِ كتاب رو بيشتر دوست داشتم. غزل هاى انتهايى رو خيلى دوست نداشتم ولى با اين حال خيلى خيلى خوب بود! 3.5*
چرا تا شکفتم چرا تا تو را داغ بودم نگفتم چرا بی هوا سرد شد باد چرا از دهن حرفهای من افتاد... . با اینکه خودم شعر کلاسیک میگم و علاقم بیشتر به اون سمته، اما عجیب به دل میشست این آزاد ها و سپید های قیصر... عجییییب... . راستی! سه شنبه پایتخت جهان بود :)
نسبتا متوسط اما خوب بود. ------------------------ یادگاری از کتاب: من به چشمهای بیقرار تو قول میدهم: ریشههای ما به آب شاخههای ما به آفتاب میرسد. ... راستی در میان این همه اگر تو چقدر بایدی! ... رفتیم و پرسش دل ما بیجواب ماند حال سؤال و حوصلهٔ قیل و قال کو؟
حدودا ده دوازده تا از شعرهای کتاب، جزو شعرهای محبوب من هستند. این شعرها، آنقدر برای من الهام بخش هستند که گهگاه که لازم می شود قطعه ای ادبی بنویسم یا عنوان زیبایی انتخاب کنم، سری به این شعرها می زنم. فکر می کنم آقای داداشی گفته بود یکی از خوشحال کننده ترین وقایع زندگیش، انتشار این کتاب بوده
اولین مجموعهای هست که از قیصر امینپور میخونم و کلا حال و هوای امیدوارانه و تصویرسازیهاش رو دوست داشتم. تقریبا دو سوم ابتدایی کتاب شعرهای نیمایی هست و ثلث انتهایی غزل. شعرهای نیمایی تصویرسازیهای قویتری دارند و بیشتر شعرها رو هم شاید جسته گریخته در جاهای دیگر به گوشتون خورده باشه.
وقتی جهان از ریشۀ جهنم و آدم از عدم و سعی از ریشههای یأس میآید وقتی یک تفاوت ساده در حرف کفتار را به کفتر تبدیل میکند باید به بیتفاوتی واژهها و واژههای بیطرفی مثل نان دل بست نان را از هر طرف بخوانی نان است (امینپور، ۱۳۸۴: ذیل «اشتقاق»، ۷۵-۷۶)!
قیصر امینپور (۱۳۳۸-۱۳۸۶) در کتاب «گزینۀ اشعار»، در تعریف و تفسیر شعر، مینویسد:
چگونه میتوان به راحتی پرسید: شعر چیست؟ هنر چیست؟ زیبایی چیست؟ روح چیست؟ انسان چیست؟ عدم چیست؟ نیستی چیست؟ چیستی چیست؟ بسیار چیزها وجود دارند که نمیشود آنها را تعریف کرد مثل خود وجود. آیا میشود در برابر بیآیاترین مسائل یک «آیا» گذاشت؟ چه خوشخیالاند آنان که با فرمول سادۀ (جنس قریب + فصل قریب) خیال میکنند به حدّ تام اشیاء رسیدهاند! و خیال میکنند با گذاشتن کلاهِ نطق بر سر حیوان میتوانند آن را به انسان تبدیل کنند (امینپور، ۱۳۸۱: ذیل «پنج پرسش بیپاسخ»، ۱۲-۱۳).
سرودن، یک فعل مجهول است. نه از آن روی که فاعل آن معلوم نیست، بلکه از آنروی که فاعل حقیقی آن معلوم نیست... شعر، فعلی است که در تعریف آن باید از وجه التزامی استفاده کرد. همراه با چندین قید تردیدِ شاید و گویی و پنداری... در مجموع، هیچگاه نمیتوان گفت که قواعد، شعرها را میآفرینند، بلکه در اصل شعرها قواعد را میآفرینند (همان: ۳۱ الی۳۳). ز بس بیتابِ آن زلف پریشانم، نمیدانم حبابم، موج سرگردان طوفانم؟ نمیدانم حقیقت بود یا دور و تسلسل، حلقۀ زلفت؟ هزار و یک شب این افسانه میخوانم، نمیدانم سراسر صرف شد عمرم همه محو نگاه تو ولی از نحوۀ چشمت چه میدانم؟ نمیدانم... نمیدانم به غیر از این نمیدانم، چه میدانم نمیدانم، نمیدانم، نمیدانم، نمیدانم (امینپور، ۱۳۸۰: ذیل «حاصل تحصیل»، ۸۸-۸۹) ما در عصر احتمال به سَر میبریم در عصر شک و شاید در عصر پیشبینی وضع هوا از هر طرفی که باد بیاید در عصر قاطعیت تردید عصر جدید... (امینپور، ۱۳۸۴: ذیل «عصر جدید»، ۵۳-۵۴)
دکتر قیصر امینپور بنابر آنچه در کتاب منثورِ «طوفان در پرانتز» آورده است، انسانی بسیارمذهبی بود (امینپور، ۱۳۶۵: ۲۴-۲۵-۳۷-۳۸-۴۵-۱۲۱). شاعری متدیّن و توانمند که برخی از اشعار او دلنشین و خواندنی است.
دردهای من جامه نیستند تا ز تن در آورم چامه و چکامه نیستند تا به رشته سخن درآورم نعره نیستند تا ز نای جان برآورم دردهای من نگفتنی دردهای من نهفتنیست دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست درد مردم زمانه است مردمی که چین پوستینشان مردمی که رنگ روی آستینشان مردمی که نامهایشان جلد کهنۀ شناسنامههایشان درد میکند درد، حرف نیست درد، نام دیگر من است من چگونه خویش را صدا کنم (امینپور، ۱۳۸۴: ذیل «دردواره ها ۱»، ۱۵ الی۱۸)؟ حرفها دارم اما... بزنم یا نزنم؟ با توام، با تو! خدا را، بزنم یا نزنم؟ همۀ حرف دلم با تو همین است که دوست چه کنم؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم؟ گفته بودم که به دریا نزنم دل اما کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟ از ازل تا به ابد پرسش آدم این است: دست بر میوۀ حوّا بزنم یا نزنم (امینپور، ۱۳۸۰: ذیل «همۀ حرف دلم»، ۱۰۹)؟
چرا عاقلان را نصیحت کنیم؟ بیایید از عشق صحبت کنیم تمام عبادات ما عادت است به بیعادتی کاش عادت کنیم چه اشکال دارد پس از هر نماز دو رکعت گلی را عبادت کنیم؟ به هنگام نیت برای نماز به آلالهها قصد قربت کنیم چه اشکال دارد در آیینهها جمال خدا را زیارت کنیم؟ مگر موج دریا ز دریا جداست چرا بر یکی حکم کثرت کنیم؟ پراکندگی حاصل کثرت است بیایید تمرین وحدت کنیم وجود تو چون عین ماهیت است چرا باز بحث اصالت کنیم؟ اگر عشق خود علت اصلی است چرا بحث معلول و علت کنیم؟ بیا حبیب احساس و اندیشه را پر از نقل مِهر و محبت کنیم پر از گلشن راز، از عقل سرخ پر از کیمیای سعادت کنیم رعایت کن آن عاشقی را که گفت: بیا عاشقی را رعایت کنیم (امینپور، ۱۳۸۶: ذیل «اخوانیه»، ۶۴ الی۶۶) منابع:
" اگر داغ رسم قدیم شقایق نبود اگر دفتر خاطرات طراوت پر از ردپای دقایق نبود
اگر ذهن آینه خالی نبود اگر عادت عابران بی خیالی نبود
اگر گوش سنگین این کوچهها فقط یک نفس میتوانست طنین عبوری نسیمانه را به خاطر سپارد اگر آسمان می توانست، یکریز شبی چشمهای درشت تو را جای شبنم ببارد اگر رد پای نگاه تو را باد و باران از این کوچهها آب و جارو نمیکرد
اگر قلک کودکی لحظهها را پسانداز میکرد اگر آسمان سفرهی هفترنگ دلش را برای کسی باز میکرد و میشد به رسم امانت گلی را به دست زمین بسپریم و از آسمان پس بگیریم اگر خاک کافر نبود و روی حقیقت نمیریخت اگر ساعت آسمان دور باطل نمیزد اگر کوهها کر نبودند اگر آبها تر نبودند اگر باد میایستاد اگر حرفهای دلم بیاگر بود اگر فرصت چشم من بیشتر بود اگر می توانستم از خاک یک دسته لبخند پرپر بچینم
تو را میتوانستم ای دور از دور یک بار دیگر ببینم! بهمن 72 "
اگر سنگ،سنگ... اگر آدمی،آدمی است اگر هرکسی جز خودش نیست اگر اینهمه آشکارا بدیهی است چرا هر شب و روز،هربار بناچار هزاران دلیل و سند لازم است، که ثابت کند: تو تویی؟ هزاران دلیل و سند، که ثابت کند... دوباره خواندم این مجموعه را حتی لذت بخشتر از دفعه قبل بود.