با صدای محمود عظیمایی داستان را شنیدم، با تلفیق صدای فریدون مشیری که کوچه را میخواند و صدای گلنراقی در پایان که وقتی خواند «مرا ببوس، برای آخرین بار» اشک به چشمم آورد.
مرضيه بلند شروع كرد به آواز خواندن و مرا ببوس را خواند. حسن انگليسي هي به او تشر زد و حتي ما احساس كرديم رفته است توي سلول و دستش را گذاشته دم دهان او، كه صدايش هي قطع و وصل مي شود. خيلي عصبي شدم. احساس كردم همين حال به هم سلولي هاي ديگرم هم دست داد. خواستم فرياد بزنم و به نگهبان فحش بدهم ؛ اما جلوي خودم را گرفتم. دوباره صداي مرضيه بالا گرفت و مرا ببوس را خواند. وقتي به جملة « كه مي روم به سوي سرنوشت " رسيد. صداي سيلي حسن انگليسي آمد وكمي صداي مرضيه لرزيد. و وقتي به جملة « ميان طوفان، هم پيمان با قايقران ها "رسيد.، ديگر صداي كشيده و لگد حسن انگليسي قطع نشد. و مرضيه هم آواز را قطع نكرد. بلند شدم و با مشت به در سلول كوبيدم. احساس كردم، سلول هاي ديگر هم تك تك درهايشان با مشت كوبيده مي شود. حالي داشتم كه اگر مي شد، در سلول را مي كندم و نگهبان را بي بيم از هر چيز مي كشتم. ديگر هر چهار نفر به در سلول مي كوبيديم و همة سلول ها هم صداي ما شده بودند. حسن انگليسي وحشت كرد و دست از زدن برداشت، اما مرضيه دست از خواندن برنداشت. از ميان صداي درهايي كه با مشت كوبيده مي شد و فرياد حسن انگليسي كه بي دريغ فحش مي داد ؛ صداي مصطفي را شنيدم كه از اين جمله با مرضيه هم آوازي كرد. " اي دختر زيبا، امشب بر تو مهمانم ... " من هم با آن ها هم صدا شدم. بعد هم سلولي هاي من هم آواز شدند. البته پيرمرد كمي ديرتر و بعد كم كم همة سلول ها با فرياد " مرا ببوس " را خواندند. فردا صبح زود، خبر مرگ مرضيه را همة سلول ها باور كردند به جز مصطفي. براي همين از آن سوي بند، شروع كرد يكريز مرضيه را صدا كردن و مرا ببوس را خواندن.
«در آغاز گمان میکردیم میتوانیم مارکسیسم و اسلام را ترکیب دهیم و فلسفه جبر تاریخ را بدون ماتریالیسم و دیالکتیک بپذیریم. اینک دریافتیم که چنین پنداری ناممکن است… ما مارکسیسم را انتخاب کردیم زیرا راه درست و واقعی برای رها ساختن طبقهٔ کارگرِ زیرِسلطه است». از اول داستان درگیر ملقمه مارکسیسم اسلامی بودم که باعث شد لذتی از نوشته مخملباف نصیبم نشه. (هرچند گیرایی اش کم بود برای من) شاید بعدتر مهربون تر برخورد کردم.
I Was 13 Years Old When I read it first Time! I Love It! Speacialy the Last Story: Maraaa Bebooos.... Baraaye Akharin Baar... Only the person that read it can understand me!
Time of Love نويسنده #محسن_مخملباف چاپ اولش در سال ١٣٦٩ با٨٧صفحه. شامل ٢داستان كوتاه يعني: #محبوبه_هاي_شب #مرا_ببوس و ٣نمايشنامه با اسامي: #سه_تابلو #نان_و_گل #نوبت_عاشقي ............... فيلم "نوبت عاشقي" ِ محسن مخملباف هم در سال ١٣٦٩ توقيف شد و به اكران عمومي در نيامد . ................ اين كتاب، مزين است به شعر #كوچه اثر جاودانه از استاد#فريدون_مشيري و ترانه ي بسيار آشناي#مرا_ببوس از#حيدر_رقابي با صداي #گل_نراقي ، آشناي ِ ديرين و قلب نوازِ ماست، گرچه بسيار تلخ خواهد بود اگر در بندِ زندان و پيشوازِ حكم ِ اعدام، خوانده شود...پس از كودتاي ٢٨ مرداد، اين ترانه از #راديو_ايران شنيده شد. .
بهش ستاره ای نمیدم چون وقتی خوندمش که سنم به اون چیزا قد نمیداد. فکر کنم ده ساله اینا بودم که خوندمش. چیزای مبهمی ازش تو ذهنم مونده که باید دوباره بخونم
يك داستان از اين كتاب را دوست دارم به نام مرا ببوس. چاپ اول اين کتاب را دارم و همان موقعها خواندم، اما هنوز آن داستان را در خاطر دارم و هر وقت يادش ميافتم لذت ميبرم
خوشبختانه در این دو سه دهه ی اخیر، بسیاری به نوشتن پرداخته اند و در میان آثار چاپ شده، کارهای قشنگ کم نیست. اما متاسفانه به هزار و یک دلیل، یکی هم دور افتادگی از ایران، خواندن همه ی آنها برایم میسر نشده. از میان بسیاری که خوانده ام، اینها کارهایی ست که بیشتر دوستشان داشته ام. از این مکان از قاضی ربیحاوی/ دیوان سومنات از ابوتراب خسروی / جامه به خوناب از رضا جولایی/ خالو نکیسا، بنات النعش و یوزپلنگ از ایرج صغیری / نیمه ی غایب از حسین سناپور/ پرنده ی من از فریبا وفی/ رنگ کلاغ از فرهاد بردبار/ راز کوچک و داستان های دیگر از فرخنده آقایی/ سیاسنبو از محمدرضا صفدری / سوء قصد به ذات همایونی از رضا جولایی/ سلام خانم جنیفر لوپز از چیستا یثربی و... کسانی مانند شهریار مندنی پور و محسن مخملباف هم بوده اند که بنظر من چند اثرشان خواندنی و ماندنی ست؛ هشتمین روز هفته، سایه های غار، ماه نیمروز و دل دلدادگی از شهریار مندنی پور و "باغ بلور" و چند اثر دیگر از محسن مخملباف که در مجموعه ی آثارش با نام "گنگ خوابدیده" خوانده ام. از آنان که پیش از انقلاب هم می نوشتند، چند کار از جعفر مدرس صادقی؛ "گاوخونی"، "شریک جرم"، و چند اثر از امیر حسن چهلتن؛ "دیگر کسی صدایم نزد" و "تالار آینه" را دوست دارم. برخی هاشان انگار دیگر نمی نویسند، مثل "صفدری" و "صغیری" و چه حیف! شاید هم که نوشته اند و مثل کار خیلی های دیگر در هزار توی تایید و مجوز و غیره و غیره مانده است. از آنجا که برخی از عزیزان "کتابدار گودریدز" متاسفانه بدون داشتن اطلاعات کافی به "ترکیب" عنوان های مشابه می پردازند، در این عمل کلیه ی ملاحظات شخصی از جمله نظرات افراد در مورد کتاب مزبور از بین می رود، و گاه تنها نظر اولی بجای نظرات همه باقی می ماند.
فیلم نامه خوانی را دوست نداشته ام مگر مثل نوبت عاشقی که حس کنی کاش این را دیگری (مثلا آنتونیونی) فیلم می کرد . نمی دانم چه حسی دارد خودش بعد از گند زدن به این فیلم نامه سوررآلیستی. از این کتاب نوبت عاشقی و نان و گل خوب به نظرم آمد، مرا ببوس بنجل و بندتنبانی و محبوبه های شب شاهکار. هنوزم بعد شاید 15 سال، جمله هایش مثل خاطره ای که برای خودم اتفاق افتاده باشد به یادم مانده: ...در تمامی آن سال ها؛ مادرم ظهرها مرا به زور می خوابانید. اما خوابی نیود. سراسر خیال بود و خاطره... راوی تامعمول، در داستان نو پارسی، اتفاقی نامعمول است. یال و کلاهی از گیسوی من علی موذنی نزدیکترین کارهایی هستند به محبوبه های شب که به یادم می آید
مرضیه در رشته ادبیات درس می خواند و من برایش حکم یکی از عشق های اساطیری را داشتم. لیلی و مجنون، شیرین و فرهاد... اما من برای زندگی کردن ساخته نشده بودم. دیدن فقر یک گدا در گوشه خیابان مرا بیشتر متاثر میکرد تا زیبایی یک دختر. اما انکار نمیکنم که من هم عاشق معصومیت دو چشمش شده بودم. سعی میکردم او را تحریک نکنم. ابتدا او برایم نامه عاشقانه می نوشت و من به او نامه اعلامیه می دادم. بعدها او از من اعلامیه می خواست و من به او نامه عاشقانه می دادم .من تو را به عششق آینده ات بخشیده ام برای من دفاع از آزادی تو کافی است. می دانی که عادت ندارم قناری های کوچک را به دیوار اتاقم بیاویزم تا زیبایی را به اتاقم بیاورم. همه ی در و دیوار این خانه امن بوی ناامنی عشق تو را گرفته است... فک میکردم بوی باروت بگیرد.
رفت و نمی دانست بدون او برای بوییدن یک گل، برای شنیدن یک آواز و برای شلیک یک گلوله چقدر تنها مانده ام...