Writer, critic and editor, Hooshang Golshiri, the prominent Iranian literary figure, published his first collection of short stories, As Always, in 1958. His second book, a short novel, Prince Ehtejab (1959) brought him fame and was later made into an internationally acclaimed film (1974). It has since been translated into several languages. His writings include eight novels, five collections of short stories, two books on literary theory and criticism, and a 2 vol. collected essays and articles.
Alongside his writing, he set up workshops and classes to nurture new generations of writers, edited various literary journals, and actively participated in the struggle for freedom of thought and expression in Iran, and the establishment of an independent Iranian writers association. He was awarded the Hellman--Hammett Prize (Human Rights Watch) in 1997, and the Erich Maria Remarque Peace Prize (City Of Osnabruck) in 1999, in recognition of his commitment to human rights and freedom of speech.
گنبد سیاه نظامی: در هفت گنبد نظامی، در داستان گنبد سیاه، کنیزی حکایت از پادشاهی در هند میکند که به دنبال شهر سیاهپوشان، به همراه اموال زیاد به چین سفر میکند. شهر را که پیدا میکند، همه اهالی آنرا سیاهپوش مییابد. پس از رفاقتی با یک قصاب، سرانجام او را در سبدی مینشانند و به هوا میفرستند. آنجا او بر مرغی مینشیند و مرغ او را به دشتی زیبا میبرد. در آنجا او همنشین ملکهای زیباروی و همراهان زیبایش میشود. او هر بار که او قصد نزدیک شدن به ملکه را دارد، ملکه یکی از کنیزانش را به او عرضه میکند. هر شب، همین اتفاق تکرار میشود و پادشاه به کنیزی راضی میشود. شب سیام، پادشاه تصمیم میگیرد که جز به ملکه راضی نشود. پس ملکه به او میگوید که چشمانش را ببندد تا او لباسش را در آورد. چون پادشاه چشمهایش را میبندد و باز میکند، خودش را در آن سبد، معلق در هوا مییابد. پس او نیز بیهیچ حرفی، سیاهپوش میشود و به شهرش باز میگردد.
شاه سیاهپوشانِ گلشیری: گلشیری نیز شاعر-فعال سیاسی خود را در میانه دهه شصت به همراه همه داراییاش (کتابهاش)، به سفری به درون قلمروی تاریکی و وحشت، زندان اوین میفرستد تا شاهد حقیقتی ویرانگر و سیاه باشد؛ آنجا که انسانیت به یغما رفته است. در اینجا همین روبرو شدن با سیاهترین تصاویر و شنیدن هولانگیزترین روایتهاست که شاعر را در آخر با روانی رنجور و البته لباسی سیاه به بیرون میفرستد.
منوچهر ایرانی؟ وقتی کتاب "شاه سیاهپوشان" به انگلیسی و آلمانی منتشر میشود، نام منوچهر ایرانی را بر پیشانی خود دارد. بعدها وقتی در سال ۱۳۸۰ کتاب با عبارت "منسوب به هوشنگ گلشیری" توسط نشر باران به فارسی منتشر میشود، بسیاری به نام نویسنده تشکیک میکنند. اگرچه بعدها خود خانواده گلشیری آنرا تایید میکنند و حتی یکی دو سال پیش، ویرایش دوم همین کتاب، با نظارت باربد گلشیری و البته مقدمه عباس میلانی (مترجم آن به انگلیسی) منتشر میشود.
شاه سیاهپوشانِ گلشیری: با وجود تشکیک اولیه بعضی، شاه سیاهپوشان بوضوح کتاب و روایتی است که از دل کارنامه هوشنگ گلشیری میآید. از حیث زبان و فرم، ادامه دهندهی "بره گمشده راعی" و چند داستان او در اواخر دهه پنجاه و "حدیث مردهای ..." است؛ همان دلمشغولی و کلنجار گلشیری با متون کهن و سعی بر برقراری ارتباطی ارگانیک با آنها. همچنین از حیث موضوع، آنرا میتوان نزدیک به "فتحنامه مغان" و "بر ما چه رفته است، باربد؟" یافت؛ هر سه در ارتباط مستقیم با وقایع بعد از انقلاب هستند. اگرچه در کتاب شاه سیاهپوشان، روایت به وضوح صریحتر از دیگر آثار گلشیری است، احتمالاً بخاطر اینکه قرار بر منتشر شدن در داخل نبوده است. البته میتوان رگههایی همان ابهام همیشگیِ داستانهای گلشیری را در اینجا هم سراغ گرفت، اما فکر میکنم آنرا برای کم کردن از هولناکی روایتش به کار گرفته است.
اولین باراین داستان را سالها پیش در یکی ازوب سایتها دیدم ودرمحل کارپرینت گرفتم . چندوقتی بود میخواستم برای باردوم بخوانمش . پرینت راپیدانکردم ولی این روزها به راحتی در اینترنت پیداشدنی است . ظاهرا" هنوزعده ای تردید دارند که گلشیری نویسنده اش بوده باشد. فرقی نمیکند .بهرحال یکی باید می نوشت ازآن چه در آن دهه سیاه ( عشره مشئومه ) گذشت . خواندنش به هولناکی بارنخست بود. ویادم آمد که پس ازبازگشایی دانشگاهها ، عباس از بچه های سال بالای الکترونیک راکه دردانشگاه دیدم ، موهایش یک دست سفید شده بود مثل یکی از شخصیتهای این داستان .که ازدیدنش حالم دگرگون شد.خودش اززندان آزادشده بود .برادربزرگترش ، محمد راهم که هم دانشکده ای ما بود اعدام کرده بودند.هردو برادر همسایه خانه پدری ما دربچگی بودند.کتاب خوبی برای آخرشبی ازشبهای قرنطینه نبود. از سماجتم ناراضیم.
احتمالا شاهکار گلشیری در دوره فعالیت او پس از انقلاب همین باشد. یعنی زمانی که موج سانسور و محدودیت های دیگر گلشیری را به سایه برد اما به یاری بدون نام بودن و انتشار در خارج کشور در این اثر زبان ویژه او در خدمت باورهایش به حرکت در می آید. نثر کتاب آنچنان در زبان گلشیری غرقه است که بتوان آن را در کنار خانه روشنان، میر نوروزی و... تالی شازده احتجاب نامید حرکت موازی اسطوره و واقعیت که از تجارب معمول رمان نوین می باشد که در ایران مورد توجه قرار نگرفته در این کتاب به زیبایی و هنرمندانگی خودنمایی می کند ضمن اینکه وام گیری اساطیری در آن رعایت شده شاه سیاه پوشان را باید خواند به ویژه اگر خلق و خوی آدمیتی در میان باشد و همت آزادی خواهی ای. آنگونه که گلشیری را شایسته زندگانی بود.
از بعضی جهات داستان خیلی خوبی است. مثلاً اینکه شخصیت اصلی داستان که شاعر هم هست، وضعیت خودش و همبندیاش را ربط میدهد به داستان هفت پیکر نظامی و شاه سیاهپوش. از طرفی اینکه نظامی هم خودش شاعر قصهگویی است و شاعر توی این کتاب هم دارد قصه خودش و بازجوییهایش را روایت میکند شباهت فرعی دیگریست که کتاب را جذاب میکند. ولی برای من روایت، جاهای خالی هم داشت. از بعضی جاها با شتاب عبور کرده و حتی فرصت نداده شخصیتی توی روایت بنشیند و شکل بگیرد. مثل شخصیت سرمد که اتفاقاً شخصیت مهمی هم هست ولی حضورش در داستان، کوتاه و فشردهشده است.
لبخند زده بود، چیزی میان ترس و شرم ____________________________________________________________ عشرهی مشئومه برای امیرخان این دهه ی شصت بود، و از مرگ اشگانش یا زنش شروع شده بود. برای او چی؟ از چه سالی شروع شد؟ یکدفعه دید قلبش ایستاد، یا جایی توی سر رگی ترکید. امیرخان اول گفته است: «بابا، سرم:» زن پسرش شنیده. دو طرف شقیقه هایش را گرفته بود، با رنگ تاسیده و چشم های گشاد شده. همین بوده. جایی توی کاسهی سر مویرگی دیگر تاب نیاورده، آن هم وقتی همهاش فکر میکرد: چرا من نرفتم؟ ____________________________________________________________ نه، اینطورها نمیشد. اینطور که همه چیز با هم هجوم میآورد. مگر یک فحه یا چند صفحه چقدر جا داشت؟ یک جا بایست میماند، انگار آدم را توی سلولی بگذارند و فقط یک روزن به او بدهند؛ آن وت میشود همین جهان را از همین سوراخ یا شاید پنجرهی مشبک یا میلهدار دید. ____________________________________________________________ ایستاد و عکس را نگاه کرد. چه راحت میروند، حتی از روی زمین پوشیده از مین، آزاد از تعلق، انگار که بپرند. ریشهها در او بود که این همه در خاک دویده بود ____________________________________________________________ تویوتا بود. باز هم دیدشان. همان چهار نفر بودند. با او چکار میتوانستند داشته باشند؛ وقتی که چند سالی بود چیزی منتشر نکرده بود؟ کتابهایش را دیده بود روی میز بررسی ارشاد؛ و بر هم گذاشته. دوتایش را خودش هم نداشت. ممنوعالقلم نبود، اما بایست، خوب، کمی، سطری اینجا، چند سطری آنجا را، بله، دستکاری میکرد. نه، دیگر از او گذشته بود که تغییراتی بدهد، آن هم در آن جوششها که نمیدانست از کدام لایهی خاک زیر این چشمه برمیخاستند. حال آن همه، خوب یا بد، روی میز بررسی بود ____________________________________________________________ باز همان کاغذ تازه بود، با اولین سوال: س: چه دینی داری؟ برگشته بود که بپرسد مگر نگفتهاید تفتیش عقاید ممنوع است و حالا جوابش را گرفته بود. برای حفظ بیضهی اسلام هر حکمی روا بود. میدانست، «ولایت فقیه» را همان سال چهل و چند خوانده بود اما باورش نشده بود. نوشت: ج: من شاعرم و خودکار را گذاشت. یک جایی بایست در برابر این رگهی دردی میایستاد که از اعماق شروع میشد ـ اگر بشود اسمش را مدینهی تن گاشت و یک سرش به اقصای سمرقند گندمند میرسید و این سرش به ناکجا ____________________________________________________________ گفت امشب به بوسه قانع باش/ بیش از این رنگ آسمان مخراش ____________________________________________________________ من دیگر با این جکومتها نمیخواهم بجنگم، حتی شهادت هم نمیخواهم بدهم. البته در آن شرهی مشئومه این کار را کردهام، اما حالا میخواهم جبران کنم. چون کتک خوردهام. ده سالی فقط امثال تو مخاطبم بودند و حالا میبینم برای یک آدم چهل و چند ساله حتی برای خودم چیزی نگفتهام و فکر کرد: چیزی که با خواندنش آدم ماشه را رو به دهان خودش نچکاند ____________________________________________________________ ای سپیدهی قدسی با عصای سپید خود بیرون از زندان تختهای راهی نو نشانشان بده، اینان به دست یاری شکنجه با پلیدترین نیروی اهریمنی آشنا شدهاند اما پایداری کردهاند تنهاشان پوشیده از فضیلت و زخم است خندید، پرسید: مال کی بود؟ پل الوار ____________________________________________________________ گفت: نترس دربارهی تو دیگر حساسیتی ندارند. میدانند، یعنی من گفتهام، گیرم که بگویی اینها دارند اعدام میکنند، خب بگو. هرچه تو به کنایه بگویی، اینها توی روزنامههاشان علنا مینویسند، حتی شنیدهام گاهی برادرها البته بعد از جاری شدن صیغه و داماد شدن به خانهها میروند و میگویند که من داماد شما بودهام ____________________________________________________________ گریه نبود یا ندبه، هقهق مداومی بود که از ته سردابهای بیاید و بیاید. شاید تا این حلقه حلقه زنجیرهی بیانتهای هقهق را در جایی بگسلد گفت: امروز هم میروی؟ نه خواهش کردم یک کار دیگر به من بدهند. حاضر نشدند، باز از توبه گفتند، و از دو پاسداری که کشته بودم باز سر بر دو زانو گذاشت و از ته سردابهای هزارتو کشکشان زنجیرهی هقهق غلتید و آمد و میآمد
در ادبیات معاصر ما چند نویسنده هستند که آثارشان می تواند در پهنه ی ادبیات جهان جلوه داشته باشد. هوشنگ گلشیری یکی از این انگشت شمار نویسندگان معاصر ایرانی ست. اگرچه جلوه ی بارز آثار گلشیری، زبان اوست و این زیبایی هرگز نمی تواند به عینه به زبان دیگری منتقل شود، اما این ویژگی منحصر به فرد آثار گلشیری نیست. در سفیدی میان سطور آثار گلشیری همیشه حرف هایی برای خواندن هست، نشانه هایی برای اندیشیدن و به فکر فرو رفتن. وقایع، صحنه ها و شخصیت های گلشیری حتی در آثار کمتر خوبش، معلول و نچسب نیستند. با درک من از داستان نویسی نوین جهان، گلشیری قصه گویی تواناست. در میان آثار او اثر بد وجود ندارد. در نهایت چند کار متوسط رو به خوب دارد که از شاهکارهایش محسوب نمی شوند. "معصوم"های گلشیری اما از کارهای درخشان او هستند، همین طور "جبه خانه" و "نمازخانه ی کوچک من" و... بالاخره "شازده احتجاب" که یکی از قله های ادبیات معاصر فارسی ست. هوشنگ گلشیری به دلیل مطالعات بسیارش در متون گذشته، به ویژه در زمینه ی نثر، دستی هم در نقد و تحلیل داشت. اغلب مقالاتش در باره ی شعر و داستان، خواندنی ست و برخی از بهترین آنها در مجموعه ای دو جلدی با عنوان "باغ در باغ" منتشر شده. افسوس که گلشیری هم مانند بهرام صادقی، غلامحسین ساعدی و چند تنی دیگر، درست زمانی که به اوچ پخته گی و توان و مهارت رسیده بود و می توانست آثار ارزشمند دیگری خلق کند، ناگهان پرید. بسیار دوست داشتم شرایطم در این سال ها آنقدر پایدار بود تا بنشینم و با مرور دوباره ی آثار گلشیری، چیزی بنویسم تا به عنوان خواننده، دینم را به او ادا کرده باشم.
معمولاً از این شکل دو یا چند روایت موازی که یکیشون مال سنت و میراث کهن فارسیه و اون یکی مال امروز ( و بعدها هم تبدیل شد به سکۀ رایج شاگردان و مقلدان گلشیری) خوشم نمیاد، اما اگه یه جا باشه که چنین فُرمی کاملاً به نظرم درست در آد اون اینجاست. این رو که مقایسه میکنم با نمونه های مشابه، بیش از همه به «نماز میت» شبیهش میدونم و از رمانهای کوتاه براهنی دور. از این جهت که به عقیدۀ من به ظرایف روانی و ریزه کاری های هیجانی زندانی میپردازه و این کار رو همراه یه روایت موازی درخشان پیش میبره. از طرف دیگه هم شبیه بود به «مرائی کافر است» از نسیم خاکسار که فکر میکنم قبل از این نوشته شده یا حدوداً همزمان با این؛ منتها «مُرائی کافر است» به نظرم نتونست اونقدری که باید دور بمونه از ایدئولوژی انقلابی ولی این تونست. همچنین، اندک شباهت هایی هم میشود یافت با داستان بلند «سنگسار» از داریوش کارگر. اگرچه از «سنگسار» بالاتر بود، نباید از یاد بُرد که «سنگسار» علی رغم تمام وجه ایدئولوژیک و سیاسی تو چشمش، روایتی بی نظیر و بسیار بِکره. حالا نمیدونم این ریویوی «شاه سیاه پوشان» شد یا ریویوی «سنگسار». چه میدونم. خلاصه که تا بدانی که آنکه خاموش است از چه معنی چنین سیه پوش است. من که خوب فهمیدم از چه معنی.
کتاب عجیبی بود بهم گفتن گلشیری در مورد قتل میرعلایی این کتاب رو نوشته و من چون اطلاع زیادی نداشتم کتاب رو خریدم تا بخونم ولی خب این حرف کذب محض هستش چون کتاب نزدیک به 8 سال قبل از قتل میر علایی نوشته شده... نکته بعدی اینکه کتاب هیچوقت تایید نشده که نوشته گلشیری هست و با شناختی که از گلشیری دارم انقد شجاعتش رو داشت که با اسم مستعار ننویسه یا حداقل بعد از مرگش دوستانش تایید کنند که نوشته گلشیری هست کتاب. درسته کتاب نثری شبیه به آثار گلشیری داره ولی من سراسر کتاب حس شکی نسبت به کتاب داشتم که این کتاب نوشته گلشیری نیست شاید هم باشه و من درک نکردم... در کل داستانی تکراری رو بسیار خوب نوشته بود. قسمت های پایانی کتاب هم روایت بسیار خوبی داره و استفاده از هفت پیکر نظامی هم به جذاب تر شدن کتاب خیلی کمک کرده بود
«بعدش هم همان جا که پریان میآیند شمع و لاله به دست، پران پران، فرش میگسترند و نخست بارگاه میزنند و به همان آداب بزمشان اول چنگی بعد هم ساقی و آن پیاله با هفت خط. اگر او بود، به سیاق خاقانی میگفت:«یک گوش ماهی از همه بیش ده مرا» به صلت سطری اینجا و کلمهای آنجا که گفته بود. بعد نوبت آن پریدخت است که بیاید و بر تحت بنشیند. نه. اینها را نمیخواست. دلش هوای آنجا را کرده بود که پریزاد پران به سراغ نه او که شاه سیاهپوشان میآید. هم او که بعد سیاه پوشید، تمام عمر.»
این اثر یکی از درخشانترین داستانهای پس از انقلاب است. داستان مخوفی که راز زندانهای جمهوری اسلامی را در دهه سیاه شصت به خفقان نویسندگان و شاعران پیوند میزند
روایت نویسندهایست که در سالهای سیاه ۶۰ بازداشت میشه. پر از فلاشبک هاییست که نویسنده به ادبیات کهن ایران و ارتباطش با فضای مبارزات اون دوره داره. بسیار بسیار غمانگیز و زیباست
-شاه سیاهپوشان- این کتاب روایتگر شاعر و نویسندهای هست که به مدت چندماه به دست عناصر اطلاعاتی به زندان میوفته. طی اون مدت راوی یا نویسندهٔ داستان، با در هم آمیختن روایتهای کهن ایرانی به بیان درد و رنج و تباهی چریکها و مبارزان سیاسی میپردازه. فضای داستان پُر از سیاهیه، آدمها سیاه پوشیده و انگاری که همه از مراسم ختم برگشتهن، کوچهها پُر از حجلههای چراغونی شدهٔ جووناییه که در جنگ کشته شدهن؛ پس راوری هم به این فکر میکنه که «باید یه دست لباس سیاه بخره».
شاه سیاهپوشان گلشیری، بهلحاظ شیوهٔ روایت داستان از زیبایی بینظیری برخوردار است. راوی، دانای کل است و در مغز همهٔ شخصیتها رسوخ دارد. از این فکر به آن فکر، از درون این شخصیت به درون شخصیت دیگر و از ماجرایی به ماجرای دیگر میرود. بدون آنکه خواننده ذرهای حس گسستگی در داستان داشته باشد. تمام ذراتِ تمام قصههای موجود در این داستان که تعدادشان کم هم نیست، آنچنان به روانی بههم آمیختهاند که تو گویی همه یک قصهاند و بهراستی آیا همه یک قصه نیستند؟ قصهٔ آدمیزاد؟
اولین نکتهای که تکنیک قوی گلشیری را در این داستان نشان میدهد، درهمتنیدگی راوی قصه با قهرمان داستان یعنی شاعری است که در داستان نامی ندارد. تو گویی راوی و قهرمان داستان در هم میآمیزند، یکی میشوند و همراه با یکدیگر قصهٔ ��ندگی آدمیزاد را بازمیگویند.
سفر ذهنی شاعر-قهرمان و روایت راوی، هم در زمان، هم در مکان و هم در اشیاء جریان دارد. ذهن شاعر-قهرمان، شخصیت اول داستان، دائم در تحرک است. بیدار میشود و عکس مردگان را بر آینهٔ میز آرایش زنش میبیند و از همینجا سایهٔ مرگ و سایهٔ نابینایی در سیاهی (پدربزرگ درگذشته که عکسش کنار آینه است)، و حضور گمشدن در خود و گمشدن در جامعه (برادرزنش مفقود است، شاید اسیر، شاید مرده، شاید فرار کرده، شاید… ) اینهمه، اولین ضربههای هشدار را به ذهن خواننده میزنند. از عکسها به زنگ تلفن میرود، از زنگ تلفن به کوبهها بر در، یاد تلفن شوهر پری میافتد که خبر فوت امیرخان تودهای را داد. از اینجا به واقعهٔ تاریخی کودتای ۲۸ مرداد ۳۲، زندانیبودن امیرخان در قزلقلعه، میرود که حالا دکههای میوهفروشی و… جای سلولهای زندان را گرفته است. یعنی راوی هم در زمان سفر میکند و هم در مکان.
شخصیتسازی در این قصهٔ بلند بهگونهای منحصربهفرد ساده و در عین حال پیچیده است. مثل همهٔ قصهها، زن و شوهر و پدر و مادر و فرزندی میآیند و میروند. اما در عین حال نمیتوان به یقین گفت در این داستان، قهرمان همان فرد بینامونشان شاعر است که برای چندمین بار به زندان افتاده و آزاد شده است یا سرمد، نوجوان ۱۹ سالهٔ تواب و بهگفتهٔ خودش التقاطی، است که یکسال و سه ماهش در زندان به اندازهٔ هزار سال و سه ماه گذشته و میداند که اعدام میشود، ولی هنوز هم لو میدهد، زجر میکشد، میمیراند و میمیرد. گلشیری از ابتدای داستان، بهگونهای تصویرسازی میکند که خواننده نمیتواند برای جوانانِ به حجلهٔ مرگ نشسته و برادران پاسدار مأمور و سرمد تواب و شاعر زندانی استثنا قائل شود. انگار همه فرزندان اویند و از یک آب و خاک و از یک آب و گِل. گِل آدمیزادی که بهشت برین جایش بود و میوهٔ ممنوعه را خورد و از بهشت رانده شد. از همینجا با نظامی در هفتپیکر میآمیزد، از او شهادت میطلبد و قهرمانش را میسازد که معلوم نیست، شاعر است یا سرمد، یا اشکان و یا آن بینامِ در حجله نشسته. شاعر به زندان میافتد و قصهاش با سرمد شروع میشود. سرمد، قهرمان دیگر این داستان است. قهرمانی که شاید در نظر اول ضدِقهرمان باشد، ولی نگاه خدایگونهٔ گلشیری، همانقدر برای سرمد دلسوزی ایجاد میکند که برای شاعر-قهرمان. سرمدی که باعث شکنجهٔ شاعر-قهرمان شد ولی او باز هم برایش نظامی خواند؛ چرا که جوان زیبا هم درگیر سیاهی بود. انسانی که مسخ روزگارش شده و زیر شکنجه تاب نیاورده بود. برادرش، دوستانش، و حتی نامزد جوانش را لو داده بود، ولی آیا درد شاعر-قهرمان همین نبود که چه کُند با اینهمه سیاهی درون و بیرون آدمی؟ تنها رشتهٔ پیوند این دو، شعر بود و نظامی و گنبد سیاه. سرمد برای شاعر-قهرمان تعریف میکند که وقتی مجبور شده به نامزدش تیر خلاص بزند، نزده و به زمین زده است. نامزد با چشمهایش او را دنبال میکند و مرتب یاد آن سه کلمه بوده است: «سر / یافتم / صدفی»
سرمد هقهق گریه میکند. سرمد پیراهن سیاهش را به قهرمان میدهد و میگوید تو آزاد میشوی، این را تو بپوش. حرکت سیاهی را به تمامی در این قسمت داستان میتوان دریافت از اسم داستان به گنبد سیاه نظامی و از سیاهی سرمد به سیاهی شاعر-قهرمان، به سیاهی امیرخان، به سیاهی حجلهها و… .
تا بدانی که هر که خاموش است؛ از چه معنی چنین سیهپوش است...