What do you think?
Rate this book


小说描写19世纪60年代出身贵族的绝色女子娜斯塔霞常年受地主托茨基蹂躏,后托茨基愿出一大笔钱要把她嫁给卑鄙无耻的加尼亚。就在女主人公的生日晚会上,被人们视为白痴的年轻公爵梅诗金突然出现,愿无条件娶娜斯塔霞为妻,这使她深受感动。在与公爵即将举行婚礼的那天,娜斯塔霞尽管深爱着公爵,但还是跟花花公子罗果仁跑了,最后遭罗果仁杀害。
696 pages, Kindle Edition
First published January 1, 1869
“Oh, so you are a philosopher; but are you aware of any talents, of any ability whatever in yourself, of any sort by which you can earn your living? Excuse me again.”
“Oh, please don’t apologise. No, I fancy I’ve no talents or special abilities; quite the contrary in fact, for I am an invalid and have not had a systematic education. As to my living, I fancy...”
„- Dar Rogojin s-ar căsători [cu Nastasia Filippovna]?
- Cred că și mîine s-ar putea căsători [zise Prințul]; s-ar căsători și, peste o săptămînă, zic eu, ar înjunghia-o” (p.40).








نینا الکساندروونا زنی ۵۰ ساله به نظر میرسید که چهرهای لاغر و نزار داشت و حلقهای سیاه تیره دور چشمهایش را فرا گرفته بود و بیمار و دردمند مینمود. ولی سیما و نگاه نسبتاً مطبوعی داشت. از همان اولین کلماتش پیدا بود که زنی جدی و حقیقتاً محترم است. با وجود ظاهر دردمندش احساس میکردی که رأیی صائب و ارادهای استوار دارد. لباسش بسیار ساده و فقیرانه و تیره رنگ بود و به تنپوش پیرزنان میمانست، اما برخورد و گفتار و به طور کلی رفتارش حکایت از آن میکرد که روزگار بهتری را نیز دیده است.
پرنس واقعاً هوش و بصیرت فوقالعادهای دارد و همه چیز را میفهمد، با وجود همهی اینها ابله است. در این هیچ تردیدی نیست.
این شخص یک بار همراه محکومان دیگری به روی سکوی اعدام رفته بود و حکم اعدامش را خوانده بودند جرمش سیاسی بود و قرار بود تیربارانش کنند. ۲۰ دقیقه بعد حکم یک درجه تخفیفِ مجازاتش را خواندند. ولی خوب، در فاصله میان قرائت دو حکم، یعنی ۲۰ دقیقه یا دست کم ربع ساعت، با این یقین زنده بود که چند دقیقهی دیگر به مرگی فوری خواهد مُرد. نمیدانید چقدر دوست داشتم که گاهی وقتی احساسهای آن زمان را به خاطر میآورد، حرفهایش را بشنوم و بارها از او خواهش کردم که خاطراتش را برایم بازگو کند و او همهی احوال خود را با روشنی عجیبی به یاد داشت و میگفت که هرگز جزئیات این دقایق را فراموش نخواهد کرد. میگفت هیچ چیز در این هنگام برای او تابرباتر از این فکر مدام نبود که: چه میشد اگر نمیمردم؟ چه میشد اگر زندگانی به من باز داده میشد؟ آن وقت این زندگی برایم بینهایت میبود و این بینهایت مال من میبود. از هر دقیقهی آن یک قرن میساختم و یک لحظه از آن را هدر نمیدادم. حساب هر دقیقهی آن را نگه میداشتم تا یکیشان را تلف نکنم. میگفت که این فکر عاقبت به چنان خشمی مبدل شد که میخواست هرچه زودتر تیربارانش کنند.
این زن سیاهروز عمیقاً یقین دارد که زنی بسیار سیاهکار و فاسدترین زن دنیاست. وای، آبرویش را نریزید. سنگ رسوایی به او نیندازید. او از آگاهی به آلودگی و ننگی که سزاوارش نبوده، زیر بار گناهی که نکرده، بیش از حد رنج برده است. آخر گناهش چیست؟