توی باغ نبودی، بیچاره ی آزِ همیشگیِ خودت بودی و سرشار از شهوتِ غرورِ عفونت آلوده ات. تو زیبایی رو چه دانسته بودی؟ خاطره چه می فهمیدی تو که چیست؟ تو با چکمه و پوتین گلهای نورسته ی کنارِ جویبارها را لگد کردی و هیچ نمی توانستی بفهمی که عالم گلستانِ جانهاست که تو جانها را گرفته بودی، با یاس ها با داس سخن گفته بودی
گلهای پیش رس؛ سرخ، آبی، ارغوانی... چه باغ و چه بهاری که چنین خزان تکیده ش کرده، اما تو دانه ها رو هم ندیدی. دانه هایی که از همون گلها بر تنِ خاک افتاده بود و اگرچه آفتابْ کلافه شلاق می زد اما نمِ نسیم خبرِ باران داشت و بی گمان فصل جوانه می رسید، گیرم که تنِ خاک سرخِ خونِ هرچه لاله بود و وقتی فصل شکوفایی می رسید؛ باغ در باغ، هیاهوی شادِ مستِ زیبایی، وه چه شگفت و دلرباست. و تو، توی بیچاره در زاویه ی تاریکِ جانِ خشک و بیمارت خبر از هیچ گل و هیچ باغْ نداری. بدا به روزگار تو که هر غبارِ راهِ لعنت شده نفرینت می کند. و خوشا به نوباوه گانِ که بی اعتنا به خشکسالی تو گرمِ بزم خویشند در باغِ جان
بیست و نهم فروردین یکهزاروچهارصدوصفردو