Christian Bobin is a French author and poet. He received the 1993 Prix des Deux Magots for the book Le Très-Bas (translated into English in 1997 by Michael H. Kohn and published under two titles: The Secret of Francis of Assisi: A Meditation and The Very Lowly
ما زندهها در مقابل مبحث مرگ، شاگردان خیلی بدی هستیم. روزها، هفتهها و ماهها میگذرد و آن درس هنوز بر روی تخته سیاه باقی است .
**** من در سرما و کولاک زمستان، شبی از شبهای تابستان را میبینم؛ من نغمههایی را میشنوم که تو دیگر آنها را نخواهی شنید . بلبل میخواند و قلب تو شاد است، ولی قلب من گریان... اما نه... ژیسلن من هیچوقت گریه نمیکند؛ در پشت این اشکها لبخندی نهفته است، مانند رزهای سرخ رنگی که در زیر این برف سفید پنهان شدهاند...
در این زندگی هیچچیز بیهوده آفریده نشده؛ هیچ چیز این زندگی متعلق به ما نیست، این زندگی به ما بخشیده شده و به همراه آن خیلی چیزهای دیگر، خیلی بیش از آنچه روز مرگمان از دست میدهیم...
****
هیچ کس زندگی سادهای ندارد... همین امر ساده ی زنده ماندن، ما را به سوی سخت ترینها پیش می برد. زندگی معقول نیست و نمی توان آن را سال ها به صورت یک طرح معماری ساده یا چیزی آرام انگاشت. زندگی قابل پیش بینی و مسالمت آمیز نیست. زندگی در وجود ماست، داستان اشتیاق است که ما را به اندوه و دوگانگی محکوم میکند.
هيچ كس زندگى راحتى ندارد،همين زنده بودن،بى درنگ مارا به سمت سخت ترين ها پيش ميبرد، زندگى پديده اى عقلانى نيست ، قابل پيش بينى نيست، زندگى بر سرمان فرو ميريزد همان گونه كه بعدها مرگ بر سرمان فرو ميريزد!!
يك نفس خوندمش! به قدرى كتاب زيبا نوشته شده كه قشنگ ميتونى عشق به يك انسان رو توش حس كنى! و ميگه ميشه نگاه متفاوتى به مُردن كسايى كه دوستشون داريم داشت !!
کتاب فراتر از بودن در واقع یک سوگنامه است.سوگنامه ای در نبود ژیلسن. بوبن در «فراتر از بودن» فقط از ژیلسن می نویسد و فقط برای او می نویسد. واقعه ی مرگ ژیلسن، بوبن را در بهت و خلأیی فرو برده که جز از گفتن از او و برای او پر نمی شود.
«واقعه ی مرگ تو همه چیز را در من فرو پاشید. همه چیز مگر قلبم را. قلبی که تو برایم ساختی و همچنان می سازی.»
ژیلسن «فراتر از بودن»ش تنها مرهم زخمی بزرگ، اما ناشی از واقعیتی به نام مرگ، برای بوبن است. ژیلسنی که حالا وجود ندارد اما لحظاتی را بخشیده که حالا فراتر از وجودش در تمام مفهوم ها و معناهای زندگی بوبن ریشه دوانده. به قول بوبن
«عجیب است که مغز ما چه سرسخت است و واقعیت زمان لازم دارد تا در آن نفوذ کند.» ...
«ژیلسن قلبم آماده ی گریه نیست،چرا هست،ولی زیر اشک ها خنده است،همانطور که زیر برف سفید،رزهای قرمز.»
اولین کتابی ک نصفه رهاش کردم😐 خب ک چی عاخه هر زن و مردی شریک زندگیشو ی جوری دوس داره ولی شروع نمیکنه ۱۵۰ صفحه کتاب بنویسه ک وااااای چرا مردی چرا من بیقرارم با نهایت احترام فقط واسه ی سری خانوما خوبه ک بخونن و ذوق کنن بگن واااای خوشبحالش چقد شوهرش دوسش داشته😒
درسته که 'عشق' عاشق رو در معشوق غرق میکنه و باعث میشه او رو سرتاپا مثبت ببینه، ولی بنظرم این ۹۰ صفحه و توصیفات تکراریش از خصوصیت های همسرش، خواننده رو شدیدا دلزده میکنه. اینکه کتاب سمت و سویی مذهبی داشت و هر جا که نویسنده در بیان عقلی ماجراها کم می آورد، اونها رو به مسیح و انجیل ربط میداد، کتاب رو حوصله سر بر تر میکرد!
کتاب بیشتر به خاطر شباهتهایی که با ژیسلن داشتم بهم چسبید..."با همان کندی دوست داشتنی یی که خاص تو بود، همان کندی که تو در انجام کارهای روزمره داشتی...تو کندترین زنی هستی که به عمرم دیده ام" به نظرم بوبن هنوز منو ندیده، من یواشترین آدمی هستم که به عمرش میتونه ببینه..."زیبا،شاد،مهربان،مراقب،گیج،بی خیال ،خسته،ظریف،غیرقابل تحمل،دوست داشتنی،شلخته،خنده رو،ناامید،خنیاگر،رویایی،بازهم شلخته و کند،خیلی خیلی کند و آزاد و زیبا"..."کوچکترین فرزند خانواده،ته تغاری،دیرآمده،چهارمین و آخرین فرزند خانواده،مسند آخرین فرزند مسند فرمانروایی است.همه از سر خطاهای او می گذرند بی آنکه جلوی شیطنتهایش را بگیرند از او مراقبت می کنند.این که او آخرین است ، که پس از او فرزند دیگری نخواهد بود به خوبی حس می شود پس تمام وقت خود را صرف او می کنند چنان رفتار می کنند که گویی چنین عشقی پایان ناپذیر است و در حقیقت این چنین هم هست"..."آه خدای من از فرزندان آخر هیچ نمی خواهند،وجودشان یک معجزه است"..."همه چیز را بر او می بخشایند، شیطنتهایش را، عشق هایش را، شوهرهایش را، کندی اش را، بی نظمی اش را، و ازاو هیچ توقعی ندارند"...."مادرت تورا بزرگ می کند.مادر و خواهر بزرگ ات"..."و بدین سان تو همواره یک گروه فرشته کمکی داشتی و وقتی آنها نبودند در جاهای گوناگون به دنبالشان می گشتی، مثلا در کتابها،خانواده چیز جالبی است. خانواده ها می خواهند که جاودانه باشند و از طرفی جاودانه هم هستند"..."تو می توانستی تا ابد خسته باشی ، تو با فقدان ابدی زمان مواجه بودی"..."تو لوس و نازپرورده هستی و زندگی ساده ای نداری.هیچ کس زندگی ساده ای ندارد"..."از پیر شدن می ترسیدی، دیگر پیر نخواهی شد"...سوای این شباهتها بعد از 16 سال زندگی با همچین عشق و شوق و شوری نوشتن باعث میشه به ژیسلن غبطه بخورم
یک عاشقانه ی بسیار لطیف و غمناک که نویسنده در مورد همسرش که به تازگی از دنیارفته نگاشته.. سرتاسر کتاب پر بود از جملات ناب عاشقانه و با اینکه موضوع کتاب در مورد مرگ بود ،اما سراسر روایت عشق و سرزندگی بود... تمام کتاب رو با بغض خوندم...
کتابی سرشار از زندگی و در عین حال مرگ! پر از فقدان، همینقدر متناقض و لبریز، لبریز از چیزی که نمیدانم چیست، یعنی به زبان نمیآید. شاید هم "باید" همینگونه باشد: نوعی از زیستن و سپاسگزار آن بودن که سرشار از ناامیدی است و امید در آن، همان بخشی است که به زبان نمیآید.
پینوشت: از معدود کتابهایی بود که در عین ستایشهای گاهبهگاه از زندگی، به ورطه روانشناسی زرد و امیدواریهای پوچ و واهی نمیفتن، کتابی که به صراحت از "ناامیدی" حرف میزنه و نه "امید" و البته نه در شکل کلیشه شده، باید بخونید.
پینوشت دو: از بین همه قفسه کتابهام، نتونستم این کتابو تو قفسه دیگهای بجز شعر بذارم!
موضوع کتاب: همسر نویسنده فوت کرده و او در دنیای واقعی همسرش را در کنار خود میبیند و لحظه ها را با حضور او سپریمیکند. کتاب مانند نامه هایی می ماند که به همسرش نوشته و در آن به جای استفاده از فعل هایی با زمان گذشته از فعل هایی با زمان حال استفاده میکند.
نظر من: کم حجم هست ( حدود ۹۰ صفحه هست) و نوشته های درونش جالبه و خوندش خالی از لطف نیست.
پ.ن: پاراگرافی در این متن دلیل نوشتن متنی از سری نامه هایم به وانیا توسط خودم شد :))
زندگی تو هیچ ماجرایی نداشت، در ماجراهای عاشقانه همیشه تنها عشق را برمی گزینی. یکی از بزرگترین کشفهایم را به تو مدیونم، این آگاهی ارزشمند را مدیون تو هستم: عشق هرگز آرام و قرار نمی گیرد. چطور می تواند آرام گیرد؟ در دنیا هیچ جایی برای او نیست. برای رسیدن به عشق، تنها میتوان مانند تو بود شوریده، آشفته، توضیح ناپذیر، دیوانه، زنده، زنده،زنده. . . کتاب فوق العاده لطیفی که راوی بعد از مرگ معشوقه اش به یادآوری خاطراتش با حس و حال عاشقانه می پردازه. کتاب سراسر زیبایی و لطافت بود..
فوق العاده بود . كتاب به قدري زيبا در مورد عشق صحبت ميكنه كه اگه شما رو دريچه قلبت يه قفل زده باشي ، ممكنه ببينيد تبديل به يك عاشق بي معشوق شديد بعد خوندن كتاب. اگه دوست داريد احساساتتون قلقلك داده نشه كتاب رو نخونيد 🙂😉
" شادی هیچگونه ارتباطی با سر زندگی ، خوش بینی، و یا شور و اشتیاق ندارد.بنابراین می توان گفت شادی یک حس نیست ، چرا که تمام حس های ما محسوس هستند.شادی آن چیزی نیست که از درون سرچشمه بگیرد،بلکه در بیرون پدید می اید.شادی در جریان است و چون هوا سبک و در حال پرواز و با تمام وجود ، همه ی ما به غم اعتبار و اهمیت بیشتری می دهیم تا به شادی ، برای غمی که تمام گذشته و وزن و عمقش را به رخ ما می کشد.در حالیکه شادی هیچ گذشته ، وزن و عمقی ندارد.همان لحظه که متولد می شود ، در حال پرواز است.
شادی پر ارزشترین و در عین حال کم ارزشترین موجود در دنیاست ، چیزی که تنها کودکان می توانند به راستی آن را ببینند و حس کنند. آری ، فقط کودکان ، قدیسان و تو... تو شادی را در همان لحظه که در حال پرواز است ، در دام می افکنی و سپس در همان لحظه آزادش می سازی. کاری غیر از این نمی توان با آن کرد و تو در مقابل این عظمتی که اهداء و سپس دریافت شده ، می خندی. با این همه تو نیز مانند دیگران ، با این امر وحشت آور و این سایه ی بیش از حد سنگین و سخت ، در زندگی ات سر و کار داری و چنان با محبت به روی غم در می گشایی که غم ، خودش و راه و رسم تیره اش را گم می کند و دیگر قابل شناسایی نیست."ا
می توان گفت بهترین مادرها کسانی هستند که دنیا آنها را بدترین مادرها میخواند،مادرانی که فقط به فکرِ فرزندانشان نیستند و باز هم می توان گفت بهترین مادرها کسانی هستند که فراموش نمی کنند که در عین ِ مادر بودن به همان اندازه ،همسر،معشوق و فرزند هستند.
واقع ی مرگ ِ تو ،تمام ِ وجود ِ مرا از هم پاشید تمام ِ وجودم جز قلبم را قلبی که تو ساختی ،قلبی که تو هنوز میسازی،قلبی که تو هنوز با دست های ِ گم گشته ات شکل می دهی،با صدایِ گم گشته ات آرام می کنی ،با خنده ی گم گشته ات روشن می سازی دوستت دارم چیزی جز این جمله برای نوشتن نمی یابم تو نوشتن را به من آموختی ،تو صحیح بیان کردن آن را به من آموختی صحیح بیان کردنش را با تامل ِ بسیار ...
........................... آنقدر جملات زیبا در این کتاب خوانده ام که جایی برای نوشتن تمامشان نیست
برای " ژیسلن " می نویسد که دیگر نیست ،ستایش وار می نویسد او را و زیباست اینکه کسی را آنگونه دوست بداری که ساده ترین ،عادی ترین حرکاتش تو را به وجد آورد ... زیباست
0- " عشق مانند مرگ سهمگین است." بوبن وارون این عبارت را در جملات کتاب" فراتر از بودن" زندگی می کند، او با مرگ ژسلین همسرش دوباره عاشقش می شود: عشقی دیگرگون/عشقی که این بار به رسیدن منجر نخواهد شد بلکه از نرسیدن آغاز می شود! نرسیدنی که با مرگ شروع شده است. /شاید فردایی و دیداری! بوبن در سی و یک نامه یا نوشته در این کتاب، جهان بینی دیگر گونی از مرگ و مواجهه با آن ارایه میکند که خاستگاه آن عشق است. نوشته هایی برای زندگی مجدد با همسرش. ابدا از دست ندهید مطالعه و زندگی با این کتاب را.
1- برای از دست دادن چیزی، باید اول صاحب آن بود. ما هیچ وقت در این زندگی صاحب چیزی نیستیم هیچ وقت چیزی را از دست نمی دهیم. در این زندگی فقط باید آواز خواند، باید با غبار روان های عاشق مان از ته گلو ، از ته دل، از ته مغز، از ته قلب، از ته روح آواز بخوانیم. 2- ما میخواهیم که دوست مان بدارند." خواستن" در این جمله زیادی است. بهتر است بگوییم: در آرزوی آنیم که دوستمان بدارند. صمیمانه و ساده لوحانه در آرزوی آن هستیم که دوستمان بدارند. اما در باور و رویای مان اشتباه می کنیم. آن چه در واقع آرزویش را داریم این است که ما را ترجیح دهند، بلی، ولی " کمی بیشتر " از دیگری. ترجیح مان دهند. یک کودک دو ساله به راحتی این را در می یابد. ما چه بیشتر از یک کودک دو ساله داریم؟ ما عشق و ترجیح را با هم اشتباه می گیریم، عشق و تعالی را، عشق و آرامش را. برای کاستن از این اشتباه باید اندیشه مان را زیر دوش مرگ بگیریم، در کسانی که دوست می داریم باید به آن چیزی دست یابیم که پس از مرگشان باقی می ماند-به نام خالص شان، قلب بر باد رفته شان، زندگیشان را که با ما یکی نیست که از ما جداست، که به ما بستگی ندارد. عشق هم مانند مرگ همه چیز را ساده می کند. نام حقیقی عشق سادگی است.عشق مانند مرگ ویژگی های کوچکی را که هر یک از ما به آنها به شدت وابسته ایم و در مورد آنها به دیگران ایراد می گیریم از بین می برد. از زمانی که تو مرده ای، تمامی مرده ها افراد خانواده ی من هستند. تمام مرده ها و تمام زنده ها. البته من برخی را ترجیح می دهم(چه از مرده ها و چه از زنده ها.)
زندگی تو هیچ ماجرایی نداشت،در ماجراهای عاشقانه همیشه تنها عشق را برمیگزینی. یکی از بزرگترین کشفهایم را به تو مدیونم،این آگاهی ارزشمند را مدیون تو هستم:عشق هرگز آرام و قرار نمیگیرد.چطور میتواند آرام گیرد؟ در دنیا هیچ جایی برای او نیست.برای رسیدن به عشق، تنها میتوان مانند تو بود: شوریده،آشفته،توضیحناپذیر،دیوانه،زنده،زنده،زنده. . ... سپس دریافتم که باید از هرآنچه دربارهی مرگ میدانیم،از همهی کلماتی که به غم و اندوه مربوط است و همچنین از لزوم بازگشت به یک زندگی بیخیال به شدت پرهیز کرد،دریافتم که همانطور که برای زیستن،در این حال نیز نباید به هیچکس گوش داد،باید از مرگ همانند یک عشق سخن گفت،با صدایی آرام،باصدایی عاشقانه،با برگزیدن کلمات کوتاه،متناسب با خصلت مرگ،متناسب با لطافت عشق... #فراتر_از_بودن #کریستیان_بوبن #مهوش_قویمی #سمیرا_صادقیان 📝کتاب فوقالعاده لطیفی که راوی بعد از مرگ همسر یا معشوقهاش به یادآوری خاطراتش با حس و حال عاشقانه میپردازد.کتاب سراسر زیبایی و لطافت بود
ترجمه سیدحبیب گوهری راد از انتشارات رادمهر رو مطالعه کردم. به نظر من ما انسان ها بر روی کره ی زمین زندگی نمی کنیم، بلکه سرزمین واقعی ما، قلب کسانی است که به آن ها علاقه داریم. ص57
دنیا مملو از جنایت است، زیرا در دست کسانی است که پیش از هر کس خود را به قتل رسانده اند و اتکاء به نفس و آزادی شان را در خود خفه کرده اند. ص66
آدمی وقتی در درون چیزی قرار دارد نمی تواند آن را ببیند پس در این زندگی فقط باید از بیرون نگاه کرد؛ یعنی همیشه باید در حاشیه بود؛ اصلا هیچ کس نمی تواند به طور کامل درون زندگی باشد. در درون ما، همیشه کسی هست که نیست؛ کسی که نگاه می کند و بی صدا می ماند و به ندرت برایش واقعه ای اتفاق می افتد. ص75
بین زمین و آسمان نردبانی است و بالای این نردبان سکوت است. گفتار یا نوشتار هر قدر قانعکننده باشند تنها مناطق میانیاند. باید پا را فقط به نرمی، بدون فشار، روی نردبان قرار داد. صحبت کردن دیر یا زود منجربه بازی زیرکانهای خواهد شد. نوشتن دیر یا زود منجربه بازی زیرکانهای خواهد شد. الان یا وقتی دیگر، به شیوهای اجتناب ناپذیر، به گونهای مقاومت ناپذیر.
روایت خاص و منحصر به فردی از داستان عشق یک نوبسنده به زنی است که دیگر در این دنیا نیست. . کریستین بوبن فلسفه خوانده است و بنابراین داستان هایش با نگاه فلسفی که به قضایا دارد آمیخته است.در این داستان نیز مفاهیمی چون مرگ زندگی عشق در قالب اتفاقات روزمره به خوبی مطرح شده و در عین حال نگاه ظریفانه و متفاوتی که برای بیان آنها انتخاب کرده ، خواندنش را لذت بخش میکند.
از خوندنش لذت نبردم. قلم نویسنده رو دوست نداشتم و فقط میخوندم که تموم بشه. اون احساسی رو که انتظار داشتم توی یک متن عاشقانه حس کنم،ندیدم و کاملا نااميدم کرد! بیشتر از این که کتاب باشه مجموعه ی جملاتی کوتاه بی ربط به هم بود که در طول روند خوندن مدام تکرار ميشد.
کریستین بوبن کسی که خوب بلد است احساسات خواننده را جریحه دار کند و در کتاب های دیگرش هم این موضوع را ثابت کرده است اما این کتاب احساسی تر از باقی کتاب هایش هست مرا یاد نامه های شاملو به آیدا می انداخت در کل کتابی زیبا برای خواندن است
دومین کتابی بود که از بوبن خوندم اولیش رفیق اعلی بود که به جز چند جمله اش تقریبا بقیه اش برام قابل درک نبود. اما فراتر از بودن واقعا مرا فراتر از آنجه که تا آن زمان بودم و می توانستم بروم - برد. شاید این فراتر رفتن خیلی فراتر نبود اما هرچه بود مرا سبک کرد . خیلی خیلی سبک از بارهای سنگین عقاید و عادت ها و برخی نیازها و برخی ایده ها و رهکارهای بی حاصل تاریخ مصرف گذشته - از تمام داشته های بیهوده ای که بیهودگی شان را درک کرده بودم ودیگر نمی دانستم باآن ها چکار کنم. او کمکم کرد که همه را ارام ارام و گاه با شتاب و بی تردید در کیسه ای بریزم و شبانه از در خانه دل و ذهنم دور بریزمشان . کتابی با خاطرات خوب خیلی خوب برای من و حالا کتاب اسیرگهواره اش دارد دوباره به دادم می رسد. پس از گذشت ده سال دوباره این بوبن است که دارد به دادم میرسد و به قول خودش : حزن و اندوه همچون جارویی جادویی ارزوها و اشتیاق را از دل مان می زداید و نور وروشنایی را به خانه دلمان می آورد. سپاسگزارم این نویسنده و مترجم های کتاب هایش به فارسی
تا به حال تا این اندازه کتابی نخونده بودم که معانی و تفاسیر کلمات رو مرزبندی مشخصی کنه. در واقع مرزبندی که در حد فهم من هست. یک نفس خوندن و درواقع نوشیدن این کتاب بمن احساسی چون آزادی داد.
کتاب شاعرانه و جالبی بود، بوبن ۹۹ درصد از مواد تشکیل دهنده بدنش از احساسات است و کسی است که عشق را خوب می فهمد و به زیبایی در زندگیش آن را لمس کرده است. در این کتاب او مرگ را هم به زیبایی زندگی به تصویر کشیده است و این برای من خیلی جالب بود. از کودکی مذهب و جامعه کاری با من کرده بود که از مرگ واهمه داشته باشم حتی در بکارگیری واژه اش، مرگ در ایران نه موتسارت است نه باران نه دانه سفید برف است نه خنده ای پابرجا، مرگ برای من در دوران کودکی سیاه ترین و ترسناک ترین قسمت زندگی بود یک نقاشی که مداد سیاه دست از سر آن برنمی داشت، تعزیه های ترسناک، مردمان گریان سیاه پوش غم زده، همیشه از مرگ سخن گفتن و از زندگی دور افتادن کاری بود که جامعه با کودکی من و هزاران کودک دیگر کرد، اینکه می دیدم در جامعه ام زندگی و زیبایی هایش به حال خود رها شده اند و همه به دنبال رستگاری و دنیای بعد از مرگ هستند مرا می ترساند. اینجا همواره تو در بازخواست هستی و باید زمان مرگت هم به این بازجویی ها ادامه دهی، همه اینها باعث شده بود مرگ برایم نازیبا باشد و مبهم. این کتاب دوباره باعث اشتی من با مرگ شد، بوبن به زیبایی مرگ را به مانند نت موسیقی ملایم و زیبا توصیف می کند، او هیچ ایده ای از اتفاقات بعد از مرگ ندارد ولی سعی میکند دست از خیال پردازی هم بردارد، او آن چیزی را که حس میکند می نویسد و برعکس چیزی که ما در آن استاد هستیم داستان سرایی های مداوم است. نمی گویم دیگر از مرگ نمی ترسم ولی دیگر به اندازه کودکی از آن واهمه ندارم مشکل اینجاست که به من هرگز یاد داده نشد چگونه با مرگ خود برخورد کنم فقط مدام به من یاداور شده اند کمی حساب گر باشم و مدام بعد از مرگ به شرح اعمالم بپردازم نه توصیف گر عطر مست کننده یک گل باشم و نه تشریح کننده واژه زیبایی به نام عشق و از همه غمناک تر این است که حتی نمی دانیم رفتارمان با زندگی نیز چگونه باشد و چگونه باید از آن لذت برد، چیزی که هیچگاه در کنار چیزهای مهم دیگر به ما آموخته نشد و این واقعا امری دردناک است ........
اساسی ترین وعمیق ترین سوال که در گستره هستی وجود انسان مطرح است تاریخ زایشش
به زمانی میرسد که انسان خودش را شناخت
اگر مادربرابرخشونت مرگ غافلگیر میشویم شاید برای این است که زندگی هایمان را درمناطقی بیش از حد معتدل وگرم وتقریبا ساختگی قرار داده ایم
واین بودن و وجود است که همیشه سوال برانگیز بوده است عدم را چرایی نیست
درکتاب ازعدمی صحبت میشود که حضوری فراتر ازبودن داردنبودی که روشنایی است
دربودن های تاریک.وعشقی که ازوقتی مرده است انگار زنده تر شده است . انسان دراندیشه نبودن هاست که فیلسوف میشود درسوال از بودنهایی که دیگر
حضور کالبدی ندارندواین کتاب چیکده اندیشه های عاشقانه امیدوارانه وفلسفی
انسانی است که مرگ را پایان دوست داشتن نمی داند بلکه سراغازی برای نو و
جدید دوست داشتن می داندمرگ را نابودی حس نمی کند مرگ را آزادی دربودن می
داند.وقتی در"طمع زندگی" جای داری پس یعنی همیشه هستی وخواهی بود
ما نمی توانیم کسی را دوست بداریم بی آنکه بی اختیار بخواهیم اورا درقلب مان جای دهیم حال آنکه "بودن" یعنی "بخشیدن قلب" به کسانی که دوستشان داریم بی آنکه آنها را به خود "بخوانیم"،چه گونه میتوان تا ابد قلب را بخشید؟
فراتر از بودن سرگذشت شانزده سالهی یک زندگیست، روزهای روشن مردی از لحظه لحظه همراهی با ژیسلِن همسرش که خاموش شده، روایتی روان از نبودن و حسرت از دست دادن؛ دوران گذار، شاید اگر بتونم متنی شبیهش معرفی کنم سنگی بر گوری جلال آل احمد است که سنگی بر گوری کجا و قلم جلال آل احمد در مقایسه با قلم کرستین بوبن کجا، شاید هر دو کتاب شبیه هم به نظر بیان از نظر ستایش معشوق، مقایسه ادبیات ایران و فرانسه هم سخت، ولی مدح عشق جلال حال و هوای بهتری داشت تا ستایش عشق بوبن، خوندن کتاب را پیشنهاد میکنم متن روان و سادهش رو میشه از نقاط قوتش دونست و از دست کتابهایی که میتونم بذارمش تو دسته کتابهای مسیر خوان؛ آخر کتاب حس خوبی داشتم از خوندنش..