پیمان اسماعیلی (۱۳۵۶ در تهران)، نویسندهٔ کرد اهل ایران است. او برای مجموعه داستان «برف و سمفونی ابری» جایزهٔ روزی روزگاری، مهرگان، گلشیری و منتقدان و نویسندگان مطبوعات را دریافت کرد. مجموعه داستان «همین امشب برگردیم» برنده جایزه ادبی احمد محمود شده است.
به عنوان یکی از طرفداران پر و پاقرص داستانهای آقای اسماعیلی پای کتاب نشستم، ولی آنطور که باید توقعم برآورده نشد و شاید اشکال کار هم همینجا باشد: بخاطر تجربههای پیشین، توقع زیادی از داستانها داشتم. حین خواندن داستانها احساس کردم کاراکترها، فضای داستان و شیوه داستانپردازی اسماعیلی کمی برایم تکراری شده و از اینرو داستانها ترس و غافلگیری کمتری برایم به همراه داشت. میان داستانهای این کتاب و کتابهای قبلی نویسنده وجه اشتراک زیادی وجود دارد. مثلا در اکثر آنها شخصیتهای کارگری وجود دارند که عموما به پروژههای عمرانی و نفتی مشغولاند یا وجود شخصیت مهاجر و فضای مهاجرت در داستان، که البته این طبیعی ست و ریشه در تجربههای نویسنده در دنیای واقعی دارد. نباید فراموش کرد که آقای اسماعیلی خود یک نویسندهی مهاجر است. با تمام این حرفها، هنوز هم وهم و تعلیق داستانهای اسماعیلی برایم نشئهکننده است و نظیرش را در داستانهای ایرانی ندیدهام
احساسم بعد خواندن این مجموعهداستان به احساسم بعد دیدن فیلمهای هومن سیدی پهلو میزند، فیلمهایی که ذرهای به جامعهی ایران و ایرانیجماعت ربط ندارند. روایتهای خامدستانهی یک فیلمبین ذوقزدهاند که میخواهد تجربههای فیلم و سریالبینیاش را با دیگرانی قسمت کند. البته یککاسه کردن پیمان اسماعیلی با امثال سیدی، جفاییست در حق این نویسنده. من تنها از جنبهی یادشده میان او و سیدی دست به مقایسه زدم. وگرنه حرفهای بودن اسماعیلی را در عالم داستاننویسی نمیشود رد کرد. داستانهایش اغلب چفتوبست دارند و شگردهای روایی را هم خوب بلد است. اما تهش داستانها، با وجود استحکامشان، رنگ تقلید دارند. هیچ نشانهی مهمی درشان نمیبینی که بگوید نویسندهشان ایرانی بوده. من با این قضیه، به خودی خود، مشکلی ندارم. گرچه معتقدم اگر کسی میخواهد در ردهی ادبیات جهانی بنویسد، باید آنقدر قوی بنویسد که اثر، خودش را به آن سطح برکشد، مثل «بوف کور». اگر کسی مایهی نوشتن «بوف کور» ندارد، بهتر است قید ادبیات جهانی را بزند و در مختصات زبان و فرهنگ خودش بنویسد. حتی اگر بخواهم این مجموعه را با معیارهای خود اسماعیلی قضاوت کنم، باز باید بگویم موفق نبوده، شاید بهجز یکی از داستانها
پیمان اسماعیلی موتیفهای تصویری تکرارشوندهاش را به درستی لابهلای خردهروایتهای داستانهایش جا میدهد؛ چنان که این کولاژ مهندسی شده از تصاویر و دیالوگها مثل پازل، تصویر ذهنی ماندگاری در ذهن مخاطب ترسیم میکند. هنوز تصاویر پر هول و هراس رمان «نگهبان» و داستانهای کوتاه مجموعهی «برف و سمفونی ابری» در ذهنهایمان حک شده و هر وقت به آنها فکر میکنیم ناخوداگاه نوک انگشتهایمان یخ میزند. هنوز تصور چشمهای گرگها میان برف، سرما را در ظهر داغ نیمهی تابستان هم به جان آدم مینشاند و حالا پیمان اسماعیلی فضاهای جدیدی را برای خاطرههای جدید ساخته است؛ خاطراتی که مثل تصاویر پر قدرت کتابهای قبلیاش و اینبار حتی با بو و رنگ و صدای بیشتر به ذهن مخاطب نفوذ میکنند؛ از بوی عود در دهانهی تونل تاریک مترو که پل تداعی میشود به عودی که وسط سبزهی هفتسین دود میکند تا نوزادی غرق شده در اقیانوس که شاید بچهی همان زن بارداری باشد که راوی از قایق مهاجران غیرمجاز به اقیانوس انداخته تا جلیقهی نجاتش را تصاحب کند.
"همین امشب برگردیم"، مجموعه ای ست از پنج داستان کوتاه نوشته ی "پیمان اسماعیلی". این دومین مجموعه داستانی ست که از این نویسنده ی جوان می خوانم. مجموعه ی پیشین با عنوان "برف و سمفونی ابری" (چاپ نخست: تابستان۸۷)، از جمله ی بهترین مجموعه داستان هایی ست که در چند سال اخیر خوانده ام.
در مجموعه ی حاضر، همان دغدغه های پیشین نویسنده دیده می شود؛ ترس حضوری پررنگ دارد. باز هم آدم های تک افتاده و غریب، در موقعیت های ناآشنا گیر افتاده اند و دچار چالش های روحی و روانی اند. انتظار می کشند یا تحمل می کنند. کاراکترهای سه تا از داستان ها (دنیای آب، کانبرای من، واندرلند) مهاجرند و استرالیا سرزمین غریب مورد نظر نویسنده است. اما این ترس و تنهایی شخصیت هاست که مورد توجه نویسنده است، هرکجا که می خواهد باشد!
داستان های دنیای آب، کانبرای من، روز یادبود، و واندرلند راوی اول شخص دارند و داستان تونل محدود به ذهن یکی از شخصیت هاست و همین نشانه ای ست از اهمیت دادن نویسنده به درونیات کاراکترها. بیشتر داستان ها مدرن ذهنی اند.
استفاده ی درست از محیط برای نشان دادن درونیات کاراکترها، از جمله نشانه های شاخص داستان هاست؛ در این جا بر خلاف " برف و..." که سرما حضوری پررنگ داشت، گرما به چشم می آید.
هرچند به شخصه " برف و ..." را بیشتر از این کتاب می پسندم، اما به نظرم نویسنده در برگزیدن مکان ها و فضاهای جدید درست عمل کرده است. داستان ها چهارچوب مستحکمی دارند. فقط شاید بتوان داستان "روز یادبود" را نسبت به بقیه ی داستان ها ضعیف تر دانست، چرا که آن انسجامی را که باید ندارد و به اندازه ی کافی متمرکز نیست.
٭مشخصات کتاب:
همین امشب برگردیم، پیمان اسماعیلی، نشر چشمه، چاپ دوم: زمستان ۱۳۹۵.
با توجه به اثر قبلی نویسنده (برف و سمفونی ابری) که از بهترین تجربه های کتابخوانی من بود، کمی انتظارم بالا بود ولی با اینکه داستان ها ضعیف تر بودن ولی همچنان پیمان اسماعیلی اون فضاسازی خاص خودش و دخالت دادن عناصر عجیب و جادویی رو حفظ کرده بود و همین باعث شد تا حد کافی لذت ببرم. ولی امیدوارم کتاب بعدی که قراره از پیمان اسماعیلی (نگهبان) بخونم به اندازه برف و سمفونی ابری من رو به وجد بیاره.
میخواستم یک ستاره بدهم اما به خاطر داستان دوم و سوم که روایت های زندگی های کارگری بود یک ستاره دیگر هم دادم. این دو داستان هستند که از درخشیدن نوری در نهاد بشر حرف میزنند. نوری که مدام کار کردن در حال خفه کردنش است. روایت زندگی های از هم گسیخته مهاجران هم البته بد نبود و شاید لازم بود که «شکست» از لای تصاویر این زندگی ها بیرون بزند. داستان چهارم هم قطعا در گرفتن جایزه احمد محمود بی تاثیر نبوده. بخواهم از بیست نمره بدهم: دنیای آب: ۱۵ تونل: ۱۸ کانبرای من: ۱۷ روز یادبود: ۷ واندرلند: ۹
پیمان اسماعیلی در این پنج داستان کوتاه هم به دنبال ایجاد فضایی وهمآلود و هراسآور است، موفق هم هست، اما خواندنشان شگفتزدهام نکرد، آنطور که برف و سمفونی ابری یا نگهبان، که تا مدتها درگیر فضای داستان بودم. شاید چون شخصیتها و روند داستانها قابل پیشبینی بودند، کمی تکراری! مشتاق خواندن کارهای دیگر جناب اسماعیلی هستم.
مثل کارهای قبلی اسماعیلی، فضاسازی عالی و غریب ادم رو میخکوب می کرد. داستان«کانبرا» از همه برام جذاب تر بود شاید به دلیل رگه های جنوبی خودم. اما همچنان بهترین کارشون از نظر من برف و سمفونی ابری هست.
پنج داستان با درونمایههای یکسان. نشان دادن هراس در بین داستانها با موضوعیت مهاجرت و دوری از وطن. همین امشب برگردیم گویا چهارمین اثر نویسنده و سومین اثر داستانی اوست. اثری که طبق دیگر نظراتی که در همین گودریدز ثبت شده نسبت به دیگر آثار کمی ضعیفتر است. خب لااقل از این لحاظ شانس آوردهام که اولین کتابم از پیمان اسماعیلی عزیز ضعیفترین اثرش بوده و با این وجود من لااقل از دو داستان دنیای آب و تونل لذت بردم. و این یعنی میتوانم به خواندن دو اثر دیگر نویسنده همچنان امیدوار باشم. فضاسازیها و استفاده از زاویهدیدهای متفاوت از نقطه قوتهای کتاب بود. نقطه قوتی که به خصوص در دو داستان اول خیلی قوی بود. تعلیقهایی که در دل داستانها ایجاد شده هم خوب بود. تنها ایرادی که تقریباً به هر پنج داستان وارد میدونم(داستان اول کمتر) پایانبندی داستانهاست. لااقل مورد پسند من نبود. قشنگترین داستان کتاب از نظر من همان اولین ��استان کتاب بود. و جالب اینکه همان اولین داستان شروع خیلی خوبی داشت. طووری که به نظرم رسید خواننده خودش هم نسبت به نوع چینش داستانها اگاه بوده و اگاهانه قویترین داستان کتاب که اتفاقاً شروع طوفانیای دارد را به عنوان اولین داستان قرار داده. تونل هم که دومین داستان کتاب بود نسبت به سه داستان دیگر بیشتر به دلم نشست. داستان سوم ضعیفتر بود و داستان چهارم را حتی بعد از دوبار خواندن متوجهش نشدم. داستان آخر هم که گویی آورده شده تا حسنختام چهار داستان اول و کتاب باشد. بسیاری از نقطههای تاریک چهار داستان اول در داستان آخر روشن میشود. یا لااقل من اینگونه احساس میکنم که روشنتر شده.
با توقع بیشتری کتاب را شروع کردم. به نظر من از برف و سمفونی ابری ضعیفتر بود. فضای وهمآلودی که معمولا بر داستانهای اسماعیلی حاکم است در این کتاب هم بود مضافا اینکه در داستانهای این کتاب بیشتر برخرافات و باورهای عامه تاکید کرده بود. حضور "خرگوش سفید" در تمامی داستانها هم حکم نخ تسبیح را داشت. از این ایده خوشم آمد.
همچنان خوب و امیدوار کننده. البته که این مجموعه داستان اسماعیلی همون ویژگی های استفاده از زوایای دید مختلف و فضاسازی های رئالیسم جادویی رو داره اما موضوعات داستانا محدودتر شدن. به خصوص که موضوع مهاجرت خیلی برجسته شده بنابر تجربیات شخصی نویسنده. مهم ترین نکته ی این کار اینه که داستانا به ذات داستان کوتاه و کوتاه زمانشون نزدیک شدن. معمولا توی چند ساعت یا حتی کمتر اتفاق می افتن. رفت و برگشتای زمانی هم توی چندتا از کارا خیلی زیاده و نویسنده خیلی خوب از پسشون براومده. انقدر که اصلا به چشم نمیان یا توی ذوق نمی زنن. هنوز هم می شه گفت توی فضاسازیاش نقصی نیست. خیلی ملموس، گیرا و خاص. تعلیق ماجراها هم انقدر قویه که شما رو دنبال خودش بکشونه.
پ.ن: چیزی که من توی کارای اسماعیلی دوست دارم همین حضور رئالیسم جادویی و درون مایه ی هراسه(انواع مختلف هراس.)
چندوقتیاست که همین امشب برگردیم اسماعیلی را خواندهام اما گویی در داستان تونل گیر کردهام. وارد هرجای غریبی که میشوم تونل اسماعیلی را به یاد میآورم. فضای داستان گویی برایم زندهاست و همیشه همراهم؛ از زمانی که کتاب را تمام کردم چندباره خواندمش و هر بار دوستش داشتم. کتابهای اسماعیلی برایم تجربهی خوبِ خواندنِ کتابهای ایرانی بود، من که با اکراه به سمت کتابهای ایرانی رفتم و به دلیل کمبود وقت به ندرت کتابی را چندباره میخوانم، اسماعیلی کاری کرد که ابر و سمفونی ابریاش را دو باره بخوانم و داستان کوتاه تونلش را چندین باره. چیزی در داستانهایش وجود دارد که مرا میکشاند، منتظر خواندن آثار ننوشتهی آقای اسماعیلی هستم.
در کتابفروشی برای خودم میگشتم بدون اینکه قصد خرید کتاب داشته باشم. یهو این کتابو دیدم و یاد تجربۀ خوبم از "برف و سمفونی ابری" افتادم و خریدمش و خوندمش. ولی به خوبی اون مجموعه نبود. فضاها به قول پشت کتاب هراس داشتن و پیمان اسماعیلی طور بودن. ولی پیمان اسماعیلی طور ضعیف. ینی کاری که برف و سمفونی ابری با من کرد رو این کتاب نکرد. حتا پشیمون هستم از خوندنش. به هر حال.
نمونهای خوب از مجموعه داستان ایرانی. پیمان اسماعیلی توانسته در ژانر رئالیسم جادویی (تنها یک داستان این مجموعه در این ژانر نیست) که به آن اشراف کامل دارد در مورد موضوعاتی بنویسد که مشخص است در مورد آنها تجربیات و تحقیقات کافی داشته. نتیجه را با ذوق بالا و قلم خوب و وسواس مناسب ترکیب کنید. میشود اثری خواندنی و قابل احترام.
قلم نویسنده قوی و گیراست. فضای عموما وهمناک قصههاش همیشه برام جذابه. البته سوژهها و پایان قصههاش تو این کتاب سخت فهمتر از برف و سمفونی ابری بود٬ ولی هنوز سوژههاش جالب و خلاقانه هستن. به خصوص اولین داستان که از همون چند خط اول آدم شوکه میشه.
پیمان اسماعیلی در «همین امشب برگردیم» پنج داستان کوتاه دارد که شاید مهمترین ویژگی مشترکشان نوعی اعوجاج هراسآور در واقعیت باشد. جهان داستان کاملا واقعی است، واقعی همچون جهان یک داستان کافه آپارتمانی، اما ناگهان چیزی ترسناک در آن ورز میآید و هراسی سهمگین میآفریند که تا پایان رهایمان نخواهد کرد. البته که جهان داستانها هم اصلا کافه آپارتمانی نیست: جزیرهای در اقیانوس، تونلی در مترو، خوابگاه دانشجویی، و فضاهایی متفاوت و مختص داستان. اصلا مکان داستانهای اسماعیلی یکی از عناصر به یاد ماندنی داستانهایش هستند. دیگر ویژگی خوشایند داستانهای این مجموعه آن است که حتی در یکی دو داستان که پیچیدگی ذهنی و روایی داریم، داستان آن قدر کند و پیچیده نمیشود که خواننده عطای داستان را به لقایش ببخشد آن گونه که در بسیاری از داستانهای این روزها به خیال جریان سیال ذهن نوشتن و تجربهگراییهای فرمی شاهدیم. داستانهای پیمان اسماعیلی خوشخوان، هراسآور، به یاد ماندنی و تر و تمیز و البته زنده و خلاقانهاند با جهانی متفاوت از جهان رایج داستان ایرانی.
داستان آخر کتاب، واندرلند، به نظرم جزو بهترین داستانکوتاههای فارسیِ نویسندههای بعد انقلابه، از بقیهی داستانهای این مجموعه هم یه سروگردن بالاتره. بقیه ادامهی روندِ داستانهای قبلیِ پیمان اسماعیلیان و فرمولشون مشخصه: ساختن تدریجیِ محیط آبستنِ وهم و هذیون و یه شخصیتِ تنها، و در نهایت پایانبندی با یه تصویرِ موهوم عجیب که نمیفهمی واقعیه یا تو ذهن شخصیتهای تنها و افسونزدهش شکل گرفته
به این مجموعه دو ستاره می دهم درصورتیکه باید سه ستاره بدهم. اما به خاطر نویسنده ای که کارهایش را بسیار دوست می دارم و این کاربه نظرم در سطح سایر آثارش نیست دو می دهم. در بین 5 داستان دو داستان را بسیار پخته و منسجم بود اما داستان های دیگر انگار به زور با نقطه های عطف و ربط به هم چسبانده شده بود به عنوام مثال واندرلند که بسیار گریز از مرکز داشت اگرچه شاید توجیه بتوان کرد به دلیل اسم داستان و سرزمین عجیبا پذیرفته باشد اما گیج کننده بود. . دو داستان تونل و روز یادبود را بسیار دوست داشتم و مثل همیشه مرگ نقش اصلی همه ی داستان هاست. مرگ و اضطراب مدام و دلهره و ترسی که در هر خط در کمین نشسته است. توضیحات دقیق با صدا و تصویر برای خالی کردن دل مخاطب از حادثه ای پیش رو. و اینکه در داستان تونل نشان می دهد که نویسنده چقدر خوب می تواند به امری ناباور و مضحک باوری قابل پذیرش ببخشد. مارکز می گفت باید یک جوری بنویسید که اگر وسط داستان فیل راهوا کردید مخاطب تعجب نکند وباور کند. . تونل و انتهایش که به دختر هندی و وهم کارگر می رسد من را یاد "بوف کور" صادق هدایت می اندازد و تا حدی هم داستانی از نسیم مرعشی به اسم "رود" داستان های سوریال او در مکان های خیلی واقعی و ادم های واقعی تر که قشر پایین جامعه هستند رخ می دهد. . داستان کانبرای من شبیه داستان گرگ هوشنگ گلشیری که زن خیره و دلبسته ی یک گرگ می شود، پری هم مشغول و خیره به مشغلی ست که در منطقه ی نیروگاه عسلویه روشن است. یک داستانی هم خوانده ام از کاملیا کاکی به اسم عسلویه که شابهت های فضایی زیادی به این داستان داشت. . خواب گرید و هراس و توهم که از داستان نگهبان خودش قرض کرده است. فضاهای سه کتابی که تا به حال از اسماعیلی خوانده ام به شدت شبیه به هم است. هراس و دلهره و ترس و خواب گردی و رابطه با حیوان و... . داستان روز یادبود که به شدت من را یاد فیلم ماجرای آنتونیونی انداخت. دختری که در خوابگاه به شیوه یا مجهولی کشته می شود و دوستش که خواستار رابطه با دوست پسر است. به نوعی شک در مخاطب ایجاد می کند که شاید این دختر و دوست قاتل دختر باشد. آخر داستان روز یادبود درخشان تمام می شود برخلاف گزارشی بودن فضای داستان و پراکندن جزییات تصویری زیاد. . دوباره می خوانم " روز یادبود" را.
پیمان اسماعیلی داستاننویس قهاری است. روایت و دیالوگنویسی را خوب بلد است و میداند مخاطب را چطور همراه خودش بکشاند به فضای داستانهایش- که فضاهایی خاص و اکثرا تکراری هستند. او معمولا، انگار نمیتواند از زیست خودش جدا شود. داستانهای او معمولا روایتی از زندگی قشر متوسط و کارگر است که به شکلی رئال پیش میرود و با یک اتفاق خیالی پایان میگیرد. میتوانم بگویم که تا ند داستان اولی که از او میخوانیم لذت میبرم، اما شاید در ادامه از این فرم تکراری خسته شویم.
کم پیش می آید که تمام داستان های یک مجموعه خواندنی از آب در بیایند، اما در " همین امشب برگردیم" با پنج داستان فوق العاده روبرو هستیم. فضای تمام داستان ها در عین داشتن المان ها و موتیف های آشنا جذابیت خودشان را دارا هستند و از همان سطرهای ابتدایی چنان خواننده را در دنیای خودشان غرق می کنند که به زحمت می تواند فضا، تخیل و روح داستان ها را فراموش کند. فضاهای وهم آلود در بستری منطقی روایت می شوند و داستان ها چنان مرزهای باریک بین واقعیت و خیال را جا به جا می کنند که در انتها تنها لذت می ماند و لذت. فضای داستان ها متفاوت از کلیشه های این روزهای ادبیات ما است و خواننده در مجموعه ای از فضاهای متفاوت، از اقیانوس و ساحل آرام آن گرفته تا دکل های غول آسای گازی و تونل تاریک و سرد مترو خودش را غرق شده می بیند. لحن دقیق، نشانه های عمیق و زبان روان داستان ها نمی گذارد که ارتباط بین داستان و ذهن خواننده از بین برود و او تا انتها خودش را در احاطه پیرنگی قدرتمند می بیند که در عین روایتی روان و ساده لایه های معنایی عمیق تری را در خودش پنهان کرده است. در بین خیل داستان های ایرانی، " همین امشب برگردیم" انتخاب جذابی است برای خواندن، که می توان آن را با خیال راحت به هر دوستی پیشنهاد کرد.
بعضی از کتابها هویت دارند. بدون شناسه و مشخصات نویسنده میتوانی با تماشای جهان کتاب، نویسندهاش را بشناسی. بیآن که سبک و سیاق داستان تکرار مکررات باشد. کتاب «نگهبان» تا حدودی این خصلت را داشت. اما این مجموعه اصلاً جنس کلمههای پیمان اسماعیلی نبود. بیهویت بود و شبیه خیلی از داستانهای دیگری که نخوانده فراموش میکنیم. میدانم این موضوع دشواری است. برای من که داستاننویسم این مسئله همواره دغدغه است و گریز از آن ساده نیست.
بهترین داستان این مجموعه را «کانبرای من» میدانم. به دلیل روایت قوی و پایان عجیباش. و ضعیفترین داستان «روز یادبود» است که در واقع هیچ داستانی ندارد و اصلاً نمیتوانم باور کنم نویسندهاش همان کسی است که مجموعه «برف و سمفونی ابری» را نوشته. شاید هم تاریخ نگارشش خیلی قبلتر از این باشد. و اسماعیلی هم مثل خیلی از نویسندههایی که به شهرت میرسند تصمیم گرفته داستانهای قدیمیاش را از لای پوشهها و دستنوشتهها بیرون بکشد. این حدس من است. ترجیح میدهم درست باشد به جای اینکه بپذیرم نویسنده عقبگرد داشته.
این مجموعه داستان از نویسنده را بلافاصله بعد از مجموعه برف و سمفونی ابری خوانده ام. آن نظری که در نقد آن مجموعه در گودریدز نوشتم به قوت خود باقی است اما احساس میکنم نویسنده در این مجموعه به کمال در داستانها نزدیک تر شده است. همچنان معتقدم از امتیازات بزرگ قلم اسماعیلی این است که خوب میداند خواننده گوش مفت ندارد و اضافات را از داستانهایش خوب حذف میکند. اغلب داستانهای این مجموعه در حال و هوای مهاجران/پناهندگان ایرانی در استرالیاست. طعم تلخی داستانهای ریموند کارور را در برخی داستانهایش حس کردم. اما کشش و تعلیق داستانها کماکان حول محور معما و دنیای رازآلود و ماورایی است. چه در داستان "دنیای آب" که حس گناه و کیفر دنیایی راوی را گرفتار کرده، چه "کانبرای من" که حس رازآلودی نیرویی در حرارت درون زمین داستان را به زیبایی پیش میبرد، چه در "واندرلند" که به هم رسیدن سه انسان که احساس کشنده تنها ماندن و انتظار گمشده را بین خود سهیم میشوند.
«سه ستاره و نیم» مسئله کاملا شخصی است: اسماعیلی درست همان داستانهایی را مینویسد که من دوست دارم بخوانمشان. او متمایز است و این تمایز همان چیزی است که نوید نویسندهای ماندگار را میدهد: نوشتن به مثابه آفرینش و نه محاکات.