پشت جلد کتاب: در این داستانها، با نویسندهی متفاوتی سروکار داریم که با نگاه و زبانی نو و با ذهنی آزاد از کلیشههای مرسوم، به تماشای جهانی ملموس و آشنا و مناسباتی به دیرینگی زمان نشسته است. با دریچهی تازهای که از یک زاویهی غریب و بکر باز میکند، به آنچه در زیر غبار تلخی از روزمرگی فرومانده است، تحرک و شیرینی تازه ای میبخشد و به آن چهرهی زنانهی بیشکل و بیجان ماندهای که در پسزمینهی معرکه درجا میزنند، مجال و امکانی میدهد تا به میان اجرا بیایند و تشخص و هویت ازدسترفتهی خود را پیدا کنند. چاپ ۱۳۹۱
شیوا ارسطویی، نویسنده، مترجم و شاعر ایرانی متولد اردیبهشت ۱۳۴۰ تهران با تحصیلات کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی و کارشناسی بهداشت صنعتی از دانشگاه تهران است.
مجموعه داستانهای «آمده بودم با دخترم چای بخورم»، «آفتاب مهتاب» و «من دختر نیستم» و رمانهای «بیبی شهرزاد» و «افیون» از آثار اوست. کتاب «آفتاب مهتاب» برندهٔ جایزهٔ گلشیری و نیز برندهٔ جایزهٔ یلدا در سال ۸۲ شدهاست. ارسطویی سابقهٔ تدریس داستاننویسی در دانشگاه هنر تهران و دانشگاه فارابی را داشته٬ و اکنون در یکی از دانشگاههای غیرانتفاعی هنر در حال تدریس است. همچنین ده سال است کارگاه داستاننویسی وانکا را برگزار میکند. او بازیگری در چند فیلم کوتاه را تجربه کرده؛ از جمله فیلمی که بر اساس یکی از داستانهای جان بلاهری ساخته شدهاست.
به خوبی مجموعه داستان آفتاب مهتاب نبود اما در مجموع دوستش داشتم. مخصوصا خود داستان آمده بودم با دخترم چای بخورم خواندنی بود و آن قدر پایان بندی اش غافلگیر کننده و تکان دهنده بود که داشت گریه ام می گرفت! آن هم من که سخت گیرم مخصوصا در مورد نویسندگان زن
این طوری نمره میدهم به داستان ها:
آمده بودم با دخترم چای بخورم: 19 عصر: 14 نابغه ها: 15 صف: 17 همه انجیرهای دنیا: 16 گربه امروز مرد: 15
داستانی که نام مجموعه رو یدک میکشه، یه جور ارتباط موازی برقرار کرده بود به نظرم با زندگی فروغ و رابطه ش با گلستان، که جالب بود. یه داستان خوب دیگه م داشت به نام «صف» و باقی در خاطرم نخواهد موند.
همین داستانی که اسمش رو روی کتاب گذاشته، واقعا عالی بود. اما نتونسته بود یه مجموعه داستان عالی باشه. هربار اسم شیوا ارسطویی رو روی کتابی دیدم، اومدم بخرمش، ولی باز یاد بقیه اون داستان ها از این مجموعه که خوب نبودن افتادم و بی خیال شدم
شاید کتاب چهارستاره ای نباشه و سه ستاره ای باشه. برای من ولی چهار ستارست. چون از دنیایی حرف می زنه که من می شناسم ومی فهمم و کمتر دیدم ازش حرف بزنن. دنیای ساده و روزمره آدم های ساده و روزمره که زندگی های واقعی واقعی دارن. زندگی می کنن. قدری از دوست داشتنم هم برای اینه که تصاویری که توصیف می کنه تصاویریه که منو یاد دوران کودکی می ندازه. تصاویری که چشمهام توی 8 تا 12 سالگی مثلا بهش عادت داشت. از لا به لاش بوی روز و خنکای نسیم میومد حتی اگه قصه تلخ بود. من خنکی هندونه رو میز توی حیاط رو توی دهنم حس می کردم گرچه نویسنده خیلی توصیفش نکرده. اما آوردنش رو میز تو حیاط و تصویر مادر و دختر و پسر نشانه ی کافی بود که مغزم اون تصویر رو از خاطراتم بیرون بکشه و خنکی هندونه رو یه جایی از گذشتم بیرون بیاره و یادم بیاره.
آنچه که پشت جلد کتاب آمده است دقیقا روایت معکوسی از این اثر است! پشت جلد نوشته شده:
"در این داستان ها، با نویسنده ی متفاوتی سر و کار داریم که با نگاه و زبانی نو و با ذهنی فارغ و آزاد از کلیشه های مرسوم، به تماشای جهانی ملموس و آشنا و مناسباتی به دیرینگی زمان نشسته است .... ."
من می خواهم بگویم در این کتاب با داستان هایی کاملا کلیشه ای سر و کار داریم که آدم رغبت نمی کند حتی یک پاراگراف بعدش را بخواند! در قیاس با کارهای زنانه نویس هایی مثل زویا پیرزاد و بلقیس سلیمانی، حقیقتا این کار زیر صفر بود.
با شير ارسطويى با اين كتاب اشنا شدم،،، مجموعه داستانًى كه به پيشنهاد متصدى نازنين شهر كتاب ارين، خريد مش،، داستان اول اونقدر منو تحت تأثير قرار داد كه دوباره و دوباره خواندمش،،، داستان رنج و نفرت مادرى از داماد سابق خود كه مثل ساير زنان سرزمين من زير سايه سنگين مردانه،،، تنها به واگويى مرثيه اى شبيه است
پرسیدم چرا مهران آن فیلم را نشانم داد؟ که بگوید: "ما مردها همه مثل همیم؟" یک چای برای خودت ریختی و آرام گفتی:" نه، فیلم را نشانت داد که بگوید همه شما مثل همید."