کتاب بابا برفی نوشته جبار باغچهبان توسط کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان منتشر شده است. این کتاب روایت کودکانی است که سرما برای دیدن پدربزرگشان راهی خانهاش میشوند. درباره کتاب بابابرفی برف و سرما همه جا را گرفته است و حسابی برف آمده بچهها برای دیدن پدربزرگشان به خانهاش میروند انها یک آدمبرفی بزرگ میسازند ناگهان آدم برفی به حرف میآید و میگوید که ممنون است که او را ساختهاند حالا هرکاری از او بخواهند انجام میدهد و بچهها از او میخواهند نانوایی کند خواندن کتاب بابا برفی را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم کودکان و نوجوانان علاقهمند به ادبیات داستانی و والدینی که دوست دارند برای فرزندانشان قصه بخوانند، مخاطبان اصلی این کتاباند.
هربار با پدرم بیرون میرفتم و میخواست برای خودش روزنامه بخرد، یک کتاب قصه هم برای من میخرید. برای همین است که هنوز از دکههای روزنامهفروشی، بوی خاطره میشنوم... از بین آنهمه کتاب قصه که بیشترشان ترجمهشده بودند، بابابرفی برای من از همه عزیزتر بود و هست. در بین کتابهایی که غالبشان قصههای شاه و پری بود و ماجرای سفرهای اسرارآمیز و ماجراجوییها و دانستنیهای علمی، بابابرفی آن تنها داستانی بود که دست یخزدهاش را گذاشت روی قلبِ گرمِ کودکیام... شاید این اولین باری بود که درک میکردم در ازای هرچیزی، چیز دیگری از دست میرود... اولین باری بود که میدیدم بعضیها برای نانِ بعضی دیگر، آب میروند... خوب یادم است وقتی میخواندمش غمگین میشدم و حس میکردم باید خیلی جدی چیزی از این قصه یادبگیرم که بابابرفی بیهوده نمرده باشد... بابابرفی من هنوز و همیشه زنده است... خیلی روزها دنبال این کتاب گشته بودم، حتی در کتابخانۀ یکی از کانونهای پرورش فکری پیدایش کرده بودم که نتوانستم در ازای اهدای کتاب دیگری آن را بگیرم. تصور کنید وقتی فهمیدم دوباره در کتابفروشیها پیدایش شده چه حالی شدم و وقتی هدیه گرفتمش چه حال دیگری... اگر اطرافتان کودک دارید یا خودتان کتاب کودک دوست دارید، حتماً سراغ این کتاب بروید..
بابا برفی برای من یک اثر #ویژه است . این کتاب رو در یک شب به یاد موندنی #هم_خوانی کردم. که خیلی خیلی چسبید و مسلما ویژه بودنش برام از این جهت هم بی تاثیر نیست اما حقیقتا قصه دلنشینی داره که با خودش یه اتفاق دراماتیک رو هم حمل میکنه ... چیزی که باغچه بان برای کودک مخاطب این قصه امکان تجربه ش رو فراهم کرده. چهره #متاثر یا حتی #اشک_های بچه ای که بابا برفی رو خونده حتما تایید میکنه اینو ... مهم تر از اون روز ها و ساعت هایی که حتما داره به قصه، به برف، به بابا بزرگا، به آدم برفیا ... #فکر میکنه این کتاب سال 49 چاپ شده و دییلم افتخار یونسکو رو هم گرفته.
نکتۀ #مهم دیگه ای که موقع خوندن بابا برفی ملتفتش شدیم این بود که چقدر پسندیده و صحیح بود این اخلاق دوران کودکی که کتاب ها رو بارها #بازخوانی میکردیم ... چیزی که الان کمتر هست یا بهتره بگم نیست... خوندن های الان گاهی برای زود تر تموم کردنه حتی ...
امروز روز تولد جبار باغچه بان است . این کتاب را دربچگی برای تولدم خریدند ..من هم برای پسرم..باغچه بان مصداق همانهاست که نیما گفته : یاد بعضی نفرات ..زنده ام میدارد ...
دوکتاب از زندگی باغچه بان را باید خواند..او انسانی شایسته پنج ستاره است ..و کتابش نیز !
در ادامه جستجویم به دنبال کتابهای کودک و نوجوان دورهی طلایی کانون پرورشی، به این کتاب را پیدا کردم. و خیلی زود متوجه شدم که در کودکی، نسخهی فیزیکیِ این کتاب را خوانده بودم.
در آن دوره، نویسندگان بسیاری برای نگارش کتاب برای کودکان، به همکاری با کانون میپردازند. یکی از افراد که سابقه چندین همکاری را با کانون داشته، جبار باغچهبان است؛ کسی که سالها در زمینهی آموزش کودکان، به ویژه کودکان ناشنوا فعالیت داشته است. همین سابقهی کاری و شناخت وی از کودکان موجب شده، او در مقام نویسنده کتاب، بتواند به خوبی با زبانی بسیار ساده و سر راست، داستانش را تعریف کند.
از ویژگیهای عالی کتابهای آن دوره، توجه ویژگی به تصویرگری کتابها ست. تصویرگری این کتاب را آلن بایاشی، نقاش و عکاس فرانسویِ شیفته ایران انجام داده است؛ و انصافاً توانسته کاری بسیار خوب و شناسنامهدار ارائه دهد.
پن ۱: اگر از کتابهای این دوره کانون پرورشی، نسخهای اسکن شدهای در دست دارید، و با من هم به اشتراک بگذارید، بسیار ممنون میشوم. پن ۲: سراغ تعدادی از آثار نقاشی آقای بایاشی را می توانید در مجموعه فرهنگی تاریخی نیاوران بگیرید.
وقتیکه بچه بودم , خیلی قبل از اینکه بتونم بخونم , پدرم برای من این قصه رو میخوند . بعدن که تونستم بخونم , بیشتر از صدبار خوندمش . و الانم دارمش . اصلان همینکه بهش فکر میکنم به دورانه بچگی برمیگردم و حس میکنم زمستونه و داریم ... به هرحال خیلی برام عزیزه
کتابی از سال چهل و نه شمسی از جبار باغچه بان... که این بخش کتاب برای خود اوست: " تازه اگر آدم خودش هم از بین برود، یادش و کارهایی که برای آدم های دیگر کرده، هیچوقت از بین نمیرود. همیشه آدم های دیگر از او یاد میکنند؛ انگار که همیشه زنده است."
کم پیش می آید به کتابی 5 ستاره بدهم! باید خیلی دلم را ببرد! اصلا کتاب، ستاره پنجم را اگر دلربایی کند می گیرد. من نسخه فارسی را نخوانده ام و به شدت معتقدم در فارسی حلاوتی است که در هیچ زبانی نیست اما همین نسخه انگلیسی اش هم دلم را برد.
داستان محبت نسل ها و همکاری ها و فداکاری ها و بهایی که بعضی موجودات برای ایثار می دهند.
و حالا که دارم مینویسم خیلی بی ربط دائم این شعر "گروس عبدالملکیان" را زمزمه می کنم که: به شانه ام زدی که تنهایی ام را تکانده باشی به چه دل خوش کرده ای؟ تکاندن برف از شانه های آدم برفی
یادمه تو بچگی از این کتاب خیلی بدم میومد خیلی بچه بودم و اون موقع ها از چیزی که راجع به غم بود بدم میومد فکر میکردم میتونم با ندیدن یا نخوندن اون داستان یا فیلم اون غم رد پنهان کنم قشنگ یادمه که تا مدتها دلم نمیخواست در جستجوی نمو رو دوباره ببینم چون میترسیدم وقتی که نمو رو میدزدیدن و بعدشم انیمه مدفن کرم های شب تاب بود، اون رسما زندگی منو نابود کرد حتی هنوزم جرات ندارم ببینمش چون میترسم دوباره توی افسردگی شدید برم ولی نکته جالب اینهکه در همهی این موارد من بعدها به شاهکار بودن اکثر این داستانها که به غم متصل بودن پی بردم و درک کردم که زندگی بدون اون غم معنا نداره و غم چیزیه که مارو تبدیل به انسان میکنه اما راجعبه این کتاب هنوزم سر تفکر بچگیم هستم و نمیتونم این کتابو هنوز دوست داشته باشم حتی به این امید خوندمش که خاطره بد دفعه قبلو پاک کنه اما اصلا فقط بدترش کرد پس با کمال احترام به عاشقان این اثر من هنوزم از این اثر متنفرم!
همراه کتاب، فایل صوتی کانون رو هم گوش دادم. یک خوانشِ چهاردهدقیقهایه که سال ۱۳۵۰ منتشر شده.
پینوشتِ طولانیتر از ریویو: ساعت دو و نیم نیمهشبه و این چهارمین یادداشتیه که امشب منتشر میکنم. دلیلش هم فقط و فقط اینه که امروز هیچی درس نخوندم و با اینکه خیلی زیاد خستهام اما مغزم اجازهی خواب رو صادر نمیکنه. ناراحتم از اینکه روزهام هدر میرن/روزهام رو هدر میدم. ۰۲/۱۰/۲۱-۲۲ ?
یادمه این کتاب رو در کودکی خونده بودم. البته یادم نیست که چه حسی نسبت بهش داشتم یا نظرم نسبت بهش چی بود اما تصاویری از حضورش در خونه و خونده شدنش توی ذهنم حک شده. و ای کاش میذاشتم اون تصاویر همونطور دست نخورده باقی بمونن. داستان به نظرم خیلی خیلی خوبه و نکات خیلی درخشانی داره. روایت عالیه و تصاویر هم کارشون رو بسیار خوب و درست انجام میدن. اما در چند قسمت وجه آموزشی و تعلیمی بودن کتاب بشدت توی ذوق میزنه. فکر میکنم دوره ی استفادههایی چنین ابزاری از کتاب برای آموزش تموم شده باشه. شاید سی، چهل، پنجاه سال پیش چنین متنی بسیار هم مورد قبول واقع میشد و حتی بچه ها هم دوستش میداشتن، اما الان شرایط خیلی فرق کرده. در عین حال که قسمتهایی از متن کاملاً رنگ کهنگی و پوسیدگی دارن که ممکنه از جذابیت روایت برای خواننده کم کنه. بنظرم بهتر بود کانون پرورش فکری قبل از چاپ مجدد کتاب بعد از سالیان سال، کتاب رو به یک نویسنده ی خوبِ امروزی میداد تا در قسمتهایی از متن دست ببره و بدون اینکه داستان، شیوهی روایت و زبان نویسنده تغییر کنه، داستان با یک ویرایش به نسخه ی امروزی تر تبدیل شه. فکرکنم نتیجه ی کار میتونست خیلی خیلی فوق العاده بشه و داستان به این خوبی رو به یک اثر فوق العاده برای مخاطب امروزی تبدیل کنه.
این کتاب را در دوران کودکی ندیده بودم و هرگز آن را نخوانده بودم ولی خواندنش برایم خالی از لطف نبود.
بخشهایی از کتاب:
آن سال زمستان، زمستانِ سختی بود؛ درختها را سرما زده بود- سبزیشان رفته بود- مثل شاخِ بُز، خشک و قهوهیی رنگ شده بودند. نه گل مانده بود نه سبزه، نه ریحان، نه پونه، نه مَرزه. آب هم از رفتن خسته شده بود، یخ زده بود. صفحه ۲
پدربزرگ که بابابرفی نبود تا آتش و آفتاب آبَش کنند و از بین برود و چیزی از او باقی نمانَد. تازه اگر آدم خودش از بین بِرَوَد، یادش و کارهایی که برای آدمهای دیگر کرده، هیچ وقت از بین نمیرود، همیشه آدمهای دیگر از او یاد میکنند، اِنگار که همیشه زنده است. صفحه ۱۲ ۱۴۰۰/۰۱/۰۱