عاشقی که تنش بوی علف "می داده"
معشوقی که بوی کاج "می داده"!
چهرمین کتابی بود که از ابوتراب خسروی خواندم و به نظرم هم در رمان نویسی موفق و چیره دسته، هم در داستان کوتاه
مجموعه داستان هاویه اگرچه به پای کارهای دیگرش مثل اسفار کاتبان و دیوان سومنات_دو اثر با لذتی تمام عیار_ نمیرسد ولی رنگ و بوی آنها را داشت
داستان های خسروی پر از "بو" و نقاشی و تصویر های عجیب غریبه و اگر با موسیقی ایرانی که با پیانو نواخته میشه همراهش کنی متوجه ساختار پیچ در پیچ اسلیمی گونه داستان و طرح ها و حتی جمله ها میشی! و اینه که لذت بخشه
چیزی که در داستان های این چند کتاب و از جمله همین هاویه ذهن رو درگیر میکنه اینه که ادما حتی عاشق و معشوق در "نزدیک ترین هنگام" انگار در یک مه فرو رفتن و آدم ها همیشه در سایه روشن هستن
توضیحش سخته ولی این مه فضایی جادویی و فراتر از معمول به رابطه ها میده.
این مجموعه داستان رو هم پسندیدم و به زودی سراغ "رود راوی" خواهم رفت