از آسمان صدای سکتهی ابرها میآید جادهای که مدام میرود تو را همیشه گم میکند سرِ پیچ و آینه تنها کسی است که مانده تا هر صبح دستی به موهای خستهات بکشد
هنوز فکر میکنم روزی کســی از پلــهها میآیـــد تا در را بر پاشنهی فردا بچرخاند مُشتی آسمان، پشتِ پرده بگذارد و دیگر فرقی نخواهد کرد تلفن زنگ بزند یا نه از آسمان صدای خوابِ گنجشکان و از دستهای بیچتر صدای دریا میآید
دستمالی به سر ماه بستهام النگوهای جهان را به دست ماه کرده ام سر به شانه آسما کولی گذاشته ام و خداحافظ... اما نمی خواهم نگاه کنم نه! نگاه نمی کنم که عاقبت رادیو با موج هایش رفت بشقاب تاقچه به قیمت نرسید و ماند تختم را خریدند و رخت خوابی که روی زمین خواب است پر از ماهیان بی دریاست بی هوده چانه می زنی مشق های خط خطی ام را ارزان نمی دهم " ماهی سیاه " هم فروشی نیست "همیشه چند قدم نرفته می ماند و آن که دیر می کند تنها ریخت و پاش های قدیمی اش را در جیب می برد" آن که می ماند کلاغی عاشق است که هیچ کس اهلی اش نکرد دیر آمدی کفش هایم را به ابر یاگار داده ام به تنها کسی که مورچگان عاشق را له نمی کند دیر آمدی جز پیراهنی که پر از شب پره های ولگرد است چیزی مانده است پیراهنی که پر از پروانه های اهلی بود یادت هست؟ همیشه چند قدم نرفته می ماند و آن قدر می گذرد که می ترسیم به آینه خیره شویم: موهای کودکی مان تار تار آهنگی سپید می زند و رقص هایمان از یاد رفته اند زیر آسمانی که دارد از سیاهی سرفه می میرد وقت رفتن است در نامه نوشته اند آسمان همه جا همین رنگ نیست روزی که طیاره آهی کشید و پرید چتری به دست ابرها بده گریه ام خیسشان نکند و روزی اگر کسی از جاده های شبانه برگشت دنبال خرده ریزهای کهنه می گشت روزی اگر دختری آمد که بی خودی برای خودش و ماه سوت می زد منم آمده ام فردای تکه تکه را جمع کنم پیش از نماز صبح به هم بچسبانم آن روز به خانه ام برو و آبی به شمعدانی بده شاید بهار شود من پنج دقیقه بعد می رسم بیهوده در را نمی بندم ماه از پنجره می آید.