Jump to ratings and reviews
Rate this book

کچل کفترباز

Rate this book
چاپ ۱۳۴۶

42 pages

First published April 1, 1967

1 person is currently reading
179 people want to read

About the author

صمد بهرنگی

52 books4 followers

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
192 (22%)
4 stars
214 (25%)
3 stars
297 (35%)
2 stars
107 (12%)
1 star
35 (4%)
Displaying 1 - 30 of 33 reviews
Profile Image for مجیدی‌ام.
216 reviews153 followers
March 9, 2021
در این کتاب، شش داستان کوتاه وجود داره، که متمایزترین و طولانی‌ترینشون همون کچل کفترباز بود.
اگر این پنج داستان رو بزارم کنار داستان ماهی سیاه کوچولو، میشه جمعا شش داستان کوتاه که از صمد بهرنگی خوندم.

دروغ چرا، دوستش نداشتم، بهرنگی داستاناش یه جوریه، به من نمی‌چسبه.
شاید پیش خودتون بگین که مخاطبین بهرنگی نوجوانان هستن، که البته خودم میدونم. ولی حتی اگر این داستان‌ها رو برای یک نوجوان امروزی بخونیم هم، حوصله‌اش سر خواهد رفت!
متاسفانه کارای بهرنگی خوب عمر نکردن و مشخصه که تاریخ انقضاشون گذشته. نه لذتی در داستان‌هاش هست، نه آدم درسی می‌گیره ازشون، نه چیزی به معلومات خواننده اضافه می‌کنه! صرفا قصه‌اس، همین و بس...

البته تمام این حرف‌هایی که گفتم، نظرات شخصی من هست و ممکنه عده‌ای باشن که عاشق این نویسنده و قصه‌هاش باشن.
بهرحال من نظر خودم رو گفتم و احتمالا دیگه هیچوقت سراغ صمد بهرنگی نرم.

توصیه نمی‌کنم که این کتاب رو بخونید!!
Profile Image for Peiman E iran.
1,436 reviews1,112 followers
January 25, 2019
‎دوستانِ گرانقدر، داستان در موردِ پسرِ کچلی است که با مادرِ پیرش زندگی میکند و در صحرا خار کنی کرده و پس از کار، به رویِ پشتِ بام کفتر پرانی میکند
‎دخترِ پادشاه عاشقِ کچل میشود و کچل نیز دل به دخترِ پادشاه میبندد... زمانی که پادشاه متوجه این موضوع میشود، به وزیر که پسرش نیز دخترِ پادشاه را میخواهد، دستور میدهد که هم کچل را ادب کنند و هم کفترهایش را سر ببرند
‎خلاصه مأموران کچل را حسابی کتک زده و تمامِ کفترهایش را سر میبرند... زمانی که کچل قصدِ دفن کردنِ کفترهایش را دارد، دو کبوتر به بالایِ سرش آمده و شروع به صحبت میکنند که: اگر این پسر چهار برگی که از زیرِ پایِ ما به پایین می افتد، برداشته و به بُزِ خود داده و شیرِ بز را به سر و گردنِ کفترها بمالد، نه تنها آنها زنده میشوند، بلکه کارهایِ عجیب نیز انجام میدهند
‎خلاصه... کچل تمامِ آن کارها را انجام داده و کفترها زنده شده و برایِ شادی دلِ کچل و مادرِ پیرش، پرواز کرده و در برگشت به خانه، کلاهی برایِ کچل می آورند که هرکس این کلاه را به سر میگذارد، نامرئی میشود
‎دوستانِ عزیزم، بهتر است تا خودتان این داستان را بخوانید و ببینید که کچل از این کلاهِ جادویی چه استفاده هایی میکند و آیا به دخترِ پادشاه میرسد؟ یا خیر
---------------------------------------------
‎امیدوارم از خواندنِ این داستان لذت ببرید
‎<پیروز باشید و ایرانی>
Profile Image for Sara Kamjou.
664 reviews525 followers
April 28, 2018
داستان در مورد فرد کچل کفتربازی هست (نویسنده حتی به خودش زحمت نداده این کچل اسم داشته باشه و کچل بودن و کفتربازی رو با هویت فرد یکی کرده) که عاشق دختر پادشاه شده و این علاقه متقابله. پادشاه از این علاقه مطلع می‌شه و سعی می‌کنه جلوی اونا رو بگیره و داستان در واقع از اینجا شروع می‌شه...
این کتاب برای من پیش پا افتاده و برای کودک درونم معمولی بود و جذابیت خاصی نداشت.
نقدهای کتاب رو هم خوندم و از هیچ نگاهی داستان برام جالب نشد.
Profile Image for Reza Gharibi.
39 reviews23 followers
October 17, 2015
بخشي از <<چند كلمه>> ابتداي داستان:

" براي شناختن اجتماع و جواب يافتن به پرسش ها چند راه وجود دارد. يكي از راه ها اين است كه به روستاها و شهرها سفر كنيد وبا مردم مختلف نشست و برخاست داشته باشيد. راه ديگرش كتاب خواندن است. البته نه هر كتابي. بعضي ها مي گويند((هر كتابي به يك بازخواندنش مي ارزد)) اين حرف چرند است. در دنيا آن قدر كتاب خوب داريم كه ما براي خواندن نصف نصف آنها هم كافي نيست از ميان كتاب ها بايد خوب ها را انتخاب كنيم. كتاب هايي كه انتخاب كنيم كه به پرسش هاي جوراجور ما جواب درست مي دهند، ما را با اجتماع خودمان و ملت هاي ديگر آشنا مي كنند و ناخوشي هاي اجتماعي را به ما مي شناسانند. كتاب هايي كه ما را فقط سرگرم مي كنند و فريب مي دهند، به درد پاره كردن و سوختن مي خورند."

كچا كفتر باز

پسر كچلي كه در خانه اي فقيرانه در روبروي قصر پادشاه، به همرا مادر پيرش زندگي مي كند. پسر كه كفتر باز است و يك بز سياه رنگ و كچل دارد ، عاشق دختر پادشاه است، دختر پادشاه هم عاشق اوست و .....
Profile Image for Arman Moini Jazani.
26 reviews11 followers
December 11, 2014
جهان بینی ضد سرمایه داری صمد بهرنگی در این داستان کاملا مشخص است. مخصوصا اونجا که کچل میره خونه حاج علی پارچه باف و پول هاش را میدزده و توجیه میکنه که چرا پول های حاج علی نامشروع است. اگر صمد بهرنگی در سال های 40 داستان هایی مثل کچل کفتر باز بر علیه سرمایه دارها مینویشت در سال 53 مارکسیسیت های فدایی با ترور سرمایه دار معروف صادق فاتح یزدی انچه صمد بهرنگی به شکل داستان مینوشت به شکل عملی انجام دادند. شاید جمله اخر این داستان "همه قصه گوها میگویند که قصه ما به سر رسید اما من یقین دارم که قصه ما هنوز به سر نرسیده و روزی البته دنبال این قصه را خواهیم گرفت" با نگاه به حوادث تاریخی بعد از این داستان بیشتر معنا پیدا کنه
Profile Image for Arefeh.ps.
216 reviews12 followers
February 8, 2016
داستان کلیشه ایه رابین هود.
حتی عشقش به دختر پادشاه هم به تقلید از همان رابین هود بود،با چاشنی تخیلات و جادو
Profile Image for Niloofar.
85 reviews12 followers
February 28, 2020
منو ياد داستان هاى دوره ى كودكيم انداخت 😅🤪و بايد بگم براى سرگرمى خوندن خوبه ولى اگه انتظار بالايي از اين كتاب دارين بايد بگم بيخيالش شين :)
Profile Image for Sahar.
217 reviews9 followers
May 15, 2021
همونکه کلاه نامرعی کننده داره
151 reviews2 followers
December 11, 2020
صمد بهرنگی بی شک جز محدود آدمهای دلسوزی هست که با وجود عمر کوتاه، ماندگار شده...
پیش گفتار قشنگ و دلنشینی داشت.


چند کلمه:

بچه‌ها، بیشک آینده در دست شماست و خوب و بدش هم مال شماست. شما خواه ناخواه بزرگ می‌شوید و هم‌پای زمان پیش می‌روید. پشت سر پدرانتان و بزرگهایتان می‌آیید و جای آنها را می‌گیرید و همه چیز را به دست می‌آورید، زندگی اجتماعی را با همهٔ خوب و بدش صاحب می‌شوید. فقر، ظلم، زور، عدالت، شادی و اندوه، بی‌کسی، کتک، کار و بیکاری، زندان و آزادی، مرض و بی‌دوایی،‌ گرسنگی و پابرهنگی و صدها خوشی و ناخوشی اجتماعی دیگر مال شما می‌شود. می‌دانیم که برای درمان ناخوشیها اول باید علت آن را پیدا کرد. مثلا دکترها برای معالجهٔ مریضهاشان اول دنبال میکروب آن مرض می‌گردند و بعد دوای ضد آن میکرب را به مریضهاشان می‌دهند. برای از بین بردن ناخوشی های اجتماعی هم باید همین کار را کرد. می‌دانیم که در بدن سالم هیچوقت مرض نیست. در اجتماع سالم هم نباید نشانی از ناخوشی باشد. ورشکستگی، زور گفتن، دروغ، دزدی و جنگ هم ناخوشیهایی هستند که فقط در اجتماع ناسالم دیده می‌شوند. برای درمان این همه ناخوشی باید علت آنها را پیدا کنیم. همیشه از خودتان بپرسید: چرا رفیق همکلاسم را به کارخانهٔ قالیبافی فرستادند؟ چرا بعضیها دزدی می‌کنند؟ چرا اینجا و آنجا جنگ و خونریزی وجود دارد؟ بعد از مردن چه می‌شوم؟ پیش از زندگی چه بوده‌ام؟ دنیا آخرش چه می‌شود؟ جنگ و فقر و گرسنگی چه روزی تمام خواهد شد؟
و هزاران هزار سؤال دیگر باید بکنید تا اجتماع و دردهایش را بشناسید. این را هم بدانید که اجتماع چهار دیواری خانه تان نیست. اجتماع هر آن نقطه ای است که هموطنان ما زندگی می‌کنند. از روستاهای دوردست تا شهرهای بزرگ و کوچک. با همهٔ کوچه‌های پر از پهن و لجن روستا تا خیابانهای تر و تمیز شهر. با کلبه‌های تنگ و تاریک و پر از مگس روستاییان فقیر تا قصرهای شیک و رخشان شهریهای دولتمند. با بچه‌های کشاورز و قالیباف مزدور و ژنده پوش تا بچه‌هایی که کمترین غذایشان چلومرغ و بوقلمون و موز و پرتقال است. اینها همه اجتماعی است که شما از پدرانتان به ارث خواهید برد. شما نباید میراث پدرانتان را دست نخورده به دست فرزندان خود برسانید. شما باید از بدیها کم کنید یا آنها را نابود کنید. بر خوبیها بیفزایید و دوای ناخوشیها را پیدا کنید یا آنها را نابود کنید. اجتماع ، امانتی نیست که عیناً حفظ می‌شود.
برای شناختن اجتماع و جواب یافتن به پرسشها چند راه وجود دارد. یکی از این راهها این است که به روستاها و شهرها سفر کنید و با مردم مختلف نشست و برخاست داشته باشید. راه دیگرش کتاب خواندن است. 

جهان بینی ضد سرمایه داری صمد بهرنگی در این داستان کاملا مشخص هست. به خصوص اونجایی که کچل به خانه حاج علی پارچه باف میره و پولهاش رو می دزده و توجیه می کنه که چرا پولهای حاج علی نامشروع است...
Profile Image for Fateme ghavasnezhad.
47 reviews1 follower
June 2, 2020
دیدن ادم‌میره کافه یه چایی میخوره با دوستش فقط که خوش گذشته باشه ؟ سرگرم شده باشه ؟ بعضی وقتا قرار نیست کتاب شمارو دگرگون کنه . بعضی کتابا حکم همون اوقات خوش گذرونی رو داره بعضی کتابای اقای بهرنگی همین مدلی هستن برا من نوشتارش خسته کننده نیس اما چیزی هم اضافه نمیکنه به ادم جز یه کتاب خونده شده جدید در کل دوست دارم
Profile Image for ZaRi.
2,316 reviews882 followers
Read
September 13, 2015
چند کلمه:

بچه‌ها، بیشک آینده در دست شماست و خوب و بدش هم مال شماست. شما خواه ناخواه بزرگ می‌شوید و هم‌پای زمان پیش می‌روید. پشت سر پدرانتان و بزرگهایتان می‌آیید و جای آنها را می‌گیرید و همه چیز را به دست می‌آورید، زندگی اجتماعی را با همهٔ خوب و بدش صاحب می‌شوید. فقر، ظلم، زور، عدالت، شادی و اندوه، بی‌کسی، کتک، کار و بیکاری، زندان و آزادی، مرض و بی‌دوایی،‌ گرسنگی و پابرهنگی و صدها خوشی و ناخوشی اجتماعی دیگر مال شما می‌شود. می‌دانیم که برای درمان ناخوشیها اول باید علت آن را پیدا کرد. مثلا دکترها برای معالجهٔ مریضهاشان اول دنبال میکروب آن مرض می‌گردند و بعد دوای ضد آن میکرب را به مریضهاشان می‌دهند. برای از بین بردن ناخوشی های اجتماعی هم باید همین کار را کرد. می‌دانیم که در بدن سالم هیچوقت مرض نیست. در اجتماع سالم هم نباید نشانی از ناخوشی باشد. ورشکستگی، زور گفتن، دروغ، دزدی و جنگ هم ناخوشیهایی هستند که فقط در اجتماع ناسالم دیده می‌شوند. برای درمان این همه ناخوشی باید علت آنها را پیدا کنیم. همیشه از خودتان بپرسید: چرا رفیق همکلاسم را به کارخانهٔ قالیبافی فرستادند؟ چرا بعضیها دزدی می‌کنند؟ چرا اینجا و آنجا جنگ و خونریزی وجود دارد؟ بعد از مردن چه می‌شوم؟ پیش از زندگی چه بوده‌ام؟ دنیا آخرش چه می‌شود؟ جنگ و فقر و گرسنگی چه روزی تمام خواهد شد؟

و هزاران هزار سؤال دیگر باید بکنید تا اجتماع و دردهایش را بشناسید. این را هم بدانید که اجتماع چهار دیواری خانه تان نیست. اجتماع هر آن نقطه ای است که هموطنان ما زندگی می‌کنند. از روستاهای دوردست تا شهرهای بزرگ و کوچک. با همهٔ کوچه‌های پر از پهن و لجن روستا تا خیابانهای تر و تمیز شهر. با کلبه‌های تنگ و تاریک و پر از مگس روستاییان فقیر تا قصرهای شیک و رخشان شهریهای دولتمند. با بچه‌های کشاورز و قالیباف مزدور و ژنده پوش تا بچه‌هایی که کمترین غذایشان چلومرغ و بوقلمون و موز و پرتقال است. اینها همه اجتماعی است که شما از پدرانتان به ارث خواهید برد. شما نباید میراث پدرانتان را دست نخورده به دست فرزندان خود برسانید. شما باید از بدیها کم کنید یا آنها را نابود کنید. بر خوبیها بیفزایید و دوای ناخوشیها را پیدا کنید یا آنها را نابود کنید. اجتماع ، امانتی نیست که عیناً حفظ می‌شود.

برای شناختن اجتماع و جواب یافتن به پرسشها چند راه وجود دارد. یکی از این راهها این است که به روستاها و شهرها سفر کنید و با مردم مختلف نشست و برخاست داشته باشید. راه دیگرش کتاب خواندن است. البته نه هر کتابی. بعضیها می‌گویند «هر کتابی به یک بار خواندنش می‌ارزد». این حرف چرند است. در دنیا آنقدر کتاب خوب داریم که عمر ما برای خواندن نصف نصف آنها هم کافی نیست. از میان کتابها باید خوبها را انتخاب کنیم. کتابهایی را انتخاب کنیم که به پرسشهای جوراجور ما جوابهای درست می‌دهند، علت اشیا و حوادث و پدیده‌ها را شرح می‌دهند، ما را با اجتماع خودمان و ملتهای دیگر آشنا می‌کنند و ناخوشیهای اجتماعی را به ما می‌شناسانند. کتابهایی که ما را فقط سرگرم می‌کنند و فریب می‌دهند، به درد پاره کردن و سوختن می‌خورند. بچه‌ها قصه و داستان را با میل می‌خوانند. قصه‌های با ارزش می‌توانند شما را با مردم و اجتماع و زندگی آشنا کنند و علتها را شرح دهند. قصه خواندن تنها برای سرگرمی نیست. بدینجهت من هم میل ندارم که بچه‌های فهمیده قصه‌های مرا تنها برای سرگرمی بخوانند. بهرنگ

در زمانهای قدیم کچلی با ننهٔ پیرش زندگی می‌کرد. خانه شان حیاط کوچکی داشت با یک درخت توت که بز سیاه کچل پای آن می‌خورد و نشخوار می‌کرد و ریش می‌جنباند و زمین را با ناخنهاش می‌کند و بع بع می‌کرد. اتاقشان رو به قبله بود با یک پنجرهٔ کوچک و تنوری در وسط و سکویی در بالا و سوراخی در سقف رو به آسمان برای دود و نور و هوا و اینها. پنجره را کاغذ کاهی چسبانده بودند، به جای شیشه. دیوارها کاهگل بود، دورادورش تاقچه و رف. کچل صبحها می‌رفت به صحرا، خار و علف می‌کند و پشته می‌کرد و می‌آورد به خانه، مقداری را به بز می‌داد و باقی را پشت بام تلنبار می‌کرد که زمستان بفروشد یا باز به بزش بدهد. بعد از ظهرها کفتر می‌پراند. کفترباز خوبی بود. ده پانزده کفتر داشت. سوت هم قشنگ می‌زد. پیرزن صبح تا شام پشت چرخ پشم ریسی اش می‌نشست و پشم می‌رشت. مادر و پسر اینجوری زندگیشان را در می‌آوردند.

خانهٔ پادشاه روبروی خانهٔ اینها بود. عمارت بسیار زیبایی بود که عقل از تماشای آن حیران می‌شد. دختر پادشاه عاشق کچل شده بود. هر وقت که کچل پشت بامشان کفتر می‌پراند دختر هم با کلفت ها و کنیزهاش به ایوان می‌آمد و تماشای کفتر بازی کچل را می‌کرد به سوتش گوش می‌داد. گاهی هم با چشم و اشاره چیزهایی به کچل می‌گفت. اما کچل اعتنایی نمی‌کرد. طوری رفتار می‌کرد که انگاری ملتفت دختر نیست. اما راستش، کچل هم عاشق بیقرار دختر پادشاه بود ولی نمی‌خواست دختر این را بداند. می‌دانست که پادشاه هیچوقت نمی‌آید دخترش را به یک بابای کچل بدهد که در دار دنیا فقط یک بز داشت و ده پانزده تا کفتر و یک ننهٔ پیر. و اگر هم بدهد دختر پادشاه نمی‌تواند در آلونک دود گرفتهٔ آنها بند شود و بماند.

دختر پادشاه هر کاری می‌کرد نمی‌توانست کچل را به حرف بیاورد. حتی روزی دل گوسفندی را سوراخ سوراخ کرد و جلو پنجره اش آویخت، اما کچل باز به روی خود نیاورد. کنار تل خارها کفترهاش را می‌پراند و سوت می‌کشید و به صدای چرخ ننه‌اش گوش می‌داد. آخر دختر پادشاه مریض شد و افتاد. دیگر به ایوان نمی‌آمد و از پنجره تماشای کچل را نمی‌کرد. پادشاه تمام حکیم ها را بالای سر دخترش جمع کرد. هیچ کدام نتوانست او را خوب بکند. همهٔ قصه گوها در این جور جاها می‌گویند« دختر پادشاه راز دلش را بر کسی فاش نکرد». از ترس یا از شرم و حیا. اما من می‌گویم که دختر پادشاه راز دلش را به پادشاه گفت. پادشاه وقتی شنید دخترش عاشق کچل کفترباز شده عصبانی شد و داد زد: اگر یک دفعهٔ دیگر هم اسم این کثافت را بر زبان بیاری، از شهر بیرونت می‌کنم. مگر آدم قحط بود که عاشق این کثافت شدی؟ ترا خواهم داد به پسر وزیر. والسلام. دختر چیزی نگفت. پادشاه رفت بر تخت نشست و وزیر را پیش خواند و گفت: وزیر، همین امروز باید کفترهای کچل را سر ببری و قدغن کنی که دیگر پشت بام نیاید. وزیر چند تا از نوکرهای ورزشکار خودش را فرستاد به خانهٔ کچل. کچل از همه جا بیخبر داشت کفترها را دان می‌داد که نوکرهای ورزشکار به خانه ریختند و در یک چشم به هم زدن کفترها را سربریدند و کچل را کتک زدند و تمام بدنش را آش و لاش کردند و برگشتند. یک پای چرخ پیرزن را هم شکستند، کاغذهای پنجره را هم پاره کردند و برگشتند.

کچل یک هفتهٔ تمام جنب نخورد. توی آلونکشان خوابیده بود و ناله می‌کرد. پیرزن مرهم به زخمهاش می‌گذاشت و نفرین می‌کرد. سر هفته کچل آمد نشست زیر درخت توت که کمی‌هواخوری بکند و دلش باز شود. داشت فکر می‌کرد کفترهاش را کجا خاک کند که صدایی بالای سرش شنید. نگاه کرد دید دو تا کبوتر نشسته اند روی درخت توت و حرف می‌زنند.

یکی از کبوترها گفت: خواهر جان، تو این پسر را می‌شناسی اش؟

دیگری گفت: نه، خواهر جان.

کبوتر اولی گفت: این همان پسری است که دختر پادشاه از عشق او مریض شده و افتاده و پادشاه به وزیرش امر کرده، وزیر و نوکرهاش را فرستاده کفترهای او را کشته اند و خودش را کتک زده اند و به این روزش انداخته اند. پسر تو فکر این است که کفترهاش را کجا چال بکند.

کبوتر دومی‌گفت: چرا چال می‌کند؟

کبوتر اولی گفت: پس تو می‌گویی چکار بکند؟

کبوتر دومی‌گفت: وقتی ما بلند می‌شویم چهار تا برگ از زیر پاهامان می‌افتد، اگر آنها را به بزش بخوراند و از شیر بز به سر و گردن کفترهاش بمالد کفترها زنده می‌شوند و کارهایی هم می‌کنند که هیچ کفتری تاکنون نکرده...

کبوتر اولی گفت: کاش که پسر حرفهای ما را بشنود!..

کفترها بلند شدند به هوا. چهار تا برگ از زیر پاهاشان جدا شد. کچل آنها را در هوا گرفت و همانجا داد بز خورد و پستانهاش پر شیر شد. کچل بادیه آورد. بز را دوشید و از شیرش به سر و گردن کفترهاش مالید. کفترها دست و پایی زدند زنده شدند کچل را دوره کردند. پیرزن به صدای پرزدن کفترها بیرون آمد. کچل احوال کفترها را به او گفت.

پیرزن گفت: پسر جان، دست از کفتر بازی بردار دیگر. این دفعه اگر پشت بام بروی پادشاه می‌کشدت.

کچل گفت: ننه، کفترهای من دیگر از آن کفترهایی که تا حال دیده‌ای،‌ نیستند. نگاه کن...

آنوقت کچل به کفترهاش گفت: کفترهای خوشگل من، یک کاری بکنید و دلم را شاد کنید و ننه‌ام را راضی کنید. کفترها دایره شدند و پچ و پچ کردند و یکهو به هوا بلند شدند رفتند. کچل و ننه‌اش ماتشان برد. مدتی گذشت. از کفترها خبری نشد.

پیرزن گفت: این هم وفای کفترهای خوشگل تو!..

حرف پیرزن تمام نشده بود که کفترها در آسمان پیدایشان شد. یک کلاه نمدی با خودشان آورده بودند. کلاه را دادند به کچل.

پیرزن گفت: عجب سوقاتی گرانبهایی برایت آوردند. حالا ببین اندازهٔ سرت است یا نه.

کچل کلاه نمدی را سرش گذاشت و گفت: ننه، بم می‌آید. نه؟

پیرزن با تعجب گفت: پسر، تو کجایی؟

کچل گفت: ننه، من همینجام.

پیرزن گفت: کلاه را بده من ببینم.

کچل کلاه را برداشت و به ننه‌اش داد. پیرزن آن را سرش گذاشت. کچل فریاد کشید: ننه، کجا رفتی؟

پیرزن جواب نداد. کچل مات و متحیر دوروبرش را نگاه می‌کرد. یکهو دید صدای چرخ ننه‌اش بلند شد. دوید به اتاق. دید چرخ خود به خود می‌چرخد و پشم می‌ریسد. حالا دیگر فهمید که کلاه نمدی خاصیتش چیست. گفت: ننه، دیگر اذیتم نکن کلاه را بده بروم یک کمی خورد و خوراک تهیه کنم. دارم از ضعف و گرسنگی می‌میرم.

پیرزن گفت: قسم بخور دست به مال حرام نخواهی زد، کلاه را بدهم.

کچل گفت: قسم می‌خورم که دست به چیزهایی نزنم که برای من حرامند.

پیرزن کلاه را به کچل داد و کچل سرش گذاشت و بیرون رفت.

چند محله آن طرفتر حاجی علی پارچه‌باف زندگی می‌کرد. چند تا کارخانه داشت و چند صد تا کارگر و نوکر و کلفت. کچل راه می‌رفت و به خودش می‌گفت: خوب، کچل جان، حساب کن ببین مال حاجی علی برایت حلال است یا نه. حاجی علی پولها را از کجا می‌آورد؟ از کارخانه‌هاش. خودش کار می‌کند؟ نه. او دست به سیاه و سفید نمی‌زند. او فقط منفعت کارخانه‌ها را می‌گیرد و خوش می‌گذراند. پس کی کار می‌کند و منفعت می‌دهد، کچل جان؟ مخت را خوب به کار بینداز. یک چیزی ازت می‌پرسم،‌ درست جواب بده. بگو ببینم اگر آدمها کار نکنند، کارخانه‌ها چطور می‌شود؟ جواب: تعطیل می‌شود. سؤال: آنوقت کارخانه‌ها باز هم منفعت می‌دهد؟ جواب: البته که نه. نتیجه: پس، کچل جان، از این سؤال و جواب چنین نتیجه می‌گیریم که کارگرها کار می‌کنند اما همهٔ منفعتش را حاجی برمی‌دارد و فقط یک کمی به خود آنها می‌دهد. پس حالا که ثروت حاج علی مال خودش نیست، برای من حلال است.

کچل با خیال راحت وارد خانهٔ حاجی علی پارچه‌باف شد. چند تا از نوکرها و کلفتها در حیاط بیرونی در رفت و آمد بودند. کچل از میانشان گذشت و کسی ملتفت نشد. در حیاط اندرونی حاجی علی با چند تا از زنهایش نشسته بود لب حوض روی تخت و عصرانه می‌خورد. چایی می‌خوردند با عسل و خامه و نان سوخاری. کچل دهنش آب افتاد. پیش رفت و لقمهٔ بزرگی برای خودش برداشت. حاجی علی داشت نگاه می‌کرد که دید نصف عسل و خامه نیست. بنا کرد به دعا خواندن و بسم الله گفتن و تسبیح گرداندن. کچل چایی حاجی علی را از جلوش برداشت و سرکشید. این دفعه زنها و حاجی علی از ترس جیغ کشیدند و همه چیز را گذاشتند و دویدند به اتاقها. کچل همهٔ عسل و خامه را خورد و چند تا چایی هم روش و رفت که اتاقها را بگردد. توی اتاقها آنقدر چیزهای گرانقیمت بود که کچل پاک ماتش برده بود. شمعدانهای طلا و نقره، پرده‌های زرنگار، قالیها و قالیچه‌های فراوان و فراوان، ظرفهای نقره و بلور و خیلی خیلی چیزهای دیگر. کچل هر چه را که پسند می‌کرد و توی جیبهاش جا می‌گرفت برمی‌داشت.

خلاصه، آخر کلید گاو صندوق حاجی را پیدا کرد. شب که همه خوابیده بودند، گاو صندوق را باز کرد و تا آنجا که می‌توانست از پولهای حاجی برداشت و بیرون آمد. به خانه‌های چند تا پولدار دیگر هم دستبرد زد و نصف شب گذشته بود که به طرف خانه راه افتاد. کمی پول برای خودشان برداشت و باقی را سر راه به خانه‌های فقیر داد. در خانه‌ها را می‌زد، صاحبخانه دم در می‌آمد، کچل می‌گفت: این طلای مختصر و دو هزار تومن را بگیر خرج بچه‌هات بکن. سهم خودت است. به هیچکس هم نگو. صاحبخانه تا می‌آمد ببیند پشت در کی هست و صدا از کدام ور می‌آید، می‌دید یک مشت طلا و مقدار زیادی پول جلو پاش ریخت و تازه کسی هم آن دور و برها نیست.

کچل دیروقت به خانه رسید. پیرزن نخوابیده بود. نگران کچل هنوز پشت چرخ بود. خواب چشمهاش را پر کرده بود. کفترها توی آلونک اینجا و آنجا سرهاشان را توی بالشان کرده بودند و خوابیده بودند. کچل بیصدا وارد آلونک شد و نشست کنار ننه‌اش یکهو کلاه از سر برداشت. پیرزن تا پسرش را دید شاد شد. گفت: تا این وقت شب کجا بودی، پسر؟

کچل گفت: خانهٔ حاجی علی پارچه باف. مال مردم را ازش می‌گرفتم.

پیرزن برای کچل آش بلغور آورد. کچل گفت: آنقدر عسل و خامه خورده‌ام که اگر یک هفتهٔ تمام لب به چیزی نزنم، باز هم گرسنه نمی‌شوم.

پیرزن خودش تنهایی شام خورد و از شیر بز نوشید و پا شدند خوابیدند.

کچل پیش از خواب هر چه بلغور داشتند جلو کفترها ریخت. فردا صبح زود کلاه را سرش گذاشت و رفت پشت بام بنا کرد به کفتر پراندن و سوت زدن. یک چوب بلندی هم دستش گرفته بود که سرش کهنه ای بسته بود. دختر پادشاه، مریض پشت پنجره خوابیده بود و چشم به پشت بام دوخته بود که یکهو دید کفترهای کچل به پرواز درآمدند و صدای سوتش شنیده شد اما از خودش خبری نیست. فقط چوب کفترپرانیش دیده می‌شد که توی هوا اینور و آنور می‌رفت و کفترها را بازی می‌داد. نوکرهای وزیر به وزیر گفتند و وزیر به پادشاه خبر برد که کچل کارش را از سر گرفته و ممکن است حال دختر بدتر شود. پادشاه وزیر را فرستاد که برود کفترها را بگیرد و بکشد. از این طرف دختر پادشاه نگران کچل شد و کنیز محرم رازش را فرستاد پیش پیرزن که خبری بیاورد و به پیرزن بگوید که دختر پادشاه عاشق بی‌قرار کچل است، چاره‌ای بیندیشد. از این طرف حاجی علی و دیگران اشتلم کنان به قصر پادشاه ریختند که: پدرمان درآمد، زندگیمان بر باد رفت. پس تو پادشاه کدام روزی هستی؟ قشونت را بفرست دنبال دزدها، مال ما را به خودمان برگردان... اینها را همینجا داشته باش، به تو بگویم از خانهٔ کچل.

کچل کلاه به سر پشت بام کفتر می‌پراند و پیرزن چادر به سر زیر بام پشم می‌رشت و بز توی حیاط ول می‌گشت و دنبال برگ درخت توت می‌گشت که باد می‌زد و به زمین می‌انداخت. پیرزن یکهو سرش را بلند کرد دید بز دارد تو صورتش نگاه می‌کند. پیرزن هم نگاه کرد به چشمهای بز. انگاری بز گفت که: کچل و کفترها در خطرند. پاشو برگ توت برای من بیار بخورم و بگویم چکار باید بکنی. پیرزن دیگر معطل نکرد. پاشد رفت با چوب زد و برگها را به زمین ریخت. بز خورد و خورد و شکمش باد کرد. آنوقت زل زد تو صورت پیرزن. انگار به پیرزن گفت: تشکر می‌کنم. حالا تو برو تو. من خودم می‌روم پشت بام کمک کچل و کفترها. پیرزن دیگر چیزی نگفت و تو رفت. بز از پلکانی که پشت بام می‌خورد بالا رفت و رسید کنار تل خار و بنا کرد باز به خوردن. چیزی نگذشته بود که چند تا از نوکرهای وزیر به حیاط ریختند. چوب کفترپرانی توی هوا اینور و آنور می‌رفت. هر که می‌خواست پاش را پشت بام بگذارد، چوب می‌زدش و می‌انداختش پایین، آخر همه شان برگشتند پیش وزیر. دختر پادشاه همه چیز را از پشت پنجره می‌دید و حالش کمی‌خوب شده بود. این برایش دلخوشکنکی بود.


پادشاه و حاجی علی کارخانه دار و دیگر پولداران نشسته بودند صحبت می‌کردند و معطل مانده بودند که کدام دزد زبردست است که در یک شب به این همه خانه دستبرد زده و اینقدر مال و ثروت با خود برده. در این وقت وزیر وارد شد و گفت: پادشاه، چیز غریبی روی داده. کچل خودش نیست اما چوب کفترپرانی‌اش پشت بام کفتر می‌پراند و کسی را نمی‌گذارد به کفترها نزدیک شود.

پادشاه گفت: کچل را بگیرید بیارید پیش من.

وزیر گفت: پادشاه، عرض شد که کچل هیچ جا پیدایش نیست. توی آلونک، ننه‌اش تنهاست. هیچ خبری هم از کچل ندارد.

حاجی علی کارخانه‌دار گفت: پادشاه، هر چه هست زیر سر کچل است. از نشانه‌هاش می‌فهمم که به خانهٔ همهٔ ما هم کچل دستبرد زده.

آنوقت قضیهٔ نیست شدن عسل و خامه و چایی را گفت. یکی دیگر از پولدارها گفت: جلو چشم خودم گردن بند زنم از گردنش نیست شد. انگار بخار شد و به هوا رفت.

یکی دیگر گفت: من هم دیدم که آینهٔ قاب طلایی مان از تاقچه به هوا بلند شد و راه افتاد، تا آمدم به خودم بجنبم که دیدم آینه نیست شد. حاجی علی راست می‌گوید، این کارها همه اش زیر سر کچل است.

پادشاه عصبانی شد و امر کرد که قشون آماده شود و برود خانهٔ کچل را محاصره کند و زنده یا مرده‌اش را بیاورد. درست در همین وقت دختر پادشاه با کنیز محرم رازش نشسته بود و دوتایی حرف می‌زدند. کنیز که تازه از پیش پیرزن برگشته بود می‌گفت: خانم، ننهٔ کچل گفت که کچل زنده است و حالش هم خیلی خوب است. امشب می‌فرستمش می‌آید پیش دختر پادشاه با خودش حرف می‌زند...

دختر پادشاه با تعجب گفت: کچل می‌آید پیش من؟ آخر چطور می‌تواند از میان این همه قراول و قشون بگذرد و بیاید؟ کاش که بتواند بیاید!..

کنیز گفت: خانم، کچل‌ها هزار و یک فن بلدند. شب منتظرش می‌شویم. حتماً می‌آید.

در این موقع از پنجره نگاه کردند دیدند قشون خانهٔ کچل را مثل نگین انگشتری در میان گرفته است. دختر پادشاه گفت: اگر هزار جان هم داشته باشد، یکی را سالم نمی‌تواند درببرد. طفلکی کچل من!..

حالا دیگر کفترها پشت بام نشسته بودند و دان می‌خوردند. چوب کفترپرانی راست ایستاده بود، بز داشت مرتب خار می‌خورد و گلوله‌های سخت و سرشکن پس می‌انداخت. قشون آماده ایستاده بود. رییس قشون بلند بلند می‌گفت: آهای کچل، تو اگر هزار جان هم داشته باشی، یکی را نمی‌توانی سالم درببری. خیال کردی... هر چه زودتر تسلیم شو وگرنه تکهٔ بزرگت گوشت خواهد بود... پیرزن در آلونک از ترس بر خود می‌لرزید. صدای چرخش دیگر به گوش نمی‌رسید. از سوراخ سقف نگاه کرد اما چیزی ندید. در اینوقت کچل به کفترهاش می‌گفت: کفترهای خوشگل من، مگر نمی‌بینید بز چکار می‌کند؟ برای شما گلوله می‌سازد. یک کاری بکنید و دلم را شاد کنید و ننه‌ام را راضی کنید... کفترها دایره شدند و پچ و پچی کردند و به هوا بلند شدند و گم شدند.

رییس قشون دوباره گفت: آهای کچل، این دفعهٔ آخر است که می‌گویم. به تو امر می‌کنیم حقه بازی و شیطنت را کنار بگذاری. تو نمی‌توانی با ما در بیفتی. آخرش گرفتار می‌شوی و آنوقت دیگر پشیمانی سودی ندارد. هر کجا هستی بیا تسلیم شو!..

کچل فریاد زد: جناب رییس قشون، خیلی ببخشید که معطلتان کردم. داشتم بند تنبانم را محکم می‌کردم، الانه خدمتتان می‌رسم. شما یک سیگاری روشن بکنید آمدم.

رییس قشون خوشحال شد که بدون دردسر کچل را گیر آورده. سیگاری آتش زد و گفت: عجب حقه ای!.. صدایت از کدام گوری می‌آید؟

کچل گفت: از گور بابا و ننه‌ات!..

رییس قشون عصبانی شد و داد کشید: فضولی موقوف!.. خیال کردی من کی هستم داری با من شوخی می‌کنی؟..

در اینوقت صدها کفتر از چهار گوشهٔ آسمان پیدا شدند. کفترهای خود کچل هم وسط آنها بودند. بز تند تند خار می‌خورد و گلوله پس می‌انداخت. کچل گلوله ای برداشت و فریاد کرد: جناب رییس قشون، نگاه کن ببین من کجام. و گلوله را پراند طرف رییس قشون. رییس قشون سرش را بالا گرفته بود و سیگار بر گوشهٔ لب، داشت به هوا نگاه می‌کرد که گلوله خورد وسط دو ابرویش و دادش بلند شد. قشون از جا تکان خورد. اما کفترها مجال بشان ندادند. گلوله بارانشان کردند. گلوله‌ها را به منقار می‌گرفتند و اوج می‌گرفتند و بر سر و روی قشون ول می‌کردند. گلوله‌ها بر سر هر که می‌افتاد می‌شکست. شب،‌ قشون عقب نشست. کچل بز و کفترهاش را برداشت و پایین آمد. آن یکی کفترها هم بازگشتند.

پیرزن از پولهایی که کچل داده بود شام راست راستکی پخته بود. مثل هر شب شام دروغی نبود: یک تکه نان خشک یا کمی آش بلغور یا همان نان خالی که روش آب پاشیده باشند. برای کفترها هم گندم خریده بود. بز هم ینجه و جو خورد.

پس از شام پیرزن به کچل گفت: حالا کلاه را سرت بگذار و پاشو برو پیش دختر پادشاه. من بش قول داده‌ام که ترا پیشش بفرستم.

کچل گفت: ننه، آخر ما کجا و دختر پادشاه کجا؟

پیرزن گفت: حالا تو برو ببین حرفش چیه...

کچل کلاه را سرش گذاشت و رفت. از میان قراولها و سربازها گذشت و وارد اتاق دختر پادشاه شد. دختر پادشاه با کنیز محرم رازش شام می‌خورد. حالش جا آمده بود، به کنیز می‌گفت: اگر کچل بداند چقدر دوستش دارم، یک دقیقه هم معطل نمی‌کند. اما می‌ترسم گیر قراولها بیفتد و کشته شود. دلم شور می‌زند. کنیز گفت: آره، خانم، من هم می‌ترسم. پادشاه امر کرده امشب قراولها را دو برابر کنند. پسر وزیر را هم رییسشان کرده.

کچل آمد نشست کنار دختر پادشاه و شروع کرد به خوردن. شام پلو مرغ بود با چند جور مربا و کوکو و آش و اینها. خانم و کنیز یک دفعه دیدند که یک طرف دوری دارد تند تند خالی می‌شود و یک ران مرغ هم کنده شد و نیست شد. کنیز گفت: خانم، تو هر چه می‌خواهی خیال کن، من حتم دارم کچل توی اتاق است. این کار، کار اوست. نگفتم کچلها هزار و یک فن بلدند!..

دختر پادشاه شاد شد و گفت: کچل جانم، اگر در اتاق هستی خودت را نشان بده. دلم برایت یک ذره شده.

کچل صداش را درنیاورد. کنیز گفت: خانم، ممکن است برای خاطر من بیرون نمی‌آید. من می‌روم مواظب قراولها باشم...

کنیز که رفت کچل کلاهش را برداشت. دختر پادشاه یکهو دید کچل نشسته پهلوی خودش. خوشحال شد و گفت: کچل، مگر نمی‌دانی من عاشق بیقرار توام؟ بیا مرا بگیر، جانم را خلاص کن. پادشاه می‌خواهد مرا به پسر وزیر بدهد.

کچل گفت: آخر خانم، تو یک شاهزاده ای، چطور می‌توانی در آلونک دودگرفتهٔ ما بند شوی؟

دختر پادشاه گفت: من اگر پیش تو باشم همه چیز را می‌توانم تحمل کنم.

کچل گفت: من و ننه‌ام زورکی زندگی خودمان را درمی‌آوریم، شکم تو را چه جوری سیر خواهیم کرد؟ خودت هم که شاهزاده ای و کاری بلد نیستی.

دختر پادشاه گفت: یک کاری یاد می‌گیرم.

کچل گفت: چه کاری؟

دختر گفت: هر کاری تو بگویی...

کچل گفت: حالا شد. به ننه‌ام می‌گویم پشم ریسی یادت بدهد. تو چند روزی صبر کن، من می‌آیم خبرت می‌کنم که کی از اینجا در برویم.

کچل و دختر گرم صحبت باشند،‌ به تو بگویم از پسر وزیر که رییس قراولها بود و عاشق دختر پادشاه.

کچل وقتی پیش دختر می‌آمد دیده بود که پسر وزیر روی صندلیش خم شده و خوابیده. عشقش کشیده بود و شمشیر و نیزهٔ او را برداشته بود و با خودش آورده بود. پسر وزیر وقتی بیدار شد و اسلحه‌اش را ندید، فهمید که کچل آمده و کار از کار گذشته. فوری تمام قراولها را هم به اتاق دختر پادشاه فرستاد. قراول دم در کنیز را دید. زور زد و در را باز کرد و کچل و دختر پادشاه را گرم صحبت دید. زود در را بست و فریاد زد که: کچل اینجاست. زود بیایید!... کچل اینجاست. پسر وزیر و دیگران دوان دوان آمدند. پادشاه به هیاهو بیدار شد و بر تخت نشست و امر کرد زنده یا مرده ی کچل را پیش او بیاورند. رییس قراولها که همان پسر وزیر باشد، و چند تای دیگر وارد اتاق دختر شدند. دختر پادشاه روی تختش دراز کشیده بود و قصه می‌خواند. از کچل خبری نبود. پسر وزیر که عاشق دختر هم بود ازش پرسید: شاهزاده خانم، تو ندیدی این کچل کجا رفت؟ قراول می‌گوید یک دقیقه پیش اینجا بود.

دختر به تندی گفت: پدرم پاک بی غیرت شده. به شما اجازه می‌دهد شبانه وارد اتاق دختر مریضش بشوید و شما هم رو دارید و این حرفها را پیش می‌کشید. زود بروید بیرون!

پسر وزیر با ادب و احترام گفت: شاهزاده خانم، امر خود پادشاه است که تمام سوراخ سنبه‌ها را بگردیم. من مأمورم و تقصیری ندارم.

آنوقت همه جای اتاق را گشتند. چیزی پیدا نشد مگر شمشیر و نیزهٔ پسر وزیر که کچل با خودش آورده بود و زیر تخت قایمش کرده بودند. پسر وزیر گفت: شاهزاده خا
Profile Image for Willows in the Wind.
191 reviews
December 9, 2019
I enjoyed the introduction of the book far more than the story itself, but I guess what Samad intended to present was to chastise capitalism, in a sense to be comprehensible to the youth.
Profile Image for Zahra Mohamadi.
6 reviews1 follower
December 31, 2020
داستان مورد علاقه ى بابام، ما هميشه ياد كچل كفتر باز هستيم.
Profile Image for Romen Rohan.
4 reviews
April 7, 2022
مقدمه کتاب کچل کفترباز بسیار مقدمه ارزشمندیه برای بچه ها، دعوت به تفکر و ریشه یابی مشکلات و شکاف های اجتماعی. این داستان هم بیشتر رنگ و بوی نقد اختلاف طبقاتی داشت. مخصوصا وقتی کچل کلاهی بدست میاره که به اون فرصت غیب شدن رو میده -مثل شنل نامرئی هری پاتر- و البته به مادرش قول میده که گناهی مرتکب نشه بوسیله این ابزار. درنهایت عملی که انجام میشه در راستای نقد اجتماعی نویسندس، متن پر جنجالی در دل داستان برای کودک خونده میشه:
حاجی علی پول ها را از کجا می آورد؟ از کارخانه هایش؟ خودش کار میکند؟ نه. او دست به سیاه و سفید نمیزند. او فقط منفعت کارخانه هارا میگیرد و خوش میگذراند. پس کی کار میکند و منفعت میدهد کچل جان؟ مخت را خوب کار بینداز. یک چیزی ازت میپرسم، درست جواب بده. بگو ببینم اگر آدم ها کار نکنند، کارخانه ها چطور میشود؟ جواب: خب تعطیل میشود. سوال: آن وقت کارخانه ها بازهم منفعت میدهند؟ جواب: البته که نه. نتیجه: پس کچل جان، از این سوال و جواب چنین نتیجه میگیریم که کارگرها کار میکنند اما همه منفعتش را حاجی برمیدارد و فقط یک کمی به خود آنها میدهد. پس حالا که ثروت حاجی علی مال خودش نیست. برای من حلال است!
درنهایت شاهد یک سناریو رابینهودی خواهیم بود که پول رو از بالادستان گرفته به فرو دستان بدهیم.
دقت کنید که کچل اولین کاری که با این ابزار انجام داد یه اکت اجتماعی بود، بعد رفت دنبال لذت خودش که دختر پادشاه رو شامل میشد. من به شخصه دید مثبتی به وجود ثروت و ثروتمندان توی جامعه دارم و با ترس و نگرانی این مانیفست آقای بهرنگی رو خوندم. تلاش برای بالابردن کیفیت زندگی بسیار عمل پسندیده ایه و اینکه طبقه ثروتمند درک کنه که با همه مردم در یک قایق قرار داره و مشکلی در جامعه گریبان خود اونهاروهم خواهد گرفت بسیار معقوله ولی اگه شما بخواید حس ناامنی رو برای تمرکز ثروت ایجاد کنید و مسیر پول و سرمایه گذاری رو از جامعه منحرف کنید فکر نکنم نتیجه مطلوبی برای جامعه مورد نظر به همراه داشته باشه.

در نهایت، من فقط مقدمه داستان رو پسندیدم.
Profile Image for R0ghaye.
34 reviews1 follower
February 22, 2018
داستان در مورد زندگی پسر کچل کفتر بازی می باشد که با مادرش زندگی می کند و با خارکنی در صحرا و از طریق پشم ریسی توسط مادر امرارمعاش می کنند تا اینکه دختر پادشاه عاشق پسرک کچل می شود...
.
.
.
در مقدمه ای که نویسنده برای کتابش نوشته است می توان تا حدودی به جهان بینی ضد سرمایه داریش پی برد و در ادامه بعد از خواندن داستان می توان مهر تاییدی بر این دیدگاه زد...متن زیر قسمتی از مقدمه کتاب است که برای من دلنشین بود و به عنوان یادگاری می تونم ازش داشته باشم:
" شما نباید میراث پدرانتان را دست نخورده به دست فرزندان خود برسانید. شما باید از بدیها کم کنید یا آنها را نابود کنید. بر خوبیها بیفزایید و دوای ناخوشیها را پیدا کنید یا آنها را نابود کنید. اجتماع ، امانتی نیست که عیناً حفظ می‌شود.
براي شناختن اجتماع و جواب يافتن به پرسش ها چند راه وجود دارد. يكي از راه ها اين است كه به روستاها و شهرها سفر كنيد وبا مردم مختلف نشست و برخاست داشته باشيد. راه ديگرش كتاب خواندن است."
Profile Image for امیرمحمد حیدری.
Author 1 book74 followers
June 15, 2021
این داستان خدا بود. از هیچ، یک مثلث عشقی و داستان جنگی و کمدی و رابین‌هود درآورد. از یک کچلِ کفترباز. مگر می‌شود؟ بی‌نظیر بود. بررسی حلال و حرام و اشاره‌های ریز مارکسیستی نیز بر ارزش محتوایی داستان افزودند.
Profile Image for Isa Dolatian.
176 reviews7 followers
February 28, 2023
کچل کفترباز سومین کتابی بود که از صمد بهرنگی میخوندم.
داستان در مورد کچل کفتربازی هست که عاشق دختر پادشاه میشه و دختر هم عاشق او، در این بین ماجراهایی رخ میده…
اثر به مراتب ضعیفتری در مقایسه با شاهاری مثل ماهی سیاه کوچولو یا یک هلو و هزار هلو طبقه بندی میشه، اینجا هم مخاطب اثر کودک و نوجوانان هستند ولی درون مایه داستان کم بنیه می باشد.
در این داستان گاهی کچل در شکل رابین هود میرود و به خودش اجازه میدهد از ثروتمندان بدزد و به فقرا کمک کند آن همه بی دلیل
داستان کمی جهت گیری های کمونسیتی سیاسی در ناخوداکاهش داره ولی بدون درنظر گرفتنشون ارزش خوندن داره
Profile Image for Burçak Sultan.
611 reviews83 followers
March 22, 2018
Masal okumayı seviyorum ama bu biraz basit kalmış :( nerede küçük kara balık ya da bir şeftali bin şeftali nerede kel güvercinci kesinlikle diğer behrangi kitaplarıyla yarışamaz bu kitap 😣😣
Profile Image for Amir.
26 reviews
May 18, 2019
با خواندن این داستان ودقت کردن در آن، می‌توانید خطر تفکر کمونیستی رو به معنای واقعی کلمه حس کنید.
14 reviews
March 24, 2023
من نسخه صوتی این کتاب را با صدای مهدی پاکدل گوش دادم .
رمانی سرگرم کننده و افسانه وار ، مناسب دورهمی های سنتی !
Profile Image for Peymanjafari.
216 reviews8 followers
September 3, 2023
تم تمام داستان های بهرنگی پند و اندرز مخصوصا به کودکان و نوجوانان است
که بنظرم صمد بهرنگی در ادبیات ایران این کار رو به درستی انجام داده
Profile Image for Cihan Akdere.
241 reviews1 follower
March 4, 2023
Samed Behrengi muhteşem bir yazar fakat bu kitabın çocuklara uygun olup olmadığı konusunda emin değilim. Ebeveynlerin çocuklarından önce kendilerinin okumalarını tavsiye ederim.
Profile Image for Ali.
Author 17 books679 followers
June 16, 2013
ادبیات کودکان در فرهنگ ما، مترادف بوده است با پند و اندرز. نویسندگان ادبیات کودکان، اغلب بزرگسالانی بوده اند که قصدشان راهنمایی کودک، به ویژه در "اطاعت" و "سر بزیری" و "مراعات" و از این قبیل سفارشات "پیرانه سر" بوده. این گونه تفکر، ناشی از کوتاهی در برآورد درک کودکان و نوجوانان، و ناپخته انگاری و "کم پنداری" اذهان جستجوگر آنان است. در مورد آثار صمد بهرنگی، نقص بزرگ دیگری هم به چشم می خورد، و آن جدا انگاری کودکان آذری از دیگر کودکان ایرانی ست. این یک واقعیت است که روش آموزش و پرورش ما که هرگز جالب نبوده، در مورد کودکانی که با زبانی غیر از فارسی چشم به جهان باز می کنند، دچار نقص و تبعیض، و روشی تحمیلی ست. اما این نقص بزرگ آموزشی را نباید به قصه های کودکان و نوجوانان کشانید و اذهان بی غل و غش آنان را به خصومت ها و موضع گیری های "قدرت" نزد بزرگ ترها، آلوده کرد. شایسته نیست در قصه های کودکان و نوجوانان، این "تفاوت"ها را بزرگ نمایی کرد و آنها را به "نبرد" و "مبارزه" و چه و چه تشویق و ترغیب کرد، و پاکیزگی ذهن روشن آنان را به "غرض"ها و "خصومت"های بزرگسالان آلود. هر انسان طی یک رشد طبیعی، به حقوق خود آگاه می شود و روش مبارزه برای احقاق حقوق پایمال شده اش را، به زعم خود می یابد. روش های هرکس، لزومن بهترین و کاراترین روش ها نیستند تا خود را محق بدانیم تا همان را به کودکان و نوجوانان "درس" بدهیم. این خود نوعی "تحمیل" است. به گمان من، اغلب آثار صمد بهرنگی، یا دست کم آنها که من خوانده ام و به یاد دارم، از این پند و اندرزهای مبارزه جویانه، و ترغیب و تشویق به حفظ تفاوت و غیره... خالی نیستند.
Profile Image for Reza.
23 reviews3 followers
February 21, 2020
سپس راه افتاد. در حالیکه خون سرش از نوک بینی اش چکه می کرد، اما لبهایش می خندید. خودش شادی می کرد. فریاد میزد و اخم نمی کرد. جست وخیز می کرد و کلاهش را به هوا می انداخت و سوت هم می زد. وقتی سوت می زد خون از دهانش می جست. وقتی می خندید اشک از چشمانش می پرید. وقتی می پرید پاره های لباسش بلند می شد. وقتی کلاهش را بالا می انداخت از سوراخ وسط کلاهش آسمان را می دید.
Displaying 1 - 30 of 33 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.