محمد آصف سلطان زاده یکی از نویسندگان کشور افغانستان است که به دلیل حضور طولانی مدت در ایران و اروپا و همچنین حشر و نشر با بسیاری از نویسندگان و منتقدان به زیر و بم ادبیات داستانی به معنای اصیل آن احاطه یافته است.
محمد آصف سلطان زاده را میتوان بعد از نویسندگان مؤثری چون «رهنورد زریاب»، «احمد شاه فرزان» و «سپوژمی زریاب» به دلیل احاطه بر حوزه ادبیات داستانی و نگاه منتقدانه به عنصر جنگ یکی از نویسندگان خوب کشور افغانستان معرفی کرد، نویسندهای که توانسته مهاجرت، جنگ و زندگی در خلال تحول های اجتماعی و سیاسی را با قلمی سحرانگیز به روایت در آورد.
در گریز گُم می شویم آن چنان که باید قدر ندیده است اگرچه به از بسیاری مجموعه داستان های بیست سالِ گذشته است که بیهُده خوب نشان شان داده اند آصف زاده از افغانستان در دوره ی یورش ارتش شوروی داستان می گوید اما شکل روایت درد و آن بیقراری های ناتمام در کلیت مجموعه همان چیزی است که آن تاکنون هم خواندنی اش می کند. و مثلن پاره ی آتش زدن به تنِ نحیفِ مسافران در آسمان را می شود هربار خواند و غرق نشد؟ برخی دردها انگار که درد زایمان باشند، اگرچه به یاد نیایند(که تو مسافر آن دردی) اما همیشه هستند اینکه آن زایمان در کدام جغرافیا و در میان چه کسانی رخ داده است بی گمان در تعریف و یادآوری درد اثرگذار است و داستان های آصف زاده برآمده از دردی مشترک
تکان دهنده بود. خیلی وقت بود مجموعه داستانی نخوانده بودم که همه ی داستان هایش در این حد تکان دهنده باشند. نخ تسبیح 8 داستان این مجموعه (اولین کتاب محمدآصف سلطان زاده ) جنگ داخلی افغانستان است. هر یک از داستان ها جنبه و بعد و حاصلی از جنگ داخلی افغانستان هستند. "در گریز گم می شویم" حکایت خبر از دست دادن عزیزترین کسان زندگی جوانی است که مهاجرت کرده است به تهران و حالا تاب این را ندارد که بعد از شنیدن کشته شدن مادرش در کابل خبر مرگ پدر و برادرش در همان شهر را بشنود. "دوتایی پشه" حکایت کارمند نگونبخت کابلی است که از شدت خستگی در مینی بوس خوابش می برد و ناخواسته وارد بخشی از شهر کابل می شود که در اختیار هم قومی های او نیست. او یک پشتون است و ناخواسته وارد بخش هزاره نشین شهر کابل می شود و حالا ادامه ی زندگی اش به یک برگ ناچیز دو تایی پشه وابسته است. "دپ شاهانه" و "ما همگی گم شده ایم" قصه ی فقر و قحطی ناشی از جنگ است. قصه ی خودکشی جمعی یک خانواده و خودفروشی زنی شریف در کابل به خاطر فرار از فقر..."دریا, دریا" قصه ی عشق است و انتقام و کشته شدن." بابه مداری" هم قصه ی انتقام است, انتقامی سورئال از تانک های روسی در چهارراهی از چهارراه های شهر کابل. و دو داستان آخر... تکان دهنده ترین داستان های کتاب که عمق فاجعه ی جنگ داخلی و ظهور طالبان در افغانستان را به تصویر کشیده اند... زمانه ای که رفتن به دنبال عمو و آوردنش به عروسی از آن سوی شهر کابل به این سوی کابل به قیمت جان هزینه داشته و طالبانی که از اجرای حد بر جنازه هم نمی گذشته... این فقط بکر بودن و تکان دهنده بودن ماجراهای این کتاب نیست که آدم را به اعجاب وامی دارد. طرز روایت محمدآصف سلطان زاده, توصیف ها و دیالوگ های فوق العاده و روایت پرکشش او است که تک تک داستان ها را به یاد ماندنی می کند. استفاده از روایت های موازی اصلی ترین شگرد محمدآصف سلطان زاده در این کتاب است. روایت های موازی که گاه در دو زمان مختلف روی می دهند (مثلا داستان در گریز گم می شویم و روایت موازی آوردن خبر مرگ مادر و خبر مرگ برادر و پدر در ذهن شخصیت اصلی داستان) و گاه در دو مکان مختلف (مثل داستان "ماه همگی گم شده ایم" که هم قصه ی مرد زخمی در خانه است و هم قصه ی زنی که رفته است در لوکس نشین کابل تا تن فروشی کند و جفت شان به صورت موازی روایت می شوند).... استفاده ی به جا از لغات فارسی دری کتاب را بیش از پیش تکان دهنده کرده است... فوق العاده است این کتاب...
فرزانه طاهری در مقدمۀ کتاب تعریف میکنه که گلشیری بعد از شنیدن داستان های سلطان زاده میگفت "نمی دانی که چه مضامینی در داستان هایش دارد، مو بر اندام آدم راست می شود، بیخ گوش ما چه ها گذشته و ما بی خبریم." و خب واقعن هم مو بر اندامم راست شد با خواندن داستان ها. نکتۀ مهم اینه که درسته که داستان های این مجموعه مربوط به جنگ داخلی افغانستان هستن (و چه دید بکر و تازه و تفکر بر انگیزی از جنگ ارائه داده) ولی این تمام ماجرا نیست. شخصیت پردازی ها غوغا میکنن در داستان ها و با اشخاصی روبرو هستیم که به اختصار ولی مؤثر نشون داده شدن در قالب یک حرکت یا دیالوگ. موقعیت هایی که اشخاص توش قرار میگیرن کاملا ناشنیده و بی سابقه س برای خوانندۀ فارسی زبان و به قول گلشیری باید بخوانیم تا ببینیم که چه ها بیخ گوشمون گذشته و میگذره احتمالا داستان اول "در گریز گم می شویم" روایت فردیه که دچار تاریکی های جنگ شده و در برخورد با این وضعیت یه راهکار کم و بیش ابسورد اتخاذ میکنه داستان "دوتایی پشه" یه موضوع ساده رو با توصیفات ذهنی تکان دهنده تبدیل کرده به اثر بزرگ که به تنهایی ارزش داره داستان "دپ شاهانه" عمق تراژدی جنگ رو و تأثیرش رو بر خانواده ها، و مخصوصن کودکان، به طرز تأثیرگذاری نشون میده داستان "دریا...دریا" هم ازون داستانهاست که از شرح واقع گرای جنگ و زندگی مردم افغان میرسه به یه وضعیت غیر عادی و سور رئال داستان "ما همگی گم شده ایم" باز هم برمیگرده به خانواده و این بار سیاه بختی زنان افغان رو نشون میده در گیر و دار جنگ داستان "بابه مداری" سنت و جنگ و جادو رو ترکیب میکنه و یه اثرخلق میکنه که تا حالا مثلش رو نخوندم داستان "داماد کابل" (که تصویر روی جلد هم مربوط به اونه) اینقدر وحشتناک و عجیب و سوررئال تموم میشه که هنوزم از اثر خوندنش دست و پام داره میلرزه و بالاخره داستان "...تا مرز" که شروع حکمفرمایی طالبان رو روایت میکنه در قالب دردهای انسانی و قابل درک
یکی از بهترین مجموعه هاییه که خوندم و دومین کتابیه که از سلطان زاده خوندم. و سلطان زاده رو تا اینجا بهترین نویسندۀ افغان میدونم
مجموعه داستانيست از نويسندهي افغاني محمد آصف سلطانطاده كه به همت گلشيري و با عنوان سري كتابهاي شهرزاد چاپ شد. سلطانزاده هرگز نتوانست موفقيت اين داستانها را بعدها در چند كتاب ديگرش تكرار كند. اين كتاب براي نويسنده جايزهي معتبري نيز ارمغان آورد
سلطانزاده تقریبن در تمام داستانهای این مجموعه روندی یکسان دارد: داستان از یک قدم مانده به آخر آغاز میشود و با مرور گذشته و روایت همزمان حال پیش میرود. داستانها رئالاند و درکنار شخصیت اصلی شخصیتهای فرعی نیز پرورانده میشوند. در عین حال، داستان شخصیت محور نبست، ماجرا محور است و البته هولناک. هولناک، با صحنههایی که از یاد نخواهید برد. این تنها کلمهای است که ماجراهای کتاب را توصیف میکند، تا جایی که وقت خواندن یکی از سهمگینترین صحنهها از جا بلند شدم و کتاب را انداختم و فرار کردم و یکی از داستانها برای همیشه نیمهکاره ماند، تاب خواندناش را نداشتم. برعکس عمل کنم، هنر می جمله بگفتم، حالا عیباش. همهی داستانها خوشساخت نیستند، به ویژه داستان بابهمداری که به نظرم نیاز به بازنویسی داشت. آیا راوی دانای کل است که در ذهن مار و شعبدهباز و سرباز روسی و ... هم هست؟ پس چرا گاهی راوی اول شخص یا در حقیقت دانای کل محدود به ذهن است؟ دقت بیشتری لازم بوده؟ یا سبک و تکنیک جدیدی بوده؟ اگر تکنیک جدید است، جا نیفتاده و به نظر سوهاننخورده است. مسالهی دیگر سلیقهی شخصی من است: توصیف حالات روحی افراد را به این وضوح نمیپسندم و دوست دارم نشان داده شود، گفته نشود. اندکی هم زیادهگویی داشت، که لابلای قدرت قصهگویی نویسنده محو بود. در کل؟ در کل پیشبینی میکنم که یکی دوتا از داستانهای این کتاب را هرگز از خاطر نبرم، چرا که در این چندروز که خواندهامش بارها خوابشان را دیدهام و هرچه تلاش میکنم از من کنده نمیشوند. اتفاقات مصیبتهایی هستند که فکر اینکه مابه ازای واقعی هم دارند مدهوشتان خواهد کرد. ایوای از آنهمه خون که جاری است و هرگز نشد ببینیم، چون افغانها تنها بودهاند، تنها ماندهاند. افغانها، انسانهای داستان، اغلب آدمهایی سرشار از عشق و عاطفه و آییناند، دوستداشتنی، آرام، زندانی سرنوشتی که از آسمان رجیم بر آنها نازل شده است و هرجا که میگریزند، نفرین همراهشان است.
دو تا داستان خوب داشت که یکی شون خیلی بهتر بود. دریا، دریا داستان موردعلاقه من بود. فضاپردازی و جزییات و موقعیت خیلی غریب بود. به طور کلی موقعیت هایی داره که شاید برای همه آشنا نباشه و این موضوع در واقع نقطه قوت این مجموعه داستانه.
در گریز گم می شویم شروع داستان ساده ای ب ظاهر پیش پا افتاده می ماند اما نویسنده در انتهای هر داستان شوکی دردناک به خواننده وارد می کند تازه بعد از اتمام داستان متوجه قدرت نویسنده در بیان اتفاقات شدم. کتاب بسیار لذت بخشی بود.
Merged review:
در گریز گم می شویم شروع داستان ساده ای ب ظاهر پیش پا افتاده می ماند اما نویسنده در انتهای هر داستان شوکی دردناک به خواننده وارد می کند تازه بعد از اتمام داستان متوجه قدرت نویسنده در بیان اتفاقات شدم. کتاب بسیار لذت بخشی بود.
داستان های این مجموعه موضوع های بکری از جنگ را روایت می کنند ولی نوع روایت کلاسیک است و به همین خاطر خیلی جاها دچار اطناب می شود. تعداد کلمات فارسی دری در داستان ها زیاد نیست و خواندن آنها برای مخاطب ایرانی هم به اندازه مخاطب افغان آسان است. داستان های دوتایی پشه، داماد کابل، بابه مداری و تا مزار داستان های درخشانی هستند.
مجموعه داستان خوبی بود و خیلی بهتر از چیزهایی که این روزها چاپ میشوند.
از نظر فرم کلی مجموعه دچار تغییر خاصی نمیشود، معمولا داستان به این شکل پیش میرود که دو روایت موازی مرتبط که همزمان نیستند با هم پیش میروند و داستان را میسازند، در واقع شرایط و شخصیتهای متفاوت منتها فرم یکسان. نثر داستانها جز در داستان نخست «در گریز گم میشویم» که از کلمات دری خیلی کمتری در آن استفاده شده در اکثر داستانها یکسان است مخصوصا خودگوییها و دغدغههایی که راویان با خودشان بیان میکنند. شاهد نظرگاههای یکسانی هستیم، شاید متفاوتترین برخورد با نظرگاه در این مجموعه در داستان «ما همگی گم شدهایم» رخ داده باشد، ازین جهت که شخصیت مرد که از پا فلج شده و در خانه منتظر همسرش نشسته که بیرون رفته تا بتواند پولی در بیاورد. مرد خودش را به جای همسرش میگذارد؛ روایت مرد نوسان مییابد بین اینکه جوانمردی پیدا شود و کمکی به آنها بکند یا اینکه زنش مجبور به خودفروشی شود. نقطهی قوت کتاب بهنظرم شخصیتپردازی و پرداختن به آدمهایی در موقعیتهایی بدیع بود.
•
«در گریز گم میشویم» درونیترین داستان این مجموعه بود، مهاجری که میخواهد فرار کند از خودش، از مرگ اطرافیانش، منتها تلاشهایش بهثمر نمیشیند.
«دوتایی پشه» سادهترین طرح را بین داستانها داشت. اول داستان تعلیق نسبتا خوبی داشت جلوتر هم نویسنده داستان را با جدال ذهنی شخصیت زنده نگه داشته بود.
«دریا… دریا» رسیدن از دریا به دریا. دو روایت موازیِ این داستان خیلی خوب چفت شده بودند.
«… تا مزار» روایت پدر کمی کلیشهای و نخنما شده. طالبان واقعی حتا بیخیال مردگان هم نمیشود، حد زدن به متوفی به خاطر نداشتن ریش تعیینشده در شرع.
مانند برق گرفته ها از داستانی به داستانی دیگر می رفتم و نمی فهمیدم داستان است یا واقعیت. ضربه های آخری که به خواننده بیچاره می زند کار را تمام می کند، چیزی کم ندارد. هر لحظه در پس آن زبان رنگین حس می کنم موجودی بی رحم به کمین نشسته است و سور عزای ما را انتظار می کشد. راست است که "مردم به هر قدرتی احترام آلوده به ترس می گذارد." کاش تمام نمی شد و این عیش مدام می شد. به غایت لذت بردم.