دوستانِ گرانقدر، داستان در موردِ خواهر و برادری است به نامِ « احمد» و « ربابه»... پدرِ آنها یک روانیِ مذهبی و بیمار است به نامِ « سید جعفر» که در مسجد معرکه میگیرد سید جعفر وقتی مست میکند، آن حالتِ جنون و روان گسیختگیش افزایش پیدا میکند، در یک شب که مست بود، مادرِ « احمد» و « ربابه» را خفه کرد و کشت سپس با زنی وحشی به نامِ « رقیه سلطان» ازدواج کرد، « رقیه» مدام در حالِ آزار و شکنجۀ این خواهر و برادر بود... لذا « احمد» و « ربابه» تصمیم به فرار گرفتند یک روز که « سید جعفر» و « رقیه سلطان» رفته بودند شاه عبدالعظیم... « ربابه» در خانه تنها بود... « احمد» با دوستش « عباس» شراب خورده بود و مست به خانه آمد... « ربابه» به درد و دل با برادرش پرداخت و دستِ «احمد» را به رویِ گردنش گذاشت... ناگهان چشمانِ « احمد» مثلِ پدرش شد و همچون او روانی شد... گیسوانِ « ربابه» را به دورِ گردنش پیچید و خواهرش را خفه کرد... همانطور که پدرش، در مستی مادرش را خفه کرد خودش نیز به وسطِ حیات افتاد و مُرد... روزِ بعد جنازۀ آنها را پیدا کردند دوستانِ گرامی، منظورِ «هدایت» به برخی از بیماری ها و رفتاری است که وراثتی میباشد و البته اشاره ای نیز به داستانِ خرافاتی دارد که « سید» ها یک رگِ دیوانگی دارند امیدوارم پسندیده باشید «پیروز باشید و ایرانی»
3 stars داستانی در سبک ناتورالیسم است که در آن طبیعت علیه تربیت است( شعار ناتورالیست ها) ویژگی این سبک تفوق و برتری جنس نر به ماده هست( برتری ژن به آگاهی و دانش) که در این داستان به روشنی مشاهده می کنیم.... پدر ،، مادر را می کُشد و بعد از آن پسر به دلیل توهم از دست دادن خواهر ( به واسطه ازدواجش که باعث می شود جنس نر دیگری بر خواهرش مسلط شود) به همان سبک پدر، او را می کشد.... قتل از طریق خفه کردن که باز هم بیانگر قدرت جنس نر نسبت به جنس ماده است صورت می گیرد..... اگر چه این داستان تا حدودی شبیه داستان های ادگار آلن پو در ژانر وحشت هست ، صادق هدایت به جهل و کم خردی انسان و متعصبین دینی در زمانه خویش اشاره می کند و تمام ناملایمات رفتاری و جنایات ناشی از آن را به جهل و خرافه پرستی نسبت می دهد.... جامعه ای بر محوریت پدر ( خانواده در مفهوم اولیه خودش) که او هر کاری بخواهد می تواند بکند و کسی نیست که او را بازخواست کند ... او این رفتار را به پسرش منتقل میکند ( همان طوری که پا درد را به او به ارث گذاشته) تا او هم خواهرش را که بسیار دوست داشتنی هست خفه می کند و چرخه جامعه مبتنی بر جهل و خرافات را تکمیل می کند.... انسان هایی که همواره می میرند و در این میان جهالت و بی خردیست که جولان می دهد
دیگر در این داستانهای انتهایی مجموعه سه قطره خون هدایت انگار به تکرار افتاده. همان روایتهای ساده با چاشنی نقد خرافات و فرهنگ سنتی که در اینجا به شکل کریتکای مردسالاری و چرخه باطل ظلم مرد به زن در شکلهایی ثابت و البته نقد خرافات مذهبی است، و سپس پایانی دوباره از جنس مرگی پیشبینی نشده و بیمعنا، که توام با غافلگیری است. غافل از اینکه تکرار آنها در داستانهای مختلف نوعی پیشبینی پذیری به وجود آورده است.
شوک شدم. با اینکه موضوع جدیدی نیست ولی داستان با چرخش ناگهانی پایانش و جسارت روایتش آدمو نگه میداره تو عمق فاجعهی مردسالای=زن ستیزی اولش همچین دریافتی نداشتم فکر میکردم نزدیک به عقده ادیپی باشه ولی کاش این بود.
منم، منم، بلبل سرگشته، » از کوه و کمر برگشته، » مادر نابکار، مرا کشته، » پدر نامرد، مرا خورده. » خواهر دلسوز : » استخوانهای مرا با هفتا گلاب شسه، » زیر درخت گل چال کرده، » منم شدم یه بلبل: » «. پر پر »
داستان خوبی با مضمون مرد سالاری و چرخه باطلی هست که خصوصیات از پدر به پسر میرسه و در اون قربانی زن ها هستن.
پدری که بد بود و پسری که خوب بود ولی او هم عمل پدر رو تکرار کرد! علت این کار تعصب بیجا و توهم برتری جنس مرد هست...
از طرفی هم این داستان اشاره داره به زندگی خفت باری که در ایران آن زمان در جریان بوده یعنی شوهر دادن اجباری دختر در سنین کم و این حقیقت بسیار ملموس و آزار دهنده بود برام.
This entire review has been hidden because of spoilers.
چنگالی که گلوی دخترک را به سختی فشرد، تک تک آن انگشتان ، تمام نیروی برادری ناتوانی بود که علیل بود، با پدری خشن تر ازخود و مادری که سرنوشت مشابهی داشت ناتوان بود، تردید داشت، ترسیده بود اما گناه دخترک چه بود؟ گرچه برادر نیز قربانی بود همه انسان ها خود را به نوعی قربانی می دانند ، اما در لحظه های تردید و هراس حوادث گوناگونی رخ می دهد
داستان ِ و خواهر و برادری که بسیار به هم نزدیک اند مرگی رخ داده و شاید قتلی ،مادر از دست داده اند... و رویای ِ فرار از خانه پدری و زن پدر و شبی در تنهاییِ خانه،تاریخ تکرار می شود ...
بخشی از داستان: اگر از دکان همسایه کفش گاو میش بخرند من هزار عیب رویش می گذارم تا جنس دکان خودمان را بفروشم. درجه ی بالای جامعه شناسی ایرانیان در آثار هدایت به طور کلی بی نظیر است ...بدون اسپویل کردن داستان باید بگویم یکی از دیگر از داستان های هدایت که ریشه شناسی معضلات فرهنگی ایرانیان را نشان می دهد چرا که همان که در داستان است هنوز بعد از سالها در میان ایرانیان دیده می شود و در زمان فعلی تنها رنگ کوچه ها و دکان ها تغییر کرده است و عقب ماندگی و زن ستیزی همچنان برقرار
در این داستان به خوبی ماهیت یه فرد مذهبی ریا کار و تاثیر مخربی که روی اعضای خانوادش میزاره بیان شده همچین مثل تعداد دیگری از داستان های هدایت دو رویداد مشابه ناگوار با تفاوت زمانی اتفاق میوفته به عبارتی تاریخ تکرار میشه انگار که واقعا صادق هدایت به جبر و طالع شوم اعتقاد داشته و خودش تجربه کرده بوده این الگو توی داستان بن بست هم دیده میشه
پرداختن به معضلاتی مثل مردسالاری، نان خوردن از دکان دین، تزویر، بیقیدی و .... در یک داستان چند صفحهای که خواندنش نیم ساعت هم وقتتان را نمیگیرد، هنریست که از دست معدود نویسندگانی از جنس هدایت ساخته است.
خواندن این کتاب تجربهای دلنشین بود، داستان کتاب جذاب و قابل دنبالکردن است، لحن کتاب صمیمی و گیراست، پرداخت موضوعات کتاب هوشمندانه انجام شده، این اثر ارزش چند بار خواندن را دارد.
«چنگال» اثری دلنشین و قابلتأمل است. سبک روایت و پرداختِ موضوع در این اثر کاملاً منسجم و حرفهای به نظر میرسد. این کتاب را به کسانی که دنبال یک انتخاب مطمئن و مثبت هستند پیشنهاد میکنم.
درونمایه کتاب چنگال فکربرانگیز است و نگاه تازهای ارائه میدهد. جملهبندیها خوشریتم است و ارتباط با متن را آسان میکند. خواندن این اثر تجربهای دلنشین و رضایتبخش است.
چنگال بیشتر از آنکه به داستان مدرن تعلق داشته باشد یک روایت حقیقی از زندگی است. رگه های کافکاییک آن (به عنوان جزیی از ادبیان هدایت) در شخصیت ها و موضوع نهفته است اما کلیت ماجرا بر اساس اجحاف جنس لطیف است. از این نظر چنگال را می توان در زمره ریال های هدایت البته با مشخصه ادبی خود وی دانست.