خشم ناگهانی همایون و قضاوت تند و تیزش برعلیه همسر و رفیق گرمابه و گلستانش زندگی خودش و خانواده و دخترکش را به سیاهی کشاند و به این فکر میکنم ما آدم ها با بینش کوتاه و وجود جاهل مان شبیه خطرناک ترین شمشیر تند و تیزی هستیم که بدون معطلی اماده ی بریدن طناب رابطه ها و گرفتن جان هاییم و فقط باید از جهل و قضاوت های خانمان سوز و کج فهمی به خدا پناه برد ...
درود بر ذهنِ خلاقِ « صادق هدایت» و یادش گرامی باد در زیر به صورتِ خلاصه این داستانِ زیبا را برایِ شما بزرگواران مینویسم
دوستانِ گرانقدر، این داستان در موردِ مردیست به نامِ « همایون» که به تازگی دوستِ بسیار صمیمیِ خودش « بهرام» را از دست داده بود... « بهرام» خودکشی کرد... « همایون» نمیتوانست مرگِ « بهرام» را باور کند. و مدام در پیِ علتِ خودکشی کردنِ وی بود چند روز بعد از مرگِ او، خدمتکارِ خانه، پاکتی را برایِ « همایون» آورد... درونِ پاکت، نامه ای بود از طرفِ « بهرام».. در آن نوشته شده بود، که داراییش را به دخترِ « همایون» یعنی « هما» بخشیده است خشم و بدبینی وجودِ « همایون» را فرا گرفت... نگاهی به دخترش « هما» کرد، تازه فهمید که چرا رنگِ چشمانِ دخترش شبیه به او و مادرش « بدری» نیست.... چشمانِ «هما» مثلِ چشمانِ «بهرام» زاغ بود... بهرام سبیلِ بور و چشمانِ زاغ داشت یعنی « بدری» این همه سال با « بهرام» بوده و این دو به « همایون» خیانت میکردند؟ یعنی 8 سال برایِ « همایون» نقش بازی میکردند؟؟ ... این سوالها « همایون» را دیوانه میکرد... « بدری» زیر بار نمیرفت... « هما» اشک میریخت و « همایون» فریاد میکشید... 3 سال شهرستان کار میکرده، و در این مدت« بهرام» که همیشه مجرد بود با زنش بوده است؟ چه خیانتی بزرگتر از این بدری و «هما» خانه را ترک میکنند... « همایون» درخواستِ انتقالش به شهرستان قبول میشود... برایِ جمع آوری وسایل به خانه میرود و چشمش دوباره به آن پاکت می افتد، برداشته و پاره میکند، از میانش کاغذی به زمین می افتد... آن را برداشته و میخواند، « بهرام» نوشته بود: من عاشقِ زنت « بدری» بودم و برایِ اینکه به تو خیانت نکنم خودم را کشتم و پیشکشِ ناقابلی به « هما» خانم دادم که امیدوارم قبول کنی... قربانِ تو بهرام همایون اطمینان پیدا میکند که « هما» دخترِ خودش بوده است... لذا سراسیمه عروسکی خریده و میرود به سمتِ خانۀ پدر زنش، دنبالِ بدری و هما درب خانه را نوکرشان « مشدی علی» باز میکند، و با چشمِ گریان میگوید: « هما» از مدرسه فرار کرده بود تا شما را ببیند، راه را گم کرده و از سرما سینه پهلو میکند... او را به خانه آوردند... همش شما را صدا میزد... دیروز جسدش را به شاه عبدالعظیم برده و در کنارِ قبرِ « بهرام» او را به خاک سپردیم
بعد از خواندن داستان سه قطرهخون که بهنظرم جهش بزرگی در داستاننویسی هدایت بود، انتظارم از این داستان که اثر بعدی اوست بیشتر بود. داستان دو لحظه اگزیستانسیال خوب دارد که نوید اثر خوبی را میدهد، یکی مواجهه نخستین با مرگ که کسی رخ میدهد که خود را با متوفی یکسان میپندارد و دیگری لحظه اگزیستانسیال تجربه گرداب که به از دسترفتن گذشته و نابودی حال منجر میشود.
اما در ادامه داستان روند تند و سادهای بهخودش میگیرد و داستانی عامپسند میشود که انگار میخواهد قضاوت عجولانه را نقد کند. داستان کشمکش با خود و معمایی که به یکباره از آسمان باز میشود و پایانی غافلگیرکننده به سبک هدایت مییابد که خاتمه سادهای است.
یه داستان کوتاه از هدایت زود قضاوت کردن و تعجیل در تصمیم گیری همیشه پیامدهای بدی داشته و اینبار جبران ناپذیر شک همایون به دوست چندین ساله اش و همسس که با آن 8 سال زیسته و در آخر از دست رفتن تنها کودک او 98/01/21
داستان سیاه بدی بود! نه اینکه بد نوشته شده باشه، خود داستان اذیتم کرد، هرچند خیلی شبیه به فیلم فارسی بود! خواندنش بهتر از نخواندنش هست و یادگیری اینکه زود قضاوت نکنیم
گرداب، به یکی از رذایل اخلاقی انسان اشاره می کند قضاوت کردن و قضاوت عجولانه عموما تناسبی بین رفتار انسان ( چه رفتار خوب باشد و چه بد) با پاداش و تنبیه آن در دنیا وجود ندارد.... چه بسیار رفتار های پسندیده ای که بدون پاسخ و پاداش مانده اند و چه رذالت هایی که از انسان ها سر زده و مرتکب بدون مجازات مانده است..... روی دیگر این سکه ، رفتارها و صفات بد اخلاقی است که انسان مرتکب می شود ولی اگر چه در ظاهر شاید انتظار کیفر شدید را نداشته، اما به بدترین وجه و شدیدترین شکل ممکن مجازات شده.... این دنیایی که ترسیم شده یک دنیایی کافکایی است ... تناسبی بین فعل و عکس العمل وجود ندارد و انتظار پاداشی ( در صورت انجام کار خوب) نباید داشت... اینجاست که نوع بشر همواره در رفتار های خودش چه گفتار( همین داستان گرداب) و چه کردار، می بایست با تامل و محاسبه گرانه عمل کند
شَک پدیده ای عجیب غریب است که گاهی و به ندرت گویی بیمار گونه است و در بیشتر موارد دلیلی گویی پنهان برای ِ آن وجود دارد...نمی شود با شک زیست ، چون خوره میخورد آدمی را .... جرقه می زند و بی آنکه بدانی چه می شود پیش می روی و پیش می روی و ...
ای وای و ای وای از این داستان. جگرم آتش گرفت کمی:( چرا آخه انقدر عجله؟ چطور در آن و لحظه خون جلوی چشم آدم رو بگیره و تمام دوستی و رفاقتش رو فراموش کنه؟ مگر نه که تو فقط با آدمهایی میتونی زندگی کنی که قبلش بهشون اعتماد کامل پیدا کردی؟ کاش تو لحظات حساس این رو یادمون نره.
هنر بزرگ هدایت در روایت داستان های ساده با محوریت آدمهایی است که از ناخوشی های ساده رنج می برند. گرداب از موفق ترین این نمونه هاست (به همراه دون ژوان کرج) خط سیر مستقیم و بدون مانع اثر با بنیادهای فکری محکم که به علیرغم سادگی به آسانی قابل رسوخ نیست.
او بايد بميرد و اين سيد خانم هفهفوي نود ساله بايد زنده باشد ، كه امروز توي برف و سرما از پا چنار عصا زنان آمده بود سراغ خانه بهرام را ميگرفت تا برود از حلواي مرده بخورد . اين مصلحت خداست!
----------------------
كفن به تنش چسبيده ! ديگر نه اول بهار را ميبيند نه اخر پاييز را نه روز هاي خفه ي غمگين مانند امروز را ايا روشنايي چشم او و اهنگ صدايش به كلي خاموش شد! او كه انقدر خندان بود و حرف هاي بامزه ميزد.
گرداب قضاوت داستان مردی به همایون که همسری به اسم بدری و دختری به اسم هما داره و دوست نزدیکش بهرام رو به تازگی از دست داده. بهرام وصیت کرده که اموالش به دختر رفیقش برسه و همایون مشکوک میشه به اینکه دخترش واقعا دختره خودشه یا نه و همین ماجرایی رو شروع میکنه که تهش به یه پایان هدایتی میرسه. مراقب هم باشیم.
«كفن به تنش چسبيده ! ديگر نه اول بهار را ميبيند نه اخر پاييز را نه روز هاي خفه ي غمگين مانند امروز را ايا روشنايي چشم او و اهنگ صدايش به كلي خاموش شد!»
صادق هدایت در سال 1281 شمسی در تهران، در خانواده اعتضاد الملک هدایت، به دنیا آمد. دوره دبیرستان را در 1303 به پایان برد و یک سال بعد به قصد ادامه تحصیل به بلژیک رفت اما ذوق ادبی او را از ادامه تحصیل در رشته مهندسی بازداشت. سال بعد به فرانسه رفت و تا 1308 در آنجا ماند. در همین سالهای جوانی به قصد خودکشی خود را به رود "سن" انداخت اما ماهیگیری نجاتش داد و هدایت بعداً شرح این واقعه را در داستان "زنده به گور" نوشت و آن را "یادداشت های یک دیوانه" نام نهاد. سال بعد از این رویداد به تهران بازگشت و به تالیف و تصنیف آثارش، که در فرانسه آغاز کرده بود، ادامه داد. در ضمن نویسندگی، اگر چه علاقه ای به شغل دولتی نداشت، به استخدام دولت در آمد. نخست در بانک ملی و بعد در اداره اقتصاد و مدتی بعد در اداره موسیقی کشور مشغول به کار شد. او در این سالها سفری هم به هند کرد و زبان "فارسی میانه" را آموخت. در 1318 به عضویت هیات تحریریه مجله موسیقی درآمد و سرانجام در سال 1320 با سمت مترجمی در هنرکده هنرهای زیبا مشغول شد و تا سال 1329 که به فرانسه رفت و دیگر باز نگشت، در این شغل باقی ماند. در فرودین 1330 در پاریس، شیر گاز اتاقش را باز کرد و به حیات خود خاتمه داد: فرجامی تلخ که زمینه ساز بحثهای مخالف و موافق درباره او بود و هست . . .
قضاوت زود هنگام نسبت به عزيز ترين نزديكان "همايون" و تصور "گردابي ترسناك" ميان او و سه نفر از بهترين كسانش،زندگي او را پس از خودكشي بهترين دوستش "بهرام" به سياه ترين روز ممكن ميكشاند.
بهترين درود ها بر روان استاد هدايت و آفرين به قلم زيباي ايشان.