دوستانِ گرانقدر، این داستانِ زیبا و رازآلود در موردِ دختری به نامِ <روشنک> است که هر روز روبرویِ قصرِ <گجسته دژ> شنا میکند... مردم خرافاتیِ دهکده او و مادرش <خورشید> را دیوانه و جادوگر میدانند... پدرش نیز زمانی که او خردسال بود خانه را ترک کرده بود و از اذیت و آزارِ ساکنینِ دهکده فرار کرده بود روشنک با پیرمردی عجیب به نامِ <خشتون> آشنا میشود ... مردم از خشتون میترسند و از او دوری میکنند... او نیز تنها در گجسته دژ، زندگی میکند و مردمِ دهکده که مسلمان و خرافاتی هستند، داستانهایِ زیادی در مورد او نقل میکنند خلاصه آنکه، در داستان مشخص میشود که خشتون به خورشید دستور میدهد که شبانه باید روشنک را در پارچه ای پیچیده و برایم بیاوری دوستانِ عزیزم... بهتر است که این داستانِ زیبا را خودتان بخوانید و متوجه شوید که خشتون این جادوگرِ پیر، چه نیازی به روشنک دارد ************************************* یکی از جمله هایِ با مفهوم در این داستان را در زیر برایتان مینویسم خشتون خطاب به <روشنک> میگوید: مردم ده از جانوران کمترند، آنچه که آنها را اداره میکند: اول شکم و بعد شهوت است همراه با یک مُشت غضب و یک مُشت باید و نباید که کورکورانه به گوشِ آنها خوانده اند --------------------------------------------- امیدوارم از خواندنِ این داستانِ زیبا لذت ببرید یاد <صادق هدایت> همیشه گرامی باد <پیروز باشید و ایرانی>
این کتاب شاهکاری در فضاسازی و القا وحشت به خواننده است و هدایت استاد بی بدیل در شرح جزئیات داستان، کتابی که نیمه شب شروع به خواندش کردم و در سکوت بی انتهای شب هم دارم برایش ریویو مینویسم، از نگارش هدایت در این کتاب بسیار لذت بردم، سر تا سر داستان از نماد ها پر بود و هدایت در این داستان سعی دارد اسطوره ها را به نقد بکشد، گجسته به معنی نفرین شده است و کاخ ماکان هم به نوعی نماد ایران و قلعه ویران و کتاب های سوخته هم نماد حمله اعراب و سانسور شدید آن دوران هستند، خرافات ستیزی هم به وفور در این داستان دیده می شود. این اثر هم به مانند دیگر اثار هدایت ژرف نگری زیادی میخواهد و باید با کنکاش در لایه های داستان به کدها و رازها و ابهامات آن پی برد ......
گجسته دژ که آخرین داستان مجموعه سه قطره خون است بهنظرم ساختاری هم شبیه به داستان اول مجموعه یعنی داستان سهقطره خون دارد. داستانی که از جنس داستانهای هدایت با نمادپردازی فراوان و نگاه اسطورهای یا ضداسطورهای هستند تا حرفهایی در نقد عقاید و خرافه و مردسالاری و ضددین را در لفافهای از نمادها بزنند و از این جهت با سایر داستانهای این مجموعه تفاوت دارد. نوع غافلگیری هدایت در اینجا هم اندکی فرق دارد. یعنی همراه با مرگ که پایانبندی دلخواه اوست در اینجا با درونمایه دیگر موردعلاقه هدایت هم مواجه میشویم که برافتادن پرده از صورت شخصیتهاست. تغییری که بیشتر شبیه به نوعی نیرنگ در داستانهای دیگر بوده و اینجا هم در تغییر ظاهر مرد داستان از شخصی منزوی و تارکدنیا به فردی کیمیاگر و در جستجوی اکسیر طلا نمایان میشود.
حس میکنم نوع نگاه هدایت به مفاهیم اسطورهای و نیز به عشق در این داستان و سهقطره خون (که در هر دو نیز با همین سه قطره خون قرابت معنایی پیدا میکنند بدین صورت که با این سه قطره انگار چرخهای کامل میشود) کلیدی برای نزدیکشدن به آثار نمادین بعدی اوست.
مولانا میگه: "این جهان زندانه و ما زندانیان پس حفره کن زندان و خود وا رهان!"
و صادق خان توی گجسته دژ میگه: "ما همه مان تنهائیم، نباید گول خورد، زندگی یک زندان است، زندانهای گوناگون. ولی بعضیها به دیوار زندان صورت میكشند و با آن خودشان را سرگرم می كنند بعضیها میخواهند فرار بكنند، دستشان را بیهوده زخم می كنند، و بعضیها هم ماتم می گیرند ولی اصل كار اینست كه باید خودمان را گول بزنیم، همیشه باید خودمان را گول بزنیم، ولی وقتی می آید كه آدم از گول زدن خودش هم خسته میشود ...!"
هدایت به طور مکرر به جامعه مرد سالار و دیکتاتوری مردانه در جامعه خودش می پردازد و همچنین به زنانی تحت انقیاد و سرکوب شده که فقط به وجود آمده اند تا اطاعت کنند خورشید که نام شخصیت زن داستان است و مادر روشنک( نام دختر داستان) همواره مظلوم وار، از همسرش ( خشتون) تبعیت می کند تا جاییکه که حاضر است فرزندش را به خشتون بسپارد تا او هم برای کسب قدرت و دستیابی به اکسیر اعظم او را قربانی کند خورشید( زن در جامعه ایران در دهه بیست و سی) موجودی مریض ( دچار بیماری غش) بدون اختیار و تحت اراده مردان است او در حال خوابگردی دخترش را به خشتون تقدیم می کند گویی هدایت می گوید که زنان جامعه ایران در خواب اند و خود نمی دانند که چه بلایی مردان بر سرشان می آورند
«وقتی كـه شـنا میكـنم، مثـل اينسـت كـه همـه پرندگان، همه طبيعت با من گفتگو میكنند..»
«مردم ده از جانوران کمترند، آنچه که آنها را اداره میکند: اول شکم و بعد شهوت است همراه با یک مُشت غضب و یک مُشت باید و نباید که کورکورانه به گوشِ آنها خوانده اند.»
«آنچه كه اكسـير اعظـم مـیگوينـد، در تـو اسـت، در لبخند افسونگر توست نه در دست جادوگر.»
ما همه مان تنهائیم, نباید گول خورد, زندگی یک زندان است, زندانهای گوناگون. ولی بعضیها به دیوار زندان صورت می کشند و با آن خودشان را سرگرم می کنند, بعضیها می خواهند فرار بکنند, دستشان را بیهوده زخم می کنند, و بعضیها هم ماتم می گیرند ولی اصل کار اینست که باید خودمان را گول بزنیم, همیشه باید خودمان را گول بزنیم, ولی وقتی می آید که آدم از گول زدن خودش هم خسته می شود.
این مردم ده را می گویی؟ بیچاره ها... از جانوران کمترند، آنچه که آنها را اداره می کند، اول شکم و بعد شهوت است با یک مشت غضب و یک مشت باید و نباید که کورکورانه به گوش آنها خوانده اند
از کافکا تا افسانه با زنجیرهای فرهنگ عامه نتیجه کار چندان بد از آب در نیامده اگرچه نیاز به بازنویسی داشته ولی گویا هدایت موضوعات مهمتری برای پرداختن داشته است. به هر حال اگرچه به پای آثاری چون سه قطره خون نمی رسد اما پردازش و حرکت داستان قابل قبول است.
ما همه مان تنهاییم، نباید گول خورد، زندگی یک زندان است ،زندان هایی گوناگون. ولی بعضی ها به دیوار زندان صورت می کشند و با آن خودشان را مشغول می کنند بعضی ها می خواهند فرار بکنند دستشان را بیهوده زخم می کنند و بعضی ها ماتم می گیرند ولی اصل کار این است که باید خودمان را گول بزنیم . همیشه باید خودمان را گول بزنیم , ولی وقتی می آید که آدم از گول زدن خودش هم خسته می شود
نه، او كاملا نمرده ... چون آنچه كه بقای روح می گویند حقیقت دارد . به این معنی كه روح و یا خاصیتهائی از آن در بچه اشخاص حلول می كند . و پدر بزرگ من بچه داشت، پس به كلی نمرده است . ولی روح شخصی هر کسی با تنش میمیرد
"ما همه تنهاييم،نبايد گول خورد،زندگي يك زندان است،زندان هاي گوناگون،ولي بعضي ها به ديوار زندان صورت مي كشند و با آن خودشان را سرگرم ميكنند،بعضي ها ميخواهند فرار بكنند،دستشان را بيهوده زخم ميكنند،و بعضي ها هم ماتم ميگيرند ولي اصل كار اين است كه بايد خودمان را گول بزنيم،هميشه بايد خودمان را گول بزنيم،ولي وقتي مي آيد كه آدم از گول زدن خودش هم خسته ميشود..."
داستان راز آلودي به قلم استاد صادق هدايت. در ذيل نقدي زيبا از اين داستان پر نماد و اسرار آميز قرار داده ميشود.شالوده ي اين نقد تكيه بر اصول كهن الگويي است:
قصر ماکان و مردمانی خرافاتی و جادوگر و دخترک بی گناه. نفرت هدایت از اعراب و سوغاتای اونا حتا اگه مستقیم بهشون اشاره نکنه انگار به خورد قلمش رفته و هرچی مینویسه آدم رو یاد اونا میندازه. باحال بود بخونیدش. پیش هم بمونیم.
⚪️خشتون= دغدغههای وجودی و اگزیستانسیال ⚪️خورشید= زندگی ⚪️روشنک= امید به ادامهی زندگی در عین داشتن اندکی دغدغه وجودی ⚪️بقیه افراد ده= بیاهمیت به دغدغههای وجودی
. . .
بوی دغدغههای اگزیستانسیال و پوچگرایی میاد.
«ما همه مان تنهائیم. نباید گول خورد، زندگی یک زندان است، زندانهای گوناگون. ولی بعضیها به دیوار زندان صورت میکشند و با آن خودشان را سرگرم میکنند، بعضیها میخواهند فرار بکنند دستشان را بیهوده زخم میکنند، و بعضیها هم ماتم میگیرند. ولی اصل کار اینست که باید خودمان را گول بزنیم، همیشه باید خودمان را گول بزنیم، ولی وقتی میآید که آدم از گول زدن خودش هم خسته میشود»
. . .
نقل قول بعدی اشاره داره به عصبانیت شخصی که دغدغههای وجودی فکرش رو مشغول کرده نسبت به افرادی که فقط دغدغههای مادی دارن.
«مردم ده از جانوران کمترند، آنچه که آنها را اداره میکند اول شکم و بعد شهوت است همراه با یکمشت غضب و یکمشت باید و نباید که کورکورانه به گوش آنها خواندهاند.»
. . .
طلای مورد جستجوی خِشتون میتونه همون هدف از وجود انسان باشه یا جاودانگی.
«برفرض که طلا را هم پیدا کردم، به چه دردم خواهد خورد؟ … توی کتابها اسرار پیشینیان را جستجو میکنم، رمزها را میخوانم و در چنگال آهنین افسوسها خرد شدهام. … آنچه که اکسیر اعظم میگویند در توست.»
. . .
«آنچه که بقای روح میگویند حقیقت دارد. به این معنا که روح یا خاصیتهایی از آن در بچهی اشخاص حلول میکند، و پدربزرگ من بچه داشت پس به کلی نمرده است»
بیانگر جستجوی همیشگی انسان برای جاودانگی و یافتن اون بطور نسبی در بقای نسل هست.
. . .
«بنظرم گاهی حرفهای شما را درست نمیفهمم، آنها لغزنده هستند …»
بیانگر فراموشی سریع دغدغههای اگزیستانسیال و غلبه زندگی به چنین افکاری هست.
. . .
«… معتقد بودند که هرکس در چشمهایی او نگاه بکند افسون خواهد شد.»
اشاره به اینکه یکبار واقعن دغدغهمند شدن درمورد چنین مسائلی میتونه تا ابد ذهن شخص رو به خودش مشغول نگهداره.
. . .
فراری بودن مردم از خشتون اشاره داره به اینکه آدمها ازینکه مدام دغدغههای وجودی براشون یادآوری بشه در عذابند و تمایل به دوری از چنین افکاری دارن.
علت نشناختن خورشید و روشنک بعنوان همسر و دخترش، میتونه به این اشاره کنه که شخص بعد از غوطهوری در دغدغههای وجودی دیگه زندگی براش مثل قبل شناخته شده نیست و دیگه امیدی به ادامهی زندگی در خودش نمیشناسه.
و در نهایت خشتون برای رسیدن به اکسیر و جوابی برای دغدغههاش، روشنک فرزندش رو میکشه؛ یا گویی امید به زندگی رو در خودش خاموش میکنه.
. . . . .
این داستانم یکی از پیچیدهترین داستانهای هدایت بود.
نظرات بقیه خوانندگان داستان رو اینجا خوندم و متوجه شدم کسی از این نظر به داستان نگاه نکرده بود. و این باعث تعجبم شد چون این موضوع پررنگترین چیزی بود که (از نظر من) هدایت قصد اشاره به اون رو داشت.
صادق هدایت در سال 1281 شمسی در تهران، در خانواده اعتضاد الملک هدایت، به دنیا آمد. دوره دبیرستان را در 1303 به پایان برد و یک سال بعد به قصد ادامه تحصیل به بلژیک رفت اما ذوق ادبی او را از ادامه تحصیل در رشته مهندسی بازداشت. سال بعد به فرانسه رفت و تا 1308 در آنجا ماند. در همین سالهای جوانی به قصد خودکشی خود را به رود "سن" انداخت اما ماهیگیری نجاتش داد و هدایت بعداً شرح این واقعه را در داستان "زنده به گور" نوشت و آن را "یادداشت های یک دیوانه" نام نهاد. سال بعد از این رویداد به تهران بازگشت و به تالیف و تصنیف آثارش، که در فرانسه آغاز کرده بود، ادامه داد. در ضمن نویسندگی، اگر چه علاقه ای به شغل دولتی نداشت، به استخدام دولت در آمد. نخست در بانک ملی و بعد در اداره اقتصاد و مدتی بعد در اداره موسیقی کشور مشغول به کار شد. او در این سالها سفری هم به هند کرد و زبان "فارسی میانه" را آموخت. در 1318 به عضویت هیات تحریریه مجله موسیقی درآمد و سرانجام در سال 1320 با سمت مترجمی در هنرکده هنرهای زیبا مشغول شد و تا سال 1329 که به فرانسه رفت و دیگر باز نگشت، در این شغل باقی ماند. در فرودین 1330 در پاریس، شیر گاز اتاقش را باز کرد و به حیات خود خاتمه داد: فرجامی تلخ که زمینه ساز بحثهای مخالف و موافق درباره او بود و هست . . .
اثيرى؛به مانند ديگر داستانهاى هدايت بويژه كه در بيشترشان ردى از مرگ تلخ و عجيب و به ياد ماندنى يافت ميشه.يك ستاره كم كردم چون آنقدر كوتاه بود كه فرصت شناسايى و همذات پندارى با كاراكتر ها رو پيدا نكردم