Ghashang bud, sadeo samimi; mesle khodesh :) Ruhesh shad
***
به یاد دارم
که خورشیدِ عشق
کفاف پهنه ی نیازم را نداده بود!
***
باری،
یک دانه ارزن و کور سویی نور
برای مور
کافی است
انبان حرص را جز آوار
هیچ آذوغه ای پر نمی کند.
***
گناه، تکرار تجربه هاست
***
در ره عشق دهی هم سر و هم سامان را
چون به معشوق رسی بی سرو بی سامانی
راز در دیده نهان داری و باز از پی راز
کشتی دیده به طوفان و خطر می رانی
مست از هندسه خویشی، مستی
پشت بر آئینه در آئینه سرگردانی
بس کن ای دل که در این بزم خرابات شعور
هرکس از شعر تو دارد به بغل دیوانی
لب به اسرار فرو بند و میندیش به راز
ورنه از قافله مور و ملخ در مانی
***
<<ضلع پنجم مستطیل>>، << فلک پیر>>
***
بیراهه رفته بودم آن شب
دستم را گرفته بود و می کشید،
زین بعد همه عمر را
بیراهه خواهم رفت.
***
گفتم که بعد ها
به جای خرمای دانه دان
برای او گشت و گذار خیرات می کنم
***
می دانستم که گرسنگی قبل از شکستگی، آدم را خواهد کشت.
***
و دانستم
قمری ها باید بخوانند
درختان باید بایستند
رود ها باید بروند
و آدمی باید بفهمد
و شکرانه ی ما در حیات
فهم مسائل است
***