رضا براهنی در ۲۱ آذر ۱۳۱۴ خورشیدی در تبریز به دنیا آمد. خانوادهاش زندگی فقیرانهای داشتند و وی در ضمن آموزشهای دبستانی و دبیرستانی به ناگزیر کار میکرد. در ۲۲ سالگی ازدانشگاه تبریز لیسانس زبان و ادبیات انگلیسی گرفت، سپس به ترکیه رفت و پس از دریافت درجه دکتری در رشته خود به ایران بازگشت و در دانشگاه به تدریس مشغول شد
اشعار
آهوان باغ (۱۳۴۱)، جنگل و شهر (۱۳۴۳)، شبی از نیمروز(۱۳۴۴)، مصیبتی زیر آفتاب(۱۳۴۹)، گل بر گسترده ماه(۱۳۴۹)، ظل الله(۱۳۵۸)، نقابها و بندها (انگلیسی)(۱۳۵۶)، غمهای بزرگ(۱۳۶۳)، بیا کنار پنجره(۱۳۶۷)، خطاب به پروانهها و چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم؟، اسماعیل(۱۳۶۶)
رمان
آواز کشتگان، رازهای سرزمین من، آزاده خانم و نویسندهاش، ناشر: انتشارات کاروان، الیاس در نیویورک، روزگار دوزخی آقای ایاز، چاه به چاه، بعد از عروسی چه گذشت
نقد ادبی
طلا در مس، قصهنویسی، کیمیا و خاک، تاریخ مذکر، در انقلاب ایران، خطاب به پروانهها و چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم؟، گزارش به نسل بی سن فردا (سخنرانیهاومصاحبهها)
جوایز برنده جایزه ادبی یلدا (۱۳۸۴)، برای یک عمر فعالیت فرهنگی در زمینه نقد ادبی
عکس ها افسرده اند اسماعیل انگار چشمهای زمان بر آنها گریسته اند
طعم گَسِ پرواز در شعر
ساعت ۳ شب مست خواب بیدار میشی ، بند پوتیناتو با بی حوصلگی تمام میبندی ؛ کاغذای مچاله شده شعر اسماعیلو با دو نخ بهمن میندازی تو جیب اُورکت و راه میفتی برای پُست نگهبانی خرامان خرامان . یه نگاه به ساعت میندازی میگی هنوز زوده بیست دقیقه ای تو سرمای استخوان سوز قدم میزنی و بالاخره کاغذارو از جیبت در میاری و میگیری تو مشتت ؛ زیر کور سوی نور بلند بلند شروع به خوندن میکنی جنگ است اسماعیل جنگ است
قدم میزنی و قدم میزنی و تنها صدایی که میشنوی ضربه قدم هات با پوتینه و زمزمه خودت و برای ورق زدنه صفحه ای که باید دستکشاتو در بیاری برای عبور ازشون . اون موقع است که با تموم سلولای تنت لمس میکنی شعرو مسلسلت را بردار خوزستان ، مسلسلت را لازم داری اون وقته که میشنوی صدای گلوله رو ، بوی نفت خوزستانو نفس میکشی ، خش خش حشرات و پروانه ها رو دوروبرت حس میکنی و پاهای که تو خزه های خیس مرداب فرو میره . و بعد تموم شدنش یه نخ بهمنو آتیش میکنی و طعم شعر ، باروت و سیگار رو تو عمق ریه هات دفن میکنی . شاید اگر این شعر رو تو یک زمان و مکان متفاوت میخوندم هیچوقت اینجوری بهم نمیچسبید . یه جاهایی حس میکردم این شعر رو هیچکس به اندازه من نمیتونه حس کنه
یه کوچولوام راجع به خود شعر
شعر اسماعیل ارتشیه که خون خواهی اسماعیل شاهرودی رو شعار میده ولی تاریخ وطنشو رو به چالش میکشه . قطره به قطره نفتش رو طلب داره ، وجب به وجب خاکش رو از آن جووناش میدونه شعریه که مرزهای پست مدرنیسم رو به سخره میگیره . شعری یه گستردگی تمام خاک ایران ، به خون شهیدان سرزمینش ، به رسوایی فرد فرد نوشندگان و دوشندگان ایرانه خانمش . اونقدر ریویو کامل و تحلیل گرایانه نوشته شده که فقط میتونم حسمو به شعر ثبت کنم . نه به عنوان یه ریویو ، به عنوان یه عکس افسرده که چشمهای زمان برش گریسته باشند
پ ن : ممنون از پویا داوری گل هم خدمتی عزیزم که اون کاغذ مچاله های ارزشمندو همیشه یادش بود بهم بده . که باعث شد طعم گس این شعر تا عمر دارم تو دهنم و تو مغزم مزه مزه کنم
یک چیزی در ذهنم زمانی ست که هست و این که چرا براهنی که مدام و پیوسته و در همه ی نوشته هایش سوی تیزِ قلم را گرفته بوده است سوی حکومتِ پهلوی(دستِ کم به گواهِ رمان هایی که از او خوانده ام) چرا دیگر دست می کشد از آن مبارزه ی همیشگی اش؟ چرا دیگر هیچ چیزی نمی نویسد برنده، تیز؛ پاره کند بیرون بپاشد بنا به آن چه در زمان جاری می گذرد؟ و هم چنان توجه اش در اسماعیل هم به همان است که پیشتر بوده است. آیا از زمانی تنها متمرکز می شود بر ادبیات؟ و یا پیوسته تنها اصرارش بوده بر نشان دادن زندان بان و بازپرس و شاه و ملکه و تمام؟ و در سروده هایش دیگر نشانی از آن گونه خط خوانی چرا؟ (مثلن سروده ای با این آغاز که: شما خسرو گلسرخی را کشتهاید گرچه مطبوعات فقط افتخارات شما را به رخ میکشد...) و البته من هنوز و همیشه از خواندن او بی اندازه کِیف برده ام اما... نمی دانم
تماشا میکنی نمیتوانی حرف بزنی، به جای حرف زدن بوسه میزنی بلند نشو، از رختخوابت، بلند نشو، اسماعیل! حرف که میزنی گریهام میگیرد که چرا حرف نمیتوانی بزنی
کتاب سال 66 نوشته شده، شاید برای شروع دنبال کتاب خوبی نرفتم چون دیگه از براهنی نمیخوام بخونم، این سیاهی برای من جز عصبانیت و ناراحتی هیچی به بار نمیاره. برای من خواندنِ ذکر مصیبتی بود که با مصیبت های عمیق تر از آن آشنا هستم. اینجا هم شاید باید اعتراف تلخی کنم که احتمالا چون قبلا اسماعیل از نظرم برگزیده تر از ابراهیم می نمود از خواندن کتاب عصبانی شدم!دیگه اسماعیل بودن بسه
«که آفتاب روزی که آفتاب روزی که آفتاب روزی بهتر از آن روزی که تو مُردی خواهد تابید.»
«That the sun one day, that the sun one day, that the sun one day Will shine better than the day you died.»
From Here you can read an abridged English translation of Ismael, a long poem by Reza Baraheni, an exiled Iranian novelist, poet, critic, and political activist.
ای ایستاده در صف آزمایشگاههای شهر، با شیشهای بلند در دست، و جنگلی از تصاویر رنگی بر سر! ای خوابگرد شرق و غرب! ای خیانتشده! ای بیحافظه شده پس از نوبتها شوک برقی! ای ناشتای عشق! ای آشنای من در باغهای بنفش جنون و بوسه!
صبح بیدار شدم و فهمیدم که مردهای. از آن وقت نشستهام و بازخوانی میکنم. اواخر کمتر دنبالت میکردم و کمتر دوست داشتمت ولی از خاموش شدن چراغت غمگینم و دردم آمده. در آرامش باش آقای براهنی.
حالا مرا دوباره بخوابان در زیر آفتاب بخوابان از دیگران جدا بخوابان، تنها بخوابان و در کنار حفرهی گنجشکی بخوابان و در بهار بخوابان از پشت سر بیا و نگاهم کن و روز و شب نگرانم باش آنگاه بیدغدغه بمیران اینجا همینجا اینجا، آری، همینجا من را بخوابان رفتم که رفتن من عین رفتن من باشد و فرق داشته باشد با رفتن آن دیگران.
زیبا بود، اما حقیقتن خیلی جاها نمیتونم شعر رو از واژهچینی تمییز بدم. شاید چیزی که براهنی در نوشتن این اثر داشته و من و شما احتمالن نداریم، سواد و پشتوانهی شعری و ادبی و احساسی نباشه. جرئت باشه. نمیدونم.
از حفره که پایین برویم، در حجرهها، پشت میلههای ابلیسی، شاعرها را خواهیم دید که نمیدانند که شاعر هستند، اما هستند، زیرا شاعر کسی است که دوزخ را تجربه کرده باشد، حتی اگر شعری هم نگفته باشد و دوزخ تجربی است ت�� آن را تجربه کردهای، حتی اگر شعرهای چندان عالی هم نگفته باشی گفتم که شاعرتر از شعرهای خودت هستی. و انسان باید این طور باشد شعرهایی هستند که شاعرتر از شاعرهاشان هستند –مثل شعرهای احمد و شاعرهایی هستند شاعرتر از شعرهاشان- مثل تو
عکسها افسردهاند اسماعیل! انگار چشمهای زمان بر آنها گریستهاند!
خواندن همین مقدار از شعر، من ُ به جستجو واداشت و در نهایت خواندن کل شعر. [هرچند در مورد اسماعیل حس میکنم «و شاعرهایی هستند شاعرتر از شعرهاشان- مثل تو».]
خیلی آشناست و خیلی غمانگیز. و این آشنابودنِ غمانگیزِ تاریخ همهی نسلهای بشر عمیقاً ترسناکئه.
مردان محترمی هستند که از موزهی هنری پدرسالار «راکفلر» بارها دیدار کردهاند و از او برای هر مملکتی عینک مخصوص گرفتهاند بهترین کلکسیون پروانه و شاپرک را در اختیار دارند و به انگلیسی به آنان میگویند: Beautiful people!»» و گرچه همهی کودتاهای جهان را آنان به راه انداختهاند جنایتکار شناخته نمیشوند، مگر عکسش ثابت شود و شب و روز نفت میدوشند و مینوشند
× هشتگ: خراشیدن روح و فشردن قلب. ×× اون تیکه از شعر که اول ریویو نوشتم، بیویِ اینستاگرام یکی از فالویینگهامئه. [چهقدر هوشمندانه.]
خوزستان! هشتاد سال جهان خون سیاه تو را نوشید حق داری که حالا خون سرخ بخواهی... خوزستان! دوشندگان تو جوانان ما نبودند دارندگان باغهای سبز بودند... و آنانی که اصلا هوا و آسمان و شعر و ستاره را نمیفهمد و تنها با احتکار پنیر و مرغ و پودر ظرفشویی حالت نعوظ پیدا میکنند و مثل موش و دام فضله میاندازند و یکی دو دندان افتاده، نفسی متعفن و شکمهایی به درشتی بشکههای نفت تو دارند و شب و روز میآشامند و میخورند و با جیبهای پر از دلار از میدانهای «زنده باد و مرگ بر...» میگذرند و با زبان بیزبانی میفهمانند که مرگ بر آمریکای شعار دهندگان مشکلی را حل نمیکند...
۲۱ آذر . ای نهان گشته از چشم منِ بییار! ای تنها مردی که جنونِ «اوفیلیا»ی «هملت» را داشتی! ای غرقه در مردابهای ساکت، در برگهای پائیز، در شبه جزایر متروک در بهمنهای فروریخته، در دریاچههای نمک، در تپههای طاسیده در آشیانههای پرنده، در آسمانهای بیستاره، در خورشیدهای بیمدار، در مهتابیهای مشرف به خالی، در کوچههای تهی از قدمهای عاشق! به مدد عشق از گور بیرونت خواهم کشید! مرده باد شاعری که راز نیزه و خون را نداند! زنده باشی تو که راز سنگر و ستاره را هم میدانستی!
تماشا میکنی نمیتوانی حرف بزنی، به جای حرف زدن بوسه میزنی بلند نشو، از رختخوابت، بلند نشو، اسماعیل! حرف که میزنی گریهام میگیرد که چرا حرف نمیتوانی بزنی ............
مثل گلوله ای که به هنگام فرو رفتن یک سرانگشت اثر میگذارد ولی در آن سو،خندقی متلاشی از گوشت و عصب و استخوان میسازد !این است معامله ای که عصر با ما کرده است ............
عکس ها افسرده اند اسماعیل انگار چشمهای زمان بر آنها گریسته اند ............. احتمالا بارها و بارها برخواهم گشت تا دوباره بخونمش.
ما با صدای مشترک مسخ شدهای آواز میخوانیم دوزخ در آواز ماست، نیاز به فردوس در آواز ماست ولی نشانیِ فردوس را نمیدانیم، تنها نیازش را میدانیم من نیاز به فردوس دیگری دارم فردوس تو در گامهای استالینی است که زمانی در خیابان «چرچیل» ظهور خواهد کرد فردوس من فردوس تو نیست من «استالین» و «چرچیل» را نابود شده میخواهم، اسماعیل! دوای چپ فلج تو در جیب آن«رفقا» نیست شاشبندِ تو تلمبهای دیگر میخواهد اسماعیل، اسماعیل! چشمبندت را از روی چشمت بردار، اسماعیل! شعر تو مشتی است که در سینهی تو گره شده است ازل و ابد آنجاست دوزخ و فردوس آنجاست سینه را گشاده کن آن مشت را به جهان هدیه کن، اسماعیل!
قلبهامان از غم منفجر خواهند شد سنگهای گورها را خواهیم شمرد و خواهیم گفت اگر اینها تمامی سنگها هستند، پس همه ی مرده هامان در کجا هستند؟ خاك را در آغوش خواهیم کشید و آنگاه نهیـبی از جسدهـای برهنه شده، با دنده های برشته شده در زیر ستاره های سوزان خواهیم شنید غمهای مادرهای ساکت را در کنار غمهای مادران مویه گر به روشنی خواهیم شنید مردگان را از یکدیگر جدا نخواهیم کرد که اگر ما هم جــدا کنیم، خـاك و تاریخ جدایی را نخواهند خواست
جایی خونده بودم که کسی به یاد دوستش که در زندان بود روی زمین میخوابید براهنی شاید روی زمین نخوابیده اما روی زمین خوابیدن اسماعیل شاهرودی را خوبتر از خوب ماندگار کرده.
جنگ است اسماعیل! جنگ است! و بعضی از جسدها را بینام و نشان دفن میکنند و بعضی ها را با نام و نشان و موش و موریانه چه میدانند که مردگان شناسنامهی تاریخی دارند یا نه آفتاب بر گورستان و گلستان یکسان میتابد و باران خادم و خائن نمیشناسد
مثل گلولهای که به هنگام فرو رفتن تنها یک سرانگشت اثر میگذارد ولی در آن سو، خندقی متلاشی از گوشت و عصب و استخوان میسازد
از روی خندق متلاشی، لباس مرتبی پوشیدهایم راه میرویم،دوستانمان را میبوسیم، در جلسات مربوط به دموکراسی مینشینیم درحالیکه مسئله اصلا این نیست! چیزی در درون ما مدام میسوزد و میپوسد پیها، مویرگها و سرخرگها پاره میشوند، خونریزی ادامه دارد خندق دارد درشتتر از تن ما میشود. ما خود همان خندق دهان باز کرده هستیم