Jump to ratings and reviews
Rate this book

عقيل عقيل

Rate this book

63 pages, Paperback

First published January 1, 1972

131 people want to read

About the author

محمود دولت‌آبادی

79 books1,387 followers
Mahmoud Dowlatabadi is an Iranian writer and actor, known for his promotion of social and artistic freedom in contemporary Iran and his realist depictions of rural life, drawn from personal experience.

برنده لوح زرین بیست سال داستان‌نویسی بر کلیه آثار، به همراه امین فقیری ۱۳۷۶
دریافت جایزه یک عمر فعالیت فرهنگی، بدر نخستین دوره جایزه ادبی یلدا به همت انتشارات کاروان و انتشارات اندیشه سازان ۱۳۸۲
برنده جایزه ادبی واو ۱۳۹۰
Award for International Literature at the House of Cultures in Berlin 2009
Nominated Asian Literary Award for the novel Collon Collin 2011
Nominated for Man Booker International prize 2011
برنده جایزه ادبی هوشنگ گلشیری برای یک عمر فعالیت ۲۰۱۲
English translation of Colonel's novel, translated by Tom Petrodill, nominee for the best translation book in America 2013
Winner of the Literary Prize Ian Millski Switzerland 2013
Knight of the Art and Literature of France 2014

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
59 (22%)
4 stars
73 (28%)
3 stars
83 (32%)
2 stars
37 (14%)
1 star
6 (2%)
Displaying 1 - 26 of 26 reviews
Profile Image for ZaRi.
2,316 reviews883 followers
Read
October 3, 2017
او خود به تمامی رنج است،پس رنج را دوست می دارد؛ چنین است که فاسد ،فساد را
زاهد،زهد را
کاری،کار را
عالم،علم را
و رنجور،رنج را دوست می دارد.
Profile Image for Peiman.
652 reviews201 followers
February 11, 2024
در خاف زلزله‌ای بزرگ اومده و بسیاری از اهالی زیر آوار مونده و جان دادند. عقیل پیرمردی اهل خاف خانواده‌اش رو در این زلزله از دست داده. به جز دختر کوچکش که همراهشه و پسرش که در بیرجند سربازه و یک‌ بز و چند مرغ و خروس چیزی براش نمونده. در این خرابی و آوار تصمیم میگیره بره پیش پسرش در بیرجند و این شروع مسیریه که داستان برای ما تعریف می‌کنه. داستان به اوج رسیدن غم تا از پا در اومدن انسان...ه
Profile Image for Amin.
419 reviews442 followers
October 11, 2020
آیا دولت‌آبادی به وضع اگزیستانسیال داستان "ته شب" بازمی‌گردد؟ همان عناصر رنج که درونی می‌شوند و نتایجی دارند؛ این‌بار اما پخته‌تر و تلخ‌تر

مصیبت که از حد گذشت، مواجهه انسان انگار شکل دیگری می‌شود. شاید حرف از رنج در داستان‌های دولت‌آبادی تکراری به‌نظر برسد اما این بار به جای باز کردن روابطی که به رنج دامن می‌زنند، انسانی که گوشت و استخوان دارد و در این اثنی رنج‌کشیده است از وضع تجربه زیسته و درونیاتش می‌گوید. نتیجه‌اش هم مانند ته شب نزدیک شدن انسانهای رنج‌کشیده نیست. انگار می‌توانند همدیگر را گاه بدرند و گاه به آغوش بکشند اما در این میان انسان رنج‌دیده مرا یاد غلامحسین ساعدی می‌اندازد

انسانی که با داشته‌هایش تبدیل به انسانی از خودبیگانه می‌شود. شاید اگر این داستان را قبل از گاو ساعدی نوشته بود امروز این را شنیده بودیم و شاهکار می‌دانستیم و فیلم می‌ساختیم
Profile Image for Sijat Smiles.
27 reviews5 followers
July 25, 2017
دیشب کتابو خوندم و بهش سه ستاره دادم، اما الان که برای نوشتن ریویو چندتا از قسمت‌های کتابو دوباره خوندم، چهار ستاره دادم بهش. نثر دولت‌آبادی با نثر تمام داستان‌نویس‌های ایرانی که تابحال خونده‌م متفاوته. تلخه و تلخیش با تمام وجود حس می‌شه. اما تلخیش با داستانای هدایت و چوبک فرق می‌کنه. توصیفات دولت‌آبادی طوریه که توش درخت و دیوار و خاک و خورشید، مثل انسان وجودی دارای روح تصور می‌شن. شاید بهترین ویژگی نثرش همین باشه. غم فقط از قلب انسان داخل کتاب بیرون نمیاد تا به دل خواننده بشینه، تمام اجزاء و اشیائی که توی داستان ازشون اسم برده شده بوی غم می‌دن و هیچکس بهتر از دولت‌آبادی نمی‌تونه این کارو انجام بده.
فضاسازی توی نوشته‌های دولت‌آبادی به بهترین شکل ممکن صورت! گرفته و اینو توی دو، سه صفحه‌ی اول کتاب و توی صفحات اول بیشتر کتابهاش می‌شه دید. (الان که دارم به این مورد فکر می‌کنم، حتی وسوسه شدم که برم پنج ستاره بدم!).
داستان کتاب در مورد زلزله‌ی سال چهل و هفت گناباد هست. چیزی که هربار از زبون پدربزرگم راجع بهش شنیده‌م، ازش به عنوان بدترین چیزی که تا به حال به چشم دیده یاد کرده. مکان‌هایی که توی کتاب ازشون اسم برده‌شده، همه شهرها و مکان‌های اطرافم بود که به خوبی می‌شناختمشون و این هم موقع خوندن کتاب بهم حس خوبی می‌داد. در آخر باید بگم دولت‌آبادی هیچ‌وقت منو ناامید نکرده و اکیداً به همه پیشنهاد می‌کنم که اگه فعلاً خوندن آثار بلند دولت‌آبادی در توانشون نیست، حتماً به سراغ مجموعه‌ی کارنامه‌ی سپنج برید و خودتون رو از قلم عالی محمودخان محروم نکنید .
Profile Image for Mostafa Troski.
17 reviews5 followers
October 1, 2012
از متن کتاب::‏
خورشید پیرزنی خم پشت بود که از عزا بر می گشت، تنش در غباری سرخی گم بود و می رفت که فرو بنشیند
کند و غمزده و دلمرده قدم بر می داشت. چشم هایش را خاک گرفته بود، همین بود که نمی توانست بگرید! گریه در نگاهش خشکیده بود
می رفت تا خودش را در شب قایم کند، پنداری از چیزی شرمگین بود.‏
نمی خواست چشمش به چشم کسی باشد، جز این اگر بود پس چرا خودش را زیر بار ابر قایم کرده بود؟!‏ چرا خودش را در چادرش پیچیده بود؟!‏
چرا خودش را از نگاه مردم خواف می دزدید؟!‏
چرا دزدانه می گریخت؟!‏
چرا گریخت؟! گریخت...‏
نگاهش کن، بی باقی به دل ابرها خزید، تا از آنجا به دالان شب قدم بگذارد و بعد خودش را در گودال سیاه، در شب، گم کند!‏
شکر...‏
Profile Image for Farzane.
108 reviews
July 29, 2013
ذله بود - نه چنان كه بتوان پنداشت با آسودگي يكشبه يا ده شبه ذلگيش از ميان خواهد رفت - چندان ذله بود كه احساس مي كرد به آسودگي هميشه نياز دارد. به گوري عميق با خنكاي خاكي نمناك. زير تن مهربان خاك. زير سنگي پهن و سنگين كه نامش را بر آن بكنند. اين را درمان ذلگي تن و جان خود مي ديد. خاك! خاك شدن در خاك. بگذار وامانده را مار و مور بخورند. آنچه هست جز اين نيست. از خاك، بر خاك، در خاك. آنچه بوده جز اين نبوده. اين حرفي است قديمي. ماندن، ديگر براي چه؟ ديگر كدام كار؟ ديگر كدام خيال؟ ديگر كدام اميد؟ كدام عشق؟

Profile Image for Astraea.
139 reviews1 follower
October 8, 2017
بابا ما کجا می رویم؟
- می رویم پیش برارت بابا جان. پیش تیمور، به بیرجند می رویم.
نباید شهربانو دنباله‌یِ حرفهای پدرش را شنیده باشد. چون پلک‌هایش را بر هم گذاشت و مُرد.
Profile Image for Momen ahmadi.
113 reviews28 followers
January 26, 2018
روایت ناتوانی بشر،و پذیرش آلام بعد از اتفاق های ناگوار و دست یازیدن به ریسمانی که تو را ازاین باتلاق رنج برهاند.اگر ریسمانی باشد؟ریسمانی هست؟...
عقیل در خاف زندگی می کند.زندگی می کرد.زلزله از خاف فقط زجه ناله های چند تن به جا مانده باقی گذاشته بود که به زبانی ناشناس برای گوشی نامعلوم گله می کردند و آتش درون خود را آب می پاشیدند.
زلزله از خاف،چیزی به جا نگذاشته بود جز ماوایی برای جغد ها و کوکوها.. و خاطره ای تلخ برای بازمانده ها که جمعشان شاید به تعداد انگشتان دست نمی رسید..
زلزله،زن عقیل را برد،شهربانو،دخترش را نیز برد،دامادش را برد و نامزد تیمور را نیز در حمام مهمان آوار خود کرد و از ترس آنکه تن لخت مرده ی آنها برای زنده ها حرام باشد همانجا گورستان جسمشان شد...
تیمور اما در بیرجند بود..سرباز بود..بدون مرخصی.تنها امید عقیل.نوری در تاریکی محض،طنابی برای بالا کشیدن خود از چاه رنج.دلیلی برای ادامه.
پس عقیل رهسپار بیرجند می شود تا دیدن تیمور آب سردی باشد بر روح گدازان وی.بیگانه از دنیا.بیگانه از مردم دنیا.بیگانه از دهن هایی که هیچ وقت نمی ایستند،به بیرجند میرسد..
اما تیمور در سر پست او را نمیشناسد و در تاریک روشن پادگان جلوی عقیل را میگیرد..او را نمیشناسد..او را دست می اندازد...کس دری در عقیل متولد میشود..صدای شیون دیوار های خاف بلند می شود...عقیل مرزهای جنون را طی می کند و خودش را فراموش می کند ...تا اینکه میشنود:
((تو دیگر عقیل نیستی.گیوه هایت را در گردن من بینداز.دیگر عقیل منم.عقیل منم.عقیل،عقیل))
Profile Image for Mohammad Javad.
175 reviews165 followers
June 27, 2020
.

پدر، من که نیستم، نیا. همان اول کار تو هم برگرد، به جای اول‌مان. آسمان‌.
This entire review has been hidden because of spoilers.
Profile Image for امیرمحمد حیدری.
Author 1 book74 followers
March 28, 2022
آدم یاد این جلسات روانکاوی می‌افتد که در آن روان‌درمان‌گر یک کلمه می‌گوید و مراجع نیز می‌بایست اولین‌کلمه‌ای که به‌ذهنش می‌رسد را بگوید؛ کل کتاب چیدمان مضحک این کلمات رندوم بود‌
Profile Image for Schin.
163 reviews13 followers
October 14, 2017
يك روايت روان و ساده و با توصيف هاي دقيق و قشنگ از مرگ و فقدان و قطع تعلق.
"عقيل گفت:برادر،بزم نيست.بز را برده اند.بزم را بردند.
مرد سر پر موي خود را از زير ردايش بيرون آورد ، چشمهاي خسته و خواب آلودش را به عقيل گرداند و باز سر بر خشت گذاشت و زمزمه كرد : تن رها كن تا نخواهي پيرهن.جهان فاني،فنا باقي است.در قيدش مباش.
عقيل به عتاب گفت:برادر،بزم را بردند.گوشهايت نمي شنود؟بزم برايم عزيز بود.جاي يكي از اولادهايم را پيش من پر كرده بود.بزم!
مرد گفت : رنگي از رنگهاي تعلّق كم.اين خودش توفيقي است.دنيا را به دنيا واگذار.از تو عمر چنداني باقي نيست.آفتاب لب بام است.دل به دنيا مبند."
Profile Image for Sara Alaee.
209 reviews203 followers
May 29, 2015
""در چنین هنگامه ای از بلوغ آدم روح خود می شود. عقیل عذاب خود می شود، عقیل عذاب خود شده است. عقیل رنج است. عقیل رنج را عزیز می‌دارد. گرامی می‌دارد. عقیل به دارایی خود عشق می‌ورزد. عقیل عاقل نیست. عقیل عاشق است. عاشق مصیبت خود..."
عقیل عقیل داستان مردی روستایی است که از زلزله و ویرانی خاف جان سالم به در برده و به دنبال پسرش تیمور راهی بیرجند می شود.
Profile Image for Zahra.
62 reviews9 followers
November 27, 2020
یک ستاره رو بخاطر غم عمیق و رنج نامه بودن داستان کم کردم.
Profile Image for Azimeh.
144 reviews14 followers
July 26, 2019
از جذاب‌ترین کتابهای دولت آبادی
عقیل عقیل داستان عقیل است و پدر عقیل
پیرمردی که تمام زندگانیش را در زلزله از دست داده بود، و چشم امیدش به پسرش تیمور بود. باخیال دیدن تیمور سر به ناکجا آباد گذاشت
به نزدیکی تیمور رسید، اما تیمور نبود.
عقیل مجنون شد.
Profile Image for Sina Tahmasbi.
191 reviews9 followers
July 25, 2021
آقای دولت آبادی یه طوری مینویسن که بوی گرد و خاک و زبری کلوخ و غم عقیل رو میشه حس کرد، همذات پنداری نه!صرفا میشه عمیق فهمیدش.
چه طعنه ای! عقیل عقیل.
Profile Image for Livewithbooks.
235 reviews37 followers
February 23, 2019
یکی دیگر از داستان های کوتاه کارنامه سپنج محمود خان دولت آبادی...
داستانی به غایت ساده ولی در عین سادگی با توصیفات زیبای جناب دولت آبادی و ترسیم فضای خاک آلوده روستایی که در اثر زلزله ای کوخ شد این داستان را خاص و گیرا کرده.
پیرمردی اهل روستای خاف که در اثر زلزله سال 47 خانواده و خویشان و آشنایانش را از دست می دهد به غیر از یک دختر و پسری که در شهری دیگر سرباز است...
دستان دخترک را میگیرد، افسار بزش را در دست میگیرد و مرغان و خروسش را بر دوش می اندازد که تمام دارایی عقیل همین است و رهسپار خم راه و پیچ کوه می شود تا به دیدن پسرش، امید آخرش برود....
*تن سمی نیش مار را پس می زند👌
Profile Image for Ali.
Author 17 books679 followers
May 14, 2008
اگرچه رمان در جامعه ی ما چیزی حدود دویست سال دیر به دنیا آمده، در تاریخ صد ساله ی رمان فارسی، کلیدر هم چیزی حدود پنجاه سال دیر به دنیا آمده است. این رمان به دوران داستان های بلند عیاری تعلق دارد، که در سرتاسر آن نه از کثرت گرایی رمان معاصر جهان خبری هست و نه از روایت های مدرن قصه گویی. یک حکایت دراز از یک سلسله وقایعی وصفی و نقلی که تلاش شده به زبانی زیبا روایت شود که اگر در حجم "جای خالی سلوج" بود، که به گمان من تنها رمان خواندنی دولت آبادی ست، از بسیاری جهات پذیرفتنی تر از حجم فعلی می توانست باشد.
محمود دولت آبادی به طیف چپ نویسندگان معاصر ما تعلق دارد که مفتون "اجتماعی" نویسی و ادبیات "مردمی" بوده اند. از سوی دیگر تقریبن همه ی نویسندگان طیف چپ ما در سال هایی نوشتن را آغاز کرده اند، یا در مراحل اول نویسندگی خود بوده اند که فلسفه ی سارتر در مورد "تعهد ادبیات" در جامعه ی ادبی ما علاقمندان بسیار داشت و کسانی چون آل احمد در هژمونی این عقیده، سخت موثر بودند. از همین رو این نویسندگان همه جا یک چشم به نویسندگان دوران شوروی نظیر "شولوخوف" و "گورکی" داشته اند و با چشمی دیگر به نمونه های غربی نویسنده ی چپ نظیر "رومن رولان" نظر داشته اند. تقریبن تمامی رمان های چند جلدی ما به این طیف نویسندگان نظیر احمد محمود(مدار صفر درجه)، علی اشرف درویشیان(سال های ابری) و محمود دولت آبادی (کلیدر) تعلق دارد که سرمشقشان "دن آرام"، یعنی روایتی حماسی از قهرمانی ملی میهنی بوده است. اما از آنجا که این نویسندگان به طیف چپ تعلق داشته اند و بر خلاف همتایان روسی خود، با نظام حاکم در جامعه هیچ گونه توافق و تعاملی نداشته اند، هم چنین به دلیل سانسور و ممنوعیت و حرمت روایت میهنی، بیشتر به جنبه های مردمی آثارشان پرداخته اند و از سرمشق هایی چون "ژان کریستف" و "جان شیفته" بهره گرفته اند. به احتمالی دولت آبادی پس از نقدهایی که بر کلیدر و برخی آثار دیگرش نوشته شد، تلاش کرد تا در اثر بلند بعدی ش "روزگار سپری شده ..." نیم نگاهی به "زمان از دست رفته"ی "مارسل پروست" داشته باشد و تلاش کند از تکنیک های رمان استفاده کند!
باید گفت که تمامی آثار بلند دولت آبادی از یک پلات خوب، شخصیت های بجا و فکری تازه و بکر بهره مندند، اشکال او و بسیاری از نویسندگان دیگر ما در کمبود و نقص تکنیک رمان است. شاید علت اصلی این باشد که اکثریت قاطع نویسندگان ما از ندانستن یک زبان خارجی در حد مطالعه ی مستقیم رمان ها و داستان ها و نقدها و نظریه ها رنج می برند و اغلب متکی به ترجمه ی این آثار به فارسی اند. عیب بزرگ این مساله سوای کمبود مترجم خوب و ناچیز بودن ترجمه هایی در زمینه ی نقد و نظر ادبی، یکی هم آن است که همان ترجمه ها هم اغلب سه چهار دهه از تالیف اثر اصلی دیرتر به فارسی برگردانده شده اند و این بی خبری از ادبیات روز جهان یکی از علل کمبودهایی ست که در رمان و داستان کوتاه معاصر ما به چشم می خورد.
به گمان من دولت آبادی در آثار کم حجم اولیه اش هم تکنیک بهتری دارد و هم صادق تر است. آنجا که هنوز به شهرت نرسیده و دغدغه اش داستان و خط و ربط و شخصیت و فضای قصه است، اثارش صمیمی و دلنشین تر بنظر می رسند.
18 reviews2 followers
January 18, 2020
یکی از یازده کتاب کارنامه سپنج. غم و اندوه عمیق عقیل خیلی خوب توصیف شده و قلم دولت‌آبادی هم مثل همیشه عالیه.
Profile Image for Reza Valinejad.
31 reviews3 followers
August 27, 2022
تاریخ اتمام: ۵ شهریور ۱۴۰۱ / عصر / اتوبان مدرس
آخ ! عقیل، عقیل
8 reviews
May 7, 2024
آخرش تیمور چی شده بود والا من نفهمیدم
Profile Image for MoSTaFa.
4 reviews
February 26, 2025
عقیل، سرگشته‌ای پس از حادثه‌ای. آنکه از طوفان که نه، از زلزله‌ای گذشته و دیگر معنای اسمش را ندارد!
Profile Image for Hamidreza Zbr.
8 reviews2 followers
May 7, 2016
نشست، عقیل نشست. بزش و مرغ‌ها و خروسش به او نگاه می‌کردند، اما او نمی‌دیدشان. نه این که چشم‌هایش در غروب جائی را نبیند. برای این نبود. چون این جور اگر بود، لابد شبحشان را می‌دید، اما نگاه عقیل به بیرون از خود نبود. خیالش به درون بود و نگاهش در خیالش گم شده بود. آنچه دیده بود، بر آنچه جلوی چشم‌هایش بود پیشی داشت. آنچه دیده بود انبوه‌تر، متراکم‌تر، ثقیل‌تر و پیچیده‌تر بود. گره در گره بود. تاریک و روشن بود؛ خیال‌انگیز و دردمند بود. نه، همه درد بود. دردی به خاک آلوده. دردی که دیگر جان را نمی‌آزارد، کرخ می‌کند، جان را بدل به کلوخ می‌کند. آدم را از بیرون جدا می‌کند، بر می‌کند. می‌برد. دیگر چیزی را حس نمی‌کند. نوک گزلیکی را هم اگر به گرده‌اش بفشارند - شاید - حس نکند. چون او، خود درد شده است. تن سمی، نیش مار را پس می‌زند.
158 reviews3 followers
May 13, 2020
داستان مردمان زلزله زده. درست در روزهای زلزله کرمانشاه! مردمانی در روستا. نابودی کامل و جستجو برای کورسوی امید. پسری در غربت، زنده، تیمور.
Displaying 1 - 26 of 26 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.