Jump to ratings and reviews
Rate this book

گاوارِبان

Rate this book
گاواربان در سال ۱۳۴۸ نوشته شده است و به معنی گاوچران است و داستانی را از روستای ریگ به تصویر میکشد. فضای بین مردمان این روستا سراسر صلح و دوستی است تا اینکه اجباریها پا به ریگ میگذارند تا جوانانی را که در برابر اجباری سربازی مقاومت و فرار میکنند دستگیر کنند. از وقوع این رویداد تنها فردی خبر دارد که سید عاشق نامیده میشود، بر بامها میرود و فریاد میکشد تا جوانان فراری را از هجوم اجباریهای بیرحم خبردار کند...

71 pages, Paperback

First published January 1, 1971

2 people are currently reading
123 people want to read

About the author

محمود دولت‌آبادی

79 books1,387 followers
Mahmoud Dowlatabadi is an Iranian writer and actor, known for his promotion of social and artistic freedom in contemporary Iran and his realist depictions of rural life, drawn from personal experience.

برنده لوح زرین بیست سال داستان‌نویسی بر کلیه آثار، به همراه امین فقیری ۱۳۷۶
دریافت جایزه یک عمر فعالیت فرهنگی، بدر نخستین دوره جایزه ادبی یلدا به همت انتشارات کاروان و انتشارات اندیشه سازان ۱۳۸۲
برنده جایزه ادبی واو ۱۳۹۰
Award for International Literature at the House of Cultures in Berlin 2009
Nominated Asian Literary Award for the novel Collon Collin 2011
Nominated for Man Booker International prize 2011
برنده جایزه ادبی هوشنگ گلشیری برای یک عمر فعالیت ۲۰۱۲
English translation of Colonel's novel, translated by Tom Petrodill, nominee for the best translation book in America 2013
Winner of the Literary Prize Ian Millski Switzerland 2013
Knight of the Art and Literature of France 2014

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
46 (20%)
4 stars
67 (29%)
3 stars
85 (37%)
2 stars
21 (9%)
1 star
6 (2%)
Displaying 1 - 24 of 24 reviews
Profile Image for Peiman.
652 reviews201 followers
June 21, 2024
قنبر پسرِ عمو قربانعلی گاواره‌بان چند باری از اجباری فرار کرده و حالا خبر رسیده که فردا مأموران به روستا میان تا جوونا رو ببرن اجباری. قنبر هم تلاش می‌کنه همه رو خبر کنه و خودش هم یه جوری از این قضیه جون سالم به در ببره. در ادامه‌ داستان اومدن مأموران و بقیه‌ی ماجرا رو می‌خونیم. اینکه سربازی قبل از انقلاب اجباری بود و پیف پیف و حتی در موردش کتاب نوشته شده ولی بعد انقلاب شد خدمت مقدس و کسی جرات نداره بگه بالای چشمش ابروئه هم از برکات نظامه. داستان پیچیدگی خاصی نداره و ساده است با سبک توصیفات مخصوص دولت‌آبادی. خوب بود، عالی نه.ه
Profile Image for Amin.
419 reviews442 followers
March 26, 2022
سیر تاریخی آثار دولت آبادی را که در نظر بگیریم، در این داستان برای نخستین بار رگه های مبارزه سیاسی به طور صریح دیده میشود. سال ۴۸

داستان چندان توصیف های ظاهر شخصیت ها مثل داستانهای پیش از خود را ندارد. بیش تر درگیر سر و شکل دادن به وضعیت هایی است که تصمیم سیاسی را به سمت مبارزه با پلیسی گری حکومت مرکزی جهت دهی کنند و در طول کوتاه رمان چند شخصیت پردازی برای اثرگذار تر بودن نتیجه داستان بر مخاطب انجام دهد. شسته رفته و در راستای زندگی آقای نویسنده

پ.ن. پیش از این یک جای دیگر مضمون مشابهی را دیده ایم. اینکه قانون کافی نیست یا خودش منبع ظلم است. در داستان بیابانی هم وقتی کسی از طرف قانون دستش به اجرای عدالت نمیرسد، خودش دست به کار میشود. رفتاری سیاسی که البته اینجا رنگ و بوی خشونت به خودش گرفته است
Profile Image for Pooya Kiani.
415 reviews124 followers
April 4, 2015
پایان‌بندی فوق‌العاده. فراتر از فوق‌العاده. نشونه‌های ظهور‌ یک‌ نویسنده‌ی تراز اول لابلای سطور این داستان قابل ردگیریه.
Profile Image for Mahdi shafiee.
16 reviews3 followers
March 25, 2019
در نقدهای قبلی که بر آثار دولت آبادی گذاشتم، توضیح دادم که مطالعه آثار او را سلسله‌ای آغاز کرده ام و شاید بهتر است پس از پایان تمام آثار نقدهای قبلی‌ام را ویرایشی کنم. اما فی الحال به مانند آثاری چون بیابانی و هجرت ، آوسنه بابا سبحان این کتاب نیز نمایشی از محرومیت، نگون بختی روستانشینان محروم و اثرات فشارهای ناشی از حکومت است که البته اینجا به باز بودن دست امپریالیسم و حکومت پلیسی و نظامی در استعمار مردم محروم نمایان تر است.
کماکان بر نظرات سابقم هستم که این اثر نیز نوعی نکوهش امپریالیسم و کاپیتالیسم و از سویی در انتهای اثر با شعار " من که چوب بر می دارم!" به نوعی دعوت به تجمیع توده‌ها برای مبارزه با رژیم‌های فوق الذکر و به نوعی تبلیغ کمونیسم همراه است. به نظرم در ورای پنهان اثر، بسیار زیرکانه نقش باورهای مذهبی در محرومیت این قشر (روستاییان) و به استثمار رفتن آن‌ها و هم چنین خفگان عاطفی این مردمان نیز به نمایش کشیده شده است.
دولت آبادی
Profile Image for Masoud.
38 reviews18 followers
November 30, 2019
... آدم اگر پیش از بلا شروع به غصه خوردن کند، بلا زودتر او را از پا می اندازد. و گفت که تا برف نیامده آدم پارو بر نمی‌دارد و بالای بام نمی رود...
Profile Image for Astraea.
139 reviews1 follower
October 4, 2017
نمایی که از زندگی روستایی در مناطق کویری و محروم داده بود...سادگی روستایی.عشق خالصانه....همه فوق العاده زیبا بود...
اما من در کل داستان به یک شخص فکر میکردم:رضاشاه بزرگ
چه افکار بزرگی در سر داشته و چقدر این مرحله گذار، با سختی همراه بوده....
Profile Image for Sanaz.
25 reviews51 followers
October 7, 2017
قنبرعلیِ داستان، زیر بار حرف زور نرفت که نرفت...

حرفی که می‌خواست بگوید خیلی سنگین بود. شوخی‌بردار نبود. باید بعدها می‌توانست بارش را به دوش بکشد. آخر حرف از دهن مرد بیرون می‌آید. باد نیست. حرف است. می‌خواست بگوید:«باید چوب‌هایمان را از پناه کندوها بیرون بکشیم، باید چوب برداریم.» می‌خواست بگوید:«چوب‌ها را بردارید.» اما جرأت نمی‌کرد به دیگران امر کند. گفتن همچین حرفی شاق بود. شاید تیر و تفنگ می‌شد، و بعدش شاید کشت و کشتار. اهل و اولاد و خون. گفتند بگو! گفت:
- من که چوب برمی‌دارم!
Profile Image for Farzaneh.
163 reviews11 followers
October 12, 2015
قنبرعلی ، باید ب سربازی می رفت ، بهش میگفتن اجباری . اما همیشه از سر خدمت فرار میکرد چون حس میکرد تو خونه بیشتر بهش احتیاج دارند . وقتی نظمیه چی ها حمله کردند ب روستا ، باباش اونو توی چاه مخفی کرد اما باعث شد پدر بیچاره ش اونقد کتک بخوره برای گفتن جای اون ک تا چند هفته دیگه میمیره . اما قبلش قنبرعلی میاد بیرونو پدرشو از زیر دستو پای اونا بیرون میکشه و میره اجباری . بازم البته فرار میکنه اما سر قبر پدرش وقتی همه اهالی روستا جمعند ، بهش میگن : قنبرعلی ، حالا کشور جنگِ ، تو اونجا بهت بیشتر احتیاج دارن و قنبرعلی نه تنها تصمیم میگیره بره ک سعی میکنه هرکس دیگه ای ام ک تو فکر رفتن هستشو ببره . با این جمله تموم میشه : من که چوب برمیدارم .
داستان ساده ای بود اما دوست داشتنی .
Profile Image for Momen ahmadi.
113 reviews28 followers
January 18, 2018
(من که چوب به دست میگیرم)
آخرین جمله این کتاب عالی قدر است...
بارها با این کتاب عاشق شدم و هرم نفس های سفورا را وقتی که از ترس اجباری ها در چاه مخفی شده بودیم را بر روی گونه های لرزانم حس کردم...
ما شاءالله بر قدرت خلقت این استاد خوش مشرب...
به قسمت های پایانی کتاب که رسیدم،از شدت لرزش بدنم،گویی زمین لرزه ای در حال وقوع است و چشمه چشمم شروع به جوشیدن کرد و دمای بدنم بالا رفت و با صفورا ،ضربان قلبم،مانند کوس های جنگی شروع به بشدت تپیدن گرفت....
واقعا عجیب است که اوج سادگی را اینقدر ساده بیان کرد...
Profile Image for Ahmadreza.
28 reviews59 followers
November 17, 2015
خیلی غافلگیرانه تمام شد. از آغاز تا پایانِ این اثر را دوست داشتم.
Profile Image for امیرمحمد حیدری.
Author 1 book74 followers
March 28, 2022
کلمه، لغت، عبارت، ضرب‌المثل؛ هرچه که باشد، چه ثقیل و چه سبک، چه‌هزارمعنا و چه تک‌معنا، اگر در جای درست استفاده نشود فایده‌اش چیست؟ یک کتاب از کلمات مهجور و کوچه‌بازاری که بدون علت و زیبایی کنار هم آمده‌اند.
Profile Image for Ali.
Author 17 books679 followers
September 21, 2016
اگرچه رمان در جامعه ی ما چیزی حدود دویست سال دیر به دنیا آمده، در تاریخ صد ساله ی رمان فارسی، کلیدر هم چیزی حدود پنجاه سال دیر به دنیا آمده است. این رمان به دوران داستان های بلند عیاری تعلق دارد، که در سرتاسر آن نه از کثرت گرایی رمان معاصر جهان خبری هست و نه از روایت های مدرن قصه گویی. یک حکایت دراز از یک سلسله وقایعی وصفی و نقلی که تلاش شده به زبانی زیبا روایت شود که اگر در حجم "جای خالی سلوج" بود، که به گمان من تنها رمان خواندنی دولت آبادی ست، از بسیاری جهات پذیرفتنی تر از حجم فعلی می توانست باشد.
محمود دولت آبادی به طیف چپ نویسندگان معاصر ما تعلق دارد که مفتون "اجتماعی" نویسی و ادبیات "مردمی" بوده اند. از سوی دیگر تقریبن همه ی نویسندگان طیف چپ ما در سال هایی نوشتن را آغاز کرده اند، یا در مراحل اول نویسندگی خود بوده اند که فلسفه ی سارتر در مورد "تعهد ادبیات" در جامعه ی ادبی ما علاقمندان بسیار داشت و کسانی چون آل احمد در هژمونی این عقیده، سخت موثر بودند. از همین رو این نویسندگان همه جا یک چشم به نویسندگان دوران شوروی نظیر "شولوخوف" و "گورکی" داشته اند و با چشمی دیگر به نمونه های غربی نویسنده ی چپ نظیر "رومن رولان" نظر داشته اند. تقریبن تمامی رمان های چند جلدی ما به این طیف نویسندگان نظیر احمد محمود (مدار صفر درجه)، علی اشرف درویشیان (سال های ابری) و محمود دولت آبادی (کلیدر) تعلق دارد که سرمشقشان "دن آرام"، یعنی روایتی حماسی از قهرمانی ملی میهنی بوده است. اما از آنجا که این نویسندگان بر خلاف همتایان روسی خود، با نظام حاکم در جامعه هیچ گونه توافق و تعاملی نداشته اند، هم چنین به دلیل سانسور و ممنوعیت و حرمت روایت میهنی، بیشتر به جنبه های مردمی آثارشان پرداخته اند و از سرمشق هایی چون "ژان کریستف" و "جان شیفته" بهره گرفته اند. به احتمالی دولت آبادی پس از نقدهایی که بر کلیدر و برخی آثار دیگرش نوشته شد، تلاش کرد تا در اثر بلند بعدی ش "روزگار سپری شده ..." نیم نگاهی به "زمان از دست رفته"ی "مارسل پروست" داشته باشد و تلاش کند از تکنیک های رمان استفاده کند!
باید گفت که تمامی آثار بلند دولت آبادی از یک پلات خوب، شخصیت های بجا و فکری تازه و بکر بهره مندند، اشکال او و بسیاری از نویسندگان دیگر ما در کمبود و نقص تکنیک رمان است. شاید علت اصلی این باشد که اکثریت قاطع نویسندگان ما از ندانستن یک زبان خارجی در حد مطالعه ی مستقیم رمان ها و داستان ها و نقدها و نظریه ها رنج می برند و اغلب متکی به ترجمه ی این آثار به فارسی اند. عیب بزرگ این مساله سوای کمبود مترجم خوب و ناچیز بودن ترجمه هایی در زمینه ی نقد و نظر ادبی، یکی هم آن است که همان ترجمه ها هم اغلب سه چهار دهه از تالیف اثر اصلی دیرتر به فارسی برگردانده شده اند. این بی خبری از ادبیات روز جهان یکی از علل کمبودهایی ست که در رمان و داستان کوتاه معاصر ما به چشم می خورد.
به گمان من دولت آبادی در آثار کم حجم اولیه اش هم تکنیک بهتری دارد و هم صادق تر است. آنجا که هنوز به شهرت نرسیده و دغدغه اش داستان و خط و ربط و شخصیت و فضای قصه است، اثارش صمیمی و دلنشین تر بنظر می رسند.
.
Profile Image for Mehrnoush Dodangeh.
3 reviews
October 27, 2015
همه تابوت ها را واگذاشتند و از تخت بام حوض پایین آمدند؛ و همه به قنبر نگاه کردند. می خواستند که او چیزی بگوید. اما قنبر آرام بود.حرفی که می خواست بگوید خیلی سنگین بود. شوخی بردار نبود. باید بعدها می توانست بارش را به دوش بکشد.
آخر حرف از دهن مرد بیرون می آید. باد که نیست. حرف است.
می خواست بگوید:«باید چوب هایمان را از پناه کندوها بیرون بکشیم، باید چوب برداریم». می خواست بگوید:«چوب ها را بردارید». اما جرات نمی کرد به دیگران امر کند. گفتن همچین حرفی شاق بود. شاید تیر و تنفگ می شد،و بعدش کشت و کشتار.اهل و اولاد و خون. گفتند بگو! گفت:
-من که چوب برمی دارم!
Profile Image for Amir Sahbaee.
394 reviews22 followers
April 13, 2025
یک رمان خیلی کوتاه از دولت‌آبادی که سال ۴۸ نوشته شده.
داستان در یک روستا روایت می‌شه با مختصاتی شبیه همه‌ی روستاهای اون ۲دهه و فضاشون که به کررات در رمان‌های اون موقع نشون داده شدن. و ماجرا درباره‌ی [سربازی] اجباری پسرهاست.
--
از بُعد فنی و فرمی به‌نظرم کتاب حرف خیلی خاصی نداره. انگار دولت‌آبادیِ جوان هنوز خیلی درگیر تجربه کردن نبوده و فقط خواسته مفهومی رو به اشتراک بذاره.
سربازی اجباری هم ازون چیزاست که خیلی آدم‌ها سرش استاندارد دوگانه دارن. کسایی که عاشق شاه هستن و کسایی که عاشق جمهوری‌اسلامی، نمی‌تونن ظلمی که در دوره‌ی مورد علاقه‌ی خودشون شده رو ببینن و درست نقدش کنن.
--
کتاب توی هیچکدوم از عناصرش عمیق نمی‌شه. نه توی روایتش از عشق، نه توی روابط خانوادگی، نه توی ابعاد مذهبی روستا و نه حتی در زمینه‌ی مبارزه با ظلم و استبداد و غیره. و این برای من خیلی خوشایند نبود.
البته که نکات مثبت هم کم نداشت. مثلا اینکه تغییر راوی توش جذاب اتفاق می‌افته.
دوربینی که دست نویسنده‌س تو همین صفحات کم از دنبال کردن سیدعاشق دست برمی‌داره و می‌ره سراغ گروهبان، صفورا، قربان و مدقلی.

عنوان کتاب هم خلاقانه‌ست. چرا گاواربان؟ مگه قهرمان داستان قنبر نبود؟ پس چرا قربان شده اسم کتاب؟ و شاید منظور قربان هم نیست. منظور مدقلیه که نسل بعدیه و قراره چیزی رو عوض کنه...

نکته‌ی دیگه‌ی داستان که نمی‌دونم چرا هیچ‌کس بهش اشاره نکرده(می‌ترسم که خودم الکی سختش کرده باشم برای خودم) اینکه آیا واقعا کسی که بالای مسجد داد زد، قنبر بود یا سید؟ چون راوی فقط می‌گه صدایی شنیده شد. و آیا همه‌ی اینا از پهلوون بودن قنبر بود یا نه واقعا خودش بود؟

روایت داستان ساده‌ست. سهل‌خون و روون.
آخرین نکته‌ای که به ذهنم می‌رسه استفاده از واژه‌های پرکاربردتر در خراسانه که نمی‌دونم برای بقیه‌ی خواننده‌ها چقدر حس فاصله ایجاد بکنه.
--
--

چندتا جمله از کتاب:
--
هرروز مثل هرروز بود. در خودش و در دنیا هیچ فرقی حس نمی‌کرد. انگار می‌کرد که دنیا همین‌قدر تنگ است و آدم فقط، همین‌قدر، بنده‌ی زندگانی خودش است.
--
وقتی که یک آدم کارآمد از خانه دور می‌شود، مثل این است که در تنه‌ی مردی، مهره‌ی پشتش شکسته باشد. دیگر نه می‌تواند خوب کار کند، نه خوب راه برود، نه خوب بخندد و نه خوب نفس بکشد؛ حتی نمی‌تواند خوب بگرید. فقط پوست صورتش جمع می‌شود، چروک‌های پیشانی و کنار چشم‌ها و بیخ بینی‌اش گودتر می‌شود و در ته چشم‌هایش غمی دائمی گلوله می‌شود و می‌ماند، و آن مرد، با چشم‌های مات خودش کاهیدن همه‌ی زندگانی‌اش را نگاه می‌کند تا تمام شود.
--
دیگر نمی‌توانست توی جلد خودش جا بگیرد. آرام و قرار نداشت. این‌طرف و آن‌طرف می‌زد. نمی‌توانست به یک چیز فکر کند. و نمی‌توانست هم که فکر نکند. غصه‌اش نبود. شوقش هم نبود. یک‌جوری بود. معلق بود.دلش ریش ریش بود. دیگر گریه‌اش هم نمی‌آمد. بیت هم نمی‌توانست بخواند. فقط بی‌تحمل شده بود....

--
--
می‌خواستم بنویسم با دولت‌آبادی چطور یادت می‌افتم ولی دیدم چرا باید دنبال دلیل و مسیر بود؟ این‌بار بی‌دلیل مستقیم به‌یادتم.
Profile Image for Schin.
163 reviews13 followers
June 23, 2018
"وقتي كه يك آدم كارآمد از خانه دور مي شود ، مثل اين است كه در تنه ي مردي ، مهره ي پشتش شكسته باشد.ديگر نه مي تواند خوب كار كند،نه خوب راه برود،نه خوب بخندد و نه خوب نفس بكشد؛حتي نمي تواند كه خوب بگريد.فقط پوست صورتش جمع مي شود،چروكهاي پيشاني و كنار چشمها و بيخ بيني اش گودتر مي شود ، در ته چشمهايش غمي دايمي گلوله مي شود و مي ماند ، و آن مرد ، با چشمهاي مات خودش كاهيدن همه ي زندگاني اش را نگاه مي كند تا تمام شود."
Profile Image for Siamak Kolahi.
11 reviews8 followers
December 16, 2015
قلم گیرا، نثر فاخر و روان، توصیفات بکر و زیبنده، خط داستانی گیرا، شخصیت پردازی عمیق و تماما ملموس. خواندن این داستان حظ ادبی خواندن از برترین نویسندگان جهان رو میده. وبا توجه به زمان نوشتنش (توسط دولت آبادی جوان) به وضوح خبر از پدیده ای نوین در ادبیات ایران میده.
ای کاش دولت آبادی های زیادی وجود داشت. جوان و پیر
Profile Image for Arvin nadimi.
52 reviews9 followers
March 18, 2020
اجباری ها دارن میان . می خواست بگوید (( چوب ها را بردارید)) اما جرات نمی کرد به دیگران امر کند . گفتن همچین حرفی شاق بود. شاید تیر و تفنگ میشد ، و بعدش شاید کشت و کشتار. اهل و اولاد و خون. گفتند بگو! گفت: من که چوب بر میدارم
36 reviews8 followers
March 21, 2020
داستان گاواربان، موضوعی نو ندارد، دیگر اجباری رفتن تقریبا به اختیاری تبدیل شده و زمانی که سربازها را به زور و جبر می بردند دغدغه مردم بود. اما با این حال از دل همین موضوع قدیمی مبارزه با ظلم را خیلی خوب تصویر می کند. اگرچه خوب که نگاه کنیم اجرای قانون ( رفتن به سربازی) نباید ظلم باشد و کسانی که از اجرای آن فرار می کنند در واقع قانون شکن هستند اما اجباری و کلا هر چیزی که از طرف حکومت یک طرفه به مردم تحمیل شده مردم هم جلوی آن ایستاده اند.
داستان خیلی جاندار و زنده روایت می شود
. مثلا
شخصیتها، توصیفها و دیالوگها خیلی زنده هستند و داستان آنقدر جذاب و گیرا هست که در یک مجلس تمامش کردم.
Profile Image for Fakhte nasiri.
65 reviews9 followers
December 28, 2019
وقتى كه يك آدم كارآمد از خانه دور مى شود، مثل اينست كه در تنه مردى مهره پستش شكسته باشد. ديگر نه مى تواند خوب كار كند، نه خوب راه برود، نه خوب بخندد و نه خوب نفس بكشد؛ حتى نمى تواند كه خوب بگريد. فقط پوست صورتش جمع مى شود، چروك هاى پيشانى و كنار چشم ها و بيخ بينى اش گودتر مى شود، و درته چشم هايش غمى دائمى گلوله مى شود و مى ماند، و آن مرد، با چشم هاى مات خودش كاهيدن همه ى زندگانيش را نگاه مى كند تا تمام شود.
.
.
از متن كتاب
4 reviews
March 22, 2020
توصیف زیبایی داشت اما با ایده ی اصلی داستان موافق نبودم استفاده از اجباری به عنوان نماد ظلم جالب نبود
Profile Image for SMehdi Razavi.
153 reviews2 followers
March 23, 2020
دولت‌آبادی خون نیستم و خیلی ارتباط برقرار نمی‌کنم با کارهاش
اما این یکی کوتاه بود و می‌شد تموم‌اش کرد
باید برای کلمات خراسانی که استفاده شده فنوتیک بیاد که خواننده‌ی غیر خراسانی هم بتونه درست بخونه
Profile Image for MoSTaFa.
4 reviews
February 26, 2025
اولین کتاب از کارنامه سپنج که خواندم.
اجباری! خیزش علیه اجبار و اجباری رفتن توسط یک‌جوان روستاییه گاواربان ...
قلم دلنشین محمود دولت آبادی من را به خواندن این کتاب در یک روز وا داشت.
Profile Image for Leila Gorgij.
21 reviews
April 4, 2025
طبیعی بود آخرش گریه کنم 🥺🥺🥺
This entire review has been hidden because of spoilers.
Displaying 1 - 24 of 24 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.