رسول یونان (زاده ۱۳۴۸) شاعر، نویسنده و مترجم ایرانی است. او در دهکدهای در کنار دریاچه ارومیه به دنیا آمد. هماکنون ساکن تهران است. او تاکنون چند دفتر شعر به چاپ رسانده است. گزیدهای از دو دفتر شعر رسول یونان با عنوان «رودی که از تابلوهای نقاشی می گذشت» توسط واهه آرمن به زبان ارمنی ترجمه شده و در تهران به چاپ رسیده است. آثاری از او نیز توسط مریوان حلبچهای به کردی سورانی ترجمه شدهاست. او از داوران جایزه ادبی والس بوده است.
خیابان عوض شده بود، نوازنده ی نابینا در پیاده رو بهتر از همیشه ساکسیفون میزد. نئون ها در ویترین مغازه ها دیگر کسالت بار نبودند مرد فکر کرد راه خانه اش را اشتباه آمده است و گرنه در عرض چند ساعت، خیابان نمیتوانست این قدر تغییر کند. نگاهی به تابلوی خیابان انداخت. اما دید اسم خیابان همان است که بود. به فکر فرو رفت.... دنیا و این همه زیبایی! باورش نمیشد. مرد عاشق شده بود و نمیدانست
جهان سیاه است، مثل شب.زندگی نیزه ای به سمت خورشید. جاده ها همیشه به سمت دریا نمی روند. باران همیشه زیبا نیست. خواب ها همیشه تعبیر خوبی ندارند. دیروز خوب نبود، باشد که فردا، روشن و شادی آفرین باشد....
همه این جمله ها از ذهن اسبی می گذرد که از کارزار بر می گردد.
گفت:من فرشته ام ! قاضی پرسید : بال هایت کو ؟ گفت : بال هایم را بریده اند ! قاضی باور نکرد.نیشخند زد و او را به جرم نداشتن کارت شناسایی به حبس محکوم کرد.وقتی می خواستند به دست هایش دستبند بزنند ناگهان چند فرشته از پنجره آمدند و او را با خود بردند. ساعتی بعد قاضی در کتاب های قانون دنبال ماده ای می گشت که مربوط به تعقیب مجرم در آسمان باشد.
شوهرش او را ترك كرده بود.اما فضا كش آمد.روي آسفالت افتاد يا نه يادش نيست.فقط ناگهان احساس كرد سرش از درد مي تركد.از شدت درد پلك هايش را بست وقتي باز كرد ماه را رو به رويش ديد.اول ترسيد اما بعد آن را بغل كرد و بالا رفت.حالا هفته هاست در آسمان زندگي مي كند.اما دكترها معتقدند كه او فقط به اغما رفته است.
مجرم گفت من فرشته ام قاضی پرسید: بال هایت کو گفت بال هایم را بریده اند قاضی باور نکرد. نیشخند زد و او را به جرم نداشتن کارت شناسایی به حبس محکوم کرد. وقتی می خواستند به دست هایش دستبند بزنند ناگهان چند فرشته از پنجره آمدند و او را با خود بردند ساعتی بعد قاضی در کتاب های قانون دنبال ماده ای می گشت که مربوط به تعقیب مجرم در آسمان باشد
گفت من فرشته ام قاضی پرسید بالهایت کو! گفت بالهایم را بریده اند قاضی باور نکرد. نیشخند زد و او را به جرم نداشتن کارت شناسایی به حبس محکوم کرد. وقتی میخواستند به دستهایش دست بند بزنند چند فرشته از پنجره آمدند و او را با خود بردند. ساعتی بعد قاضی در کتاب های قانون دنبال ماده ای میگشت که مربوط به تعقیب مجرم در آسمان باشد!
گفت من فرشته ام! قاضی پرسید: بال هایت کو؟ گفت: بال هایم را بریده اند! قاضی باور نکرد. نیشخند زد و او را به جرم نداشتن کارت شناسایی به حبس محکوم کرد. وقتی میخواستند به دست هایش دستبند بزنند، ناگهان چند فرشته آمدند و او را با خود بردند. ساعتی بعد قاضی در کتاب های قانون دنبال ماده ای میگشت که مربوط به تعقیب مجرم در آسمان باشد
من داشتم اینجا میآمدم که تصادف کردم. ناگهان یک ماشین آمد و مرا زیر گرفت. وقتی میخواستم از عرض خیابان رد شوم، این اتفاق افتاد. جنازهام را گوشهی خیابان در برف رها کردم و آمدم اما کاش نمیآمدم. نه مرا میبینی و نه صدایم را میشنوی. کاش نمیآمدم، من داشتم به دیدن تو میآمدم که مردم...!