رسول یونان (زاده ۱۳۴۸) شاعر، نویسنده و مترجم ایرانی است. او در دهکدهای در کنار دریاچه ارومیه به دنیا آمد. هماکنون ساکن تهران است. او تاکنون چند دفتر شعر به چاپ رسانده است. گزیدهای از دو دفتر شعر رسول یونان با عنوان «رودی که از تابلوهای نقاشی می گذشت» توسط واهه آرمن به زبان ارمنی ترجمه شده و در تهران به چاپ رسیده است. آثاری از او نیز توسط مریوان حلبچهای به کردی سورانی ترجمه شدهاست. او از داوران جایزه ادبی والس بوده است.
اگر تو نبودی عشق نبود همینطور اصراری برای زندگی اگر تو نبودی زمین یک زیر سیگاری گلی بود جایی برای خاموش کردن بیحوصلگیها اگر تو نبودی من کاملا بیکار بودم هیچ کاری در این دنیا ندارم جز دوست داشتن تو
*****
تو در منی مثل عکس ماه در برکه در منی و دور از دسترس من سهم من از تو فقط همین شعرهای عاشقانه است و دیگر هیچ ثروتمندی فقیرم؛ مثل بانکداری بیپول من فقط آینهی تو هستم
این ابرها را من در قاب پنجره نگذاشته ام که بردارم اگر آفتاب نمی تابد تقصیر من نیست با این همه شرمنده توام خانه ام در مرز خواب و بیداری ست زیر پلک کابوس ها مرا ببخش اگر دوستت دارم و کاری از دستم برنمی آید.
:::
اگر تو نبودی عشق نبود همین طور اصراری برای زندگی اگر تو نبودی زمین یک زیرسیگاریِ گلی بود جایی برای خاموش کردن بی حوصلهگی ها اگر تو نبودی من کاملا بیکار بودم هیچ کاری در این دنیا ندارم جز دوست داشتن تو.
:::
تو در منی مثل عکس ماه در برکه در منی و دور از دسترس من سهم من از تو فقط همین شعرهای عاشقانه است و دیگر هیچ. ثروتمندی فقیرم؛ مثل بانکداری بی پول من فقط آینه تو هستم.
ما قهرمانان پوشالی یک داستان بودیم... دنیا به درد ما نخورد, ما در رویاهایمان زندگی کردیم... ما احمقانه عاشق شدیم و صادقانه خیانت کردیم, اینگونه شد که داستان ما سر زبان ها افتاد....
این مجموعه شعر به من نچسبید و جدای از جذاب نبودنش به صورت کلی، در قیاس با دیگر مجموعه هایی که از یونان خوندم هم چیز خاصی نبود. زیادی ساده سازی شده بود - تا بدانجا که باید بگردی دنبال جنبه ی شاعرانه. البته حال آدمو بد نمی کرد اما حال آدمو خوبم نمی کرد
اشعاری که بهتر بودند البته در حد متوسط: از بخش اول (2، 7، 9، 10، و 11 )؛ از بخش دوم ( 1، 3، 5، و 7)؛ از بخش سوم (2، 9 و 13)؛ از بخش پنجم: یک شعر بی نام، اسنوکرباز پیر، راه ها، و یک قطعه ی ابدی
به یک کارت پستال سیاه وسفید می مانیم پسرانی با چهره هایی از ابر انگار گیر افتاده باشیم در باران تابستانی گریه هایمان را به دشت برده ایم و آوازهای عاشقانه مان را. مخفیانه عاشق شده ایم تا پدرها دیگر سرزنش مان نکنند .
زندگی زیباست اما ما بدشانسیم! باد، درست جایی میوزد که در آن پناه گرفتهایم... ما بدشانسیم و کاری هم نمیشود کرد به هر ضیافتی که رفتیم، قورباغههایی که راه گم کرده بودند، سر از لیوانهای ما در آوردند!
بالاخره توی این کتاب میشه با رسول یونانی که بعنوان شاعر خوب ازش اسم می برند مواجه شد . سیر تحول یونان توی این چهار سال - یعنی از دفتر قبلیش کنسرت در جهنم تا انتشار این دفتر - اون رو از یک آدم معمولی که دل نوشته هاش رو چاپ میکرده به یک شاعر خوب و قابل اعتنا تبدیل کرده. گویا بعد از سال ها تازه یونان زبان و قلم و نگاه خودش را پیدا کرده است.
چه فرقی می کند زمین کروی باشد یا مستطیل وقتی سفری در کار نیست !؟ چه فرقی می کند لحاف در چه اندازه ای باشد وقتی پایی نداری که دراز بکشی !؟ این خورشید چه بتابد چه نتابد چه فرقی به حال مردگان دارد!؟
با این حال باز هم شعرهای تکراری و ایماژهای الکن و تعبیرهای بی حاصل در کتاب وجود دارد اما به نسبت آثار متاخر یونان به شدت کاهش یافته ست. اما نکته ای که در تمام دفترهای شعر یونان آزار دهنده بود ، شعرهایی بود که به اصطلاح دارای نگاه اعتراضی و گاها سیاسی بود و این اعتراض به شکلی رو ، الکن و شدیدا ابتدایی بیان می شد .
دریا با تمام کشتی ها و پرنده هایش از پنجره خانه ما دیده می شود این تنها برگ برنده من است در مقابل پسر خان دهکده
* * * * *
از لوله تانک ها هم به بهشت راه است هم به جهنم . بدون شک سربازان به بهشت خواهند رفت و دیکتاتورها به جهنم .
* * * * *
آسمان خراش ها تماشای آسمان را از ما گرفته بودند بمب های عمل نکرده گشت و گذار در صحرا را دریا نیز استخر خصوصی دیکتاتورها بود این دنیا به درد ما نخورد ما در رویاهایمان زندگی کردیم.
مرگ در نمیزند کلید می اندازد مرگ اگر در بزند که مرگ نیست حتما مامور مالیات است و یا پستچی و یا مهمان او چهره ای محو دارد و در گلویش مردگان سرفه میکنند ....
بازهم غیر از یکی دوتا از شعرها بقیه جذابیتی نداشتن
- مرگـ در نمیزند، کلید میاندازد... - ما در خواب همدیگر را دیدیم ما خوابهای همدیگر را دیدیم یکی از ما وجود ندارد یا تو یا من و این بیداری کاملا مشکوک است بیا به خوابهایمان برگردیم به سرزمین ماه و قصه
امید چیز خوبیست مثل آخرین سکّه مثل آخرین بلیط مثل آخرین گلوله مثل آخرین کشتی آخرین سکّه نمیگذارد که غرورت بشکند آخرین بلیط نمیگذارد که ناامید از ترمینالها برگردی، آخرین گلوله نمیگذارد که سرباز اسیر شود، کسی که امید دارد فقیر نیست، همیشه چیزی دارد، یادم رفت از آخرین کشتی بگویم، آخرین کشتی حتی اگر هم نیاید نمیگذارد که نام دریا و مسافرت از یادت برود ...
نمیخواهم باور کنم که مردهای اما مردهای و من نعش تو را به دوش میکشم لای ملافهای از خاطره متاسفم برای خودم مرا همه با نام تو میشناسند و تو گندیدهای روی دوشم
روزها پر و خالی میشوند مثل فنجانهای چای در کافههای بعد از ظهر اما هیچ اتفاق خاصی نمیافتد اینکه مثلا تو ناگهان در آن سوی میز نشسته باشی . گاهی فنجانی روی کاشیها میافتد حواس ما را پرت میکند