Jump to ratings and reviews
Rate this book

نازبالش

Rate this book
روی «ناز بالش» پنج تا تخم درشت کدو تنبل بود. تخمه‌ها را عین علامت سوال چیده بودند این جوری «؟». تخمه فروش نازبالش را روی دو دست گرفته بود، ایستاده بود کنار خیابان. انتظار می‌کشید آدم خوبی پیدا شود، هزار تومان بدهد و یکی از آن تخمه‌ها را بخرد و بخورد. تخمه فروش مثل خل و چل ها لباس پوشیده بود. عین دلقک‌ها، تو گرما، کلاه پشمی گشاد و نوک تیزی گذاشته بود سرش و پیراهن دراز آبی رنگش پوشیده بود تا قوزک پاش ..
نازبالش، داستانی فانتزی با رگه‌هایی از طنز موقعیت است. کتاب اگرچه در لایه اول، از تلاش آدم‏‌های معمولی برای رسیدن به هدف‌شان می‏‌گوید ولی در لایه پنهان سرشار از نگاه انتقادی- اجتماعی نویسنده است.

160 pages, Paperback

First published April 1, 2009

3 people are currently reading
84 people want to read

About the author

هوشنگ مرادی کرمانی

28 books444 followers
Houshang Moradi Kermani
هوشنگ مرادی کرمانی در سال ۱۳۲۳ در روستای سیرچ از توابع بخش شهداد استان کرمان متولد شد. تا کلاس پنجم ابتدایی در آن روستا درس خواند و همراه پدربزرگ و مادربزرگش زندگی کرد. مادرش از دنیا رفته بود و پدرش دچار نوعی ناراحتی روانی-عصبی شده بود و قادر به مراقبت از فرزندش نبود. از همان سنین کودکی به خواندن علاقه خاص داشت و عموی جوانش که معلم روستا بود در این علاقه بی‌تاثیر نبود. پس از تحصیلات ابتدایی به کرمان رفت و تا ۱۵ سالگی در آنجا زندگی کرد و در این دوره بود که شیفته سینما هم شد.
دوره دبیرستان را در یکی از دبیرستان‌های شهرستان کرمان گذراند و سپس وارد دانشگاه شد. وی پس از مهاجرت به تهران دوره دانشکده هنرهای دراماتیک را در این شهر گذراند و در همین مدت در رشته ترجمه زبان انگلیسی نیز لیسانس گرفت.
از سال ۱۳۳۹ در کرمان و همکاری با رادیو محلی کرمان نویسندگی را آغاز کرد، و در سال ۱۳۴۷ با چاپ داستان در مطبوعات فعالیت مطبوعاتی‌‌اش را گسترش داد.
اولین داستان وی به نام «کوچه ما خوشبخت‌ها» در مجله خوشه (به سردبیری ادبی شاملو) منتشر شد که حال و هوای طنز آلود داشت. در سال ۱۳۴۹ یا ۱۳۵۰ اولین کتاب داستان وی «معصومه» حاوی چند قصه متفاوت و کتاب دیگری به نام «من غزال ترسیده‌ای هستم» به چاپ رسیدند.
در سال ۱۳۵۳ داستان «قصه‌های مجید» را خلق می‌کند، داستان پسر نوجوانی که با مادربزرگش زندگی می‌کند. همین قصه‌ها، جایزه مخصوص «کتاب برگزیده سال۱۳۶۴» را نصیب وی ساخت.
اما اولین جایزه نویسندگی‌‌اش به خاطر «بچه‌های قالیبافخانه» بود که در سال ۱۳۵۹ جایزه نقدی شورای کتاب کودک و جایزه جهانی اندرسن در سال ۱۹۸۶ را به او اختصاص داد. این داستان سرگذشت کودکانی را بیان می‌کند که به خاطر فقر مجبور بودند در سنین کودکی به قالیبافخانه‌ها بروند و در بدترین شرایط به کار بپردازند. در مورد نوشتن این داستان می‌گوید: «برای نوشتن این داستان ماه‌ها به کرمان رفتم و در کنار بافندگان قالی نشستم تا احساس آنها را به خوبی درک کنم». درک و لمس آنچه که می‌نویسد از خصوصیات نویسندگی کرمانی است که در تمام داستان‌های او می‌توان احساس کرد. می‌توان گفت مرادی با تمام وجود می‌نویسد.
آثار او به زبان‌های آلمانی، انگلیسی، فرانسوی، اسپانیایی، هلندی، عربی، ارمنی و هندی ترجمه شده است. اما اولین اثری که از او به زبان انگلیسی ترجمه شده بود داستان «سماور» از «قصه‌های مجید» بود که برای یونیسف فرستاده شد.

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
24 (12%)
4 stars
37 (19%)
3 stars
74 (39%)
2 stars
34 (18%)
1 star
18 (9%)
Displaying 1 - 28 of 28 reviews
Profile Image for Hossein Sarafraz.
185 reviews7 followers
April 24, 2023
واقعا نتونستم با شخصیت‌ها ارتباط برقرار کنم. یه جورایی با منظق جور درنمیاد تصمیم‌هاشون یا نگرانی‌هاشون. برای من که خسته کننده بود.
Profile Image for طیبه تیموری.
146 reviews
May 27, 2010
توی سر آدم بزنند بهتر است که خرافات تو سر آدم فرو کنند
Profile Image for Nirvana.
212 reviews34 followers
August 30, 2024
۲/۵*
"...اگر دیدی همه گره‌ها راحت باز می‌شود،تعجب نکن،بگذار بشود.چون و چرا نکن.خیال بباف، زندگی برایت مثل پشمک می‌شود؛نرم و شیرین، سفید و نورانی. پشمکی خالص.پشمک را در مشت بگیری، فشار بدهی سفت می‌شود و از پشمکی می‌افتد."
12 reviews7 followers
November 24, 2019
ایده ی کتاب خیلی نابه و حتی شروع خوبی داره ولی هر چی جلوتر میره از قشنگیش کم میشه طوری که من با اشتیاق شروع به خوندن کردم ولی به زور تمامش کردم.به هر حال کتابی نیست که دوباره بخوام بخونمش.
Profile Image for Arya FrouzaanFar.
27 reviews
July 5, 2024
داستان بسیار بامزه و سرگرم‌کننده‌ای بود! نوشتار هوشنگ مرادی کرمانی این‌جا هم مثل همیشه بسیار فارسی و گیراست. همهٔ کارهایی که من تا به حال ازشون خونده‌م کم و بیش به دلیل همین همین نوشتار، شخصیت‌های آشنا و ایده‌های خلاقانه به دلم نشسته‌ن.

بزرگ‌ترین نکته‌ای که در این داستان خاص نظرم رو جلب کرد این بود که هر شخصیتی به نوبت خودش فراخور بینش خودش دربارهٔ موضوعی که براش مطرحه هزار فکر و خیال می‌کنه و همهٔ این هزار فکر و خیال رو ما می‌خونیم! مثلاً:

از طرف دیگر می‌گوید این ساعت برای روستای کوچکی مثل این خیلی بزرگ است. روستایی با صد و بیست و سه نفر آدم و چهل و چهار خانه این ساعت را لازم ندارد. صدای زنگش بلند است و گوش‌های اهالی روستا را کر می‌کند، همه از روستا فرار می‌کنند. چون وقت و بی‌وقت دانگ دانگ صدا می‌کند و نصف شب مردم را بیدار می‌کند، تا صبح خوابشان نمی‌برد. بیدار که باشند دست به هزار کار ناباب می‌زنند. فکرهای بد به کله‌شان می‌افتد و پشت سر هم حرف می‌زنند و پشت سر من و ایل و تبارم غیبت می‌کنند و حرف‌های مفت می‌زنند و نقشه می‌کشند که چه‌گونه زمین و مزرعه و خانه‌شان را بفروشند و بروند شهر. یا چه‌گونه خانه و زمین دیگری را از چنگش درآورند و باغ و زمینشان را بزرگ‌تر و بزرگ‌تر کنند. یا زن و شوهرها با هم حرف می‌زنند و آخرش دعواشان می‌شود. همدیگر را می‌زنند. بچه‌ها خواب‌زده می‌شوند و بهانه می‌گیرند و حلوا و آجیل و نخودچی می‌خواهند، پدر و مادرها می گیرند آنان را می‌زنند، صدای گریه‌شان در دل شب در روستا می‌پیچد.


نمونهٔ مشابه و کوتاه‌تر این مورد رو شاید در داستان «آرزوها»ی قصه‌های مجید هم خونده باشید:

سی تا دفتر سفید مشق. شلوار کوتاه شورتی مثل شلوار پسر توی کتاب که پوشیده و به مدرسه می‌ره. نه خوب نیست. زشته. روم نمی‌شه بپوشمش؛ حتماً بی‌بی می‌گه: خجالت نمی‌کشی لِنگ‌های سیاه و استخوانی و پرچرکت را بندازی بیرون! زمستون، توی برف و بارون سرما می‌خوری. اصلاً چه کسی را دیدی که همچین شلوار کوتاهی بپوشه؟ اگر دیدی آن پسربچه توی کتاب این‌جور شلوار پوشیده اولاً این‌جایی نیست و فرنگیه. بعد از آن ذِل آفتاب کرمان و خاک و خل و سرما و برف پَر و پای آدم را سیاه و جزغاله می‌کنه. از من می‌شنوی این شلوار کوتاه را نپوش که باعث خنده می‌شی.
امان از بی‌بی، وقتی آدم آرزو هم می‌کرد یکهو سروکله‌اش میان آرزوها پیدا می‌شد و می‌افتاد به ایرادگرفتن و نصیحت‌کردن.


این مورد خودم رو به فکر واداشت که من شخصاً چه‌قدر در نوشته‌های شخصیم با خودم و در نوشته‌های داستانیم با شخصیت‌هام صادق هستم؟ این هزار فکر و خیال شاید حوصلهٔ بعضی خواننده‌ها رو سر ببره ولی واقعاً صادقانه‌ست و چیزیه که همگی در زندگی روزمره باهاش دست‌به‌گریبان هستیم.
Profile Image for Nasim yousefi.
149 reviews8 followers
April 7, 2023
ناز بالش آخرين كتاب آقاي مرادي كرماني هست كه سه سال پیش منتشر شده و برعکس داستانهای قبلی، من واقعا دوستش نداشم
نویسنده در باره این کتاب چنین می کوید : « این کتاب "نازبالش" هدیه ای است نرم و راحت برای سر باهوشان روزگار ما. »هوشنگ مرادی کرمانی در توضیح دلایل رفتن به سراغ چنین موضوعی گفت: «جامعه ما دچار افسردگی است و در حالت روانی خوبی به سر نمی‌برد. ما از شادی و امید دور شده‌ایم و هدف من از نوشتن نازبالش این بود که بتوانم زنگ تفریحی برای خواننده‌هایم فراهم کرده و آنها را به گونه‌ای امیدوار سازم.» اما دلیل انتخاب این نام توسط هوشنگ مرادی کرمانی ، ربطی به موضوع داستان ندارد.
نازبالش تصویر یک جهان آرمانی است. جهانی عاری از هرگونه بغض و کینه‌ورزی که در آن حق همیشه به حق‌دار می‌رسد و همه راضی و شاد اند.
خلاصه کتاب :
نازبالش داستان زندگی مردمی متوسّط است در شهرکی تازه‌پاگرفته به نام «شهرک آرزو» که به‌جای روستای کهنه ی «عدس‌کار» بنا شده‌است .این روستا که با رشدی ناقص روبروست و بخش‌هایی از آن به شهر بدل شده و بخشی دیگر همچنان ده باقی مانده است. در آنجا، هم ساختمان‌های چندین طبقه را می‌شود دید و هم کوچه‌هایی را که در آن مرغ و خروس می‌چرخد و گاو و گوسفند گذر داده می‌شود.
نازبالش» ماجرای تخمِ کدوتنبل‏هایی است که می‏بایست حتما روی نازبالش قرار گیرند تا رشد کنند.تخم‏هایی که پس از خوردن بانی هوش فراوان در فردشده و به «تخم‏های هوش آور» معروف هستند. اولین کسی که از این تخم‏ها می‏خورد،آقا ماشاءلله است که بعد از برداشتن پس اندازش از بانک، با دست پر به خانه میرود و خانواده را با این شگفتی آشنا می‏کند. زن ماشاءلله با برداشتن تخمی از کنار جوی آب و کاشتن آن، بانی تکثیر تخم می‏شود.او که در گیر بیخوابی‏های مردش است و معتقدبه این که« هرچه بیشتر بفهمیم بیشتر اذیت می شویم» تخم کدو را به شوهر می‏دهد تا آنها را بفروشد.
پسری به نام مهربان از ماشاالله خان یکی از این تخم ها را می خرد و با خوردن آن هوش‌اش زیاد می شود. مهربان بعد از این کار توجه اش به ساعت قدیمی و بزرگی که در میدان قدیمی شهرک سالها است خوابیده و خاک می‌خورد، جلب می‌شود. ساعتی که از قضا، متعلق به پدربزرگش بوده است. نازبالش داستان تلاش مهربان برای به کار انداختن دوباره این ساعت است.
از اینجا به بعد خواننده پیگیر، رفت و آمد مهربان و خواهرش به شهرداری برای به کار انداختن دوباره ساعت و تلاش شبانه روزی شهردار برای رونق شهرک است.تلاش و کوشش تا جایی که بعد سالها، ساعت سالم، بر بالای قلعه خودنمایی می‏کند.
کارها که ختم به خیرمی شود، دوباره سر وکله ماشاءلله خان پیدا می‏شود، که هنوز که هنوز است خیالات در هم برهمش نمی‏گذارد به خواب خوشی فرو برود.در انتها نویسنده از شهرک آرزو می‏گوید که محل گردشگران، تخم کدو و نازبالش فروشان شده است
150 reviews2 followers
April 15, 2023
یادگاری های این کتاب:

تو سر آدم بزنند بهتر است که خرافات تو سر آدم فرو کنند. وقتی کسی توی سر آدم می زند، آدم دردش می گیرد. شاید حالش هم بد شود. ولی آنقدر طول نمی کشد که درد تمام می شود. حال آدم خوب می شود. اما اگر فکر نابابی توی سر کسی فرو کردند، به این آسانی بیرون آوردنی نیست. دردش و ضررش تا سالهای سال می ماند.

همین قدر عقل و هوش برای ما فقیر بیچاره ها کافی است. هرچه بیشتر بفهمیم بیشتر اذیت می شویم.

آدم که فکر کند عقلش زیاد شده، توقع اش بالا می رود. از همه چیز ایراد می گیرد و هی قُر می زند.

هر آدمی، هر عکسی، هر گربه ای، هر درختی و دیواری داد می کشید که "مرا نگاه کن، مرا ببین، دقت کن، سرسری نگذر، شاید در من حکایتی باشد که زندگی را به تو بیاموزد."

در طول تاریخ ثابت شده که نبود ساعت باعث پیشرفت روابط،اجتماعی و فرهنگی شده. اصلا بشر از وقتی ساعت و آینه را کشف کرد بدبخت و بیچاره شد. حالا من نمی دانم چرا ما باید یکی‌از نشانه های بدبختیِ بشر را بگذاریم وسط میدان شهرک، که هی بگوید "دیر شد، دیر شد. بدوید!"

دست طمع که پیش کسان می کنی دراز
پل بسته ای که بگذری از آبروی خویش

گرچه گردآلود فقرم، شرم باد از همتم
گر به آب چشمه ی خورشید دامن تَر کنم

۱۵ آپریل ۲۰۲۳ ساعت ۲۳:۲۱
Profile Image for Bahman Bahman.
Author 3 books242 followers
March 29, 2018
شاید چکیدهٔ آنچه بتوان در مورد نویسندهٔ به نام کودک و نوجوان، هوشنگ مرادی کرمانی، در سن ۶۰ و اند سالگی گفت از خلال داستانی از وی نمایان شود که طی آن مقداری پسته را به جایی می‌برند و باز و خندان می‌کنند، اما تنها یک پسته است که هر��ه بر آن می‌کوبند خندان نمی‌شود، تا این‌که پسربچه‌ای تلاش می‌کند آن را بشکند و نمی‌تواند و لبش زخمی می‌شود. پسر عصبانی می‌شود و پسته را روی زمین می‌اندازد. پستهٔ اخمالو توی خاک ریشه می‌کند و درختی می‌شود و هزاران پستهٔ خندان روی آن درخت به وجود می‌آیند. آیا این نویسندهٔ تلخی که تا به حال هزاران کودک و بزرگ کودک خصال را خندانده، می‌تواند بار دیگر زمینه‌ساز نقش بستن خنده بر چهرهٔ عبوس سینمای کودک و نوجوان ما باشد؟
Profile Image for Mahdieh.
23 reviews2 followers
March 10, 2023
هوشنگ مرادی کرمانی عزیز و قلمش 🥺❤️
Profile Image for Sanam.
97 reviews32 followers
June 12, 2019
خب الان واقعن که چی؟؟؟!!!
Profile Image for Gavin Abdollahi .
262 reviews
October 13, 2016
٢/٥ ستاره، ولى دلم واسَش سوخت پس كردمش ٣.
داستانش بد نبود، ولى خوب نبود. يعنى اگه خوب سفيد بود و بد سياه بود، اين كتاب خاكسترى در ميومد. البته كمى سياه تر از سفيد.
از زمانى كه اين كتاب خوندم كمى وقت گذشتس، پس داستانش زياد يادم نمياد.
يادم مياد كه يه نفر داشت چند تا تخمه رو يه بالش ميفروخت. هر كس كه اين تخم ها رو ميخورد، باهوش تر ميشد.
چند نفر اين تخم ها رو ميخورن. (اگه درست يادم است، دو تا تخم ها رو خوردن.(
يكى ازشون يه پدرى بود كه هميشه چيزا رو فراموش ميكرد.
يكى ديگه هم يه نوجوانى بود كه به يه يه ساعت بزرگ ربتى داشت.
بعدش، چيزاى زياد و بى حال اتفاق ميوفتن.
وقتتونو هدر ندين. برين يه كتاب ديگه بخونين.
Profile Image for Sara.
19 reviews1 follower
January 28, 2021
اين كتاب مناسب گروه سني نوجوان هست واقعا نميدونم چرا خريدمش حوصلمو سر برد و فقط مي خواستم تمومش كنم
Profile Image for Masood.
157 reviews9 followers
July 13, 2019
داستان جالب و عجیبی بود.

به نظرم نویسنده یه جور اعتراض داشت به فراز و فرود های داستان ها که باعث جذابیتشون میشه ولی در دنیای واقعی این فراز و فرود ها خیلی وقت نیست یا خیلی متفاوته .

داستان به طرز عجیبی مثبت و خوشایند جلو میره. هر لحظه من منتظر بودم که یه اتفاق بدی بیفته چند نفر تو دردسر بیفتند ولی همه چیز خیلی گل و بلبل پیش می رفت.
یه جورایی انگار آرمان شهر نویسنده باشه، دنیای نازبالش.
مونس که گرفتن پول بابت اون ساعت عزت نفس و غرورش را جریحه دار می کرد، شهردار که می خواست نام نیکی ازش به یاد بمونه. رئیس بانک که آخرش کل مبلغ وام رو بخشید،
Profile Image for negar heshmat.
104 reviews5 followers
September 27, 2022
نه خوب بود و نه بد، یا بهتر بگم به اندازه چند تا کتابی دیگه‌ای که مرادی کرمانی خونده بودم خوب نبود.
——————————
تو سر آدم بزنند بهتر است که خرافات تو سر آدم فرو کنند. وقتی کسی توی سر آدم می‌زند، آدم دردش می‌گیرد. شاید حالش هم بد شود. ولی آن‌قدر طول نمی‌کشد که درد تمام می‌شود. حال آدم خوب می‌شود. اما اگر فکر نابابی توی سر کسی فرو کردند، به این آسانی بیرون آوردنی نیست. دردش و ضررش تا سال‌های سال می‌ماند و می‌ماند.
——————————
همین:)
121 reviews2 followers
November 17, 2020
یک کتاب بامزه و خوشخوان و پرکشش. بخشی از قصه آسانسورچی زاید بود و به داستان صدمه زده بود و پایان بندی هم هول هولکی و لوس بود. انگار حوصله نویسنده سررفته باشد و بخواهد سر و ته قضیه را هم بیاورد.
با این حال داستان سرگرم کننده ای است همین.
Profile Image for Faezeh.
195 reviews18 followers
December 25, 2017
تأمل برانگیز و مفهومی
یکم خوندنش ممکنه طول بکشه البته اگه بخواین با تفکر همراهش کنیم
جالب بود حقیقت جامعه مونو خوووووووووووووووووووب نشون میده
Profile Image for pardis aghaei.
139 reviews22 followers
June 16, 2018
بسياااار خسته كننده و كشدار بود!اصلا نفهميدم هدف از نگارش اين داستان چه بود،حتى شخصيت پردازيها هم بسيار ضعيف و عجيب بودند!
Profile Image for Bella Mousavi.
96 reviews1 follower
July 4, 2023
اصلا این داستانو درک نمیکنم :/
سروته نداشت کلا!
انتظار داشتم حداقل آخرش ی اتفاقی بیفته خوب تموم شه ولی.... واقعا چیز عجیبیه😂
3 reviews3 followers
Read
June 5, 2011
بی نظیر بود. مدتها بود که داستان نخوانده بودم. برای آشتی دادن کسی که با داستان قهر کرده است کتاب بسیار خوبی است. حرف هایی که در این کتاب می زند، تا حدودی سیاسی است. البته وقتی سانسور زیاد می شود باید انتظار داشت که حرف های سیاسی از کتابهای کودکان سر در آورد. مثل زمان صمد بهرنگی. اگرچه مرادی کرمانی را چندان دوست نداشتم و از مربای شیرینش که 10 سال پیش خواندم خوشم نیامد اما این یکی را بسیار دوست داشتم.
25 reviews
November 16, 2014
کتاب برایم به جذابی کتاب های دیگر کرمانی نبود اما باز هم سخنان خوبی در کتاب گفته شده بود و بی توجهی مردم را به مسائل مهم نشان داده بود.
4 reviews
May 9, 2016
کتاب مسخره ای بود... بیشتر مخاطب رو به سخره گرفته بود
Profile Image for Aylin.T.
85 reviews1 follower
July 31, 2023
داستانی ساده، روان، دوست‌داشتنی، شیرین و دلنشین. سرنوشت تخم کدوهایی که هر کدوم داستانی دارن و مخاطب باهاشون همراه میشه. قشنگ بود و دوستش داشتم.
Displaying 1 - 28 of 28 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.