What do you think?
Rate this book


160 pages, Paperback
First published April 1, 2009
از طرف دیگر میگوید این ساعت برای روستای کوچکی مثل این خیلی بزرگ است. روستایی با صد و بیست و سه نفر آدم و چهل و چهار خانه این ساعت را لازم ندارد. صدای زنگش بلند است و گوشهای اهالی روستا را کر میکند، همه از روستا فرار میکنند. چون وقت و بیوقت دانگ دانگ صدا میکند و نصف شب مردم را بیدار میکند، تا صبح خوابشان نمیبرد. بیدار که باشند دست به هزار کار ناباب میزنند. فکرهای بد به کلهشان میافتد و پشت سر هم حرف میزنند و پشت سر من و ایل و تبارم غیبت میکنند و حرفهای مفت میزنند و نقشه میکشند که چهگونه زمین و مزرعه و خانهشان را بفروشند و بروند شهر. یا چهگونه خانه و زمین دیگری را از چنگش درآورند و باغ و زمینشان را بزرگتر و بزرگتر کنند. یا زن و شوهرها با هم حرف میزنند و آخرش دعواشان میشود. همدیگر را میزنند. بچهها خوابزده میشوند و بهانه میگیرند و حلوا و آجیل و نخودچی میخواهند، پدر و مادرها می گیرند آنان را میزنند، صدای گریهشان در دل شب در روستا میپیچد.
سی تا دفتر سفید مشق. شلوار کوتاه شورتی مثل شلوار پسر توی کتاب که پوشیده و به مدرسه میره. نه خوب نیست. زشته. روم نمیشه بپوشمش؛ حتماً بیبی میگه: خجالت نمیکشی لِنگهای سیاه و استخوانی و پرچرکت را بندازی بیرون! زمستون، توی برف و بارون سرما میخوری. اصلاً چه کسی را دیدی که همچین شلوار کوتاهی بپوشه؟ اگر دیدی آن پسربچه توی کتاب اینجور شلوار پوشیده اولاً اینجایی نیست و فرنگیه. بعد از آن ذِل آفتاب کرمان و خاک و خل و سرما و برف پَر و پای آدم را سیاه و جزغاله میکنه. از من میشنوی این شلوار کوتاه را نپوش که باعث خنده میشی.
امان از بیبی، وقتی آدم آرزو هم میکرد یکهو سروکلهاش میان آرزوها پیدا میشد و میافتاد به ایرادگرفتن و نصیحتکردن.