هوشنگ مرادی کرمانی


Born
in Shahdad, Kerman, Iran
September 07, 1944

Genre


Houshang Moradi Kermani
هوشنگ مرادی کرمانی در سال ۱۳۲۳ در روستای سیرچ از توابع بخش شهداد استان کرمان متولد شد. تا کلاس پنجم ابتدایی در آن روستا درس خواند و همراه پدربزرگ و مادربزرگش زندگی کرد. مادرش از دنیا رفته بود و پدرش دچار نوعی ناراحتی روانی-عصبی شده بود و قادر به مراقبت از فرزندش نبود. از همان سنین کودکی به خواندن علاقه خاص داشت و عموی جوانش که معلم روستا بود در این علاقه بیتاثیر نبود. پس از تحصیلات ابتدایی به کرمان رفت و تا ۱۵ سالگی در آنجا زندگی کرد و در این دوره بود که شیفته سینما هم شد.
دوره دبیرستان را در یکی از دبیرستانهای شهرستان کرمان گذراند و سپس وارد دانشگاه شد. وی پس از مهاجرت به تهران دوره دانشکده هنرهای دراماتیک را در این شهر گذراند و در همین مدت در رشته ترجمه زبان انگلیسی نیز لیسانس گرفت.
از سال ۱۳۳۹ در کرمان و همکاری با رادی
...more

Average rating: 3.79 · 8,521 ratings · 506 reviews · 23 distinct worksSimilar authors
قصه های مجید

4.07 avg rating — 2,506 ratings — published 1993 — 11 editions
Rate this book
Clear rating
شما که غریبه نیستید

4.09 avg rating — 1,552 ratings — published 2005 — 9 editions
Rate this book
Clear rating
مهمان مامان

3.60 avg rating — 1,281 ratings3 editions
Rate this book
Clear rating
داستان آن خمره

3.75 avg rating — 770 ratings — published 2004 — 3 editions
Rate this book
Clear rating
بچه‌های قالیباف‌خانه

3.68 avg rating — 294 ratings — published 2007
Rate this book
Clear rating
ته خیار

3.21 avg rating — 299 ratings — published 2014
Rate this book
Clear rating
لبخند انار

3.56 avg rating — 298 ratings — published 1999 — 2 editions
Rate this book
Clear rating
تنور

3.61 avg rating — 220 ratings — published 2002 — 5 editions
Rate this book
Clear rating
پلوخورش

3.29 avg rating — 253 ratings — published 2007 — 2 editions
Rate this book
Clear rating
مثل ماه شب چهارده

by
3.42 avg rating — 197 ratings — published 2003 — 2 editions
Rate this book
Clear rating
More books by هوشنگ مرادی کرمانی…

Upcoming Events

No scheduled events. Add an event.

“زندگی خیاری است که باید آغازش را کُند و انداخت دور. چون دست ما نبوده.”
هوشنگ مرادی کرمانی

“آقا، میگویند بابابزرگ عباسعلی، خیلی سال پیش، می‌رفته شهر. بالای آبادی که می‌رسد، دوروبرش را نگاه می‌کند و وقتی می‌بیند کسی آن دورو حوالی نیست با خیال راحت می‌نشیند زیر درخت چناری که غذا بخورد. موقعی که لقمه را می‌برده به طرف دهانش، دستش می‌لرزد و یک دانه برنج، از توی لقمه می‌افتد، و می‌رود لای سنگهایی که رویشان نشسته بوده. بابابزرگ سنگها را جابه‌جا میکند تا دانه برنج را پیدا کند. دانه برنج هم لج میکند، هی میخزد و می‌رود زیر سنگی دیگر. بابا همین طور سنگها را می‌کند و برمیدارد و به دنبال دانه برنج می‌گردد. زیر لب می‌گوید: بالاخره پیدات میکنم. نمیگذارم به چنگ گنجشکها و کفترهای کوهی بیفتی. القصه، با کندن و برداشتن سنگها چاله‌ای درست می‌شود به این بزرگی، عین چاه. از قضای روزگار، از ته چاه آب درمی‌آید. بابا دانه برنج را از روی آب می‌گیرد و میخورد و قاه قاه میخندد. خوشحال می‌شود که هم دانه برنج را پیدا کرده و هم به آب رسیده. به کسی هم چیزی نمیگوید. بعدها زمینهای آن دور و حوالی را گندم و جو میکارد. با همان آبی که پیدا کرده بود، آبشان می‌دهد و صاحب ملک و باغ می‌شود. بله این از سرگذشت بابابزرگش.”
هوشنگ مرادی کرمانی, داستان آن خمره



Is this you? Let us know. If not, help out and invite هوشنگ to Goodreads.