What do you think?
Rate this book


72 pages, Paperback
First published January 1, 2013
مرد یک فک-زن وحشی را از ساحل اسیر میکند = دکتر وانکل یک دختر وحشی را از فانوس دریایی نجات میدهد
مرد تنها و پیر در مقابل فک-زن وحشی، زیبا و جوان = پزشک تنها و پیر در مقابل الیدای جوان، زیبا و سرکش
مرد به فک-زن میگوید: بیا همسر من شو. من بعد از هفت تابستان پوست فک تو را پس میدهم و بعد از آن تو آزادی پیش من بمانی یا بروی = شش سال از زندگی دکتر وانگل و الیدا گذشته و حالا در هفتمین سال وانگل آزادی الیدا را به او برگردانده که بماند یا برود
مرد و فک-زن بچهدارمیشوند اما کودک پسر بعلت دوری از محیط اصلی خود - دریا - به حال مرگ میافتد = وانگل و الیدا بچهدار میشوند اما بعد از مدتی کودک به دلایل نامعلومی تلف میشود
پوست فک، کلید آزادی زن-فک در صندوقی در خانهی مرد پیر است = الیدا در بعد از روبرو شدن با ملوان جوان به لباس سفرش که درون صندوقی قرار گرفته اشاره میکند
در انتهای افسانه، زن-فک صدای گریه و بادی میشنود که او را به سمت دریا میخواند = الیدا با ملوانی از دریا روبرو میشود که او را دعوت به سفر در دریا میکند
آرنهلم: تو کاملا آزادی بولت! هیچ چیزی نیست که تو رو اینجا وابسته کنه. حالا بذار ازت بپرسم که می تونی... حاضری تمام عمر وابستهی من بشی؟
بولت: (با ترس عقب عقب میرود) منظورتون چیه؟
آرنهلم: تمام زندگیت بولت، زن من میشی؟
بولت: نه نه غیر ممکنه آقای آرنهلم. من نمیتونم به چشم دیگهای جز معلمی به شما نگاه کنم
آرنهلم: پس ترجیح اینجا تو این خونه بمونی و بذاری زندگیت هدر بره؟ تمام اون آمال و آرزوها رو هم بندازی دور؟ میخوای اینجا بمونی در حالی که میدونی یک دنیا چیز وجود داره که تو هیچ تصوری ازشون نداری؟ بعد هم وقتی دیگه پدری در کار نیست، بیکس و تنها بمونی تو این دنیا یا اینکه خودت رو در اختیار مردی میگذاری که احتمالا علاقهای بهش نداری؟ خوب فکرات رو بکن بولت
دکتر وانگل: تو مال منی
الیدا: آره درسته، تو من رو خریدی
دکتر وانگل: چطور میتونی همچین مزخرفی بگی الیدا؟
الیدا: من رو نخریدی؟دو سال بود که زنت مرده بود و تو رو با دو تا دخترت تنها گذاشته بود. به یه زن احتیاج داشتی. من تنها بودم، مادرم که اونطوری... پدرم بدبختمم که غرق شده بود. یه یتیم بینوا. داشتن من رو از برج فانوس دریایی میانداختن بیرون. تو بهم جا دادی، سرپناه، امنیت
دکتر وانگل:خونه، عشق
الیدا: آره هارتویگ عزیز، عشق، درست میگی. اما من چه انتخابی داشتم؟ به تو جواب مثبت بدم یا خودم رو پرت کنم توی آب
الیدا: من آزادم؟
دکتر وانگل: بله
الیدا: پس حالا که آزادم میتونم حتی تورو انتخاب کنم. ولی اگر تورو انتخاب کنم، همینطور آزاد میمونم؟
دکتر وانگل: هیچ اطمینانی در آزادی وجود نداره، برای همین هم اینقدر قشنگه. برای همین همه رویای آزاد بودن توی سر دارن
الیدا: پس من با تو میمونم. تویی که مثل دریا وسوسهم نمیکنی و اون وقت آزادیِ انتخاب رو ازم میگیری. پس آزادی اینه. همون یه لحظه، همون پرتوی نور، تموم شد و رفت؟