ما را که آوردند:
بر نیمکتهای علفی نشاندند
مردانی بودیم:
هریک با رنگی...
هریک با رنجی...
مردی بنفش..
مردی قرمز...
مردی اخرایی...
سه مرد
رنگهایی بودند که در هر کاشی هویدا ست
مردان دیگر
از رنگهای کاشی طفره رفته بودند
ما را که آوردند
بر نیمکتهای علف زرد نشاندند
- پاییز بود –
مردانی که از رنگهای کاشی طفره رفته بودند
رفتند
تا گلهای سپید را رنگین کنند
و ندانستند که:
هیچ مردی جایگزین پروانه نخواهد شد.
ما را که آوردند
بر نیمکتهای آبی نشاندند
ماهیها
در بدن ما راه میرفتند
چون تن ما در آب فرو شد
آب را به خود کشید و خوشانی
ماهیان مردند
مرگ ماهیان مرگ ما را راهی کرد
و گزمهی روبرویی
دست بر ماشه برد.
مرا به خانه آوردند
همه چیز در جای خود بود
مردان رنگی در من مرده بودند
رنگی در من فریاد میزد:
«چشمان آبی را پرستار باش»
«و در قاب رویای کودکان بیاویز»