مردی شده بود با شنل کهنه که پارگیهای زیاد، چیزی از حجاب و مخفیگری برایش باقی نگذاشته بود. از چشم دواندناش شناختماش، و او مرا به جا نیاورد. به تخته سنگی تکیه داده بود و به سیاهی زیر پایش نگاه میکرد. برق شهر قطع بود و زیبایی شبهای تهران بی آن همه نقطه ریز روشن، رهگمکرده و خاموش، مردی را به انتظار ظهور، به تختهسنگی صاف و کمیاب میخکوب کرده بود.
پرسیدم : - دنبال کسی میگردی؟ - دیگر خیال آشنایی با هیچ زنی را ندارم
من كه از اين كتاب هيچي دستگيرم نشد. نه شروع، نه داستان، نه مفهوم، نه حرفي براي گفتن، و نه پايان! خيلي سعي كردم حداقل يك نكته روشن درش پيدا كنم، كه نشد. خواندنش را به كسي توصيه نميكنم.
اوايل عاشق هم بوديم ، بعد از مدتي همديگر را دوست داشتيم ، حالا هم به هم احترام مي گذاريم . اين ايده آل ترين تغيير شكل احساسات زن و شوهر است . ________________________________ دنیای خیالی یک زن
بد ترين حالت ماجرا اين است كه طاقتمان تمام شود به روي خودمان نياوريم...و تا زمان مرگ ادامه دهيم خيلي ها اينطور زندگي ميكنند دست انداز كم طاقتي را رد كرده اند و افتاده اند توي سرا زيري عادت.
نویسندهی فراموشکار یادداشتی بر پری فراموشی اثر فرشته احمدی "پری فراموشی" سومین اثر فرشتهی احمدی نویسنده و منتقد و همچنین داور جايزه ادبي « روزي روزگاري» است. او در کارنامهی خود پیش از این، داستان کودکانهی "بیاسم" (سروش 1380) و مجموعه داستان کوتاه "سارای همه" (نشر قصه 1383) را دارد. رمان اخیر احمدی توسط نشر ققنوس در 230 صفحه با شمارگان 2200 نسخه و به بهای 3800 تومان منتشر شده است. "پری فراموشی" داستان دختر آشفته حالی است که روایت خود از زندگی و رابطهاش با پدر و نفرتش از مادر و پیشتر عشق و ازدواجش را نقل میکند. داستان با تصویری زیبا از آرزوی بازگشت راوی به زهدان مادر و جا گذاشتن همهی چیزهایی که در عالم واقعیت گریبانش را گرفته شروع میشود. راوی اول شخصی که با هوشیاری انتخاب شده است. چرا که هیچ کس نمیتوانست آنقدربه شخصیت اصلی داستان نزدیک شود تا روایت کنندهی آن همه خیالات و تصاویر مالیخولیایی باشد. این همه در ابتدای کار به ما نوید اثری قوی و پرکشش را میدهد. اما باید دید نویسنده تا کجا موفق بوده داستان را درست پیش ببرد. راوی در همان صفحات آغاز ما را با چند اسم آشنا میکند. مادر، پدر، ارسطو و مانی. هر کدام از اینها به علاوهی خود راوی قرار است نقشی در داستان داشته باشند. اما حضور پر رنگ راوی مانع از امکان نزدیک شدن خواننده به دیگر شخصیتهای داستان میشود. اگرچه انتخاب راوی اول شخص و قالب مونولوگ برای داستانی که بر پایهی روانشناسی آدمها نوشته میشود، انتخابی حرفهای به نظر میرسد اما گاه ممکن است راوی اول شخص وسعت دید خواننده را محدود کند. مثل اتفاقی که در "پری فراموشی" افتاده است. یعنی با وجود تمام تصاویر خیال پردازانهی راوی و تلاش آشکار نویسنده برای عمیق شدن در داستان، باز خواننده در سطح میماند، چرا که امکان تحلیل و تفسیر ماجرا از جهات گوناگون از او گرفته شده است. نمونهی موفق راوی اول شخص را میشود در "خشم و هیاهو" خواند. به خصوص در فصل اول که "بنجی" پریشانگو روایتش را میگوید، زبان غیر منطقی، نگاه به شدت انتزاعی و تحلیلهایی که از وقایع دارد بستری را آماده میکند تا خواننده به گفتههایش شک کند یا در آنها دقیق شود. فرصتی که در "پری فراموشی" از خواننده گرفته شده است. به طور مثال مادر در این رمان زنی وسواسی؛ دروغگو، سطحی و پرگوست. این تصویری است که راوی از او میسازد و ما باید باور کنیم. نویسنده ما را با تصویرهای خیالی و ذهنیگوییهای راوی به توپ میبندد و هیچ فرصتی برای تجزیه و تحلیل به ما نمیدهد. . . . تا چهرهٔ هنرپیشهٔ زن صفحهٔ تلویزیون را پر کرد، مادر گفت: "چه دندانهای سفیدی دارد!" زن گریه میکرد، به خاطر از دست رفتن اوقاتی که قدرشان را ندانسته بود. کف دستهایش را بالا آورد و گفت: "دستم خالی خالی است." مادر آه کشید: "چه ناخنهای گرد قشنگی!" مادر به آشپزخانه رفت اما گاهی سرک میکشید ببیند زن را نشان میدهد یا نه. گفت: "شبیه یک کسی است. یادم نمیآید کی." پری فراموشی/ صفحهی 61 تصویر تلویزیون دیدن راوی همراه مادرش و برخورد سطحی مادر با فیلمی که میبیند، نمایی دم دستی و کلیشه شده است و تنها تاکید چند بارهی راوی بر نفرتش از مادر. نفرتی که حتا خود راوی هم نمیداند دلیلش چیست: به ارسطو گفتم معنی این چیزها از دور و نزدیک خیلی متفاوتند. ممکن است خیلی هم بد به نظر نرسد که مادر زیاد چای بخورد، زیاد حرف بزند و دایم با دستمال اثر انگشتها را از روی یخچال و پیشخوان آشپزخانه پاک کند، طوری که بقیه هنگام برداشتن استکانی برای خوردن چای یا برداشتن بطری آب سرد احساس کنند در حال ارتکاب جرمی هستند.
پری فراموشی/ صفحهی 61 اما مشکل اینجاست که خواننده هم در این نادانی با راوی همراه میشود و نتیجه این که از نیمهی بخش اول به بعد، داستان با تمام تصاویر زیبایش به تکرار میافتد. شاید اگر راوی دلیل پریشانیاش را نمیدانست اما خواننده در طی داستان دلیل این حالت سودایی و نفرت از مادر را پیدا میکرد آن کنش و واکنشی که باید اتفاق بیفتد تا داستان پیش برود، ایجاد میشد. متاسفانه یا خوشبختانه "پری فراموشی" این قابلیت را داشت. چرا که راوی ما نه مثل "بنجی" خشم و هیاهو یکسره مجنون است که از او انتظار هیچ گزارش منطقی نرود و نه یکسره عاقل تا مثلاً نشود که در حرکات رفت و برگشتیاش به گذشته و حال، خاطراتی را نقل کند که کلیدی باشند و چهگونه بودن و شدن این آدمها را برای ما روشن کند. ادامه مطلب در http://ketabdarkhaneh.blogfa.com/post...
داستان درباره دختری دچار خیالبافی شدید (اسکیزوفرنی) بود که با مادرش، رابطه ای پر از بیزاری و دشمنی داشت. داستان به صورت جریان سیال ذهن و از زاویه دید اول شخص روایت شده بود. خودتان می توانید حدس بزنید که خواندنش چقدر سخت است؛ باید وارد ذهن آشفته دختری دیوانه و لوس شویم و تا آخر قصه در ذهن او بمانیم. انگار برای نویسنده های ایرانی افتخار است که داستان آدم های خل را این طور روایت کنند. همان "بوف کور" The Blind Owlرا که خوانیدم بس بود دیگر. این قدر دستمالی نکنید این فضا را. من نتوانستم با شخصیت راوی ارتباط برقرار کنم. از همان اول داستان، به نظرم دختری لوس و غیر قابل تحمل بود. خیلی از ما از خانواده هایمان دلخوریم. من تا همین چند وقت پیش، به شدت از دست پدرم عصبانی بود. اما روانشناسم به من کمک کرد بفهمم که تا وقتی رابطه احساسی ام را با پدرم درست نکنم، هیچ وقت نمی توانم به آرامش برسم. حالا که توانسته ام به پدرم نزدیک تر شوم و او را بهتر درک کنم، خیلی سبک ترم. با این حال، فرشته احمدی انگار می خواست بگوید راه حلی برای این نفرت و فاصله وجود ندارد، الا این که یکی از دو طرف بمیرد. برای پیشگیری از تکرار این نفرت در نسل های بعدی هم بهتر است اصلن بچه دار نشویم! انگار نه انگار که می توان بزرگ شد، مهربان شد و بخشید. در کل، به نظرم این داستان یک تراژدی بسیار ضعیف بود. اما نگارشی خوب داشت و زبان پارسی را به خوبی به کار گرفته بود و به همین دلیل توانستم تا پایانش را بخوانم. بعید می دانم سراغ کتاب دیگری از خانم احمدی بروم.
علاقه ای به عمومیت دادن ندارم...ولی این چندمین کتابی است که می خوانم که در این چند ویژگی مشترکند: حضور یک روانکاو- پریشانی افکار راوی که سعی دارد بی پروا و جسور و هنجارشکنانه حرف بزند- -فضاهای عین هم: اتاقش، مطب روانکاو، کافی شاپ، درکه یا جایی مثل آن... - داشتن مشکل اساسی با والدین- نفی و کلهم هورمونی دیدن عشق- پرداختن به عقده های روانشناختی.... و باز با اینکه به عنوان یک فرد از جنسیتی دیدن خوشم نمی آید...-ولی به عنوان دانشجوی جامعه شناسی باید بیاید- همه ی این کتابها را زن ها نوشته اند. البته مرد ها هم کم ذهنی و مالیخولیانه ننوشته اند ولی نه دقیقا با همین الگو...
من که تو کتم نمی رود که اینها همه نتیجه ی تقلید صرف باشد. چیزی در جامعه ی ما اینطوری شده! که الان دقیقا نمی دانم چیست ولی شاخک هایم را تیز کرده ام که بفهمم!
خود من که تا همین ۷-۸ ماه پیش اهل خواندن ادبیات داستانی و مخصوصا ادبیات داستانی ایرانی نبودم، کششی به به تصویر کشیدن ذهن نامعقول و مشوش در خودم احساس می کردم. ولی حالا کاملا شیرفهم شده ام که اگر دلیل خیلی خوب و حرف خیلی خاصی برای زدن نداشته !باشی...کتاب هم مثل افکار راوی مانیفست آشفتگی محض می شود...پس باید مواظب بود که کار هر کس نیست :)
"بوها برایم خیلی مهمند. هر آدمی بوی مخصوص به خودش را دارد. اصلا شاید مهتاب را به خاطر بویش دوست دارم. باور کنید خیلی قبل از آنکه عاشقش باشم، وارد هرجا که میشدم، قبل از دیدنش میفهمیدم آنجاست ..." خواستم بگویم "بوی عطر آنجل است.لابد اگر عطرش را عوض کند، دنبال زن دیگری راه میافتید" نگفتم.