همهی قصههای مجموعه داستان «کرج حمله میکند» تلاشهاییاند برای درآمیختن عناصری از رئالیسم جادویی با فانتزیهای شهری؛ گاهی حامل رگههایی از ادبیات گمانهزن و گاهی… نمیدانم! فقط میدانم اینها قصههاییاند که تعریف کردن هر کدامشان گاهی، چند سالی شیرهی زندگی مرا مکیده! هنگام خلقشان، در خیال غوطهور بودهام و آرزو دارم که بتوانند خواننده را هم لحظاتی چند، در جهانهای خیال، غرقه کنند.
یک کتاب دیگه برای همخوانی "گروه همخوانی کتابهای بد" امتیاز ۱/۵
«کرج حمله میکند» رو میشه یه تلاش خلاقانه برای خلق فانتزی طنزآمیز ایرانی دونست که با زبان ساده، شیطنت زبانی، و ایدههای بکر شروع میشه. ایزدی توی این داستانها سعی میکنه با پیوند زدن تخیل به فرهنگ روزمره، یه صدای تازه بساز، اما توی این سبک هنوز پختگی لازم رو پیدا نکرده. ویژگیهای این مجموعه داستان بطور فشرده :
1. ترکیب فانتزی و بومیگرایی یکی از ویژگیهای بارز داستانهای این مجموعه، تلاش ایزدی برای آمیختن عناصر فانتزی و سورئال با بسترهای کاملاً ایرانی و روزمرهست. تو داستانهایی مثل «کرج حمله میکند» یا «ماجرای دیده شدن نهنگ در نهر فیروزآباد»، میبینیم که مکانهای واقعی (مثل کرج یا فیروزآباد) و فرهنگ عامه ایرانی (مثل شوخی با شهرها یا اشاره به جنها تو «کشیدن پای از ما بهتران...») بهعنوان پایه داستان انتخاب میشن، اما بعد با یه فانتزی عجیب و غریب مثل حمله به ترانسیلوانیا یا حضور یه نهنگ تو نهر ترکیب میشن. این رویکرد نشون میده که ایزدی میخواد فانتزی رو از حالت جهانی و کلیشهای (مثل قصرهای اروپایی یا اژدها) دربیاره و به زندگی روزمره ایرانی پیوند بزنه. با این حال، به نظر میاد این ترکیب گاهی تو اجرا لنگ میزنه؛ انگار تخیلش از بستر واقعی جدا میمونه و به جای یه آمیزه منسجم، یه جور تضاد ناجور خلق میکنه.
2. طنز خلاقانه اما ناپخته طنز، ستون اصلی این مجموعهست. از عنوانها (مثل «کشیدن پای از ما بهتران...») گرفته تا ایدهها (مثل حمله کرجیها به دنیا)، میشه دید که ایزدی عاشق بازی با موقعیتهای غیرمنتظره و اغراقآمیزه. طنزش ریشه تو فرهنگ عامه داره—مثل شوخی با هویت محلی یا استفاده از اصطلاحات روزمره—و گاهی با چاشنی تلخی یا کنایه همراه میشه، مثلاً تو «کرج حمله میکند» که انگار یه نقد طنزآمیز به کلیشههای فرهنگیه. اما این طنز اغلب به نظر خام و ناپخته میاد؛ به جای اینکه تیز و چندلایه باشه، به موقعیتهای ساده و پیشپاافتاده تکیه میکنه که بعد از چند لحظه، کشششون رو از دست میدن. انگار ایزدی بیشتر دنبال خنده سریع و لحظهایه تا ساختن یه طنز عمیقتر که تو ذهن بمونه.
3. زبان ساده و شیطنت آمیز زبان ایزدی تو این مجموعه به نظر میاد که ساده، روان و نزدیک به گفتار روزمره ایرانیه، اما با یه حس بازیگوشی که تو عنوانها و دیالوگها خودش رو نشون میده. مثلاً عنوان «کشیدن پای از ما بهتران، به کار کاتب کتب کودک در کیش» پر از آهنگ و بازی زبانیه که سعی داره با ریتم و طنز خواننده رو جذب کنه. این سادگی زبانی میتونه نقطهقوت باشه، چون داستانها رو قابلفهم و صمیمی میکنه، ولی از طرف دیگه، گاهی به نظر میرسه که نویسنده از ظرفیت زبان برای خلق تصاویر قویتر یا عمقبخشی به فضا استفاده نکرده. توصیفاتش احتمالاً بیشتر به کارکرد طنز یا پیشبرد داستان خدمت میکنن تا اینکه بخواد یه حس بصری یا احساسی عمیق بسازن.
4. روایت پراکنده و ایدهمحور سبک روایی ایزدی تو این داستانها به شدت ایدهمحوره. هر داستان انگار از یه جرقه خلاق شروع میشه—مثل سیل خون تو «بیرون زدن سیل خون...» یا قداره تو «قداره اسد»—و بعد سعی میکنه دور اون ایده بچرخه. اما این ایدهمحوری یه شمشیر دولبهست؛ از یه طرف نشوندهنده ذهن خلاق و خیالپردازشه، ولی از طرف دیگه، روایتها اغلب انسجامشون رو از دست میدن. انگار نویسنده بعد از زدن جرقه، نمیدونه چطور اون رو به یه خط داستانی محکم یا یه پایان معنادار برسونه. نتیجهش میشه داستانهایی که بیشتر شبیه طرح اولیهان تا روایتهای کامل، و شخصیتها هم اغلب به جای آدمای واقعی، فقط ابزار پیشبرد همون ایدهها هستن.
5. سورئالیسم نصفهنیمه ایزدی تو این مجموعه به وضوح به سورئالیسم علاقه داره—از سیل خون و نهنگ تو نهر گرفته تا حمله کرج به ترانسیلوانیا، همهچیز یه حس عجیب و غیرواقعی داره که میخواد واقعیت رو به چالش بکشه. اما این سورئالیسم انگار نصفهنیمهست؛ نه به اندازه کافی عمیق و دیوانهوار میشه که خواننده رو تو یه دنیای کاملاً تازه غرق کنه (مثل آثار کافکا)، و نه منطق درونی محکمی داره که اون رو قابلباور کنه. مثلاً تو «ماجرای دیده شدن نهنگ...»، ایدهی نهنگ تو نهر بامزهست، ولی انگار فقط یه تصویر عجیبه بدون اینکه به یه دنیای سورئال بزرگتر وصل بشه. این نصفهکاری باعث میشه سورئالیسمش بیشتر تزئینی به نظر بیاد تا یه ابزار روایی قوی.
درکل این کتاب برای کسایی که دنبال یه سرگرمی موقت و حالوهوای بومی هستن شاید جذاب باشه، ولی برای خوانندههایی که عمق و ساختار قویتر میخوان، احتمالاً ناکافیه.
۳.۵/۵ کتابش شبیه خوابایی که بعد یه شام سنگین میبینی :)) مجموعهای داستانهای با حس و حال عجیب و غیرمنتظره. شاید بشه گفت رندومترین انتخاب ممکنه، ولی خب بعضی داستانهاش یجورایی جالب بودن و دوسشون داشتم.
وقتی چنین عنوان کتابی رو دیدم ریری خونده و حجم کتاب رو دیدم و از اون بهتر دیدم صوتی ای ازش هست که سیامک انصاری خوندتش نمیشد دیگه نرم سراغش که، میشد؟ کتاب مجموعهای از داستانهای کوتاه نوشته شده تو سبک رئالیسم جادویی بود: ۱. بیرون زدن سیل خون از خانهی ایاز و فیاض با اینکه خیلی کوتاه بود اما جالب بود. به طرز عجیبی تو اون کوتاهی توصیفات کافی ای داشت چون تصویر کاملی از فضا برات ساخته میشد و اون حس شوکه کنندگی رو القا میکرد. ۲. قداره اسد لهجه گوینده خیلی خوب بود برای خوندنش. خود داستانش برام زیاد خاص نبود. ۳. کشیدن پای از ما بهتران به کار کاتب کتب کودک در کیش این داستان رو از بقیه داستانهایش بیشتر دوست داشتم. آخرش بخصوص خیلی خوب فیت میشد به قضیه. ۴. کرج حمله میکند این رو به نسبت از بقیه کمتر دوست داشتم؛ هرچند اشارات به نسبت زیادی به خیلی چیزها داشت و خوب وسط داستانش جا داده بودشون. اسمهای کاراکتراش هم بامزه بودند. ۵. ماجرای دیده شدن نهنگ در نهر فیروزآباد از همون اولش که گفت آقای معیری ناخودآگاه یاد سه گانه چرت و پرت میوفتادم، نمیتونستم درست وارد فضای این داستانه بشم.
با سرعت ۱.۸ صوتی رو گوش دادم و قشنگ انگار یه سری هذیان گویی بود. تغییر لحن و تقلید لهجه گوینده هم باعث میشد بیشتر خوش بگذره.
متین ایزدی این کتاب رو طی ده سال نوشته و بارها قصه های اون رو بازنویسی کرده. کتاب شامل پنج داستان کوتاه (با تم سورئال) میشه، قصه ها فضا سازی خوبی دارن (کاملا میشه مجسمشون کرد) و دیالوگ های خوبی هم بین شخصیت ها رد و بدل میشه. اسم کتاب بر اساس یکی از داستان انتخاب شده (واقعا انتخاب هوشمندانه ای بوده)
به زور و با ارفاق برای صداپیشگی آقای انصاری ۲ ستاره
در ابتداییترین سطح کلاسهای نویسندگی مدرن، یه تمرینی هست به اسم "چی میشه اگه…". اینجا هدف اینه که دو اِلمانِ داستانی که ظاهراً ارتباطی باهم ندارنو به هم ربط بدی و یه داستان از بطنش بیرون بِکِشی. متین ایزدی اومده یه سری "چی میشه اگه…"های خوش بَدنو طراحی کرده اما موقع بیرون کشیدن داستان از این پیکرهای تپنده، به دلیل تبحر کم و اعتماد به نفس کاذب، منجر به کشتار اون ایده اولیهی خوب شده و داستانی که خلق کرده یه کایمرایِ بدفُرمِ stillborn هست که با نفس مصنوعی طنز هم نمیشه بهش جون دوباره داد. توی یه مصاحبه دیدم ایشون از willing suspension of disbelief با چنان زیبایی حرف میزد، چنان رسا از تلاشش برای تغییر ناگهانی ژانر وسط داستان نطق میکرد که فکر کردم قرار یه کتاب معادل فیلم Holy Motors بخونم. چیزی که خوندیم (با تشکر از دوستان گروه کتابهای بد) یه مثال عملی بود از بدفهمیِ مفاهیمِ "ژانر"، کاربرد ابزارهای ترنزیشن در نوشته، خلق ساسپنس و زمانبندی.
اما صدا پیشگی و روایت آقای سیامک انصاری عالی بود. واقعا سنگ تموم گذاشته بود ایشون. تغییر جنسیت شخصیت ها، بدون اینکه مخاطبو از داستان پس بزنه و درعین حال قابل تفکیک از سایر کارکترها باشه، هنریه که هر صداپیشهای نداره. به علاوه انرژی ایشون هم برای انتقال ترس یا دلهره هر سکانس محشر بود.
**قبل از دیدن مصاحبه کامل ایزدی، دوست داشتم بهش دو و نیم ستاره بدم و با ارفاق صداپیشگی مجموعا ۳ ستاره ولی وقتی یه نویسنده در willing self-inflicted delusion غرق باشه، دیگه اسمش نویسنده نیست. کاش نویسندههای وطنی فرایند مویز شدنو جهشی پاس نکنن.
نمرهم : 4.5/5 من عاشق بعضی داستاناش مث داستان اول و داستان کیشش شدم و باقی داستاناش رو هم خیلی خیلی دوست داشتم. من شخصا قلم آقای ایزدی رو بسیار دوست دارم. طنزی که مخصوص خودشه و من جای دیگهای این نشاط و زبونبازی کودکانهطور و ندیدم. ترسای لاوکرفتیای که ملی و حتی محلی شدن و به شدت قابلدرکن و میچسبن و دیالوگا و توصیفایی که شدیدا بیپرده و خودمونی و جذابن. کتاب کوتاهه و از حیث ریتم و سرعت هیچوقت خستهکننده نمیشه و هر صفحه با کلی اطلاعات خواننده رو بیشتر مشتاق پیشروی میکنه. امیدوارم کارای بیشتری از ایشون ببینم. و اینکه واقعا همیشهی همیشه، ترسِ داستان دو و نیم صفحهای ابتداییش یعنی همون "ایاض و فیاض" باهام میمونه. شاهکار بود این داستان، شاهکار.
نویسنده داستانها رو واقعاً خوب روایت کرده. ولی تو پایان دادن به اکثرشون موفق نبوده. البته پایان بعضیهاشون واقعاً مناسبه، اما نه برای اون روایت و داستان. مثلاً درمورد داستان «...کاتب کتب کودک در کیش»، کلی غصه خوردم که اگه همین پاراگرافهای آخر، پایان یه داستان با روایت پستمدرنتر بودن عجب چیزی میشد. ولی خب، متاسفانه داستان مذکور آش شلمشوربائیه از جادو و اندکی روایت خلاق.
برای من، نقطهقوت برجستهی کتاب تمیز بودن زبان و فضاسازیه. تمیز، نه شاهکار. نویسنده پاش رو زیادی جلو نبرده و عمیق نشده، اما بهنظرم توی همین عمق کم خوب نواخته. مثالش هم لهجهی اون چوپانه توی «قدارهی اسد» که نه زیاد غلیظه نه زیاد تهرانیطور، ولی خیلی خوب روی داستان نشسته. فضاسازی رو هم که گفتم، خوب و نسبتاً متنوع. فضای شهری با جهانسازیِ تخیلی داریم. فضای روستایی داریم. فضای شهریِ واقعی هم داریم.
توی داستان «ماجرای دیدهشدن نهنگ در نهر فیروزآباد»، دیالوگی که یارو میگه واقعاً چیز مودیه. من خودم خیلیوقتا دلم میخواد با نهنگها از این شهر برم. ولی خب، این اشتراک با شخصیت، باعث نشد با داستان ارتباط زیادی برقرار کنم. اینجاست که مشکل اصلی کتاب خودش رو بیشتر نشون میده. ضعف توی فرم. نویسنده موفق نشده به کمک فرم، محتوای داستانها رو برای ما اونقدر عمیق و پررنگ کنه که جذب بشیم و بهش فکر کنیم. و خب با اینکه کتاب رو تا حدی دوست داشتم، این نکته مشخصاً چیز خوبی نیست.
قصههایی که شما را به دنیاهای تازهای میبرند که در عین حال که عناصر ماورای طبیعی نیز تجربه میکنید، همچنان شما را به اندیشه در مورد اعماق وجود انسان وا میدارند. شخصیتهای جالب و دیالوگهای جذاب این کتاب شما را برای مدتی سرگرم خواهند کرد و یاد آنها پس از پایان کتاب با شما خواهد ماند.
داستانها خیلی جای کار داشتن. بیشتر پایانها یهوییان و ایده ول میشه. یا اینکه فقط ایده رو تعریف میکنه و میره. داستان «قداره اسد» رو بیشتر از همه دوست داشتم و به خاطر همین یه داستان هم که شده ارزش خوندن داره این کتاب. خود «کرج حمله میکند» هم از همهی داستانها پایینتر بود برام.
موقع خوندن دقیقا با این خصوصیتها روبرو شدم جالب، جذاب، سرگرمکننده، شوکهکننده و آموزنده فکر کنم خوندنش برای من یک ساعت طول کشید ولی احتمالا تا سالهای سال شخصیتها و قصههای این پنج داستان که فقط تو هشتاد و شیش صفحه نوشته شدن، تو ذهن من خواهند موند
نمیدونم چرا این کتاب رو اینقدر دیر خوندم. ولی متین عزیز قلمت همیشه سبز باشه و خودت بمونی برامون.
از پنجتا داستان کوتاه کتاب، به صورت جدی با چهارتا از اونها ارتباط تنگاتنگی برقرار کردم و از همه داستانها که ظرافت بیان و طنازی خاص خپد متین ایزدی رو داشتند لذت بردم.
این کتابم همزمان با چاپ خونده بودم این روزا دوباره رفتم سمتش چون داستان کرج رو ناتموم گذاشته بودم بعد گذشت این همه مدت همش پریده بودم دوباره کل کتاب رو خوندم. پنج داستان کوتاه که به واسطه تمی که دارن سلیقه ای هستن. داستان اخر رو از بقیه بیشتر دوست داشتم. مراقب هم باشیم.
به دل من ننشست شاید خوب نفهمیدمش یک فانتزی طنز خلاقانه ایرانی که خوب از کار در نیومده شاید احساس اتلاف وقت دارم بخاطر خوندنش من فقط داستان اولش رو دوست داشتم و همین باعث شد ادامه بدم از اون کتابایی بود که برای من نبود ترکیب فانتزی و بومی سازی و ایرانیزه کردنش واقعا بد بود
داستان اصلی مجموعه خیلی بامزه بود و سه شخصیت آن یعنی کمال همنشین اهل همنشینیه! زری و سرهنگ بسیار دوستداشتنی داستان کشیدن پای از ما بهتران به کار کاتب کتب کودک در کیش هم جالب بود