Banana Yoshimoto's novels have made her a sensation in Japan and all over the world, and Kitchen, the dazzling English-language debut that is still her best-loved book, is an enchantingly original and deeply affecting book about mothers, love, tragedy, and the power of the kitchen and home in the lives of a pair of free-spirited young women in contemporary Japan. Mikage, the heroine of Kitchen, is an orphan raised by her grandmother, who has passed away. Grieving, she is taken in by her friend Yoichi and his mother (who was once his father), Eriko. As the three of them form an improvised family that soon weathers its own tragic losses, Yoshimoto spins a lovely, evocative tale that recalls early Marguerite Duras. Kitchen and its companion story, "Moonlight Shadow," are elegant tales whose seeming simplicity is the ruse of a writer whose voice echoes in the mind and the soul.
Banana Yoshimoto (よしもと ばなな or 吉本 ばなな) is the pen name of Mahoko Yoshimoto (吉本 真秀子), a Japanese contemporary writer. She writes her name in hiragana. (See also 吉本芭娜娜 (Chinese).)
Along with having a famous father, poet Takaaki Yoshimoto, Banana's sister, Haruno Yoiko, is a well-known cartoonist in Japan. Growing up in a liberal family, she learned the value of independence from a young age.
She graduated from Nihon University's Art College, majoring in Literature. During that time, she took the pseudonym "Banana" after her love of banana flowers, a name she recognizes as both "cute" and "purposefully androgynous."
Despite her success, Yoshimoto remains a down-to-earth and obscure figure. Whenever she appears in public she eschews make-up and dresses simply. She keeps her personal life guarded, and reveals little about her certified Rolfing practitioner, Hiroyoshi Tahata and son (born in 2003). Instead, she talks about her writing. Each day she takes half an hour to write at her computer, and she says, "I tend to feel guilty because I write these stories almost for fun."
من عاشق کتابای این خانوم هستم سبک نوشتنش درباره ی غم وازدست دادن فوق العاده ست این کتاب شامل دو داستان آشپزخانه و ماه کامل موضوع اصلی هر دو درباره ی غم واز دست دادن والبته امید من داستان آشپزخانه رو خیلی بیشتر دوست داشتم🌿 کتاب رو از طاقچه خوندم و نسخه ی چاپیش رو پیدا نکردم گویا تجدید چاپ نمیشه
رمان کوتاه آشپزخاته جزو کتابهایی است که به توصیهی گاردین باید قبل از مرگ خواند. بعد از مطالعه خیلی فکر کردم که چرا این کتاب در چنین لیستی آمده. آن هم از نویسندهای ژاپنی. آنچه در ادامه می آوردم برداشتم از این موضوع است:
مرگ و تسلی همهی ما خواه ناخواه با فقدان عزیزی روبرو خواهیم شد. پدر، مادر، برادر، خواهر یا دوستی نزدیک. نویسنده در دو داستان مجزا واکنشهایی از شخصیتهایش برای ما شرح میدهد که در اثر مرگ عزیزی شکل میگیرد. در بخش اول که عنوان کتاب هم از آن رفته شده دختری پس از مرگ پدر و مادر و پدر بزرگش با مادربزرگش زندگی میکند و بعد مرگ مادربزرگ از راه میرسد. دختر در تنهایی و بی کسی با پیشنهاد دوستی دعوت میشود تا در خانهی آن دوست زندگی کند. شخصیتهای داستان یکی راه انزوا را پیش میگیرد و دیگری با آشپزی خودشان را تسلی میدهند. به زودی در میابند که آدمها میبایست یکدیگر را همراهی کنند تا مرگ عزیزانشان تسکین یابد. در داستان دوم هم دختری دوستپسرش را از دست میدهد و شخصیت اصلی خودرا با دویدن و ورزش سرگرم میکند تا بتواند مرگ و فقدان را تاب بیاورد و باقی ماجرا.
شخصیتهای کتاب اغلب نوجوان و جوانهای ژاپنی هستند که در جامعهای با محوریت کار و تلاش سعی میکنند به نوعی با مقولهی مرگ عزیزان کنار بیایند و احتمالا بتوانند برای خود انگیزهای برای ادامهی زندگی بیابند. بعضی واکنشهای آدمهای داستان در مقابل مرگ ظریف و نغز است.
اما
آن انتظاری که از کتابی که باید قبل از مرگ خواند را برایم برآورده نکرد. نویسنده قلمی ساده دارد و در توصیفات هم چندان پر قدرت نیست. تنها عاملی که شاید قدرت محسوب شود بیان صادقانهی نویسنده از اتفاقات و احساساتش است. نویسنده راهکار چندان ملموسی هم برای شخصیتهایش فراهم نمیکند تا در برابر مرگ بتوانند قد علم کنند.
اگر عزیزی از دست دادهاید و نیاز به همراهی و غم مشترک و تسکین دارید شاید این کتاب شما را بیشتر جذب کند. شاید بتوانید همراهش گریه کنید یا بگویید: «دقیقا، من هم همینطور، درکت میکنم».
مترجم کتاب هم تا جایی که توانسته بی دقت بوده. امتیاز مترجم ۱ از پنج است.
یک همخوانی بهاری از ادبیات ژاپن با دوست عزیزم صدیقه✨ خانم بنانا (بله با نام هنری موز) با نوشتن آشپزخانه از ارزشهای خانه و افرادی که به عنوان خانواده میشناسیم و همچنین سوگ از دست دادن و تنهایی به نرمی حرف زده و مثل یک آرامشبخش میمونه که میشه به راحتی در یک نشست خوند.
یوشیموتو نویسندهایه که به زیبایی از حقایق قابل لمس مینویسه؛ شاید قبل از خوندنِ داستانهاش حواستون به اون حقایق نباشه، اما همینکه خطی رو خوندید، همینکه از جمله ای عبور کردید... یه لحظه مکث میکنید. مکث میکنید چون اون جمله رو خوب فهمیدید، چون قبلا با قلبتون لمسش کردید. و لبخند میزنید به درکِ قشنگی که از اون جمله دارید و حالا اون درک به قشنگی روبروی شما بین کلمات جای گرفته.
But I was afraid—terribly afraid—to even hope for such happiness.
تِم آشپزخانه ماها همه یه مکانِ به خصوص داریم که وقتی اونجا باشیم، احساس آرامش کنیم. منظورم یه جای دنجِ؛ مثل یه اتاق خاص، یه گوشه ی خاص از خونه، یا یه نقطه ی خاص زیر سقف آسمون. "آشپزخانه" در داستان اول این کتاب، جاییه که شخصیت اصلی داستان آرامشش رو اونجا پیدا میکنه. عجیبه، ولی باورش خیلی آسونه. چون بهقشنگی توسط شخصیت اول از این آرامش خاص میشنویم و کمکم باورش میکنیم. و میتونم به یقین بگم با خوندن دو کتاب از این نویسنده ی ژاپنی، خواننده عمیقا میتونه خودش رو در فضایی با فرهنگ ژاپنی حس کنه و این لذتبخشه.
داستان آشپزخانه کتاب، دو داستان تقریبا کوتاه و مجزا رو روایت میکنه. مثل کتاب قبل این نویسنده، شروع هر دو داستان با عبور شخصیت از یه بحران شروع میشه. بحران تلخی که رخ داده و حالا باید ازش گذر کرد. و عجیب اینجاست که هر دو داستان این کتاب عمق بی اندازه ی خودشون رو داشتن، و با اینکه داستان دوم خیلی کوتاهتر از داستان اول بود، الان تمام چیزی که میتونم بهش فکر کنم داستان دومه.
در این اثرِ یوشیموتو هم مثل کتاب قبل، در گوشهای از داستان عناصر افسانه ای و جادویی وجود داشت؛ عناصری که شاید حتی جادویی نباشن، که شاید کاملا واقعی و عادی باشن، اما این شک وجود داره... که اون آدم، یه وهم بود؟ که اون چند ساعت یه رویا نبود؟ مرز بین خواب و بیداری کجاست؟ و در کنار این ابهام، یه ویژِن هست... یه جور الهام، رویا، یه بصیرت خاص که من اون رو نقطه اوج داستانها میدیدم. بصیرتی که آغاز میشه و نگاهی رو تغییر میده. و همه ی اینها در کنار هم، باعث میشن بیشتر و بیشتر از خوندن این نویسنده ی ژاپنی لذت ببرم. چون غافلگیریهاش با اینکه کوچیکن اما دلچسبن، چون نگاهش به اتفاقاتی که رخ میدن زیبا و بیاندازه قابل درکه. و چون قرار نیست در پایان داستانهاش اتفاق خارقالعادهای روایت بشه، بلکه قراره خواننده به همراه شخصیتها رشد کنه، قراره پابهپای شخصیتها قدرت روبرو شدن با «زندگی» رو پیدا کنه و با داستانی که براش نوشته شده کنار بیاد نه بیشتر.
Truly happy memories always live on, shining. Over time, one by one, they come back to life.
آشپزخانه از بانانا یوشیموتو یکی از تاثیر گذارترین داستان هاییست که خوانده ام. ساده ودر عین حال جادویی است. مثل بیشتر آثار ژاپنی دارای نوعی عنصر جادویی یا متافیزیکیست و این عنصر به شکل مهیبی بی تفاوت پرداخت میشود. گویی همه چیز کاملا طبیعی است. ونکته ی جذاب برایم این بود که با همه ی این تفاسیر آشپزخانه اثری مدرن است و اتفاقات اینبار نه در جنگل ها و مزارع ژاپن و نه در خانه های سامورایی و نه در ژاپن در حال گذار به مدرنیته بلکه در شهری به معنای امروزی کلمه و با تمام مناسبات مدرن آن رخ می دهد.
من علاقهی شدیدی به داستانهای ساده ژاپنی دارم. داستانهایی که حامل پیامی هستن برای خواننده و درست زمانی پیدات میکنن که بهشون نیاز داری. آشپزخونه برای من دقیقا همچین کتابی بود. تو یک روز خواندمش، در حالی که من هم درست مثل میکاگه همهی خانوادهام به غیر از مادرم رو از دست دادم. ترس های میکاگه و گریهی از ته دلش بدنم رو لرزوند و یه روزهایی فکر کردم که شاید مامان هم دیگه نباشه و قلبم مچاله شد. . . داستان حول زندگی میکاگه میچرخه، دختری که پس از مرگ آخرین عضو خانوادهاش، خود را در دل خلأی عظیم و سکوت خانه پیدا میکنخ. اما این اندوه با آشنایی با پسری به نام یوئچی و مادرِ غیرمعمول او، به مسیری تازه کشیده میشه؛ مسیری که در آن آشپزخانهها نقش پناهگاه دارند و پختن غذا، نشانهای از زنده بودنه. . . کتاب پر از حس دوستی، عشق، غم، سوگ، خانواده و غذاست. تمام اینها هنگام خواندن کتاب دلگرمتون میکنه. با خودم فکر میکردم چطور میکاگه قدرت این رو داشت تا با این سوگ کنار بیاد؟ آیا من هم میتونم روزی درگذشت عزیزانم رو درک کنم و بپذیرم یا هنوز هم فکر کردن به اونها منو درون جعبهی دربستهای قرار میده که نمیتونم توش نفس بکشم؟ آیا من هم یوئیچی خودم رو پیدا میکنم که دوتایی با این غم ها مبارزه کنیم؟ اما البته، با غم نباید مبارزه کرد، باید بذاری توی قلبت حل بشه و یاد بگیری باهاش زندگی کنی♡
چقدر خوندن این مدل کتابها رو دوست دارم. کتابهایی از ادبیات ژاپنی، کمی قدیمیتر و وابسته به شرح احساسات و جزئیات کوچیک زندگی. ستودن ذره ذرهی عناصر دخیل در آرامش یا فرسایش روح آدمی وقتی که نیاز داری درمان بشی، یا توی رنج غریبانهی خودت، احساس تنهایی نداشته باشی. "آشپزخانه"، داستان کنار اومدن آدمها با سوگ و گذران زندگیشون با جای خالی آدمهای دیگه است. کوتاهه، سرشار از لطافته و مثل ماه زیباست. کتاب کم حجمی که در روزگاری دور از همهی سرگشتگیهای انسان آنلاین و گره خورده در سوشال مدیا، به نگارش دراومده و در دل سادگی بی انتهاش، آرامش قشنگی قایم شده که میتونید در یک نشست، اون رو کشف کنید.
اوایل کتاب، فضای گرم و صمیمی کتاب من رو جذب کرد. همیشه از دیدن (خوندن) علاقهی زیاد آدمها به یک چیزِ به خصوص لذت میبرم. برام جالب و زیباست که هر کسی، یه چیز منحصر به فرد برای عشق ورزیدن داره و به اون چیز با دید متفاوتی نسبت به بقیه نگاه میکنه و براش معنا و حس خاصی داره. کرکتر اصلی کتاب عاشق آشپزخونهست. توصیفات و زاویه دیدی که نسبت به آشپزخونه داشت و ابراز علاقهش به آشپزخونه و آشپزی و غذا رو دوست داشتم. البته از یه جایی به بعد، حس کردم دیگه داره پای کلیشههای K-drama وسط میاد. کتاب جوری بود که انگار شخصیت اصلی و زندهی کتاب، آشپزخونه و غذا و طعمها بود و آدمها صرفا یه تیکه کاغذ متحرک بودن که با خودکار براشون چشم و دهن گذاشتن. آدمها برام توی حاشیه و سیاهلشکرهایی برای پر کردن فضا بودن. شاید اگر شخصیتپردازی قویتری داشتند، بیشتر لذت میبردم. در کل که کتاب آرومی بود و نویسنده سعی کرده بود به سوگ بپردازه ولی اینقدر آشپزی بولد شده بود که انگار تمام اتفاقات پشت مهِ غذاها کمرنگ شده بود. انتهای کتاب خوندم که دو تا فیلم از این کتاب اقتباس شده که هر زمان آخوند اینترنت رو وصل کرد، میگردم پیداش میکنم و در روزهای خوشحالی و آسودگی میبینمش.
✏️ به راستی که انسان های بزرگ از خود نوری ساطع می کنند که قلب اطرافیانشان را گرم می کند.هنگامی که آن نور خاموش می شود سایه ی سنگینی از ناامیدی به وجود می آید.
«آشپزخانه» داستان زنیه که به آشپزخونهها علاقهی زیادی داره و آشپزی رو هم دوست داره. این زن - که اسمش Mikage ست و نمیدونم به فارسی چه جوری باید بگم و بنویسمش- از بچگی یتیم شده و پیش پدربزرگ و مادربزرگش زندگی میکرده، نوجوون بوده که پدربزرگش میمیره و داستان با مرگ مادربزرگش شروع میشه. حالا که مادربزرگ مُرده و اون تنهاست، به پیشنهاد «یوییچی» که یکی از آشناهاشه میره خونهی اون و مادرش تا یه مدت اونجا زندگی کنه. مادر یوییچی و گذشتهی متفاوتش و تجربهی زندگی خانوادگی برای Mikage خیلی دلپذیره تا اینکه...
«آشپزخانه» داستان آدماییه که به خاطر فقدان اجتنابناپذیر عزیزانشون (مرگ) به هم نزدیک میشن، غمهاشونو با هم شریک میشن، احساسات همدیگه رو درک میکنن و نقطهی اتصال همهی اینها چیزی نیست به جز: غذا! اصلاً نقش خوراکیها همه جوره توی داستان محسوسه. مثلاً وقتی مادر یوییچی داره از روزای آخر زندگی همسرش میگه؛ واسهی Mikage تعریف میکنه که چون خودش اهل گل و گیاه نبوده، موقع خرید گلدون برای همسرش، یه گلدون آناناس براش میخره که اتفاقاً داشته میوه میداده! و خودش میگه: "It was a plant I could understand!" نقش خوراکیها رو میبینین؟
خلاصه که اولین تجربهی من در خوندن داستانی از بنانا یوشیموتو تجربهی غمگین و دلپذیری بود. اعتراف میکنم که بعضی جاها کمی خط داستان از دستم در میرفت و گیج میشدم و مجبور میشدم دوباره بخونمش، ولی از «آشپزخانه» خوشم اومد و این مشکلات رو میذارم به حساب تازهکار بودن در خوندن ادبیات ژاپنی. پ.ن: نمیدونم به فارسی ترجمه شده یا نه، ولی خوشحالم انگلیسیشو خوندم؛ چون مطمئنم فارسیش سانسور خواهد داشت و گنگ خواهد بود.
من نمیتوم نظر حرفه ای بدم در واقع کتابای ژاپنی از درک من خارجه اونم بخاطر اینه که پشت هر تصویری یک تفسیر فلسفی و اخلاقی خوابیده که برای فهمش وقت،دقت و مطالعات وسیعی درباره ادبیات خاور دور یا اسیای شرقی لازمه. به کسایی که از ادبیات اسیای شرقی لذت میبرن پیشنها میکنم که بخونن. اما درباره کتاب یکی دو پاراگرافش برای من جلب توجه کرد؛ ((ماهنوز جوان بودیم و چه کسی میداند که ایا این اخرین عشق ما بوده است؟ ما باهم بر بسیاری از موانع اولیه غلبه کرده بودیم. دانستیم عمق گره خوردن به کسی یعنی چه و آموختیم در مورد انواع مختلف حوادث که برایمان پیش میاید قضاوت کنیم از همین چیزها دیگر. یک به یک، چهارسال خودمان را ساختیم))
یکی از لطیف ترین کتاب های عالم بشریت. فضای کتاب ممکنه یکم عجیب باشه براتون اگر به ادبیات ژاپن عادت ندارید ولی مخصوصا اگر سوگوار از دست دادن کسی هستید حتما این کتاب رو بخونید
کتاب با یک مشاهده ظریف شروع میشه: غذا عنصر کلیدی اما پنهان خیلی از ارتباطهای ماست: بوی قرمهسبزی مامان که بلند میشه احتمالاً به دنبالش اهل فامیل و صحبتهای خانوادگی رو به همراه داره. قهوه و چایی فرصتی برای فاصله گرفتن از کار و گپ زدن با یک همکاره، و برگر -غذایی که از قضا به تمیزی دست و میز هیچ اعتقادی نداره- از اون غذاهاست که در جمع دوستان نزدیک خورده میشه. البته غذا بخش اصلی کتاب نیست، بلکه پسزمینهای هست که در ارتباطهای مختلف آدمها حضورش مشاهده میشه و گاهی خودش به عنصر کلیدیتر این ارتباط هم تبدیل میشه. اما چیز مهیبتر و عمیقتری که ارتباطهای این کتاب رو شکل میده مواجهه با مرگه. کتاب از دو داستان کاملاً مستقل و نسبتاً کوتاه تشکیل شده که پیوند اصلیشون دوستیهایی شکلگرفته حول محور از دست دادن و مرگ نزدیکانه. جمعبندی و نظر شخصی: داستان اول ("آشپزخانه") چندان به دلم ننشست. اما داستان دوم ("سایهی مهتاب") واقعاً قوی و خوندنی بود.
"چه زمانی بود که فهمیدم تنها خودمان می توانیم مسیر کاملا تاریک و پر از تنهایی که همگی در آن قدم می زنیم را روشن کنیم؟ با عشق بزرگ شده بودم، اما همیشه تنها بودم."
کتاب متشکل از دو داستانه به نام های آشپزخانه و ماه کامل. هر دو داستان پیرامون واکنش و برخورد آدمها به از دست دادن عزیزی در زندگیشونه. نویسنده خیلی صمیمی و صادقانه راجع به احساسات انسانی که درگیر سوگه صحبت کرده و سعی کرده این نکته رو هم یادآوری کنه که تحمل این غم و عبور از این دوران با بودن کنار دیگران آسان تر خواهد بود! داستانها به هیچ وجه چیزی خاص نداشتن، در واقع بسیار معمولی بودن اما توصیف احساسات شخصیتهای درگیر با مسئله ی سوگ خیلی واقعی و ملموس بود و قلب منی که تجربه ی مشابه دارم رو لمس میکرد به همین خاطر حس خوبی از این کتاب گرفتم و از نویسندش بسیار ممنونم..
این کتاب تبدیل شده به نقطهی امنم، هرچند وقت یه سری بهش میزنم. جالب اینکه این سری که خوندمش بیشتر دوسش داشتم چون این سری فقط یه فرد که عاشق آشپزیه نبودم و دانشجوی رشتهی آشپزی بودم.
چیزی که برام جالب بود این بود که مترجم وقتی جملهها رو با گوگلترنسلیت ترجمه کرده، دیگه حتی زحمت گذاشتن هر کلمه سرجای خودش رو به خودش نداده. جالبتر هم این بود که ویراستار(اگر ویراستاری در کار باشه البته((:) هم حتی نیمنگاهی به ترجمه ننداخته بود و در واقع سه ستاره واسه داستانه نه واسه ترجمهی دوست خوب آقای ذوالفقاری، گوگل ترنسلیت. یهو از وسط کتاب بدون هیچ مقدمه و اشارهای پرت میشید تو یک داستان دیگه و متوجه میشید عه اینا دو تا داستانن کههه :)) داستان دوم رو از هرجهتی بیشتر از داستان اول دوست داشتم. پایان داستان اول زیادی باز بود.
«حالا فقط من و آشپزخانه ماندهایم. کمی از تنهای تنها ماندن بهتر است.»
آشپزخانه قلب هر خانهایست. تجربه زمانی که برمیگردی خونه و با غذای رو گاز مواجه میشی، یا وقتی که بوی ادویهها قاطی هوای خونه شده و حتی تمام مکالماتی که تو آشپزخونه شکل میگیرن همه و همه باعث میشن اشپزخونه قلب یک خونه باشه! این دومین تجربه من از خوندن آثار بانانا یوشیموتو هست. نویسندهای ژاپنی که اکثرا حول و محور سوگ، اهمیت خانواده و تلاش برای زندگی کردن بعد از فقدان مینویسه. داستانهای خیلی روان و ساده و در عین حال پرمعنایی داره. تو این کتاب ما داستان میکاگه که بعد از فوت مادربزرگش به خانه یوئیچی و مادرش نقل مکان میکنه رو میخونیم. حس و حالی که بعد از تجربه رفتن عزیزترین فرد زندگیش داره؛ تلاش برای سرپا شدن و عادت کردن به محیط جدید و درنهایت یافتن ارامش در آشپزی و آشپزخونه!
یه کتاب ساده و خوشخوان با تمام عناصری که میشه از قصه های ادبیات ژاپن انتظار داشت! :)
ابهام در روابط عاطفی، چیزیه که انسان همیشه باهاش درگیر بوده و انگار این درگیری در دنیای جدید داره بیشتر هم میشه؛ در حقیقت تلاشهایی که برای منطقیسازی در احساسات و تعریف مرزهای روشن در رابطه میشه، خیلی وقتها نتیجهی عکس میده و به اصل رابطه ضربه میزنه.
شاید اگر کتاب «آشپزخانه» در دوران امروز نوشته میشد، طور دیگهای این ابهام رو روایت میکرد که برای خوانندهی امروزی آشناتر بود؛ با این وجود روایتی که داره درگیرکننده، ساده و جذابه.
آشپزخانه کتاب کوتاه و روونیه که شاید سخت بشه ایراد خاصی بهش گرفت؛ در حالی که کتاب اول نویسنده (بانانا یوشیموتو) است.
کتاب شیرین ودوست داشتنی بود از خوندنش لذت بردم کوتاه و دلنشین ...
زندگی دو نفر که مهم ترین افراد زندگیشون رو از دست میدن و در غم زندگی رو سپری میکنند اما سرنوشت اون ها رو به هم میرسونه و بلاخره به عشق هم اعتراف میکنند. یه اندازه رب لوبیای شیرین برام جذاب نبود اما بازم دوستش داشتم .
**ولی اگر کسی نومیدی واقعی را هرگز تجربه نکرده باشد، وقتی پیر شود هیچ وقت نمیداند چطور ارزیابی کند در کجای زندگی قرار گرفته است؛ هیچ وقت نمیداند شادی حقیقی چیست. من قدردان آن هستم.
این کتاب فوقالعاده بوددددد با ترجمه نشر دانش آفرین واقعا فوق العاده تاثیر گذار بود تا اواسط داستان نفهمیدم یکی از شخصیت ها ترنس هستش ولی واقعا به خوبی اثر گذاری خانه و خانواده رو به تصویر کشیده بود و آشپزخونه به عنوان قلب خانواده و جایی که بنظرم اوج فداکاری ها انجام میشه مرکز داستان بود و هول محور اون میچرخید در کل هرچی از خوبیش بگم کم گفتم حتما بخونید
کتاب دو تا داستان متفاوت داره که اولیش پایان خیلی بازی داره:/ اما دومی قشنگه. در کل این کتاب رو عجیب و جالب و در عین حال تاسف بار توصیف کنم...بهتون پیشنهاد میکنم.
واقعا جالب بود. دومین اثری بود که از این نویسنده خوندم. یکم این اشاره به برادر-خواهر بودن به مفهوم خانواده و بعد اشاره به معشوقه شدنشون برام معذب کننده بود. اما خب کتابی بود که قلبمو لمس کرد فکر کنم. نمرهی من به این کتاب ۳.۸ از ۵ ئه.