اولین مجموعه داستانش به نام «کوچهٔ بن بست» در سن هفده سالگی به اتمام رسید و در سال ۱۳۴۵ منتشر شد. امیرشاهی مقالاتی نیز در مطبوعات منتشر کرده است. او پس از انقلاب به فرانسه مهاجرت کرد. از جمله آثار امیرشاهی به موارد زیر میتوان اشاره کرد: «بعد از روز آخر» (۱۳۴۸) شامل داستانهای: «آخر تغزیه»، «آغا سلطان کرمانشاهی»، «اسم گذاری بچه سیمین»، «اینتریو»، «بعد از روز آخر»، «در این مکان و در این زمان» و «مه دره و گرد راه». «منتخب داستانها» (۱۳۵۱)، «کوچه بن بست» شامل: «ده»، «استفراغ»، «اسم نویسی»، «بار»، «دو زن»، «سگها»، «کانداس»، «کوچه بن بست»، «گرما»، «نقاهت» و «به صیغهٔ اول شخص مفرد» (۱۳۴۹) از وی به چاپ سپرده شد. آثاری که از امیرشاهی در خارج از کشور به چاپ رسیده است عبارتند از: «در حضر» (۱۹۸۷)، «در سفر» (۱۹۹۵) مجموعه داستانهای «مادران و دختران» شامل: «عروسی عباسخان»، «دده قدم خیر» (۱۹۹۹) و «ماه عسل شهربانو» (۲۰۰۰) «داستانهای کوتاه» (۱۳۷۷) و «سوری و شرکا» (۱۳۷۴). مجموعه داستان «سار بیبی خانم» (۱۳۴۷)
می دانم «درحضر» یک رمان نیست؛ یک روایت است این را هم می دانم که یک تحقیق تاریخی نیست؛ یک شکایت است کتاب را به عنوان یک روایت «دیگر» (از انقلاب) به دست گرفتم اما چیزهایی در آن بود که نمیگذاشت با فضایش صمیمی شوم
کاری به این ندارم که چرا هیچ آخوند یا چادری و یا حتی آدم مذهبی خوبی درکتاب وجود نداشت. اما چیزی که باعث شد من با داستان همدلی نکنم این بود که نویسنده همیشه یک سر و گردن از همه آدمهای دیگر بالاتر بود. اینکه اولین جمله درمورد حرفهای مذهبی را با بوی نفتالین توصیف میکند. اینکه آخوند از اول تا آخر کتاب «آخوند شپشو» و ریشو مثل فیلمهای ضداسلام آماتور بطرز ثابتی تابلوی لئامت و دنائت است. اینکه نویسنده درجای دانای کل نشسته و درمورد همه شخصیت ها «تصمیم» میگیرد؛ نه اینکه با آنها همراه شود یا حتی بر اساس منطق داستانش درباره آنها قضاوت کند: شاپور بختیار «فرصت» نداشت که کارها را به سامان کند اما مهدی بازرگان «عرضه» ر همه اینها را اصلا با مسلم فرض کردن پیش فرضهای خود داستان میگویم: با پذیرش شر مطلق بودن انقلاب، با پذیرش شریر بودن هر انقلابی و با پذیرش این حرف که «در این شهر رشوه را با سند محضری میگیرند، در این شهر مردم را به یک چشم برهم زدن از آبرو و هستی ساقط میکنند، در این شهر آدم میکشند و به کسی هم جواب پس نمیدهند»ر
نیمه کتاب که بودم هم به مهشید امیرشاهی و هم به کتاب نگاه بدی داشتم... مستند بی بی سی را که درموردش دیدم از امیرشاهی خوشم آمد اما هنوز با «درحضر» کنار نیامده ام واکنون قصد دارم چهارگانه «مادران و دخترانش» را بهانه آشتی با او کنم! ر
کتاب گزارشی تلخ و تکاندهنده از روزهای انقلاب ۵۷ میدهد، از تبرک مرگ و تحقیر زندگی. نویسنده از جامعهاش جدا مانده و تلاش میکند خواست مردم را انکار کند. کتاب از نظر ادبی قدرت کافی ندارد. با این حال ارزش خواندن دارد، زیرا انقلاب را از دید تازهای روایت میکند.
"در حضر" کتاب مهمی است، نه از لحاظ ادبی که از منظر روایت اجتماعی. تصویری که مهشید امیرشاهی از ۱۷ شهریور ۵۷ تا ۱۳ آبان ۵۸ میدهد از زاویه دید تازه ایست. یک نویسنده و اهل قلم آن زمان هر آنچه مشاهده کرده را بی آنکه در قالب مرام نامه حزبی یا تعصب مذهبی ببیند روایت میکند. همرنگ جماعت شدن و نان به نرخ روز خوردن به خوبی تصویر شده. امیرشاهی انتقام جویی، هرج و مرج، و نفرت و ترس روز افزون حاصل از انقلاب را بی پرده روایت میکند و از این جهت کتاب بسیار تاثیر گذار است. اما آنچه در این بین قابل توجه است گسست فکری و حسی میان نویسنده و جامعهاش است که میتواند قضاوتها و تحلیلهایش را غیر واقعی کند. نوع روایت نویسنده از روز ۱۷ شهریور خود گویا این جدایی و "ندیدن" است. کتاب زبان چشمگیر و یکپارچهای ندارد. تعدد شخصیتها و پرداخت جزیی نویسنده خواننده را سردرگم میکند. شاید همانطور که مهشید امیرشاهی در مصاحبهای اشاره کرده، این کتاب صرفا دفع زهری است که انقلاب به جان نویسنده ریخته.
رمان خوبی نیست اما برایم خیلی جالب بود. راوی از اتفاقات سالهای ۵۷ و ۵۸ میگوید. از چند ماه قبل از انقلاب، از فضای جامعه، شعارها و حرفهای اقشار مختلف. روایتش هم با نسخهی رسمی که به آن عادت داریم متفاوت است، همانی که در آن مردم عاشق انقلابند و نظام طاغوت در آن سرنگون میشود. حتی اینکه چطوری این مجموعهی لغات به ادبیاتمان اضافه شدند هم ردش در کتاب دیده میشود. چیزهایی مثل طاغوت و مستضعف، «دوران سرنوشتساز» و «مشخص کردن موضع» و تناقضِ خندهدارِ «تبریک و تسلیت» گفتن برای کسی که شهید شده.
زنی روشنفکر و کتابخوان در حضر را نوشته. نه اهل حجاب است و نه مذهبی. اما متمکن است، گرچه در طول رمان اصرار دارد که جور دیگری وانمود کند. اما خب صرفاً ادای بیپولی را درمیآورد. همین زور زدنش نگاه از بالایش را آزارندهتر هم میکند.
در کتاب از بحثهایشان قبل از انقلاب میگوید. از اینکه چطور چهرههای سیاسی انتخابهای حساسی میکنند که کدام طرفی باشند (مثلاً بختیار و در مقابلش بازرگان). این بخشهایش برایم خیلی جالب بود چون همین روزها هم در وضعیت مشابهی هستیم. حتی همین اجبارِ خطرناک به اینکه باید موضعمان را انتخاب کنیم، عین همین اجبار را در مکالمات کتاب هم میبینیم، درست قبل از انقلاب. در بحثی کسی میگوید اینها دستشان به خون آلوده شده و دیگر نمیشود موضع نگرفت. عیناً همین شرایط فعلی، مجبوری بین کوکا و پپسی یکی را انتخاب کنی و اگر احیاناً بگویی دوغ میخوری با توسری میگویند که دوغ موضع نیست و پیروش هزارجور برچسب ناجور هم میزنند.
از تندرویها و جنایات بعد از انقلاب هم مفصل و با جزئیات میگوید. دادگاهها و اعدامهای انقلابی، تصاحب اموال، تشکیل کمیته، مسلح شدن نوجوانان تازه بالغ، شروع تذکرهای خیابانی بابت حجاب زنان. تصویری زنده و ترسناک. برای منی که آن دوران را ندیدهام تکاندهنده بود که چقدر الکی الکی حجاب شد قانون رسمی مملکت. در نهایت هم مهشید امیرشاهی کمی بعد از انقلاب ایران را ترک میکند و به پاریس میرود. نمونهی متعارفی از نویسندهی در تبعید.
کتاب را با خشم و بغض نوشته. از اول تا آخرش موضعش مشخص است و با نوشتن کتاب بُعد جدیدی از نویسنده یا آدمهای داستانش هویدا نمیشود. شبیه خواندن یک گزارش است، گزارشی که غیرحرفهای نوشته شده و عواطف نویسنده نوشته را آلوده کرده.
اما همین موضع داشتن هم جرم نیست. مشکل این است که مسألهای ذاتاً پیچیده را تقلیل بدهی به چیزی ساده و بعد موضعت را مشخص کنی. بعد رنج بکشی از اینکه چرا آدمها یا بخش بزرگی از مردم جور دیگری رفتار میکنند، جوری که درست نیست و هیچ تلاشی هم نکنی برای جواب به سوال اصلی. در طول کتاب هیچ تحلیل بهدردبخوری دربارهی چرایی این اتفاق نمیدهد. صرفاً همان روایت بیمعنا: آخوندی گمنام سرمیرسد، تودهها و بعضی چهرههای سیاسی به او اقبالی نشان میدهند و انقلاب میشود. نویسنده فقط میتواند از انزجارش بگوید، انزجار از اتفاقی که جلوی چشمانش در حال وقوع است. نویسنده هم در طول کتاب رفته رفته قهر میکند، بیشتر منزوی و تلخ میشود و زبانش نیشدار. احتمالاً من هم اگر آن دوران را تجربه میکردم وضعیت مشابهی داشتم. اما به نظرم این قهر کردن دقیقاً چیزی است که هر نظامی آرزویش را دارد. آرزویش را دارد آنهایی که جور دیگری فکر میکنند چمدانشان را جمع کنند و بروند. چند روز پیش حتی عیناً چنین جملهای در صداوسیما گفته شد (مربوط به آبان ۹۸) و البته خانم چادری چند روز بعدش معذرتخواهی کرد و توضیح داد حرفش اشتباه فهمیده شده. اما به نظرم هیچ اشتباهی در کار نبود. پیغام خیلی شفاف و مشخص بود و در طول همهی این سالها هم همین بوده. در حضر مهشید امیرشاهی مثال گویاییست از همین نگاه حذفی، از همین سیاستی که در آن عدهای مردمند و عدهای بسته به شرایط القاب و اسامی خفتباری نصیبشان میشود، از مزدور بگیر تا اغتشاشگر تا طاغوتی و دیگر چیزها. اما احتمالاً لقب مناسب برایشان (یا برایمان) نامردم است. مردمی که وجود دارند و در عین حال در روایت رسمی تاریخ نباید جایی داشته باشند.
به نظرم اکنون بیش از پیش نیازمند ادبیاتیم. شاید در این دوران پرآشوب رمانی از زمانی پرآشوب بیشتر به دلمان بنشیند. مهشید امیرشاهی نویسنده ای خوب با نگاهی پرسشگر است. کتاب را سخت می شود زمین گذاشت. به آخر کتاب رسیده ام و آرزو میکنم کاش پایانی دیگر داشته باشد. البته میدانم و میدانیم پایانش را. اگر رمان تخیلی بود اول صفحه آخر کتاب را می خواندم که خیالم راحت بشود اما اکنون دلم نمی خواهد به آخر کتاب برسم. پایان شب سیه سپید نیست .تمام شد و چه نفسگیر. بعضی از نقدهایی که اینجا خواندم برایم عجیب بود. عده ای نویسنده را به نگاه جانبدارانه و قضاوت یک طرفه متهم کرده اند. اما هیچ عقل سلیم و انسان سالمی آن کشتارهای بی رحمانه و غارت و توهین و تحقیر و زشتی و لگدکوب شدن عقل و انسانیت را بر نمی تابد. نویسنده در جای درست تاریخ ایستاده است با نگاهی که از حساسیت یک هنرمند برمی خیزد.
در حضر قرار است دفترخاطراتِ روزهای انقلاب باشد. سبکِ نوشتارش "دفترخاطراتی" و وبلاگ گونه است: ساده و بدون شخصیت پردازیِ هدفمند آن گونه از یک رمان انتظار داریم. آدم های کتاب، مثل زندگی روزمره، می آیند و می روند و به هر آمد و شدنی، روزنه ی کوچک دیگری از آن روزها برایمان باز می کنند. خانمِ امیرشاهی تب و تابِ جامعه ی انقلاب زده و مذهبی شدن های از سرِ منفعت را خوب تصویر می کند. موضع گیری های شدید سیاسی اش، بی که بخواهد دلیلِ تحلیلی و منطقی برایمان بیاورد، را اگر کنار بگذاریم، داستانِ پر تنشی که از آن روزها برایمان می سازد، خیلی دور از آن چه کنده و پاره شنیده ایم نیست. با وجودی که خواننده داستان را از منظرِ خانمِ امیرشاهی می شنود، دیدنِ شکافِ عمیق بین روشنفکرها و مردم تکان دهنده است. راوی داستان و سایرِ همکاران و دوستانش، از ارتباط برقرار کردن با مردمِ عادی ناتوانند. شکاف و نفرتی که روز به روز عمق می گیرد را از لابه لای داستان می توان حس کرد. کتاب تصویرهای قوی و زنده ای برایمان می سازد. پایانِ نفس گیرش را هم بسیار دوست داشتم. امیدوارم برای نسخه های بعدی، غلط های املایی کتاب را تصحیح کنند.
در حضر بیشتر از این که یک رمان یا حتی یک گزارش از وضعیت باشه، تسویهحساب نویسنده با انقلاب و انقلابیون ۵٧ه. کتاب سالها بعد از انقلاب نوشته شده، یعنی خیلی اتفاقها افتاده بودند و تکلیف خیلی چیزها روشن شده بود؛ که قطعا در قضاوت نویسنده تاثیر گذاشتهاند. با این همه ما نیاز داریم به شنیدن روایت سمت دیگر ماجرا، کسانی که با انقلاب همراه نبودند، یار بختیار بودند و در تظاهرات «حمایت از قانون اساسی» شرکت کردند. کسانی که همرنگ جماعت نشدند. از این جهت خواندن «در حضر» اهمیت داره، حتی اگر تسویهحسابش با ۵٧ و ۵٧ایها خیلی گلدرشت و عاری از ظرافت یک اثر ادبی خوب باشه.
واقعا نمیدونم چطور امتیاز بدم. اگر بخوام بهعنوان یه رمان امتیاز بدم خب واقعا حتی یکستاره هم نمیشه داد. قهرمان مسئلهدار که هیچی، شخصیتپردازی هم توش وجود نداره. شخصیت اصلی مثل پیامبر تو هرفصل ظاهر میشه و همه رو راهنمایی میکنه و در خلوت خودش هم پیامبرگونه از جهالت مردم غرغر میکنه. هیچجا شک و تردید جدیای براش پیش نمیاد و همه چیز رو از همون اول میدونه و حرص میخوره. ولی خب برای من بهعنوان یک روزنوشت خیلی ارزشمند بود خوندنش. توی روایتهایی که از انقلاب ۵۷ میشه و صدای زنان معمولا توش گم میشه، اینجا بلندترین صدا، صدای زنانه. از تذکرهای بیجای حزباللهیها چه قبل و چه بعد انقلاب، تظاهرات ۱۷ اسفند، طردشدن تدریجی زنان از مکانها، تهدیدهای شعاری و غیرشعاری و صحنهی درخشان آخر کتاب که بازجویی کثافت فرودگاه رو نشون میده، همشون برام قابللمس بود. بهعنوان زنی که زیر سایهی جا زندگی کرده، در هوارهای بلند مهشید امیرشاهی شریک میشدم و کیف میکردم. اینها خیلی ارزشمنده که گفته بشه، شنیده بشه و مهمتر از همه ثبت بشه. برای همین کاش اسمش رو روزنوشت میذاشت بهجای رمان.
در مورد "بانوان نویسنده" در وبلاگ گودریدز، یک مطلب کلی نوشته ام و تا اندازه ای به همه ی آثارشان اشاره کرده ام، پس نیازی به "ریویو"ی جداگانه نیست، اگر مایلید، اینجا را بخوانید؛ http://www.goodreads.com/author_blog_...
به نظرم متن کتاب خیلی منسجم نبود و گاهی جسته گریخته بود، ولی حس سردرگمی در روزهای منتهی به انقلاب ۵۷ و روزهای بعدش رو خوب منتقل میکرد. زاویه دید متفاوتی بود به جریانات انقلاب که برای من جالب و جدید بود.
کتاب «در حضر» یک رمان نیست، یک روایت از انقلاب ۵۷ ایران بر اساس مشاهدات خود نویسنده هست اما زندگینامه یا شرح حال هم نیست. البته باید در نظر داشت مهشید امیرشاهی متعلق به طبقه خاص جامعه آن روز ایران هست و روایتش روایت یک سر طیف هست. اما اتفاقأ روایت این سر طیف کمتر شنیده شده، برای همین تصویری که این کتاب از انقلاب ۵۷ نشون میده تصویر کاملأ متفاوتیه. امیرشاهی ذاتأ یک رفرمیست هست و با انقلاب و تندرویها و هزینههای آن مخالفه اما انگار خودش و شاید حتی جریان فکریای که متعلق بهش هست هم در بنبست هستن و تولید فکر و راه حلی ندارن، صرفأ از وضعیت موجود و روند سیر حوادث ناراضی هستن. شهامت نویسنده در نقد جریانها و حوادث و به اصطلاح اسیر خودسانسوری جو انقلابی نشدن قابل تحسینه. خوندن این کتاب در روزهای ملتهب پاییز ۱۴۰۱ واقعأ چسبید. مدام احوالات نویسنده و شخصیتهای دیگه کتاب رو میتونستم با تجربیات این روزهای خودم و اطرافیانم تطبیق بدم.
در حضر دقيقا كتابى است كه جايش در كتابخانه هاى ما خاليست، زنى جوان و روزنامه نگارى دلسوز كه شاهد به غارت رفتن ارزش ها و اعتقادات و ميهن و در كل زندگى كه قبلن داشته است . با اينكه سكوت نمى كند و فعال است كارى هم از دستش براى بيدار كردن ديگران ساخته نيست چرا كه خيلي ها خود را به خواب زده اند و خيلى ها را خواب كرده اند. روايت بسيار تاثيرگذار است و اين دوران قابل لمس تر از اين نميتوانست باشد. شخصيت هاى داستان آدم هايى هستند كه هنوز هم ميبينيم و ميشناسيمشان پس بديهى ست كه خانم اميرشاهى به توصيفات دراز آن ها نپرداخته است.
نه به خاطر ارزش رمانی و ادبی ولی ارزش خوندن داشت و شخصا از خوندنش پشیمون نیستم. بیشتر از اینکه حال و هوای رمان داشته باشه، خاطرهنویسی و مستندنویسی بود و احتمالا کسانی که به تاریخ شفاهی دوران انقلاب علاقه دارن خیلی لذت ببرن. کتاب از روز جمعهی خونین در میدان ژاله شروع میشه و تا چند ماه بعد از انقلاب ادامه پیدا میکنه. تا زمانی که نویسنده ایران رو ترک میکنه. نویسنده از نگاه متفاوتی به انقلاب نگاه میکنه. اتفاقا اینش از نظر من جالب بود چون اغلب عادت دارم نویسندههای اون دوران همسو با آرمانهای انقلاب بنویسن. مثل براهنی مثلا. ولی مهشید امیرشاهی با انقلاب، خصوصا از نوع اسلامیش به شدت مخالفه. قبل از انقلاب هم طرفدار پر و پا قرص شاپور بختیاره و از آخوندها و حکومت آخوندی متنفره. تمام کتابش هم سرتا سر سعی کرده بر همین عقیدهی خودش صحه بذاره. روای کتاب نگاهی از بالا به پایین داره که گاهی اذیتکنندهست ولی به هرحال جالبه که چه چیزها در خشت خام دیده. البته کتاب بعد از انقلاب منتشر شده ولی به هرحال میدونیم که مهشید امیرشاهی پیش از انقلاب هم مخالفتش رو با انقلاب اسلامی اعلام کرده و در دفاع از شاپور بختیار هم مطلب مینوشته. به هر تقدیر. کتاب بسیار خوشخوانه و خستهکننده نیست و از بسیاری از وقایع انقلاب و شخصیتهای مهم صحبت میکنه. مثلا تظاهرات علیه حجاب اجباری ولی تقریبا میشه گفت هیچ شخصیتپردازیای نداره و ملغمهای از دهها شخصیته که وارد میشن و شکل نمیگیرن. من از پایانبندی کتاب هم بدم نیومد. همسو با هدف نویسنده و جالب بود.
《در حضر 》 رو دهه شصتیها دوست خواهند داشت. دهه پنجاهیها و هفتادیها هم همینطور. همهی ماهایی که انقلاب ۵۷ رو از برنامههای صداوسيما، سخنرانیهای سر صف تو مدرسه، کتابای درسی و حرفای پدر و مادرامون شناختیم. همهی ماهایی که تو انقلاب هیچ نقشی نداشتیم این رمان رو دوست خواهیم داشت. داستان از ۱۷ شهریور ۵۷ و تظاهرات میدان ژاله شروع میشه و در ۱۳ آبان ۵۸ با تسخیر سفارت امریکا تموم میشه. مقطع تاریخی حساس و داستانی که مهمترین شخصیتش خود انقلابه این بار با نگاه و قلم 《مهشید امیرشاهی》 بهش پرداخته میشه. نگاهی که نسبت به همنسلان خودش، پیشرو و سنجیده بوده و حساسیتهای یک نویسنده و هنرمند رو همراه داشته. راوی رمان اما در واقع خود نویسندهس. زنی که از نداشتن کنترل به اتفاقاتی که در حال وقوعه خ��مگينه و چون کاری از دستش برنمیاد عصبی. عصبیتی همه از سر دلسوزی برای ایران. عصبیتی آشنا. شیفته قلم ساده، طنز خواستنی و سبک منحصر بهفرد خانم امیرشاهی هستم و اعتماد به نفسی که در نثر ایشون وجود داره. در عین محکم بودن، ظریف و بازیگوشه. به لحاظ ارزش ادبی اما حرفهایی هست. بخونین و به بزرگی خودتون ببخشین.
من این کتاب را با اشتیاق بسیار و بی وقفه خواندم. این کتاب برای من یادآوری بسیاری رخدادهایی بود که خود تجربه کرده ام و معتقد نیستم که در توصیف رخدادها هیچگونه اغراق و یا گزافه ای گفته شده باشد. این را هم اضافه کنم که من یکی دوسال بیش از نویسنده کتاب در ایران بودم و شاهد صحنه های بسیار هولناکتری نیز بوده ام. از بازرسی های شبانه خیابانی و تا اعدام نوجوانان بی آنکه حتی نام و نشان آنها را بدانند. آرزو میکنم نویسندگان توانمندی دیگری چون خانم امیرشاهی بتوانند سالهای کشتار و بگیر و ببند و قتل عام های دهه شصت را آنچنان که بر مردم ما گذشت روایت کنند. اگر بتوان به نقصانی در مورد کتاب « در حضر» اشاره کرد، به گمان من این است که اشاره لازم به نقش مخرب روحانیون از صدر مشروطه تا امروز نشده است و به اشاراتی بسیار کلی بسنده شده است و جاداشت که به نقش ویرانگر این جماعت در طول تاریخ بیشتر پرداخته میشد (شاید هم نویسنده آگاهانه به این مهم نپرداخته تا خللی در سبک روایتگری کتاب وارد نشود) ا
سلام دوستان کتاب در حضر و کتاب در سفر را سالها پیش خواندم. از ایشان قبل از ۵۷ کتاب خوانده بودم. این کتاب ماوقعی را که من هم شاهدش بودم درست شرح میدهد، البته آن چه را که خود شاهد بوده. در عینِ حال، پیشینهی اجتماعی-خانوادگی نویسنده زبانِ پر کنایه ای را نسبت به آخوند و انقلاب و "عوام" به اثر بخشیده.
ایشان مثل بیشتر سواد دارهای اهل قلمِ جدیِ قبل از ۵۷، مخالف شاه بوده، و خواستارانقلاب هم بوده اند ولی بعد از تجربهی آن،وقتی که این متن را مینوشته، طبعا حالشان از هر چه انقلاب است داشته به هم میخورده. پس، گزارشی مینویسد که "شرح حال" هم هست
گزارش گوش دادن در جمع به نوارِ آقا یکی از اوجهای این کتاب است.
خواندن کتاب را پیشنهاد میکنم مخصوصا آن صحنه را ، تا درسی تاریخی بگیریم.
و رهبر اصلی انقلاب را که خود شاه فقید بوده نقد کنیم.
مهشید امیرشاهی بدون شک، ستارهای درخشان در آسمان ادبیات فارسیست، کمتر نثری مرا اینگونه متأثر کرده که قلم مهشید امیرشاهی؛ او در عین سادگی و با موجزترین توصیفات، چنان ظریف و دقیق، احساسات و حالات عمیق زیسته را نشانه میرود که شگفتزدهات میکند. به گفته خودش در نوشتن همیشه اصولی دارد به آن پایبند است: «اول اينكه برای هر كلمه شرف قائلم و برای حفظ اين شرف آن را نا به جا به كار نمی برم. دوم اينكه در توصيف شخصيت ها و موقعيت ها به ايجاز در كلام معتقدم و به همين دليل اگر بتوانم مطلبی را در دو سطر بگنجانم به دو سطر و يك كلمه رضايت نمی دهم.» و علاوه بر آنچه گفته شد نویسندهایست با ریشههای بسیار عمیق در ایران و در عین حال زنیست بسیار مدرن.
اين كتاب واقعا يك رمان نبود، يك دفترچه خاطرات بود. اگرچه خيلى از خاطرات زمان وقوع انقلاب اسلامى ايران را برأى من زنده كرد ، اما انتظار بيشترى از كتاب داشتم. خواست دوباره خوانى شرح اتفاقات ان زمان به تنهايى مرا به سمت اين كتاب نبرد، من خودم در ان زمان دانش اموز دبيرستان بودم و همه را دست اول تجربه كردم، اميدوار بودم كتاب تحليل منطقى ترى ا ز وقايع ان زمان آرائه دهد. تقريبا در أواسط كتاب طرح ان روشن شد كه نويسنده يك خاطره بيان مى كند و به زمين و زمان فحش مى دهد و مجددا همين روش تكرار مى شود. لازم نبود ٥٩٠ صفحه در بيان احساستش بنويسد در ١٠٠ صفحه تمام داستان قابل بيان بود.
من نسخهی ۳۰۰ صفحهای رو خوندم و به نظرم برای همسن و سالان من نکات جالب فراوانی داره. بیزاری نویسنده از مذهب و مذهبیون خب یه بایاس محسوب میشه، اما این خدشهای به صحت اتفاقات عینیای که پیرامون نویسنده در جریان بوده وارد نمیکنه. و هرچند که پیشداوری نویسنده بر تمام اتفاقات و اشخاص مشخصه، اما این هم اقتضای هر دفترچهایه که با بغض و خشم نوشته شده. خود امیرشاهی هم در مصاحبهش با بیبیسی ادعایی فراتر از این نداشته.
همذاتپنداری بعد کمتر از نیمقرن. قلم بامزه و نیشدار. حس میکردم دارم کلماتشو با لحن سریع و قاطع کسی که عقب نمیکشه همزمان با خوندن میشنوم. خیلی سخته حماقت و جهالت اطرافیان و ببینی و عمق ناتوانیو درک کنی. تصویرسازی جذاب از احوالات و مردمی که مارو به این روز انداخت. روایت گاهی سرسامآور است.
یادمه بار قبل که کتاب رو خوندم بیشتر خوشم اومده بود. شاید به خاطر اینکه در فضای پسا ۸۸ قرار داشتم و هر ناسزایی به «اینا» نظرم رو جلب میکرد. این بار ولی بعد از ۱۵ سال که دوباره رفتم سراغش خیلی چیزاش آزارم داد. بیشتر از هر چیزی تفرعن راوی مانع همدلی بود. راوی داستان همیشه درست میگه، پیروز هر جدل کلامیایه و اغلب افراد دیوانهوار بهش ابراز ارادت میکنند. راوی دیگه فقط شهروند روشنفکر نیست، یه سلبریتیه. اشاره یه شهرستانی بودن و دهاتیهای تازه آدم شده و بوی بد انقلابیها بیشتر از اینکه در خدمت ساختن فضای روزهای انقلاب باشه، وسیلهی تخلیهی خشم نویسندهست. با همهی اینها من هنوز از رمان بدم نمیاد. به نظرم رمان مهمیه و هنوز بعد از حدود چهل سال انقدر کهنه نشده که نشه خوندش.
I have read the first edtion of this book, a good one. She is after all master on writing Persian, no gramatic mistakes. Mistakes? look at mrs Daneshavr's books or mr Alahmad,s novels.
The most horrible piece of writing I have ever read. A totally one-sided book full of prejudice, distortion and hate. A complete waste of time. I regret the time that I spent reading this rant.