اسدالله خان عَلَم امیر قاینات (مرداد ۱۲۹۸ بیرجند - ۲۵ فروردین ۱۳۵۷ آمریکا) مشهور به اسدالله علم، یکی از مهمترین چهرههای سیاسی دوران محمدرضا شاه پهلوی، وزیر دربار و نخستوزیر ایران پس از علی امینی از سال تیرماه ۱۳۴۱ تا اسفند ۱۳۴۲ پیش از حسنعلی منصور بوده است
وزیر دربار مشغول به کار ۱۳۴۵ – ۱۳۵۶ پس از حسین قدس نخعی و پیش از امیرعباس هویدا. رئیس دانشگاه پهلوی (دانشگاه شیراز فعلی) مشغول به کار ۱۳۴۳ – ۱۳۴۷ پس از لطفعلی صورتگر و پیش از حسن نهاوندی و فرماندار سیستان و بلوچستان
اسدالله علم در روز جمعه ۲۵ فروردین ۱۳۵۷ درگذشت. او یادداشتهای روزانهٔ محرمانهای به جای گذاشت و وصیت کرد که پس از مرگ وی و در زمانی که خاندان پهلوی روی کار نیست انتشار یابد. این یادداشتها به عنوان گزارشی دقیق از وضعیت دربار پهلوی و شخص شاه اعتبار زیادی دارد. ده سال بعد از انقلاب و دگرگونی نظام سیاسی ایران، بانو ملکتاج علم و دو دختر او رودابه و ناز علم یک زبان بر این شدند که هنگام انتشار یادداشتها شده است. این یادداشتها در مجموعهای هفت جلدی با ویراستاری دکتر علینقی عالیخانی زیر عنوان «یادداشتهای علم» منتشر شده است. عالیخانی در گفتگویی به صدای آمریکا گفت: «این یادداشتها را علم در زمان نگارش به سوییس میفرستاده است تا در بانک از آنها نگهداری شود
این کتاب بسیار آموزنده است. در مجموع شش جلد یادداشتهای علم تمام تاریخ معاصر ایران و جهان دوره میشود. نقش ایران در منطقه× و جهان از دید مردی که نبض حرکتهای سیاسی زمانه خود را در دست داشت . هر چند از لحاظ اعتقادی همخوان نباشد، میتواند جهان اندیشه و ایدئولوژیک نسلهای گذشته را به ما معرفی کند. جریان نفت، مساله عراق، روابط بین المللی ایران، نهضت ملی، سیاستهای داخلی و خارجی با نثری شیوا به قلم یکی از باسوادان بیرجند.
چه بهتر که در آغاز خاطر از داوری دور بداریم و در احوالِ گذشتگان بنگریم. درباره ی ایشان بخوانیم و بی آنکه آگاه باشیم ایشان را در بلندای دست نیافتنی یا ژرفای پستی نگذاریم. همان چیزی که بی گمان بزرگترین آفت است بر جانِ تاریخ و سرزمینِ ایران زمین. چه بسا دانستن و سپس اندیشیدن در گفتار و کردار و پندارِ اثرگذارن است که دستِ کم راهگشای ما خواهد شد در آینده برای به گونه ای دیگر پیش رفتن. این که در تاریکیِ مطلق زبان به ستایش یا نکوهش برگیرم معنایی جز نادانی در بر ندارد. از این رهگذر یادداشت های اسدالله عَلَم تحفه ای است ارزشمند از درون و بیرونِ شخصیت هایی که پی آمدِ حکومت شان چیزی است که در زمانه ی اکنون به گوشت و پوست و خون به شکلی رنج آور زیست اش می کنیم. از قضا همان آفت در این زمانه نیز هم چنان مساله ای است بسیار بزرگ و اندیشیدنی! درس های بسیاری در این خاطره نویسی ها هست که اگر خیال را حوصله آید و به نظم و یا حتا گاه به گاه نقبی به آنها زند به خوبی در می یابد که توهم و خودبزرگ بینی و خودخواهی و تمامیت خواهی چگونه می تواند سرزمینی را با همه ی خیرخواهی خیالی فرو ریزد. چگونه می شود که آدمیانی با تباری ساختگی تکیه بر سریر قدرت زنند و خونِ خویش را خالص ترین بدانند و خود را صاحب تاج و تخت بدانند! شگفت آنکه اهالیِ اندیشه نیز با همه ی دانسته ها هم چنان در بندِ تکفیرند و گویی نمی شود مرام و منش آنان را سوای چیزی دانست که در این یادداشت ها با آن رو در رو می شویم. کسانی که سالیانی دراز است داعیه ی ساختن و پرداختن داشته اند گو اینکه خود عمله گانِ سیاستِ نحیف و بیمار این مُلک بوده اند که وابسته گی اش چون خورشید به درخشش است و در ساختن پی کج آن بس تلاشِ بی خردانه کرده اند. پس می شود در هنگام خواندن، پرده ها را کنار زد و درونِ چیزی را که جسمی عفونت زده و بیمار است دید. اگرچه نویسنده به گمان خویش در آرایش این عفونت و زیبا نشان دادنش تلاش فراوانی کرده است اما مگر می شود پنهان اش کرد؟ و اگر بشود تا کی؟ و به یاد بیاوریم که سرانجامْ همان توده ی فریب خورده ی در دروغ زیسته ای همیشه در پی نجات دهنده است که در همان دروغ مدفون خواهد شد اگر چرخه را قطع نکند، اگر چشم ها را باز نکند، اگر خسته نشود از زیستن در نکبتِ دروغ. حالیا فرصت کوتاه است اگرچه عمر سیاهکاری ناچیز