What do you think?


Identity
There are situations in which we fail for a moment to recognize the person we are with, in which the identity of the other is erased while we simultaneously doubt our own. This also happens with couples--indeed, above all with couples, because lovers fear more than anything else "losing sight" of that loved one.
With stunning artfulness in expanding and playing variations on the meaningful moment, Milan Kundera has made this situation--and the vague sense of panic it inspires--the very fabric of his novel. Here brevity goes hand in hand with intensity, and a moment of bewilderment marks the start of a labyrinthine journey during which the reader repeatedly crosses the border between the real and the unreal, between what occurs in the world outside, and what the mind creates in its solitude.
Of all contemporary writers, only Kundera can transform such a hidden and disconcerting perception into the material for a novel, one of his finest, most painful, and most enlightening. Which, surprisingly, turns out to be a love story.
With stunning artfulness in expanding and playing variations on the meaningful moment, Milan Kundera has made this situation--and the vague sense of panic it inspires--the very fabric of his novel. Here brevity goes hand in hand with intensity, and a moment of bewilderment marks the start of a labyrinthine journey during which the reader repeatedly crosses the border between the real and the unreal, between what occurs in the world outside, and what the mind creates in its solitude.
Of all contemporary writers, only Kundera can transform such a hidden and disconcerting perception into the material for a novel, one of his finest, most painful, and most enlightening. Which, surprisingly, turns out to be a love story.
176 pages, Paperback
First published October 29, 1997
About the author
Milan Kundera
171 books19.7k followersMilan Kundera (1 April 1929 – 11 July 2023) was a Czech and French novelist. He went into exile in France in 1975, acquiring citizenship in 1981. His Czechoslovak citizenship was revoked in 1979, but he was granted Czech citizenship in 2019.
Kundera wrote in Czech and French. He revises the French translations of all his books; people therefore consider these original works as not translations. He is best known for his novels, including The Joke (1967), The Book of Laughter and Forgetting (1979), and The Unbearable Lightness of Being (1984), all of which exhibit his extreme though often comical skepticism.
Kundera wrote in Czech and French. He revises the French translations of all his books; people therefore consider these original works as not translations. He is best known for his novels, including The Joke (1967), The Book of Laughter and Forgetting (1979), and The Unbearable Lightness of Being (1984), all of which exhibit his extreme though often comical skepticism.
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 30 of 223 reviews
April 30, 2023
خب پس نتیجه میگیریم کسایی که همدیگه رو دوست دارن، همیشه حرفی برای گفتن به هم پیدا میکنن و اینجوری عشق میزاید...
کتاب عالی بود و دوستش داشتم، یک ستاره کم کردم برای پایان ضعیفش که انگار پینه دوزی شده بود.
...
ممنونم از آقا پیمان دوست خوبم برای این کتاب ♡
کتاب عالی بود و دوستش داشتم، یک ستاره کم کردم برای پایان ضعیفش که انگار پینه دوزی شده بود.
...
ممنونم از آقا پیمان دوست خوبم برای این کتاب ♡
May 12, 2014
ميلان كوندرا آرمان زيبايي از رمان نوشتن دارد.به گفته مترجم،آرمانش يادآور اين سخن از هرمن بروخ است
رماني كه جزء ناشناخته اي از هستي را كشف نكند،غيراخلاقي است. شناخت،يگانه اخلاق رمان است
این بار کوندرا به سراغ هویت ناشناخته انسان ها رفته است و سوتفاهمی که بین زن و شوهری بخاطر عدم شناخت واقعی آنها از هم بوجود می آید
داستان اصلی از آنجا آغاز می گردد که شانتال شخصيت زن داستان به شوهرش مي گويد :مردها ديگر براي ديدن من سر بر نمي گردانند
...و شوهرش دچار سوتفاهم مي شود
شانتال دو شخصیت دارد یکی در محل کارش و یکی در کنار همسرش
شاید به شوهرش باید حق داد که فکر کند از کجا معلوم "شخصیت کنار من" مانند دیگر شخصیتش ساختگی نباشد!!؟؟
قسمت هایی از کتاب را یادداشت کرده بودم و حیفم آمد همه را در اینجا
:نیاورم مخصوصا قسمت مربوط به دوستی ها
انسان براي آنكه حافظه اش خوب كار كند٬ به دوستي نياز دارد. گذشته را به ياد آوردن٬ آن را هميشه با خود داشتن٬ شايد شرط لازم براي حفظ آن چيزي ست كه تماميت ِ من ِ آدمي ناميده ميشود. براي آنكه من، كوچك نگردد براي آنكه حجمش حفظ شود٬ بايد خاطرات را همچون گلهاي درون گلدان٬ آبياري كرد و اين مستلزم تماس ِ منظم با شاهدان ِ گذشته، يعني دوستان است. آنان آينه ي ما هستند٬ حافظه ي ما هستند. از آنان هيچ خواسته نمي شود٬ مگر آنكه گاه گاه اين آينه را برق اندازند تا بتوانيم خود را در آن ببينيم
دوستي براي من نشانه آن بود كه چيزي نيرومندتر از ايدئولوژي،نيرومندتر از كيش و آيين،و نيرمندتر از ملت،وجود دارد.در رمان دوما،چهار دوست اغلب در اردوگاههاي مخالف هم هستند و ،بدين سان،مجبورند با يكديگر زد و خورد كنند.آنان در خفا،و با نيرنگ،دست از كمك به يكديگر بر نمي دارند،در حالي كه حقيقت مورد قبول اردوگاههاي خويش را به تمسخر مي گيرند.
آنان دوستي شان را برتر از حقيقت و مصلحت،برتر از اوامر مافوق،برتر از حقيقت و مصلحت،برتر از اوامر مافوق،برتر از شاه و ملكه،و برتر از همه كس و همه چيز مي دانند
دوستي تهي شده از محتواي سابقش،امروز مبدل به قرارداد رعايت ادب،شده است.پس ،بي ادبي است كه از دوست چيزي بخواهيم كه اورا به زحمت اندازد يا برايش ناخوشايند باشد
چگونه دوستي پديد مي آيد؟مسلما همچون اتحادي بر ضد تيره روزي،اتحادي كه،بدون آن،انسان در برابردشمنانش خلع سلاح شده است.چه بسا ديگر نيازي به اين چنين اتحاد نداشته باشيم
دوستي معظل مردان است، رمانتيسم آنان است،نه رمانتيسم ما زنان
به نظرم مقدار ملال (اگر ملال قابل اندازه گيري باشد) امروز خيلي بيشتر از گذشته است. زيرا حرفه هاي سابق، دست كم بيشتر آنها، بدون عشق و علاقه تصورناپذير بود: روستاييان عاشق زمين خود بودند؛ پدربزرگ من (نجار) ساحر ميزهاي زيبا بود؛ كفاشان اندازه پاهاي تمامي اهل ده را از بر داشتند؛ همچنين در مورد جنگلبانان و باغبانان؛ تصور مي كنم كه حتي سربازان در آن زمان با شور و شوق مي كشتند. مفهوم زندگي مسئله نبود؛ اين مفهوم، به طور كاملاً طبيعي، در كارگاههايشان و در مزارعشان با آنان بود. هر حرفه اي طرز فكر خاص خودش، شكل وجودي خاص خودش را آفريده بود. طرز فكر پزشك با روستايي متفاوت بود، رفتار فرد نظامي با معلم فرق مي كرد. امروز همه ما همانند هم هستيم و، از رهگذر بي اعتنايي مشترك نسبت به كارمان، با يكديگر متحديم. اين بي اعتنايي به شور و شوق، يگانه شور و شوق همگاني زمان ما مبدل شده است
رماني كه جزء ناشناخته اي از هستي را كشف نكند،غيراخلاقي است. شناخت،يگانه اخلاق رمان است
این بار کوندرا به سراغ هویت ناشناخته انسان ها رفته است و سوتفاهمی که بین زن و شوهری بخاطر عدم شناخت واقعی آنها از هم بوجود می آید
داستان اصلی از آنجا آغاز می گردد که شانتال شخصيت زن داستان به شوهرش مي گويد :مردها ديگر براي ديدن من سر بر نمي گردانند
...و شوهرش دچار سوتفاهم مي شود
شانتال دو شخصیت دارد یکی در محل کارش و یکی در کنار همسرش
شاید به شوهرش باید حق داد که فکر کند از کجا معلوم "شخصیت کنار من" مانند دیگر شخصیتش ساختگی نباشد!!؟؟
قسمت هایی از کتاب را یادداشت کرده بودم و حیفم آمد همه را در اینجا
:نیاورم مخصوصا قسمت مربوط به دوستی ها
انسان براي آنكه حافظه اش خوب كار كند٬ به دوستي نياز دارد. گذشته را به ياد آوردن٬ آن را هميشه با خود داشتن٬ شايد شرط لازم براي حفظ آن چيزي ست كه تماميت ِ من ِ آدمي ناميده ميشود. براي آنكه من، كوچك نگردد براي آنكه حجمش حفظ شود٬ بايد خاطرات را همچون گلهاي درون گلدان٬ آبياري كرد و اين مستلزم تماس ِ منظم با شاهدان ِ گذشته، يعني دوستان است. آنان آينه ي ما هستند٬ حافظه ي ما هستند. از آنان هيچ خواسته نمي شود٬ مگر آنكه گاه گاه اين آينه را برق اندازند تا بتوانيم خود را در آن ببينيم
دوستي براي من نشانه آن بود كه چيزي نيرومندتر از ايدئولوژي،نيرومندتر از كيش و آيين،و نيرمندتر از ملت،وجود دارد.در رمان دوما،چهار دوست اغلب در اردوگاههاي مخالف هم هستند و ،بدين سان،مجبورند با يكديگر زد و خورد كنند.آنان در خفا،و با نيرنگ،دست از كمك به يكديگر بر نمي دارند،در حالي كه حقيقت مورد قبول اردوگاههاي خويش را به تمسخر مي گيرند.
آنان دوستي شان را برتر از حقيقت و مصلحت،برتر از اوامر مافوق،برتر از حقيقت و مصلحت،برتر از اوامر مافوق،برتر از شاه و ملكه،و برتر از همه كس و همه چيز مي دانند
دوستي تهي شده از محتواي سابقش،امروز مبدل به قرارداد رعايت ادب،شده است.پس ،بي ادبي است كه از دوست چيزي بخواهيم كه اورا به زحمت اندازد يا برايش ناخوشايند باشد
چگونه دوستي پديد مي آيد؟مسلما همچون اتحادي بر ضد تيره روزي،اتحادي كه،بدون آن،انسان در برابردشمنانش خلع سلاح شده است.چه بسا ديگر نيازي به اين چنين اتحاد نداشته باشيم
دوستي معظل مردان است، رمانتيسم آنان است،نه رمانتيسم ما زنان
به نظرم مقدار ملال (اگر ملال قابل اندازه گيري باشد) امروز خيلي بيشتر از گذشته است. زيرا حرفه هاي سابق، دست كم بيشتر آنها، بدون عشق و علاقه تصورناپذير بود: روستاييان عاشق زمين خود بودند؛ پدربزرگ من (نجار) ساحر ميزهاي زيبا بود؛ كفاشان اندازه پاهاي تمامي اهل ده را از بر داشتند؛ همچنين در مورد جنگلبانان و باغبانان؛ تصور مي كنم كه حتي سربازان در آن زمان با شور و شوق مي كشتند. مفهوم زندگي مسئله نبود؛ اين مفهوم، به طور كاملاً طبيعي، در كارگاههايشان و در مزارعشان با آنان بود. هر حرفه اي طرز فكر خاص خودش، شكل وجودي خاص خودش را آفريده بود. طرز فكر پزشك با روستايي متفاوت بود، رفتار فرد نظامي با معلم فرق مي كرد. امروز همه ما همانند هم هستيم و، از رهگذر بي اعتنايي مشترك نسبت به كارمان، با يكديگر متحديم. اين بي اعتنايي به شور و شوق، يگانه شور و شوق همگاني زمان ما مبدل شده است
July 24, 2017
کوندرا، یک نابغهست. نابغه روابط انسانی و نابغه تفکرات و احساسات انسانی. از چیزهایی حرف میزنه که با کشف کردنش نمیتونی شگفتزده نشی. تمام کتاب پر بود از درونیات. انسانبودگی. کوندرا مثل یک جراح روح شخصیتها رو کالبدشکافی میکرد و انسان رو به آدم نشون میداد. رمانِ کوندرا، یک رمان ساده و یک روایت ساده نیست. بازتاب و شرحی از لایههای عمیق رفتاری آدم رو نشونت میده که خوندنش هیچوقت خسته کننده نمیشه و هر زمانی میتونه درک جدیدی از وجود رو برای خواننده باز بکنه.
گاهی فقط با یک جمله، تمام مفهوم احساسی رو به وجودت سرازیر میکنه و لبخند میزنی.
گاهی فقط با یک جمله، تمام مفهوم احساسی رو به وجودت سرازیر میکنه و لبخند میزنی.
July 26, 2015
بعد از مدتها، که داشتم از یافتن کتابی بتونه من رو مجذوب خودش بکنه ناامید میشدم و احساس میکردم شاید همچین چیزی دیگه وجود نداره، کتاب هویت اثر میلان کوندرا رو خوندم.
خدای من، شگفتانگیز بود! هر آنچه از یک کتاب انتظار داشتم در اون وجود داشت. اینقدر غرق لذت خوندنش هستم که انگار تو یه حالت ماورایی به سر میبرم.
کتاب از دید من سه جهانبینی داشت. جهانبینی راوی، دنیای ژان مارک، و دنیای شانتال. انگار افکار سه نفر با همدیگه «بیامیزد»، یا به قول خود کوندرا، «آمیزش اندیشهها». شما در طول خوندن این رمان احساس خواهید کرد در ذهن سه نفر در حال زندگی هستید. و این سه نفر به صورت جداییناپذیر و در عین حال به طور توامان جداییپذیر ارائه میشن.
تصویری از تناقضات ذهنی دنیای آدمها، ورود به دنیاشون، پا رو تو کفش اونها کردن به نحوی که جرات نکنی قضاوتشون کنی. ببینی، بشنوی و باهاشون همراه بشی. هویت داستان هویتهای متعدد نیست، بلکه داستان تناقضهای ذهنی هر آدمی در موقعیتهای مختلفه. تغییر ماهیت بیرونی ما در مقابل وقایع اساسی رو عالی به تصویر میکشه.
من هویت رو تنها یک اثر ادبی و رمان نمیبینم، یا حتی ادبی و فلسفی. رمان هویت ترکیبی از تعداد بیشماری از حوزههای مختلفه که همه رو با هم ترکیب کرده! ترکیبی غیرقابل تفکیک و غیر قابل برچسب زدن.
انتخاب اسم هویت برای این کتاب بسیار به جاست. ارائه هویت آدمها، هویتشون تو موقعیتهای مختلف، هویتشون از دیدگاه خودشون، هویتشون از دیدگاه طرف مقابل، هویتشون از دیدگاه راوی، هویتشون از دیدگاه من ِ خواننده، همه با هم به صورت یک پکیج استثنایی!
داستانی از احساسات، افکار، هیجان، تمایلات، نیازها، و در یک کلام، هویت برشی از زندگیه.
کتاب هویت رو بارها خواهم خوند و فکر میکنم هر بار بتونم چیزهای جدیدی توش پیدا کنم. کتاب پنج ستاره کتابیه که ارزش چند بار خوندن رو داشته باشه.
این کتاب رو اینقدر دوست داشتم که پنج ستاره رو براش کم میدونم.
----------------------
جملات ماندگار کتاب:
مسبب حقیقی و تنها مسبب دوستی چنین است: فراهم آوردن آینهای که دیگری بتواند در آن تصویر گذشته خود را ببیند، تصویری که بدون نجوای ابدی خاطرات رفقا، مدتها پیش ناپدید شده بود.
…
مرگ شانتال، از همان آغاز دل سپردن به اون همراهش بود.
…
من میتوانم دو چهره داشته باشم، اما نمیتوانم در آن واحد هر دو را داشته باشم!
…
آیین ما، ستایش زندگی است.
…
چگونه میتوانست غم دوری ژان مارک را احساس کند در حالی که او در برابرش بود؟
…
برای آنکه من کوچک نگردد، برای آنکه حجمش حفظ شود، باید خاطرات را، همچون گل های درون گلدان، آبیاری کرد، و این مستلزم تماس منظم با شاهدان گذشته، یعنی دوستان است. آنها آینهی ما هستند، حافظهی ما هستند.
…
در بدبینیام آنقدر پیش میروم که حاضرم امروز حقیقت را به دوستی ترجیح دهم.
…
دوستیِ تهی شده از محتوای سابقش، امروز مبدل به قرارداد احترام متقابل و به طور خلاصه، مبدل به قرارداد رعایت ادب شده است.
…
هنگامی که تو را شناختم همه چیز تغییر کرد. نه از آن رو که کارهای ناچیز جذابتر شدهاند، بل از آن رو که هر آنچه را در اطرافم اتفاق میافتد به موضوع گفتگوهایمان مبدل میکنم.
…
تصور دو موجودی که، تنها و دور از دیگران، یکدیگر را دوست دارند بسیار زیباست.
…
هیچ عشقی با سکوت زنده نمیماند.
…
به محض اینکه سرزمین عشق زیر پاهایشان از میان برود، شانتال قویتر و او ضعیفتر است.
…
چگونه میتوانیم متنفر باشیم و، در عین حال، آنقدر به راحتی خود را با آنچه از آن متنفریم وفق دهیم؟
…
برای آنکه من کوچک نگردد، برای آنکه حجمش حفظ شود، باید خاطرات را، همچون گل های درون گلدان، آبیاری کرد، و این مستلزم تماس منظم با شاهدان گذشته، یعنی دوستان است. آنها آینهی ما هستند، حافظهی ما هستند.
خدای من، شگفتانگیز بود! هر آنچه از یک کتاب انتظار داشتم در اون وجود داشت. اینقدر غرق لذت خوندنش هستم که انگار تو یه حالت ماورایی به سر میبرم.
کتاب از دید من سه جهانبینی داشت. جهانبینی راوی، دنیای ژان مارک، و دنیای شانتال. انگار افکار سه نفر با همدیگه «بیامیزد»، یا به قول خود کوندرا، «آمیزش اندیشهها». شما در طول خوندن این رمان احساس خواهید کرد در ذهن سه نفر در حال زندگی هستید. و این سه نفر به صورت جداییناپذیر و در عین حال به طور توامان جداییپذیر ارائه میشن.
تصویری از تناقضات ذهنی دنیای آدمها، ورود به دنیاشون، پا رو تو کفش اونها کردن به نحوی که جرات نکنی قضاوتشون کنی. ببینی، بشنوی و باهاشون همراه بشی. هویت داستان هویتهای متعدد نیست، بلکه داستان تناقضهای ذهنی هر آدمی در موقعیتهای مختلفه. تغییر ماهیت بیرونی ما در مقابل وقایع اساسی رو عالی به تصویر میکشه.
من هویت رو تنها یک اثر ادبی و رمان نمیبینم، یا حتی ادبی و فلسفی. رمان هویت ترکیبی از تعداد بیشماری از حوزههای مختلفه که همه رو با هم ترکیب کرده! ترکیبی غیرقابل تفکیک و غیر قابل برچسب زدن.
انتخاب اسم هویت برای این کتاب بسیار به جاست. ارائه هویت آدمها، هویتشون تو موقعیتهای مختلف، هویتشون از دیدگاه خودشون، هویتشون از دیدگاه طرف مقابل، هویتشون از دیدگاه راوی، هویتشون از دیدگاه من ِ خواننده، همه با هم به صورت یک پکیج استثنایی!
داستانی از احساسات، افکار، هیجان، تمایلات، نیازها، و در یک کلام، هویت برشی از زندگیه.
کتاب هویت رو بارها خواهم خوند و فکر میکنم هر بار بتونم چیزهای جدیدی توش پیدا کنم. کتاب پنج ستاره کتابیه که ارزش چند بار خوندن رو داشته باشه.
این کتاب رو اینقدر دوست داشتم که پنج ستاره رو براش کم میدونم.
----------------------
جملات ماندگار کتاب:
مسبب حقیقی و تنها مسبب دوستی چنین است: فراهم آوردن آینهای که دیگری بتواند در آن تصویر گذشته خود را ببیند، تصویری که بدون نجوای ابدی خاطرات رفقا، مدتها پیش ناپدید شده بود.
…
مرگ شانتال، از همان آغاز دل سپردن به اون همراهش بود.
…
من میتوانم دو چهره داشته باشم، اما نمیتوانم در آن واحد هر دو را داشته باشم!
…
آیین ما، ستایش زندگی است.
…
چگونه میتوانست غم دوری ژان مارک را احساس کند در حالی که او در برابرش بود؟
…
برای آنکه من کوچک نگردد، برای آنکه حجمش حفظ شود، باید خاطرات را، همچون گل های درون گلدان، آبیاری کرد، و این مستلزم تماس منظم با شاهدان گذشته، یعنی دوستان است. آنها آینهی ما هستند، حافظهی ما هستند.
…
در بدبینیام آنقدر پیش میروم که حاضرم امروز حقیقت را به دوستی ترجیح دهم.
…
دوستیِ تهی شده از محتوای سابقش، امروز مبدل به قرارداد احترام متقابل و به طور خلاصه، مبدل به قرارداد رعایت ادب شده است.
…
هنگامی که تو را شناختم همه چیز تغییر کرد. نه از آن رو که کارهای ناچیز جذابتر شدهاند، بل از آن رو که هر آنچه را در اطرافم اتفاق میافتد به موضوع گفتگوهایمان مبدل میکنم.
…
تصور دو موجودی که، تنها و دور از دیگران، یکدیگر را دوست دارند بسیار زیباست.
…
هیچ عشقی با سکوت زنده نمیماند.
…
به محض اینکه سرزمین عشق زیر پاهایشان از میان برود، شانتال قویتر و او ضعیفتر است.
…
چگونه میتوانیم متنفر باشیم و، در عین حال، آنقدر به راحتی خود را با آنچه از آن متنفریم وفق دهیم؟
…
برای آنکه من کوچک نگردد، برای آنکه حجمش حفظ شود، باید خاطرات را، همچون گل های درون گلدان، آبیاری کرد، و این مستلزم تماس منظم با شاهدان گذشته، یعنی دوستان است. آنها آینهی ما هستند، حافظهی ما هستند.
March 26, 2022
در این جهان که هر یک از قدمهای ما زیر نظر است و ضبط میشود، جایی که در فروشگاههای بزرگ دوربینهای فیلمبرداری مراقب ماست، جایی که مردم بی وقفه خود را به یکدیگر میمالند، جایی که انسان حتی نمیتواند عشقبازی کند بی آنکه، فردایش، پژوهندگان وکاوندگان او را به باد پرسش و پاسخ نگیرند؛ چگونه ممکن است کسی از دست نظارت همگانی رها شود و، بیآنکه اثری از خود بر جای بگذارد، ناپدید گردد؟ ص 15 کتاب
مسبب حقیقی و تنها مسبب دوستی چنین است: فراهم آوردن آینهای که دیگری بتواند در آن تصویر گذشتهی خود را ببیند، تصویری که، بدون نجوای ابدی خاطرات رفقا، مدتها پیش ناپدید شده بود. ص 22 کتاب
دوستی باید ارزشی والاتر از همهی ارزشهای دیگر باشد. دوست داشتم بگویم: میان حقیقت و دوست، من همیشه دوست را بر میگزینم. راست است که آن را برای انگیختن دیگران به زبان میآوردم، اما به طور جدی به آن میاندیشم. میدانم که این قاعده امروز مهجور شده است. این قاعده میتوانست برای آشیل، دوست پاتروکل، برای تفنگداران الکساندر دوما، حتی برای سانچو که، به رغم همهی اختلاف نظرهایش، دوستی حقیقی برای اربابش بوده، ارزشمند باشد. اما این قاعده دیگر برای ما ارزشمند نیست. در بدبینیام آنقدر پیش میروم که حاضرم امروز حقیقت را به دوستی ترجیح دهم. صفحات 58-57 کتاب
اگر بلندپروازی نداشته باشی، تشنهی موفق شدن و به رسمیت شناخته شدن نباشی، در آستانهی سقوط قرار میگیری. ص 90 کتاب
چگونه میتوانیم متنفر باشیم و، در عین حال، آنقدر به راحتی خود را با آنچه از آن متنفریم وفق دهیم؟ ص 118 کتاب
مسبب حقیقی و تنها مسبب دوستی چنین است: فراهم آوردن آینهای که دیگری بتواند در آن تصویر گذشتهی خود را ببیند، تصویری که، بدون نجوای ابدی خاطرات رفقا، مدتها پیش ناپدید شده بود. ص 22 کتاب
دوستی باید ارزشی والاتر از همهی ارزشهای دیگر باشد. دوست داشتم بگویم: میان حقیقت و دوست، من همیشه دوست را بر میگزینم. راست است که آن را برای انگیختن دیگران به زبان میآوردم، اما به طور جدی به آن میاندیشم. میدانم که این قاعده امروز مهجور شده است. این قاعده میتوانست برای آشیل، دوست پاتروکل، برای تفنگداران الکساندر دوما، حتی برای سانچو که، به رغم همهی اختلاف نظرهایش، دوستی حقیقی برای اربابش بوده، ارزشمند باشد. اما این قاعده دیگر برای ما ارزشمند نیست. در بدبینیام آنقدر پیش میروم که حاضرم امروز حقیقت را به دوستی ترجیح دهم. صفحات 58-57 کتاب
اگر بلندپروازی نداشته باشی، تشنهی موفق شدن و به رسمیت شناخته شدن نباشی، در آستانهی سقوط قرار میگیری. ص 90 کتاب
چگونه میتوانیم متنفر باشیم و، در عین حال، آنقدر به راحتی خود را با آنچه از آن متنفریم وفق دهیم؟ ص 118 کتاب
November 27, 2022
میبینید؟ کسی که دوستش دارید ناپدید میشود و شما هرگز نخواهید فهمید که بر سر او چه آمده است! انسان دیوانه میشود!
هشدار
از طریق دوستم که به تازگی هویت را مطالعه نموده از موضوع مهمی اطلاع یافتم و پس از بررسی فصولی که به آن اشاره نموده بود، به یقین رسیدم: دکترپرویز همایونپور(مترجم) با پدرسوخته بازی، فصل هفدهم کتاب را به طور کامل حذف و فصل شانزدهم را برای فریب خوانندهی ایرانی به دو بخش تقسیم نموده تا تعداد فصول کتاب، همچنان مانند کتاب اصلی ۵۱ فصل باقی بماند. ضمنا بخشهای زیادی از فصول ۲۴ و ۲۷ نیز مورد سانسور بیرحمانه قرار گرفته است. به همین جهت به خوانندهی ایرانی پیشنهاد مینمایم که کلا دست از خواندن ترجمهی فارسی آثار کوندرا برداشته و به متن انگلیسی پناه ببرد. فایل ایپاب کتاب را نیز آپلود خواهم نمود و با هشتگ عنوان کتاب آنرا پیدا خواهید کرد.
گفتار اندر ستایش میلان کوندرا
این نخستین کتابی بود که از کوندرا خواندم. پیشتر کوندرا و قلمش بارها مورد تحسین نویسندههایی که از آنها مطالعه کردهام قرار گرفته، و کتابهایش توسط دوستانم به من معرفی شده بود اما قسمت این بود که برای اولین بار به سراغ این رمانش بروم.
پس از مطالعهی مخلوقش هویت، قلم کوندرا همانی بود که نویسندهها و دوستانم تحسینش میکردند. او را نویسندهای با نبوغ، دانش و تسلط بالا دیدم و خوشحالم که در عمرم اگر حتی امروز پایانش باشد، دستکم یک عنوان از کتابهایش را خواندم.
تنها موردی که شاید بتوانم در نقد یا بهتر بنویسم در تعجبم از او بنویسم این است که در جاهای مختلف بارها خواندهام که کوندرا معتقد و گفته است: رمان نویس باید اولا چیزهایی را بنویسد که دیده و به آن اعتقاد دارد، دوما چیزی را بگوید که تا به حال نگفته و سوما در گذر زمان درهای جدید به روی خود بگشاید.
در مورد سوم گفتهی او (درهای نو)، کوندرا در قلم سیاه صاحب سبک نیست، نیاز نیست برای گفتن این مورد تمام کتابهایش را خوانده باشم، با کمی جستجو به این ایمان رسیدم اما در بخش پایانی کتاب، تلاش میکند، قلمش را عوض کند و دقیقا اگر بخواهم از عبارت مترجم خوب کتاب وام بگیرم، وارد دنیای کافکایی شود! وارد فضایی که اط تسلط و تواناییهای او خارج بود و این بخش از کتاب نقطهی ضعف کوندرا بود، برای من آن بخش از تمام رمان متمایز بود، تمایز در ضعف و قدرت. این قلم جدید(در نویی که خود در گفتههایش نامیده) برای او سنگین بود و با تمام تسلطش به رمان از پس کار بر نیامد.
اما نهایتا قلمش را پسندیدم و خوشحالم که با او آشنا شدم و اگر عمرم کفاف دهد، عناوین بیشتری در آینده از او خواهم خواند.
گفتار اندر توصیف کتاب
رمانی قوی و مستحکم با شروعی جذاب، پرداخت بسیار قوی و پایانی معمولی اما مطلوب.
این رمان، یکی از کتابهاییست که میتوان در بغل افرادی انداخت که معتقند ادبیات در دنیای امروز حرفی برای زدن ندارد. رمانیست که کوندرا با تسلط به روان شخصیتهایش به شکل بسیار جالب از زبان شانتال، ژان مارک و گاهی از زبان راوی نقل میکند! جرقهها در روابط، گفتگوهای بین شخصیتها، مجادله و چالشهای شخصیتی و روانیشان به معنی واقعی کلمه خود خود درس زندگیست و بنابراین، این رمان به شدت ارزش خواندن دارد.
گفتار اندر داستان کتاب
شانتال پس از مرگ فرزند پنج سالهاش به دلیل اتفاقاتی که در کتاب میخوانیم از همسرش جدا و پس از مدتی با ژان مارک ازدواج میکند. او و همسرش هر دو شاغل هستند اما درآمد او چند برابر شوهرش است و خانهی آنها نیز توسط شانتال خریداری شده و ما در این کتاب رویدادها و فراز و فرودهای زندگی آنها را به شکل بسیار جالبی با نبوغ بالای نویسنده میخوانیم که نگاه و دید به موضوعات گاهی از چشمان شانتال، گاهی ژان مارک و گاهی نیز راویست!
مهم
در صورتیکه به اسپویل کتاب بسیار حساس هستید، دو بخش بعدی (نقلقول نامه و بخشهایی مهم و جذاب کتاب) را تا پس از خواندن کتاب نخوانید و از آن عبور کنید، و اگر کمی حساس هستید، میتوانید نقلقولها را بخوانید اما از بخش «بخشهایی مهم و جذاب کتاب» حتما گذر نمایید.
نقلقول نامه
"مسبب حقیقی و تنها مسبب دوستی چنین است: فراهم آوردن آینهای که دیگری بتواند در آن تصویر گذشتهی خود را ببیند، تصویری که، بدون نجوای ابدی خاطرات رفقا، مدتها پیش ناپدید شده بود."
"پول برای به دست آوردن استقلال کافی نیست."
"هیچکس نمیتواند بر ضد احساساتش کاری کند. احساسات وجود دارند و از دست هرگونه عیبجویی میگریزند. میتوان خود را از کاری، یا از به زبانآوردن سخنی، سرزنش کرد، اما نمیتوان خود را به سبب داشتنفلان یا بهمان احساس مورد سرزنش قرار داد، ولو به این دلیل ساده که هیچ نوع تسلطی به آن نداریم."
"اگر در معرض کین و نفرت قرار گیری، اگر متهم گردی و طعمهی دیگران شوی... از کسانی که تو را میشناسند، میتوانی انتظار دو نوع واکنش داشته باشی: برخی همرنگ جماعت میشوند، برخی دیگر محتاطانه وانمود میکنند که هیچ نمیدانند، هیچ نمیشنوند، به طوری که تو خواهی توانست به دیدن آنها و سخن گفتن با آنها ادامه دهی. این گروه دوم، که رازدار و آدابدانند، دوستان تو هستند. دوستان بع معنای مدرن کلمه."
"اگر بلند پروازی نداشته باشی، تشنهی موفق شدن و به رسمیت شناخته شدن نباشی، در آستانهی سقوط قرار میگیری."
"برای دشمنان آزادی نباید آزادی قائل شد."
بخشهایی مهم و جذاب کتاب
در فصل دهم شانتال میگوید:
آری، من میتوانم دو چهره داشته باشم، اما نمیتوانم در آن واحد هر دو را داشته باشم. در برابر تو چهرهای دارم که شوخ است و زمانیکه در دفتر کارم هستم، چهرهای جدی دارم. تا کجا قادر خواهم بود که دو چهرهام را همچنان حفظ کنم؟ این کاری طاقتفرساست، روزی خواهد رسید که تنها یک چهره خواهم داشت. البته بدترین آن دو را، یعنی چهرهی جدی، چهرهی رضایت آمیز را. آیا باز هم مرا دوست خواهی داشت؟
در فصل دوازدهم: ژان مارک به دنبال شانتال به محل کارش رفت و وارد اتاق کار شانتال شد. شانتال به او لبخند زد اما این لبخند سرد بود و شانتال همچون مجسمهای بیحرکت.
ژان مارک به این فکر میکرد که: اگر روزی تنها چهرهی شانتال، چهرهای باشد که به همکارانش، روسایش و زیر دستانش نشان میدهد، آیا باز هم او را دوست خواهد داشت؟
*************************************
در فصل چهاردهم:
غم دوری؟ چگونه میتوانست غم دوری ژان مارک را احساس کند وقتی که او در برابرش بود؟ چگونه میتوان از غیبت کسی که حضور دارد رنج برد؟
ژان مارک پاسخ را میداند: میتوان از غم دوری در حضور یار محبوب رنج برد اگر آیندهای را در نظر آوردیم که یار محبوب دیگر وجود نداشته باشد.
*************************************
در فصل هفدهم: ژان مارک با شانتال پس از مرگ دوست قدیمیش ف. به قضاوت رفتارش پرداخت. اینکه آیا کار درستی کرده بود که به خاطر اینکه دوستش ف. در محفلی که جمعی پشت سرش غیبت میکردند او سکوت پیشه کرده بود؟ یا باید به جای سکوت به نفع او با همه میجگید؟
اصلا کار درست چه بود؟ آیا حق داشت از ف. بخواهد که بیطرف نباشد و در آن جمع خود را وارد چالش و خطر کند برای دفاع از او؟
************************************
در فصل بیست و ششم: شانتال و ژان مارک به رستوران رفتند و زوجی را در میز کناریشان دیدند که در سکوت بیپایان فرو رفته بودند. ژان مارک گفت: آنها خلوت خویش را با چه چیزی پر میکنند؟ شانتال گفت با سکوت. ژان مارک خندید و گفت هیچ عشقی با سکوت زنده نمیماند.
*************************************
در فصل یازدهم: شانتال فرزند پنج سالهاش را از دست داده بود. شوهرش به او گفت: من نمیخوام که تو تسلیم افسردگی شوی. باید به سرعت فرزند دیگری داشته باشیم. پس از آن تو فراموش خواهی کرد. در آن موقع بود که شانتال تصمیم گرفت او را ترک کند.
*************************************
جایی که شانتال به ژان مارک میگوید: مردها دیگر برای دیدن من سر بر نمیگردانند.
کارنامه
تنها به خاطر موردی که در انتهای بخش «گفتار اندر ستایش کوندرا» نوشتم، یک ستاره از کتاب کسر و نهایتا چهار ستاره برایش منظور میکنم و ضمن اینکه آنرا در بخش کتابهای محبوبم طبقهبندی میکنم، خواندن آن را به دوستانم نیز پیشنهاد میکنم.
دانلودنامه
فایل پیدیاف ترجمهی سانسورشده و ایپاب متن انگلیسی و کامل را درکانال تلگرام آپلود نمودهام، درصورت نیاز میتوانید آنهارا از لینکهای زیر دانلود نمایید:
https://t.me/reviewsbysoheil/478
https://t.me/reviewsbysoheil/660
ششم آذرماه یکهزار و چهارصد و یک
بروزرسانی در تاریخ نوزدهم مردادماه یکهزار و چهارصد و دو
هشدار
از طریق دوستم که به تازگی هویت را مطالعه نموده از موضوع مهمی اطلاع یافتم و پس از بررسی فصولی که به آن اشاره نموده بود، به یقین رسیدم: دکترپرویز همایونپور(مترجم) با پدرسوخته بازی، فصل هفدهم کتاب را به طور کامل حذف و فصل شانزدهم را برای فریب خوانندهی ایرانی به دو بخش تقسیم نموده تا تعداد فصول کتاب، همچنان مانند کتاب اصلی ۵۱ فصل باقی بماند. ضمنا بخشهای زیادی از فصول ۲۴ و ۲۷ نیز مورد سانسور بیرحمانه قرار گرفته است. به همین جهت به خوانندهی ایرانی پیشنهاد مینمایم که کلا دست از خواندن ترجمهی فارسی آثار کوندرا برداشته و به متن انگلیسی پناه ببرد. فایل ایپاب کتاب را نیز آپلود خواهم نمود و با هشتگ عنوان کتاب آنرا پیدا خواهید کرد.
گفتار اندر ستایش میلان کوندرا
این نخستین کتابی بود که از کوندرا خواندم. پیشتر کوندرا و قلمش بارها مورد تحسین نویسندههایی که از آنها مطالعه کردهام قرار گرفته، و کتابهایش توسط دوستانم به من معرفی شده بود اما قسمت این بود که برای اولین بار به سراغ این رمانش بروم.
پس از مطالعهی مخلوقش هویت، قلم کوندرا همانی بود که نویسندهها و دوستانم تحسینش میکردند. او را نویسندهای با نبوغ، دانش و تسلط بالا دیدم و خوشحالم که در عمرم اگر حتی امروز پایانش باشد، دستکم یک عنوان از کتابهایش را خواندم.
تنها موردی که شاید بتوانم در نقد یا بهتر بنویسم در تعجبم از او بنویسم این است که در جاهای مختلف بارها خواندهام که کوندرا معتقد و گفته است: رمان نویس باید اولا چیزهایی را بنویسد که دیده و به آن اعتقاد دارد، دوما چیزی را بگوید که تا به حال نگفته و سوما در گذر زمان درهای جدید به روی خود بگشاید.
در مورد سوم گفتهی او (درهای نو)، کوندرا در قلم سیاه صاحب سبک نیست، نیاز نیست برای گفتن این مورد تمام کتابهایش را خوانده باشم، با کمی جستجو به این ایمان رسیدم اما در بخش پایانی کتاب، تلاش میکند، قلمش را عوض کند و دقیقا اگر بخواهم از عبارت مترجم خوب کتاب وام بگیرم، وارد دنیای کافکایی شود! وارد فضایی که اط تسلط و تواناییهای او خارج بود و این بخش از کتاب نقطهی ضعف کوندرا بود، برای من آن بخش از تمام رمان متمایز بود، تمایز در ضعف و قدرت. این قلم جدید(در نویی که خود در گفتههایش نامیده) برای او سنگین بود و با تمام تسلطش به رمان از پس کار بر نیامد.
اما نهایتا قلمش را پسندیدم و خوشحالم که با او آشنا شدم و اگر عمرم کفاف دهد، عناوین بیشتری در آینده از او خواهم خواند.
گفتار اندر توصیف کتاب
رمانی قوی و مستحکم با شروعی جذاب، پرداخت بسیار قوی و پایانی معمولی اما مطلوب.
این رمان، یکی از کتابهاییست که میتوان در بغل افرادی انداخت که معتقند ادبیات در دنیای امروز حرفی برای زدن ندارد. رمانیست که کوندرا با تسلط به روان شخصیتهایش به شکل بسیار جالب از زبان شانتال، ژان مارک و گاهی از زبان راوی نقل میکند! جرقهها در روابط، گفتگوهای بین شخصیتها، مجادله و چالشهای شخصیتی و روانیشان به معنی واقعی کلمه خود خود درس زندگیست و بنابراین، این رمان به شدت ارزش خواندن دارد.
گفتار اندر داستان کتاب
شانتال پس از مرگ فرزند پنج سالهاش به دلیل اتفاقاتی که در کتاب میخوانیم از همسرش جدا و پس از مدتی با ژان مارک ازدواج میکند. او و همسرش هر دو شاغل هستند اما درآمد او چند برابر شوهرش است و خانهی آنها نیز توسط شانتال خریداری شده و ما در این کتاب رویدادها و فراز و فرودهای زندگی آنها را به شکل بسیار جالبی با نبوغ بالای نویسنده میخوانیم که نگاه و دید به موضوعات گاهی از چشمان شانتال، گاهی ژان مارک و گاهی نیز راویست!
مهم
در صورتیکه به اسپویل کتاب بسیار حساس هستید، دو بخش بعدی (نقلقول نامه و بخشهایی مهم و جذاب کتاب) را تا پس از خواندن کتاب نخوانید و از آن عبور کنید، و اگر کمی حساس هستید، میتوانید نقلقولها را بخوانید اما از بخش «بخشهایی مهم و جذاب کتاب» حتما گذر نمایید.
نقلقول نامه
"مسبب حقیقی و تنها مسبب دوستی چنین است: فراهم آوردن آینهای که دیگری بتواند در آن تصویر گذشتهی خود را ببیند، تصویری که، بدون نجوای ابدی خاطرات رفقا، مدتها پیش ناپدید شده بود."
"پول برای به دست آوردن استقلال کافی نیست."
"هیچکس نمیتواند بر ضد احساساتش کاری کند. احساسات وجود دارند و از دست هرگونه عیبجویی میگریزند. میتوان خود را از کاری، یا از به زبانآوردن سخنی، سرزنش کرد، اما نمیتوان خود را به سبب داشتنفلان یا بهمان احساس مورد سرزنش قرار داد، ولو به این دلیل ساده که هیچ نوع تسلطی به آن نداریم."
"اگر در معرض کین و نفرت قرار گیری، اگر متهم گردی و طعمهی دیگران شوی... از کسانی که تو را میشناسند، میتوانی انتظار دو نوع واکنش داشته باشی: برخی همرنگ جماعت میشوند، برخی دیگر محتاطانه وانمود میکنند که هیچ نمیدانند، هیچ نمیشنوند، به طوری که تو خواهی توانست به دیدن آنها و سخن گفتن با آنها ادامه دهی. این گروه دوم، که رازدار و آدابدانند، دوستان تو هستند. دوستان بع معنای مدرن کلمه."
"اگر بلند پروازی نداشته باشی، تشنهی موفق شدن و به رسمیت شناخته شدن نباشی، در آستانهی سقوط قرار میگیری."
"برای دشمنان آزادی نباید آزادی قائل شد."
بخشهایی مهم و جذاب کتاب
در فصل دهم شانتال میگوید:
آری، من میتوانم دو چهره داشته باشم، اما نمیتوانم در آن واحد هر دو را داشته باشم. در برابر تو چهرهای دارم که شوخ است و زمانیکه در دفتر کارم هستم، چهرهای جدی دارم. تا کجا قادر خواهم بود که دو چهرهام را همچنان حفظ کنم؟ این کاری طاقتفرساست، روزی خواهد رسید که تنها یک چهره خواهم داشت. البته بدترین آن دو را، یعنی چهرهی جدی، چهرهی رضایت آمیز را. آیا باز هم مرا دوست خواهی داشت؟
در فصل دوازدهم: ژان مارک به دنبال شانتال به محل کارش رفت و وارد اتاق کار شانتال شد. شانتال به او لبخند زد اما این لبخند سرد بود و شانتال همچون مجسمهای بیحرکت.
ژان مارک به این فکر میکرد که: اگر روزی تنها چهرهی شانتال، چهرهای باشد که به همکارانش، روسایش و زیر دستانش نشان میدهد، آیا باز هم او را دوست خواهد داشت؟
*************************************
در فصل چهاردهم:
غم دوری؟ چگونه میتوانست غم دوری ژان مارک را احساس کند وقتی که او در برابرش بود؟ چگونه میتوان از غیبت کسی که حضور دارد رنج برد؟
ژان مارک پاسخ را میداند: میتوان از غم دوری در حضور یار محبوب رنج برد اگر آیندهای را در نظر آوردیم که یار محبوب دیگر وجود نداشته باشد.
*************************************
در فصل هفدهم: ژان مارک با شانتال پس از مرگ دوست قدیمیش ف. به قضاوت رفتارش پرداخت. اینکه آیا کار درستی کرده بود که به خاطر اینکه دوستش ف. در محفلی که جمعی پشت سرش غیبت میکردند او سکوت پیشه کرده بود؟ یا باید به جای سکوت به نفع او با همه میجگید؟
اصلا کار درست چه بود؟ آیا حق داشت از ف. بخواهد که بیطرف نباشد و در آن جمع خود را وارد چالش و خطر کند برای دفاع از او؟
************************************
در فصل بیست و ششم: شانتال و ژان مارک به رستوران رفتند و زوجی را در میز کناریشان دیدند که در سکوت بیپایان فرو رفته بودند. ژان مارک گفت: آنها خلوت خویش را با چه چیزی پر میکنند؟ شانتال گفت با سکوت. ژان مارک خندید و گفت هیچ عشقی با سکوت زنده نمیماند.
*************************************
در فصل یازدهم: شانتال فرزند پنج سالهاش را از دست داده بود. شوهرش به او گفت: من نمیخوام که تو تسلیم افسردگی شوی. باید به سرعت فرزند دیگری داشته باشیم. پس از آن تو فراموش خواهی کرد. در آن موقع بود که شانتال تصمیم گرفت او را ترک کند.
*************************************
جایی که شانتال به ژان مارک میگوید: مردها دیگر برای دیدن من سر بر نمیگردانند.
کارنامه
تنها به خاطر موردی که در انتهای بخش «گفتار اندر ستایش کوندرا» نوشتم، یک ستاره از کتاب کسر و نهایتا چهار ستاره برایش منظور میکنم و ضمن اینکه آنرا در بخش کتابهای محبوبم طبقهبندی میکنم، خواندن آن را به دوستانم نیز پیشنهاد میکنم.
دانلودنامه
فایل پیدیاف ترجمهی سانسورشده و ایپاب متن انگلیسی و کامل را درکانال تلگرام آپلود نمودهام، درصورت نیاز میتوانید آنهارا از لینکهای زیر دانلود نمایید:
https://t.me/reviewsbysoheil/478
https://t.me/reviewsbysoheil/660
ششم آذرماه یکهزار و چهارصد و یک
بروزرسانی در تاریخ نوزدهم مردادماه یکهزار و چهارصد و دو
July 14, 2022
هویت، چه اسم جذابی و چه داستان جذابی. داستان دو شخصیت اصلی داره شانتال و ژان مارک که یک زوج هستند. یک روز شانتال به ژان مارک میگه مردها دیگه برای دیدن من برنمیگردند. و این شروع ماجرای داستانه. چقدر این جمله در عین سادگی عمیق و عجیبه.تمام طول کتاب چه از زبان دو شخصیت اصلی و چه گفتگوها واقعا جذابن. در تمام مراحل شما نمیتونید فقط به یک طرف حق بدید گویا هر دو نفر حق دارن ولی این رو فقط ما میدونیم که از همه چیز آگاهیم نه شخصیت ها که فقط دیدگاه خودشون رو میدونن و این نگاه چقدر فلسفی و روانشناسانه به خواننده هبه شده. شروع، ادامه و پایان همه خوب بودند. لذت بردم از خوندن این کتاب
May 23, 2018
«مردها دیگر برای دیدن من سر بر نمیگردانند»
کوندرا با استادی تمام، با همین یک جمله وارد بخشی از دنیای نهان و خصوص یک زن میشود و جزء ناشناختهای از هستی را آشکار میسازد و با ظرافت وسادگی، درس انسانشناسی میدهد. این اتفاق در طول کتاب بارها تکرار شده است و دقتنظر نویسنده تعجب و تحسین را برمیانگیزد
رمان هویت پر است از جملات بصیرتافزا و تاملبرانگیز، اما به نظرم سیر داستانی جذابی ندارد و به خصوص پایانبندی آن چنگی به دل نمیزند
کوندرا با استادی تمام، با همین یک جمله وارد بخشی از دنیای نهان و خصوص یک زن میشود و جزء ناشناختهای از هستی را آشکار میسازد و با ظرافت وسادگی، درس انسانشناسی میدهد. این اتفاق در طول کتاب بارها تکرار شده است و دقتنظر نویسنده تعجب و تحسین را برمیانگیزد
رمان هویت پر است از جملات بصیرتافزا و تاملبرانگیز، اما به نظرم سیر داستانی جذابی ندارد و به خصوص پایانبندی آن چنگی به دل نمیزند
April 29, 2016
میلان کوندرا در این کتاب هم مثل آثار سابقش، به بهترین نحو دغدغه های انسان امروزی به تصویر می کشه،خواننده با نگرانی و دلهره ،همراه با حس پوچی ناشی از جامعه مدرن دست و پنجه نرم میکنه و خودشو در قالب شخصیت ها قرار میده و میتونه با تمام وجود حسشون کنه...
پ.ن:کتاب حدود 160 صفحه بود اما حدود 4 صفحه جملات زیبا ازش برداشتم.
به معنای واقعی کلمه کتاب خوبی بود.
پ.ن:کتاب حدود 160 صفحه بود اما حدود 4 صفحه جملات زیبا ازش برداشتم.
به معنای واقعی کلمه کتاب خوبی بود.
June 2, 2016
1. موضوع کتاب هرچند تکراری، ولی پرداختش عالیه
2. هر دو شخصیت کتاب عالیه، خیلی جاها با ژان مارک و خیلی جاها می تونید با شانتال همزاد پنداری کنید، طوریکه فکر می کنید داستان در مورد زندگیه خودتونه
3. ترجمه کتاب واقعا خوب و روانه ولی به هیچ وجه مقدمه مترجم رو نخونید، یا لااقل بذارید بعد از تموم شدن کتاب برگردید و بخونیدش، جناب مترجم زحمت کشیدن و کل قصه رو لو دادن، چیزی که شما تو اواسط کتاب تازه متوجه اش می شید رو همون اول تو مقدمه گفته !
2. هر دو شخصیت کتاب عالیه، خیلی جاها با ژان مارک و خیلی جاها می تونید با شانتال همزاد پنداری کنید، طوریکه فکر می کنید داستان در مورد زندگیه خودتونه
3. ترجمه کتاب واقعا خوب و روانه ولی به هیچ وجه مقدمه مترجم رو نخونید، یا لااقل بذارید بعد از تموم شدن کتاب برگردید و بخونیدش، جناب مترجم زحمت کشیدن و کل قصه رو لو دادن، چیزی که شما تو اواسط کتاب تازه متوجه اش می شید رو همون اول تو مقدمه گفته !
September 8, 2025
۳.۵/۵
در نهایت میفهمیم که communication is really the key.
همونطور که توی کتاب گفته شده: «هیچ عشقی با سکوت زنده نمیماند.»
نه فقط عشق، بلکه هر نوع رابطهای با هر میزان صمیمیتی نیازمند گفتوگوعه.گاهی حرف نزدن، همه چیز رو به نقطهی صفر برمیگردونه.
احساساتی که توی کتاب مطرح شده بودن، از اون جنس احساساتیان که حتی اعترافش به خود آدم هم سخته؛ چون زیادی واقعیان، چون آدم رو آسیبپذیر نشون میدن.
من کتاب رو دوست داشتم، بهجز پایانش که یه حالت سورئال داشت که البته به نظر میرسه سبک نویسنده همین باشه.
و اینم بخشی از کتاب که دوست دارم تو ریویوم باشه؛
«اعم از اینکه به دنیا آمدن بر روی زمین خوشاقبالی یا بداقبالی باشد، بهترین شیوهی گذراندن زندگی در آن این است که همچون من در این لحظه، بگذاریم با جماعتی شاد و پر سر و صدا که به پیش میرود، به جلو کشانده شویم.»
در نهایت میفهمیم که communication is really the key.
همونطور که توی کتاب گفته شده: «هیچ عشقی با سکوت زنده نمیماند.»
نه فقط عشق، بلکه هر نوع رابطهای با هر میزان صمیمیتی نیازمند گفتوگوعه.گاهی حرف نزدن، همه چیز رو به نقطهی صفر برمیگردونه.
احساساتی که توی کتاب مطرح شده بودن، از اون جنس احساساتیان که حتی اعترافش به خود آدم هم سخته؛ چون زیادی واقعیان، چون آدم رو آسیبپذیر نشون میدن.
من کتاب رو دوست داشتم، بهجز پایانش که یه حالت سورئال داشت که البته به نظر میرسه سبک نویسنده همین باشه.
و اینم بخشی از کتاب که دوست دارم تو ریویوم باشه؛
«اعم از اینکه به دنیا آمدن بر روی زمین خوشاقبالی یا بداقبالی باشد، بهترین شیوهی گذراندن زندگی در آن این است که همچون من در این لحظه، بگذاریم با جماعتی شاد و پر سر و صدا که به پیش میرود، به جلو کشانده شویم.»
July 4, 2015
"فکر مرگ همه ی موضوع های دیگر را پوچ می گرداند"
همین اول بگم انتظارم از کتاب با اون تعاریفی که از دوستان شنیده بودم بالا بود و خب انتظاراتم رو برآورده نکرد. به شخصه ارتباط زیادی نتونستم بگیرم. شاید توی حالت روحی مناسب کتاب نبودم و یا شاید زمان خوندن این کتاب برای من نرسیده بود. میتونم بگم به نظرم دو دسته از افراد میتونن خوب با کتاب ارتباط بگیرن. یکی خانم ها. بالاخره درک کردن احساسات شانتال برای خانم ها خیلی راحت تره . شاید بعضی احساسات رو در خودشون پیدا کنن. دسته دوم کسانی هستن که تجربه رابطه ( موفق یا ناموفق ) رو داشتن. قبول دارم که کتاب فقط و فقط در مورد رابطه دو نفر نیست و داره در ضمن این داستان ( با این پایان شوک دهنده ) یک سری تفکرات رو بیان میکنه اما درک قسمت هایی از همین بستر داستانی برای من سخت بود. نمیدونم شاید در اینده اگر برم سراغش بهتر بتونم درک کنمش.
اما خب توی همین ارتباط نگرفتن ها بخش هایی برام جالب بود و بخش هایی برام سوال برانگیز.
مثلا چرا نویسنده انقدر از لندن بد میگه ؟ آیا جدا در ادبیات لندن به بی بند و باری معروفه ؟ من قبل از این فکر میکردم هلند و شهرهای اون مثل آمستردام اینطوریه.
نکته بعد توی همین ماجرای بهم زدن رابطه است. رابطه شانتال و ژان مارک به هم میخوره به خاطر یک سری سوتفاهم های بیهوده. اما علت اصلی چیه ؟ به نظرم همون چیزی که در قسمتی از کتاب خود ژان مارک میگه : " هیچ عشقی با سکوت زنده نمی ماند" هم ژان مارک و هم شانتال در دقایق مختلف سکوت میکنن دقیقا جلوی همدیگه منظور اصلی خودشون رو بیان نمیکنن و این میشه که از هم میپاشن.نمیدونم چجوری منظورمو برسونم .
امتیازم به کتاب دو و نیم هست. به بالا گردش میکنم
پ.ن: نکته جالب اینه که قبل خوندن این کتاب فکر میکردم میلان کوندرا زنه. دقیقا نمیدونم چرا همچین تصوری داشتم ولی خب اینجوری بود.
" چگونه می توان از غیبت کسی که حضور دارد رنج برد ؟ ( ژان مارک پاسخ را می داند : می توان از غم دوری در حضور یار محبوب رنج برد اگر آینده ای را در نظر آوریم که یار محبوب دیگر وجود نداشته باشد؛ اگر مرگ یار محبوب هم اکنون، به گونه ای نامرئی حضور داشته باشد.) "
May 11, 2018
توصیهم اینه که پیشگفتار مترجم رو بعد از تموم شدن کتاب بخونید.
کتاب بسیار دلنشینی بود.:)
کتاب بسیار دلنشینی بود.:)
October 6, 2019
این ترجمه از ترجمهی همایونپور خیلی بهتر بود فقط یک عیب داشت که مکالمهها رو محاورهای ترجمه کرده بود که گمونم کوندرا محاورهای نمینویسه.
August 27, 2016
رمان خوبی بود ، موضوع جالب بود و پرداخت خوبی هم داشت. نکات ظریفی رو باز کرده بود که در جای خودش قابل تامل، اما فقط دو چیز آزارم داد ، یکم این حالت که انگار داستان داره شبیه زندگی نامه روایت می شه ، یعنی حالت بیان راوی اش بود (که البته خیلی هم بد نبود ، برای من جدید بود و نامانوس ،شاید بعدا خوشم هم بیاد) دوم آخر کتاب که با چیزی هذیان وار و وهم آلود و گنگ تموم می شه. دوست داشتم چنین کتابی حسن ختام معقولتری داشت.
به هر حال در مجموع خوب بود :)
به هر حال در مجموع خوب بود :)
July 31, 2018
انسان، برای آنکه حافظهاش خوب کار کند، به دوستی نیاز دارد. گذشته را به یاد آوردن، آن را همیشه با خود داشتن، شاید شرط لازم برای حفظ آن چیزی است که تمامیت من آدمی نامیده میشود. برای آنکه من کوچک نگردد، برای آنکه حجمش حفظ شود، باید خاطرات را، همچون گلهای درون گلدان آبیاری کرد، و این مستلزم تماس منظم با شاهدان گذشته، یعنی دوستان، است. آنان آینهی ما هستند، حافظهی ما هستند؛ از آنان هیچ چیز خواسته نمیشود، مگر آن که گاه به گاه این آینه را برق اندازند تا بتوانیم خود را در آن ببینیم.
از متن کتاب
از متن کتاب
February 3, 2023
بعد از هشت سال که از اولین باری که هویت رو میخونم میگذره، تصمیم گرفتم انگلیسی بخونمش. بر خلاف تصورم کلمات سخت زیاد داشت و خوندنش طول کشید اما واقعا لذت بردم.
شانتال و ژان مارک، آدمهایی که به نظر میاد کاملا میشناسیم و اصلا نمیشناسیم. میلان کوندرا به خوبی میتونه روی لبه حرکت کنه و این ویژگیش برای من درخشانه. فضای مهآلود داستان و جاهایی که کوندرا رهات میکنه تا در تعلیق، خودت تخیل کنی، برام بینهایت خوشایند بود.
حتما بعدها باز هم این کتاب رو خواهم خوند.
----------------------
یادگاری از کتاب:
She hated to raise her voice.
...
Said Chantal, unsure how to turn talk of a tragedy to the mundane issue of food.
...
That is why she dislikes dreams: they impose an unacceptable equivalence among the various periods of the same life, a leveling contemporaneity of everything a person has ever experienced; they discredit the present by denying it its privileged status.
...
That to be dead is to live an endless nightmare.
...
The thought of death had made all other subjects meaningless.
...
This is the real and the only reason for friendship: to provide a mirror so the other person can contemplate his image from the past, which, without the eternal blah-blah of memories between pals, would long ago have disappeared.
...
Chantal thinks: men have daddified themselves. They aren’t fathers, they’re just daddies, which means: fathers without a father’s authority.
...
It’s a misunderstanding but she cannot explain it to him.
...
Whatever I do, like it or not, I do with the intention to do well.
...
I can have two faces, but I can’t have them at the same time.
...
Who knows how long I’ll still be able to hold on to my two faces? It’s exhausting.
...
Do you know the code name for the atomic bomb they dropped on Hiroshima? ‘Little Boy’!
...
A shadow rapidly fading into its successor.
...
she was struck by a feeling of unbearable nostalgia for Jean-Marc.
Nostalgia? How could she feel nostalgia when he was right in front of her? How can you suffer from the absence of a person who is present?
...
no one can do a thing about feelings, they exist and there’s no way to censor them.
...
We can reproach ourselves for some action, for a remark, but not for a feeling, quite simply because we have no control at all over it.
...
she wished she could say this aloud but did not dare. She was not confident of his reaction, she feared he would see her as a monster.
...
“You’re upset after all.”
“No,” said Jean-Marc, “or rather, I’m upset that I’m not.”
...
What I’ve always wanted, since my early adolescence, maybe even since childhood, was something else entirely: friendship as a value prized above all others.
...
Friendship, to me, was proof of the existence of something stronger than ideology, than religion, than the nation.
...
Well, it’s impolite to ask a friend for something that could be embarrassing or unpleasant for him.
...
She felt hunted, unable to hide anywhere.
...
You realize that even in your mother’s belly, which they call sacred, you’re not out of reach. They film you., they spy on you, they observe your masturbation. Your poor little fetus-masturbation. Youll never escape them while you’re living, everybody knows that. But you don’t even escape them before you’re born. Just as you won’t escape them after you die.
...
the eye: the window to the soul; the center of the face’s beauty; the point where a person’s identity is concentrated; but at the same time an optical instrument that requires constant washing, wetting, maintenance by a special liquid dosed with salt.
...
Managing silence under the eyes of other people is not easy.
...
You can’t measure the mutual affection of two human beings by the number of words they exchange.
...
Everything changed when I met you. Not because my little jobs became more exciting. But because everything that happens around me I turn into fodder for our conversations.
...
She and she alone releases him from his apathy.
...
If the woman keeps those letters secret, it is because she wants today’s discretion to protect tomorrow’s adventure. And if she saves them besides, it means she is prepared to see that future adventure as a love affair.
...
She says to herself: this apartment belongs to me, and I have an enormous desire to be alone in it; to be superbly, supremely alone.
...
pain doesn’t listen to reason, it has its own reason, which is not reasonable.
...
our only freedom is choosing between bitterness and pleasure.
شانتال و ژان مارک، آدمهایی که به نظر میاد کاملا میشناسیم و اصلا نمیشناسیم. میلان کوندرا به خوبی میتونه روی لبه حرکت کنه و این ویژگیش برای من درخشانه. فضای مهآلود داستان و جاهایی که کوندرا رهات میکنه تا در تعلیق، خودت تخیل کنی، برام بینهایت خوشایند بود.
حتما بعدها باز هم این کتاب رو خواهم خوند.
----------------------
یادگاری از کتاب:
She hated to raise her voice.
...
Said Chantal, unsure how to turn talk of a tragedy to the mundane issue of food.
...
That is why she dislikes dreams: they impose an unacceptable equivalence among the various periods of the same life, a leveling contemporaneity of everything a person has ever experienced; they discredit the present by denying it its privileged status.
...
That to be dead is to live an endless nightmare.
...
The thought of death had made all other subjects meaningless.
...
This is the real and the only reason for friendship: to provide a mirror so the other person can contemplate his image from the past, which, without the eternal blah-blah of memories between pals, would long ago have disappeared.
...
Chantal thinks: men have daddified themselves. They aren’t fathers, they’re just daddies, which means: fathers without a father’s authority.
...
It’s a misunderstanding but she cannot explain it to him.
...
Whatever I do, like it or not, I do with the intention to do well.
...
I can have two faces, but I can’t have them at the same time.
...
Who knows how long I’ll still be able to hold on to my two faces? It’s exhausting.
...
Do you know the code name for the atomic bomb they dropped on Hiroshima? ‘Little Boy’!
...
A shadow rapidly fading into its successor.
...
she was struck by a feeling of unbearable nostalgia for Jean-Marc.
Nostalgia? How could she feel nostalgia when he was right in front of her? How can you suffer from the absence of a person who is present?
...
no one can do a thing about feelings, they exist and there’s no way to censor them.
...
We can reproach ourselves for some action, for a remark, but not for a feeling, quite simply because we have no control at all over it.
...
she wished she could say this aloud but did not dare. She was not confident of his reaction, she feared he would see her as a monster.
...
“You’re upset after all.”
“No,” said Jean-Marc, “or rather, I’m upset that I’m not.”
...
What I’ve always wanted, since my early adolescence, maybe even since childhood, was something else entirely: friendship as a value prized above all others.
...
Friendship, to me, was proof of the existence of something stronger than ideology, than religion, than the nation.
...
Well, it’s impolite to ask a friend for something that could be embarrassing or unpleasant for him.
...
She felt hunted, unable to hide anywhere.
...
You realize that even in your mother’s belly, which they call sacred, you’re not out of reach. They film you., they spy on you, they observe your masturbation. Your poor little fetus-masturbation. Youll never escape them while you’re living, everybody knows that. But you don’t even escape them before you’re born. Just as you won’t escape them after you die.
...
the eye: the window to the soul; the center of the face’s beauty; the point where a person’s identity is concentrated; but at the same time an optical instrument that requires constant washing, wetting, maintenance by a special liquid dosed with salt.
...
Managing silence under the eyes of other people is not easy.
...
You can’t measure the mutual affection of two human beings by the number of words they exchange.
...
Everything changed when I met you. Not because my little jobs became more exciting. But because everything that happens around me I turn into fodder for our conversations.
...
She and she alone releases him from his apathy.
...
If the woman keeps those letters secret, it is because she wants today’s discretion to protect tomorrow’s adventure. And if she saves them besides, it means she is prepared to see that future adventure as a love affair.
...
She says to herself: this apartment belongs to me, and I have an enormous desire to be alone in it; to be superbly, supremely alone.
...
pain doesn’t listen to reason, it has its own reason, which is not reasonable.
...
our only freedom is choosing between bitterness and pleasure.
July 1, 2015
یادمه که چهار پنج سال پیش سر خوندن بار هستی چه عذابی کشیدم. اخیرا که کتابخون جدی تری شدم انتظار داشتم که نظرم در مورد میلان کوندرا به زودی تغییر کنه و خوشحالم که این اتفاق با کتاب هویت افتاد. بنظرم هویت کتابیه که می شه بارها بهش فکر کرد. به نوعی شانتال و ژان مارک شخصیت های خاکستری نمونه ای بودن. نمی شد طرف یکی رو گرفت. هر کدوم ضعف ها و قوت های خودش رو داشت. حس هر دو آشنا بود و واسه اولین بار نگاه تحلیلی و مستندوار میلان کوندرا آزارم نمی داد اما یا این وجود وقتی توی قطار وسط یه تعقیب و گریز بحث های جدی رو گنجوند من رو شگفت زده کرد. با خودم فکر کردم که اینجاست که فرق میلان کوندرا با بقیه ی نویسنده ها مشخص می شه. هم صبوره و هم حرف واسه گفتن زیاد داره. از نکات قابل توجه مضمون بازیافتن هویت در وجود یکی دیگه است که معمولا اون فرد محبوبه. حالا می فهمم چرا کتاب من رو یاد وانهاده ی سیمون دوبوار مینداخت. روند اون کتاب کاملا عکس بود. یعنی وابستگی یه آدم به عشقش رو نفی می کرد و می گفت نباید طوری هویتت رو به فرد دیگه وابسته کنی که بدون اون سردرگم و بی معنا بشی. این کتاب می گه که چرا شانتال سعی داشت هویت خودش رو در آینه ی رفیق و محبوبش پیدا کنه. دوسش داشتم کتاب رو.
January 29, 2022
اولین اثری بود که از میلان کوندرا میخوندم و انتطارم ازش بیشتر بود
کشش داستانی کافی نبود ولی گاها دیالوگ های خوب و قابل تاملی توی کتاب خونده میشد .
میدونید کلا صحبت از روابط انسانی برای من جالبه و به همین خاطر از کوندرا انتظار بیشتری داشتم
و پایانش اصلا جالب نبود
کشش داستانی کافی نبود ولی گاها دیالوگ های خوب و قابل تاملی توی کتاب خونده میشد .
میدونید کلا صحبت از روابط انسانی برای من جالبه و به همین خاطر از کوندرا انتظار بیشتری داشتم
و پایانش اصلا جالب نبود
April 12, 2019
هویت (نشر قطره/ پرویز همایون پور): کوندرا به حرفش عمل کرده! او که اعتقاد دارد در هر کتابی باید سخن تازه ای گفت، حرف تازه اش را در قالب جدیدی از رمان و داستان بیان کند. مثل دیگر کتابهایش، کوندرا تا جایی که توانسته به کاویدن لایه های شخصیتی کاراکترهای داستانش پرداخته اما شاید آنچه در این کتاب بیش از هر چیزی جلب توجه میکند، مسئلۀ توهم است؛ نویسنده نشان داده که مرز خیال و واقعیت گاهی آنچنان که در ذهنمان حک شده مشخص نیست! در خلال داستان، نویسنده سخنانی را از زبان شخصیت ها بیان می کند که واقعا انسان را به تعمق وامیدارد و این تنها ویژگی این کتاب کوندرا نیست، در سایر کتابهایش نیز این مشهود است: اینکه خواننده، کتاب را نه بخاطر دانستن ادامۀ داستان بلکه برای شنیدن سخنان بیشتر از تفکرات شخصیت ها میخواند و گاهی حتی از ظرف زمان هم خارج میشود و آنقدر به خواندن ادامه میدهد که متوجه میشود تمام شد! نگاه نویسنده در این اثر به عشق جذاب است، اینکه برخلاف آنچه می اندیشیم حتی اگر دو نفر با هم باشند، به یکدیگر وابستگی کامل داشته باشند و دنیایشان بدون یکدیگر معنا پیدا نکند، بازهم درکنار هم و از وجود هم رنج می بینند و چه بسا شاید همین رنج است که آنان را در کنار هم نگه داشته است!
November 3, 2023
واقعاا خوندن کتابای کوندرا واسه من لذت بخشه❤️🤌🏻اینکه توی هر موقعیت داستان خودم جای قهرمان های داستانش میزارم و میگم اگه من جای اونا بودم ممکن بود این حرف رو بزنم؟ممکن بود این تصمیم رو بگیرم؟حتی توی ساده ترین اتفاق ها و حرفا که گاها میگذرم ازشون وقتی برمیگردم و عمیق تر فکر میکنم میگم نکنه من این حرف رو میزدم نکنه من این تصمیم رو میگرفتم؟و گاها این واسم ترسناکه که چقدر ساده توی موقعیت های کختلف میشه همه چیز خیلییی راحت تغییر کنه یه انحراف کوچیک در انتها باعث یه نتیجه خیلییی متفاوت بشه و این چالشااا دقیقا همون چیزیه که عاشقشم توی قلم کوندرا،اینکه مرتب درگیر ادما و موقعیتای داستانشی و نمیتونی ساده بگذری🤌🏻انتهای داستان دوست داشتم متفاوت تر بود ولی شاید کلیشه ای بشه جمله واقعیتش اینه که توی خوندن کتابای کوندرا پایان انقدر واسه من مهم نیست مسیر خیلی لذت بخشه
April 9, 2019
کتاب کم حجم ، روان اما در عین حال چالشی در ذهن خواننده ایجاد میکند .
بنظرم روایت های کوندرا خود زندگی است ، بدن هیچ کم و کاستی و بار اضافه ای.
۲۰ فروردین ۱۳۹۸
بنظرم روایت های کوندرا خود زندگی است ، بدن هیچ کم و کاستی و بار اضافه ای.
۲۰ فروردین ۱۳۹۸
April 3, 2020
خوندن این کتاب برای من مثل تماشای یک تئاترِ لذت بخش بود.
دوستی واسه من اثبات وجود چیزی قوی تر از ایدئولوژی، دین و کشوره.
چیزی که مردم آن را چون راز نگه می دارند، معمولی ترین و شایع ترین چیزهاست، همان چیزی است که همه آن را دارند: بدن و نیازها، بیماری ها و هیجاناتش. ما این مسائل را نه به این دلیل که خیلی شخصی اند، بلکه برعکس، به این دلیل که به طور رقت انگیزی غیر شخصی اند، پنهان می کنیم.
گامی که تو را شناختم همه چیز تغییر کرد. نه از آن رو که کارهای ناچیز جذابتر شدهاند، بل از آن رو که هر آنچه را در اطرافم اتفاق میافتد به موضوع گفتگوهایمان مبدل میکنم
دوستی واسه من اثبات وجود چیزی قوی تر از ایدئولوژی، دین و کشوره.
چیزی که مردم آن را چون راز نگه می دارند، معمولی ترین و شایع ترین چیزهاست، همان چیزی است که همه آن را دارند: بدن و نیازها، بیماری ها و هیجاناتش. ما این مسائل را نه به این دلیل که خیلی شخصی اند، بلکه برعکس، به این دلیل که به طور رقت انگیزی غیر شخصی اند، پنهان می کنیم.
گامی که تو را شناختم همه چیز تغییر کرد. نه از آن رو که کارهای ناچیز جذابتر شدهاند، بل از آن رو که هر آنچه را در اطرافم اتفاق میافتد به موضوع گفتگوهایمان مبدل میکنم
May 24, 2025
چه خصیصههایی در رفتار و شخصیت یک فرد او رو منحصر بفرد میکنه؟ آیا این خصیصهها ثابتاند یا در موقعیتهای مختلف متفاوت خواهند بود؟ اگر این خصیصهها متغیرند، آیا هرگز کسی میتونه ادعا کنه که دیگری رو، حتی نزدیکترین فرد به خودش رو، به تمامی میشناسه؟ نقش گذشته و در نتیجه حافظه در هویت یک فرد چیست؟ چیزهایی که تجربه کردهام ولی به تمامی فراموششان کردهام چه تفاوتی دارند با چیزهایی که فردی دیگر تجربه کردهاند؟
هویت: خصیصه یا منش فرد که او را از دیگری متمایز میکند؛ فردیت. (فرهنگ مریام وبستر). ویژگیهایی که یک فرد، سازمان و غیره را از دیگران متمایز میکند (فرهنگ کمبریج)
در خیلی جاها هویت با ملیت، قومیت، دین، گرایشات جنسی و این قبیلچیزها یکی گرفته میشوند. اینها همگی در شکلگیری شخصیت افراد تأثیر گذارند، ولی آن چیزی نیستند که فردی رو از خیل دیگرانی که در همهی اینها مشترکند متمایز کنه. هویت آنچیزی است که کسی رو منحصر بفرد میکنه و به او فردیت میده. این که کسی گوشهگیره، رنگ آبی رو دوست داره، از نوع بخصوصی طنز خوشش میآد و تحمل نوعی دیگه رو نداره؛ وقتی فکر میکنه چانهش را میخارونه و وقتی مضطربه ناخنش را میجوه. اینها خیلی بیشتر از قومیت هویت آن فرد رو تعیین میکنند. اگر این فرد یکی از سه هزار سرباز کشته شده در نبردی قومی باشه، برای اهالی سیاست و شنوندههای اخبار فقط یک عدد و برای کسانی که میشناسندش یک فرد منحصر بفرد و یک جان عزیز از دست رفته است. نادیده گرفتن فردیت افراد منحصر به اهالی سیاست نیست. کسی که بچهاش رو از دست داده و دیگران در تسلیت بهش میگن که میتونه «یه بچهی دیگه» به جاش به دنیا بیاره (مثال از داستان)، یا پدرو مادری که بچه به دنیا میآرن تا همبازی بچهی قبلیشون بشه، این نگاه به «بچه» که انگار محصول یه کارخونه است و یه سری کاربردها داره ولی فردیتی نداره، مثالهایی هستند که هویتی برای اون فرد در نظر نمیگیرند.
شانتال و ژانمارک، دو شخصیت اصلی رمان هویت هستند، زوجی که یکدیگر رو دوست دارند و در دنیای آشفته برای یکدیگر لنگرگاه هستند، ولی درگیر زنجیرهای از سوءتفاهمها میشن.
برداشت من از این رمان این بود که شناخت ما از هویت افراد، حتی نزدیکترین فرد به ما، بر اساس مشاهدات محدود و رویاپردازی شکل گرفته. بقدری این شناخت محدوده که وقتی رفتار غیر منتظرهی همون فرد رو در موقعیت جدید ببینیم احساس بیگانگی نسبت به او به ما دست میده. علاوه بر موقعیتهای جدید، آدمها انسانیترین مسائل جسمی خودشون رو که اتفاقا فراگیر هم هستند از هم پنهان میکنند. مثلاً همه لباس زیر میپوشند و با این حال کمد لباس زیر جزو جاهاییه که کسی نباید بهش سرک بکشه. مسائل مربوط به نیازها و بیماریهای جسمی و جنسی که در همه وجود داره از مخفیترین رازهای افراد هم هست. از منظری دیگه ترس از قضاوت اشتباه موجب میشه بعضی مسائل مخفی نگه داشتهشن. مثلاً ژانمارک به اشتباه تصور میکنه که سرخ شدن شانتال به دلیل تمایلات جنسیه. در صورتی که شانتال هم به دلیل تمایلات جنسی، و هم به دلیل خشم، خجالت، اضطراب، فعالیت و فشار جسمی سرخ میشه و گاهی این سرخی رو از ژانمارک پنهان میکنه تا او برداشت اشتباه نکنه. شانتال همچنین علاوه بر حس غم، در درون کمی هم از مرگ فرزندش خوشحاله، چون مانعی در رابطهاش با ژانمارک ایجاد نمیکنه، ولی اون رو بیان نمیکنه چون ممکنه مورد قضاوت سخت قرار بگیره. ژانمارک تصور میکنه چون شانتال خودش رو به موقعیتهای مختلف وفق میده پس دو رو و ریاکاره، در صورتی که سازگار بودن از نظر شانتال خوبیهای خودش رو داره.
به همین دلایل هیچوقت نمیشه کسی رو به تمامی شناخت. اگر کسی ادعا میکنه دیگری رو به طور کامل میشناسه باید خودش رو برای شگفتزده شدن و تجربهی «لحظههای بیگانگی» آماده کنه.
بعد از «سبکی تحملناپذیر هستی»، این دومین رمانیه که از میلان کوندرا خوندم. شاید نسبت به قبلی کمی سختخوانتر و کم اتفاقتر باشه ولی درست مثل قبلی سوالهای خیلی خوبی در ذهن من ایجاد کردند که در ابتدای این یادداشت نوشتم. موضوعات جانبی هم کم نداره که یکی از جالبترینهاش برای من «مرگ مطلق» بود.
«عزیزم، عزیزکم. فکر نکن دوستت ندارم یا هرگز دوستت نداشتم، دقیقاً چون دوستت داشتم، نمیتونستم تبدیل به اون کسی بشم که الآن هستم. غیر ممکنه که هم بچه داشته باشی و هم از دنیا به شکلی که هست متنفر باشی، چون اون همون دنیاییه که بچه رو درش قرار دادیم. بچه موجب میشه به دنیا اهمیت بدیم و به آیندهاش فکر کنیم، بخواهیم که در هیاهو و شلوغیهاش مشارکت کنیم و حماقت شفاناپذیرش رو جدی بگیریم. با مرگت منو از لذت با تو بودن محروم کردی، ولی در عین حال آزادم کردی. آزادم کردی که با دنیایی که دوستش ندارم رودررو شم. حالا که تو دیگه اینجا نیستی من میتونم به خودم اجازه بدم دنیا رو دوست نداشته باشم. افکار تاریک من دیگه نمیتونند زندگی تو رو خراب کنند. میخوام الآن بهت بگم، بعد تمام این سالها که منو تنها گذاشتی، به این نتیجه رسیدم که مرگ تو رو هدیهای بدونم و بالاخره این هدیهی هولناک رو پذیرفتم.»
هویت: خصیصه یا منش فرد که او را از دیگری متمایز میکند؛ فردیت. (فرهنگ مریام وبستر). ویژگیهایی که یک فرد، سازمان و غیره را از دیگران متمایز میکند (فرهنگ کمبریج)
در خیلی جاها هویت با ملیت، قومیت، دین، گرایشات جنسی و این قبیلچیزها یکی گرفته میشوند. اینها همگی در شکلگیری شخصیت افراد تأثیر گذارند، ولی آن چیزی نیستند که فردی رو از خیل دیگرانی که در همهی اینها مشترکند متمایز کنه. هویت آنچیزی است که کسی رو منحصر بفرد میکنه و به او فردیت میده. این که کسی گوشهگیره، رنگ آبی رو دوست داره، از نوع بخصوصی طنز خوشش میآد و تحمل نوعی دیگه رو نداره؛ وقتی فکر میکنه چانهش را میخارونه و وقتی مضطربه ناخنش را میجوه. اینها خیلی بیشتر از قومیت هویت آن فرد رو تعیین میکنند. اگر این فرد یکی از سه هزار سرباز کشته شده در نبردی قومی باشه، برای اهالی سیاست و شنوندههای اخبار فقط یک عدد و برای کسانی که میشناسندش یک فرد منحصر بفرد و یک جان عزیز از دست رفته است. نادیده گرفتن فردیت افراد منحصر به اهالی سیاست نیست. کسی که بچهاش رو از دست داده و دیگران در تسلیت بهش میگن که میتونه «یه بچهی دیگه» به جاش به دنیا بیاره (مثال از داستان)، یا پدرو مادری که بچه به دنیا میآرن تا همبازی بچهی قبلیشون بشه، این نگاه به «بچه» که انگار محصول یه کارخونه است و یه سری کاربردها داره ولی فردیتی نداره، مثالهایی هستند که هویتی برای اون فرد در نظر نمیگیرند.
شانتال و ژانمارک، دو شخصیت اصلی رمان هویت هستند، زوجی که یکدیگر رو دوست دارند و در دنیای آشفته برای یکدیگر لنگرگاه هستند، ولی درگیر زنجیرهای از سوءتفاهمها میشن.
برداشت من از این رمان این بود که شناخت ما از هویت افراد، حتی نزدیکترین فرد به ما، بر اساس مشاهدات محدود و رویاپردازی شکل گرفته. بقدری این شناخت محدوده که وقتی رفتار غیر منتظرهی همون فرد رو در موقعیت جدید ببینیم احساس بیگانگی نسبت به او به ما دست میده. علاوه بر موقعیتهای جدید، آدمها انسانیترین مسائل جسمی خودشون رو که اتفاقا فراگیر هم هستند از هم پنهان میکنند. مثلاً همه لباس زیر میپوشند و با این حال کمد لباس زیر جزو جاهاییه که کسی نباید بهش سرک بکشه. مسائل مربوط به نیازها و بیماریهای جسمی و جنسی که در همه وجود داره از مخفیترین رازهای افراد هم هست. از منظری دیگه ترس از قضاوت اشتباه موجب میشه بعضی مسائل مخفی نگه داشتهشن. مثلاً ژانمارک به اشتباه تصور میکنه که سرخ شدن شانتال به دلیل تمایلات جنسیه. در صورتی که شانتال هم به دلیل تمایلات جنسی، و هم به دلیل خشم، خجالت، اضطراب، فعالیت و فشار جسمی سرخ میشه و گاهی این سرخی رو از ژانمارک پنهان میکنه تا او برداشت اشتباه نکنه. شانتال همچنین علاوه بر حس غم، در درون کمی هم از مرگ فرزندش خوشحاله، چون مانعی در رابطهاش با ژانمارک ایجاد نمیکنه، ولی اون رو بیان نمیکنه چون ممکنه مورد قضاوت سخت قرار بگیره. ژانمارک تصور میکنه چون شانتال خودش رو به موقعیتهای مختلف وفق میده پس دو رو و ریاکاره، در صورتی که سازگار بودن از نظر شانتال خوبیهای خودش رو داره.
به همین دلایل هیچوقت نمیشه کسی رو به تمامی شناخت. اگر کسی ادعا میکنه دیگری رو به طور کامل میشناسه باید خودش رو برای شگفتزده شدن و تجربهی «لحظههای بیگانگی» آماده کنه.
بعد از «سبکی تحملناپذیر هستی»، این دومین رمانیه که از میلان کوندرا خوندم. شاید نسبت به قبلی کمی سختخوانتر و کم اتفاقتر باشه ولی درست مثل قبلی سوالهای خیلی خوبی در ذهن من ایجاد کردند که در ابتدای این یادداشت نوشتم. موضوعات جانبی هم کم نداره که یکی از جالبترینهاش برای من «مرگ مطلق» بود.
«عزیزم، عزیزکم. فکر نکن دوستت ندارم یا هرگز دوستت نداشتم، دقیقاً چون دوستت داشتم، نمیتونستم تبدیل به اون کسی بشم که الآن هستم. غیر ممکنه که هم بچه داشته باشی و هم از دنیا به شکلی که هست متنفر باشی، چون اون همون دنیاییه که بچه رو درش قرار دادیم. بچه موجب میشه به دنیا اهمیت بدیم و به آیندهاش فکر کنیم، بخواهیم که در هیاهو و شلوغیهاش مشارکت کنیم و حماقت شفاناپذیرش رو جدی بگیریم. با مرگت منو از لذت با تو بودن محروم کردی، ولی در عین حال آزادم کردی. آزادم کردی که با دنیایی که دوستش ندارم رودررو شم. حالا که تو دیگه اینجا نیستی من میتونم به خودم اجازه بدم دنیا رو دوست نداشته باشم. افکار تاریک من دیگه نمیتونند زندگی تو رو خراب کنند. میخوام الآن بهت بگم، بعد تمام این سالها که منو تنها گذاشتی، به این نتیجه رسیدم که مرگ تو رو هدیهای بدونم و بالاخره این هدیهی هولناک رو پذیرفتم.»
July 19, 2024
این رمان کوتاه را بعد از "شوخی" خواندم. باید اعتراف کنم که ذوقی که بعد از خواندن "شوخی" برای ادامه دادن آثار دیگر کوندرا داشتم، کمی فروکش کرد. نیمه دوم کتاب حوصلهام سر رفت و میخواستم زودتر تمام شود. تابستان است، تیرماه هنوز تمام نشده و هوای تهران حسابی گرم است. در این هفته، چند روزی تعطیل بود و راستش خواندن "هویت" به تحمل ملال یک روز تابستانی گرم و تعطیل کمک نکرد.
تیرماه ۱۴۰۳
تیرماه ۱۴۰۳
November 16, 2024
یک داستان ساده، اما پر معنا با پایانی شبیه به رئالیسم جادویی.
پر از جملات فلسفی، روانشناختی و عمیق.
از مفاهیم اگزیستانسیالیستی چون مرگ و پوچی و مواجهه با آنها گرفته تا میل و ملال. از ترس از تنهایی و در آن واحد میل به تنهایی.
و نفرت از دست دادن آزادی و همچنین ترس از خود آزادی.
بسیار عمیق و خواندنی بود. اولین کتاب کوندرا بود خوندم و بسیار راغب شدم کارهای دیگرش رو هم بخونم.
پر از جملات فلسفی، روانشناختی و عمیق.
از مفاهیم اگزیستانسیالیستی چون مرگ و پوچی و مواجهه با آنها گرفته تا میل و ملال. از ترس از تنهایی و در آن واحد میل به تنهایی.
و نفرت از دست دادن آزادی و همچنین ترس از خود آزادی.
بسیار عمیق و خواندنی بود. اولین کتاب کوندرا بود خوندم و بسیار راغب شدم کارهای دیگرش رو هم بخونم.
May 8, 2024
یه ستاره بخاطر پایان بندیش که دوس نداشتم
-«من هرگز از مرگ نهراسیده ام! اما حالا، چرا. از این تصور که پس از مرگ زنده بمانیم رهایی ندارم؛ گویی مرده بودن، زندگی کردن در کابوسی پایان ناپذیر است.»
P.19
- اما هیچ کس نمی تواند ضد احساسات کاری کند. احساسات وجود دارند و از دست هرگونه عیب جویی می گریزند. می توان خود را از کاری، یا از به زبان اوردن سخنی، سرزنش کرد، اما نمی توان خود را به سبب داشتن فلان یا بهمان احساس مورد سرزنش قرار داد، ولو به این دلیل ساده که هیچ نوع تسلطی بر ان نداریم.
P.50
- « دوستی برای من نشانه ان بود که چیزی نیرومندتر از ایدئولوژی، نیرومندتر از کیش و ایین، و نیرومندتر از ملت، وجود دارد.»
P.55
-«من هرگز از مرگ نهراسیده ام! اما حالا، چرا. از این تصور که پس از مرگ زنده بمانیم رهایی ندارم؛ گویی مرده بودن، زندگی کردن در کابوسی پایان ناپذیر است.»
P.19
- اما هیچ کس نمی تواند ضد احساسات کاری کند. احساسات وجود دارند و از دست هرگونه عیب جویی می گریزند. می توان خود را از کاری، یا از به زبان اوردن سخنی، سرزنش کرد، اما نمی توان خود را به سبب داشتن فلان یا بهمان احساس مورد سرزنش قرار داد، ولو به این دلیل ساده که هیچ نوع تسلطی بر ان نداریم.
P.50
- « دوستی برای من نشانه ان بود که چیزی نیرومندتر از ایدئولوژی، نیرومندتر از کیش و ایین، و نیرومندتر از ملت، وجود دارد.»
P.55
June 25, 2017
شخصیت هایی که کوندرا خلق میکنه شما رو میبره به جزئی ترین اعماق وجودتون. میبره به اون قسمت شخصیت که آدم هیچوقت درباره ش با کسی صحبت نمیکنه و فکر نمیکنه که اصلا کسی بهش دقت میکنه؛ اما کوندرا نشون میده که تو در اون دنیای پیچیده ی درونیت تنها نیستی و اون هم بهش دقت کرده.
از متن:'' چرا زندگی میکنیم؟ زیرا خداوند جسم انسان را خلق کرده است. بانوی عزیز! چون کتاب مقدس از ما نخواسته تا دنبال معنی زندگی باشیم فقط از ما خواسته زاد و ولد کنیم. به یکدیگر عشق بورزیم و زاد و ولد کنیم. توجه کنین: معنای به هم عشق بورزید با همون زاد و ولد مشخص میشه. اون به هم عشق بورزید اصلا اشاره ای به مهربونی ، ترحم، عشق معنوی یا عاطفی نداره. معنیش فقط معاشقه ، ازدواج و نزدیکیه. پس معنای زندگی فقط و فقط همینه و بقیه ش مزخرفه''
از متن:'' چرا زندگی میکنیم؟ زیرا خداوند جسم انسان را خلق کرده است. بانوی عزیز! چون کتاب مقدس از ما نخواسته تا دنبال معنی زندگی باشیم فقط از ما خواسته زاد و ولد کنیم. به یکدیگر عشق بورزیم و زاد و ولد کنیم. توجه کنین: معنای به هم عشق بورزید با همون زاد و ولد مشخص میشه. اون به هم عشق بورزید اصلا اشاره ای به مهربونی ، ترحم، عشق معنوی یا عاطفی نداره. معنیش فقط معاشقه ، ازدواج و نزدیکیه. پس معنای زندگی فقط و فقط همینه و بقیه ش مزخرفه''
July 16, 2016
کوندرا از اسم کتاب تا پایان بندی زیبای آن،سعی در نشان دادن حقیقتی زیبا دارد.
بعضی ها تعاریف تک بعدی از انسان ارائه میدهند
انسان روح است
انسان اراده و اختیار است
و...
اما کوندرا پاسخی کامل تر و نامشخص تر دارد.پاسخی آشنا
انسان مجموعه ای است از گذشته و آینده،از کنش های انجام شده و نشده،از تفاسیری که خود و بقیه درباره ی او ارائه میدهند،مجموعه ای است آشکارا و نهان. مجموعه ای از نگاه ها(که ان ها را در جاودانگی مکنده ماهیت توصیف میکند)مجموعه ای از افرادی که در زندگی او هستند و افرادی که نیستند.
انسان خواب است
انسان بیداری است
انسان رویاست...
این کلاف سر در گم،"هویت"انسان است که کوندرا سعی در بیان آن دارد که همان ناخودآگاست
بعضی ها تعاریف تک بعدی از انسان ارائه میدهند
انسان روح است
انسان اراده و اختیار است
و...
اما کوندرا پاسخی کامل تر و نامشخص تر دارد.پاسخی آشنا
انسان مجموعه ای است از گذشته و آینده،از کنش های انجام شده و نشده،از تفاسیری که خود و بقیه درباره ی او ارائه میدهند،مجموعه ای است آشکارا و نهان. مجموعه ای از نگاه ها(که ان ها را در جاودانگی مکنده ماهیت توصیف میکند)مجموعه ای از افرادی که در زندگی او هستند و افرادی که نیستند.
انسان خواب است
انسان بیداری است
انسان رویاست...
این کلاف سر در گم،"هویت"انسان است که کوندرا سعی در بیان آن دارد که همان ناخودآگاست
December 12, 2013
... و زندگانی که مردگانشان را به خاک میسپارند، میخواهند از زندگی لذت ببرند، نه اینکه مرگ را جشن بگیرند. این را خوب به خاطر بسپار: آیینِ ما، ستایش از زندگی است. واژۀ «زندگی» شاهِ واژه هاست، شاه واژهای در میان واژههای دهان پرکن دیگر: واژۀ «ماجرا»! واژۀ «آینده»! واژۀ «امید»! راستی میدانی اسم رمز بمب اتمی که بر هیروشیما افکنده شد چه بود؟ پسر کوچک! مبتکر این رمز نابغه بوده است. نمیتوانستند اسمی بهتر از این پیدا کنند. پسر کوچک، پسر بچه، پسرک، واژهای لطیفتر، رقت انگیزتر و آینده دارتر وجود ندارد.
- ژان مارک با شعف میگوید، بله میفهمم. این خود زندگی است که برفراز هیروشیما، به صورت پسری کوچک، که پیشاب زرفام امید بر روی خرابهها میریزد، پرواز میکند. بدین گونه است که دورۀ پس از جنگ آغاز میشود.
- ژان مارک با شعف میگوید، بله میفهمم. این خود زندگی است که برفراز هیروشیما، به صورت پسری کوچک، که پیشاب زرفام امید بر روی خرابهها میریزد، پرواز میکند. بدین گونه است که دورۀ پس از جنگ آغاز میشود.
Displaying 1 - 30 of 223 reviews




























