Jump to ratings and reviews
The final volume of In Search of Lost Time chronicles the years of World War I, when, as M. de Charlus reflects on a moonlit walk, Paris threatens to become another Pompeii. Years later, after the war's end, Proust's narrator returns to Paris, where Mme. Verdurin has become the Princesse de Guermantes. He reflects on time, reality, jealousy, artistic creation, and the raw material for literature-his past life. This volume also includes the indispensable Guide to Proust, an index to all six volumes of the novel.

784 pages, Paperback

First published January 1, 1927

Loading...
Loading...

About the author

Marcel Proust

2,376 books7,876 followers
Marcel Proust was a French novelist, best known for his 3000 page masterpiece À la recherche du temps perdu (Remembrance of Things Past or In Search of Lost Time), a pseudo-autobiographical novel told mostly in a stream-of-consciousness style.

Born in the first year of the Third Republic, the young Marcel, like his narrator, was a delicate child from a bourgeois family. He was active in Parisian high society during the 80s and 90s, welcomed in the most fashionable and exclusive salons of his day. However, his position there was also one of an outsider, due to his Jewishness and homosexuality. Towards the end of 1890s Proust began to withdraw more and more from society, and although he was never entirely reclusive, as is sometimes made out, he lapsed more completely into his lifelong tendency to sleep during the day and work at night. He was also plagued with severe asthma, which had troubled him intermittently since childhood, and a terror of his own death, especially in case it should come before his novel had been completed. The first volume, after some difficulty finding a publisher, came out in 1913, and Proust continued to work with an almost inhuman dedication on his masterpiece right up until his death in 1922, at the age of 51.

Today he is widely recognized as one of the greatest authors of the 20th Century, and À la recherche du temps perdu as one of the most dazzling and significant works of literature to be written in modern times.

Ratings & Reviews

What do you think?

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
5,921 (67%)
4 stars
1,806 (20%)
3 stars
743 (8%)
2 stars
185 (2%)
1 star
99 (1%)
Displaying 1 - 30 of 63 reviews
Profile Image for Dream.M.
1,192 reviews822 followers
May 2, 2020
""در درون من بسیاری چیزها که برای همیشه ماندنی‌شان می‌پنداشتم نابود شده‌اند، و چیزهایی تازه سر برکشیده‌اند و از آن‌ها رنج‌ها و شادی‌های تازه‌ای زاده می‌شوند که در آن زمان گمان نمی‌کردم، همچنان که درک رنج‌ها و شادی‌های گذشته اکنون برایم دشوار شده است.""

پیش به سوی ملال کامل...
از صبح خیلی زود که چشم باز میکنم، در واقع مغزم روشن میشود ولی چشمهایم بسته اند هنوز، می‌دانم امروز هم یک روز بد دنباله دار در پیش است. مثل همیشه،همیشه،همیشه...
صدای وانتی لعنتی که همه چیز میخرد و سردرد میفروشد در مغزم می‌پیچد. دستم را روی شقیقه‌هایم می‌فشارم شاید جلوی تورم مغزم را بگیرم. انگار چیزی درون جمجمه‌ام می جوشد و دنبال منفذی برای سررفتن می‌گردد، با خودم فکر میکنم مغزم اگر بخواهد بیرون بپاشد حتما بهترین مسیر برایش سوراخ بینی‌ام است. در کتاب " راهنمای مومیایی کردن اجساد به روش مصر باستان" اینطور نوشته بود که برای تخلیه مغز میله‌ای را از سوراخ بینی وارد جمجمه میکردند و بقیه ظریف کاری‌های تخصصی...
صدای مامان را می‌شنوم. می‌گوید بیدار شو [...]
آخ! قلبم درد گرفت. دلم برای شنیدن اسمم از زبانت تنگ شده مامان. اسم واقعی ام که فقط تو بلد بودی..
چه چیز لعنتیِ عجیبی‌ست این حافظه. "در حافظه هرچه بخواهی هست، حافظه نوعی داروخانه یا آزمایشگاه شیمی است که در آن بطور اتفاقی، دستت گاه به دارویی آرام‌بخش و گاه به زَهری خطرناک می‌رسد." و من کورمال کورمال در بین جامها میگردم و به غبار رویشان دست میکشم، به امید دست‌یافتن به خاطره‌ای دور ،به امید یافتن چیزی که تو را برایم بازسازی کند. چه جستجوی عبثی مامان...
در جستجوی زمان از دست رفته،
لای چشمهایم را با احتیاط باز میکنم با آرزوی اینکه ببینمت، هیکل درهمی در ضد نور آنجاست. منکه می‌دانم آنجا نیستی مامان، پس با توهمت آزارم نده...
چقدر قدر آن شبهای تابستانی پر ستاره روی پشت بام خانه‌ی نواب را ندانستم. بوی کتلت، صدای به‌ هم خوردن قابلمه های توی کابینت صبح‌های جمعه، و ناله‌ی غرآلود خواهرم که با بیزاری میگفت: بذارید بخوابیم...
در جستجوی چه هستی رویا؟ صدای کاکتوسم را می‌شنوم، از دور ... خیلی دور ... دستم را دراز میکنم که لبهایش را لمس کنم. آرام نجوا میکند "دوستت دارم". اما درست وقتی که گرمای نفسش را کنار گوشم حس میکنم، به جای دوستت دارم ، در گوشم صدایش می‌پیچد " آهن آلات خریداریم " . می‌ترسم...
درد از گوشم می‌پیچد به طرف گردن و روی مهرهایم سر میخورد، لگدی به کلیه‌ی چپم میزند، با روده‌ی باریکم تاب بازی میکند ، انگشتش را توی لوله فالوپم فرو میکند و شادمانه از انگشت شست پای چپم میزند به چاک.
جرات بیدار شدن ندارم، در خودم توان مواجهه با زندگی را نمی‌یابم، تولد چهارده سالگی ات را ندیدی ، پس من چطور هنوز زنده‌ام؟ تو مارسل لعنتی! چطور بعد از آلبرتین زنده ماندی؟ به منهم یاد بده. می‌گویی: لعنت به آدم، این حجم کثافت گوشت و خونِ فراموشکار .
دیشب اینجا یکهو خیلی سرد شد،تو هم زیر خاک سردت بود سی‌سی؟
آرزو میکنم کاش غول چراغ جادو حقیقت داشت...
صبح امروز با کاکتوسم کنار رودخانه‌ای نشسته بودیم، روباهی آمد آب بخورد، یک دقیقه و ۷ ثانیه تمام به ما زل زد وبعد عذر خواهی کرد از اینکه خلوت عاشقانه‌مان را به‌ هم زده و رفت. کاکتوس گفت چه لهجه‌ی عجیبی داشت! بعد سوار حباب‌های صابون‌مان شدیم و رفتیم بالا . از کاکتوسم دلگیر بودم که چرا سوار حباب من نشده بود. باید وقتی بیدار شدم ازش توضیح بخواهم ، خدا به دادش برسد اگر دلیل قانع کننده ای نداشته باشد.
وقتی بیدار شدم میخواهم امتحان کنم چند دقیقه طول میکشد تا امواج ماکروویو با قدرت ۱۰۰ درصد، مغز انسان را متلاشی کنند؟ اصلا متلاشی میشود یا میپزد بدون اینکه چیزی ازش بیرون بپاشد؟
یادم می‌آید آن کتاب راهنمای مومیایی کردن به روش مصر باستان را هیچوقت نخوانده ام. خودم باید بنویسمش. چون به قول آقای پروست محترم
""همه‌ٔ چیزهایِ عظیم و مهمّی که می‌شناسیم کار عَصبی‌هاست!
همهٔ مکتب‌ها را آن‌ها بنیان گذاشته‌اند و همه‌ی شاهکارها را آن‌ها ساخته‌اند و نه کسان دیگر. بشریت هرگز نخواهد فهمید که چقدر به آن‌ها مدیون است""
................
چرا ترجمه‌ی عنوان کتاب «در جستجوی زمان گمشده» است و نه مثلاً «زمان از دست رفته» یا «روزگار رفته» و نظایر آن؟ زیرا خود پروست در جایی از همین کتاب صریحاً به این معنی اشاره می‌کند: «این اعتقاد اقوام سلتی به گمان من بسیار معقول است که ارواح مردگان ما در موجود پست‌تری، حیوان یا گیاه یا شی‌ای بی‌جان، گرفتار می‌شوند و از دست ما می‌روند تا روزی که ـــ و آن روز برای بسیاری هرگز نخواهد آمد ـــ ما از کنار درخت بگذریم و شی‌ای را که زندان آنهاست تصاحب کنیم. آنوقت ارواح از جا می‌جهند و ما را می‌خوانند و به محض آنکه ما آنها را بازشناسیم طلسم می‌شکند و آنها به دست ما آزادی خود را می‌یابند، بر مرگ چیره می‌شوند و دوباره می‌آیند تا با ما زندگی کنند. گذشته‌ی ما هم به همین‌گونه است. کوشش برای یادآوری آن زحمت باطلی است و همه‌ی تلاش‌های هوش ما در این راه به هیچ نتیجه‌ای نخواهد رسید، زیرا زمان گذشته، بیرون از قلمرو هوش و دسترس آن، در شی‌ای مادی (در احساسی که این شی مادی به ما می‌دهد) پنهان است و ما هیچ نمی‌دانیم آن چیست. فقط به تصادف ممکن است که پیش از مردن آن را ببینیم یا هرگز نبینیم.»

◾️ابوالحسن نجفی
◾️◾️آیندگان ادبی، ۵ تیر ۱۳۵۴
| تاریکجا |
Profile Image for sAmAnE.
1,381 reviews161 followers
August 29, 2021
.
یاد یک تصویر چیزی جز حسرت یک لحظه نیست، و افسوس که خانه‌ها، راه‌ها، خیابان‌ها، هم چون سال‌ها گریزانند.
🕰
... چون که شاید می‌شد از این گرایش چنین نتیجه بگیرم که زندگی به ما می‌آموزد که برای ادبیات کم‌تر ارزش قائل باشیم و نشانمان می‌دهد که آنچه نویسنده از آن دم می‌زند چندان ارزشی ندارد؛ اما این نتیجه‌گیری را هم می‌توانستم بکنم که برعکس ادبیات به ما می‌آموزد که به زندگی بیشتر ارزش بدهیم، ارزشی که خود نتوانستیم درک کنیم و تنها به یاری کتاب می‌فهمیم که چقدر عظیم بوده است.
🕰
از پاراگراف بالا که در جلد آخر آمده، میشه نتیجه گرفت که چقدر ادبیات تو زندگی‌هامون نقش پررنگی داره و این کاملا قابل درکه. جلد آخر هم به پایان رسید... از اینکه این مجموعه رو خوندم خیلی خوشحالم و واقعا برام دستاورد و تجربه‌ی خوبی بود. جلد آخر رو خیلی دوست داشتم و حتما اگر فرصت بشه دوباره بازخوانیش میکنم. اهمیتی که پروست به هنر و ادبیات داده در این جلد خیلی ملموس تره. چیزی که برام خیلی جالب بود عقیدش در مورد مقایسه‌ی جهان خودمون و جهان‌های بسیاری که در اطرافمون از آدم‌های مختلف شاهدش هستیم، جهان‌هایی که به افراد دیگری تعلق دارند که همه در نهایت باهم متفاوتند، به نظرم باید این دید عمیق و زیبا رو مدیون ادبیات باشیم و امیدوارم که خودم بیشتر از قبل بتونم این موضوع رو درک و هضم کنم... عمر هنر دراز و زندگی کوتاه است.
Profile Image for Roya.
861 reviews206 followers
July 25, 2025
من تسلیم شدم.
این چند ماهی که با پروست گذروندم، جزو بهترین لحظه‌های زندگیم بود. بالاخره اون "بهترین کتاب زندگیم" رو پیدا کردم و از خط به خطش لذت بردم.
دوست داشتم یه ریویوی مفصل و زیبا واسه خودم بنویسم که بعدا با خوندنش به یاد بیارم که چرا شیفته‌ی پروست شدم. حقیقت اینه که من خیلی حرف راجع به این مجموعه دارم. واقعا می‌تونم ساعت‌ها راجع بهش حرف بزنم و ستایشش کنم ولی کلمه‌ها توی سرم گره خوردن و نمی‌تونم به جمله تبدیل‌شون کنم و امروز با مرور خلاصه‌ی آخر تمام جلدها، متوجه شدم که هیچ‌وقت نخواهم تونست. برای همینه که تسلیم شدم.
فقط می‌تونم تمام لحظات زندگی واقعیم که مشغول خوندن این مجموعه بودم (توی تاریکی، نااُمیدی، خوشحالی‌های بزرگ، جنگ، بیماری، حمله‌های اضطراب، دلخوشی...) و لحظاتی که توی این مجموعه زندگی کردم (کلیساها، کنار دریا، محافل رقص، پاریس، باز هم جنگ...) رو در اعماق قلبم حفظ کنم و هر بار با یادآوری‌شون لبخند بزنم و قلبم تندتر بتپه.
من هیچ‌وقت کتابی رو دو بار نخوندم و همیشه اینجوری بودم که وقتی می‌تونم کتاب‌های جدید و دنیاهای جدید رو کشف کنم، چرا باید به یه دنیای تکراری برگردم. ولی قطعا و حتما چند سال دیگه این مجموعه رو دوباره بازخوانی می‌کنم. از اولین خط تا آخرین خط‌.
این مجموعه برای من [به قول آقای اخوت] تبدیل به مجموعه دلی شده. مجموعه‌ای که هیچ‌وقت ازش رهایی نخواهم داشت. هیچ‌وقت!😭🩵✨️
Profile Image for Said.
173 reviews69 followers
December 13, 2019
بیست و پنج ساله بودم که رمان را شروع کردم و دو سال بعد که تمامش کردم، 70 ساله شدم. بدون شک بهترین کتابی بوده که تا الان خوانده ام. بی نظیر است. هر هنرمندی باید این اثر را بخواند.
Profile Image for Hodove.
166 reviews177 followers
November 11, 2018
نمیتونم راجع به خود کتاب بنویسم
پس راجع به حسم مینویسم،سخته چهارماه هر روز همراه کتاب بوده باشی و به صفحات آخرش برسی.جلد های اول میخواستم زودتر تموم بشه و جلدهای اخر هول کرده بودم که تموم بشه چیکار کنم.پاهام برای تموم کردنش سست شده بود.
تجربه خوندن مارسل پروست یکی از سخت ترین عجیب ترین و شیرین ترین تجربه های زندگیم بود و کتابیه که در سالهای اتی به شرط حیات حتما دوباره میخونمش.چون با یک بار خوندن نمیشه تمام عظمت بنای پروست رو تماشا کرد...

فقط اینکه کتابی نیست که بتونم به همه توصیه کنم بخوننش چون هم ممکنه پسند همه نباشه هم اینکه نیاز به وقت و پیگیری مداوم داره.توصیه م امانت گرفتن جلداولش از کتابخونه یا دوستی هست تا با سبک کاراشنا بشید و انتخاب بهتری داشته باشید.
Profile Image for Ehsan'Shokraie'.
777 reviews238 followers
November 18, 2020
جادویی در کتاب کلیسای پروست است. ردی آشنا گهگاه میان سطور چون بارقه ستاره ای در اسمان شب لحظه ای نگاهم را خیره می کرد و من بدنبالش,همچون جستن رد عشقی قدیمی به امید دیدار دوباره ای..اینک به پایان راه رسیده ام..در اخرین صفحه..در موعد گاه گشایش راز بزرگ شاهکار پروست..شگفتا که انسانی آنجاست..ناگهان برمیگردد..چهره ش بی نهایت آشناست...چهره ای که بازش می شناسم..در میابم که در تمام آن زمان ها که گویی بازتابی یا که انعکاسی اشنا در میان کلمات میدیدم..آن همه خود من بوده اند.."من"ی از اینده..من در پایان در جست جو..همان که اکنون بر من می نگرد همزمان که بازتاب چهره هایمان در هم شده یکی می شویم..در جست جو اثری ست برای سفر در زمان..., هر گاه که آن را میخوانیم سفری را اغاز کرده ایم که پایانش با مرگ "من" کنونی مان همراست,آن هنگام که "من"آینده مان را ملاقات می کند.

اکنون که از تمامی این صفحات عبور کرده ام,و در جست جو شاهکاری برای تمام عمرم خواهد بود..از آن رو که تک تک مراحل زندگیم را در جست جو ی زمان از دست رفته یافتم..آنچنان که با هر مجلد من متفاوتی از خود را باز شناختم..و آوای آشنای احساسات و خاطراتی که از ظرف زمان بیرون می آمدند..حال زمان در من خواهد مرد و من در زمان خواهم خفت...


گرم و زنده بر شنهای تابستان زندگی را بدرود خواهم گفت
گرم و زنده بر شنهای تابستان زندگی را بدرود خواهم گفت
تا قاصد میلیونها لبخند گردم
تابستان مرا در بر خواهد گرفت و دریا دلش را خواهد گشود
زمان در من خواهد مرد و من بر زمان خواهم خفت
زمان در من خواهد مرد و من بر زمان خواهم خفت
زمان در من خواهد مرد و من بر زمان خواهم خفت
آه زمان در من خواهد مرد و من بر زمان خواهم خفت

"کتیبه-فرهاد مهراد"
Profile Image for Zahra Mahboubi.
76 reviews59 followers
August 15, 2025
و پایان جلد هفتم… بیست و پنجم مرداد سال ۰۴

شیرین‌ترین، بزرگ‌ترین، پرچالش‌ترین و بدون‌شک بی‌مانندترین تجربهٔ کتابخوانی من بود، همراهی با پروست…
اثری عظیم و شاهکاری سترگ، که آرزو دارم عمری اگر بود سال‌ها بعد دوباره سراغش برم.
احساساتی که باهاش تجربه و لمس کردم برام قابل توصیف نیست. ناگفتنی‌هایی که هیچوقت سخنی برای ابرازشون پیدا نکردم رو تو این کتاب پیدا کردم، احساسات غریبی که با چشیدن مزه‌ای، دیدن منظره‌ای، شنیدن بویی لمس کردم و جوابی براشون نیافتم.
‌
و حالا قراره با ادامهٔ زندگی‌ام چیکار کنم؟
Profile Image for Nirvana.
238 reviews37 followers
June 14, 2021
***wow...what a beautiful journey!***
مدت تقریبا پنج ماه رو با "مجموعه در جستجوی زمان از دست رفته" همنشین و همدم پروست بودم و مطمئن هستم حالا حالا هم چنین خواهم بود.چقدر میشه از پروست درس گرفت!درس‌هایی درباره عمر و زندگی!ارزش وقت و عشق و هنر..میشه یاد گرفت چطور باید به زندگی نگاه کرد چه جزئیاتی در زندگی لایق توجه و صرف وقت هست و چه مسائلی برعکس باعث رنج و اندوه و هدر دادن این عمر بی‌تکرار میشه!ممنون جناب پروست که چنین گنجینه گرانبهایی از خودت به یادگار گذاشتی که همیشه ماندگار خواهد بود.
*به همه کتابخوان‌های واقعی پیشنهاد میکنم که هر وقت شکیبایی و وقت کافی در خودشون سراغ داشتند به سراغ این مجموعه برن و واقعا لذت ببرند.

جناب پروست در کتاب زمان بازیافته نوشته:
"کسانی که ممکن بود کتاب من را بخوانند به نظر من نه"خوانندگان من"،بلکه خوانندگان خودشان‌اند.چون کتابم چیزی جز نوعی عدسی بزرگ کننده نخواهد بود که به یاری‌اش خوانندگانم می‌توانند درون خودشان را بخوانند."
چقدر درست گفتی جناب پروست عزیز
Profile Image for نیکزاد نورپناه.
Author 9 books254 followers
September 25, 2018
منهای آدمهایی که وظیفه خودشان می‌دانند پروست بخوانند و به زور هم شده دوستش داشته باشند، برای خودم معیاری پیدا کرده‌ام که مشخص می‌کند چه کسانی از پروست خوششان می‌آید. جایی در جلد اول راوی از عشقش به مادرش می‌گوید. کل روز را به این امید سپری می‌کند که طبق معمول هر شب مادرش بیاید بالای سرش و بوسه‌ی شب‌بخیری بهش هدیه بدهد. کل روز که هیچی، آن کج‌خلقی شبانگاهی، آن غصه‌ای که با تاریک شدنِ هوا روی سرِ آدمیزاد آوار می‌شود را هم به امید همین بوسه تحمل می‌کند. (جایی دیگر، این تحول متناوب حال و احوال، این دمدمی بودنش را که شرح می‌دهد یادی می‌کند از آسما‌نهای نقاش‌های امپرسیونیست، لایه لایه، تدریجی، از خوش‌رنگ‌ترین صورتی تا چرک‌ترین خاکستری، همگی فشرده در هم، جوری که نمی‌فهمی چطور از یکی به دیگری رسیدی، دقیقاً مثل احوال‌مان، وقتی ناگهانی به خودمان می‌آییم و بدون فهمیدن ساز و کارِ اتفاقی که افتاده فقط می‌فهمیم که «تاریکیم».)

راوی منتظرِ مادرش است. بیدار در رختخوابش نشسته. اصلاً شروع «جستجو» با همان توصیف گذار از خواب به بیداری‌ست، توصیف آن مرحله‌ی بینابین بیداری و خواب که لنگرِ افکار در منطق و واقعیت شل می‌شود و همین افکارِ «ول و سرگردان» انگار مقدمه‌ی رویا، مقدمه‌ی خواب می‌شوند. صدای خش‌خش لباس مادرش که از راه‌پله بالا می‌آید، اشتیاقش را تیزتر می‌کند. آرزوی دست‌نیافتنی‌اش این است که مادرش بعد از بوسه‌ی شب‌بخیر ترکش نکند، تنهایش نگذارد، کل شب را پیشش بماند. پدرش طبعاً اجازه نمی‌دهد، چون بچه لوس بار می‌آید. پدری متعارف و نسبتاً سختگیر که ردپای بسیار محوی در کل هفت جلد دارد. جای تعجب هم نیست. راوی متاعِ اولیه‌ی یک مطالعه‌ی موردی برای عقده‌ی ادیپ است و جالب اینکه خود پروست در سرتاسر رمانش -که ابایی هم از ارجاعات متعدد (اما بجا) ندارد- هیچ اسمی از فروید نمی‌برد. آدمی که هم‌عصر نویسنده بوده و در شهر دیگری، چند صد کیلومتر آنورتر از مقرِ راوی داشته از قضا اصول کلی «تمنایی» که در طول رمان جاریست را تئوریزه می‌کرده.

البته که جالب بودن «جستجو» به این وابستگی بیمارگونه‌ی راوی و مادرش خلاصه نمی‌شود. داستانم گم شد: شبی از شبها بی‌تابیِ راوی بیش از اندازه می‌شود. قصد می‌کند به هر ترتیب و حقه‌ای شده کاری کند که مادرش کل شب پیشش بماند. از طریق خدمتکارشان، فرانسواز (که نصف نمکهای «جستجو» از برکت وجودش است) پیغام و پسغام می‌فرستد برای والدینش. مدعی‌ست حالش «بد» است. والدینش در طبقه‌ی پایین میزبان مهمانی هستند، سوان نامی.

(سوان از شخصیت‌های مهم «جستجو»ست، انگار پروتوتایپ اولیه‌ی راوی‌ست و این را اواسط داستان فهمیدم، گمانم جلدهای ۵ و ۶ که پروست عشق مریض‌وارش را توصیف می‌کند. عنوان یکی از جلدها «اسیر» است و باختصار گویای ماجراست: حسدی که از اندازه در رفته و راوی در جلدی نفس‌گیر کل ساز و کار عشق و عاشقی را بر اساس حسد و تبعاتش تئوریزه می‌کند. طبعاً آدمیزاد با خواندانش از هر نوع رابطه‌ی عاشقانه‌ی ماندگاری قطع امید می‌کند.)

برگردیم به مهمانی. سوان که می‌رود مادر دلش به رحم می‌آید و پدر را هم نرم می‌کند و خلاصه فرزندی که همه می‌دانند به نوعی بیمار است و حساس است و اعصاب ضعیفی دارد بالاخره به خواسته‌اش می‌رسد: پدر رضایت می‌دهد که مادر و فرزند شب پیش هم بخوابند. علی القاعده این لحظه‌ی اوج شادی راوی‌ست. چیزی که بی‌تابانه مشتاقش بوده و از او دریغ شده را بالاخره بدست می‌آورد.

اما، اما پیچش داستان، همانی که گفتم برایم به معیاری تبدیل شده برای شناسایی طُلاب پروست، همین جای داستان اتفاق می‌افتد: خوشی راوی لحظه‌ای بیشتر دوام ندارد، بلافاصله تردیدی آزارنده به ذهنش خطور می‌کند: اینکه والدینش خواسته‌اش را قبول کرده‌اند، معنی دیگری هم دارد؛ یعنی والدینش بالاخره بعد از سالها پذیرفته‌اند که فرزندشان «عادی» نیست، فرزندشان «بیمار» است، و بعد به مادرش فکر می‌کند که لابد چه غصه‌ای تحمل می‌کند از داشتن پسرکی که حالا دیگر «رسماً» بیمار است. این ذهن سیری ناپذیر است. فکر و خیال طبیعت ثانویه‌اش است. هر میلی، هر تمنایی صرفاً موضوعی‌ست برای زاییده شدنِ فکر و خیالی دیگر، ارضایی در کار نیست، اگر هم باشد، مثل مثالی که زدم، آناً لذتش نابود می‌شود و فکر و خیالی دیگر جایش را می‌گیرد. جلد اول را که می‌خواندم و با چنین «ذهنی» مواجه شدم، ذهنی که می‌توان گفت کمی بیمار است، ناگهانی بیانی (و نه درمانی) برای فکر و خیالهای خودم پیدا کردم؛ انگار تازه «نکته‌ی» پروست را فهمیدم، یا بهتر است بگویم «یکی» از نکاتش را. همین جای جلد اول بود که انگار قلاب ماجرا گرفتارم کرد. غربالی که حرفش را زدم همین است. بنظرم آدمی که روزمره ذهنش درگیر این سطح از دغدغه‌ها و خیالات می‌شود احتمالاً جذب «جستجو» می‌شود.

نمی‌دانم چقدر طول کشید، احتمالاً دو سال، ولی بالاخره تمامش کردم. کار سختی هم نبود. بر خلاف خیلی‌ها که شبی ۱۰ صفحه می‌خوانند، هر جلدی را که دست می‌گرفتم با سرعت عادی خودم تمامش می‌کردم (۳-۴ هفته)، لفتش نمی‌دادم. اما بین مجلدها وقفه‌های چند ماهه می‌افتاد. علی‌الخصوص جلدهای اول تا سوم که برایم مثل سه تا داستان متفاوت بودند. تازه از جلد چهارم به بعد بود که متوجه شدم پروست شروع کرده رشته‌ها را می‌کشد، رشته‌هایی از اینجا و آنجای تاریخچه‌ای که تعریف کرده. رشته‌ها را به هم می‌بافد و خب خودِ همین هم هیجان بدیعی داشت برای منِ خواننده: می‌دیدم چطور استادی ماهر در فنِ رمان‌نویسی، متنی اینقدر شلخته را دارد به شکیل‌ترین شکلی جمع و جور می‌کند. جمع و جور که نه، خودم را وسط «دامی» می‌دیدم که صیاد از جلد اول برایم پهن کرده بود و تنها در جلد چهارم و پنجم به بعد بود که تنگ شدن رشته‌ها را «لمس» می‌کردم. خاطرم است جلد «سدوم و عموره» را که تمام کردم با عطشِ «حالا چی می‌شه؟» رفتم سر کتابخانه‌ام و جلد پنجم را بیرون کشیدم.

حین خواندن جلد اول از حسادت سوان خنده‌ام می‌گرفت، عصبی‌ام هم می‌کرد. تصویری از عشق می‌داد که برایم زمخت و بدوی بود. من خودم هیچ وقت اینطور رفتار نکرده بودم. به خیال خودم در روابطم موقر بودم و متین؛ حاضر بودم بمیرم و دم از حسادت نزنم. از آن‌طرف سوان، نصف شب به شیشه‌ی معشوقش سنگ می‌پراند تا شکش برطرف شود و خیالش از بابت «رقبا» راحت شود، خیالی که هیچ‌وقت راحت نمی‌شود؛ اعتمادی که هیچ‌وقت جلب نمی‌شود. با ادامه‌ی ماجرا فهمیدم آن یکی داستانِ عاشقانه‌ی «جستجو»، منظورم رابطه‌ی بارون دو شارلوس و ویولونیست است، چطور آن یکی هم مولفه‌هایی شبیه ماجرای سوان دارد. و چطور همه‌ی اینها می‌شوند مقدمه یا شاید هم «قالب» روابط خود پروست با معشوقه‌هایش.

فرویدی‌اش احتمالاً پروتوتایپ یا قالب نیست، «ایماگو» است. پروست به نوعی یک «الگوی» عشق را در کودکی و نوجوانی دیده، همان را پیاده کرده، و البته چون نابغه بود همان را «تئوریزه» هم کرده. الگوی «عاشقِ حسود» البته خیلی قدیمی‌تر از پروست است. آدمی به گندگی شکسپیر اتللو را نوشته. از قضا جواب مختصر و مفید جفت نویسنده‌ها هم یک چیز بود: دوای حسادتی به آن شدت و حدت حذفِ معشوق است. اتللو زنش را کشت تا برای همیشه از «شک» راحت شود. معشوقه‌ی پروست البته کمی خوش‌شانس‌تر بود.

طرح کلانی که پروست در جستجو ریخته محدود به این کلیات نیست. گاهی فکر می‌کنم تا مدتها می‌شود ردیابی‌های این شکلی انجام داد، در چیزهای جزيی‌تر. مثلاً وسواس یا شاید بتوان گفت درک هنری سوان در مورد کیفیت پارچه‌ها را خاطرم است. شالی که برای معشوقه‌اش هدیه می‌گیرد شبیه شالی‌ست که بوتیچلی در یکی از نقاشی‌هایش کشیده، به گمانم دور گردن مریم. بی‌ربط: اما این‌قدر خوش‌شانس بوده‌ام که نقاشی را از نزدیک در اوفیتزی ببینم. بدیهی‌ست که اگر سوان آن‌طور بیمارگونه مجذوب چنین جزئیاتی نبود من هم مثل توریستی بی‌حوصله با پاهای کوفته، نقاشیِ بوتیچلی را می‌دیدم و «عبور» می‌کردم و حالا اتفاق خاصی هم نمی‌افتاد، اما شاید تهِ حرفم این است که لابلای خواندن پروست، اگر آدم دل به کار بدهد، قریحه‌ی زیبایی‌شناسی‌اش هم صیقل می‌خورد. همین حساسیت به کیفیت «پارچه» و دوخت و دوز لباسها را هم راوی دارد، هم دوشارلوس دارد، و حتی در فرازی بامزه دوشارلوس و راوی چند صفحه‌ای در مورد لباس زنان و پارچه‌های بکار رفته حرف می‌زنند. اینها اضافات نیستند، دغدغه‌هایی برای تقلید اشرافیت هم نیستند.

مدتهاست که به معیاری فکر می‌کنم، جدای از طیف خوب-بد، برای طبقه‌بندی آدمها و رفتارها و چیزها. در ذهن کم‌توانِ خودم به طیف والا-نازل رسیده بودم. دیدن دنیا و طبقه‌بندی‌اش نه بر اساس درست و غلط‌های مرسوم بلکه طرد کارهای نازل و مبتذل. گمانم پروست حد نهایی این نگاه است. در کل رمانش ردی از کارهای خوب یا بد نیست. همه چیز «طبیعی‌ست» و بر طبق طبیعت انسانی پیش می‌رود. راوی رفیقی دارد اشراف‌زاده. عاشقِ زنی هرجایی شده. شیدا. واله. بی‌حد و مرز پول خرجش می‌کند و تقریباً نابینا شده و نمی‌بیند که آن زن چطور پشت سرش با کسان دیگری سر و سِر دارد. این البته بخشی از الگوی «عشق» در دنیای پروست است: زنان خائن. و البته مردانی که بعد از فروکش کردن بیماری عشق و حسدشان و «اختیار» کردن معشوق بعنوان همسر (یا می‌توانید اینطور بخوانید: مالکیت تمام و کمالِ معشوق)، حال‌شان عادی می‌شود و تازه هرز پریدن و خیانت را شروع می‌کنند. کاری نداریم. جایی راوی می‌فهمد که معشوقه‌ی رفیقش خیانت می‌کند. کلی سوال برایش پیش می‌آید و کلی حرف و تفسیر، اما مطلقاً حرفی از این نمی‌زند که موضوع را به رفیقش اطلاع دهد یا نه. چنین «سؤال اخلاقی‌ای» ذهنش را درگیر نمی‌کند. چنین موضوعی انگار به کل دون شأنش است. وظایف اخلاقی رایج برایش بی‌معنی‌اند، کلاً در دنیایی آن طرف‌تر از خوب و بد زندگی می‌کند.

غبطه خوردن به نبوغ پروست که بی‌معنی‌ست. اما به این «رو راست» بودنش می‌شود غبطه خورد. در ظاهر، بستر داستان محافلِ اشرافی پاریس است و محافل هنری نزدیک به آن. صحبت از کار و پول و معاش جایی در کل هفت جلد رمان ندارد. گمانم خواننده‌ی امروزی پروست هم به نسبتِ متوسطِ جامعه دغدغه‌ی ذهنی و مالی کمتری باید داشته باشد، وگرنه احتمالاً نمی‌تواند «وارد» داستان شود. با این احوال، روایت پروست صادقانه است. انگار کوچکترین ترسی از انگ خوردن ندارد. جایی در جلد «سدوم و عموره» به معشوقه‌اش بدبین شده که شاید تمایلات همجنس‌گرایانه داشته باشد. ییلاقند و هر هفته با قطار به محفلی می‌روند، به کوشکی مشرف به مناظر زیبای دریا و جنگل. راوی نگران شده: هر بار پس از رسیدن‌شان به کوشک، معشوقه‌اش با خانم میزبان به اتاقی می‌رود برای آرایش و لباس پوشیدن. راوی مشکوک شده مبادا همانجا چیزکی بین معشوقه‌اش و خانم میزبان پیش بیاید. لذا تصمیم می‌گیرد کیف آرایشی به معشوقه‌اش هدیه بدهد تا در همان قطار آرایش کند و محتاجِ خلوت کردن در اتاق میزبان نباشد. اینها مقدمه بود؛ راوی تلگرافی می‌فرستد به پاریس، به شخص لویی کارتیه، تا برای معشوقه‌اش کیف لوازم آرایشی طرح کند و بفرستد به ییلاقشان. جوری این را نوشته انگار کارتیه نوکر آبا و اجدادی‌شان است، یا نهایتاً کمی بالاتر. چنین سطحی از تجملات را بدون واهمه توصیف می‌کند. منِ مخاطب هم ظن فخرفروشی نمی‌برم. به نظرم صرفاً روراست بودنش است که کارگر شده. از این ور دور و بر خودم را تماشا می‌کنم: هر مؤلفی که می‌بینی انگار بی‌استثنا از دل فقر و نکبت سربرآورده، و البته که عمده‌شان تصنعی‌اند. انگار نوعی مسابقه برقرار است برای فخرفروشی با فقر و فاقه.

الکی طولانی شد. آخر سر هم طبق معمول سحابی. مکرر افسوس خوردم که چرا یکی مثل قاضی جستجو را ترجمه نکرد (وسطهای این دو سال با فارسی ارگانیک قاضی در ترجمه‌ی دن کیشوت مواجه شدم و پراندن اسم قاضی از آنجا می‌آید). سحابی لحن به‌خصوصی دارد، ممتد و سمج در کل طول رمان موفق شده حفظش کند، گمانم امضایش است. اما این لحن بنظرم ساختگی‌ست. منظورم این است که چندان ربطی به لحن پروست ندارد. این را با احتیاط می‌گویم، صرفاً از مقایسه‌ی دو جلدی که از ترجمه‌ی انگلیسی خواندم. تلاش سحابی برای «فاخر» بودن نثرش را نمی‌فهمم.
در جلد هفتم پروست رسالتش را شرح می‌دهد؛ در روایتش فنی به کار برده که خلاصه‌اش نوعی بسیار غنی از «تداعی آزاد» است. «زمان» عامل اعوجاج واقعیت است و پروست با کنکاشِ غیرخطیِ گذشته‌اش (غیرخطی روی محور زمان) تلاش می‌کند تا حد ممکن اعوجاجِ ناشی از زمان را کمرنگ کند، اعوجاجی که ادراکمان از واقعیت را مخدوش می‌کند. در این سفر غیرخطی روی محور زمان، اتفاقاتی مانند خیساندن کلوچه‌ی مادلن نقاط مرجعند، زنجیره‌ای تشکیل می‌دهند و مابقی «زندگی» یا «واقعیت» زندگی حول این زنجیره شکل می‌گیرد، به کمک تداعی‌های تو در تو. پس اگر رسالت اینقدر ناب است، یعنی چنگ زدن به «خودِ واقعی زندگی»، آن وقت فارسی‌ای اینقدر «مصنوعی» ابزاری‌ست مشکلدار.

تک و توک ایراداتی هم پیدا کردم. گمانم بامزه‌ترین‌شان همانی‌ست که ترجمه کرده «کائنات کانتی» که یحتمل یونیورسال‌ها را کائنات ترجمه کرده؛ مطمئن نیستم. اینها که نمکند، مورد آزادهنده جملاتی‌اند که «بد» نوشته شده‌اند. با ذره‌بین باید دنبال فعلی بگردی که بعضاً وجود ندارد و جمله‌ای طویل با گزاره‌های تو در تو لنگ در هوا مانده.

اما شاید هم ماجرا از بیخ ایراد دارد؟ منظورم این است که شاید از اساس این ترجمه برای سحابی بلندپروازی بود؟ مثالی از جلد هفتم (ص ۲۶۰، پانویس شماره ۱۰۱). پروست مشغول جمع‌بندی‌ست، عشق‌هایش را نهایتاً عامل رنج خودش می‌داند اما همین رنج را بعنوان تنها دستمایه‌ی خلاقیت شناسایی کرده. «صد برابر بیش از آنچه باید» به زنان پول می‌داده و مدعی‌ست همین «جریانِ پولی که به زنان می‌دهیم» در نهایت امکان خلق اثر هنری (بخوانید تألیف «جستجو») را می‌دهند. مشخصاً هضم این یکی برای سحابی ثقیل بوده چون بلافاصله پانویس زده: «تعبیر بسیار زیبایی است درباره‌ی نقشِ رنج در آفرینش که متأسفانه پروست با ربط دادن آن به پول، بویژه پولی که خرج ”زنان‟ می‌شود، آن را محدود و گنگ و به بیان ساده ”خراب‟ کرده.» ساز و کاری که پروست تشریح کرده به مذاق من که دلنشین است، نه گنگ است و نه خراب، علامتش هم زده‌ام، اما قبول کنیم، در کل پروست نویسنده‌ی متعارف و خاکی و دوست‌داشتنی‌ای نیست. زیادی متمکن، بیکار و بیمار، عیاش و هرزه، نگاه بالا به پایین، نسبتاً زن‌ستیز (زن‌ستیز زیاده‌روی‌ست، اما آن «خیرگی مردانه» را قطعا دارد)، و آخرین چیزی هم که برایش مهم است این است که بنظر ما اخته‌ها آدم «خوب و درستی» بیاید. مشخصاً از چارچوب صلب ذهن کسی مثل سحابی چند فرسخ آن‌طرف‌تر است. سحابی نه ذهنش ذهن پروستی بود و نه فارسی‌اش در آن حد اندازه. البته بی‌انصاف نباشم، کاملاً از پس ترجمه برآمده اما در نهایت محصول درجه یکی نیست.
Profile Image for Abolfazl.
100 reviews39 followers
March 24, 2020
اثری بود که از خود پروست به ما تحویل داده شد چون که به قول خود پروست :"از اثری که در درون خود حمل می کردم احساس رشد و اعتبار می کردم، چنان که از چیز ارزشمند و آسیب پذیری که به من سپرده شده باشد و دلم بخواهد آن را سالم به دستانی که از آنِ آنها و نه خودم بود تحویل بدم. "
ما نه خوانندگان پروست که به قول او" خوانندگان کتابش، خوانندگان خودشان اند چون کتابم چیزی جز نوعی عدسی بزرگ کننده مانند آنهایی نخواهد بود که عینک ساز کومبره به مشتریانش می داد : کتاب من، که به یاری اش به خوانندگانم وسیله ای خواهم داد که درون خودشان را بخوانند. در نتیجه از ایشان نخواهم خواست که ستایش یا تحقيرم کنند، فقط این که به من بگویند که آیا همین است که من می گویم، آیا واژه هایی در درون خود می خوانند همان هایی است که نوشته ام (که در ضمن، اختلاف های احتمالی در این باره همواره به این معنی نیست که من اشتباه کرده باشم، بلکه گاهی به مفهوم آن است که چشمان خواننده از آنهایی نیست که کتاب من برای آنها و برای خواندن درون خود مناسب باشد)."
با تمام فراز و فرودش به پایان رسید ولی چون "شاهکارهای بزرگ کمتر از زندگی دلسرد می کنند. چه آنچه را که در آنها از همه بهتر است اول نمی دهند." این شاهکار را دوباره خواهم خواند تا گذر زمان مرا به قسمت هایی که چشمانم قادر به دیدن آنها نبود بازیابند و خویشتن خویش را بهتر بشناسم.
Profile Image for Cloudy.
73 reviews54 followers
October 14, 2022
چه حسی ناب‌تر از لمس چنین شاهکاری؟
جلد آخر انگار کلید نهایی روایات قبلیه و اینجاست که تمام جزئیاتی که خونده بودی برات به تصویر کشیده می‌شه.
دلم نمی‌اومد جلد آخر رو تموم کنم. -.-
Profile Image for amin akbari.
314 reviews178 followers
June 17, 2018
به نام او

امّا به خود برگردیم: من فروتنانه تر از اینها به کتاب خودم فکر میکردم، و حتی تعبیر دقیقی نبود اگر کسانی را که ممکن بود آن را بخوانند «خوانندگان خودم» مینامیدم. زیرا چنین کسانی به نظر من نه خوانندگان من، بلکه خوانندگان خودشان اند، چون کتابم چیزی جز نوعی عدسی بزرگ کننده مانند آنهایی نخواهد بود که عینک ساز کومبره به مشتریانش میداد؛ کتاب من، که به یاری اش به خوانندگانم وسیله ای خواهم داد که درون خودشان را بخوانند. در نتیجه از ایشان نخواهم خواست که ستایش یا تحقیرم کنند، فقط اینکه به من بگویند که آیا همین است که من میگویم، آیا واژه هایی که درون خود میخوانند همانهایی است که من نوشته ام

به نظر من این سطور از مجلد زمان بازیافته مهمترین هدف مارسل پروست از نگارش در جستجوی زمان از دست رفته است و به خوبی نمایانگر رسالت این رمان حجیم است.
حال من این رمان را تمام کردم و به قول سعدی :«به خاطر داشتم که چون به درخت گل رسم دامنی پر کنم هدیه اصحاب را» ولی متاسفانه دامنم چندان از دست نرفت و بوی گلهای گلستان مارسل پروست چندانم مست نکرد. رمان را چندان دوست نداشتم از خیلی از فرازهایش لذت بردم ولی کلیت اثر برایم دوست داشتنی نبود شاید یکی از مهمترین عاملهایش این است که از زبان اصلی نخواندم (و واقعیت امر نثر مرحوم سحابی هم چندان جذاب نبود) ولی به مهمترین عامل محبوب نبودن درجستجوی زمان از دست رفته در نزد من این است که طبع ادبی من بیشتر آثار کلاسیک را میپسندد تا آثاری از این دست را. به هر رو تجربه خواندن این رمان برای من تجربه بسیار خوب و بزرگی بود
Profile Image for Mat.
132 reviews42 followers
June 3, 2019
دوازده سال پیش کل تابستونم به خوندن این کتاب بی نظیر گذشت
فقط شگفتی بود و تحسین
به طرز عجیبی این کتاب آدمو مسحور خودش میکنه و به هیچ عنوان گذشت زمان درک نمیشه
Profile Image for Shiva.
16 reviews5 followers
May 4, 2024
یک‌ سال بیشتر از زمانی می‌گذره که خوندن در جستجوی زمان از دست رفته رو شروع کردم می‌گذره. این یک سال اصلا آسون نبود اما با وجود تمام غم و سختی هرروز سهم کتاب رو خوندم و این بهترین کاری بود که تو زندگیم انجام دادم. پروست کل زندگی و نگرش من رو تغییر داد و کاش می‌شد همه رو بشونم پاش و بگم بخونش خواهش می‌کنم. حالا عمیقا می‌دونم که درد، غم، خوشی و هر چیز دیگه‌ای دائمی نیست و همه‌اش می‌گذره. فهمیدم چقدر هنر مهمه و باید بیشتر و بیشتر بهش اهمیت بدم. تمام حس‌هام قوی‌تر شدن. بهتر می‌بینم، بهتر می‌شنوم و حس می‌کنم. می‌دونم تو زندگی اتفاق‌های تلخ و غیر منتظره زیادی می‌افتن ولی این به این معنی نیستن تا ابد قراره درد بکشم بخاطرشون چون این من به زودی می‌میره و یک من دیگه متولد می‌شه که برای اون تمام این‌ها مسئله بزرگی نیست. مهم نیست چقدر کسی رو دوست داشته باشی، به چیزی خیلی عشق بورزی یا از چیزی متنفر باشی حتی این احساسات هم به مرور از بین می‌رن و ازشون چیزی جز خاطره باقی نمی‌مونه.
خیلی خوشحالم که زود و آروم خوندمش.
و مطمئن‌ام اگر زنده باشم یکبار دیگه خواهم خوندش.
Profile Image for Elakhsrvi .
33 reviews1 follower
May 26, 2025
هر کتاب گورستان بزرگیست که نام بیشتر گورهایش محو شده است و دیگر خوانده نمی‌شود.
Profile Image for Saaye Tafreshi.
139 reviews12 followers
August 30, 2017
نویسنده، فقط به دلیل عادتی که ریشه در زبان غیرصمیمی دیباچه‌ها و تقدیم‌نامه‌ها دارد می‌گوید: «خواننده‌ی من».

در حالی که در واقع، هر خواننده‌ای، زمانی که کتابی را می‌خواند، خواننده‌ی خودش است.

کتاب نویسنده چیزی جز نوعی وسیله‌ی بصری نیست که او در اختیار خواننده می‌گذارد تا با آن بتواند آنچه را که شاید بدون آن کتاب نمی‌توانست در خودش ببیند، درک کند.

محک حقیقت کتاب این است که خواننده آنچه را که کتاب می‌گوید در خودش باز بشناسد.
باور نميشه كه تونستم اين كار عظيم و به اتمام برسونم
اين كتاب ارزش بارها خوندن و داره
چون يك رمان نيست كه به خودت بگي داستانش لو رفته و ديگه خواندنش لذت نداره
سطر سطر اين كتاب لذتي بسيار داره
بارها و بارها و بارها بايد اين طعم شيرين را چشيد
Profile Image for Samane⚘️.
242 reviews29 followers
August 11, 2025
بعد از خوندن "در جستجوی زمان از دست رفته" مارسل طلسمتون میکنه و تا ابد ن تنها  این اثر رو از یاد نمی‌برید بلکه مثل راوی جستجوگر داستان تو گذشته تو خاطراتتون کنکاش میکنید و دنبال چیزهایی که سالهاست گم کردین می‌گردید و وقتی پیداش کردین به یک دیوار فولادین میخکوب میکنید که دیگه هیچ وقت گمش نکنید.


جلد مورد علاقه : جلد ۵ به اسم اسیر 🥺
Profile Image for Sara.
37 reviews6 followers
October 27, 2023

در جستجو ی زمان از دست رفته بالاخره بعد از سه سال تموم شد و احساسم شبیه اونجاییه که مسکوب درباره این کتاب میگه :

«از وقتی کتاب تمام شده، از سفر به سرزمینی برگشته ‌‌ام که ریگزارهای درشت، دره‌های سرسبز، گردنه‌های بلند، ابرهای بی‌قرار و دشت‌های فراخ داشت، که شب و ستاره و راه‌های دورِ پیچ در پیچ و فصل‌های درهمی داشت، با جوی و جویبار و خواب سخت‌تر از سنگ کوه و سایه آدم‌هایی با صورتک ها و لباس های همه رنگ؛ وزمان که آرام ‌تر و پنهان تر از نسیم، یکنواخت ا‌ز درونْ در رگ هر چیز می‌وزید و چیزها وچیزهای دیگر... »

با این کتاب رابطه ای دارم که با هیچ رمان دیگری نداشتم. دائم انگار پروست اینجا حاضر است و با من حرف میزند. پروست memorialiste است در سراسر اثر حضور دارد و مرکز آن است. برخلاف آنکه میکوشد پیدا نباشد از مارسل حرف میزند. دلم برای حرف زدن با آقای پروست، این خردمند تنگ میشود.
Profile Image for Sonya.
504 reviews374 followers
March 23, 2020
در نهايت به اخرين جلد اين رمان عظيم با بيش از يك ميليون و دويست هزار كلمه رسيديم كه "زمان باز يافته" نام دارد و راوي پس از سپري كردن تاملات در شناخت انسانها و جهان پيرامون به زمان ماندگار مي رسد و نتيجه ميگيرد كه باز آفريني زمان از دست رفته با جاودانگي اثر هنري ممكن است، اما براي انسان فاني زمان محدود است و راوي بايد هر چه زودتر دست به كار شود.
كتابي كه راوي بايد بنويسد هماني است كه خوانده ايم و به پايان برده ايم و اين تعليق شيرين شگرد نهايي پروست است.
پروست در اين اثر بارها به " داستانهاي هزار و يك شب" اشاره كرده و خود را خالق اثري مشابه آن ميداند كه يك راوي با تماشاي محيط و انسانهاي پيرامون خود و اثار سير زمان بر آنها، اثر جاودانه خود را خلق ميكند.
.
قسمتي از كتاب:
"آنگاه نوري نشانم داد كه اثر هنري تنها وسيله بازيافتن زمان از دست رفته است، در درونم روشن شد و فهميدم كه همه ي اين مصالح اثر ادبي زندگي گذشته ام است. فهميدم كه اين همه از طريق خوشي هاي سطحي تنبلي، مهرباني، درد و رنج به من رسيده بود و آنها را در خود انبار كرده بودم بي انكه ديگر كاربرد و حتي ماندگاري شان را حدس بزنم".
.
.
نويسنده جلد اخر كتاب را بعد از اولين جلد نوشته و بعد به تدريج پنج جلد مياني را اضافه كرده است.
سخن و نقد حرفه اي در مورد اين اثر عظيم از توان من خارج است و امروز بعد از گذشت بيش از يك ماه روزهاي با مارسل بودنم به پايان رسيد اما بي شك اين اثر در ذهن من و مطالعات بعدي ام اثري ماندگار خواهد داشت.
Profile Image for Farnaz.
360 reviews137 followers
March 13, 2016
رنج می‌بردم از این که باید ایشان را در درون خودم می‌جستم، زیرا زمان آدم‌ها را دگرگون می‌کند اما تصویری را که از ایشان داریم ثابت نگه می‌دارد. هیچ چیز دردناک‌تر از این تضاد میان دگرگونی آدم‌ها و ثبات خاطره نیست، آن‌گاه که می‌فهمیم آن‌چه در حافظه‌مان با چه طراوتی باقی مانده در زندگی دیگر بهره‌ای از آن ندارد، می‌فهمیم که نمی‌توانیم در بیرون از خود به آن‌چه در درونمان بسیار زیبا می‌نماید، به آن‌چه آرزوی بسیار هم انحصاریِ دوباره دیدن خودش را در ما می‌انگیزد نزدیک شویم
____________________________________________
عشق بخشی از خود ماست که دوامش بیش‌تر از «من»های متفاوتی است که یکی پس از دیگری در درونمان می‌میرند و خودخواهانه می‌خواهند عشق را برای خود نگه دارند، و جان ما، هرچقدر هم که این مایه‌ی رنجمان باشد که در ضمن رنج مفیدی است، باید از فردها جدا شود تا به عامیت ایشان برسد و این عشق را، درک این عشق را به همه بدهد، به روحِ همه شمول بدهد و نه به این زن و سپس آن زن که این «من» و سپس آن «من» گذشته ما دلشان می‌خواست در او ذوب شوند.
____________________________________________
در برابر اثر هنری به هیچ‌‌وجه آزاد نیستیم، به اختیار خودمان به وجودش نمی‌آوریم، بلکه از پیش در درون ما هست و باید آن را به این دلیل که هم ضروری و هم پنهان است کشف کنیم، چنان که این یا آن قانون طبیعت را کشف می‌کنیم. اما این کشفی که هنر می‌تواند امکانش را به ما بدهد آیا در نهایت کشف آن چیزی نیست که باید برای ما از همه‌ چیز ارزشمندتر باشد و معمولا برایمان تا ابد ناشناخته می‌ماند، یعنی زندگی حقیقی‌مان، یعنی واقعیت به آن صورتی که حسش کرده‌ایم و چنان با آن‌چه فکر می‌کنیم تفاوت دارد که آکنده از شادکامی می‌شویم هنگامی که اتفاقی خاطره‌ی واقعیش را به ذهنمان می‌آورد.
Profile Image for Pejman.
50 reviews28 followers
October 26, 2019
:کمی درباره ی طرح در جستجو
آیا جستجو طرح دارد؟
جستجو را نباید با معیار ادبیات کلاسیک و رئال سنجید. چون به نتیجه ی مطلوبی نمیرسد.
جستجو از سنخ کارهای ذهنی ست.
...آثار جویس و وولف و بخشی از کارهای فاکنر هم همینگونه اند
این مدل از کارها از طراحی معمول پیروی نمی کنند .
گرچه به نظرم طرح دارند و
جستجو مثلا طرح دقیقی هم دارد،
راوی یک حرکت طولی متناوب دارد در این کتاب تا مراحل رشد را طی کند و
در انتها شروع به نوشتن کند(همان آفرینش هنری، که باز خودش یکی از بحثهای اصلی تمام جلدهای رمان هم هست)...
برای رسیدن به اینجا مراحل مختلفی را نویسنده طراحی کرده تا راوی بگذاراند از
خانه/خاطره/کودکی/ مرگ/ملال/ اشراف/حسادت/رنج و عشق البته وهزار مورد دیگر. که
هر کدام مرحله ی کوتاه و بلندی ست از مراحل طولانی رسیدن به آفریدن.
...که به نظر نویسنده حد تعالی انسان است
طرح کلی تر دیگری هم که در جستجو حاکم است که
طرح دوری یا دایره ایست به
این شکل که که در پایان جلد آخر راوی توانایی آفرینش و خلاقیت را یافته و
میخواهد شروع کند به نوشتن و
انگار رمانی که خوانده ایم در این 7جلد همین کتاب ست که راوی میخواهد بنویسد...یعنی
...در پایان گویا دوباره برمیگردیم به همان ابتدای جلد اول
...متن دارد خودش را دور می زند و به حیاتش ادامه می دهد
Profile Image for Moeen.
86 reviews313 followers
October 2, 2010
سرشتی که می‌کوشیم انکار کنیم به هر حال در درون ما هست. چنین است که گاهی ما وقت خواندن شاهکار تازه‌ای از یک نابغه، با خوشحالی همه‌ی اندیشه‌هایی را در آن می‌بینیم که خود نیز داشته امّا بی‌ارزش پنداشته بودیم، همه‌ی شادی‌ها یا غم‌هایی که در خود مهار کرده بودیم، دنیایی از احساس‌هایی که ناچیز می‌شمردیم امّا از کتابی که در آن دیده‌ایمشان می‌آموزیم که احساس‌هایی ارزشمندند.
Profile Image for Maryam Zarrinbal .
33 reviews
January 19, 2020
چند روز پیش پس از چندماه که از شروع به‌خواندن رمان زیبا و طولانی “در جستجوی زمان از دست رفته” می‌گذشت،بالاخره تمومش کردم.
جایی خونده‌بودم : “اگر کسی بگوید که این کتاب را کامل خوانده است، اما سابقه‌ی بستری شدن طولانی در خانه و بیمارستان را نداشته باشد، باید در صحت گفتارش تردید کرد!”
خب باید بگم خوشبختانه من کتاب رو تموم کردم بدون اینکه جایی بستری بشم!
الان که کتاب رو تموم کردم حالتم شبیه همین پیرمرد عروسکی‌ست که آسوده‌خاطر نشسته و داره پیپش رو می‌کشه.
این کتاب بدون شک شاهکار ادبیاته
پروست با کلمات جادو کرده! توصیفاتش از اشخاص، وقایع، حالات درونی انسانها و هرچیزی که میبینه میشنوه و حس میکنه بی‌نظیره!
بعضی قسمتهای کتاب دیوانه‌کننده‌ست. مثل توصیفش از شیرینی مادلن وقتی به چایش میزنه و در دهانش میگذاره، توصیفش از دقایق انتظار برای بوسه‌ی شب‌بخیر مادرش،کلماتی که در سوگ مادربزرگش نوشته، وقتی از حسادتهاش مینویسه و بالاخره صفحات آخر مجموعه وقتی تصمیم میگیره از مردم فاصله بگیره و شروع به نوشتن این کتاب کنه!
کتاب جستجو برای کسانی که به موضوعات فلسفی،روانشناسی و خودشناسی علاقه‌مند هستند بی‌نظیره. کاوش و پویش در ژرفای درون انسانهاست.
ولی خب! خوندنش زمان‌بره، تمرکز فراوان میخواد، از نظر محتوایی میشه در ردیف کتابهای سنگینتر طبقه‌بندیش کرد و باید علاقه‌مند به موضوع کتاب بود.
کتاب بخش‌بخش نیست. جملاتش بسیار طولانی هستند. بعضی جملات گاهی بیشتر از نصف صفحه‌ست. جوری که گاهی مجبوری برای اینکه مفهوم جمله رو بهتر درک کنی بری دوباره از اول بخونی.
قبل از شروع به خوندن کتاب شنیده‌بودم که
گفته می‌شود می‌توان آن را از هر صفحه‌ای كه باشد آغاز كرد و یا گهگاه چند صفحه‌ای از هر كجای آن را خواند و از ژرفا و گستره‌ی اندیشه‌ی نویسنده و ظرافت و حساسیت هنرش كه جستجو را یكی از بزرگ‌ترین آثار ادبیات معاصر جهان می‌كند لذت برد.
ولی به‌نظر من بهتره این کتاب رو از همون جلد اول شروع و به ترتیب صفحات و جلدهاش پیش برد. چون در غیر این‌صورت سردرگمی پیش‌میاد و شاید درک محتوی رو سختتر کنه.
گزیده‌ای از کتاب:
“اگر اثر در پرده بماند و تنها آیندگان آن را بشناسند، اینان برای آن اثر آیندگان نیستند، بلکه جرگه‌ای از هم‌عصرانی‌اند که فقط پنجاه سال دیرتر زندگی می‌کنند. ازاین‌رو، هنرمندی که بخواهد اثرش پایدار بماند، باید آن‌را به‌ سوی هرچه ژرف‌تر جایی، به قلب آینده‌ی دوردست، پرواز دهد.”
Profile Image for سـارا.
310 reviews227 followers
May 1, 2026
تصمیم گرفته بودم بعد تموم شدن همه جلدها یه ریویوی مفصل بنویسم، اما الان واقعا نمیدونم اصلا باید از کجا شروع کنم، از چی بگم، چطور بگم..
آدمی که موقع شروع این کتاب بودم با آدمی که الان هستم خیلی فرق داره، ۲ تا جنگ رو دیده و درنهایت چیزی که تو اون روزای سیاه نجاتش داده کلمات پروسته. انگار من هم همراه پروست تو زمان حل شدم، از سالهای دور شروع کردم تا رسیدم به زمان بازیافته.
جوری که پروست می‌نویسه شبیه هیچ‌کس نیست، تا نخونیش تا درکش نکنی نمی‌تونی بفهمی چطور همچین شاهکاری رو خلق کرده!
تجربه‌ی خوندن این کتاب شیرین‌ترین، سخت‌ترین، طولانی‌ترین و لذت‌بخش‌ترین تجربه‌ی خوندنم بود، معجونی از همه‌ی احساس‌هایی که میشد باهم تجربه‌اش کنی ✨
Profile Image for Arezoo.
226 reviews
October 28, 2025
جلد آخر رمان «در جستجوی زمان از دست رفته» با عنوان «زمان بازیافته»، نقطه اوج فلسفی و روایی این شاهکار است که با کشف ماهیت زمان و هنر، به پایان می‌رسد. پروست در این بخش، مفهوم خاطره و تجربه زیسته را به اوج می‌رساند.

- راوی پس از سال‌ها دوری، به پاریس بازمی‌گردد و با تغییرات اجتماعی، فرهنگی و شخصی اطرافیانش مواجه می‌شود. بسیاری از شخصیت‌های آشنا پیر شده‌اند یا تغییر کرده‌اند، و این گذر زمان به‌وضوح در روایت حس می‌شود.

- راوی درمی‌یابد که زمان نه خطی، بلکه حلقه‌ای و درهم‌تنیده با خاطرات است. او با تجربه‌های حسی (مثل صدای قاشق در فنجان یا طعم شیرینی مادلن) به گذشته بازمی‌گردد و درمی‌یابد که هنر می‌تواند زمان را حفظ کند.

- در پایان، راوی به این نتیجه می‌رسد که باید رمان زندگی‌اش را بنویسد. او درمی‌یابد که تنها از طریق نوشتن می‌تواند معنا و پیوستگی زندگی را بازسازی کند. این تصمیم، چرخه‌ای را کامل می‌کند که با خاطره‌ای از کودکی آغاز شده بود.

---
پروست در این جلد، زمان را نه به‌عنوان یک عنصر فیزیکی، بلکه به‌عنوان تجربه‌ای ذهنی و عاطفی بررسی می‌کند. خاطرات، لحظات روزمره و احساسات، زمان را شکل می‌دهند و بازآفرینی آن‌ها در ذهن، نوعی جاودانگی می‌آفریند.

- در بازگشت راوی به جامعه، شاهد افول ارزش‌های اشرافی و تغییرات فرهنگی پس از جنگ جهانی اول هستیم. پروست با نگاهی انتقادی، زوال طبقات بالا و سطحی شدن روابط انسانی را به تصویر می‌کشد.

- جملات بلند، توصیف‌های دقیق و تمرکز بر جزئیات حسی، ویژگی بارز سبک پروست است. این سبک در جلد آخر به اوج می‌رسد و خواننده را به تأملی عمیق درباره زندگی و خاطره دعوت می‌کند.
This entire review has been hidden because of spoilers.
Profile Image for _shabnamv_.
11 reviews16 followers
June 29, 2021
اما گاهی درست آنگاه که به نظر می‌رسد همه چیز از دست رفته باشد
به هشداری بر میخوریم که میتواند نجاتمان دهد؛
همه ی درهایی را که راه به جایی نمیبرد
کوبیده ایم و ندانسته به تنها دری میخوریم که میشود از آن تو رفت و اگر صد سال هم می جُستیم پیدا نمیکردیم ، و خود به خود باز میشود.
هفتم تیر ماه هزارو چهارصد
#در_جستجوی_زمان_از_دست_رفته
#مارسل_پروست
#زمان_بازیافته
#alarecherchedutempsperdu
#letempsretrouvé
#marcelproust
Profile Image for Nazila.
37 reviews4 followers
November 12, 2018
نمیتوانم بگویم از خواندن همه هفت جلد لذت بردم. رمان خاطره گونه ای که بسیار کند پیش میرود و توصیفات بینهایت زیادی که حوصله را سر؟میبرد. در جستجوی آنچه از پیش میدانستم. زمانی که به هر حال از دست رفته و زندگی که بازنمیگردد مگر با خلق اثر هنری
Profile Image for Ariana.
206 reviews20 followers
June 13, 2021
"زیرا زمان آدم ها را دگرگون میکند اما تصویری را که از ایشان داریم ثابت نگه می‌دارد. هیچ چیز دردناک تر از این تضاد میان دگرگونی آدمها و ثبات خاطره نیست، آنگاه که میفهمیم آنچه در حافظه مان با چه طراوتی باقی مانده در زندگی دیگر بهره ای از آن ندارد، میفهمیم که نمیتوانیم در بیرون از خود به آنچه در درونمان بسیار زیبا مینماید، به آنچه آرزوی بسیار هم انحصاری دوباره دیدن خودش را در ما می‌انگیزد نزدیک شویم، مگر این که او را در کسی به همان سن او بجوییم، یعنی کس دیگری." ص355

.
.
"زمانی که زنگوله به صدا درآمد من وجود داشتم و برای این که از آن پس نیز آن را بشنوم لازم بوده که انقطاعی پیش نیاید، و من یک لحظه هم از بودن، از فکر کردن، از آگاهی داشتن بر خویشتن ام باز نمانده باشم، چرا که این لحظه قدیمی هنوز با من بود، هنوز میتوانستم خود را به او برسانم و برای این کار کافی بود در درون خودم ژرف تر فرو روم. و تن های آدمیان به همین دلیل که این گونه ساعت های گذشته را در خود دارند این همه میتوانند مایه رنج کسانی شوند که دوستشان می‌دارند، زیرا در بردارنده بسیاری خاطره های شادمانی ها و آرزوهایی اند که برای خودشان رنگ باخته است اما برای کسی که تماشایشان میکند و تن دلدار را در زمان گذشته هم میبیند، و حسود آن است، حسود تا حدی که نابودی اش را بخواهد، بسیار دردناک است."ص 426

.

.

.
مجلد هفتم رمان عظیم در جستجوی زمان از دست رفته، هم نقطه پایانی کار نویسنده و هم نقطه آغازین کار خواننده است.
چرا که پروست قبل از نوشتن کل اثر، این مجلد را نوشت و سپس شش جلد دیگر را پی ریزی کرد تا خواننده، زمانی که با خواندن آن شش جلد به این مرحله از اثرش میرسد، تازه شروع به شناخت جهان او بکند؛ اگر آن شش جلد را نخوانده باشید ژرفا و مفاهیم و مثال های شناختی پروست را متوجه نخواهید شد!
.
راوی این بار پس از فراز و نشیب های فراوان زندگی اش، با شروع جنگ نخست جهانی، در ابتدا شاهد تغییرات عظیم جامعه و فرهنگ میشود.
سپس زمانی که پس از سالیان دراز دوری و مهجوری دوباره به محافل گرم فوبور سن ژرمن باز میگردد، تمامی گرایشات فکری و هنری اش متحول میشود.
جوهره ای را کشف میکند که در اطرافش غوطه ور است.
.
.
این مجلد، نقطه آغاز تفکر خواننده بر دیدگاه های پروست است.
با خواندن آن میفهمیم چرا و به چه علت او چنین سفر طولانی و سیالی را تدارک دیده تا ما را به جهانی دیگر بکشاند؛ تا در آنجا مفاهیم متعالی کشف کرده خود را به ما نشان دهد.
.
.
در پناه خرد
Displaying 1 - 30 of 63 reviews