کتاب مشتمل بر سه فصل می باشد: غروب، شب و طلوع. حکایت مرگ سیاوش و برآمدن پسرش کیخسرو و برقراری نیکی در ایران. با توضیحاتی از داستان شاهنامه و نیز روایتهای دینی-تاریخی مرتبط در ایران باستان، خوانشی امروزیست از مرگ سیاوش. نکات خردمندانهای از شاهنامه را گوشزد میکند و در عین حال متوجه است که دارد با عینک امروز به شاهنامه نگاه میکند.
شاهرخ مسکوب، روشنفکر، نویسنده، مترجم و شاهنامهشناس، در سال ۱۳۰۴ در بابل به دنیا آمد. دورهی ابتدایی را در مدرسهی علمیهی تهران گذراند و ادامهی تحصیلاتش را در اصفهان پی گرفت. در سال ۱۳۲۴ به تهران بازگشت و در سال ۱۳۲۷ از دانشگاه تهران در رشتهی حقوق فارغالتحصیل شد. نخستين نوشتههايش را در ۱۳۲۶ با عنوان تفسير اخبار خارجی در روزنامه« قيام ايران» به چاپ رساند. از ۱۳۳۶ به مطالعه و تحقيق در حوزهی فرهنگ، ادبيات و ترجمه روی آورد. پیش از انقلاب به خاطر مبارزات سیاسی علیه رژیم پهلوی چندبار راهی زندان شد. مدتی پس از انقلاب به پاریس مهاجرت کرد و تا آخرین روز حیات به فعالیت فرهنگی خود ادامه داد و به نگارش، ترجمه و پژوهش پرداخت. مسکوب در روز سهشنبه بیستوسوم فروردين ۱۳۸۴ در بيمارستان كوشن پاريس درگذشت. شهرت مسکوب تا حد زیادی وامدار پژوهشهای او در «شاهنامه» فردوسی است. کتاب «ارمغان مور» و «مقدمهای بر رستم و اسفندیار» او از مهمترین منابع شاهنامهپژوهی به شمار میروند. مسکوب برخی از آثار مهم ادبیات مدرن و کلاسیک غرب را نیز به فارسی ترجمه کرده است. از جمله آثار او میتوان به ترجمهی کتابهای «خوشههای خشم» جان اشتاین بک، مجموعه «افسانه تبای» سوفوکلس و تألیف کتابهای «سوگ سیاوش»، «داستان ادبیات و سرگذشت اجتماع»، «مقدمهای بر رستم و اسفندیار»، «در کوی دوست»، «گفت و گو در باغ»، «چند گفتار در فرهنگ ایران»، «خواب و خاموشی»، «روزها در راه»، «ارمغان مور»، «سوگ مادر»، «شکاریم یک سر همه پیش مرگ»، «سوگ سياوش در مرگ و رستاخيز»، «مسافرنامه»، «سفر در خواب»، «نقش ديوان، دين و عرفان در نثر فارسی»، «درباره سياست و فرهنگ» در گفت وگو با علی بنو عزيزی، «تن پهلوان و روان خردمند»، «مليت و زبان (هويت ايرانی و زبان فارسی) اشاره کرد.
تموم کردم و به لطف دوستای درجه یکم تجربه خوبی شد. توی همخوانی ها، بیشتر از خود کتاب از بحث های حاشیه ای و نظر رفقا و خلاصه شنیدن دیدگاههای متفاوت لذت میبرم و بخاطر همینه همزمان توی هزارتا پروژه گروهی شرکت میکنم. اما درباره خود کتاب، روراست انقد این کتاب حرف داره واسه گفتن و آنقدر لایه های اسطورهای داره که من جرات نمیکنم ریویوو بنویسم . من برای حرف زدن دربارهش کوچیکم. منتظرم آرمان ریویوو بنویسه بخونم 😄 فقط بگم آق مسکوب خیلی خفنی و من طرفدارتم ♡
داستان از چه قرار است؟ بنابه روایت شاهنامه، سیاوش برای فرار از کینِ عشق ناکام سودابه، داوطلبانه به رویاروییِ تجاوز افراسیاب میرود. اما به دنبال اتفاقاتی مجبور میشود که خود، پناهندهی دشمنش شود. در توران زمین، افراسیابِ کژاندیش، سیاوش را به قتل میرساند. چندین سال بعد، گیو به جستجوی پسر سیاوش، خسرو بر میآید و به پشتوانهی وی و یاری پهلوانان ایرانی، به خونخواهیِ شاهزادهی مقتول برآمده و به توران لشکر میکشند (مطلب هیچ اسپویلی ندارد، و این سطور در همان چند صفحهی اول کتاب توضیح داده شدهاند).
مسکوب این وسط چه میگوید (حاوی محتوای کمابیش اسپویلکننده)؟ مسکوب همین داستانِ مرگ و خونخواهی را در سه فصل (غروب، شب، و طلوع) و زیرِ عنوان «سوگِ سیاوش» و با زیرعنوانِ «در مرگ و رستاخیز» روایت و تفسیر میکند: فصل اول شرح ماوقعِ بردنِ شاهزادهی خورشید (سیاوش) به مسلخ میباشد. در این فصل، قرار است مسکوب تفسیری از شخصیت و کاراکترِ این پهلوان حماسی ارائه کند. ولی عملاً بخش ابتدایی فصل را به روایتِ دشوار و گیجکنندهی خود از اساطیر آفرینش زرتشتی اختصاص میدهد تا فقط بگوید که جایگاه و دلیلِ وجودِ سیاوش، بخاطر این است که او دارد از نظم اهوراییِ هستی پیروی میکند، و منِ خواننده را بیشتر درگیر بحث تقدیر کرد تا خودِ سیاوش (و آخرش متوجه نشدم که این حجم از تقدیرگرایی، زیر سرِ اساطیر زرتشتیست، یا فردوسی قرن یازدهمی یا مسکوب قرن بیستمی). مسکوب بالاخره شروع میکند به تحلیل شخصیت و خوانشِ تکتک اعمال سیاوش؛ در اینجا اگرچه خود تأکید دارد که سیاوش، همچون قهرمانان اساطیری، کمالِ آدمی میباشد و روح و تنَش، سراسر نیکی و زیباییست. اما به زیبایی موفق میشود که چهرهای چند وجهی از وی به تصویر بکشد. اگرچه جلوتر که تصویر عرفانیِ «انسان کامل» را به سیاوش نسبت میدهد، با آن شخصیتی که خود تصویر کرده، تطابقی ندارد. و در آخر، مسکوب به زیبایی تصویر و کارکردِ «حسین بن علی» و اهمیتِ عزاداری برای وی در فرهنگِ تظلمخواهی شیعی را در کنار کارکردِ اجتماعیِ مشابه سیاوش و سیاوشکشون قرار میدهد، و اولی را در ادامهی سنتِ دومی میبیند؛ «حماسهای منفی» که قهرمانش تجسدِ اراده مردمان است، اما مرگ، فرجامش.
فصل دوم، بهترینِ این فصول سهگانه، «شبِ» سیاوشکشون است؛ مسکوب در اینجا به روایتِ تحلیلیِ شخصیت کیکاووس و افراسیاب و سودابه و گرسیوز، بازیگران مهمی که فرجامِ شوم سیاوش را رقم میزنند، پرداخته و رابطهی آنها با سیاوش را شرح میدهد. و توضیح چراییِ این پرداختن و اهمیت دادن به روابط بین شخصیت ها را مسکوب به خوبی در ابتدای فصل باز کرده است: حماسه (یا شاید بهتر است بگوییم افسانه) برخلاف اسطوره، محلِ یکهتازی روابط بین انسانهاست و خدایان نقش محوری در آن ندارند. و از این منظر است که این همه تأکید وی بر پیچیدگیِ روابط اطرافیانِ سیاوش با قهرمان، معنا پیدا می کند.
فصل سوم، قرار است روایتگرِ طلوع کیخسرو باشد؛ همان رستاخیزی که در زیرعنوان کتاب، وعدهاش را داده بود. روایتِ چگونگی یافتنِ کیخسرو و لشکرکشیهای حماسی پهلوانانِ ایرانی و وارثِ تاج و تاخت به توران و به زیر کشیدنِ افراسیاب. اما مسکوب عملاً بخش زیادی از این فصل را به توضیحِ دیدگاههایش راجع به اساطیر و چگونگی مواجههاش با آنها اختصاص میدهد (که همین توضیحات نیز نا به جا با زبانی شاعرانه و شبهآرکائیکشان، نامفهوم و سربسته باقی میمانند). و در ادامه به پهلوانانِ ایرانیِ شرکتکننده در نبردهای خونخواهی میپردازد. و تنها در انتهای فصل است که نوبت به قهرمانی میرسد که یکی از دو شخصیت مهم حماسه است. باز هم در اینجا ایدهی انسان کامل را که محصول عرفان اسلامیست، از دلِ نُسفی قرن هفتمی و سهروردی قرن ششمی (هجری قمری) بیرون کشیده و آن را به کیخسرو (همچون که به پدرش) نسبت میدهد و تصویری از یک عارف پاکباخته از وی ارائه میدهد.
آقای مسکوب، چرا، واقعاً چرا؟ به نظرم بزرگترین مشکلهای این کتاب، آشنا نبودنِ مسکوب با رویکردهای مطالعهی اسطوره (یا ناتوانی در انتخاب آنها) و نداشتنِ استراتژیِ رواییست. مسکوب اگرچه پیگیرانه و بادقت شاهنامه و منابع زرتشتی را مطالعه کرده است، اما هنگام تفسیرِ آنها، ابزار لازم را ندارد. برای همین است که گاهی به ریشههای تاریخی وقایع حماسی میپردازد و گاهی روابط بین شخصیتها را تاحدودی به شیوهای روانشناختی تحلیل میکند و در لحظاتی دیگر سعی میکند تفسیریِ کشاورزی از اسطوره بیرون بکشد (که متأسفانه به این تفسیرِ زیبا، پر و بال نمیدهد). و بدینگونه است که مسکوب ایدهی مرکزی و بسیار ارزشمندِ سیرِ چرخهای اساطیرِ زرتشتی (همچون همهی اساطیر دیگر) و مرگ و تولد دوبارهی قهرمانش را نمیتواند به طور کامل و شایستهای باز کند. اگر به جای این همه تحلیل پراکنده و حواشی، فقط همان ایدهی زمان دَوار را به اسطورهی کشاورزیِ مرگ و زایش دوباره و باروریِ مجدد سرزمین پیوند میزد، روایت پاکیزهتر و فنیتری بدست میداد. و همینجاست که نداشتنِ خط روایی یا گم کردنِ آن، پر رنگ میشود؛ جایی که خواننده به خوبی با روایت همراه شده است، مسکوب بعد از دو صفحه روایتِ کیخسرو، ناگهان در سی چهل صفحه بعدی، به نگاهش و اهمیتِ این نگاه به اسطوره میپردازد، و عملاً خواننده را از نفس میاندازد. در حالی که میشد از آن، مقدمهای مبسوط در آورد. انگار که مسکوب ایدههای درخشان و جالبی که به ذهنش رسیده بود و دلش نمیآمده کنارشان بگذارد، در بین روایتش از حماسه تُقس کرده است. بخشی از ایرادِ کار مسکوب، نداشتنِ نگاه انتقادی به منابع میباشد. مسکوب در هر منبعی که نشانی از داستان سیاوش میبیند و آن را مدرکی مناسب برای تأیید ایدههایش مییابد، آن را در کتابش میآورد؛ بدون آنکه توجه کند که روایت و خوانش هر کدامشان از این داستان، در دورههای تاریخی مختلفی نوشته شده و در کانتکستِ اجتماعی و فرهنگیِ خودشان معنایی متفاوت دارند. بنابراین روایتِ سیاوش، آمیزهای گاهاً ناموزون میشود از روایتهای متون متعدد پهلوی، شاهنامه، زرتشتنامهی قرن هفتمی و غیره.
مسکوب کجا ایستاده است، یا چرا مسکوب را بخوانم؟ یکی از دلایل اهمیتِ مسکوب (در حوزهی مطالعات اسطوره)، در تقدم اوست. مسکوب زمانی اقدام به تفسیرِ اساطیر ایران میکند و ایدههایش را در قالب کتاب میآورد («مقدمهای بر رستم و اسفندیار» سال 42 و کتاب حاضر، سال 50)، که عمدهی فعالیتها در این زمینه، ترجمه و تصحیح متون پهلوی بودند (اگرچه ارزش زیادی دارند)، و عملاً حتی شاهنامهپژوهی هم در سپهر عمومیِ اندیشهی ایرانی، جایی نداشت. در این شرایط مسکوب یکتنه و البته با کمک منابع محدودِ اسطورهپژوهان فرانسوی و آلمانی، به نبردی حماسی با این متون میرود و انصافاً نسبت به زمانهاش کار ارزشمندی ارائه میدهد که هنوز هم خواندنی و آموختنیست، و تصورم این است که نسلهای بعدی را چراغ و جرأتِ اندیشیدن به اساطیر ایران زمین و تفسیر بخشید (نامش گرامی و روانش در آرامش باد). در آخر اگر به نثر پاکیزه، فخیم و پرداختشدهی مسکوب اشاره نکنم، انصاف را رعایت نکردهام؛ این نثر را باید بلندبلند و از سرِ حوصله خواند، از آن مشق گرفت.
پ نوشت 1: نویسندهی این سطور، هیچ ادعایی در مورد موضوعِ فوق ندارد و منتظر هر گونه انتقاد و نکتهای از سوی خوانندگان احتمالی میباشد. پ نوشت 2: از دوستان عزیزم رویا، سام و یگانه (به ترتیب حروف الفبا) که مرا به جمع خود پذیرفتند و با تحمل عصبانیتها و عاشقانههایم:)))، خوانش را ادامه دادند، صمیمانه تشکر میکنم (باشد که این خوانشها، ادامه پیدا کند).
چرا بازخواندنِ سوگ سیاوش این چنین کارآمد و دلنشین است؟ نیاز به پاسخی است که جُستارِ شکوهمندِ شاهرخ مسکوب به وضعیتِ انسان جدامانده از خویش می دهد. در پی آن است برای جُستنِ از نو، روشی برای زندگی. نوشته است در این دوران دلگزای نامرادی، در این تاراج ضحاک و افراسیاب، هر کس به فراخور توانایی روح خود در گیرودار پیکاری است برای سرنگونی این اهریمنان، دیوان و راهبندان، برای بازیافتنِ اصل خود. بدین سان پیروزی انسان در خود، در عالمِ صغیر چون پیروزی اهورامزدا است در کیهان. استفاده ی او از اسطوره و حماسه ی ایرانی(نه در مفهومِ کورِ گذشته پرستی از هر گونه اش) کاملن به جاست در هیاهویی که انسانِ این سرزمین دیگر نه روز را می داند و نه شب را و گرفتار است در مخمصه ای مختلط از عناصری که هیچ اعتباری جز سردرگمی و رفتن به بیراهه برایش نداشته است، ندارد. پس می گوید فردوسی در سرآغاز شهریاری کیخسرو آورده است که پادشاه را چهار چیز باید: هنر و نژاد و گوهر و خرد چو این چار با یک تن آمد به هم * برآساید از آز وز رنج و غم جهان جوی از این چار بُد بی نیاز * همش بخت سازنده بود از فراز کیخسرو نه تنها پادشاه کامل که انسان کامل است. آدمی هرچه به خدا ماننده تر باشد به کمال نزدیک تر است... او هم از خرد همه آگاهِ خدا بهره دارد و هم در روا کردن آن بر گیتی تواناست. او تواناترین دشمن دانای اهریمن است در میان آدمیان که خود سالار آفریدگانند حال با بازخوانی سوگ سیاوش می شود به روشنایی راه نمود که جانها را بیداری نیاز است و چه بسیار زنگارِ فراموشی که باید ریخته شود از اندیشه تا خِرد راهگشا باشد. بی گمان بازخوانی هر جُستاری از این گونه بازگشتی است به خود برای کاویدنِ راه های بیرون رفتن از تباهی و گمراهی که چه بسا ما گمراه ترینانیم در تاریخ به گواهِ روزگاری که می گذرانیم
ه«اینک این کتاب ، گزارش و تأویلی است از غروب پدر و طلوع پسر، از کشتن سیاوش در دوران افراسیاب و کاوس و پادشاهی کیخسرو، از مرگ و رستاخیز»ه کتاب شامل سه قسمته، غروب، شب و طلوع.ه در قسمت اول با توضیحی از اساطیر ایران و نحوهی تشکیل گیتی با تکیه بر تعالیم زرتشت داستان سیاوش به عنوان مرد کامل شروع میشه، مردی که برای رهایی جونش رو از دست میده و شهید رهایی میشه و به جای اون گیاهی رشد میکنه که هرگز نمیمیره. قسمت دوم اما در مورد مرگه، مرگی که نشانهی رهایی نیست، مرگ عشق، مرگ جاه و مقام، مرگ اعتماد و قسمت سوم در مورد رستاخیز و طلوع، طلوع کیخسرو.ه کتاب از نظر ادبی جالب، داستان سیاوش هم که جذاب اما اینکه تفسیر و دید نویسنده که خب قاعدتاً تحلیل شخصی هم در اون هست حتماً و قطعا درسته یا نه، شاید آره، شاید نه.ه
سیاوش، مظلومِ زیباروی و شهید شاهنامه است. شخصیتی جذاب که معجزهوار پاکی و درستکاریاش را به پدرش کاووس شاه اثبات میکند. اما همچنان مرگ است که در تقدیر وی جای گرفته و حادثهای بزرگتر از عشق سودابه او را به کام مرگ میکشاند. شاهرخ مسکوب کتاب را در سه فصل نوشته؛ غروب، شب، طلوع. در فصل غروب که تمرکزش بر سیاوش و شهادت اوست، مرگ را یکی از خویشکاریهای سیاوش دانسته. سیاوش به واسطهی مرگش زنده میماند و تداوم مییابد. سرشت پاک سیاوش، افراسیاب را به وحشت میاندازد، از این رو نمیخواهد که خون سیاوش بر زمین بریزد. او میداند اگر چنین اتفاقی بیفتد، سقوط او حتمی خواهد بود. پرسیاوشان گیاهی است که از خون سیاوش میروید. او تبدیل به اسطورهای ابدی میشود و مردمان بر مظلومیت او خواهند گریست. مرگ سیاوش آغاز جنگ و رستاخیز است. رستم به کینخواهی از او ابتدا سودابه را میکشد و سپس با افراسیاب میجنگد. رستم، پهلوان بیهمتای شاهنامه بعد از سیاوش تا ابد سوگوار میشود؛ بیزدان که تا در جهان زندهام/ بکین سیاوش دل آکندهام نبندد دو چشمم مگر گرد رزم/ حرامست بر من می و جام و بزم کیخسرو، ثمرهی عمر کوتاه سیاوش است که ریشهی ظلم را برمیکند و نماد شاه آرمانی است. کیخسرو همچنین از منظر روانکاوی نماد خویشتنی هماهنگشده است. او فرزند ایران و توران است، نوهی کاووس و افراسیاب، نیکی و بدی اکنون در او مجموعشده و به تعادل و هماهنگی رسیدهاند. درست مثل یین و یانگ که سفیدی و سیاهی را در دل خود دارد. کیخسرو به سبب هماهنگی درونی، انسانی کامل و ارباب دو جهان است. مسکوب البته تنها به همینها نمیپردازد. او از «زمان» در حماسه و شخصیت پهلوان و شاه و همچنین از اندیشهورزی فردوسی در خلال روایت تاریخ صحبت میکند که در این مرور نمیگنجد به تفصیل گفتنشان.
کتاب خوبی بود اما اون چیزی نبود که انتظارش رو داشتم. من دوست داشتم یک تحلیل از داستان سیاوش بخونم اما "سوگ سیاوش" صرفا بازگویی داستان بود با اشارهی اندکی به بعضی نکات که بیشترشون بدیهی و آشکار بودند اما بارها و بارها و بارها در کتاب تکرار شدند. اگر داستان سیاوش رو نمیدونید (یا فقط شنیدید) کتاب خیلی خوبیه که بهتون پیشنهادش میکنم. اما اگر مثل من، خط به خط و واژه به واژهی داستان سیاوش و کیخسرو رو حفظ هستید، این کتاب چیز بیشتری بهتون نخواهد گفت.
نهانی چرا گفت باید سخن، سیاوش ز پیمان نگردد ز بن، ز پیمان نگردند ایرانیان، ازین در کنون نیست بیم زیان.. و اگر پیمانی شکستند رستمی بیچاره و سهرابی در خاک شد.. یک تحلیل فوقالعاده جامع و ستودنی از ماجرای سیاوش.. خیلی عالیه این کتاب.. تقابل نیکی و بدی و رویارویی اهورامزدا و اهریمن..
قلهی قدرت، دنیایی بسیار لرزان است و ای بسا که صاحب قدرت، در اعماق حصار خود محبوس افتد. (شاهرخ مسکوب-سوگ سیاوش)
آشنا شدن من با این کتاب برمیگرده به یه سال پیش که یکی از همکارام وقتی متوجه شد که دارم داستان سیاوش رو از شاهنامه میخونم، این کتابشو بهم قرض داد و پیشنهاد کرد که بعد از تموم شدن داستان کیخسرو برم سراغش.
تو این یه سال اتفاقات زیادی افتاد که باعث شد خوندن این کتاب به تاخیر بیفته تا رسیدیم به این زمستون «بس ناجوانمردانه سرد» و خونین. تو این مدت من فقط دوتا چیز میخوندم. کانال رها و سوگ سیاوش. و خب همین دوتا باعث میشد که یه مقداری پاشم و ادامه بدم. ناامید که میشدم، میرفتم و رندوم یکی از پیامهای کانال رها رو میخوندم. مثلا:
بله. زندگی. اگه کانالشو ببینین، کلی پیام با مضمون مشترک «زندگی» و «عاشق زندگی بودن» پیدا میکنین. و خب بعدش با خودم میگفتم این عاشق زندگی رو کشتن و من با این حجم از بیانگیزگی دارم زندگی میکنم. یه روز منم تصمیم گرفتم زندگی کنم منتها با یه شرط. هردفعه که زندگی واقعا بهم چسبید، هیچکدوم از این بچهها و کسایی که عاشق زندگی و آزادی بودن رو یادم نره مخصوصا رها.
و اما سوگ سیاوش.
کتاب شامل سه فصله. غروب، شب و طلوع. سعی میکنم نکات برجسته و جالبی رو که تو هرکدوم از این فصلها خوندم رو براتون بگم.
تو فصل غروب، ما هنوز وارد داستان شاهنامه نمیشیم. آقای مسکوب میخواد ذهن ما رو آماده کنه. چجوری؟ از طریق پیشینهی فکری و اسطورهای. اینکه چرا با وجود اینهمه مرگ در شاهنامه، این مرگ سیاوشه که جزئی از فرهنگ ما شده. با این نکته شروع میکنه که در فرهنگ ایران، مرگ پایان کار نیست. آغازه. آغاز چرخهای تازه. پس مرگ سیاوش خاموشی و نابودی نیست، بلکه یه طلوع روشنتر رو در پی داره.
با بیتهای مرتبط از شاهنامه، ما با ویژگیهای سیاوش آشنا میشیم:
زیباست. پاکه. جنگاوره. بیگناهه و از همه مهمتر شرافتمنده. چیزی که اندازهی یه بند انگشت تو پدرش -کیکاووس- نیست. حاضره بهخاطر پیمانی که با دشمنش بسته -افراسیاب- از کشور خودش، تاج و تخت خودش بگذره و به توران پناه ببره. ماجرا اینه که افراسیاب به دلیل خوابی که میبینه و سرنوشت شومی که از طریق اون خواب براش قراره پیش بیاد، از جنگ منصرف میشه و واقعا میخواد صلح کنه. چرا میگم واقعا؟ چون افراسیاب شخصیت بزن و در رویی داره. تا امکانات و قدرتش رو داره حمله میکنه، بعد که دید اوضاع پس معرکهست، یا فرار یا صلح. ایندفعه ولی فرق داشت و واقعا دنبال جنگ نبود. پیکی میفرسته و از سیاوش میخواد که صلح کنه. حتی حاضره تعداد زیادی گروگان از توران رو به انتخاب رستم بفرسته برای تضمین صلح. سیاوش نازنین هم که انگار منتظر همچین پیامی بوده با مشورت با رستم میخواد که قبول کنه ولی رستم بهش یادآور میشه که از کیکاووس یادت نره و بهش خبر بده. ولی خب خوانندهای که حتی سرسری هم از شاهنامه باخبر باشه، میدونه که کیکاووس چقدر آدم مزخرف و کم خردیه. در نتیجه با کلی توپ و تشر به سیاوش و رستم میگه من فرستادمتون که اونارو نابود کنین. یا این کارو میکنین و گروگانهارو هم میفرستین تا من نابود کنم یا فرماندهی رو به طوس بسپارین و بکشین کنار. این توضیحات طولانی رو بهخاطر شرافتمندانه رفتار کردن سیاوش گفتم.
در ادامه آقای مسکوب میگه که سیاوش عاشق مرگ نیست و میدونه با رفتنش به توران، دیر یا زود قراره بمیره ولی این باعث نمیشه که از مرگ بترسه. یه نکتهای هم راجع به ارتباط سیاوش با اسطورهی «خدای جوان کشتهشده و باززادهشده» هم ذکر میکنه و اونو به آدونیس تشبیه میکنه.
نکتهی مهم و اصلی این بخش که انگار اساس کتاب هم قرار میگیره، مفهوم «خویشکاری» هست. حالا این یعنی چی؟ بذارین ارجاع دقیق از خود کتاب رو بهتون بدم:
انسان در نظام جهان و نبرد نیک و بد وظیفهای دارد که باید به فرجام رساند. در زبان پهلوی این وظیفه و انجام آن را خویشکاری مینامیدند. (صفحهی ۲۷)
اینو که گفتم، ممکنه با خودتون بگین این که شد همون سرنوشت جبری و تقدیری که از قبل مقدر شده. جوابتونو آقای مسکوب یه کم جلوتر داده: این خویشکاریِ تقدیرِ کورِ سنگدل، در برابر و به ضد انسان نیست، بلکه با او همساز و یگانه است. (صفحهی ۲۸)
فصل «شب» مهمترین فصل کتابه. اینجا هرکدوم از شخصیتهای دخیل در داستان رو بررسی میکنه (هم در شاهنامه و هم اسطورههای قدیمیتر) و نتایج جالبی رو به ما میگه.
در مورد کیکاووس با اشاره به ماجراهای جنگ مازندران، جنگ هاماوران، قضیهی هوس پرواز کردنش و جر و بحثش با رستم و نرسوندن نوشدارو در اون جنگی که منجر به مرگ سهراب میشه، به این نتیجه میرسیم که ناپایدار بودن شخصیت کیکاووس باعث این ماجراها شده. یا خودشو بدبخت کرده یا کشور یا اطرافیانش.
در مورد سودابه به عاش�� بودنش اشاره میکنه ولی عاشقی ویرانگر. این باعث میشه اونو بیشتر یه زن «عاشق گرفتار» بدونه تا یه زن «هوسباز بدکار». این زن عاشق گرفتار وقتی خودشو در حال سوختن (رسوا شدن) میبینه، همه چیزرو میسوزونه. این انتخابشه.
افراسیاب هم که اگه آخر داستان رو فاکتور بگیریم، از کیکاووس بیشتر در حق سیاوش پدری کرد. دخترش -فرنگیس- رو به عقدش دراورد و لحظهای طاقت دوری سیاوش رو نداشت.
کَرسیوَز که تو شاهنامه با صفت «بدکُنش» ازش یاد میشه. برادر افراسیابه. بعد از خود افراسیاب و پیرانِویسه -اونیکی برادر افراسیاب- نفر سوم توران حساب میشه. با اومدن سیاوش و مهربونیهای افراسیاب در حق سیاوش، جایگاهش رو در خطر میبینه و شروع به حسادت میکنه. آقای مسکوب، کَرسیوَز و سودابه رو همتایان هم در دو طرف داستان میدونه، بعد از بازیگران اصلی، یعنی کیکاووس و افراسیاب. به کثافتترین روش ممکن میونهی سیاوش و افراسیاب رو شکرآب میکنه. واقعا خوب صفتی رو فردوسی انتخاب کرده، کَرسیوَز بدکُنش.
برسیم به اصل داستان. (فرض رو بر این میگیرم که همگی داستان عشق سودابه به سیاوش و اتفاقات بعدش رو میدونین.) قرار شد آتش، گناهکار رو مشخص کنه:
ز هر در سخن چون بدینگونه گشت بر آتش یکی را بباید گذشت
چنین است سوگند چرخ بلند که بر بیگناهان نیاید گزند
مگر کآتش تیز پیدا کند گنهکرده را زود رسوا کند
این آزمون آتش رو به لحظهی روشنایی در دل شب مانند کرده. سیاوش بهسلامت از آتش میگذره ولی حرف و حدیثها در دربار تمومی نداره. به همین دلیل با خبر زمزمههای حمله افراسیاب، داوطلبانه عازم جنگ میشه. اینجا سیاوش داره کمکم از انسان عادی بودن فاصله میگیره. چرا؟ چون داره وطنش رو ترک میکنه. جایگاهش رو ترک میکنه و اخلاق رو انتخاب میکنه. حیف از تو سیاوش برای اون دربار!
از اونجا که سیاوش راضی نمیشه که پیمانش با افراسیاب رو بشکنه، به پیرانِویسه میگه: من با شما قصد جنگ ندارم و با این تصمیم به ایران هم نمیتونم برگردم. یه راهی برای من باز کنین تا برم یه جای دیگه. پیرانِویسه وقتی این شرافت و شجاعت و مردانگی سیاوش رو میبینه، تصمیم میگیره ازش دعوت کنه تا به توران بیاد. (شخصیت پیرانِویسه از خاصترین شخصیتهای شاهنامهست. حتما خط داستانیشو دنبال کنین.) میاد به توران و همونجور که انتظار داریم، در کمترین زمان ممکن بیشترین محبوبیت رو در بین تورانیان و مخصوصا افراسیاب کسب میکنه. اینجا افراسیاب رو میتونیم پدرش در نظر بگیریم و پیرانِویسه رو هم همتای رستم. (یعنی پرورشدهندهی سیاوش، چون سیاوش به دست رستم پرورش یافت و بزرگ شد و برای همین هم با مرگ سیاوش، رستم بدون ذرهای درنگ، سودابه رو میکشه و جیک کیکاووس هم در نمیاد!!)
حالا برسیم به فصل طلوع که همونطور که از اسمش مشخصه، امیدوارانهترین فصل کتابه.
بعد از مرگ سیاوش، انتقام سیاوش میشه خواستهی تمام مردم ایران. از هر قشر و طبقهای. انتقام شخصی نیست، خانوادگی نیست، انتقام ملیه. انتقام یه ایرانه. کسی که سیاوش رو کشته، تمام باعث و بانیهای این قتل ناجوانمردانه هر ثانیهای که از این بعد زندگی کنن حرومه. خاکی که خون سیاوش روش ریخته شده رو باید شخم زد و به توبره کشید. این خواست جمعی هر ایرانیه. تو فصل اول گفتم که مرگ سیاوش خاموشی نیست، شبی بوده که صبحی رو به دنبال داره. حالا اون صبح فرارسیده و قراره انتقام گرفته بشه. اون صبح کیه؟چیه؟ کیخسرو. فرزند سیاوش ایرانی و فرنگیس تورانی. نوهی افراسیاب. افراسیاب قراره به دست نوهی خودش نابود بشه.
گودرز در خواب میبینه که باید گیو -پسرش- به سرزمین توران بره و شاه آیندهی ایرانزمین -کیخسرو- و مادرش و مَرکَبش -شبرنگِبهزاد- رو به ایران بیاره. چرا گیو؟ چون خویشکاری گیو این بوده که متولد بشه، پهلوان بشه، دلیر و شریف و وفادار بشه و بره از تو خاک دشمن، پادشاه آینده رو بیاره و به تاج و تخت برسونه. گیو حین انجام این ماموریت دیگه گیو همیشگی نیست. ترکیبی از قدرت و مهارت رستم، خِرَد گودرز و شرافت و وفاداری خودشه. یه تنه یه سپاه از تورانیهارو به خاک و خون میکشه و وظیفهاش رو به انجام میرسونه. (در دنیای طوسها، سعی کنیم گیو باشیم.)
در نهایت، بعد از نابودی افراسیاب، پیرانِویسه، کَرسیوَز و توران، خویشکاری کیخسرو هم تموم میشه. یادش میاد که قدرت چطور جمشید و کیکاووس رو آدم دیگهای کرد و الآن کیخسرو در اوج قدرته. اوج قدرتی که بشه برای یه نفر متصور شد. متولد شد، شاه شد، قاتلین پدرش رو کشت، عدالت رو برقرار کرد و حالا هم قراره پادشاهی رو رها کنه. پهلوانهای دربار اعتراض میکنن. زالی که تمام عمرش رو در خدمت پادشاهان ایرانی بوده و حتی یکبار مخالفت نکرده، میگه کیخسرو مجنون شده. دیوانه شده:
یکی گفت کاین شاه، دیوانه شد خرد با دلش، سخت بیگانه شد
ولی زال! تو دیوانهای! عاقلتر و عادلتر از کیخسرو روی زمین نیست. از خویشکاری خودش آگاهه. از عواقب قدرت زیاد آگاهه. زال ندونست که حتی خودشم برای کار خاصی متولد شده. خویشکاری خودشو داشته. اینکه بزرگترین پهلوان ایرانزمین و پشت و پناه مردم رو به ارمغان بیاره. رستم!
داشتم فکر میکردم که چطوری مباحث رو جمعبندی کنم. گفتم چی بهتر از بیتهای خود شاهنامه از زبون کیخسرو:
من اکنون چو کین پدر ساختم جهانی بهخوبی بیاراستم
بکشتم کسی را که بایست کشت که بُد کژ و با راهِ یزدان، درشت
نیابد کسی زین فزون، کام و نام بزرگی و خوبی و آرام و جام
کنون آنچه جستم همه یافتم ز تخت کیای روی برتافتم
کیخسرو علت وجودی خود را از دست داد، پس در به روی خود بست و دعا کرد که خدایا مرا خِرَد و تمیز نیک و بد بخشای، دست دیو از من دور بدار و به آسمانم راه بنمای که از این پادشاهی مرا سود نیست. (سوگ سیاوش-شاهرخ مسکوب-صفحهی۲۴۰)
"سیاوش بدر تمام است بر تخت تابنده سپاه سالاری و فرمانروایی که چون رعد می توفد. چون او به توران رسید افراسیاب
به روی سیاوش نگه کرد و گفت که این را به گیتی کسی نیست جفت
نه زین گونه مردم بود در جهان چنین روی و بالا بر فر مهان"
"دو گانگی اساطیر یکچند در حماسه از میانه برخاست و همه جهانیان (ایران و توران) در این شاهزاده به هم پیوستند. شاید به یاری این سرچشمه خورشید هرکسی چشمی به روشنی گشود."
"کتاب خیلی خوبی است و روابط بین شخصیت ها و وقایع داستان سیاوش در شاهنامه را به خوبی تحلیل کرده. البته به خاطر یک سری مشغله داشتم کتاب را میگذاشتم کنار که یکی از دوستان گفت در انتها مسکوب اشاره ای به شباهت های شهید شاهنامه و شهید کربلا هم میکند که باعث شد کماکان باهاش سرگرم باشم."
"این نظر در پاره ای از کتاب های زرتشتی آمده است که مردم فراخ نعمت و با دستگاه در جهان دیگر نیز چنین هستند. 😏" "داستان های بخش پهلوانی شاهنامه حاصل ترکیب شخصیتهای اساطیری اوستا و دوران و مردان تاریخی اشکانی و جهان بینی ساسانی است."
"بدین گونه حسین علی پس از سیاوش و یحیی و دیگران می آید و شهادت او صورت دیگری است از مرگ آنان. در این جا شهید تازه پیشینیان را به فراموشی نمی افکند بلکه در سلسله شهیدان با آنها در آمیخته می شود. ذات پروردگار در برگزیدگانی حلول میکند و عجب آنکه همین برگزیدگان شهید میشوند
این ده دوازده صفحه درخشان را جا انداخته بودم و دنبالش میگشتم. از گره خوردن سوگ سیاوش با تعزیه امام حسین ع میگوید"
"باری، زاری بر مردگان از دیر باز مرسوم بود که اوستا آن را منع می کرد و معتقدان به آن همچنان بر عزیزان از دست رفته می گریستند. ایرانیان پس از مسلمانی هم سالها با سرودها و به آیین خاص برای سیاوش دین و اساطیر پیشین سوگواری می کردند. نه تنها در بخارا | که در مرو نیز نشانی از گريستن و سرود خواندن در دست است از جانبی دیگر «همیشه سوگواری بر مردگان یکی از رسمهای همگانی دیلمیان بود"
کتاب خیلی خوبی است برای تحلیل چند وجهی یکی از داستانهای مهم شاهنامه
#کتاب #جستار #شاهنامه جستار #سوگ_سیاوش اثر #شاهرخ_مسکوب از #انتشارات_خوارزمی سوگ سیاوش پس از #روزهادرراه و #سوگ_مادر ، سومین اثریست که از مسکوب خواندم. این اثر جستاریست در باب مرگ سیاوش در شاهنامه. سیاوش پسر کیکاوس، پادشاه ایران، در جنگ با افراسیاب، پادشاه توران، پس از پیروزی عهدی با وی میبندد. کاوس پس از شنیدن پیروزی سیاوش به وی پیام میدهد که بر ضد عهد بشورد و آنها را نیست کند. سیاوش از فرمان پدر سرپیچی میکند و به رسم اخلاق بر ضد عهد عمل نمیکند. او که دیگر راه پس ندارد به توران میرود و انجا افراسیاب که مهر سیاوش بر دلش نشسته دخترش، فرنگیس، را به زنی او میدهد و سیاوش را شهریار یکی شهرهایش میکند. دشمنان به ویژه گرسیوز، به عناد میان آن دو اختلاف و شک میاندازند و موجب میشوند تا افراسیاب به ناحق سیاوش را از بین ببرد. کیخسرو، پسر سیاوش، که نماد پاکی و به تعبیر مسکوب پیامبر زمان است، پس از مرگ پدر به دنیا میآید و به خونخواهی پدر بر میخیزد. وی با کمک گیو به ایران باز میگردد و پس از بستن پیمان با کاوس و با کمک رستم جان افراسیاب را میگیرد و انتقام خون پدر را باز پس میساند. تمام این روایت را مسکوب قدم به قدم باز میکند و ما را به سفری دراز و دلنشین به شاهنامه میبرد، یکی جالبترین جنبههای مطالعه این کتاب ارتباط میان سیاوش اسطوره و حسین اسلام است و اثر گذاری اسطوره در فرهنگ معاصر. این کتاب را بسیار دوست داشتم و از نثر دلنشینش بسیار لذت بردم. مسکوب و آثارش را از دست ندهید. #حامدرحیمی
پژوهشی دیگر از شاهرخ مسکوب در حماسه ی ملی ایران و گشایش راز و رمز اسطوره ی فرهنگ ایرانی. مسکوب در بررسی افسانه ی زندگی، و مرگ سیاوش (سیاووشان) که از دوران اوستایی در فرهنگ ما معمول بوده، به شکلی جامع به دو مساله ی مهم پرداخته؛ یکی دو بن اندیشه ی ایرانی، نیک و بد، و دومی مساله ی مرگ و شهادت و رستاخیز. این گزارش نیز مانند همه ی آثار دیگر شاهرخ مسکوب، از زبانی پخته و در عین حال شیرین برخوردار است. بازنگری های شاهرخ مسکوب در زمینه ی دوران حماسی شاهنامه و شاخص های آن، پیش از او هرگز به این گستردگی و بدون هیچ زیاده گویی و بزرگ نمایی ناسیونالیستی، سابقه ندارد. شاهرخ مسکوب بی تردید یکی از کسانی ست که پژوهش در گذشته ی تاریخی و فرهنگی ما را بدون حب و بغض و بصورتی آکادمیک در ایران آغاز کرده و نگاهش عاری از هرگونه تعصب نسبت به ملیت و فرهنگ ایرانی ست.
در این زمانه که اهرمن بر هرکس و هرچیز راهی دارد، جماعتی، گوئی به ظلم سرشته، درهم ریختهایم: خوابزدگانی، ستمدیدگانی، ستمکار، با آز که آئین او بر ما رواست. با دروغ، پیروز و آزادی اسیر. همدست کسانی هستم که دوستشان ندارم.
• در جهان بینی اساطیری، اگر رشتهی عمر کسی را ظالمانه پاره کنند بی گمان به شکلی دیگر باز میآید و زندگی را از سر میگیرد. سیاوش هم کشته میشود، اما خونش که بر خاک میریزد نیست نمیشود. مرگ و نیستی از هم بیگانه اند. مرگ سیاوش را میکشد، اما نیست نمیکند، زیرا او جاوید است. مرگ تنها چگونگی بودن را دگرگون میکند، اما با ذات آن کاری نمیتواند بکند.
در جهان بینی اساطیری, اگر رشتۀ عمر کسی راظالمانه پاره کنند بیگمان بشکلی دیگر باز می آید و زندگی را ازسر میگیرد.سیاوش هم کشته میشود اما خونش که بر خاک می ریزد نیست نمیشود. مرگ و نیستی از هم بیگانه اند. مرگ سیاوش را میکشد اما نیست نمی کند زیرا او جاوید است. مرگ تنها چگونگی بودن را دگرگون میکند اما با ذات آن کاری نمی تواند بکند. سیاوش ِشاهنامه و افسانۀ او از آن اجتماع بیدادگر ساسانی است.افسانۀ سیاوش پرداخته روزگار آزادان نیست, اما پرداختۀ مشتاقان آزادی است در روزگاری اسارت .آنگاه که مردی به بهای زندگی خود حقیقتِ زمانش را واقعیت بخشد دیگر مرگ سرچشمۀ عدم نیست, جویباری است که در دیگران جریان می یابد. مردی چون سیاوش تنها شهید اجتماع و اطرافیان نیست او شهید روزگار است
کتاب به سه بخش غروب, شب, طلوع تقسیم شده. زندگی سیاوش مرگش و انتقام گیری پسرش کیخسرو از افراسیاب خواندن این کتاب لذتی بسیاری داشت شیفته وسعت اطلاعات و نثر شیوا و روان مسکوب شدم
یک کتاب پژوهشی بسیار کارآمد. همیشه به دنبال کتابی بودم که بتواند مناسک اساطیری ایران را به من بشناساند. گرچه این کتاب با قضاوات و حدسهای فراوان همراه بود، اما حداقل بخشهایی از آن میتواند به عنوان منبع مورد استفاده قرار گیرد.
یک کتاب با متن خیلی جذاب و گیرا، روایتی عمیق از بخشی از شاهنامه. به صورت خیلی اتفاقی این کتاب رو از قفسه ی کتابخونه انتخاب کردم و واقعا از خوندن خط به خطش لذت بردم. یه بخش های کوچکی ز این کتاب "در زندگی سیاوش موهبت ها و فضیلت های فرد،رویاروی جز خود-جهان و اجتماع- لگدمال می شود. ولی در مرگ او همان موهبت ها و فضیلت ها،گردش روزگار را دگرگون می سازد. در اینجا مرگز از زندگی تواناتر است. امید به مرگ چون از سرچشمه ی ایمان سیراب باشد دشواری حیات را آسان می سازد. دیگر زندگی چهره ی عبوس اما دل مهربان دارد. پس محنت این عمر ناپایدار را به راحت پس از مرگز حوالت کنیم و اگر نمی توان اکنون طرحی نو در انداخت باری آن نیامده ی ندیده را دریابیم" در بخشی دیگر از کتاب: "چنین جهانی هر چند از جمله برای برخورداری آدمی از نعمتهای خداوندی است اما آدمی نیز همه ی امکانات فکری، توانائی و مهارت خود را در راه سودجوئی از آن بکار نگرفته است. طبیعت برای مصرف نیست تا هرچه بیشتر از آن بهره بردارند، بلکه زادگاه و پروردگاه انسان صاحب رسالت است که با طبیعت همزیستی دارد.."
سهیل خرسند یک شیاد گودریدزی است که با نوشتن ریویوهای بلند، دامی پهن میکند برای فروش کتاب و گرفتن پول از افرادی چون من. او پس از دریافت پول، فرد را بلاک کرده و از دسترس خارج میشود، مراقب او و امثال او باشید. تمام ریویو های امسالم را با معرفی این دزد شروع میکنم. مسکوب آن مسکوب مقدمه افسانههای تبای نبود، کتاب سخت خوان بود و هرچند ایده آن جذاب ولی متن زمخت و کم کشش بود. اینکه ما ایرانیها به سراغ اسطوره های خود برویم و برداشتی نو از آن داشته باشیم، چیزی بسیار ضروری و لازم است و امیدوارم نویسندگان توانمند دیگری نیز راجع به اسطوره سیاوش بنویسند..
قبل از شروع سوگ سیاوش ریویو های این کتاب رو خوندم و با توجه به تعریف هایی که ازش شده کاملا علاقه مند به خواندنش شدم اما چیزی نبود که فکرش رو میکردم.
تصور من در مورد کتاب این بود که داستان سیاوش رو بازگو میکنه ،بیت های مختلف از شاهنامه رو میاره و جداگانه اون ها رو تحلیل میکنه ،اما به جاش این کتاب در سه صفحه داستان سیاوش رو خلاصهوار میگه و بعد خیلی ناگهانی شروع میکنه همه شخصیت ها رو تحلیل میکنه و چرایی این تراژدی رو از اسطورهها و افسانههای زرتشتی بیرون میکشه و نمادها و استعارههایی که این داستان داره رو توضیح میده.
برای من به شخصه دو فصل اول بسیار جذاب بود اما فصل سوم زمین گیرم کرد،نمی فهمیدمش ،وجود این فصل رو در کتاب رو درک نمیکردم و حوصلهام رو سر برد .
اما یه سوال از دوستانی که شاهنامهخوان قهارن : برای خواندن شاهنامه اول بهتره سراغ کدوم برم،اول خود شاهنامه رو بخونم یا کتابهایی که مثل این کتاب که تحلیلی در مورد شخصیتها و اسطورهها ارائه میدن تا وقتی خود شاهنامه رو خوندم درک بهتری ازش داشته باشم؟
وقتی کتاب رو میخریدم پیش خودم فکر میکردم اگه نویسندهی روزها در راه در مورد سیاوش بنویسه چی میشه! ولی کتاب خیلی با تصورم متفاوت بود، در واقع یه پژوهش بود و از جنبههای مختلفی قصهی سیاوش شاهنامه رو بررسی کرده بود. جالب، اما نه اونی که میخواستم.
کتاب شاهرخ مسکوب، انباشته ای است از اطّلاعات وسیع علمی در رابطه با اساطیر و افسانه های کهن ایرانی ـ به ویژه داستان سیاوش ـ که در هاله ای از وجاهت ادبی و دراماتیک، تبدیل به تحلیل و تأویلی عمیق و فلسفی از اساطیر و شخصیّت های حماسی ایران شده است. مطالبی را که ایشان به نقل از دومزیل، دوشن گیمن، الیاده و ویدن گرن، درباره اساطیر و اساطیر ایرانی آورده اند، دریچه تازه ای را به روی خواننده ایران�� می گشاید تا او با دیدی دیگر، با دیدی جز نقّالی و برانگیختن احساسات ملّی به این افسانه ها بنگرد. کتاب شامل سه قسمت، به ترتیب با عناوین غروب، شب و طلوع می باشد، علاوه بر پیش درآمدی در آغاز کتاب، که مختصری از داستان سیاوش را بازگو می کند. فصول کتاب در مجموع و در کلیّت خود، با بخش دوم زندگی سیاوش ـ یعنی حرکت سیاوش از ایران به سمت تـوران و دوستی با افراسیاب، تا مرگ سیــاوش به دست افراسیاب ـ سروکار دارد.
شاهرخ مسکوب آدمی است که عشقاش به ایران ربطی به جای زندگی و شرایطش ندارد و شاید بتوان گفت پروژه فکری او نجات ادبیات کلاسیک از دست آکادمیکهاست. این اثر که شامل سه جستار بهم پیوسته است جزو اولین منابع فارسی است که در این قالب مدرن نوشته میشود. مسکوب میخواهد حرف نویی را روی اثری کهن در قالبی نو بزند، اما حضور او در این جستار موضوعی- روایی کجاست؟ یا چرا مسکوب به سراغ داستان سیاوش رفته نه مثلا رستم و سهراب؟ چون رستم و سهراب تراژدی است نه حماسه و در حماسه است که شخصیتها و کنشمندی آنها مهم است. ما در سوگ سیاوش مفهوم شهید را داریم که کشته شده به دست ظالم است. مرگ بر سیاوش نازل میشود و او در برابر آن رفتاری کنشمدانه دارد (بر خلاف بخش شب جستار که سودابه و گرسیورز منفعلاند) وجود شاهرخ مسکوب در این جستار، بخاطر این انتخاب او از شاهنامه است. او سیاوش و مفهوم شهید را انتخاب میکند که اشارهای به آدمهای زندگی او دارند که به دست ظلم کشته شد��اند و شهیدند (مرتضی کیوان، شورشیهای سیاهکل…) او با ادبیات متعهدانه و دارای تاریخمصرف مشکل داشت، پس قالب جدیدی را انتخاب کرد که هم حرفش را بزند، هم نظر تخصصی ندهد و هم در امروز ما اثر بگذارد. (رسالتی که قالب جستار دارد) و زندگی زیستهی او به این شکل در این اثر بازتاب دارد.
این کتاب رو کِش دادم چون واقعا دوست داشتم سر ابیاتش مکث کنم و یاد بگیرم. سریع نگذرم. در کمال تعجب قسمت نامتعارفی از اسطورهی سیاوش برای من تاثیرگذار بود؛ مهاجرتش از ایران و زندگی در توران. " هنگام بدرود پدر و فرزند گواهی همیداد دل در شدن / که دیدار از آن پس نخواهد بدن و دل کندن از ایران کاریست نه چندان آسان. سخت است که از هر جانبی بنبستی باشد: نزادی مرا کاشکی مادرم / وگر زاد مرگ آمدی بر سرم این عبور، اوج تب و تاب روح رستگاریجوی سیاوش و کردار حماسی اوست."
بخاطر شرایط زندگی و حمله ی غصه و افسردگی،خوانش کتاب به درازا کشید -- اسم شاهرخ مسکوب در ذهن خیلیهامون با شاهنامه گره خورده.توی این کتاب ما با داستان سیاوش مواجهیم. کتاب با "پیشدرآمد" شروع میشه.۴صفحه از تبار سیاوش و پدرش و همسرش و دشمنش و بعد فرزندش کیخسرو.درواقع اگر بخوایم اتفاقات رو بررسی کنیم همین ۴صفحه ست. اما مسکوب به همین اتفاقات بسنده نکرده. فصل های اصلی داستان ۳تاست.فصل اول غروب(همین برای من جالب بود که داستان از طلوع شروع نمیشه) غروب از اهریمن و اهورامزدا شروع میشه.درواقع با "تاریخ مینوی" و بررسی نبرد بین خیر و شر. در خلال داستان سیاوش و سودابه و سیاوش و افراسیاب و سیاوش و کاوس،ما با خصوصیات اخلاقی سیاوش اشنا میشیم.با چیده شدن میز بازی برای یک موجود مینوی یا خدایی یا اهورایی.سیاوشی که عهد شکن نیست.سیاوشی که برای نجات اومده.سیاوشی که از آتش رد میشه اما نمیسوزه. و مدام با نکته سنجی و شرح دقیق مسکوب همراهیم.مثلا اینکه سیاوش باتوجه به اتفاقات زندگیش نمیتونه ۱۵ساله باشه در اینجای داستان اما در اوستا ۱۵سالگی سن برمندیه. -- فصل دوم شب شب بیشتر درباره ی اشخاصه.درباره ی خوب و بد.درباره ی افراسیاب و گرسیوز و سودابه و رستم .درباره ی نام.درباره ی پهلوانی.و درباره ی مرگ سیاوش و تاثیرش در کیهان -- فصل سوم طلوع طلوع بیشتر درباره ی کیخسرو فرزند سیاوشه.درباره ی از بین رفتن افراسیاب.درباره ی از بین رفتن پیران و گرسیوز.و درباره ی کیخسرو که فرمانروای جهان میشه اما ازش دست میکشه -- اطلاعات مسکوب بی نظیره.هروقت فکر میکنم به اینکه بدون اینترنت و سرچ چجوری میشه این همه منبع داشت واقعا تعجب میکنم.نگاه مسکوب فقط حماسی نیست و فقط از شاهنامه نیست.مسکوب منابع زیادی رو استفاده کرده و نام میبره از فارسنامه ی ابن بلخی تا تاریخ طبری از اسکندنامه تا متون پهلوی و اوستا و یشتها و غیره.کاملا تونسته جایگاه این شخصیت و این داستان رو در اساطیر در تاریخ در حماسه و در دین ببینه. و بعد درباره ی هرکدوم و نقشش و اهمیتش توضیح بده و روایت کنه و تاویل کنه. مثلا در حدود ۱۰صفحه داره درباره ی شهادت و سیاوش و شباهت این شهادت با شهادت حسین بن علی حرف میزنه. -- مسکوب میگه اول ما عاقلیم و این داستان های اساطیری و حماسی معقول ما.اما بعد داستان میشه عاقل و ما معقولش و همین باعث میشه که حماسه همراه با خواننده ش و زمانش رشد کنه و از داستانی که هزارسال پیش نوشته شده،تبدیل بشه به داستانی که ۱۰۰۰سال زندگی و رشد کرده(نقل به مضمون). ازین منظر واقعا بخش هایی از کتاب برای تعقل و تفکر شگفت انگیزه.مثلا وقتی درباره ی وفای به عهد صحبت میکنه که پهلوانا در سنتشون وفای به عهد داشتن حتی اگر انسان های خیری نبودن.حتی میشه اینو به اخلاق فایده گرا و وظیفه گرا ربط داد و از اون زایه نگاه و بررسیش کرد. یا وقتی درباره ی ارزش های جنگیدن و ارزش های زیستن و نزیستن حرف میزنه،و با تحلیل کامل و جالبی که میکنه،میشه هزاربار به روزگار کنونی فک کرد و زیستن و نزیستن و چگونه زیستن و برای چه زیستن. به نظرم همیناس که خیلی جذابش میکنه -- از متن کتاب: "اکنون خواننده ای تازه در برابر کتابی است که هزار سال پیش بوده است.برای دست یافتن به شاهنامه نخست باید از آن دور شد،کتاب را در جای تاریخی خود نهاد و خود در تاریخ شخص خویش و زمان خویش جای گرفت.آنگاه از راه آن پشتوانه ی سنت و فرهنگ از هزار سال پیش آغاز کرد و به خود بازگشت و تا به امروز آمد.خواننده چون پدیده ای تاریخی به کتاب می پیوندد.در این حال او مردی است از گذشته و برکنده از این ایام.اما چون همپای مفاهیم کلی شعر که با گوهری سرشار تر همچنان بر هستی ما فرمانرواست،در خود رسید و به زمان حال خویشتن باز آمد،دیگر از برکت شعر مردی است هزار ساله که باز میروید و بهاره میشود.خواننده در همان حال که معنایی تازه از کتاب میگیرد معنایی تازه نیز بدان میبخشد. ---- "پس فردوسی تاریخ نمیگفت.بازگفت گذشته موجبی بود برای زنده ماندن و زیستن،برای زمان حال و بعد." --- کتاب خوندنی بود. --- عجیبه که شماره ی صفحه هارو چک کردم به ترتیبه اما مشخصا از صفحه ی ۲۱۸ تا ۲۲۳ چند صفحه جابجاست.یعنی انگار اشتباه شماره خوردن واسه همین شماره ها درسته اما صفحات سرجاشون نیستن