Casablanca and Tangier provide the backdrops for Corruption , and erotic tale of morality about Mourad, the last honest man in Morocco. After a lifetime of resistance, Mourad finally gives in to the demands of his materialistic wife and accepts "commissions" for his just one envelope stuffed with cash, then another. Ben Jelloun's compelling novel evokes the dangers of succumbing to the daily temptations of modern life, as Mourad lives the consequences of betraying his existence.
Tahar Ben Jelloun (Arabic: الطاهر بن جلون) is a Moroccan writer. The entirety of his work is written in French, although his first language is Arabic. He became known for his 1985 novel L’Enfant de Sable (The Sand Child). Today he lives in Paris and continues to write. He has been short-listed for the Nobel Prize in Literature.
نمیدونم چرا با توجه به کتابهایی که قبلا از طاهربن جلون خونده بودم توقع بیشتری از این کتاب داشتم که متاسفانه چندان نظرم رو جلب نکرد.... داستان در مورد مردی هست که در یک اداره با پاکدستی کار میکند، وجدان کاری بالایی دارد و زندگی معمولی خود را همراه همسر و فرزندانش میگذراند ولی ناگهان فشارهای همسرش و برخی عوامل دیگر باعث میشوند که او به فساد در محیط کارش روی بیاورد، آنها ساکن کازابلانکا هستند. جلون هم که یک نویسندهی مراکشی هست.
طاهر بن جلون قبل از این هم تواناییهاشو بهم نشون داده بود. جلون روایاتی بسیار قابل تأمل از دنیایی رو برای ما بازگو میکنه که خیلی شبیه دنیای ما ایرانیهاس؛ مراکشِ گذشته شباهات بسیاری با ما داره و معضلات مشترکی موجب رنج و زجر ماها میشه. توی تأدیب داستانی میخونیم از مفهوم وحشتناکی به نام سربازی و حس سربازها. توی مرگ نور از اسارت و زندانی شدنی هولناک میخونیم که من نمونهای انقدر سیاه از این درونمایه ندیده بودم. و توی عسل و حنضل جلون نشون میده که نه فقط از دریچه دیدگاه و دغدغههای مردان، بلکه از زندگی و دیدگاه زنان و دختران هم میتونه چیزی بنویسه که از تلخی و سیاهی، موجب لرزش ستون فقراتتون بشه.
اما مرد خسته جدای همه تواناییها و قدرت نویسنده، برای من از زیبایی خاصی برخوردار بود. مرد خسته رو هم، به مانند تأدیب، در مناسبترین ( و شاید بشه گفت در نامیمونترین) زمان ممکن خوندم. تأدیب رو وقتی از سربازی رنج میکشیدم و مرد خسته رو وقتی در خستهترین استیجهای زندگیم هستم. مرد خسته برای من خیلی شخصیه. بارها و بارها و بارها توی داستان تونستم با شخصیت اصلیاش، مرد خستهای به نام مُراد، ارتباط برقرار کنم و برای حال مشترکمون افسوس بخورم. اما مُراد کیه؟
مُراد حاصل برخورد اسفناکِ سیستم حکومتی فاجعه و فعلوانفعالات و تفکرات اجتماعی و فردی حتی بدتره. از یه طرف سیستمی به تصویر کشیده میشه که از ریشه تا سطحیترین قسمتها، غرق در فساد و ریا و ادا و رشو و دروغ و... و از طرفی، با دنیایی مواجهایم که مردم غرق در ابتذال فکریاند. این مردم بین سنت و دین و مذهب و مدرنیته یهپا دوپا میکنن و هرمقدار و هر مدلی که به نفعشونه و براشون فایده داره، از این موارد در زندگیشون استفاده میکنن. به عبارتی، ادما محصولی چندش از چیزهایی هستن که در ظاهر کاملا در تناقض هستند اما از درون کاملا سازگار و یکپارچهاس و اون چیزی نیست جز تمام صفات بد بشری. چندین تیپ شخصیتی این موضوع رو نشون میدن؛ بهخصوص شخصیتی به نام حاج حمید که خیلی خوشگل یادآور تیپیکال مسئولین خود ماست:)
اما تناقض واقعی برای مُراده. تناقض و تعلیقی همیشگی و مهلک. مُرادی که از یه طرف در خانوادهای مذهبی و درستکار بزرگ شده و تا مغز استخوون پر شده از شرافت و درستکاریِ کورکورانه و سادهلوحانه و از طرفی، در بزرگسالی با دنیایی مواجهه شده که از 0 تا 100 اش نهتنها خلاف اصولاش زندگی میکنن، بلکه همه تا خرخره مخالف مُراد هستند. همه و همه به مُراد به چشم یک "چوب لای چرخ" نگاه میکن؛ مخصوصا زناش. زن مراد یک نمونه عالی از زنهای جهان سومی تیپیکاله که به چیزی جز موفقیت مالی، حسادت و بقا به بهترین روش به هر قیمتی باور نداره. مُراد نمونهای از ادمهای طبقه ضعیفه که با بدبختی درس خونده و کار گیر اورده اما چون جزوی از دنیای پول پرست نشده، فقیر و بدبخته. مُراد نمونهای از سادهلوحانی هستش که نه تنها با چنین زنی ازدواج کرده، بلکه بچه دار شده و تازه یکی از بچههاش شدیدا مریضه (تداعیگر بسیاری از فیلمهای درام ایرانی)
حالا تمام دنیا به مُراد فشار میاره. تمام بار هستی انگار روی دوشهای مُراد بینواییه که فقر و بدبختی، از پا انداختهاش. اما آیا مُراد تسلیم میشه؟ هرچند موقت؟ بله. اما آیا فایدهای داره؟ نمیدونم. وسط داستان میفهمیم که هیچ دوا و درمونی هم برای مُراد جواب نمیده؛ نه رها شدن از زندگی سمیاش، نه روی آوردن دوجانبهاش به زنان دیگه، نه الحاد و دوری از تفکرات مذهبیاش، نه سعی بر همرنگ جماعت شدن و... مُراد انگار بیگانهترین آدم دنیاست؛ هم از خودش و هم از تکتک افراد دیگه. مُراد مردیه که خستگیاش از یک دنیا فشار و بدبختی نشات میگیره و از زیر بار دنیا هم نمیتونه شونه خالی کنه. خستگی مُراد فرسودگیه، خمودگیه، استیصاله، از فرط سیاه بودن مضحکه و...
درسته یه جاهایی شعاری میشه، درسته پیرنگ داستان شاید بدیع و فوقالعاده نیست. اما ارتباطی که شخصی مثل من تونست با حال و روز مُراد برقرار کنه، قابل وصف نیست و این ریویوی شتابزده و ناقص و ضعیفم، یک درصد حس شخصی منو به این داستان و اشخاص و سرنوشتها بیان نمیکنه.
هیچ شناختی از نویسندهی کتاب نداشتم. صبح به کلاس مزخرف دانشگاه نرسیده بودم. به دلایل احمقانهای ظهر از دانشگاه دیر رسیدم خونه. وقتی رسیدم خونه دیدم از ناودون خونه آب وسط کوچه سرازیر میشه و انگار لولهی لعنتیِ منبع آب پشتبوم مثل دفعه قبل که خیلی هم ازش نگذشته بود، توی سرمای دیشب یخ زده و دوباره ترکیده بود. تا ساعت ۸ شب درگیر اومدن و رفتن لولهکش بودم. بعد از مدتها بیخیال برنامههام و درسام و کارام شدم و زدم بیرون. به کتابفروشی دنج و محبوبم رفتم و با این اوصاف، طبیعیه که کتابی با اسم «مرد خسته» نظرم رو جلب کنه!
کتابِ «طاهر بن جلون» نویسندهی مراکشی که به زبان فرانسه مینویسه، راجب فساد در کشورشه. راجب بیشمار افرادی که در هر شغلی که دارن، هر روز باید از بین دو راهیِ شرافتِ توأم با فقر و رفاهِ حاصل از کثافتکاری، توی یکیش قدم بگذارن. بعضیا به جنگیدن ادامه میدن و ذرهذره تموم میشن. بعضیا هم تسلیم میشن و یه مدل دیگه ذرهذره تموم میشن! راوی کتاب، شخصیت اصلی یعنی مُراده که شما رو با چیزهایی که در اطرافش و در ذهنش میگذره همراه میکنه. یه مقدار آخرای کتاب این خودگوییهای مُراد برام خستهکننده شد اما پایان کتاب جبرانش کرد.
عجیبه که الان در این مقطع از زندگیم این کتاب رو خوندم. عجیبه که چقدر فضاش شبیه ایران خودمونه. خیلی عصبانی و دلسرد شدم. وقتی کارِ درست رو انجام دادم اما دیدم هیچ اهمیتی براشون نداره. حتی بهم خندیدن. وقتی دیدم سهمیه و پارتی و زبونبازی بیشتر از وجدان و درجهی علمی کارت رو راه میندازه. وقتی متوجه شدم کارها روی اصول و عدالت پیش نمیره. ولی خب خبری از تسلیم شدن نیست. ما روحمون رو مفت نمیفروشیم. گوربابای همشون!
کتاب را در بساط یک فروشنده؛ نه در میدان انقلاب که در میدان ونک، پیدا کردم. بعد از چانه زنی های معمول با یکی دو کتاب دیگر خریدمشان و به منزل آمدم؛ به گمان اینکه چه معامله ای، بالاخره بن جلون برنده گنکور شده - و به خودم برای این به اصطلاح بزخری تبریک می گفتم! با خواندن چند صفحه اول، داستان آشنا و آشنا تر شد! بله، این همان کتاب فساد در کازابلانکا چاپ نشر مروارید بود که خیلی سال پیش خوانده بودمش! امیدوارم شما از این معاملات نداشته باشید
فساد اداری تم غالب کتبی که از طاهر خواندم.اما این یکی رو راحت تر و یک نفس خواندم،از دید زاویه اول شخص و دائم در حال حرف زدن با خود و شما(شبیه داستایوفسکی یا رمان سقوط کامو). ترجمه خانم سمیه نوروزی هم به غایت خوب بود.
راستی چرا اصلا با حلیمه ازدواج کردم؟ واقعا درست نمیدانم. به گذشتهها برمی گردم تا آن لحظه ی شومی را که تصمیم به این کار گرفتم به یاد بیاورم. حتی درست نمیدانم که واقعا خودم این تصمیم را گرفتم یا دیگری. به احتمال زیاد به اکراه تن به این کار داده ام. واقعا چرا آدمها اغلب اوقات تصمیمهای بسار مهمی را در زندگی تا این حد سرسری و عجولانه میگیرند و اصلا متوجه نیستند که گرانبهاترین دارایی شان یعنی آزادی شان را و گاه کل زندگی شان را با این تصمیم به خطر میاندازند. همین آدم هنگام خرید مثلا ماشین، پیراهن، یا کراوات که هیچ اهمیتی هم در زندگی اش ندارد ساعتها مسأله را سبک سنگین میکند و از این و آن راهنمایی میخواهد.
امتیازم بهش ۳.۵ مرد خسته از اسمش پیداست که روایت مرد خسته ست:)) مرد خستهای که از یک طرف با خانواده و مسئولیت برطرف کردن نیازهاشون درگیره و از طرف دیگه با خودش و میل به باشرف زیستن. اینکه خواستهی زنش، جمیله، که دنبال رفاه و سفر و پوله با خواستهی خودش اینقدر در تضاد و تناقضه باعث خستگی و فرسودگی این کاراکتر شده. آخر نه خودش برنده میشه نه خواستهی همسرش. تهش انگار باخته بدون اینکه ببازه. رشوه رو قبول کرده و از شرکت هم اخراج نشده اما درگیر یه هذیون دائمی با خودش شده. حتی همین هم مورد تردید قرار می گیره که خودش چی میخواسته؟ رشوه نگرفتنش به خاطر بزدلی و ترس از عواقب بوده یا اخلاقیات؟
گوش کنید ، ندایی در درون من دارد غر غر میکند: تو شهروند بی بضاعتی هستی ولی می توانی نباشی . سرنوشتت به دست خودت است . وقت خودت را با سوار شدن به این اتوبوس های بو گندو تلف نکن یه روز همین اتوبوسها میبرندت به یه کورستان دسته جمعی و خاکت می کنن ! بیدار شو به آینده بچه هات فکر کن چیزی رو که تو اسمش رو میزاری رشوه گرفتن در واقع راهی است که از طریق آن می توانی حقوق از دست رفته ات را جبران کنی . همه دارن با این اوضاع کنار می آن .یه کم انعطاف داشته باش ، رفیق ، زندگی یعنی انعطاف پذیری...!
کتابی خیلی سریع پیش رفت و جایی گیر نکردم. با اینکه داستان خیلی یکنواخت بود ولی هیچجا دلم رو نزد. کتاب برای ما ایرانیها خیلی قابل درکه و بهسبب علاقهای که به نویسنده دارم میگم: قطعا ارزش یکبار خوندن رو داره.
«مرد خسته» دربارهی مردی است که میخواهد در میان نظام فاسد اقتصادی ادارهاش همچنان پاک بماند. کشمکش درونی این مرد متأهلِ صاحب دو فرزند از زمانی آغاز میشود که میتواند با قبول رشوه و دادن مجوز به ساخت و سازهای غیر قانونی درآمدش را به اندازهای برساند که دیگر از زن و مادرزنش به خاطر دست و بال تنگش سرکوفت نخورد، نفستنگی دخترکش را درمان کند و دلتنگی پسرش را برای سفرهای هزینهبردار برطرف کند. اما اعتقادها و نوع تربیتش باعث میشود او دست از پا خطا نکند. این که سرانجام چه میشود مهم نیست، مهم این است که مرد خسته چه رشوه بگیرد چه نگیرد در هر دو صورت مردی غریبه و طرد شده خواهد بود. این رمان را طاهر بن جلون نویسندهی مراکشی نوشته است و شرایطی را به تصویر کشیده که در زمانهی فعلی ما به خوبی درک میشود. از ویژگیهای مثبت رمان پرداخت ملموس احساسهای انسانی است وقتی که میان خیر و شر باید دست به انتخاب بزند و وقتی که شر زیر زبانش مزه میکند و کمکم حساسیتش را نسبت به بدی از دست میدهد و زشتی، امری عادی میشود.
رویدادهای این داستان در مراکش رخ میدهد. رمان مرد خسته به فسادهای مالی و مشکلات اقتصادی کشورهای جهان سوم میپردازد.
مشکلات اداری، زدوبند، ارتشاء و وضعیت وخیم اقتصادی مردم از جمله مسائلی است که در رمان اتفاق میافتد.
قهرمان داستان فردی است به نام مهندس مراد که کارمند یکی از وزارتخانهها در شهر کازابلانکا است. پیرامون او جامعهای قرار دارد که سراسر آلوده به فساد مالی و اداری است و نکته جالب در داستان این است که رفتاری که او پیشه کرده تعجب همگان را برانگیخته یعنی رشوه نگرفتن و دوری گزیدن از این جریان حاکم.
«در حلبیآبادهای این شهر بزرگ، زنها در برابر آینههای موجدار عبادت میکنند. دعاهاشان به آینه برخورد میکند و به خاکستر تبدیل میشود و روی زانوهای آنها میریزد.»
پیشنهاد قطعی؛ خواندن ترجمهی خانم نوروزی با عنوان مرد خسته داستان شرحی از مصائب یک انسان در میان باتلاقی از افراد بیمسئولیت و خودبین و جامعهای مضمحل و ناامید