واب با چشمان باز اولین مجموعه داستان ندا کاووسیفر مشتمل بر چهارده داستان است. او پیش از این رمان نوجوان سه ترکه بر دوچرخه: من، میمون و پدر را در کارنامهاش دارد. داستانهای مجموعهٔ خواب با چشمان باز عمدتاً در فضاهای فراواقعی در مرز میان خواب و رویا، در سایهروشن عقل و جنون رخ میدهند. در این مجموعه نویسنده توانسته است با قرار دادن شخصیتهایی متفاوت در فضایی فراواقعی، متکی بر عناصر بومی و محلی، جهان معنایی ویژهٔ داستانهایش را پایهریزی کند.
شخصیتهای این مجموعه در جهان خود تنها و محصور و از ایجاد ارتباط باهم ناتواناند. شخصیتهای مرگاندیش و مرگباور که در جدال با رنج ناشی از وضعیت فناپذیر خویش و غلبه بر جهان تیرهوتار نیستی به هر دستآویزی چنگ میاندازند اما بهنظر میرسد که نیستی قصد دارد، همچون گردابی تمامی امکاناتشان را به درون کشد.
زبان برای آنها نه وسیلهٔ ارتباط و کشف روابط انسانی که عامل ایجاد سوءتفاهم است. هر کس در جهان دیگری بیگانه و معاند محسوب میشود و باید از آن حذف شود. چنین است که دو خواهر در داستان «شست دالی»، همانقدر با یکدیگر بیگانهاند که دو برادر در داستان «فصل شکار». رابطهٔ زن و مرد داستان «محاق»، همان اندازه سترون است که زن و مرد داستان «لاکپشت». شخصیت داستان «خوشبختی ذوزنقهای» همان اندازه از ایجاد ارتباط مجروح و آسیبدیده است که زن در داستان «ایستگاه هشتم».
آدمهای این مجموعه شاید از رویارویی با مرگ یا ایجاد ارتباط با دیگران زخمخورده و آسیبدیدهاند اما این رویارویی با مرگ نهتنها آنها را به حضور معنادارشان در جهان هستی آگاه کرده است که همچون فانوس، نوری از آگاهی بر دنیای اطرافشان افکنده است و گسترهای از جهان معنا را به رویشان گشوده است.
بهنظر میرسد نویسنده توانسته است در این مجموعه از خلال روایت یک موقعیت ویژهٔ داستانی نهتنها تعارضات و تناقضات درونی و بیرونی آدمهای داستانش را به مخاطب نشان دهد بلکه به مدد عنصر قصهگویی، مخاطب را تا پایان با خود همراه کند.
چند داستان به شدت انتقادی و قوی با نگاه اجتماعی در این کتاب وجود دارد که ستاره ها را به سمت خود می کشاند. داستان هایی که در ان دختربچه ها موردتجاوز قرار می گیرند. و اصولا دخترها و زن های این داستان ها جسورند و با تعریف دختر و زن در فضای سنتی تفاوت دارند. . داستان اول- ایستگاه هشتم. اتفاق های زیادی رخ می دهد اما شخصیت ها و ویژگی های منحصربه فردشان هنوز با هم فیت نشده اند و به همین دلیل داستان نمی تواند وارد لایه های دیگری شود و بی جان باقی می ماند. . داستان دوم بدیل. شبیه به مسخ کافکا که برادری از یک زایده تبدیل به ایگوانا می شود. . داستان بستنی گل یخ من را یاد داستان اول ابوتراب خسروی در کتاب دیوان سومنات – یا شاید هم کتاب ویران بود که از زبان نطفه ای بیان می شود داستان- اینجا هم با نطفه ای رو به رو هستیم که پدر و مادرش را می بیند. داستان چهل ستون را اصلا متوجه نشدم. شاید به دلیل فضای زیاد از حد سورئال. . خواب با چشم های باز. داستان خوب روانکاوانه. مادری که بچه اش را از فرط دوست داشتن می خواهد بکشد. شبیه سریال- د هانتینگ هیل هوس- اپیرود دوم هم پیرامون عشق مادر و روانی شدنش است. . سبز نارنج یک داستان عالی بود. از نظر کوتاه و موجز بودن و ایده ی داستانی که با اعلامیه ی مردی مواجه می شویم در دست دختر جوان. مرد مغازه دار بوده دو زمانی که دختر، بچه بوده به او در پستوی مغازه تجاوز می کرده است. . داستان شست دالی شبیه به داستان اول که تم خواهرانه دارد. در هردوی این داستان ها یکی از خواهرها موهای کوتاهی دارد. . داستان فصل شکار- شروع عالی. " یک ماه از ناپدید شدن دوست و هم اتاقی ام نرگس می گذرد." شبیه ناتمامی شروع می شود.- در ادامه با یک داستان فوق العاده رو به رو هستیم. به طرز جسورانه ای به فضای اطلاعاتی و ادم هایی که معلوم نیست چطور همه کاره ی یک سیستم می شوند پرداخته است. یک ایده ی خیلی خوب و روند داستانی و جزییات فضای خانواده عالی. . داستان لاک پسشت. حرف زدن یک مرد با لاک پشتش راجع به تنهایی و اینکه زنش را طلاق داده است. . محاق- مارجای زن روستایی و نزدیک شدنش به سیدرضا که متولی امامزاده است. در اکثر داستان ها یک ظرافت و تیزهوشی در به سخره کشیدن بلاهت وجود دارد. . نامت را به من بده. داستان خیلی پیش نمی رود. از روی اسطوره گواینکه نوشته شده است. فضای روستایی و زن دوم و... . خوشبختی ذوزنقه ای. ایده ی داستانی خوب. دکتری که عاشق بیمار سرطانی اش می شود و خوشحال است که تمام عمر کوتاه بیمار از این به بعد به او تعلق دادر. اما زبان بیش از اندازه احساسی ست و پیرنگ داستانی هم می تواند پرداخت بهتری داشته باشد به همراه تصویرسازی های بیشر برای فضاسازی. . داستان کلید. پایان داستان نوشته ام یک داستان خوب. " قرص ها را توی گلدان یاس رازقی فرو می کنم. شاید بهار سال بعد برگ هایش بزرگ و گل هایش خوش بوتر شوند. . آکواریوم یک داستان خیلی خوب بود. پر از فضای سورئال و زبان زیبا . ": با سلام صلوات می برندمان باغ عدن. جایی که باید برای رسیدن به منتهای کیف و لذت مرگ و فراموشی با زقیب و همخون و هم جنس مان بجنگیم. عجیب هم نیست. تا بوده همین بوده. یک نطفه ی پیروز که شرح پدیداری و ظهورش به جهان و دنیا را تعریف می کند. . " من و برادرهایم جایمان تنگ است. دم یکی توی دهان دیگری ست. کلاهک آن یکی روس شکم من. چیزی نمانده له و لورده شویم. همه مان را توی قیف بزرگی سرازیز می کنند. از سرسره ی عظیمی به پایین سر می خوریم. لذتی زایدالوصف دارد. ناگهان دستی روشنایی اطراف مان را خاموش می کند و تاریکی.." . " خون به بدنم می پاشد. گرم و جوشان. پوستم از چندجا ترک برمی دارد. دست هایی نرم و معطر در آغوشم می کشند. لذت و درد در انتهای بدنم پخش می شود." . " پیرمرد مت را توی تخت می گذارد و با سرفه ای خلتناک می گوید: اسحاق" . در کل کتاب خوبی بود و من به دوستداران داستان کوتاه پیشنهاد می کنم خواندن این کتاب را. بعضی از داستان ها به شدت برای من نو بودند و ایده های درخشانی داشتند.
بهنظرم از نظرِ ادبیّاتی زیرِ خطِّ استانداردِ انتشارِ یک مجموعهداستانِ مستقل بود و بسیار متعجّبم از آن بنیادی که جایزهی مجموعهاوّلیاش را مشترکاً داد به این کتاب و کتابِ «پرترهی مردِ ناتمامِ» امیرحسین یزدانبد. واقعاً چه سنخیّتیست بینِ این کتاب و کارِ امیرحسین؟! امّا تا اینجا صِرفاً نظرِ ادبیّاتیام را گفتم. اگر بخواهم نظرِ سلیقهای و اعتقادی بنیز بدهم، باید بگویم قطعاتی مثلِ «سبزِ نارنج» و «دشت دالی» احتمالاً زاییدهی گرههای ذهنیِ مؤلّف و شاید هم تشویقِ دشمنانِ فرهنگیِ کشورمان باشند. متأسّفم برای وقتی که صَرفِ خواندنِ این کتابِ از جهاتِ مختلف ضعیف کردم. بعید است دیگر کتابی از این مؤلّف دست بگیرم.
تابستان ٩٧ "خرافات چيزي است كه مثل غده اي سرطاني به ذهن انسان چسبيده" "بدبختي ما ايراني ها اين است كه هرجا باشيم همين كه چمدانمان را باز كنيم بساط مريد و مريد بازي مان را هم مثل بقيه ي خنزرپنزرهايمان مي ريزيم بيرون" كتاب خوبي بود اما باز هم همون درد بي درمان قصه هاي ايراني: داستان وجود نداره، جملات قصار و اشارات جنسي فراوان
داستانهای "خواب با چشمان باز" دارای شخصیتهایی است که در جهان خود تنها و محصور و از ایجاد ارتباط با هم ناتواناند. شخصیتهای دلمرده و درگیر که در جدال با رنج ناشی از وضعیت خویش و غلبه بر جهان تیره نیستی خود به هر دستاویزی چنگ میاندازند، اما بهنظر میرسد که نیستی قصد دارد، همچون گردابی تمامیشان را به درون کشد. (حمیدرضا اکبری)
داستانی رو که از این مجموعه بیشتر از همه دوست داشتم داستان "خوشبختی ذوزنقه ای" است. در این داستان با فردی مذهبی رو به رو هستیم. در داستان خوشبختی ذوزنقه ای با دکتری متعهد ، اهل جبهه و انجمن اسلامی دانشگاه روبه هستیم . دکتری که به زن جوانی که سرطان در وجودش رخنه کرده است می گوید : حاج خانوم صد سال شایدم بیشتر با توجه به ادبیات دکتر می توان نتیجه گرفت که او آدم مذهبی است . در این داستان و در داستان محاق مثلث آدمهای مرتبط به هم ولی جدا مانده نقش دارند . در داستان محاق مرد جانباز و همسرش و متولی یک محل مذهبی در مرکز یک نذر قرار گرفته اند و در خوشبختی ذوزنقه ای دکتر و دوستش به همراه همسرش با خوشبختی ذوزنقه ای پیوند خورده اند . تاکید دارم نام داستان مرکز و پیوند دهنده ی سه شخصیت باشد نه چیزی مثل عشق یا زن جوان یا ... به نظر می رسد دکتر در خوشبختی ذوزنقه ای تنها کسی است که شانس رهایی از نقشی را دارد که در تمام عمر از آن بیزار بوده است . خوشبختی ذوزنقه ای از درد و بیماری به عشق و بعد به مرگ و رسوایی می انجامد ولی شخصیت داستان به گونه ای نجات پیدا کرده و از طرفی شخصی دیگر را نیز نجات داده است.
در بسیاری داستانهای مجموعه نظیر ایستگاه هشتم ، بدیل، محاق ، کلید با شخصیتهایی مواجه هستیم که اعتقادات خاص مذهبی دارند. مشخص تر اینکه با آدمهایی روبرو هستیم که " مذهب " جایگاه خاصی در زندگی شان دارد . شکل افراطی اعتقادات مذهبی در داستان " محاق " به تصویر کشیده شده است . در داستانهای دیگر اعتقادات مذهبی هر کدام به نوعی بروز کرده اند . علت اینکه داستان خوشبختی ذوزنقه ای انتخاب شده است این دیدگاه است که درتمامی داستانها که صحبت از نذر و توسل است ، گویا مذهب در هیات منجی و نجات دهنده ظاهر می شود و قرار است مشکلی را رفع کند . به نظر می رسد تنها در خوشبختی ذوزنقه ای نجات شکل می گیرد . با توجه به اینکه داستانها ، داستانهایی سرد و تلخ هستند و نهایتاً به نقطه ی روشنی در ماجرا و زندگی شخصیتها نمی رسیم , شادترین داستان ، خوشبختی ذوزنقه ای است . داستانی که از درد و بیماری به عشق و نجات و رهایی می انجامد . این یک نگاه شاد به داستان است . می توان یک نگاه عبوس هم به داستان داشت و اصلاً عشق در آن را توهم و بردگی دانست .(سندی مومنی)