Jump to ratings and reviews

The Fall

Jean-Baptiste Clamence is a soul in turmoil. Over several drunken nights in an Amsterdam bar, he regales a chance acquaintance with his story. From this successful former lawyer and seemingly model citizen a compelling, self-loathing catalogue of guilt, hypocrisy and alienation pours forth.

The Fall (French: La Chute) is a philosophical novel by Albert Camus. First published in 1956, it is his last complete work of fiction. The Fall explores themes of innocence, imprisonment, non-existence, and truth. In a eulogy to Albert Camus, existentialist philosopher Jean-Paul Sartre described the novel as "perhaps the most beautiful and the least understood" of Camus' books.

147 pages, Paperback

First published May 16, 1956

Loading...
Loading...

About the author

Albert Camus

984 books40.3k followers
Works, such as the novels The Stranger (1942) and The Plague (1947), of Algerian-born French writer and philosopher Albert Camus concern the absurdity of the human condition; he won the Nobel Prize of 1957 for literature.

Origin and his experiences of this representative of non-metropolitan literature in the 1930s dominated influences in his thought and work.

He also adapted plays of Pedro Calderón de la Barca, Lope de Vega, Dino Buzzati, and Requiem for a Nun of William Faulkner. One may trace his enjoyment of the theater back to his membership in l'Equipe, an Algerian group, whose "collective creation" Révolte dans les Asturies (1934) was banned for political reasons.

Of semi-proletarian parents, early attached to intellectual circles of strongly revolutionary tendencies, with a deep interest, he came at the age of 25 years in 1938; only chance prevented him from pursuing a university career in that field. The man and the times met: Camus joined the resistance movement during the occupation and after the liberation served as a columnist for the newspaper Combat.

The essay Le Mythe de Sisyphe (The Myth of Sisyphus), 1942, expounds notion of acceptance of the absurd of Camus with "the total absence of hope, which has nothing to do with despair, a continual refusal, which must not be confused with renouncement - and a conscious dissatisfaction."
Meursault, central character of L'Étranger (The Stranger), 1942, illustrates much of this essay: man as the nauseated victim of the absurd orthodoxy of habit, later - when the young killer faces execution - tempted by despair, hope, and salvation.

Besides his fiction and essays, Camus very actively produced plays in the theater (e.g., Caligula, 1944).

The time demanded his response, chiefly in his activities, but in 1947, Camus retired from political journalism.

Doctor Rieux of La Peste (The Plague), 1947, who tirelessly attends the plague-stricken citizens of Oran, enacts the revolt against a world of the absurd and of injustice, and confirms words: "We refuse to despair of mankind. Without having the unreasonable ambition to save men, we still want to serve them."

People also well know La Chute (The Fall), work of Camus in 1956.

Camus authored L'Exil et le royaume (Exile and the Kingdom) in 1957. His austere search for moral order found its aesthetic correlative in the classicism of his art. He styled of great purity, intense concentration, and rationality.

Camus died at the age of 46 years in a car accident near Sens in le Grand Fossard in the small town of Villeblevin.

Chinese 阿尔贝·加缪

Ratings & Reviews

What do you think?

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
51,207 (34%)
4 stars
57,779 (39%)
3 stars
29,370 (20%)
2 stars
6,703 (4%)
1 star
1,768 (1%)
Displaying 1 - 30 of 641 reviews
Profile Image for فؤاد.
1,171 reviews2,515 followers
May 18, 2014
تابلوی نقاشی "قضات پاکدامن"، نام یکی از تابلوهای مجموعه نقاشی مذهبی است که در محراب کلیسای گنت در بلژیک قرار داشت.
این اثر هنری به همراه بخش های دیگر این مجموعه، در سال ۱۹۳۴، به سرقت رفت.
سارق طی چند نامه، درخواست مبلغ کلانی برای بازگرداندن تابلو کرد، ولی درخواست توسط اسقف اعظم کلیسای گنت رد شد. پلیس هیچ وقت نتوانست سارق را بیابد.



مدت ها بعد، شخصی به نام "آرسِن گودرتیر"، در بستر مرگ به وکیل خود گفت: او تنها کسی است که می داند "قضات پاکدامن" کجاست، و این راز را با خود به گور خواهد برد.
در یکی از کشوهای او، کپی نامه های اخاذی ای که به اسقف فرستاده شده بود را یافتند و همچنین یادداشتی به این مضمون که: تابلو در جایی مخفی است که بدون جلب توجه عمومی، نمی توانند بیرونش بیاورند.
گروهی حدس زدند که تابلو باید در خود کلیسا باشد، و با پرتوی ایکس، سرتاسر کلیسا را گشتند. فرضیه های دیگری هم مطرح شد، ولی هیچ یک به نتیجه نرسید.

این ها، همه در حالی بود که این تابلو، در یک میخانه در هلند، بالای سر مست ها و اوباش عربده جو آویزان بود.

پ ن: بخشی از کتاب، راوی می گوید که این تابلو در حقیقت دست او بوده و او داده آن را در یک میخانه آویزان کنند، ولی توضیح چندانی راجع به ماجرای سرقت تابلو نمی دهد. این بود که رفتم و از ویکی پدیای انگلیسی، چند و چون ماجرای سرقت را درآوردم.
Profile Image for Peiman.
654 reviews211 followers
January 13, 2022
و اما سقوط... نویسنده ی مورد علاقه من جناب آلبر کامو (شما آلبر کامو و فرانتس کافکا رو با هم قاطی نمیکنید؟؟) این کتاب واقعا آدم رو درگیر میکنه؛ اینطوری نیست که بخونی کتاب رو ببندی بذاری تو کتابخونه و یه کتاب دیگه برداری. آخرش انگار دلت میخواد دوباره بخونی؛ با خودت میگی صبر کن ببینم چی گفت؟ چی شد؟ یه جاهایی هم انگار داره خودت رو تعریف میکنه و بعد واقعیت رو مثل یک سیلی توی صورتت میزنه
Profile Image for Ehsan'Shokraie'.
777 reviews238 followers
April 7, 2019
اگر به دنبال تصدیقی بر نبوغ البرکامو میگردید,اینجاست..
در "سقوط"..
فوق العادس این کتاب..
به شدت ارتباط برقرار کردم..اصلا سبک روایت و نگارش این اثر منحصر به فرده..
جملات,افکار..همه چیز بوی واقعی زندگی رو میده..رایحه ای که شاید هر یک از ما در لایه هایی که اخلاقیات,ظواهر و احساسات سعی در پنهان کردنش داریم..و البرکامو اون ها رو در میاره و به سمت ما پرت میکنه..و فراری از "سقوط" وجود نداره..کامو فوق العادست..
Profile Image for Mohammad Hrabal.
496 reviews329 followers
March 1, 2021
یک. در مورد ترجمه‌ی «شورانگیز فرخ» احساس خوبی نداشتم.
دو. مقدمه‌ی هوشنگ گلشیری را پس از خواندن کتاب بخوانید.
سه. کتاب کم حجم است ولی کشش آن کم است و باید با حوصله بخوانید.
چهار. پس از خواندن سقوط صفحات 146 تا 157 کتاب «فلسفه‌ی کامو»؛ ریچارد کمبر؛ خشایار دیهیمی را مطالعه کنید.
********************************************************************************
شیرجه‌های نرفته گاهی کوفتگی‌های عجیبی به جا می‌گذارد. ص 47 کتاب
احساس احقاق حق، رضایت خاطر از حقانیت خود، شادی از احترام به خود، اینها محرک‌های نیرومندی هستند که ما را استوار می‌دارند یا به پیش می‌برند. ص 49 کتاب
بالاتر از دیگران زیستن هنوز تنها راهی است برای اینکه اکثر مردم انسان را ببینند و به او احترام بگذارند. ص 56 کتاب
آقای عزیز، آیا در واقع این همان بهشت نبود: مستقیما با زندگی در آمیختن؟ زندگی من همین بود. هرگز نیازی نداشتم که شیوه‌ی زیستن را بیاموزم. در این مورد از بدو تولد همه چیز را می‌دانستم. ص 57 کتاب
دوستی به این سادگی نیست. به مرور ایام و با رنج بسیار به دست می‌آید، اما چون به دست آمد، دیگر راهی برای خلاصی از آن وجود ندارد، باید در برابرش سینه سپر کرد. ص 60 کتاب
انسان چنین است، آقای عزیز، دو چهره دارد: نمی‌تواند بی آنکه به خود عشق بورزد دیگری را دوست بدارد. ص 63 کتاب
من زندگی را دوست دارم، ضعف حقیقی من همین است. به حدی دوستش دارم که از آنچه جز خود زندگی است هیچ گونه تصوری ندارم. فکر نمی‌کنید که در این ولع به زندگی چیز عامیانه‌ای وجود دارد؟ ص 100 کتاب
مردم برای اینکه خود محاکمه نشوند در محاکمه کردن شتاب می‌کنند. ص 105 کتاب
ما به ندرت برای کسانی که از ما بهترند راز دل می‌گوییم. حتی از محضرشان می‌گریزیم. در مقابل، بیشتر اوقات اسرار خود را نزد کسانی اعتراف می‌کنیم که به ما شباهت دارند و در ضعف‌ها و حقارت‌هایمان شریکند. ص 107 کتاب
باور کنید ادیان از لحظه‌ای که دم از اخلاق می‌زنند و با صدور فرمان تهدید می‌کنند، به خطا می‌روند. ص 132 کتاب
سانسور همان چیزی را که نهی می کند به فریاد بلند اعلام می‌دارد. ص 136 کتاب
Profile Image for Hodove.
166 reviews177 followers
June 1, 2021
وقتی کتاب تموم شد. دوباره به صفحه اول برگشتم. و در بار دوم بعضی پاراگراف ها رو چندبار خوندم. این اعتراف‌نامه‌ی بی نظیر جز بهترین تک گویی هایی بود که خوندم.
عجب کتابی...
Profile Image for Daniel T.
156 reviews47 followers
April 22, 2023
در نظر من کتاب «سقوط» شرح حال هبوط شرافت است.
شرح حال دورویی انسان ها، خود نبودن و تظاهر.

در بخشی از کتاب میخوانیم:

«آه از این زیرکان و بازیگران و دورویان کم مایه، و با این همه تاثیر انگیز …»

به راستی که آه از این بازیگران، در زندگی هامان چه بسیار با این زیرکان سر و کار داشتیم و داریم.

کامو در این اثر خود در وهله اول شرح حالی بر تفکرات و باورهای خود و حتی محکوم کردن خود در گذشته را به تصویر میکشد، از پشیمانی و باورهایی که غلط بوده اند.
در قسمتی از کتاب کامو به ناتوانی در برقراری تساوی اشاره میکند که من این بخش را به نوعی اعتراض به کمونیست برداشت کردم و حتی شخصیت اصلی داستان ما ناتوان در برقراری این تساوی بوده که این هم بنده به نوعی از عضویت کامو در حزب کمونیستی قلمداد کردم:

«در زندان گروه‌ های سیاسی و مذهبی دیگری تشکیل شده بود که هر کدام به نفع رفقای خود کار میکردند. من هم مجبور شدم تسهیلاتی برای رفقای خودم فراهم کنم، که این خود در حکم تبعیض بود. ولی در میان خودمان هم نتوانستم تساوی کامل برقرار کنم.»

نویسنده با زیرکی روحیات و واقعیات انسان را واکاوی میکند و به مواردی که انسان در گذشته با قدرت بر آن اعتراف میکرده اشاره میکند( مانند برده داری و …) و حال جامعه را به همان صورت میبیند منتهی اشخاص دیگر نام دیگری بر برده داری گذاشته و به نوعی گناه این نام شوم را پاک کرده اند اما آنها تنها به بازیگرانی بهتر بدل شده اند و خود را با شرایط جدید شکل داده اند.

هنگام مطالعه کتاب نویسنده شما را مجبور به تفکر میکند و در بین مونولوگ ها، راوی از مخاطبِ خواننده خود سوال های جالبی را میپرسد و در صفحات بعد تاکید بر آن میکند که به آنها فکر کنید و آنها را شرح دهید، که بنظر من کامو با این روش مخاطب را به تفکر و فلسفه دعوت میکند.


به جرات میتوان گفت شوکه کننده ترین بخش کتاب برای شخص بنده خودکشی خانم جوانی از روی پل بود، چنان استادانه این صحنه توصیف شده که به هنگام مطالعه به مانند تصویری بر روی مانیتوری این صحنه را در تخیلم مشاهده کردم: صدای قدم های ژان باتیست از کنار دخترک درحالی که خنده بر لب دارد، شک کردن به دختر جوان و تعلل برای چند ثانیه، نادیده گرفتن دخترک و گذر از وی و ناگهان «شلپ»، صدای برخورد تن نحیف او بر سطح آب، سست شدن پاهای ژان باتیست، صدای فریادی که با جریان آب دور میشود …
صحنه ای دردناک و تامل بر انگیز

کامو بارها به خودکشی اشاره میکند اما آن را عزیز نمیشمارد و پافشاری بر این نکته میکند که باید زندگی کرد و انتقام خود را از این زندگی گرفت، با اینکه زندگی پوچ و مهمل است ولی ارزش زیستن دارد و همین پوچی به آن معنایی ژرف میبخشد.
Profile Image for Cloudy.
73 reviews54 followers
October 13, 2019
بله، این کتاب کوچک آینهٔ تمام‌نمای روزگار ما و انسان امروز است.‏

|از همین حالا صدایشان را می‌شنوم: ”او خودش را کشت چون نتوانست تحمل کند که ...“ آه! دوست عزیز، مردم از نظر قوه‌ی ابداع چقدر فقیرند! همیشه خیال می‌کنند که شخص به یک دلیل خودکشی می‌کند. ولی به خوبی می‌توان به دو دلیل دست به خودکشی زد. نه، این در مغزشان فرو نمی‌رود. بنابراین چه سود از اینکه انسان به اراده‌ی خود بمیرد و خود را قربانی تصوری کند که می‌خواهد از خویش باقی گذارد؟ وقتی بمیرید، فرصت را غنیمت می‌شمرند تا برای عمل شما انگیزه‌های احمقانه یا عامیانه‌ای بیابند.|

با وجود حجم کم، زمان‌بر و ذهن‌بره! :))))) تا وسطای کتاب دنبال شروع جریانی بودم که فهمیدم نه..نیازی برای شروع نیست و میون جریانم. هر چند خط که میخونی میشه تعمیمش بدی به خودت، به اطرافت.. و همینم هست که زمان‌برش میکنه.

|من از ان تافته‌های جدا بافته نبودم که هر توهینی را ببخشایم، اما همیشه در آخر کار آن را از یاد می‌بردم.|

و در آخر فکر میکنم مقدمه و ترجمه‌ی نسبتا خوبی داشت. (ترجمه‌ی شورانگیز فرخ.)
Profile Image for Dream.M.
1,191 reviews822 followers
April 30, 2026
This is the voice of the people of Iran, who have been cut off from the global internet for over two months.
اگه دنبال یه کتاب سبک و شاد برای آخر هفته هستید، حتما «سقوط» آلبر کامو رو انتخاب نکنید.

هر کسی یه لحظه حساس توی زندگی‌ش داره که وجدانش بدون اینکه خودش بدونه، باهاش روبرو میشه. یه جور موقعیت مرزی که خیلی ناگهانی مجبوری با تمام تصورات قشنگت از خودت خداحافظی کنی. برای من این روبرویی توی این کتاب فرانسوی و وسط یه بار اتفاق افتاد، جایی که یه مرد خوش‌صحبت و خوش‌تیپ شروع کرد به اعتراف کردن…

اینجور بگم که کرکتر این کتاب مثل صمیمی‌ترین رفیقته که یهو وسط مهمونی جوگیر میشه و همه رازای کثیفت رو در حالیکه تو سعی داری جلوی دهنش رو بگیری پیش همه فاش می‌کنه و بعد درحالیکه خودش داره از خنده جر میخوره میگه "منکههه چیییزیی نگفتممم!"
قهرمان کتاب، ژان‌باتیست کلمانس، یه وکیل خوش‌تیپ پاریسیه که قبلاً عاشق کمک به بیچاره‌ها بوده (حداقل تو جهان ذهنی خودش). تا اینکه یه شب یه دختر از پل می‌افته تو رودخونه و اون برای نجات دختره... هیییییچ کااارییی نمییی‌کنهههه. از همون لحظه، زندگی وکیله تبدیل میشه به یه سقوط تمام‌عیار. از اینجاس که اون برای اولین بار با خود واقعیش روبه‌رو میشه. خود واقعیش اون وکیل خیّر و خوش‌قلبی که همیشه توی ذهنش ساخته بود نیست دیگه، بلکه آدمیه که در لحظه تصمیم‌گیری و عمل، منفعل می‌مونه و بعد به راه رفتن ادامه میده. کامو برای این "سقوط"، با هدفی پل رو انتخاب کرده چون داره چیز بزرگتری رو نشون میده؛ اون پل، مرز بین دو تا دوره از زندگی کلامانسه. قبل از ماجرای پل، اون یک آدم خوب در ظاهر و باطن بود ولی بعد از ماجرای پل، تبدیل به آدمی میشه که میدونه هیچوقت واقعا خوب نبوده. شاید جذابترین نماد کتاب هم این باشه که کل ماجرا توی آمستردام می‌گذره؛ شهری که به حلقه‌های کانال های آب شهرت داره. کانال هایی که دروازه‌های جهنم رو یادآوری میکنن و حالا کلامانس ته یکی از همین حلقه‌ها گیر افتاده داره به یه غریبه اعتراف می‌کنه و هیچ راهی هم برای خروج نداره چون آدم بعد از سقوط، دیگه نمی‌تونه وانمود کنه که زمین نخورده. مهم‌تر اینکه، این آقای جذاب از همون موقع که شروع به سقوط میکنه سعی داره همه رو با خودش بکشه پایین. چون این حقیقت رو کشف میکنه که تنها راهی که آدم برای بی‌گناه به نظر رسیدن داره اینه که بقیه رو هم گناهکار نشون بده.

کامو توی "سقوط" به معنای واقعی کلمه شاهکار کرده(تعجب میکنم چرا رمان "بیگانه" مشهورترین کتابشه و نه این کتاب)؛ اون یه مونولوگ ۱۵۰ صفحه‌ای نوشته که هم خنده‌داره و هم آدمو داغون می‌کنه. دقیقاً مثل یه استندآپ کمدی دارک که نویسنده‌ش فیلسوفه، قهرمانش خودشیفته‌ست و تماشاگرش (یعنی تو) آخرش حس می‌کنه همین الان باید بره برای گناههایی که حتی یادشون نبود مرتکب شده توبه کنه. بهترین بخش این کتاب بنظرم اینجاست که انقدر قشنگ تو رو برای همین گناه ها متهم می‌کنه که خودتم نمیفهمی چطوری و از کجای داستان با راوی هم‌سقوط شدی؛ و بدترین بخشش اینه که جوری تغییرت میده که بعدش خیلی از کتاب‌هایی که تا حالا خونده بودی بنظرت مزخرف میان.
........
با تشکر از همخوان عزیزم برای پیشنهاد و خوندن و برای کتابی که اینقدر فراتر از انتظارم عالی بود♡♡
Profile Image for Mostafa Alipour.
92 reviews60 followers
April 10, 2024
- هری اگر قرار باشد از تمام درس هایت فقط یکی بر جا بماند، کدام را ترجیح می‌دهی؟
+ این سوال را از خودت می‌کنم؟
- من اهمیت یادگیری سقوط را انتخاب می‌کنم.
+ کاملا موافقم. زندگی یک سقوط دایم است مارکوس. پس مهم تر از هر چیز این است که بدانی چطور سقوط کنی.

نقل قول از کتاب ریشه‌های شر حقیقت ماجرای هری کیوبرت by Joël Dicker ریشه‌های شر: حقیقت ماجرای هری کیوبرت

چیزی شبیه به مقدمه اما کمی نامرتبط
اخیرا در فضای مجازی با جمله‌‌ای قابل تامل روبه‌رو شدم که عمیقا من رو به فکر فرو برد.
"انسان صادق در یک روز به چهل حال درآید. منافق چهل سال در یک حال بماند."
جمله بالا که پتانسیل ساعتها بحث و گفتگو داره در کمال تعجب بیش از دوازه قرن پیش توسط "جنید بغدادی" ثبت شده. اگر فرض رو بر درستی این عبارت قرار بدیم، من هم مثل خیلیا، قبل از اینکه برای اولین بار با این جمله برخورد کنم، مدتها در اشتباه بودم. اشتباهی به اندازه‌ی همه‌ی عمرم!
چند درصد از باورهایی که سالهاست بهشون پایبندیم قابلیت اعتماد کامل دارند و جایی برای شک باقی نمیذارند؟
برای شخصی مثل من، که با غرور و کمال گرایی دست و پنجه نرم می‌کنه این درصد همیشه چیزی نزدیک به صد بود. بله بود!
آقای کامو باعث این تغییر هست. شاید فکر کنید که این مسئله حاصل مطالعه مطالب کتاب "سقوط" هست اما دقیقا اینطور نیست. بدون زحمت خاصی و با پرسه در جوامع مجازی با پست های متعددی روبه‌رو می‌شیم که مخاطبین رو به کتابخوانی دعوت می‌کنند. برای ورود به این هزارتو راه های مختلفی هست اما بلاگر های محترم زحمت مخاطب رو به حداقل رسوندند و برای شروع مطالعه پیشنهاد هایی نامناسب و زننده لیست کردند که هر کدوم از دیگری فراتر از افتضاحه. یکی از گزینه های غالبا مشترک بین لیست های پیشنهادی کتاب های آلبر کامو هست. استدلال بزرگواران مروج فرهنگ سادگی و حجم کم آثار کامو هست. بیگانه، سقوط و حتی اسطوره سیزیف!
من هم اوایل درگیری جدی با کتاب سوار امواج خروشان فضای مجازی بودم و بدون تجربه و پشتوانه ادبی کافی سراغ آثاری رفتم که تازه امروز متوجه اشتباه بودنشون می‌شم. قطعا یکی از این انتخاب های اشتباه برای من "بیگانه" بود. برخلاف تصور شما کتاب رو به راحتی خوندم و مشکلی احساس نکردم. حتی بعد از اتمامش بی اندازه کامو رو تحسن کردم. پس مشکل کجا بود؟ کمی بعد درباره‌اش می‌نویسم.
مدتها کامو برای من در تنها قله نویسندگی بود تا اینکه بعدها بقیه در سطوح بالاتری قرار گرفتند. بلافاصله بعد از اتمام بیگانه تصمیم گرفتم که بزودی و در یک بازه کوتاه بقیه آثار کامو رو هم بخونم بلکه این حس و حال رو مجدد تجربه کنم. مدتها گذشت و در این مسیر پر پیچ و خم و غیر قابل پیش بینی هر بار دلیل متفاوتی مانع عملی شدن برنامه ها شد تا اینکه بلاخره "سقوط" رو برای کادو تولد به خودم هدیه کردم. یادگار از سالی که پایانی بود بر یک سقوط طولانی!
مشکل من با بیگانه از جایی شروع شد که سقوط رو تموم کردم. مرتب به این فکر می‌کردم که آیا می‌تونم با قطعیت به این باور داشته باشم که درست و دقیق متوجه فلسفه فکری کامو در بیگانه شدم یا نه؟
شاید برای عموم این مطلب واضح باشه که دریافت ما از موضوعاتی مثل ادبیات و فلسفه با گذر زمان دستخوش تغییر و تکامل می‌شه. اما از اطلاع تا تجربه و باور اندکی فاصله است. اندکی بعد از اتمام بیگانه با یکی از دوستانم که اون روزها در مطالعه یک سروگردن از من جلوتر بود صحبت می‌کردیم و مدعی نامناسب بودن کامو و بیگانه بود و من با همه علاقه به کامو قدرتی در دفاع نداشتم. ضعفم مشهود بود اما به راحتی نادیده‌اش می‌گرفتم. امروز که من از اون دوست عزیز در مطالعه کمی پیشی گرفتم به راحتی شکست پذیر نیستم.

و اما سقوط
من هرگز شب از روی پل نمی‌گذرم. این نتیجه‌ی عهدی است که با خود بسته‌ام. آخر فکرش را بکنید که کسی خودش را در آب بیندازد. و آن‌وقت از دو حال خارج نیست: یا شما برای نجاتش خود را به آب می‌افکنید و در فصل سرما به عواقب بسیار سخت دچار می‌شوید! یا او را به حال خود وا می‌گذارید، و شیرجه‌های نرفته گاهی کوفتگی‌های عجیبی به جا می‌گذارد.

داستان با تک گویی های ژان برای شخص غریبه و نامعلومی در یک بار در آمستردام شروع و چند شب متوالی ادامه پیدا می‌کنه. اما پیداست که مخاطب گفته ها شخص مقابل ژان نیست. مخاطب تک گویی های اعتراف گونه ژان ما هستیم. ما که به عقیده ژان چندان هم به اون بی شباهت نیستیم. شباهت هایی که محدود به ویژگی های فیزیکی نیست بیشتر روی درونیات ما متمرکز شده.
روایت ژان از زندگی بی نقصش در پاریس شروع می‌شه. زمانی که یک وکیل موفق و پردرآمد بود. ژان لحظه‌ای برای کمک به اطرافیانش تعلل نداره و از هر کاری که انجام پذیر باشه دریغ نداره و غایت آرزوش رسیدن به عدالته. همه چیز به خوبی و خوشی در جریان هست تا اینکه یک اتفاق به ظاهر ساده حقیقت ماجرا رو برملا کرد. یک شب ژان در حال قدم زدن روی پل رود سن با زنی روبه‌رو شد که خودش رو به داخل رود انداخت. ژان بدون عکس‌العمل و توجه به راحتی مسیرش رو طی می‌کنه اما عواقب این تصمیم اون رو کاملا دگرگون می‌کنه. با مرور این تصمیم و اینکه اقدامی برای نجات زن نکرد به نفس دروغین زندگی و اعمالش پی برد. زندگی سراسر ساخته شد بر بستر ریا. تمام رفتار های مثبت ژان نه برای آسایش وجدان بلکه برای بدست آوردن تحسین دیگران و جایگاه اجتماعی هست. در واقع ژان بطور همزمان با زن سقوط کرد، اون زن به داخل رود و ژان از کاخ بلندبالای توهماتش. بعدها هر وقت که از کنار رود میگذره ناخودآگاه صدای خنده از رود به گوشش می‌رسه و به نوعی به عنوان نمادی از حس گناه قابل تعبیر هست. اما ژان با وجود این حس هیچ پشیمانی و اعتراف به اشتباه در کلامش پدیدار نیست و برای دوری از تجربه مجدد عبور شبانه از روی پل رو محدود می‌کنه.

ظاهرا در دیدگاه کامو ما انسان های به ظاهر مدرن هیچکدوم بیگناه نیستیم و امیال جسمانی باعث کور شدن ما شده. انگار که همه‌ی ما از باغ عدن باهم سقوط کردیم.

نکته جالبی که در جایی که خاطرم نیست به چشمم خورد دقت در اسم بار بود. بار محل گفتگو "مکزیکوسیتی" نام گذاری شده. مدعی هستند که کامو به شکوه و عظمت سقوط کرده امپراطوری آزتک نظر داشته.

سقوط آخرین اثر داستانی کامو هست که در زمان حیاطش کامل شد و منتشر شد. شاید دسته بندی سقوط در ادبیات داستانی کمی اغراق آمیز باشه و بیشتر به یک سخنرانی نزدیک باشه. کاش طول عمر طولانی تری داشت و بیشتر و بیشتر این موجود عجیب‌الخلقه رو واکاوی می‌کرد.

کامو هنوز جز جوانترین افرادی هست که موفق به دریافت نوبل ادبی شد(نفر دوم). یک سال بعد از کامو باریس پاسترناک با دکتر ژیواگو موفق به دریافت نوبل ادبی شد و کامو در نامه ای به پاسترناک اینطور نوشت:
من بدون ادبیات روسی قرن نوزدهم، هیچی نیستم.

یکسال اخیر که بعد از مدتها فاصله از ادبیات روسیه سه چهار اثر ثقیل روسی مطالعه کردم این ادعا رو بیراه و گزافه نمی‌دونم. سقوط حجمی نزدیک به یک دهم یا حتی کمتر از رمان های روسی قرن نوزدهم داره. اما در جهانبینی دست کمی از اونها نداره.

پ‌ن: احتمالا بخش اول این ریویو بی ارتباط به سقوط به نظر برسه. اما خودم عقیده متفاوتی دارم. من هم سعی کردم در حد خودم مثل ژان اعترافی بکنم. ضمن اینکه مدتی هست بنا به دلایلی روزها کمی برای خودم ‌می‌نویسم. در همین راستا اون سبک از نوشتار ناخوآگاه داخل این ریویو و ریویو های بعدی رسوب خواهد کرد.
اگر مفید نیست به راحتی گذر کنید.

کاش در این رقابت مطالعاتی با رقیب خیالی گاهی ترمز کنیم و بعضی از کتاب هارو مجدد بخونیم. کتابی مثل سقوط برای من قابلیت بارها و بارها ارجاع داره.

بیست‌ودوم فروردین صفرسه
Profile Image for Samane Lou.
397 reviews45 followers
March 13, 2023
"راجع به روز قیامت صحبت می‌کنید. اجازه بدهید محترمانه به حرفتان بخندم. قاطع و استوار انتظارش را می‌کشم: بدترش را از سر گذرانده‌ام، یعنی قضاوت انسان‌ها را. ... منتظر روز قیامت نباشید. هر روز برگزار می‌شود."
Profile Image for Gypsy.
436 reviews739 followers
June 7, 2019

ریویوهای خیلی خوبی اینجا خوندم، به‌خصوص ریویوی آقای حسین شریفی. خوندنِ کامو یه چیزه، فهمیدنش یه چیز دیگه. برا همین یه سری پیش‌نیاز لازم داره. من ترجمۀ شورانگیز فرح رو دوست داشتم، با مقدمۀ خوبش. این کتاب کامو رو هم تا حالا بیشتر از هرچی ازش خوندم دوست داشتم؛ از بین طاعون، سوءتفاهم، بیگانه، کالیگولا. به‌نظرم کامو اینجا به کمال رسیده. منظورم تفکرشه. نمی‌شه اسم داستان گذاشت روی این، بیشتر یه اتفاق داستانی بود با تفسیرهای خودش. ینی یه اتفاقی افتاد و بعد هرچی گذشت، بیرون ازون اتفاق بود اما مربوط به همون. بااین‌حال کامو زیرکی فوق‌العاده‌ای به خرج داده؛ انگار می‌دونسته یه ضرب حرف زدن توی کارش خیلی برا مخاطب جالب نخواهد بود. بنابراین از راوی‌ای کمک گرفته که مخاطب رو خلق می‌کنه. نه فقط یه راوی خلق شده، بلکه مخاطبم خلق کرده. داستان ظاهراً مونولوگ‌وار داره پیش می‌ره، ولی ما کاملاً جایگاه‌مون رو به‌عنوان مخاطب می‌دونیم و از پیش تعیین شده.

اسمش هم دوست داشتم. نتیجۀ نهایی هم دوست داشتم، هرچند یه خودبرتربینی و بی‌گناهی رو می‌خواست منتقل کنه که خب نمی‌شه بهش ایراد گرفت. سقوط رو باید زمانی خوند که بتونی با راوی همراه شی و گفته‌هاش نظرتو جلب کنه. من موقعی خوندم که خودم نیاز داشتم این حرفا رو بشنوم. :)) بنابراین خیلی بهم چسبید، وگرنه شاید یه موقع دیگه می‌خوندم می‌گفتم خب که چی. باشه تو خوبی. :D
Profile Image for Sadjad Abedi.
174 reviews58 followers
January 4, 2019
1- بنابر تجربه به این نتیجه رسیده‌ام که اساسا آدم‌های پرحرف از پرحرفی دیگران خوششان نمی‌آید و زود حوصله‌شان سر می‌رود و درصدد فرصتی هستند که خود رشته‌ی کلام در دست گیرند. من هم گاهی از پرچانگی آقای کلمانس خسته می‌شدم، اما خوشبختانه قطع این پرچانگی به سهولت تمام با بستن کتاب میسر بود و این اقدام برخلاف دنیای حقیقی فاقد هرگونه عوارض بود، چون نتنها ژان-بابتیست از این کار دلخور نمی‌شد و قهر نمی‌کرد بلکه در نوبت بعد بدون آنکه رشته‌ی کلام از دستش در برود، ادامه‌ی صحبت‌هایش را پی می‌گرفت.
2- تحلیل شخصیت و باورهای خود، نیازمند بینشی ژرف، شجاعت و صداقت است. بینش ژرف از آن جهت که فرد به کنه شخصیت و باورها راه پیدا کند و شجاعت و صداقت از آن جهت که بی کم و کاست آن‌ها را بیان کند. در صورت نبود سه مورد فوق، حماقت یا حیله‌گری، می‌تواند جای هر سه بنشیند! من در آقای کلمانس ضمن احترام فراوانی که برای شغل شریفش قائل هستم، عنصر حیله‌گری را بسیار پراثر یافتم. به شخصه نسبت به تمام آنچه ژان عزیز تعریف کرد بدگمانم و آن‌ها را زاییده‌ی ذهن خلاقش می‌دانم. ژان در نظر من نه یک "قاضی توبه‌کار" که یک "قاضی مکّار" است. البته در برابر جهان‌بینی، ظرافت طبع، ژرف‌اندیشی و شناخت دقیقش از گونه‌ی انسان، سر تعظیم فرود می‌آورم.
3- ژان ماهی‌گیری‌ست که طعمه‌ی لذیذی در جیب دارد. طعمه‌ای که هر ماهی یا جانور دریایی‌ای را فریب می‌دهد. ژان خودش را شرح می‌دهد. زندگی‌اش را با تمام پستی بلندی‌هایش شرح می‌دهد. مسیری که اتخاذ می‌کند سهوی نیست. ابتدا از موقعیت اجتماعی و شغلی برجسته‌ی خود دم زده و از موفقیت‌های خود داستان‌سرایی می‌کند. اصولا هرچیزی که برای انسان نوعی به واسطه‌ی دنیای دوقطبی شده‌اش در دسته‌ی خیر جای گرفته به خود نسبت می‌دهد و خود را از تمام شر بری می‌داند. این روایت‌ها در انسان حس حسادت و تحسین را بر می‌انگیزد. این حسادت/تحسین ژان را در جایگاهی بالاتر از ما قرار می‌دهد و احترامی در دل ما نسبت به او ایجاد می‌کند که خود باعث می‌شود به شنیدن صحبت‌هایش ادامه دهیم. سپس آرام آرام به تناقض می‌افتد. تناقضی که برای ما آشناست. تناقضی که در صحبت‌های همه‌ی ما به وفور اتفاق می‌افتد. مثلا: من آدم احساساتی‌ای هستم. این جمله و عکس این را ژان چندین بار در میانه‌ی کتاب به زبان می‌آورد. در جملات کلی همیشه تناقض نمایان می‌شود. حالا ژان از آن جایگاه بلندش به سوی جایگاه انسانی ما سقوط می‌کند. ضعف‌های کوچکش را به زبان می‌آورد و انسانی شبیه ما می‌شود. مثل ما دچار تناقض است و مثل ما کامل نیست! مثل ما اشتباهاتی دارد و مثل ما پشیمان و سرخورده می‌شود. در این حالت حس همدردی ما نسبت به ژان برانگیخته می‌شود و می‌خواهیم باز هم درددل‌های او را بشنویم و همراهش آهی از ته دل بکشیم و شاید خوشحال باشیم که ما در این ضعف‌ها تنها نیستیم. در مرحله‌ی آخر ژان سقوط خودش را به قعر ادامه می‌دهد و در کف این جهنم فرود می‌آید. انسانی پست می‌شود که دنیایش سراسر تباهی و صفات مذموم است. به تمام ضعف‌هایش اعتراف می‌کند و اجازه می‌دهد ما از بالا به او نگاه کنیم. حس کنیم انسانی دون و رقت‌انگیز است. حالا ما برای اعتراف کردن ضعف‌هایمان برای انسانی که از خود ضعیف‌تر و پایین‌تر می‌پنداریمش هیچ مشکلی نخواهیم داشت. مضافا که قبح بسیاری از چیزها در طول این آشنایی برای ما می‌شکند. اینکه می‌توانی در عین حالی که وکیلی بلندپایه‌ای انسانی خودپسند و شهوت‌ران باشی. یا از جان مجرمی در دادگاه دفاع کنی ولی برای نجات جان بی گناهی خود را به خطر نیندازی. من خلال بسیاری از صحبت‌های ژان سرم را به نشانه‌ی تایید تکان می‌دادم و گاهی هم با ادا و اطواری به او می‌فهماندم که چقدر خوب این موضوع را درک کرده و با او همدل هستم. در نهایت هم آماده بودم که برایش اعتراف کنم...
4- این کتاب هنوز می‌تواند بحث‌های بیشتری برانگیزد اما صبر می‌کنم تا خوانش دومم از این کتاب (احتمالا با ترجمه‌ی دیگری)، سپس به مسائلی مانند خوشبختی، داوری، بخشش، دین، اخلاق، طبقات اجتماعی، عشق و دوست داشتن و ... می‌پردازم.
Profile Image for Sadaf.
106 reviews16 followers
December 19, 2020
بدبختی هنگامی به سراغ تان می آید که همه از شماتعریف کنند

ما همه از یک قماشیم‌. با این همه من یک برتری نسبت به آن ها دارم: آگاه بودن که به من حق حرف زدن می دهد. آه، دوست عزیز، ما آدم های عجیب و فرودستی هستیم و اگر اندکی به زندگی های گذشته مان بنگریم، موقعیت های فراوانی برای حیرت کردن و به خروش آمدن نصیب مان می شود

آه از این ریاکاران فرومایه، بازیگران پست فطرت، آدم های دورو و با این همه تأثر برانگیز

از بیگانه بیشتر دوستش داشتم جسارتی داشت که به عمق وجودش وارد شه به افکارش و به کارهاش به لحظاتش به سقوطش ، سقوط اخلاقی ، وچه قشنگ کتاب سقوط شد
Profile Image for Amin.
421 reviews460 followers
February 3, 2020
روایت جانکاه آدمی که آن قدر خوش شانس است، شاید هم نگون بخت، که با مساله وجودی خودش مواجه می شود. وقتی همه چیز انگار خوب است، همه چیز سرجای خودش است، شاید دیگر آرزویی ندارد، به ناگاه سرش به سنگ می خورد. با روی دیگر داستان زندگی اش مواجه می شود، صدای خنده ای می شنود؛ خنده ای که گناهکاری و بیهودگی زندگی اش را به رخش می کشد. به ناگاه داستان سقوطش را به یاد می آورد. میفهمد صدای خنده، صدای تمسخر تمام آن چیزی است که روزگاری در اوج آرزوهای خود حس می کرده است. چقدر برای زندگی های ما، تقلاها و رنج ها می تواند با معنا باشد

شاید هر اندازه، بودن، به زبان اگزیستانسیالیست ها، برایم مساله بود به همان اندازه با بخشهای مختلف کتاب ارتباط برقرار کردم. نیمه ابتدایی کتاب که داستان مواجه شدن با مساله بودن در این دنیاست، روایتی جانکاه بود. روایتی که شاید با تمامی یکنواختی و حدیث نفس گفتن راوی، حکم داستانی هیجان انگیز و توفانی داشت. نیمه دوم ابهامی با خود به همراه داشت که شاید نشان میدهد راهی را که کامو رفته و برای ما باقی گذاشته؛ راهی که تجربه متفاوتی در زندگی می طلبد. راهی که هرچند هنوز برای من به اندازه کافی قابل فهم نیست، اما کامویی که در نیمه اول شناختم، با تمام جملات قصار و گل درشت گویی هایش، اعتماد را به خودش حفظ کرد تا زندگی کنم و معنای بخش های نافهمیده را هم دریابم. گاهی به نیکی درمی یابم که کتابی خوب خواندن، گفتگویی ارزشمند است با انسانی خوش فکر و تاثیرگذار

از ترجمه هم که دیگر بگویم خسته کننده است. مجبور شدم در بخشهایی به ترجمه انگلیسی نگاه کنم، چرا که مترجم خیلی زود بی اعتمادی ایجاد کرد. همان جا که نسخه نگاتیو عکس را نسخه منفی عکس ترجمه کرده بود و به یک باره اعتبارش فروریخت
Profile Image for صَــــنَــــمْــــ.
160 reviews103 followers
Read
November 11, 2018
" از این همه چهره ای می سازم که تصویر همه است و در عین حال تصویر هیچ کس نیست."

رمان، تک گوییِ مردی به نام کلمانسه که در مورد کارها و رفتارهای گذشته ش حرف می زنه و در واقع حقایقی رو که پشتِ هر رفتارش پنهان بوده، آشکار می کنه ! البته خیلی جاها، خواننده هم باهاش همذات پنداری می کنه و این قسمت دردناک ماجراست :) فکر می کنم تو این زمینه، خودِ کامو بهتر منظورو میرسونه:

" و هنگامی که می گویم : «من رذل ترینِ اراذل بوده ام» وقت آن می رسد که تدریجا و به طور نامحسوس در سخنرانیم «من» را به «ما» تبدیل کنم. وقتی به اینجا می رسم که «ما چنین موجوداتی هستیم» بازی به آخر رسیده است و آن گاه می توانم حقیقت وجودشان را به آنها بگویم. البته من هم مثل آنها هستم، ما همه از یک قماشیم. با این حال، من از یک جهت بر آنها برتری دارم، اینکه خود می دانم، همین به من حق سخن گفتن می دهد."


بعد از تموم کردنِ کتاب، با خودم فکر می کردم که منم می تونم همین قدر آشکار، صریح و بلند بلند، از حقایق وجودم بگم؟ یا فقط می تونم تو تنهایی و خلوتِ خودم، بهشون فکر کنم (هرچند این هم شجاعت زیادی می طلبه)
230 reviews114 followers
August 15, 2018
این کتاب غافلگیرم کرد. انتظارشو نداشتم انقدر خوب باشه ولی من از بیگانه خیلی بیشتر دوستش داشتم..
وکیل موفقی که به ظاهر انسان فوق العاده و بدون خطا و جذابیه ولی سرشار از دورویی و فریبه.. نماد خوبی از اکثر ما آدما..
Profile Image for Ali Book World.
534 reviews252 followers
October 24, 2022
خوانش اول: ⭐⭐⭐
خوانش دوم: ⭐⭐⭐⭐
(( فکر میکنم، هر دفعه که بخونمش بیشتر خوشم بیاد ازش ))
Profile Image for fคrຊคຖ.tຖ.
314 reviews88 followers
May 21, 2020
این رمان در عین ایجاز و کوتاهی، داستانی بسیار عمیق و تامل‌برانگیز داره. اینو بیشتر از بیگانه دوست داشتم
Profile Image for Mahya Naeimabadi.
33 reviews19 followers
December 14, 2020
سقوط یک شاهکار بی‌نظیره! کامو خیلی از مسائل فلسفی و اخلاقی و با لحنی جذاب از زبان یک وکیل بیان می‌کنه که یکبار خوندنش کافی نیست. نظراتش راجع به مسیحیت و مذهب خیلی دوست داشتم.
Profile Image for Ali Karimnejad.
360 reviews252 followers
July 21, 2020
تصویری که کامو در آخرین اثرش ارائه می‌ده آنقدر وسیع و بزرگه که کمتر کسی می‌تونه ادعا کنه کتاب رو کاملا درک کرده. با اینحال تلاش کردم یک راهنما برای خواندن کتاب ارائه کنم و تا جای ممکن سعی کردم به شکل تفکیک شده بنویسم تا بیشتر مفید واقع بشه. از این جهت، نیازی به خوندن همه متن نیست و هر کسی به فراخور علاقش، می‌تونه فقط همون قسمت مد نظرش رو بخونه

روایت داستان
روایت کتاب به شکل مونولوگ‌هایی منقطع و طولانی هستش. و اگرچه ممکنه حجم کتاب شما رو به وسوسه بندازه که زودتر تمومش کنید، اما باید گفت که خوندن کتاب بسیار زمان‌بر و نیازمند "توقف و تفکر"های مکرره. از این جهت کتاب خوش‌خوانی نیست. کل کتاب به زبانی تب‌آلود و نیمه‌-مالیخولیایی-طور(!) از زبان فردی به نام ژان باتیست کلمانس، نوشته شده. این طرز نوشتار یک حسن داره و یک عیب. از جهت حسن باید گفت، کامو به این پشتوانه تونسته دائما موضوع بحث رو عوض کنه و به سرعت یک چارچوب عظیم رو در ذهن مخاطب بسازه. اما عیبی هم داره و اون هم اینکه بخاطر نبودن پیوستگی کلامی، روایت صریحی از آنچه در ذهن نویسنده بوده در دسترس نیست و جای زیادی برای تفسیر و تکمیل ناگفته‌ها توسط خواننده وجود داره. با این وجود، باید اشاره کرد که کامو بخاطر هنرنمایی دست به این نحوه نوشتار نزده. بلکه دلیل بسیار موجه‌تر و رندانه‌تری برای این کار داشته. کامو عامدانه قصد داشته تا خواننده در تکمیل ناگفته‌های ژان باتیست کلمانس مشارکت کنه.

اندر باب ترجمه‌ها
من هم ترجمه امیر لاهوتی رو خوندم، هم ترجمه شورانگیز فرخ. و از نظر من هیچ کدوم قابل قبول نبود چون متاسفانه دیگه فقط از بین رفتن زیبایی قلم نویسنده مطرح نیست. به طور کلی کلام اخته شده و مفاهیم نارسا هستند. من با ترجمه شورانگیز فرخ شروع کردم، بعد از سر استیصال سراغ ترجمه لاهوتی رفتم و نهایتا به ترجمه انگلیسی پناه بردم و مجددا از ابتدا شروع به خواندن کردم. با این وجود در کنار خوندن ترجمه انگلیسی، دو ترجمه فارسی رو هم پیش می‌بردم تا مبادا چیزی از قلم نیوفته. متاسفانه هر دو ترجمه فارسی، نه تنها ابدا نتونستن روح اثر رو، که در واقع همون تب‌آلودگی و رندانگی و طعنه‌آمیز بودن جملات هستن، منتقل کنن بلکه حتی برخی جاها خود ترجمه جملات و لغات هم مشکل دارن

پلات داستان
از اونجایی که روایت داستان صریح نیست و وظیفه کنار هم قرار دادن وقایع و طرح پلات، بر عهده خود خواننده است، سعی کردم ترتیب رخداد وقایع رو در اینجا بیارم. {در صورتی که کتاب رو خوندین و به داستان مسلط هستین نیازی به خوندن نیست.}
قبل از سقوط

سقوط

قاضیِ‌تائب


کامو و بحران اخلاق‌گرایی
کامو طی کتاب سقوط و از زبان ژان باتیست کلمانس، به خلق پرتره‌ای بی‌شکل اما آشنا پرداخته. و دقیقا در پایان کتابه که کلمانس بعد از کامل شدن پرتره، اون رو به سمت خواننده برمی‌گردونه تا خواننده‌ی کتاب تصویر خودش رو در اون ببینه. به صلابه کشیدن اخلاق‌گرایی و طرح دقیق اشکلات و خلاء‌های اون در دنیایی که اخلاق در اون نسبی است و نه مطلق، از ویژگی‌های منحصر به فرد کتابه. در دنیایی که خدا به عنوان مطلق از اون حذف شده، هیچ چیز ویرانگرتر از این نیست که بشنوی: دوست اخلاق‌مدار من، متاسفم. اما خدایی در کار نیست. به دنیای جدید خوش آمدید. نسبیت عام!ا

کامو با نشان دادن کلمانس به عنوان یک چهره اخلاق‌مدار و اعترافاتش، ایده خلوص رفتار رو درهم می‌شکنه. زمانی که دیگه خدایی نباشه تا اعمال تو رو ببینه، یا از نیت خوب یا بدت مطلع باشه؛ زمانی که دیگه "قضاوت نهایی" وجود نداشته باشه و قضاوت توسط خود انسان‌ها انجام بشه، مساله گناهکاری و بی‌گناهی هم بی‌معنا می‌شه. چنانکه وقتی هیچ خوبیِ مطلقی وجود نداشته باشه، بدی مطلقی هم وجود نداره و از همین منظر، حقیقت هم به نوعی بی‌معنا می‌شه. در واقع، خودخواهی و حبّ‌ذات افراطی کلمانس و بی‌تفاوتی او به دیگران رو می‌شه به همین خلاء بین تقلا برای دریافتن حقیقت زندگی و نیافتن معنای اون، نسبت داد. ویژگی که ما رو یاد مورسو در بیگانه میندازه.

با این همه، باید گفت برای کامو وجود اشکالات در اخلاق‌گرایی، دلیل کافی برای رد اون نبوده. بلکه در واقع کامو خواسته با طرح مشکلات شما رو وادار به مواجه با اون‌ها کنه. از نظر کامو، مواجه با همین مشکلات هستش که یک نفر رو اخلاق‌گرا می‌کنه. در واقع بحران اخلاق‌گرایی از نظر کامو اینجاست: روبرو شدن با ژان باتیست کلمانس.

ژان باتیست کلمانس در نقش شیطان؟
سرنخ‌های زیادی داریم تا ادعا کنیم کامو علاقه داشته تا بین ژان باتیست کلمانس و شیطان شباهت‌هایی برقرار کنه. شاید یکی از جالب توجه‌ترین اون‌ها انتخاب محل زندگی و کار کلمانس و توصیف خودش از این شهر باشه:
“Have you noticed that Amsterdam's concentric canals resemble the circles of hell? The middle-class hell, of course, peopled with bad dreams. When one comes from the outside, as one gradually goes through those circles, life — and hence its crimes — becomes denser, darker. Here, we are in the last circle.”

انتخاب میکده "مکزیکوسیتی" در وسط شهر آمستردام هم از دو جهت قابل توجهه. اول اینکه مکزیکوسیتی نام شهر مرتفعی هستش و در قلب شهری که پایین‌تر از سطح دریا قرار گرفته، حس علاقه‌مندی به بالاتر از دیگران بودن کلمانس رو اغنا می‌کرده. دوم اینکه مکزیکوسیتی نام شهر مدرنی هستش که روی بقایای شهر باستانی آزتک‌ها ساخته شد. مساله‌ای که به نوعی یادآور تضاد دنیای باستانی و دنیای مدرنه.

اما یک نکته دیگه هم هست که بسیار قابل تامله. در اواخر کتاب هست که از نحوه کارکرد قاضی‌تائب و چگونگی وادار کردن طعمه‌هاش به اعتراف مطلع می‌شیم. همونجاست که متوجه می‌شیم در تمام مدتی که در حال خوندن کتاب بودیم، غریبه(خواننده کتاب) در واقع حکم طعمه‌ای رو داشته که کلمانس می‌خواسته اون رو وادار به اعتراف کنه. و دقیقا همین‌جاست که خواننده هشیار متوجه می‌شه تمامی حرف‌هایی که کلمانس در فصل اول در معرفی خودش زده لزومی نداره درست باشه. در واقع اگر کل پلات داستان رو به بازی جنگا تشبیه کنیم، در پایان کتاب متوجه می‌شیم که می‌تونیم اون قسمت‌های راجع به وکیل بودن و شرح نیکوکاری‌های گذشتش رو، با دقت از کتاب خارج کنیم، بدون این‌که خللی در ساختار کتاب وارد بشه. آیا معرفی کلمانس به عنوان همشهری و همکار فرد غریبه، فقط ترفندی برای شروع صحبت با او نبودن؟ آیا خود کلمانس به غریبه(خواننده کتاب) نگفته بود:ا
it’s very hard to disentangle the true from the false in what I’m saying. I admit you are right.... Sometimes it is easier to see clearly into the liar than into the man who tells the truth. Truth, like light, blinds. Falsehood, on the contrary, is a beautiful twilight that enhances every object.

به نظر می‌یاد که دیگه نمی‌تونیم کلمانس رو به دورویی متهم کنیم!ا

اما به جز این شباهت کلمانس با شیطان، کلا کامو علاقه وافری به بازی کردن با تعابیر دینی داشته. مثلا از یک جنبه می‌شه کل کتاب رو با عمل اعتراف گناهکار پیش کشیش قیاس کرد. با این تفاوت که این‌بار، کلید"رستگاری" نزد گناه‌کاره، نه کشیش! "بگو که تو هم گناهکاری تا خلاص بشی!!" یا مثلا تشابه اسمی ژان باتیست کلمانس با نام لاتین یحیی تعمید دهنده(جان دِ باپتیست) که تشریح اون خارج از دانش مذهبی منه. با اینحال نکته‌ای در این مورد هست که به نقاشی "قضات عادل" برمی‌گرده و بهش می‌رسیم.
ورای این‌ها، چند نکته جالب توجه هم راجع به کتاب وجود داره و اون این‌که میکده "مکزیکوسیتی" واقعا وجود داشته یا دزدیده شدن نقاشی "قضات عادل" واقعا اتفاق افتاده و هیچ‌کدوم خیالی نبودن! بنظر می‌یاد کامو با درآمیختن واقعیت‌ها و تخیلات علاوه بر به بازی گرفتن حقیقت، تلاش داشته تا داستان هرچه کمتر به شکل یک قصه به نظر برسه و ارتباط ما با دنیای واقعی، حین خوندن کتاب قطع نشه!

نقاشی قضات عادل
اشاره به نقاشی "قضات عادل" رو می‌شه اوج رندی کامو دونست. این نقاشی در اصل بخشی از یک قطعه محراب بزرگ هستش که 12 نقاشی در جلو و 8 نقاشی در پشت اون نقش بسته و به صورت پنل‌های جدا، به هم متصل شده. در مرکز این قطعه محراب، نقاشی بره مقدس نقش بسته که گروه‌های مختلف انسان در حال ستایش اون هستن. حالا این بره مقدس چیه، تلمیح داره به زمانی که یحیی تعمید دهنده(جان د باپتیست) مسیح رو برای اولین بار می‌بینه و می‌گه:ا
“Behold the Lamb of God who takes away the sin of the world”

و این گفته اشاره به قربانی شدن مسیح در راه خدا داره. نقاشی‌های این قطعه محرابی کلی تفسیر و ماجرا داره که در این مقال نمی‌گنجه. منتها در سال 1934 دو قطعه از این نقاشی به نام‌های "قضات عادل" و "جان باپتیست مقدس" به سرقت می‌ره. نقاشی "جان باپتیست" زود پیدا شد ولی نقاشی "قضات مقدس" هیچ‌وقت پیدا نشد. به خاطر همین، مجبور شدن یک نسخه بدلی از نقاشی "قضات عادل" رو در قطعه محراب به جای نسخه اصلش قرار بدن. حالا اینجا رندی کامو رو نگاه کنید: در قطعه محرابِ ستایش بره مقدس، ما "جان باپتیست واقعی" و "قضات عادل" تقلبی رو داریم. در کتاب سقوط، "جان باپتیست" تقلبی و "قضات عادل" واقعی رو! در واقع ژان باتیست کلمانس اصل نقاشی "قضات عادل" رو مخفی کرده- و ناچارا نسخه تقلبی رو جایگزینش کردن (طعنه به حذف خدا و جایگزین شدن انسان به عنوان مهم‌ترین اصل در فلسفه اگزیستانسیالیست؟!)- تا بتونه با خیال راحت به قضاوت همه چیز بپردازه

در ستایش کامو
بعد از انتشار "سقوط" بسیاری گمان بردند که کامو با به چالش کشیدن نگاه اخلاق‌گراییِ انسان‌محور، تمایل به مسیحیت پیدا کرده! در صورتی که به باورخیلی‌های دیگه اصلا اینطور نبود. هرچه که اسمش رو بگذاریم، "سقوط" رو باید اثری در حال گذار دونست. آخرین اثر از اندیشمند خداناباوری که طی یک حادثه رانندگی جان سپرد و دنیا از درک آنچه کامو به آن رسیده بود محروم شد. کامو مشخصا به دنبال یک نظام اخلاقی بود که بتونه بدون تکیه بر مفاهیم مطلق سرپا بایسته. با این وجود، به این درک رسیده بود که هرگونه تعریف از اخلاق‌گرایی در جهان انسان‌مرکز-گرایانه اگزیستانسیالیست‌ها به مشکل برخواهد خورد. به نوعی، کامو رو باید وجدان بیدار اگزیستانسیالیست‌ها نامید. کسی که اگرچه اگزیستانسیال بودن خود رو انکار می‌کرد اما همواره در راه درک موقعیت انسان در زندگی و معنای آن کوشید و در عین حال از حرکت به سوی راه حلی جدید هرگز باز نایستاد.
Profile Image for Peiman E iran.
1,431 reviews1,193 followers
May 21, 2022
‎
‎دوستانِ گرانقدر، داستانِ سقوط، مکالماتِ شخصی به نامِ «ژان باتیست کلمانس» با مخاطبی است که ما از او چیزی نمیدانیم و حتی سخنانِ او را هم نمیشنویم و بهتر بگویم نمیخوانیم.. انگار که کسی با تلفن صحبت میکند و ما فقط در جریانِ مکالمات یکی از دو طرف قرار میگیریم و سرانجام در پایان داستان و آن هم در صفحهٔ آخر، از عنوانِ شغلیِ مخاطبِ کلمانس، آگاه میشویم
‎در هر صورت، شخصیتِ داستانِ ما، وکیلی در پاریس بوده که حال به آمستردامِ هلند رفته و در میخانه ای به نامِ «مکزیکوسیتی» وقتش را با صحبت کردن با این و آن میگذراند و به قول خودش تبدیل به "قاضیِ تائب" شده است.. داستان از پنج بخش تشکیل شده که در لابه لایِ گفته های کلمانس، میتوان استعاره هایی از دوزخ و جهنم را دید که کامو برایِ داستان و شخصیتِ داستانش در نظر گرفته است
‎در زیر به انتخاب، جملاتی از این کتاب را برایتان مینویسم
----------------------------------------
‎سلطانِ خلق و خویِ خویش بودن، امتیازِ حیوانات بزرگ است
*************************
‎احساسِ احقاق، خوشحالی از حقانیتِ خود، شادی از احترامِ به خویشتن، انگیزه هایِ نیرومندی هستند برایِ استواری و سرپا نگهداشتن و پیشرفتِ ما.. برعکس اگر شما مردم را از آن محروم نمایید، آنها را تبدیل به سگهایِ هار و خشمگین میکنید.. بسیار جنایاتی که انجام میگیرد، صرفاً بخاطر این است که عاملینِ آنها خود قادر به تحملِ قصورِ خود نبوده اند
*************************
‎همدردی از احساساتِ عالی رتبگان است و آن را ارزان میتوان بدست آورد. آن را بعد از وقوعِ حوادث بدست می آورند.. ولی دوستی ساده تر است و بدست آوردنش طولانی تر و سخت تر است. اما وقتی آن را بدست آورید، دیگر وسیله ای برای رها ساختنش موجود نیست و ناچار باید با آن روبه رو شوید
*************************
‎انسان، دارای دو چهره است.. بدونِ آنکه دوستش داشته باشند، نمی تواند کسی را دوست داشته باشد
*************************
‎من طرفِ مجرمین و متهمین را زمانی میگرفتم که خطایِ آنها برایم زیان آور نبود. مجرمیّتِ دیگران، مرا سخنوری فصیح ساخته بود، چراکه من قربانیِ آن نبودم. وقتی که خود موردِ تهدید قرار میگرفتم، نه تنها یک قاضی، بلکه بالاتر از آن حاکمی زود خشم میشدم که میخواهد برخلافِ هر قانونی، مجرم را سرکوب کند و به زانو درآورد
*************************
‎مردم از احساساتِ شما و درستی و صداقتتان و همچنین از تحمل و اهمیت رنجهایتان جز با مرگِ شما راضی نمیشوند و تا زمانی که شما زنده هستید و حضور دارید، وضعِ شما بر آنها مشکوک مینماید. شما تنها سزاوارِ شک و تردید آنها هستید
*************************
‎موفقیت و کامیابی، وقتی که بطورِ خاصی خودنمایی کند، حتی میتواند یک الاغ را نیز هار کند
*************************
‎مردم خوشبختی و کامیابی را تنها در گروِ آن میدانند که شما با کمالِ سخاوت رضا دهید که آنها را با دیگران تقسیم کنید. اما برای خوشبخت شدن نباید زیاده از حد به دیگران بپردازید. بدینگونه راهی برای رهایی وجود ندارد
*************************
‎مردم برای آنکه خود موردِ قضاوت و داوری قرار نگیرند، در محاکمه کردن شتاب میورزند
*************************
‎طبیعی ترین تصورِ انسان که بطورِ ساده از اعماق فطرتش سرچشمه میگیرد، تصور بی گناهی اش میباشد
*************************
‎صفحهٔ پاسخگویی به مشکلاتِ دل، سخن گفتن از عشق را یاد میدهد، اما عمل کردن به آن را نمی آموزد
*************************
‎به دنبالِ عشق روانه شدم، عشقی که کتابها وعدهٔ آن را میدادند، اما من هرگز آن را در زندگانیِ خود نیافتم
*************************
‎عیاش تنها مالکِ وجودِ خویش است، بنابراین عیاشی، سرگرمی مورد علاقهٔ کسانی است که خودشیفته هستند
*************************
‎ما قادر نیستیم که بی گناهیِ کسی را ثابت کنیم. در صورتی که میتوانیم بطور یقین خطا و مجرمیتِ همهٔ آدمیان را به اثبات برسانیم و هر فردی گواه بر گناه و جنایتِ انسانهای دیگر است
*************************
‎مذاهب از لحظه ای که دم از اخلاق و مباحثِ اخلاقی میزنند و با صادر کردنِ دستوری، تهدید میکنند، راه خطا و اشتباه را پیش میگیرند. برای ایجادِ مجرمیّت و تنبیه، وجودِ خداوند لازم نیست، همنوعانِ ما، با کمکِ خودمان، برای این کار کافی هستند
*************************
‎شما از قضاوتِ روز داوری خداوند سخن میگویید. اجازه بدهید که در کمالِ احترام به این سخنان بخندم. من بدونِ هیچگونه ترس و واهمه ای در انتظارِ آن روز میباشم. من چیزی را دیده ام که بسیار دشوارتر از آن است. من قضاوتِ کردنِ مردم را دیده ام
*************************
‎حقیقت همانندِ روشنایی، کور کننده است و دروغ بر عکسِ آن، همچون درخششِ آفتابی است که در حال دمیدنِ صبح یا فرونشستن در هنگامِ غروب میباشد که بر همه چیز جلوهٔ نمایانی دارد
*************************
‎رها کردن کتابها به صورت نیمه کاره و تمام نشده، همانقدر چندش آور است که افرادی لقمه ای از جگر غاز را میخورند و بقیهٔ آن را به دور می اندازند
-----------------------------------------
‎امیدوارم این ریویو در جهتِ آشنایی با این کتاب، کافی و مفید بوده باشه
‎«پیروز باشید و ایرانی»
Profile Image for M.rmt.
125 reviews265 followers
November 20, 2016
کامو آینه ای بدست کلمانس داده و در آن آینه انسان عصر ما را به تصویر می کشد.
Profile Image for Mohammadreza.
102 reviews43 followers
January 26, 2018
چه كتابها كه تا نيمه خواندم،چه دوستاني كه تا نيمه دوست داشتم،چه شهر ها كه تا نيمه تماشا كردم،چه زنها كه تا نيمه در آغوش گرفتم! من از روي بي حوصلگي يا به قصد سرگرمي حركاتي ميكردم. آدميان از پي آن مي آمدند،مي خواستند دست بياويزند اما چيزي در ميان نبود و بدبختي همين بود. بدبختي براي آنها.زيرا براي من فقط فراموشي بود.من هرگز به ياد خودم نبوده ام.
Profile Image for Parisa forootan.
67 reviews22 followers
September 7, 2019
در انتظار داوری روز قیامت نمانید، این داوری همه روزه روی می دهد.
به شدت پیشنهاد میشه☺️
Profile Image for Hossein Sharifi.
162 reviews8 followers
December 29, 2016
Albert Camus

SPOILER ALERT!

تنها دلیل سه ستاره دادن به این اثر، نداشتن جذابیت کافی برایم بود. شیوه ی روایی داستان، بسیار خسته کننده و طاقت فرسا بود و تا بعد از گذشت صفحه های زیادی، روند داستان مشخص نمی شد .اما شکی نیست که این اثر باز هم یکی از بزرگترین آثار کامو است.

خلاصه ی داستان:
داستان اندکی بعد از جنگ جهانی دوم شروع میشود. شما در میکده ای در آمستردام نشسته اید، مردی می آید و خود را به شما معرفی میکند. آهااا! این مرد کسی نیست جز ژان باتیست کلمانس (یحیی تعمید دهنده ی ) ، قبلا یک وکیل بوده و الان اسم خودش رو گذاشته (قاضی توبه کار). شما که اونجا نشسته اید نمیدانید که یک قاضی توبه کار دقیقا چیست، ولی او به شما قول میدهد که توضیح خواهد داد. داستان در 6 فصل ادامه پیدا میکند.
داستان اول خود رو نقل میکند : توضیح میدهد که هردوی شما اهل پاریس هستید، مذکر و چهل سالگی خود را میگذرانید. با این مانولوگ ، به توصیف کردن آمستردام می پردازد. معتقد است که آمستردام بسیار شبیه به توصیف دانته از برزخ است. قبلا از اینکه دوباره ازهم جدا جداشوید، برنامه ریزی میکنید که در همان میکده با نام مکزیکو سیتی ، فردا شب همدیگر را ملاقات کنید.
description
در طول دفعات بعدی ملاقاتتان، ژان باتیست کلمانس از خودش و گذشته ی پرشکوهش حرف میزند. در آن هنگام انسانی واقعی بوده، ثروتمند، جذاب، دلربا، ... به عنوان وکیل، برای اون افتخاری بوده که به کودکان بی سرپرست و بیوه ها کمک کند. همیشه از عدالت صحبت میکرده و بنظرش همیشه راه درستی را رفته است. همیشه اگر نابینایی را دیده به او کمک کرده که از خیابان رد شود. این به او احساسی می داده که انگار بالاتر از دیگران است. دوست دارد تا همیشه از لحاظ جسمی بالاتر از دیگران باشد.
همه چیز بر همین منوال ادامه پیدا کرده، تا اینکه روزی ژان باتیست کلمانس هنگام عبور از روی پلی در فرانسه، صدای خنده ای را میشنود. انگاری که این صدا از زیر پل و رودخانه می آید، ولی وقتی نگاه میکند هیچ چیزی نمی بیند. این ماجرا شدیدا اورا ترسانیده و روند زندگی اش را تغیر میدهد. کم کم متوجه میشود که تمامی رفتارهایش، دوگانه بوده و با دروغ زندگانی میکرده. اگر به نابینایی کمک میکرده، تنها دلیلش این بوده که خودش احساس خوبی پیدا کند. وقتی میفهمه که تظاهر به متواضع بودن داشته، ضربه ای به نفسش میخورد و متوجه میشود که در بدترین حالت ممکن از آدمی ریاکار است.
بعد از این ماجرا، ژات باتیست کلمانس شروع به یادآوری مواردی میکند که فراموش کرده بوده. زمانهایی که در آن رفتار ریاکارانه ی اورا نشان میدهد. یکی از این خاطره ها در مورد زمانی است که از روی همان پل رده می شده و متوجه سقوط زنی در داخل رودخانه شده است. اما بجای اینکه در آب شیرجه رفته و زن را نجات دهد، راه خود را گرفته و می رود. اینجاست که میگوید:"گاهی شیرجه های نرفته، روی بدن کوفتگی های عجیبی بر جای میگذارد." او نمیخواسته که زندگی خود را برای آن زن به خطر بیاندازد. و هیچوقت نمی تواند با این ماجرا کنار بیاید که آن زن را به حال خود گذاشته تا در رودخانه غرق شود.
وقتی که از این رفتار ریاکارانه خودش مطلع میشود. به این فکر میکند که شاید هر شخص دیگری در زندگی اش این معایب اورا ببیند. پس همیشه با ترس از قضاوت دیگران زندگی اش را به سر میبرد و هر راهی را که برای دوری از این قضاوت دیگران به کار میگیرد، با شکست مواجه میشود. در آخر در آمستردام روش دیگری را که آنرا "قاضی تائب" بودن میداند، بکار ببندد.
description

در اینجای رمان، ژان باتیست کلمانس شما را در خانه اش در آمستردام ملاقات کرده و از تئوری خودش در مورد قاضی تائب بودن صحبت میکند. شغلش را تا بدین روز داشته است. قاضی تائب، شغلش اعتراف کردن به گناهان خودش است، در نتیجه این حق را به خودش میدهد که شمارا قضاوت کند. در حقیقت اعترافش تنها همین داستانش نیست، بلکه داستان شماست. جزئیات زندگی شما را چنان با دقت به هم بافته که مثل آینه ای شده است و آنرا در حضور شما نمایان میکند. و دراینجا میگوید که اعتراف خود را شروع کنید...

ژانر: ادبیات فلسفی، مدرنیسم
زاویه دید داستان: اول شخص

شخصیت های داستان:

ژان باتیست کلمانس:
شخصیت اصلی داستان که داستان خود را از موفقیتش به عنوان وکیل شروع کرده و به اینجا رسیدی که آدمی شده و در میکده ها خدمت میکند. ژان باتیست کلمانس میتواند مثل خدای شما باشد، مثل پیامبرتان، مثل شیطان درونتان، راهنمایتان، وکیلتان، قاضیتان و یا حتا یک آدمی دیوانه.
در ابتدای کتاب میگوید که هر شخصی، فرد دیگری را قضاوت میکند تا با این کار جلوی قضاوت شدن خودش را بگیرد. و حالا روش زیرکانه ای را بکار گرفته، او خود را قضاوت میکند تا با این کار بتواند شمار قضاوت کند. این دقیقا همان روش قاضی تائب است. ازین روی است که دیگر احساس دارا بودن رفتاری ریاکارنه ندارد. با اینکه هنوز روش قدیم خود را در پیش گرفته، اما چون با خود صادق است دیگر احساس دوگانگی ندارد.
در داستان سقوط، ژان باتیست کلمانس نقش خدا را برای شما ایفا میکند. او جهان اطرافتان را توصیف کرده، حتا خود شما را خلق کرده، میگوید چند سال دارید و چه شکلی هستید و اهل کجاید و درآمدتان را از چه راهی بدست میآورید. و شما را چون خدایی نشسته و قضاوت میکند. میگوید که هرکسی درین دنیا گناه کار است و حتا عیسی مسیح نیز گناهانی داشته، و چون خدایی نیست که قضاوت کند پس خود، نقش خدارا ایفا میکند. و حتا در جایی از کتاب میگوید که آنقدر خود را دوست داشتم که میخواستم جاودانه باشم.. و شهادت را بی ثمر میداند، چرا که هیچوقت کسی دلیل واقعی آنرا که چرا شما خود را تسلیم مرگ کرده اید را نخواهد فهمید.
اما از لحاظ تلفظی نام ژان باتیست کلمانس، بسیار شبیه به نام یکی از شخصیت هایی است که در انجیل آورده شده است. جان باتیست یا یحیی تعمید دهنده. شخصی که مسیح را شناخت و اورا در رودخانه ی اردن تعمید داد. اما اینبار در ماموریت خود شکست خورده است. کسی که نمیتواند خود را از گناه پاک کند. حتی از آب میترسد و به آن نزدیک نمیشود، چطور می تواند دیگران را از گناه پاک کند. اینجا شاید همان سقوط باشد.

شما (به عنوان شخصیتی از داستان):
در این کتاب کامو روش روایی جالبی را پیش گرفته و "شما"یی متفاوت با شمایی که در حال خواندن کتاب هستید خلق کرده است. اما جالب تر زمانیست که فکر کنید در واقع این کامو نبوده است که شمارا خلق کرده. او شخصیتی به نام ژان باتیست را بوجود آورده و در دنیای داستانی، این شخصیت غیر واقعی، شمایی غیر واقعی را خلق کرده است. جالب شد :دی
ژان باتیست شما را خلق، و در آخر شما را قضاوت کرد، هر گناهی را به گردن شما می اندازد. بنابراین دوباره خود را بالاتر از شما احساس میکند. احساسی که همیشه برایش خوشآیند بوده است. اما گناه شما چیست؟ گناهتان شراکت با ژان باتیست بوده است. شراکت در گناهش، ریاکاری اش، رفتار دوگانه اش. وقتی شروع به درک ژان بتیست کنید در این داستان و تن به شیوه ی قضاوتش دهید، محکوم به گناهش نیز خواهید شد.


تم داستان:

کار ساده ای نیست که برای چنین داستانی یک تم را به عنوان تم پایه معرفی کرد. داستان حرف های زیادی برای گفتن دارد. اما شاید مهم ترین تم که درین داستان نقش بازی میکند، "بی گناهی" باشد. همه ی ما که درین جا زندگی میکنیم به نحوی گناه کار بوده ایم و گناه کار نیز از دنیا خواهیم رفت. حتا عیسی مسیح نیز در سقوط گناه کار بود.
تم های دیگری مثل قضاوت و قضاوت شدن، سرزنش شدن، دین، آزادی داشتن، قدرت، فلسفه ی پوچی، ریا و ... نیز نقش زیادی در داستان بازی میکنند.
این فلسفه ی پوچی هم بسیار در رمان تکرار شده است. ما دراینجا توصیفی را از کامو می بینیم که تمام جهانیان را گناه کار میداند، نه تنها با رفتار و عمل هایمان، بلکه با ارتباط متقابلی که با دیگران برقرار میکنیم، و یا شکست های که در ارتباطاتمان میخوریم، خود را گناه کار میکنیم.


نقد ساختاری کتاب :
نمادها و نشانه ها:


خنده:
خنده ای که ژان از آب میشنوه بعدا نمادی میشود از خنده ی تمام مردم جهان به او، مردمی که اورا قضاوت کرده و به او میخندند. و حتی خود نیز وقتی که از رفتار ریاکارانه اش آگاه میشود، به خودش میخندد. خنده ای که پوچ است و حتا توصیفی که از آن در داستان توسط ژان صورت میگرد، توصیفی آبزورد است .

کبوتران:
در مسیحیت کبوتر سفید، نمادی است از روح پاک، اما چنین که ژان باتیست می گوید این پرنده ها در آسمان مانده اند و به زمین نمی آیند، پس جایگاهی برای آنان در زمین و در آمستردام نیست. خداوند جایی در آمستردام ندارد.

آب:
ژان باتیست در شهری زندگی میکند که همیشه مه در آن است و پر از رودخانه و آب. صدایی خنده را از آب میشنود. و زن هم خود را در آب غرق کرده است. در مانولوگ ها خودش میگوید که ترجیح میدهد تا در جزیره ای که دور تا دورش را آب گرفته است زندگی کند. این حضور آب اشاره به همان قضیه ی غسل تعمید دارد. اما اینجا بجای آنکه آب گناهان ژان باتیست را بشوید و ببرد، گناهان اورا نمایان میکند. هرگز نمیتواند از آب فرار کند ! هرگز نمیتواند از شر گناهان خویش خلاصی یابد. و درآن شهری که هرجایش آب است، در گناهان خود غرق میشود.

تابلوی نقاشی:
یان وان ایک: نقاشی مورد بحث امروز به جرات یکی از پنجاه نقاشی مهم تاریخ بشر به حساب می آید. ویکی پدیای فارسی میگوید: ) یان وان آیک (به فنلاندی: یا یوهانس دی آیک، نقاش فنلاندی، یکی از بهترین نقاشان سده ی ۱۵ میلادی در اروپای شمالی بود. تاریخ دقیق تولد وان آیک مشخص نیست تنها می‌دانیم ۱۳۹۵ یا کمی زودتر سال تولد وی بوده‌است. اولین نوشته‌ای هم که در مورد او وجود دارد از دربار یوهان سوم، دوک باواریا در لاهه پایتخت هلند است در این نوشتار اشاره شده که وان آیک در خلال سالهای ۱۴۲۲ تا ۱۴۲۴ خدمتکار دربار به عنوان نقاش بوده‌است.
در واقع میتوان گفت بررسی کامل این نقاشی در یک یادداشت غیر ممکن است ، بنابراین بهتر است به صورت خلاصه جذابترین نکات تابلو را مرور کنیم. نام تابلو » ستایش (تقدیس) بره » است.
description
همانطور که در تصویر می بینید گوسفندی بر روی یک سکو قرار دارد و فرشتگانی دور او را احاطه کرده اند مردمانی در دور و اطراف و همه مشغول تقدیس گوسپند هستند. در واقع اشاره به روایتی از انجیل می کند. قبل از شروع به بررسی تابلو باید بدانیم که تصویر بالا در واقع بخشی از یک تابلوی بزرگتر است که تصویر کامل آن را در زیر با هم می بینیم :

description
در مرکز تصویر گوسفندی را می بینید که توسط 14 فرشته احاطه شده است و در جلو آنها آبی که منشا حیات است به رودخانه کوچکی می ریزد. از سمت بالا کبوتری در حال تقدیس «بره» است که در واقع همان روح القدس می باشد. به طور کلی 4 گروه از مردمان در چهارگوشه تصویر جمع شده اند. در گوشه پایین سمت چپ شما فیلسوف ها و نویسنده های کافر قبل از مسیح و نیز پیامبران یهودی را می بینید که البته دربین 4 گروه فقط بعضی از این افراد این گروه زانو زده اند در حالیکه کتاب مقدس را در دست گرفته اند. از جزییات این گروه میتوان فهمید که از قسمت های مختلف دنیا آمده اند.
در گوشه پایین سمت راست پرهیزکاران مسیحی را می بینید که در پیشاپیش آنها پاپ ایستاده است. در بالا هر دو سمت تصویر شهدای مسیحیت دیده می شود با این تفاوت که مردان در سمت چپ تابلو و زنان در سمت راست تابلو هستند. مردان مشخصا با لباس های مقدس ترسیم شده اند و زنان با شاخه ای از نخل خرما که نشانه شهادت است ترسیم شده اند.
اگر بخواهیم به طور خلاصه جزییات قاب دور نقاشی اصلی را توضیح بدهیم باید بگوییم در بالا و وسط شما عیسی را می بینید که همانند پادشاهان نشسته است و در کنار او یحیی تعمید دهنده و مریم باکره دیده می شود. پس از آن فرشته هایی در حال نواختن موزیک و سپس آدم و حوا به صورت برهنه دیده می شوند درحالی که حوا سیب معروف خود را به دست گرفته است !

نقاشی قضات پاکدامن بخش کوچکی از این تابلوی بزرگ بوده است که از کلیسای گنت، بلژیک به سرقت برده شد.
در این داستان، نقاشی نقش مهمی را ایفا میکند. قضات پاکدامن را در حقیقت ژان باتیست در میکده پنهان کرده است و خود به جای آنها به قضاوت نشسته است.
عمق و ارتفاع، مکزیکو سیتی:
ژان باتیست همیشه خواستار آن است که خود را بالاتر ار دیگران احساس کند. حالی که همه ی مردم در آمستردام هستند، او به مکزیکو سیتی میرود. اما چرا نام آن میکده مکزیکو سیتی است؟؟؟ تنها دلیل آن این است که ارتفاعش هشت هزار پا بالاتر از سطح دریاست، پس هنوز ژان باتیست به مکانی بالاتر از دیگران می اندیشد. انگار خدای است بر سر دیگر انسان های آمستردام.

چرا نام داستان سقوط است :
سقوط میتواند تفاسیر متفاوتی در متن داستان داشته باشد: برای مثال سقوط ژان باتیست از شوکت. میتواند اشاره ای به سقوط آدم و حوا باشد. شاید سقوط ژان باتیست از شخصی کامل به شخصی گناهکار بوده باشد. و شاید اشاره به اخراج و سقوط شیطان از بهشت به زمین باشد. و در نهایت سقوط زن از پل است که همه ی این احساس هارا در ژان باتیست بیدار کرده است.

پایان داستان و حرف آخر رمان چگونه گذشت:

در پاراگراف پایانی کتاب، ما تازه به راه حل ژان باتیست کلمانس شک میکنیم. در پایان داستان میگوید :
It will always be too late. Fortunately.
ژان باتیست از طرفی دوباره از آن زن که مرده و غرق شده ست میخواهد که خود را در آب انداخته، تا او بتواند نجاتش دهد. اما از طرفی هم خوشحال است که آن زن نمیتواند به زندگی باز گردد و دوباره چنین کاری کند. چون ژان باتیست به رفتار خود و تصمیم دوباره ی خودش شک دارد. می داند که اگر دوباره چنین اتفاقی بی افتد، بدون این که کاری کند، بازهم شاهد غرق شدن زن خواهد بود. اما سوال اساسی اینجاست که آیا باز هم او رفتاری ریاکارانه و دوگانه دارد ؟!؟ حالا که به ضعف خود و به ترسش پی برده است و به چاره اندیشی برخاسته !؟ حالا که به آن زن التماس میکند که بار دیگر خود را غرق کند!؟ ولی باز هم خوشحال است که زن دوباره چنین کاری نمیتواند بکند .. در واقع ژان باتیست را من در حال سقوط کردن از ارتفاع بلندی می بینم که دارد در بین راه خود دست و پا می زند و فریاد میکشد... و یقینا صدای خنده هایی را که می شنود، بازتابی از صدای خندها ی خودش به عالم و جهان وجودی خویش بوده است.

طرح روی جلد کتاب را بسیار پسندیدم انگار سقوطی را به تصویر کشیده که پایانی ندارد.
description

امیدوارم از خواندن کتاب لذت ببرید... و ریوویو ناقص من هم، مفیدتان واقع شود.

منابع:

the fall by albert camus translated by justin O'brien
در قسمتهایی که در فهم کتاب دچار مشکل شدم از ترجمه ی جناب امیر لاهوتی استفاده کردم.. که بنظرم بسیار ضعیف آمد.
وب سایت های زیر کمک من بودند و خوانش آنها برایتان خالی از لطف نخواهد بود :
enotes
shmoop
kingfoska









Profile Image for Mohammad.
62 reviews5 followers
August 23, 2025
احساس می‌کنم کتابی نیست که با یکبار خوندن بشه ازش گذشت. با اینکه حجم کمی داره اما مطالبش سنگین و عمیقن و بار مفهومی و معنایی بالایی دارن.
روایت داستان در نوع خودش جالبه. انگار که به حرف‌های کسی که با تلفن داره حرف می‌زنه گوش میدی.
راوی ما یک وکیل سابق پاریسی هست به اسم ژان باتیست کلمانس که البته این نام واقعی اون نیست و تا پایان داستان هم متوجه نام اصلیش نمی‌شیم. کلمانس در داخل بار با شخصی آشنا می‌شه و گفتگو این دونفر پنج روز ادامه پیدا می‌کنه. کلمانس در نقش قاضی تائب ظاهر می‌شه. اون به گناهانش اعتراف می‌کنه با این امید که مخاطبش رو اغوا کنه تا اون هم به گناهانش اعتراف کنه.
کلمانس هم میتونه تصویری از خود کامو باشه؛ بی‌خدا پرهیزکاری که هرگز نتونست دست از مضامین مسیحی برداره و همچنین هیچوقت نتونست به زنش وفادار بمونه که این ویژگی معشوقه بازی بارها در کلمانس مشاهده می‌شه و هم می‌تونه تصویری از سارتر باشه که این مورد هم می‌تونه محتمل باشه چون در اون دوره رابطه میان کامو و سارتر چندان خوب نبود و اختلافاتی باهم داشتن.
دلیل سوءاستفاده کلمانس از آدم‌ها و خیانت به اون‌ها خودخواهی اونه؛ خودخواهی از نوع خویش‌کامی به زیان دیگران. کلمانس می‌خواد همه چیز به کامش باشه. برای کلمانس دیگران فقط وسیله‌ای هستند برای رسیدن به اهدافش.
مشکل کلمانس اینه که از خودخواهی خودش آگاهه و حتی احساس گناه هم می‌کنه اما یا نمی‌خواد از این کارش دست برداره یا نمی‌تونه.

«شما از روز داوری الهی سخن می‌گویید. اجازه بدهید که با کمال احترام به این حرف بخندم. من بدون ترس و تزلزل در انتظار آن روزم: من چیزی را دیده‌ام که به مراتب از آن سخت‌تر است؛ من داوری آدمیان را دیده‌ام.»

برای نوشتن این متن از کتاب فلسفه کامو نوشته ریچارد کمبر کمک گرفتم و استفاده کردم. پیشنهاد می‌کنم اگه از علاقه‌مندان به فلسفه کامو و آثارش هستید بخونیدش.
Profile Image for Mohammad Hanifeh.
339 reviews89 followers
December 18, 2019
تا جایی از کتاب، نمی‌تونستم با نحوۀ روایت ارتباط برقرار کنم. اما از یه جایی –که نفهمیدم درست کجا بود- یهو برام جذاب شد همه‌چیز و دلم نمی‌خواست زمین بذارمش.
برام جالب بود که آدمی رو که اوایل داشتم قضاوتش می‌کردم، یه مقدار که بیشتر حرف‌ زد، دیدم دارم درکش می‌کنم. کمی که جلوتر رفتم، دیدم این آدم اصلاً خودِ منه! خودِ من با همۀ اعتراف‌هایی که هیچ‌وقت جرأتشون رو نداشتم. با همۀ میل‌ها و نیت‌هایی که تا قبل از این حتی خودم هم از بعضی از اون‌ها بی‌خبر بودم. اما انگار کامو، غبارهای روی آیینه رو برام پاک کرد و تونستم تصویر بهتری از خودم رو با ابعادی جدید ببینم.
حتماً در آینده باز هم باید بخونمش...
Profile Image for Narges.
67 reviews27 followers
January 19, 2020
یعنی شما واقعا وقتی کامو میخونید حس نمی کنید اینا حرف های خودتونه؟؟؟؟
به خصوص تو این کتاب که اصلا فکر نمی کردم تا این حد شاهکار باشه

"ما نمی توانیم بی گناهی هیچکس را تایید کنیم ، در صورتی که می توانیم به طور قطع مجرمیت همه کس را مسلم بدانیم ...
شما از روز داوری الهی سخن می گویید ، اجازه دهید که با کمال احترام به این حرف بخندم من چیزی را دیده ام که به مراتب از آن سخت تر است ، من داوری آدمیان را دیده ام
در انتظار داوری روز قیامت نمانید ، این داوری همه روزه روی میدهد"
Profile Image for Elham Ghafarzadeh.
213 reviews87 followers
December 2, 2014
آلبر کامو در سراسر کتاب از رذائل اخلاقی می‌گوید؛ از داوری و قضاوت علیه یکدیگر، از فریب و دروغ خود و جامعه سخن می‌گوید. او این مفاهیم را در قالب شخصیت اصلی داستان و از زبان او در یک تک گویی زیبا به رشته تحریر در می‌آورد. سقوط چون آیینه‌ای است در مقابل جوامع بشری تا با حقیقت دروغ، فریب، قضاوت و داوری روبرو شوند. و به حقیقت جامعه‌ی بیمار خویش پی ببرند. سقوط کتابی‌ست برای تک تک ما.
Profile Image for Shahrzad.
58 reviews45 followers
November 25, 2015
فوق العاده و بی نظیر
خواستم یک یا نهایت دو جمله از متن کتاب رو انتخاب کنم که توی ریویو بنویسم ولی نتونستم! همه ش خوب بود
بیست صفحه ی آخر...سقوطی که در اوج شکل میگیره...سقوطی که به وجد میاره
بهترین اثری که از کامو خوندم قطعا همینه
اگر فرصتی باشه و عمر کفاف بده حتما بازم دوباره و چندباره میخونمش
Displaying 1 - 30 of 641 reviews