What do you think?
Rate this book


174 pages, Hardcover
First published March 8, 1999
مدتی طولانی مادرم را نگاه کردم. دلم میخواست آخرین تصویرش را، چهره آرامش و پلکهای پایینافتادهاش را هرچه عمیقتر بهخاطر بسپارم. چون نمیدانستم چکار کنم، خم شدم و او را بوسیدم. لبهایم گونههایش را لمس کردند. چشمانم را بستم. حس میکردم به دوران کودکیام بازگشتهام، به زمانی که بوسههای مادرم برای درمان دردهایم کافی بود. پیشترها از گرمای صورتش، از بوی عطرش، از نرمی و لطافت پوستش، تمام بدنم مورمور میشد. هر بار احساس میکردم با دهانش به من زندگی دوبارهای میبخشد. اما آن روزها زود گذشتند. حالا بوسهای که روی گونهی مادرِ مردهام گذاشتم، بلافاصله از سرمای موم جسد یخ زد. پوست صورتش، سختی سنگ مرمر را داشت، بدون هیچ عطری. از خود چیزی بروز نمیداد. جسم خالی از خونش ابدیت صخرهها را یافته بود. سپس در تابوت را بلند کردند و روی آن گذاشتند و چنین، چهرهی مادرم از جهان کناره گرفت. او برای همیشه از جهان روی برگرداند. - برداشت آزاد از کتاب
شانزده سال را مانند یک ترسو، با قلبی ناسالم گذراندهام، بیآنکه کلامی بنویسم، بیآنکه نشانی از خود بدهم، دور از کسی که دوستش داشتم، دور از چشمها و حرکاتش، دور از دردش که بیشک هر صبح با زخمی نو، خون میریخت
مادرم باید میمرد، بایستی دور از من، از پسری که ترکش کرده بود میمرد، تا من راهِ گذشته را دوباره بپیمایم. راهها کمی پیر شدهاند. کورهراههایش پر از علف هرز و برگهای مرده گشتهاند. بایستی با دست علفها را کنار بزنم، دستهایم را خراش بدهم، شاخههایی را با صدایی بلند زیر دستانم بشکنم تا شاید گذشته را پیدا کنم. باید با یک دست گلهای رزی را که دیگر وحشی شدهاند و مثل ردّ یک بوسه آنجایند به کناری بزنم تا دوباره گذشته را ببینم
از برگشت به گذشته و مرور زندگی خود، برای منی که قسم خورده بودم جز به آینده و چیزهای قابل دسترس فکر نکنم، متعجب بودم. همه اینها به من حسی خاص میداد؛ حسی که در آن، سعادت دیدن چهرههایی که گمان میکردم در روزهای گذشته مدفون شدهاند، با حس تاسف از گذر زمان - زمانی که دیگر باز نمیگردد - درهم آمیخته و ملایمتر میشد. این تجربه در زندگی همه پیش آمده، هرچند هرکسی گمان میکند که تجربه خودش عمیقتر و تکاندهندهتر از دیگران بوده است
حالا دیگر کاری از من برنمیآید. مادرم مرد و من پیشش نبودم. تنها کاری که میتوانم بکنم شکافتن حسرتها و پشیمانیهایی است که مانند شنریزه بر جادهی زندگیام افتادهاند.