باور کردنی نبود! انبوهی از پرندگان سیاهرنگ لای شاخ و برگ درختچهها خوابیده بودند. تنگ هم نشسته بودند و سرهایشان را برده بودند زیر بالها. آنقدر زیاد بودند که خود درختچهها دیده نمیشدند. به پیرمرد اشاره کرد قایق را نگه دارد. زل زد توی چشمهایم. دستم را گرفت. فهمیدم چه میخواهد. با دهان باز شروع کرد به شمردن: «یک، دو، سه» و بعد با همهی وجودمان شروع کردیم به فریاد کشیدن. از ته گلو و با همهی توانمان نعره میزدیم و دست دیگرمان را گذاشته بودیم روی گوشمان. فوج پرندگان سیاه بود که میرفت سوی آسمان. وحشتزده و هول به هم میخوردند و بعضیشان میافتادند توی آب. صدای بالبالزدنهاشان گوشهایم را پر میکرد. چند لحظه بعد همهشان در آسمان بودند. باد شدیدی میوزید. از متن کتاب
چه خوب بود! ینی اونقدم خوب نبودا. ولی نثر و نحوه نگارش خیلی خوبی داشت. اسمش هی تحریکم میکرد بخرمش. از نظر داستانی خیلی معمولی بودن ولی حال و هواشونو دوست داشتم. مهدی ربی نویسنده خوشبیانیه. کاش بازم بنویسه و بازم بخونم ازش.
+ شما 111 هستید و تو فقط گرازها رو بکش رو بیشتر از بقیه دوست داشتم. برو ولگردی کن رفیق هم خوب بود. ینی تا وسطهاش خوب بود بعد پایانش رو معمولی بست. نمدونم سه بدم یا دو. دلم میخواد سه بدم. :D
کاش کسی پیدا می شد و تفنگی روی شقیقه ام می گذاشت یا لوله اش را می گذاشت توی دهانم و فریاد میکشید:«خفه شو وگرنه ماشه رو میچکونم» خفه شو و سر جایت بمان. حرکتی نکن. تصمیمی نگیر. حرفی نزن. کاش کسی بود که فرمان می داد.فرمان توقف. احساس میکنم هر عملی که انجام میدم، دست به هر کاری میزنم، هر تصمیمی که میگیرم، اوضاع را از هر آنچه هست بدتر می کنم. باعث ویرانی می شوم. انگار همیشه همین کار را کرده ام.
داستانهایی معمولی. البته داستان اول و داستان آخر جذابیتهایی داشتند، اما در کل همهشون دارای ویژگیهایی بودن که گاهی آدم رو پس میزد.
یکی از این ویژگیها، باورپذیر نبودن کاراکترها در بافتی بود که داستان شکل گرفته بود. بافتی ایرانی، حوالی سالهای ۸۵ تا ۹۰. دانشجوهای داستانهای ربی، همه دانشجوهای تیپیکال فیلمایرانیها و داستانهای ضعیف هستند که هیچ شباهتی به دانشجوهای واقعی ندارن. دخترهاش و عشوههاشون همینطور. تماما وام گرفته شده از فیلمهای دمدستی ایرانی هستن. نوع حرفها، کلمههاشون، هیچکدوم شبیه هیچ دختری که در واقعیت میبینیم نیست. همه با قالبی یکسان و غیرواقعی کپی شدن و توی همه داستانها paste شدن.
جز این مشکل، باقی اجزای داستان اما زیبا هستن. قصه زیاد پیچیدگی نداره اما ایرادی هم نداره. زبان نوشتار هم جذاب و جزئیات همچنان مثل مجموعه قبلی خوب و دقیق هستند. اما توی هر داستان با دیالوگها و رفتارهایی مواجه میشی که پس میزندت و با خودت میگی ایبابا، زرد شد که.
انگار نویسنده، فضاهای جذابی که از فیلمها دیده ولی تجربه نکرده رو به شکل داستان تصویر کرده ولی اون تصویر از بیخ دچار مشکل هست و توی بافتی که زندگی میکنیم کار نمیکنه.
کتاب، روایت چهار داستان است که در اهواز رخ داده است. داستان ابتدایی و انتهایی را دوست داشتم. شوکّی که در داستان اوّل وارد میکند برایم جالب توجه بود. نثر کتاب روان است و توصیفاتی که در آن استفاده شده بجا و اندازه است. مهدی ربّی با کلماتی که استفاده کرده، به خوبی از پس فضاسازی برآمده و از طرف دیگر احساسات را به خوبی ترسیم کرده است.
چهار یا پنج سال پیش خوندمش فک کنم. مثل کتاب قبلی فضای داستانها توی اهواز میگذره و این چیزیه که مهدی ربی رو برای من متمایز میکنه، فضای کتاب یه مقدار از آن گوشه دنج تیرهتر هستش، اما قلم روانی داره و به شدت منتظر خوندن کارهای بعدی این نویسندم.
کتاب را در یک روز آفتابی در مترو شروع کردم- گرم است اما نه به اندازه ی تهران که 45 درجه هم رسیده. اینجا اما گرمی اش شرجی دارد. تن و بدن ادمی به هم می چسبد و عین شمال است. سی درجه ی شرجی- کتاب هم بیشتر فضایش در شرجی اهواز می گذشت. شرج اهواز و شرجی نیویورک در هم تنیده. کتاب را در یک روز آفتابی در مترو شروع کردم و در یک روز بارانی در اتوبوس به پایان رساندم. داستان اول آنقدر خوب و عمیق شروع شده بود که همه ی کتاب را در یک دو روز خواندم. نقطه ی قوت داستان ها به عمق رفتن شان بود. کاویدن ر وح و روان شخصیت ها. . .داستان اول- شما صدویازده هستید. ماجرای حرف زدن با مشاور از یک عشق ممنوعه. . - این دیگر تز خورشید بود که می گفت اگر ازدواج کنیم همه چیز نابود می شود. می رویم توی مود تعهد و زندگی خانوادگی. همه چیزمان می شواد کلیشه - خورشید می گفت شروع ازدواج پایان رفاقت مان استو می گفت همدیگر را می بندیم. روزمرگی بیچاره مان می کند. از صبح تا شب باید جان بکنیم و شب هم پشت به پشت هم بخوابیم. . " لطفا مال من باش و هیچ وقت با من قهر نکن." . " هر دوی شما وسیله ای هستید که حس آزادی کند. او همه چیز را با هم می خواهد. یک جور حس خداگونگی. او می خواهد همه را یک جا و کامل داشته باشد بی آنکه خودش را متعلق به کسی بداند. . در داستان اول ریزه کاری های شخصت خورشید و رابطه ی دوگانه به خوبی پرداخت شده بود. کششش درونی شخصیت ها عامل درونی حرکت داستان داستان دوم- لطفا اجازه بده هواپیماها پرواز کنند. این داستان را کمتر از بقیه دوست داشتم. قسما اول ماجرای مرگ نزدیک مادر به سختی به سایر قسمت های داستانی مرتبط بود و کاملا جای حذف داشت. " تیر هوایی انداخیتم. اینجا رسمه. ادم بزرگه اینجاست. نمی شه همینطوری خاکش کنیم. تا سه روز باید عذاداری کنیم و تیر اندازی کنیم." یکی از این تیرها به هواپیمای مسافربری خورده بود. . تو فقط گرازها را بکش. داستان سوم. پر از هوای تازه ی داستان بود. انتهای داستان فضاسازی عالی و پر از ترس و دلهره که به خوبی منتقل می شود به مخاطب. صحنه ی حمله ی دسته جمعی وحشیانه ی سگ ها به گرازها و کشتن شان. . قسمت اول داستان فضای اداری به شدت بی معنی و مفهوم در اداره ی کشاورزی به خوبی به تصویر کشیده شده است. کارهای تهی شده از مفهوم. مثل صحنه ای که فرد باید برای ریاکاری مدت طولانی به نماز بایستد ان هم از قصد در اتاق شیشه ای که دیگران به راحتی بتوانند او را ببینند. . ناراحتی های زنش و غرهای به جایش از زندگی نداشته ی خانوادگی شان و صرفه جویی های فراوان و گوشت نخوردن. دقیقا در روزی که قرار بوده بعد از مدت ها بچه شان را به شهر بازی ببرند و شام پیتزا بخورند رییس از او می خواهد که به کشتن گرازها برود و هر دم گرازی که می برند 15 هزار تومان گیرشان می آید. . " شب های تابستان صدای قد کشیدن نی ها را به وضوح می شنود." . داستان آخر برو ولگردی کن رفیق. یکی از داستان های به شدت شخصیت پردازی شده و روانکاوی شده. داستانی که می توان چند بار خواند. می شود حذف کرد و اطاله دارد اما خواندنی ست و دقیق. . " امروز دقیقا بیست و هفت روز است که از آیدا جدا شده ام. از زنی که قرار بود کنارش بمانم. با هم سفر برویم. کار کنیم. بچه های قشنگی بسازیم. پیر شویم. دست در دست هم بمیریم. فردا می شود بیست و هشت روز." شروع عالی و تکان دهنده. تی های زنش و غرهای به جایش از زندگی نداشته ی خانوادگی شان و صرفه جویی های فراوان و گوشت نخوردن. دقیقا در روزی که قرار بوده بعد از مدت ها بچه شان را به شهر بازی ببرند و شام پیتزا بخورند رییس از او می خواهد که به کشتن گرازها برود و هر دم گرازی که می برند 15 هزار تومان گیرشان می آید. . " شب های تابستان صدای قد کشیدن نی ها را به وضوح می شنود." . داستان آخر برو ولگردی کن رفیق. یکی از داستان های به شدت شخصیت پردازی شده و روانکاوی شده. داستانی که می توان چند بار خواند. می شود حذف کرد و اطاله دارد اما خواندنی ست و دقیق. . " امروز دقیقا بیست و هفت روز است که از آیدا جدا شده ام. از زنی که قرار بود کنارش بمانم. با هم سفر برویم. کار کنیم. بچه های قشنگی بسازیم. پیر شویم. دست در دست هم بمیریم. فردا می شود بیست و هشت روز." شروع عالی و تکان دهنده. و فلش بک خوردن به زندگی خودش در خانواده و کنکور قبول شدن و فضای دانشگاه و دوست های هم دانشگاهی و ازدواج شان و ... . " من توی دنیا از چی خوشم می اومد؟ از چی واقعا لذت می بردم؟" . اشاره به متوسط بودن همه چیز از سطح خانوادگی و تحصیلات و قیافه و خوددرگیری که پدر با خودش داشت. با متوسط بودن. . " مسایقه شروع شده بود و من داشتم عقب می افتادم. مسابقه ی موفقیت. مسایقه ی ازدواج. مسایقه ی اشتغال." . " از بوی تنش خوشت میاد؟ از بوی غرقش چی؟ تا حالا تو لباس راحتی دیدیش؟ راه رفتنشو دوست داری؟ از فرم لب هاش خوشت میاد؟ وقتی غذا می خوره دوست داری نگاش کنی؟ از کجای بدنش بیشتر خوشت می اد؟ راستی شونه های آیدا چجوری ان؟ از سکوتی که موقع با هم بودن دارین خوشت میاد؟ می توتی مدت زیادی باهاش چرت و پرت بگی و خسته نشی؟ می تونی راحت جلوش فحش بدی؟ . در داستان ها یک نخ نامرنی به هم پیوسته هم وجود دارد. مثلا در این داستان هم یکی از توسعه ی نیشکر بیرون می زند. یکی از دوستانش. انگار از داستان قبلی بیرون زده باشد. . " از او متنفر نیستم. هیچ دلیل محکمی هم برای جدا شدن از او ندارم. اما هیچ دلیل هم ندارم که با او ادامه بدهم. می خواهم بروم. بدون اینکه مجبور باشم توضیحی بدهم."
قشنگ ترين داستان كتاب، آخرين داستان بود مخصوصا اگه همزمان به آهنگ آداجيو آلبينوني گوش كنيد :) داستان اول و سوم هم متوسط بودند ولي داستان دوم رو دوست نداشتم.
اصلا انتظار نداشتم که انقد خوب باشه. مدتیه با داستان کوتاه رابطه خوبی ندارم اما این با روحیات و احوالاتم مچ بود؛ بخصوص داستان آخر. داستانها ماجرا دارند و این برام خوشایند بود. دم مهدی ربی گرم
خوشبختانه برای من مهدی ربی فقط یک اسم روی جلد کتاب نیست چون تا امروز در چند جلسه از کلاس هایش شرکت کرده ام و دیده ام که چه شخصیت جذاب و شجاعی دارد. موضوعات داستان های ربی و دغدغه های شخصیت های اصلی شان خیلی به ما نزدیکند و مهم تر آن که روی مسائلی دست می گذارند که ما همیشه با آنها دست و پنجه نرم کرده ایم اما شاید نتوانسته ایم یا جرات نداشته ایم که درست توضیحشان بدهیم و انگشت رویشان بگذاریم.
فقط داستان سوم رو دوست داشتم بقیه ی داستان ها خیلی زور می زدن چیزی باشن که نبودن دیالوگ ها مخصوصا اصلا قابل باور نبود و زورکی می خواست چیزها رو توضیح نده، نشون بده، ولی نا به جا و نچسب حرفایی مثل سریال های صدا و سیما، که از زبون آدم عادی اینجوری نمی شنویشون هیچ کدوم از شخصیت ها رو - به جز داستان گرازها-نتونستم واقعا دوست داشته باشم. اغراق شدگی بیخود و دافعی داشتن
داستان اول روند خوب و جذابی دارد و در آخر به زیبایی غافلگیرتان میکند. دو صفحه آخر اصلا قابل توقع نیست. داستان دوم و سوم برای وقت گذراندن و کمی لذت مطالعه مناسب بود و داستان آخر، که همنام کتاب است، روایت جذاب و قابل توجهی داشت. روایتی درگیر کننده و بدیع که هرچند در آخر به نظر کمی آشفته و رها شده به نظر برسد اما مقصود را به خوبی منتقل کرده است.
در محتوا اما گمان میکنم مهدی ربی حرف چندانی برای ارائه نداشت و چیز خاص و جدیدی نمیگفت.
داستان آخر بهترین بود، اما به نظرم هر چهارداستان در سطح بالاتری نسبت به کتاب قبلآن گوشهی دنج سمت چپ قرار داشتند و پیشرفت نویسنده کاملا مشهوده. حیف که شش سالی هست اثر جدیدی از مهدی ربی چاپ نشده.
روایتهای روان با سکتههای کم. دو داستان وسط به نظرم به شدت نمادین است -- مثلاً گلبولهای سفید و محلهٔ خلافکارها که با شلیک هوایی هواپیمای مسافربری را سوراخ کرده و سفرها را مختل؛ طوری که دانشمندان خارجی نمیتوانستند طبق زمانبندی به همایشها و دیدارهایشان برسند. داستان سوم هم همین طور. در واقع شخصیت اول خود گراز است که جرمش همین ریا و گوش دادن به مرجان و هایده است (شبیه به اندکی نیشکر دزدی گرازها) در مقابل جرم بزرگتر مهندس بیریا (سوءاستفاده از قدرت و رانتخواری). یا سیگار بهمن کشیدن مهندس وظیفهشناس در مقابل سیگار مالبرو کشیدن شکارچی.
مشکل اصلی من با این جور داستانها، قهرمانسازی از ضدقهرمانهاست. این که بیایی و یک جور ولنگاری را --حتی اگر آن ولنگاری در بطن جامعه باشد-- قبحزدایی کنی. به غیر از آن، نویسنده نه میتواند کاری کند که مثل راسکلنیکوف جنایت و مکافات با آن ضدقهرمان همذاتپنداری کرد و نه میتواند دلیل آن ولنگاری را توجیه کند. شخصیتهایی تا حدی مندرآوردی مثل لاله در داستان آخر. در واقع باید شخصیتهای داستانها را از خارج از داستان پیدا کنیم. از این که مثلاً از خاتمی ناامید شدهاند. از این که مثلاً بهشان مجوز تئاتر ندادند. اتفاقات این طوری همهاش در خارج از داستان و در حافظهٔ دانشجویی بخشی از دانشجوهای دورهٔ اصطلاحات است و نه در داخل داستان. توجیه نمیشود. این به نظرم ضعف داستان است.
بماند که اگر همهٔ این ضعفها را داشت ولی آن قبحزدایی را نداشت، میتوانست کتاب خاطرهسازی باشد.
نمیدانم. نمیدانم. شاید مشکل پدرم این بود که نسبت به خودش توهم داشت. نسبت به من، نسبت به پریسا. ما خانوادهی متوسطی بودیم. معمولی. قد پدرم متوسط بود و زیبایی مادرم هم همینطور. خانهی متوسطی داشتیم در جای متوسط شهرمان. درآمد پدرم درآمدی معمولی بود. لباسهایمان، چهرههایمان، هوشمان. پریسا دختر زیبایی نبود اما زشت هم نبود، حتی گاهی بهنظرم خیلی هم بانمک بود. اما پدرم مدام با خودش درگیر بود. چیزی درونش را میخورد که نمیدانم چه بود. یک جور مبارزهی دائمی با جهان. او عاشق قلهها بود و خودش قلهای نبود. همیشه به من میگفت: «زندگی یه مسابقه است پسر. بپا عقب نیفتی. سعی کن اول بشی. بهترین باش. دوم و سوم بودن ارزشی نداره. فقط اول.فکر کنم همین فشارها و خوددرگیریها قلبش را از کار انداخت...!
به نظرم نتیجه گیری خانم مشاور داستان اول خیلی مصنوعی و بی دلیل بود. آش زیادی شور شده بود. داستانهای دوم و سوم خیلی معمولی بودن. فقط داستان آخر رو دوست داشتم که اونم خیلی تاپ نبود ،اما بهتر از بقیه بود و واقعی تر به نظر میرسید
این کتاب رو تازه شروع کردم، یک داستانش رو تا الان خوندم و میتونم بگم واقعا کتابی نیست که بخوام براش وقت بذارم، فقط به دلیل اینکه ببینم چطور بعضی ها از این کتاب تعریف میکنند، ادامه میدم و تمومش میکنم
"برو ولگردی کن رفیق" نوشته مهدی ربی مجموعهای از داستانهای کوتاه است که بسیاری از آنها به تجربهها و چالشهای دوره دانشجویی میپردازند. این کتاب با نگاهی موشکافانه و در عین حال طنزآمیز، به شکلی زنده و ملموس زندگی دانشجویی و فراز و نشیبهای آن را به تصویر میکشد. ماجراهایی از دوستیها، سرگشتگیها، و تلاش برای پیدا کردن جایگاه خود در دنیای بزرگتر، از جمله مضامینی است که در این اثر به وضوح دیده میشود.
مهدی ربی با قلمی شفاف و جذاب، توانسته است لحظات مختلفی از زندگی دانشجویان را به نمایش بگذارد. او به خوبی موفق شده تا احساسات و دغدغههای جوانانی که در آستانه ورود به دنیای بزرگسالی با مشکلات مختلفی دست و پنجه نرم میکنند را به تصویر بکشد. این موضوع باعث میشود کتاب برای کسانی که این دوره را پشت سر گذاشتهاند یا در آن قرار دارند، بسیار قابل ارتباط و آشنا باشد.
از آنجا که بعضی از داستانها به صورت قطعات کوتاه ارائه میشوند، خواننده ممکن است احساس کند که برخی ایدهها نیاز به بسط و گسترش بیشتری دارند. با این حال، مجموعه با رویکردی تازه به موضوعات شناخته شده مثل زندگی دانشجویی، دوستی و گذار از نوجوانی به بزرگسالی، تجربهای خواندنی و درگیرکننده برای مخاطبان فراهم میکند.
داستان اول و مخصوصا آخری داستانهای بهتری بودند، دومی و سومی متوسط رو بهضعیف.
آخری را (برو ولگردی کن رفیق.) شاید یکیدوبار دیگر بخوانم.
کار ربی اصیل نیست و در موارد متعددی مخاطب با چیزهای دستمالیشده مواجه میشود، حتا برخورد با شخصیت به این شکل هم کار نویی نیست. جدای اینها ربی همیشه هم در این شیوه به موفقیت دست نمییابد. جز در «برو ولگردی کنرفیق».
پدرم مدام با خودش درگیر بود . چیزی درونش را میخورد که نمی دانم چه بود. یک جور مبارزه ی دائمی با محیط اطرافش. یک جور جنگ پایان ناپذیر با همه ی جهان. با همه ی تپه های جهان. او عاشق قله ها بود و خودش قله ای نبود...
همه داستانها رگههایی از عنوان کتاب را دارند به همراه لایههایی از وضعیت سیاسی و اجتماعی دوران گذار از خاتمی به احمدینژاد. داستانها به ترتیب علاقهمندی: برو ولگردی کن رفیق شما صد و یازده هستید تو فقط گرازها را بکش بگذار هواپیماها پرواز کنند